بيچاره شاگردم
بچهها ميگفتند اين دو عاشق هم بودند اما پسرك به نظرم به شدت شهوتپرست بود!
وا حالا چرا چپ چپ نگاه ميكنيد؟
توي چمنهاي يك پارك نشسته بوديم و من با چشماني نمناك سرم را روي سبزهها گذاشته بودم
معلوم نبود ستاره از چه دندهاي برخاسته بود كه به من افتخار ديدار داده بود. حرف او هميشه علاقهمندي و مشياش سر شلوغي است.
شايد آن لحظه ديگر تكرار نشود. در يك محيط باز روي چمنها زير آسمان و با ستاره و من كمي غمگين.
ناگهان اس ام اسي رسيد از صفيه.
- عروسي نميآيد؟
يه دفعه دو رياليم افتاد اين روزا كه زنگ تلفتنم بسته است و يك شماره ناشناس ميافتد كيست. شاگرد بيچارهام براي اينكه مرا دعوت كند دهها بار زنگ زده بود اما من فكر كرده بودم يكي از همكارانم است كه ميخواهد مرا براي برادرش خواستگاري كند.
برادرش يك بار اتفاق مرا از اشكذر به در خانهمان رسانده بود. كمي كه مشخصات داده بودم مرا شناخته بود و گفته بود:
- خانم هستي؟
- جان؟ شما مرا از كجا ميشناسيد؟
البته شرح رفتارهاي من در خانواده شاگردانم گاهي امري درسر ساز ميشود اما پروين هم گاهي مفتونم ميشد. هميشه برايم احترام قايل بود و گاهي با من درددل ميكرد. گرچه هويت او در برابر هويت شكست خورده من يك هويت موفق بود اما مثل بسياري از دوستانم طرزي فكري تحسينبرانگيز نسبت به من داشت.
برادرش شمارهام را گرفت و تازه من يادم آمد نايلون خريدم را توي ماشينش جا گذاشتهام.
اين شد كه مجبور شدم ديدار ديگري با او داشته باشم. برادرش هميشه شبهاي جمعه زنگ ميزد و من يك بار به او توپيدم چرا شما شبهاي جمعه ياد ما ميافتيد؟
نميدانم چرا و چه چيز مانع از اين شد كه بخواهم قاپش را بدزدم. و حالا دست به دامن خواهرش شده بود.
اما ناگهان صفيه اس ام اس داده بود آنهم درست وقتي ما تا تالارعروسي سه تا ايستگاه فاصله داشتيم.
مثل برق از جا جستم. اصلا فكر نكردم مهديه مرا دعوت كرده يا نكرده.
بچهها آنجا منتظر من بودند. شاگردان چهار سال پيشم كه حتي براي تسليت مرگ برادرم به ديدارم آمده بودند.
ستاره گفت:
- وقتي اينطوري خوشحال ميشي حال منم خوب ميشه.
من راستي انگار از اين رو به آن رو شدم. ستاره ده سال بود كه به هيچ عروسياي نرفته بود. از او خواهش كردم بيايد. معجزهاي اتفاق افتاد و خواهشم را پذيرفت.
- با اين سرو وضع؟
- سرو وضعمون مگه چشه؟
آه ستاره هميشه در قيد و بند رعايت قواعد است.
نمي دانم آري چگونه از دهانش در آمد و هردو و بيشتر من پرواز كردم به سمت عروسي.
بچهها به ديدنم آمدند. همه با قيافهاي آرايشكرده و زيبا. فري از همه زيباتر بود. اكرم كمي غمگين بود و صفيه معمولي.
- من لباس دارم خانوم هستي.
- اين از دهان فرخنده بيرون جست.
- آه نه عزيزم. من توي فاز لباس براي عروسي پوشيدن نيستم.
كمي از شيريني چشيدم و فرياد دندانم سر به فلك زد.
عروس را آوردند. زيبايي شديد و ظاهرياش زير پوشش آرايش گم شده بود.
چقدر زيبا بود. چقدر سرافراز و كمي خسته و غمگين.
به شدت لاغر شده بود.
عروسي به شدت سرد بود. ناگهان هواي رقصيدن به سرم زد.
- هي فري لباست كجاست؟
- نميدانم فري را خواهر بنامم؟ مادر بنامم يا چه كه آنقدر در قبال من مهربان است.
همراهم آمد و پا به پاي اين معلم آشفته به تنم لباس پوشاند.
دامنش را سنجاق زده بود. سنجاقها كه باز شدند دامن براي من دوخته شده بود.
يك بالاتنه لختي با دو بند روي سوتين هم داشت. اول جليقه را روي آن پوشيدم و حس كردم لباس بسته شد.
گفتم لختي ميروم.
- خوشم مياد كه هميشه باز فكر ميكنيد.
نميدانم چرا آنقدر ميل گرم كردن عروسي مهديه به سرم زده بود. عروسي به شدت سرد بود. كسي نميرقصيد.
-من كه هميشه در پنهان شدن از جمع استادم به طرز عجيبي رفتم بالاي سن و كنار عروس نشستم.
- خيلي بهتون زنگ زدم.
- آوه عزيزم خيلي دلم برات تنگ شده بود. حدس زدم تو باشي. ببخش.
- خانوم هستي اين ترم اصلا درس نخوندم. انديشههامو افتادم.
شاگرد بيچاره من در شب عروسياش چه دغدغههايي داشت. دلم مي خواست به هيچ چيز فكر نكند و شاد باشد.
برخاستم برقصم كه ناگهان همه سن پر شد از آدم. انگار همه خجالت ميكشيدند بيايند بالا. عروس را كرديم وسط و دورش حلقه زديم.
من پايين رفتم. هنوز ميلم به رقاصي تمام نشده بود اما ماموريتم آن وسط تمام شده بود.
فري و صفيه و ستاره هيچ يك رقص بلد نبودند و هرسه از اين قضيه نالان.
براي بار دوم رفتم بالا و با ترانه دختر مشرق ناناز. ناز تو نازه كه انگار در همه عروسيها به تور من ميخورد يك رقص تكي كردم.
اين بار براي دل خودم بود.
موهاي داماد جلواش فرفري شده بود حسابي بچهگونه. شهوت چنان از جسمس بيرون زده بود كه همه زيبايياش محو شده بود. پس اين دو عاشق هم هستند. اصلا ميدانند عشق يعني چه؟
ستاره رفت. پدرش كليد نداشت. من علارغم دنداندردم يك شام حسابي به رگ شدم.
گوشواره فري دزديده شد. رفته بود تا شقايق را بدرقه كند.
شقايق هم دو سال شاگردم بود. وقتي از آنها نظر خواهي كرده بودم نوشته بود
- شما به من ياد داديد كه در زندگي هرگز نا اميد نشويم. و با همه دشواريها بجنگيم.
چند روز پيش كه اتاق را زفت ميدادم به نامه اش برخورده بودم. و اشك از چشمانم جاري شده بود
راستي اين چه قانوني است كه دوستان را كنار هم ميآورد.
حالا انگار براي دل شكسته من كساني پيدا ميشدند كه دائم تشويقم كنند. چند روز پيش فخرالسادات را ديدم. همين همكلاس فري و صفيه. آخر هندوانه زير بغلم داد كه شاخ در آوردم.
- ديدار شما بري ن سعادتيست. امروز چه شده كه دارم شما را ميبينم. خانم فوق ليسانس چه كرديد؟
نخواستم چيزي دراين باره بگويم. دست به سرش كردم.
- شما به اندازه كسي كه دكترا دارد سرتان مشود. من استادهايي را ميبينم كه هرگز چيزي بارشان نيست. شما به اندازه دانش آموزان دبيرستان نمونه با ما كار كرديد. مسئلههايي را براي ما حل كرديد كه حتي در دبيرستان نمونه هم حل نميكردند.
قيافه مرا ميگوييد؟ در حالي كه به شدت جلو بغضم را گرفته بودم تا اشكهايم جاري نشود به اين فكر كردم خدايا تو كسي هستي كه هميشه مرا به بودن خودم اميد وار كردهاي.
درحالي كه زماني كه معلمشان بودم بسيار موجود راهگم كردهاي بودم اما مثل هميشه عاشق.
و باز هم گفت:
هنوز هم از حرفهاي شما سر كلاس در خانه ميگويم. فال عطسه يادتان است؟
كنارشان ايستادم تا در ايستگاه مورد نظر پياده شدند و من همچنان مات و مبهوت.
از اينكه ديگران مرا آنقدر خوب ميبينند و شرمنده از اينكه نتوانستهام ذره اي از عشقشان را پاس بدارم.
اين دقيقا تعبير همان جمله دعايي است كه خدايا تو مرا در زند بنگانت همانند اوليايت نشان دادي در حالي كه من سراپا تقصير بودم.
ستاره گفت:
- رنگ ياسي حسابي به تو مي آيد. و شاگرد ديگر گفت:
- شما بايد با آهنگ خوشگلا بايد برقصن برقصين.
و من ته دلم از اينكه سيخ زده است يا تعريف چشمكي به احساسش زدم.
آن شب شبي شگفت آور بود.
توي ماشين شوهر عصمت كه تازگي سيصدو بيست هزار تومان گم كرده بود به فرخنده دلداري ميداديم و در نهايت آنقدرناراحت شدم كه به فرخنده گفتم:
- برايت يك گوشواره ميخرم.
البته او نگران برخورد مادرش بود.
شوهر عصمت شاگرد ديگرم گفت:
شما ميتوانيد سيصد هزار تومان هم بدهيد به ما.
پول را گذاشته بود جلو ماشين درملا عام.
از دست عصمت و شهرش حسابي خندهام گرفته بود.
اكرم سر ميز گفته بود:
- من فيزيكم را شدهام بيست. هوم لبخندي بر لبم نشست.
توي ماشين گاهي از دست آن دو خندهام مي گرفت و گاهي از دست فري گريه.
به فرخنده گفتم به مادرش بگويد من آن را گم كردهام. گوش من بوده.
اما خودش گفت وجدانش اجازه نميدهد و عصمت گفت:
مادرش فردا زنگ ميزند خانه شما.
به خانه رسيدم. روز بعد به فرخنده زنگ زدم. حالش خوب بود.
كاش بتوانم روزي برايش يك گوشواره بخرم.