من به تن دردم نیست یک تب سرکش، تنها پکرم ساخته و دانم این را که چرا و چرا هر رگ من از تن من سفت و سقط شلاقی ست که فرود آمده سوزان دم به دم در تن من تن من یا تن مردم، همه را با تن من ساخته اند و به یک جور و صفت می دانم که در این معرکه انداخته اند. نبض می خواندمان با هم و می ریزد خون، لیک کنون به دلم نیست که دریابم انگشت گذار کز کدامین رگ من خونم می ریزد بیرون. تبش از ضعف او ست، ضعفش از خونی ست که هر روز در گوشه ای از جهان از تنش فرومی ریزد، از توفانی ست که هر روز در گوشه ای از جهان وجودش را در می نوردد و بر او شلاق می زند: من به از هر کس سر به در می برم از دردم آسان که ز چیست با تنم توفان رفته ست از تنم خون فراوان رفته ست تبم از ضعف من است تبم از خونریزی. این هم نیما. مهرداد دست مرا در افسردگی روحی پریود بسته است. چون تا می آید حال من خراب شود آقا می روند در غار خودشان. حالا خر بیاور و باقالی بار کنند. این دقیقا زمانیست که بیشتر به نوازش خوشبینی عطوفت و توجه نیاز دارم. آنوقت چه. حتی لحظه ای هم نباید نق زد. آقا در غار خودشان به سر می برند. بعدش چه؟ خب این شاید نوعی بستگی روحی باشد. می داندی زنانی که با هم دوست باشند پریودشان هم همراه می شود. این است که حال ما همزمان خراب می شود. و کسی نیست که دستی بر سر هیچکداممان بکشد. تجربه به من ثابت کرده است که نصف بیشتر ارتباطاتم را در این دوران گند زدایی کرده امو ببخشید یعنی گند زده ام. بعد هم خندیده ام. اما در به ریش مهرداد نمی شود خندید. ممکن است به خاطرش طلاق هم بگیرم. همیشه زندگی ما باید دستخوش عوامل بیرونی شود. البته در این قضیه کسی مقصر نیست اما اینکه من سیاسی نیستم و از بازی سیاست هم مثل بازی های دیگر لذت نمی برم نقطه اوج تفاوت ما باشد. خب من اگر بخواهم سیاست بازی کنم باید کفن بپوشم و صاف بروم جلو گلوه. چون اگر رفتم ناگهام معشوق دیرینم مرگ را در آغوش خواهم گرفت. پس یهتر است اصلا گردش نچرخم. من به مبارزه پنهان معتقدم. دلم برای بچه های بی مشاری که قربانی خشونت پدر و مادرشان هستند می سوزد. به سازندگی فکر می کنم. و انقلاب جهانی برای ویرانی است. از انقلاب خسته ام. معتقدم اگر مبارزه ای باید بکنم اول ساختن خودم است که می دانید گاه چه اندازه ویران است. من به مبارزه ای آرام و بنیادین می اندیشم که ریشه آن در تربیت است. باز هم می گویم از خشونت تظاهرات و از ویرانی آن بیزارم. نه من طاقت بال زخمی یک گنجش را هم ندارم چه طور بروم و باتوم خوردن عده ای را ببینم؟ برای این است که اخبار را سانسور می کنمو من طاقتش را ندارم آقا. اگر دوست دارید همینجا برایم گوری بکنید و این داستان ها را برایم باز گویید تا قبلا در آن خوابیده باشم. و کشور ما. کشور بیچاره ما سالهاست روی آرامش را به خود ندیده است. دلم برای ایران می سوزد. نه اینکه هدفمان جدا باشد نه راهمان جداست. سنگر یکیست منتها مسئولیت فرق می کند. آقا شما بروید جلو بجنگید من اینجا روی سر زخمی کسی مرهم می بندم و اگر شد کمی برایش اشک می ریزم. می بوسمش و سکوت خواهم کرد. ما هر دو به طبقه بالا خواهیم رسید. شما از آسانسور بروید من پله ها را یکی یکی می شمرم و می آیم. آن بالا هم را می بینیم. راه خدای تعالی را عدد نتوان گفت چندانک بنده است به خدای تعالی راه است. "ابوالحسن خرقانی" امروز کمبود و پامینم اود کرده نیاز دارم ساعت ها مقابل کامپیوتر بنشینم و به آن زل بزنم شاید در فاصله بینمان تو ناگهان ظهور کنی امروز در جستجوی خدا بودم تا او را در آغوش بگیرم به خاطر محبت های بی شمارش و راستی که دلم برایش تنگ بود به این فکر کردم تو کجایی که من اغلب به آسمان نگاه می کنم برای جستجویت و یادم آمد در سر سبزی درختان در هر نوع لطافت و زیبایی نهفته است و همین نزدیکی است همین نزدیکی Love purifies. The more one loves, the more one becomes artful, intelligent in love. Millions of marriages fail because two inexperienced persons are trying to work things out. If both are inexperienced, it is bound to fail. Marriage needs artfulness; it is great effort to create a symphony between two person's beings. عشق خلوص می بخشد. هر قدر بیشتر عشق بورزی، در عشق کارکشته، ماهر و زیرک می شوی. میلیون ها ازدواج با شکست مواجه می شود، چون دو آدم بی تجربه سعی دارند برای مشکلات راه حلی بیابند. اگر هر دو بی تجربه باشند، ازدواج محکوم به شکست است. ازدواج به کارکشتگی نیاز دارد، ازدواج تلاشی بزرگ برای خلق یک سمفونی بین موجودیت دو نفر انسان است. به مناسبتهاي كوچك و معمولي جشن بگيريد. در آيين ذن، جشن چاي داريم. اين يكي از زيباترين مراسمي است كه تاكنون وجود داشته است. رسوم بسياري در فرهنگها و آيين هاي مختلف سرتاسر دنيا وجود دارد، ولي هيچ يك از آنها همانند مراسم چاي در آيين ذن نيست؛ نوشيدن چاي و جشن گرفتن... غذا پختن و جشن گرفتن! حمام كردن و جشن گرفتن! اينها مواردي عادي است كه اگر به جشن گرفتنشان ادامه دهيد، مجموع شادي و سروري كه از آنها حاصل مي شود، به رشد معنويت شما كمك خواهد كرد. دوستي نزد شما مي آيد و با مهرباني و صميميت دستتان را مي فشارد. اين فرصت را از دست ندهيد؛ الوهيت به شكل يك دوست مقابلتان حضور دارد. كودكي از مقابلتان مي گذرد و به شما لبخند مي زند، اگر به لبخند كودك اعتنا نكنيد، الوهيتي را كه به شكل لبخند مقابلتان حضور يافته است، از دست داده ايد. اگر لحظه به لحظه زندگي تان را جشن بگيريد، زندگي تان رنگي روحاني به خود مي گيرد. در اينصورت، هرجا باشيد، همانجا معبد شما خواهد بود. زمين و زمان را به هم پيوستم تا از آمدنت بگويم. نشد. شايد هم نيامدي. شايد هم آمدي به سمت تو مي آيم و دلم برايت تنگ مي شود. وقتي از رفتن مي نويسم بيمار مي شوم. اينجا خبر خاصي نيست. انارها رسيده اند. از هجوم حجم نامحرم دلخورم و از اينكه در پرده بودن را دوست داشته ام و دوست نداشته ام. از نرمي پوستم مي گويم و تلالو دوباره اش. از شهري كه خيلي خيلي سر سبز است و مي خواهم تا ابد در آن دور بمانم. از قالي هاي سليمان كه تخت هايمان را به هم نزديك مي كند. مي خواهم طوري بگويم كه كسي نفهمد. گاهي كمرنگ مي شوم. گاهي محو مي شوم. از باد مي گويم. باد باد باد باد از فلفل از سنگ و از گلاب خب كسي چه مي فهمد. حتي تو هم راز را نمي داني و اين يكي را به تو نخواهم گفت. از جوشش. از اندوهت كه حس مي كنم گاهي به شادي بدل مي شود . رنگ مي بازد و دوباره بر مي گردد و دست هاي من به آن معتاد است. نامه هايم وقتي مي خواهند به سمت تو بيايند به حمام مي روند. آرايش مي كنند. من ازآنها جا مي مانم. هر روز برايت لباسي به تن مي كنند. مي خواهند لاغر شوند اما نمي شود. و دست نگاه مي دارند. توبراي نامه هايم گاهي قهوه مي آوري و من حالا مي توانم هر وقت دلم خواست سر به كوه و بيابان بگذارم. نامه هايت مي رسند. دلتنگي در آنها موج مي زند. از خشمت مي گويي از دل سوختنت. از مهرباني ات. از پيراهني كه تازه خريده اي. از چك هاي پاس كرده و نكرده ات. از سلماني رفتنت. از كوه رفتنت و نرفتنت و همه جزييات را مي گويي. و من فكر مي كنم بيان جزييات مربوط به زنان نيست. مي بيني چه قدر دلم پر است با اينكه هر روز به هم نامه مي نويسيم. و هرروز هم را مي بينيم و وعده ما نامه نوشتن هر روزه است البته نه به زور با زهم دلمان سر مي رود. از گل سرخ ضميمه نامه ات ممنونم. از نامه هاي هر روزه ات سپاسگزارم. خدا تو را براي من آفريد و به اين شكل مطمئن شدم كه هستم. دلبستگي ما علارغم عدم وابستگي خود نمودي از رها بودن است. ما علارغم به هم پيوستگي تنهاييم. و در اين تنهايي باز هم يكديگر را داريم. و اينكه آرام و نرم دنبالم مي آيي. آرام و نرم. وقتی که می بوسی ام دوست دارم آه بکشم دوست عزیزی نوشته: به نظرم اگه واسه خونده شدن می نویسی قالبت رو عوض کن. من این چن روزه هیچ نتونستم بخونم روی وبلاگت. حقیقت اینه که خودم هنوز از این قالب سیر نشدم. به هر حال عوضش می کنم تا اون موقه تحمل و تامل کن. اما راستی واسه چی؟ قالب من مگه چی کارت داره؟ راستی این دوست عزیز تنها دوستیه که عروسیمو تبریک گفت و برام یه سایت آپلود عکس معرفی کرد. در هر صورت از توجه و نظر گاه به گاهش ممنونم. ای عشق همه بهانه از توست من خاموشم این ترانه از توست من اندوه خویش را ندانم این گریه جاودانه از توست دیروز بیست تماس بی پاسخ داشتم از چند آدم مختلف که چون گوشی ام بی صدا بود جواب نداده بودم. قضیه از این قرار است کافیست آدم از تنهایی دق کند تا کسی یادی از او نکند و کافیست سرش کلی شلوغ باشد و شصت آدم مختلف کارهای مختلف با او داشته باشند. من وقت کم می آورم. بیست و چهار ساعت شبانه روز برایم کم است. یکی از این آدم ها زهرا بود که سه چهار روز است گیر داه بود می خواهد مرا ببیند. زهرا یک زمانی علاقه شدید به من داشت. تنها دانش آموزم بود که آرزو می کرد درسش را نمره نمی آورد تا باز هم با من کلاس بگیرد. می خواست برادر پولدارش را بفرستد خواستگاری ام. روابط نزدیک تر شد. روزی آنقدر مشکلاتش حاد شد که به خانه شان رفتم و فهمیدم به خاطر مشکلاتی پدرش شدیدا کتکش زده. حالا این وسط من می خواستم یک کاری کنم نه سیخ بسوزد و نه کباب. زهرا بسیار زیباست. ترکیب اندام عالی. چشم های رنگین. سفید سبزه. من همیشه آدم های خوشگل را از پسر و دختر جذب می کنم. اما به همین میزان هم از درون خراب. نیاز زهرا به من نیازی برای توجیه بیرون ماندنش بود. کمی کارش را راست و ریست کرده بودم چون پدرش می خواست خفه اش کند. البته با قدرت همان ورد بخشش وگرنه من که کاری بلد نیستم. رفتن با این دخترهای زیبا بیرون یعنی سیل توجه پسرها و گاه ملاحظه دوست پسرهایشان که البته برایم دشوار است. مرا چه به ملاحظه پسران. فکر نکنید خوشم نمی آید از این جنس لکن حوصله سیل شهوت روان بین این ارتباطات را ندارم و چیزی سیاه آن وسط حس می کنم. لکن امروز سوار زانتیا شدم و دیدم که زهرا جان با ۵ نفر هم زمان تلفنی صحبت می کند. توی ماشین آرایش می کند. و به قول خودش جاهای باکلاس می رود. ماشین پسرها را می گیرد و همه اینها زیر سر خانواده ای است که درکش نمی کند. چنان از کتک زدن پدرش در درونم خشمگین شدم که می خواستم تشویقش کنم فرار کند اما می دانم آن بیرون گرگ های بیشماری منتظرش هستند. و این خبر امروزم بود که باعث شادی ام نیست اینهمه خود بیگانگی از خویشتن. لکن من با همه این چیزها کنار می آیم و دلم می خواست زهرا دختر خودم بود تا چنان به من اعتماد می کرد که آنقدر دنبال تکیه گاهی پوشالی در بین یک مشت بچه سوسول نباشد. مي خوام حرف بزنم نميشه بهتره راجع به يه مطلب علمي كه چند وقت پيش توي نشريه نگاه چاپ آموزش و پروش خوندم بگم. البته هرچي كه از اون توي ذهنم مونده. چون اونو به اجمال خوندم. در اين باره كه آيا گوگل اعتياد آوره؟ اين مقاله احتمالا ترجمه اي چيزي بود. آخه نتيجه تحقيقات علمي چندتا دانشمند خارجكي رو نوشته بود. دريان باره كه وقتي مغز به عمل جستجوگري مشغول ميشه قسمتي از مغز كه توليد كننده دوپامين كه يك عصب رسانه است فعال ميشه. بعد از مدتي كه شما به عمل جستجوگري توي اينترنت مشغول مي شيد اين قسمت مغز گسترش پيدا مي كنه و همين طور نياز به توليد دوپامين. حالا اگه يه روز جستجوگري نكنيد دوپامين خونتون مياد پايين. به عبارتي شما معتاد شدين رفته پي كارش آقاجون. حس كردين بعد از مدتي كه رايانه رو نديدن وقتي كانكت ميشين چه حالي مي بريد؟ نه شما خودم. اين ميل مغز براي جستجوگري به صورت نشستن ساعت ها پاي رايانه و سرك كشيدن به سايتهاي مختلف متجلي ميشه وشما عين يه معتاد نشئه مي شيد. اما سوال مهم اينه كه آيا اين اعتياد ضرر هم داره؟ بايد عرض كنم تا جايي كه من توي اون مجله خوندم بله متاسفانه. چون مغز شما قسمت عظيمي از فعاليتش رو صرف جستجوي بيهوده مي كنه و باعث ميشه كه تمركز شما در جنبه هاي ديگر زندگيتون از دست بره. تمركزتون پايين مياد. آيا حس كرديد كه بعضي مسايل رو فراموش مي كنيد؟ اين پايين تر اومدن توجه دقيقا يعني احمق شدن. خب من كه معتادم. اما شايد بشه با فعاليت مفيد مغزي قسمتي از اين ضايعه رو جبران كرد. مرتبط :آنچه اینترنت بر سر مغز می آورد رسيدن به كنار خيابان با اتوبوس و مردي كه همچون نورافكني در برابر تير برق ها شب را روشن كرده است نشستن نشستن روي صندلي ماشين كنار مردي كه اسبش پيتيكو پيتيكو مي تازد و از شما چيزي نمي خواهد رسيدن به خانه ام كه ابريست و مردي همچون شومينه به آن گرما مي بخشد در نهايت خوابيدن خوابيدن روي يك تخت چهار نفره و مردي كه تخت دوم است و نرم چه مي شود گفت اينها همه سپاس است به خاطر نعمات بي بديل هستي براي يادآوري كساني كه قدر نعماتشان را نمي دانند.
به هر راهی رفتم قومی دیدم .
گفتم:
بار خدا مرا به راهی بر که من باشم و خلق تو در آن نباشند.
اندوه در پیش من نهاد.
گفت:
این اندوه باری گران است خلق نتوانند کشید...
| Design By : Night Skin |


