طلوع آب
شايد ندانيد در كلاس اسكيت همبازي يك عده بچه شدن چه كيفي ميدهد.
وقتي كفشم را پوشيدم و زودتر از بقيه وارد زمين شدم دختر چهار پنج ساله سحر دنبالم دويد هي ميگفت برعكسه
گفتم يا .... لباسي شلواري چيزي برعكس تن نكرده باشم
به خودم نگاه كردم:
- چي؟
- داري برعكس ميچرخي.
عجب! داشتم خلاف جهت چرخيدن معمول ميچرخيدم و به سوي آينه ميرفتم.
- چشم چشم
اما بشنويد از شيواي 5 شش ساله كه همراه من است و مربي همزمان به ما دو تا سر خوردن موازي عقب را ياد داد.
آخ از دست نگاههاي چپ چپش مجبور شدم بروم گوشه ديگر و بالاخره ياد گرفتم از عقب موازي سر بخورم. بعد آمدم سراغ شيوا و بنا كردم به الكي تشويشقش كردن.
در حالي كه دائم مرا مسخره ميكرد و ميگفت نميتواني از خواستم به جز جملات مثبت چيزي به من نگويد.
البته كه لج كرد اما خودش هم تا آخر زمان پيشرفت قابل ملاحظهئي كرد.
اما دختري كه دوستش دارم و او هم شش ساله است و نميدانم چرا هر وقت از او ميپرسيم چه مدرسهاي ميرود مثل خانم مديرها نگاه ميكند و اخم ميكند عارفه است.
عارفه بر خلاف آن دو نه داراي محبت افراطي در تربيت است و نه مثل شيوا داراي مادري با نهايت سركوفت.
عارفه از من خيلي جلوتر است در اسكيت.
وقتي روي نيمكت نشستم و نيمكت به جلو افتاد و تالاپي صدا كرد به طرفم آمد و گفت:
- تو ماماني؟
راستش را بخواهيد ترجيح ميدهم به جاي مامان همبازي اينها باشم.
اسكيت رو به عقب:
زانوها كمي خم
پاها به اندازه عرض شانه باز
دست ها باز
هل به عقب
ليز خوردن موازي به عقب
باعث قوي شدن عضله پاشنه پا مي شود!!!!
که هرچه میزنم جمعیت زن بر بدن منهام!
چنان منهای من
منهای زن را زندگی کردم
که مرگی مرد و مردی زنده شد
در بینِ دشمنهام
همان مرگی
که تنهایی ِخود درمن قدم میزد
به عشقِ دخترِ نازی که آمد پیشِ رفتنهام
Le Ley Lady! Can I invite you fo fo for a coffee!?
ببین لکنت چه ضدّی زد به حالم بینِ گفتنهام؟
پس از کافی ودر حال اصیلِ انگلی لیسی
و پستانی که خون میداد پس
وقتِ مکیدنهام
بهش گفتم
Meyo! I love you
همچین نگاهم کرد
Ali! I think you have a problem with women, hum!?
اگر یا گرچه یا اما ولی زیرا چه میدانم
چرا حرف اضافی میزنی دربارهی منهام؟
فروغی هر که توی بسترم خوابیده میداند
که فرخزادتر از او فریدون کرده شومنهام
خودِ شعرم که بسم اللهِ مردم میکند جنّی
به رحمانی ِ با نصرت رحیمی رفته کردنهام
مرا از جنس شیرین هرچه آدم سنگ میخواند
چه کوهستانِ سردی کرده فرهادم تنِ زنهام
چنان درعمق ِزن چنداد و چندیدم
که گندیدم
نمیدانم چرا دریا ندارد غوطه خوردنهام
چرا دست از سر ِمن برنمیدارد هوای زن
عجب تاوان ِسختی داده پاسخ
دل شکستنهام
دیوان گاهی غزل گاهی غزل گایی
بديعترين سمفوني شاعرانه دنيا هديه توست
به خاك سپردن پرنده زندهاي كه چشمانش هنوز به چشمانت خيره مانده است
و در تپش قلب كوچكش
دل دل يك مشت دانه ديگر
التماس ميشود
پرواز
تو را به سقف آسمان سنجاق کرده ام
و از پنجرهات راهي به سوي آغوش آبشارهاي جهان باز
آنجا كه سرم هميشه تپش زيستن دستهايت را ميخواند
ازمسير دور و دراز گيسوانت
و لبهايت هنوز در جستجوي راه لبهايم
شعله ميكشد
كنار بازوانت سرد شدهام
و آه
همچون نقاشي مداوم يك اندوه
بانوي مرده لبخندت را
تصوير ميكند
"صبا جاوید"
دندانهايم را مسواك نزدهام خسرو
شعر ميگويم با گرماي پوست تيره ات
و آن نگاه چهارخانه پشت عينكت
كه صدايت را از پشت نوارها به گوشم رسانده بود و خروسها را بيدار ميكرد
تنها هديهاي بود كه از معشوقم دزديدم و رهايش كردم
ميدانستي خسرو بوي تو
بوي نفس كشيدن در دود باروتهايي بود كه سوخته است نخلهاي روسري يك دختر كوچك عرب را
و اشكهاي تو از تپش قلب معيوبي بود كه سياهه جنگ بر رگهايت نشانده بود
از پروازت در آن هواپيما هنوز هم غرش يك دريا به مشام ميرسد
و عكس تو بر در و ديوار اتاقم مثل آكتورهاي فروريخته روشن ميكند بلنداي پكي كه به اعماق وجودت ميرفت
خسرو
تو هيجان كودكيهايم را در فريادهاي كنج باغهايت داري
چه خوب مزه آبنبات را بر دهان جوان روستايي نشانمان دادي
چه خوب داغ جوانهاي مرده را بر بلنداي دار
بر لبهاي تيرهات قبل از خواب نيهاي سر بريده بوسه زدهاند
و از هيولايي كه در درونت ذره ذره تو را ميبلعيد چه كسي خبر داشت؟
بر انگشتهاي سياه تو بگذار برف ببارانم
بگذارصد شكوفه برويانم بر سوراخهاي پيراهنت
و تو را چون يك جوان بر بستر زفاف خويش جاي دهم
و كنار زخمهاي تو بميرم
" صبا جاوید"
دوستت دارم
بر بازو هایم می خوابانم و میان فصول چهار گانه می چرخانمت
در زمستان كلاه پشمی سرخی بر سرت می گذارم سردت نشود
پاییز تنها بارانی ام را بتو می دهم خیس نشوی
بهار بر چمن های تازه می خوابانمت تا صبحانه را
با گنجشك ها و ملخ ها بخوری
تابستان تور كوچكی برایت می خرم
تا صدفها را شكار كنی مرغان دریایی و ماهیان بی نام را
دوستت دارم
نمی خواهم تو را به خاطرات دور پیوند دهم
به حافظه قطار های مسافری
تو آخرین قطاری هستی كه شبانه روز بر رگهای دستانم سفر می كند
تو آخرین قطار من من آخرین ایستگاه تو
دوستت دارم
نمی خواهم تو را به آب پیوند دهم یا به باد
به تاریخ های هجری و میلادی به جذر و مد دریا
ساعات كسوف و خسوف
و مهم نیست ایستگاه های هواشناسی
یا خطوط فنجان های قهوه چه می گویند
چشمان تو به تنهایی پیامبر گونه منند
مسئول شادی جهان !
دوستت دارم
می خواهم تو را به زمان به حال و هوایم پیوند دهم
ستاره ای در مدارم !
می خواهم شكل واژه ها شوی و سپیدی كاغذ
هر كتابی كه چاپ می كنم مردم كه بخوانند تو چون گلی در آن باشی
شكل دهانم حرف كه می زنم مردم تو را شناور در صدایم ببینند
شكل دستانم به میز كه تكیه می كنم ترا میان دستانم خواب ببینند
پروانه ای در دستان كودكی !
من عاشق حرفه ایم شغلم عشق تو
عشق چرخان روی پوستم تو زیر پوستم
من خیابان های شسته از باران بر دوش به جستجوی تو
چرا به من و باران ایست می دهی ؟
وقتی می دانی همه زندگیم با تو در ریزش باران خلاصه شده
و تنها حسم هنگام بوی سینه هات حس باران
چرا ایست می دهی ؟
وقتی می دانی تنها كتابی كه پس از تو می خوانم
كتاب باران است
دوستت دارم
این تنها كاریست كه آموخته ام و دوست و دشمن به آن حسادت می كنند
پیش از تو آفتاب و كوهها و جنگل ها واژه ها و گنجشك ها
سر گردان بودند
ممنونم كه به مدرسه راهم دادی
ممنونم كه الفبای عشق را آموختی
ممنونم كه پذیرفتی عشقم باشی
زمان در چمدان توست وقتی به سفر می روی
در خیابان های چهره ات در گردش
معشوقه ازلی !
دنبال مسافر خانه می گشتم و دكه ای كه از آن روز نامه می خریدم
و بلیط هایی كه هیچ وقت برنده نمی شدند ...
نه مسافر خانه نه دكه
كه انتشار مجلات بعد از تو متوقف شد و شهر نقل مكان كرد
و پیاده روهاش را برد
آفتاب صندوق پستی اش را تغییر داد
ستارگان ـ كه تابستان اجاره می كردیم ـ تسلیم شدند
درختان نشانی شان را تغییر دادند
و گنجشك ها جوجه هاشان و آلبوم ترانه های كلاسیك شان را
ـ كه سخت مواظبش بودند ـ بر داشتند و كوچ كردند
دریا خود را به دریا انداخت و غرق شد
اما مي دونم که خيلي خوب نيستي
مي دونم که دوست دارم
اما مطمئنم که خيلي دوست ندارم
مي دونم که خيلي قشنگي
اما باور دارم که خوشگل تر از تو زياد هست
مي دونم که عاشقتم
ولي اگه يکي پيدا بشه مي تونم دوباره عاشق بشم
اما تو نمي دوني که من گاهي ٬بيشتر وقتا٬ هميشه ٬
دلم واست تنگ مي شه...
(شل سيلور استاين)
عاشق كه شدم
دنيا يه بادكنك بزرگ قرمز شد و هوا رفت
انقدر بالا و بالاتر رفت
كه به خورشيد چسبيد و تركيد
حالا مواظبم دفعه بعد كه عاشق شدم
يه نخ به سر دنيا ببندم
كه خيلي بالا نره...
آخه ، مي ترسم اين بار هم ، يا گمش كنم يا بتركه!
(شل سيلور استاين
جادوگري که روي درخت انجير زندگي مي کند، به لستر گفت: "يک آرزو کن تا بر آورده کنم". لستر هم با زرنگي آرزو کرد که ۲ تا آرزوي ديگر هم داشه باشد. بعد با هر کدام از اين ۳ آرزو ۳ آرزوي ديگر کرد. آرزويش شد 9 آرزو با سه آرزوي قبلي. بعد با هر کدام از اين ۱۲ آرزوها ۳ آرزوي ديگر خواست که تعداد آرزوهايش رسيد به ۴۶ يا ۵۲ تا ...
به هر حال از آرزوهايش استفاده کرد براي خواستن يک آرزوي ديگر تا وقتي که تعداد آرزوهايش رسيد به ۵ ميليارد و ۷ ميليون و ۱۸ هزار و ۲۴ آرزو ...
بعد آرزو هايش را پهن کرد روي زمين و شروع کرد به کف زدن و رقصيدن. جست و خيز کردن و آواز خواندن و آرزو کردن براي داشتن آرزوهاي بيشتر و بيشتر و بيشتر ...
در حاليکه ديگران مي خنديدند و گريه مي کردند عشق مي ورزيدند و محبت مي کردند.
لستر وسط آرزوهايش نشست آنها را روي هم ريخت تا شد مثل يک تپه طلا و نشست به شمردنشان تا پير شد و بعد يک شب او را پيدا کردند در حاليکه مرده بود و آرزوهايش دور و برش تلنبار شده بود.
آرزو هايش را شمردند حتي يکي از آنها کم نشده بود همشون نو بودند و برق ميزدند.
بفرماييد چند تا برداريد به ياد لستر هم باشيد که در دنياي سيب ها و بوسه ها و کفش ها همه آرزوهايش را با خواستن آرزوهاي بيشتر حرام کرد.
شل سيلور استاين
یک ابله تحصيل کرده از يک ابله بي سواد ابله تر است. (مولي)
بيچاره شاگردم
بچهها ميگفتند اين دو عاشق هم بودند اما پسرك به نظرم به شدت شهوتپرست بود!
وا حالا چرا چپ چپ نگاه ميكنيد؟
توي چمنهاي يك پارك نشسته بوديم و من با چشماني نمناك سرم را روي سبزهها گذاشته بودم
معلوم نبود ستاره از چه دندهاي برخاسته بود كه به من افتخار ديدار داده بود. حرف او هميشه علاقهمندي و مشياش سر شلوغي است.
شايد آن لحظه ديگر تكرار نشود. در يك محيط باز روي چمنها زير آسمان و با ستاره و من كمي غمگين.
ناگهان اس ام اسي رسيد از صفيه.
- عروسي نميآيد؟
يه دفعه دو رياليم افتاد اين روزا كه زنگ تلفتنم بسته است و يك شماره ناشناس ميافتد كيست. شاگرد بيچارهام براي اينكه مرا دعوت كند دهها بار زنگ زده بود اما من فكر كرده بودم يكي از همكارانم است كه ميخواهد مرا براي برادرش خواستگاري كند.
برادرش يك بار اتفاق مرا از اشكذر به در خانهمان رسانده بود. كمي كه مشخصات داده بودم مرا شناخته بود و گفته بود:
- خانم هستي؟
- جان؟ شما مرا از كجا ميشناسيد؟
البته شرح رفتارهاي من در خانواده شاگردانم گاهي امري درسر ساز ميشود اما پروين هم گاهي مفتونم ميشد. هميشه برايم احترام قايل بود و گاهي با من درددل ميكرد. گرچه هويت او در برابر هويت شكست خورده من يك هويت موفق بود اما مثل بسياري از دوستانم طرزي فكري تحسينبرانگيز نسبت به من داشت.
برادرش شمارهام را گرفت و تازه من يادم آمد نايلون خريدم را توي ماشينش جا گذاشتهام.
اين شد كه مجبور شدم ديدار ديگري با او داشته باشم. برادرش هميشه شبهاي جمعه زنگ ميزد و من يك بار به او توپيدم چرا شما شبهاي جمعه ياد ما ميافتيد؟
نميدانم چرا و چه چيز مانع از اين شد كه بخواهم قاپش را بدزدم. و حالا دست به دامن خواهرش شده بود.
اما ناگهان صفيه اس ام اس داده بود آنهم درست وقتي ما تا تالارعروسي سه تا ايستگاه فاصله داشتيم.
مثل برق از جا جستم. اصلا فكر نكردم مهديه مرا دعوت كرده يا نكرده.
بچهها آنجا منتظر من بودند. شاگردان چهار سال پيشم كه حتي براي تسليت مرگ برادرم به ديدارم آمده بودند.
ستاره گفت:
- وقتي اينطوري خوشحال ميشي حال منم خوب ميشه.
من راستي انگار از اين رو به آن رو شدم. ستاره ده سال بود كه به هيچ عروسياي نرفته بود. از او خواهش كردم بيايد. معجزهاي اتفاق افتاد و خواهشم را پذيرفت.
- با اين سرو وضع؟
- سرو وضعمون مگه چشه؟
آه ستاره هميشه در قيد و بند رعايت قواعد است.
نمي دانم آري چگونه از دهانش در آمد و هردو و بيشتر من پرواز كردم به سمت عروسي.
بچهها به ديدنم آمدند. همه با قيافهاي آرايشكرده و زيبا. فري از همه زيباتر بود. اكرم كمي غمگين بود و صفيه معمولي.
- من لباس دارم خانوم هستي.
- اين از دهان فرخنده بيرون جست.
- آه نه عزيزم. من توي فاز لباس براي عروسي پوشيدن نيستم.
كمي از شيريني چشيدم و فرياد دندانم سر به فلك زد.
عروس را آوردند. زيبايي شديد و ظاهرياش زير پوشش آرايش گم شده بود.
چقدر زيبا بود. چقدر سرافراز و كمي خسته و غمگين.
به شدت لاغر شده بود.
عروسي به شدت سرد بود. ناگهان هواي رقصيدن به سرم زد.
- هي فري لباست كجاست؟
- نميدانم فري را خواهر بنامم؟ مادر بنامم يا چه كه آنقدر در قبال من مهربان است.
همراهم آمد و پا به پاي اين معلم آشفته به تنم لباس پوشاند.
دامنش را سنجاق زده بود. سنجاقها كه باز شدند دامن براي من دوخته شده بود.
يك بالاتنه لختي با دو بند روي سوتين هم داشت. اول جليقه را روي آن پوشيدم و حس كردم لباس بسته شد.
گفتم لختي ميروم.
- خوشم مياد كه هميشه باز فكر ميكنيد.
نميدانم چرا آنقدر ميل گرم كردن عروسي مهديه به سرم زده بود. عروسي به شدت سرد بود. كسي نميرقصيد.
-من كه هميشه در پنهان شدن از جمع استادم به طرز عجيبي رفتم بالاي سن و كنار عروس نشستم.
- خيلي بهتون زنگ زدم.
- آوه عزيزم خيلي دلم برات تنگ شده بود. حدس زدم تو باشي. ببخش.
- خانوم هستي اين ترم اصلا درس نخوندم. انديشههامو افتادم.
شاگرد بيچاره من در شب عروسياش چه دغدغههايي داشت. دلم مي خواست به هيچ چيز فكر نكند و شاد باشد.
برخاستم برقصم كه ناگهان همه سن پر شد از آدم. انگار همه خجالت ميكشيدند بيايند بالا. عروس را كرديم وسط و دورش حلقه زديم.
من پايين رفتم. هنوز ميلم به رقاصي تمام نشده بود اما ماموريتم آن وسط تمام شده بود.
فري و صفيه و ستاره هيچ يك رقص بلد نبودند و هرسه از اين قضيه نالان.
براي بار دوم رفتم بالا و با ترانه دختر مشرق ناناز. ناز تو نازه كه انگار در همه عروسيها به تور من ميخورد يك رقص تكي كردم.
اين بار براي دل خودم بود.
موهاي داماد جلواش فرفري شده بود حسابي بچهگونه. شهوت چنان از جسمس بيرون زده بود كه همه زيبايياش محو شده بود. پس اين دو عاشق هم هستند. اصلا ميدانند عشق يعني چه؟
ستاره رفت. پدرش كليد نداشت. من علارغم دنداندردم يك شام حسابي به رگ شدم.
گوشواره فري دزديده شد. رفته بود تا شقايق را بدرقه كند.
شقايق هم دو سال شاگردم بود. وقتي از آنها نظر خواهي كرده بودم نوشته بود
- شما به من ياد داديد كه در زندگي هرگز نا اميد نشويم. و با همه دشواريها بجنگيم.
چند روز پيش كه اتاق را زفت ميدادم به نامه اش برخورده بودم. و اشك از چشمانم جاري شده بود
راستي اين چه قانوني است كه دوستان را كنار هم ميآورد.
حالا انگار براي دل شكسته من كساني پيدا ميشدند كه دائم تشويقم كنند. چند روز پيش فخرالسادات را ديدم. همين همكلاس فري و صفيه. آخر هندوانه زير بغلم داد كه شاخ در آوردم.
- ديدار شما بري ن سعادتيست. امروز چه شده كه دارم شما را ميبينم. خانم فوق ليسانس چه كرديد؟
نخواستم چيزي دراين باره بگويم. دست به سرش كردم.
- شما به اندازه كسي كه دكترا دارد سرتان مشود. من استادهايي را ميبينم كه هرگز چيزي بارشان نيست. شما به اندازه دانش آموزان دبيرستان نمونه با ما كار كرديد. مسئلههايي را براي ما حل كرديد كه حتي در دبيرستان نمونه هم حل نميكردند.
قيافه مرا ميگوييد؟ در حالي كه به شدت جلو بغضم را گرفته بودم تا اشكهايم جاري نشود به اين فكر كردم خدايا تو كسي هستي كه هميشه مرا به بودن خودم اميد وار كردهاي.
درحالي كه زماني كه معلمشان بودم بسيار موجود راهگم كردهاي بودم اما مثل هميشه عاشق.
و باز هم گفت:
هنوز هم از حرفهاي شما سر كلاس در خانه ميگويم. فال عطسه يادتان است؟
كنارشان ايستادم تا در ايستگاه مورد نظر پياده شدند و من همچنان مات و مبهوت.
از اينكه ديگران مرا آنقدر خوب ميبينند و شرمنده از اينكه نتوانستهام ذره اي از عشقشان را پاس بدارم.
اين دقيقا تعبير همان جمله دعايي است كه خدايا تو مرا در زند بنگانت همانند اوليايت نشان دادي در حالي كه من سراپا تقصير بودم.
ستاره گفت:
- رنگ ياسي حسابي به تو مي آيد. و شاگرد ديگر گفت:
- شما بايد با آهنگ خوشگلا بايد برقصن برقصين.
و من ته دلم از اينكه سيخ زده است يا تعريف چشمكي به احساسش زدم.
آن شب شبي شگفت آور بود.
توي ماشين شوهر عصمت كه تازگي سيصدو بيست هزار تومان گم كرده بود به فرخنده دلداري ميداديم و در نهايت آنقدرناراحت شدم كه به فرخنده گفتم:
- برايت يك گوشواره ميخرم.
البته او نگران برخورد مادرش بود.
شوهر عصمت شاگرد ديگرم گفت:
شما ميتوانيد سيصد هزار تومان هم بدهيد به ما.
پول را گذاشته بود جلو ماشين درملا عام.
از دست عصمت و شهرش حسابي خندهام گرفته بود.
اكرم سر ميز گفته بود:
- من فيزيكم را شدهام بيست. هوم لبخندي بر لبم نشست.
توي ماشين گاهي از دست آن دو خندهام مي گرفت و گاهي از دست فري گريه.
به فرخنده گفتم به مادرش بگويد من آن را گم كردهام. گوش من بوده.
اما خودش گفت وجدانش اجازه نميدهد و عصمت گفت:
مادرش فردا زنگ ميزند خانه شما.
به خانه رسيدم. روز بعد به فرخنده زنگ زدم. حالش خوب بود.
كاش بتوانم روزي برايش يك گوشواره بخرم.
آریای عزيزم
چرا به معجزه فكر نمي كني؟
عشق براي تو كليد معجزه هاست
به ميليون ها نفر فكر كن كه با معجزه شفا يافته اند
و اين را بدان به هرچيزي كه از صميم قلب آرزويش را داشته باشي مي رسي
آرياي عزيزم
عشق كليد ايمان را به دست تو داده است
تو ميتواني به ميليونها راه بنديشي
به ميليونها دانش كه تو را بزرگ و بزرگتر ميكند ودر اين راه شايد مشكل تو بهترين هديه زندگيات باشد.
باور كن شعار نميدهم
به اميد ديدن مردي كه وقتي دستانش را روي چيزي ميگذارد آن چيز شفا مييابد.
كتاب قدرت فكر را به تو توصيه ميكنم
حتما بخوان
آرياي عزيز ميخواهم تو را ايستاده بر پاهاي خودت ببينم
ايمان من اكنون بدرقه راه تو
بدان که در این راه گنج های بیشماری خواهی یافت
که یکی از گنج ها وجود خود توست
با امید اینکه خودت را بیابی
*****
ما هم دنبال قالب نمی ریم قالب میاد دنبالمون![]()
و من اولین بار این شعر را از وبلاگ او برداشتم.
پیش از آنكه واپسین نفس را برآرم
پیش از آنكه پرده فروافتد
پیش از پژمردن آخرین گل
برآنم كه زندگی كنم
عشق بورزم
برآنم كه باشم، در این جهان ظلمانی
در این روزگار سرشار از فجایع
در این دنیای پر از كینه
نزد كسانی كه نیازمند مناند
كسانی كه ستایش انگیزند
تا دریابم، شگفتی كنم،
بازشناسم، كهام؟
كه میتوانم باشم؟
كه میخواهم باشم؟
تا روزها بیثمر نماند
ساعتها جان یابد
لحظهها گرانبار شود،
هنگامی كه میخندم،
هنگامی كه میگریم
هنگامی كه لب فرو میبندم.
**
در سفرم به سوی تو
به سوی خودم
كه راهی است ناشناخته،
پُرخار، ناهموار.
راهی كه باری در آن گام میگذارم
كه قدم نهادهام و سر بازگشت ندارم
بیآنكه دیده باشم شكوفایی گلها را
بیآنكه شنیده باشم خروش رودها را
بیآنكه به شگفت درآیم از زیبایی حیات
اكنون مرگ میتواند فراز آید
اكنون میتوانم به راه افتم
اكنون میتوانم بگویم كه زندگی كردهام.
مارکوت بیگل
آخ
كسي از اين دندان پزشک عزيزم خبر داره؟
شنيدم تف سربالا فرستاده و وبلاگشو بسته حالا دوباره برگشته
جات خالي تيرداد رفتم و دكتره به روش هاي اعجاب آوري چند تا سوزن فرو كرد توي دندونمو عصبكشيم كرد
القصه هي به تيرداد فكر مي كردم كه اگه منم زير دستاش قرار بگيرم ممكنه يكي از نخالههاش بشم؟
خب معلومه كه نه .
آخه يه شيوهاي بلد شدم كه دقيقا خنثيكننده همه ترفندهاي پسرونس
شرمنده بهتون نميگم J
القصه الانم با كلي قرص و دوا روپام
اما
ديروز زندايي اومد خونه
يه روشي براي دندون درد يادم داد كه باور نميكنيد فوري دردش ساكت شد.
كاغذ رو روي يه بشقاب چيني سفيد بسوزونيد
خاكسترشو خالي كنيد
جرم كاغذ مث يه چيز زرد رنگ ته بشقاب مونده اونو با پنبه روي دندونتون بذاريد
باورتون نميشه
آدم وقتي درد داره به هر شيوهاي متوسل ميشه L
دندونم دردم كاملا ساكت شد. البته زندايي قبلا اونو روي دختراشم اجرا كرده بود
به هر حال
شايدم به خاطر دندون نشون دادن دندونم خوب شد
خلاصه حالا خوبم
خدا را شكر
دوره نماز خوندنم شروع ميشه
فقط خدا ميدونه وقتي نميتونم نماز بخونم چه زجري ميكشم
حالا
انگار نروي الهي وارد همه بدنم ميشه
انگار به يه حرميم رام ميدن و احساس ارزشمندي همه وجودمو ميگيره
كاش شما هم قدر نماز خودنو ميدونستين نه مثل دخترا يه مدتي ازش محروم بشين.
فعععععععععععععععلا
شرح عاشقي دوستانم و گاهي شرح معشوقهگي آنان بسيار جالب است. يك دوست دارم كه قريب ده سال است عاشق پسري است. هروقت دوست ديگرم مرا ميبيند از داستان هاي او مي گويد. مدت هاست منتظرم آن دختر عاقل شود اما مثل اينكه خبري نيست و تصميم گرفتم هر وقت خبري از او به دستم رسيد از شرح عاشقيهايش به شما هم بگويم.
آخرين اخبار مبني بر اين است كه نجمه دانشجوي دكترا براي ديدن معشوق فراري خود به اصفهان سفر كرده است. سه ساعت دم درب كارخانه زيرآفتاب ايستاده است تا آن آقاي محترم از در بيرون بيايند و نجمه تنها او را ديده است. دل خوش كرده است و رفته است.
بعد هم اس ام اس داده به سركار آقا
- هي من ساعت ده شب ميروم روي پل زاينده رود و به ماه نگاه ميكنم؛ ميدانم كه تو نميآيي. اما در آن موقع به خاطر من به ماه نگاه كن.
در نظر بگيريد سخن از يك عشق ده ساله است كه دختركي تنها با خيال يك مرد دل خوش كرده. در اين عشقورزي او چيزهاي زيادي به دست آورده. همه چيز الا معشوقش!
دوست خودمان معشوقي دارد كه او را نميخواهد. ديشب ديدم دارد ميخندد گوشي را گرفت دم در گوش من.
پسرك در كنسرت ناظري در قزوين بود. و زنگ زده بود تا دوستم صداي كنسرت را بشنود.
اين در حالي بود كه دوستم در فكر ترك او بود.
اين دو تصوير را بگذاريد كنار هم تا چيزكي بفهميد.
همه ما درگير عشقهاي پيچيده درهم هستيم. به راستي به سلامت رهيدن كار دشواريست. اين كه چه باد كرد و چه نبايد كرد.
اگر انسان ياد بگيرد كه به نداي درون خود خوب گوش دهد و بعد هم دبه در نياورد شايد بتواند تصميم درست را اتخاذ كند. اين البته به قدرتي دروني هم نياز دارد.
شايد قدرت رها كردن يك انسان ديگر و آزاد كردن او در حالي كه ما دوسشت نداريم قدرتي باشد كه در دست همه ما نيست. اينكه نجمه سالهاست در جستجوي آن پسرك است شايد تقصير آن پسر نباشد اما اگر آن پسر كمي نجمه را درك ميكرد ميتوانست بيشتر به او كمك كند.
الان هم پسرك اسير است و هم نجمه.
خدا ورند دو جو عقل به آنها و سه جو به من بدهد. انشاءالله.
بايد به حضور انور شما عرض كنم آدم وقتي دندانش درد مي گيرد همه چيز از يادش مي رود. آخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
دندانم به عصب رسيده. حام اصلا خوش نيست. جدا وقتي درد نيست خيلي بهتر است. امروز هم تعطيل است.
آخخخخخخخخ
مامان
فكر ميكنيد بااين اوضاع دندان درد ديگر مي توان وبلاگ نويسي كرد؟
يا حتي عاشقي كرد؟
درس خواند؟
يا شعر گفت؟
من ميتوام با ريكي درد را تسكين دهم اما قدر مسلم دندانم نياز به يك بازنگري دارد.
در ريكي دليل روحي دندان درد اين است كه انسان پرخاشگري خود را بروز نمي دهد. به عبارتي دندان نشان نمي دهد.
خب چه طور مي توان دندان نشان بدهم.
بيا
اوووووووووووه
مي كشمت
مي خورمت
وايييييييييييييييييييي به حالت
اين هم دندان
به نظرتان دندان نازنينم خوب مي شود؟
من مديون دوران پريودم هستم. چنان در حالت ديوانگي به سر مي برم كه واقعا حال خوشيست. جز در اين دوران ديگر موارد دامنگير شكست و افسرده دلي به سراغم نمي آيد
حس نوستالژياي شكست عشقي فقط در اين دوران دندان نشان مي دهد حتي اگر شكست تازه باشد.
و حالا دندان درد هم شده قوز بالاي قوز
هوممممممممممممم
خدايا به فريادم برس. فدايت شوم اصلا غلط كردم ناشكري كردم.
من كه نكردم خدايا
ناشكري را مي گويم
بايد دوباره دندان نشان بدهم
باور كنيد
نيشم را ميبرم تا بناگوشم دندانها همه رديف مي شوند: هيييييييييين
نه بايد عصباني بود. با چشماني كاسه خون. با رگ گردن بيرون زده. دستانم آماده سيلي زدن است. ميخوابانم بيخ گوش كسي.
فحش هم بايد بدهم L
اجازه بدهيد ندهم
دندان هايم را روي هم فشار مي دهم
اوووووووووووووووووووووم
نه باوربفرماييد فحش لازم است.
عوضي
لعنتي
خاك كاهو توي سرت
مرده شور قيافه صدامو بشورن
كه شستن
احمققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققق L
ببخشيد
كار سختي است فحش دادن
حالا كمي اشك هم ته چشمانم جمع مي شوند
حالا دوباره گريه مي آيد. خب بايد گريست. يعن مي توان گريه هم كرد. من هرچه گريه كنم جوانتر ميشوم.
آخ دندانم. باور كنيد گريه به خاطر دندان درد است.
اوف مامان
دوستت دارم. فدات شم
دلم شکستی و جانم هنوز چشم به راهت
شبی سیاهم و در آرزوی طلعت ماهت
در انتظار تو چشمم سپید گشت و غمی نیست
اگر قبول تو افتد فدای چشم سیاهت
زگرد راه برون آ که پیر دست به دیوار
به اشک و آه یتیمان دویده بر سر راهت
بیا که جز تو سزوار این کلاه و کمر نیست
تویی که سود کمربند کهکشان به کلاهت
جمال چون تو به چشم و نگاه پاک توان دید
به روی چون منی الحق دریغ چشم و نگاهت
برو به کنج خراباتت ای ندیم گدایان
تو بختت آن نه که راهی بود به خلوت شاهت
در انتظار تو می میرم و در این دم آخر
دلم خوش است که دیدم به خواب گاه به گاهت
اگر به باغ تو گل بر دمید و من به دل خاک
اجازتی که سری بر کنم به جای گیاهت
تنور سینه ما را ای آسمان به حذر باش
که روی ماه سیه می کند به دوده آهت
کنون که می دمد از مغرب آفتاب نیابت
چه کوههای سلاطین که می شود پر کاهت
تویی که پشت و پناه جهادیان خدایی
که سرجهاد تویی و خداست پشت و پناهت
خدا وبال جوانی نهد به گردن پیری
تو شهریار خمیدی به زیر بار گناهت
نوای عشق، بی نای علی، هیچ...
اگر عمر دو صد نوحت ببخشند...
تمام عمر منهای علی ،هیچ
میلاد با سعادت مولود کعبه بر همه علی دوستان مبارک
یا علی ممنونم
از اینکه همه جا دستم را گرفته ای.
نفس کشیدم از هوای چشمات
منو ببر به سینمای چشمات!
دادم تو آسمون خدا بسازه
عینک فیروزه برای چشمات
"چشمای چشم به راه من چه قابل؟
چشمای آهو رونمای چشمات!"
می خوام به پلک تو دخیل ببندم
شفا بگیرم از بلای چشمات
دوباره بچه می شم و می رسه
دستای من به تیله های چشمات
نگا نکن به آسمون که حیفه
بشینه آسمون به جای چشمات
"قشنگه آسمون شب تو مهتاب
نمی رسه ولی به پای چشمات
تموم شب نمی ذاره بخوابم
دو جلد کتاب ماجرای چشمات
یه کم فقط یه کم به من نگا کن
فدا فدا فدا فدای چشمات!"
بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی
آخـر الامـر گل کــوزه گــران خـواهی شد حالیا فـکــر سبو کن کـه پر از بـاده کنی
گــر از آن آدمیانـی کـه بـهشتت هــوسست عــیش بــا آدمــی چــنـد پــریــزاده کـنی
تکیه بر جــای بزرگان نتوان زد به گزاف مگر اسبـــاب بزرگی هـــمـه آمــاده کنی
اجــرها باشد ای خــسرو شیــرین دهـنــان گــر نگاهـی سوی فـرهاد دل افتاده کنی
خــاطرات کی رقــم فیض پذیــرد هــیهـات مـگر از نقش پــراکنــده ورق ساده کنی
کار خود گر به کرم بازگذاری حافظ
ای بسا عیش که با بخت خداداه کنی
دو حقيقت بزرگ در اين شعر خواجه مرا اندر تفكر واداشته
اولا
اجرها باشدت اي خسرو شيرين دهنان
گر نگاهي سوي فرهاد دلافتاده وكني
كسي ميداند اين فرهاد دل افتاده بد بخت كدام گورستاني خودش را پنهان نموده است تا ما به سوي او نگاهي بيندازيم؟
بعد هم ميگويد:
اي صبا بندگي خواجه جلالالدين كن
كه جهان پر سمن و سوسن آزاده كني
ميدانيد كه خدا بيامرز جلالالدين حافظ به رحمت ايزدي رفته
پس جلالالدين كيست؟
چرا خودش را نشان نميدهد؟
حالا من به فرهاد نظر كنم يا به جلالالدين؟
فال ديگري وگرفتم كه آمد آب هواي فارس عجب سفلهپرور است.
ميدانيد باور بفرماييد اين حافظ يك چيزي سرش ميشده
معشوق اولين
و وسطين و
آخرين من هرسه از استان فارس هستند
و هرسه هم سفله شايد هم نفله شدهاند
پس قبول كنيد من بايد يا دنبال فرهاد دل افتاده باشم و يا بندگي جلالالدين كنم.
تازه مهم بخت خداداده است
مهم او ست
مگر نه؟
می خواهم سوگوار گوشواره ستارگان باشم
سوگوار بوسههايي كه بر رد پاي تو زدم
بگذار بگريم براي چشمهاي ناتوان تو از بازگشتن
و آرزوي پروازت در آستانه بازوانم
سياه ستارهها را از بالايم بياويزم
بگويم كه ويراني زيباست
وقتي در حيات كوچكي كه با تو پارو زدم
طوفاني بر پا شد و جهان را لرزاند
از خاموشي بغض تو بگويم
وقتي در قهقهه دختري كه عاشقش بودي فراموش شدم
و مرد رويايي كه در بطن من كاشتي
درختها مرا به دنيا آوردند
و فرزند تو ستوني سياه پوش بود از دستهاي من
بگذار از چشمهاي سياهت بگويم
كه هنوز هم سوگوار مرگ يلداست
و رودخانه ابدي نگاه محجوبت
از بكارت مردي كه در میان گل های دامان یک دختر
به خواب رفته است
كسي بيايد و بر ذرههاي يك يلداي مرده ستاره بيفشاند
كسي بيايد و تجسم كند يك شب بلند را
كه ويران شده
و روز نميشود
شبها گاهي جسد بيجان دختري ميشوند
كه از او چيزي جز خاك باقي نمانده
ديگر نشانهاي بر دستانش نيست
من ميخندم بر پيكر پوسيده همه عشاق
قهقهه ميزنم و آنقدر پرواز ميكنم كه همه با انگشت مرا نشان بدهند
- ديوانه
و با زهم در ته دلم بخندم به اينكه با ديوانهها فريب خوردهاند
يلداي تو
چيزي جز خاكستر ويراني بغض ديگران نبود
همه گلهاي كاشته شده در حياتمان را كندند
همه ستارههايي كه نردبان گذاشتم و يك به يك بر آسمان روياهايمان كاشتم
و كسي نبود ماه را در آغوش بگيرد
سلام سعید
خوبی حالا دیگه نیستم مزاحمت بشم.هر چند تصمیم گرفتم روزه رابطه بگیرم ولی مگه میشه یا دست کم یاد تو نمی ذاره.خیلی رنجیده ام .اما نمی دونم چرا.نگو چرا کم نامه میدم هر بار که جواب نمی دی مثل اینه که یه چوب برداری و بزنی تو سرم.راستش یکی پیدا شده بود که یه مدت به خاطر تو دلمو بهش خوش کردم یه سعید ی بود که عین تو بود البته بعضی رفتاراش فرق دا شت وخب فکر کردم خودتی اما پاک نا امیدم کرد.عجیب بود که اونقدر به تو شبیهه بعدشم که من بهش گفتم بره زنگ زد گفت مجبور نیستی منو دوست بداری اما من یه خورده دوستش داشتم اونم به خاطر تو آخه خیلی مهربون بود من از تو براش خیلی گفتم و با این که بارها بهش گفتم بره نرفت.گفت که با هم دوست باشیم .منم برا ی اینکه دلش نسوزه گفتم دیگه به تو هم نامه نمیدم اما خب مثل اینکه نا امید شده آخه هیچ مردی نیست بهش بگی یکی دیگه رو دوست داری و بمونه.کاش تو اون بودی یا چه
میدونم اون تو بود.ولی افسوس که بخت من از خواب در نمی ادو اونم تا فهمید ممکنه من بهش رو بندازم برام طاقچه بالا گذاشت.خب من دیگه سعی می کنم دنبال کسی نرم.جدا اینومی گم و از خدا می خوام اول بهم کمک کنه که اونقدر از بیکسی نترسم.
راستی می دونیدلم از چی می سوزه که منوتو چقدر در کنار هم خوش بودیم.خیلی خوش بودم و چقدر می تونستیم با هم رشد کنیم و به تکامل برسیم اما خب تو که نمیخوای .یعنی چیزی که باورم نمیشه اینه که تونخواسته باشی .راستش همیشه فکر می کردم اون شبایی که برام آواز می خوندی خیلی کیف می کردی و یه مسئله دیگه اینه که تا به حال هیچ مردی توی زندگیم نبوه که منو بشناسه و ولم کنه بالا خره یه جوری یه وقتی احوالی می پرسه و میخواد ببینه بالا خره این اعجوبه چه کا رمیکنه اما تو منو ول ول کردی از این لحاظ هم نوبر ی والا.
راستش از اونجایی که فکر کردم این سعیده تویی منم یلدا شدم یه چندتا نامه برات در ورکردم خب آخه می دونی سر با همسر بالا خره من که نباید کم بیارم بگذریم که تو هم سر کار رفتی اما خودم خودمو لو دادم. برات که نوشتم من دوست نداشتم حتی یه خورده احساس کنی که زورکی ازت حرف قاپیدم.اما تو اگه این سعیده باشی می بخشمت آخه یه خورده هیجان انگیزمیشه.
ولی بهتره بری پیداش کنی ببینیش اعجوبه مثل خودته.خب یه خورده دلم براش تنگ رفته از بس که بد جنس بود.می خولست تورو برا کادو کنه خوبه دیگه میبینی چه خاطر خواهی.اگه تو کادو بشی چه حالی میده.
حسودیت شد ؟هنوزم فکر می کنی تو بالا تری ولی این یکی دست تو رو هم از پشت بسته.
خیلی ناراحت شدم اونجوری حذفم کردی اشکمودر اوردی اما خب ما هیچوقت برای تو جایی نداشتیم.
باز هم دلم برا تنگ شده اما کاش یه خورده هم تو می اومدی خیلی سنگ روی یخ شدم از بس که اومدمو دست خالی برگشتم.
معلوم نیست کی اونجا دل شا زده مارو برده ام اما من حسودیم نمی شه.
خوشحال ميشم تو به یه نوایی برسی.
دلم نمی یاد خداحافظی کنم.اما پر حرفی کردم
فعلا خدا حافظ
زمستان ۸۴
باز باران
با ترانه
ميخورد بر بام خانه
توي جنگلهاي گيلان
كودكي ده ساله بودم
مي جهيدم از سر جو
چست و چابك
نرم و نازك
باز باران
باز باران
باز باران
باز باران
باز باران
چقدر گريستن خوب است
گاهي
چقدر خوب
گاهي كه احساس ميكني خدا را در آغوش داري
خدا را ميبوسي
و چشم باز كه ميكني
خدايي نيست

و ديشب آخرين شب مراقبه اوشو بود. يك سال پيش اين مراقبه را آغاز كردم و كساني كه با من همراه بودند ديدند زندگيام چقدر درگير فراز و نشيب شد. اوشو چون استادي لحظه لحظه زندگيام دستان مرا گرفت. هرجا پريدم به دستور او بود و هرجا آري گفتم به دستور او بود و هرجا در تنهايي پرواز كردم به دستور او بود. و حالا به جايي رسيدهام كه حس ميكنم يك قدم كوچك به جلو برداشتهام. جايي كه خودخواهي را كمي و تنها كمي كمرنگتر كنم. بر خود كنترل بيشتري داشته باشم. و جايي كه بفههم هنوزهم چقدر ميتوان بزرگ شد.
من مراقبه را ازنو آغاز ميكنم و امروزرا پاس ميدارم. به اميد روزي كه عشق، ايمان و شادي را هستي ِمجسم كنم. و با سپاس از استاد بزرگوارم كه روح او همه جا همراه من خواهد بود.
آخرين مراقبه:
تو بايد با دل و جان و گرم و پرحرارت زندگي كني نه نيمه جان. بايد مشعل زندگيات را از هر دو طرف آن روشن كني. آنگاه لحظهاي كوتاه از همه ابديت با ارزشتر خواهد بود.
لحظه به لحظه زندگي كن؛ بدون اينكه از چيزي دريغ كني. اكنون و اينجا باش؛ انگار كه آخرين لحظه زندگي توست.
بايد اينگونه زندگي كني. بايد هر لحظه را آخرين لحظه بداني. پس چرا نيمهجان زندگي ميكني؟ شايد لحظهاي ديگر تو نباشي. پس هرچه را كه داري رو كن. همه چيز را در اين لحظه به قمار بگذار. چه كسي ميداند لحظه بعد چه خواهد شد؟ اين راه زندگيكردن است.
و وقتي تو به نتيجه اهميت ندهي يك گل نيلوفر ميشوي. گل نيلوفر را بايد بارها و بارها به آياد آوري تا بتواني هرچه بيشتر درژرفاي اكنون و اينجا فرو بروي اما رها و دلنبسته و تاثير ناپذير. آينده را رها كن تا بتواني با تمام وجود زندگي كني. گذشته را رها كن تا آزاد و رها بماني. آنگاه كه چنين شود شادماني روي ميدهد شادماني عظيم، بينهايت، و هميشگي.
داستان تيگر
اين كارتون حسابي مرا خنداند. داستان دفترچه كلمات تاكيديام كه نشده بود كسي جايي آن را نبينيد و درباره آن چيزي نگويد.
البته خودم اجباري آن را خريدم و گرنه من كه اهل جينگولكبازي نبودم.
روي دفترچه عكس يك الاغ، يك خرس، يك ببر و يك خوك است.
داستان داستان تيگر كوچولو است كه در به در دنبال خانوادهاش ميگردد.
خرآمد و گفت كه خانواده تيگر را يافته.
خرس و خوك رفتند سروقت خانواده تيگر كه راه راه بودند و مي جهيدند آنها قورباغه بودند
خرس گفت:
عجب ببرهاي كوچولويي هستند. بعد از كلي صحبت با آنها فهميدند كه آنها ببر نيستند.
در جاي ديگري خرس رفته بود دنبال خانواده تيگر اما به عسل برخورده بود و رفته بود در لانه زنبورها عسل بخورد. در نهايت وقتي گله زنبورها آنها را دنبال كرده بودند گفت:
- اين زنبورها اون ببرهايي نيستن كه ما دنبالشون هستيم.
تيگر افسرده شده بود و دوستانش به عنوان خانوادش يه نامه برايش نوشتند. تيگر اميد وار شد كه خانوادهاش در راهند و خانه را آذين بست. دوستانش همه رفتند لباس ببرها را پوشيدند. و تيگر مدتي با آنها جشن گرفت اما در نهايت فهميد.
قهر كرد و رفت و آنها در بوران و سرما به دنبالش رفتند. آنها جان او را و او جان آنها را نجات داد.
و فهميد كه نامه را آنها برايش نوشته اند.
براي همه آنها چيزي كه آرزو داشتند تهيه كرد.
تيگر كوچلو با آن خنده ها استثنايي حالا يك خانواده داشت.
و عكسي كه روي دفترچه من است عكس خانواده تيگر است كه هيچيك ببر نيستند.
داستان زيبايي كه يار در خانه و ما گرد جهان ميگرديم.
در قسمتي از كارتون او به همراه "روا" كانگروي كوچولو يك جهش را تمرين مي كردند.
به نام جهش پر جهش دورخيز شگفت انگيز
باورتون میشه
پارسا پیروز فر توی کلوب بدون هیچ شناختی به من پیشنهاد دوستی داده
خوبه حالا من آدمای خوشگلی را به سمت خودم جلب میکنم
بهش جذب موافق
می گن
همیشه از قیافش خوشم می اومد.
باید بگم هفده تیر تولدم بود و چیزی نگفتم و گذشت
و حالا دوباره اینجام
خب من اينجايم.
باز گشتم كامپيوترم را در آوردم و وصل كردنش بيشتر از دقايقي طول نكشيد.
با قلبي به شدت شكسته
با قلبي كه مجبور به گذشتن شده.
بهتر است بنويسم؟ نه شما كداميك آن را درك ميكنيد؟
شايد اين داستان عاشقانهاي چون كازابلانكا باشد.
به هر حال بهتر است لبخند بزنم.
ميدانم كه خدا و دوستان و همه هستي كمكم خواهند كرد.
ميدانم كه من سربلند و پرغرور باز هم خواهم ايستاد.
امروز با يك نفر حرف زدم. البته او نميداند من كه هستم.
البته روح او ميداند و شايد همين باعث آرامشم شده.
آه خدايا ممنونم. تنها تو ميتواني كمكم كني. ميداني كه من خودخواهيها را چال كردهام. اما غمها دست از سر و رويم بر نميدارند؟
البته كه بر ميدارند و شاديها باز هم در خواهند گشود.
من سبكبال
خوشحال
شادمان
بلند پرواز
در آسمان زندگي به پرواز در خواهم آمد
و خوشبخت خواهم بود.
سلام بر زندگي
سلام بر عشق
سلام بر دوستي
از لطف دوستانم ممنونم
من كامپيوترمو جمع كردم. علتش برنامه ريزي براي يه سري كاره و اينكه وقتي اون باشه وقت زيادي ازم مي گيره.
حالا آزادي بيشتري دارم گرچه شايد خلاقيتم كاهش پيدا كنه
به هر حال دلم براي همه دوستان تنگ ميشه
الانم كافي نتم. شاید رشد کرده باشم كه مي تونم بدون اون هم آروم باشم.
توي كلاس اسكيت آموختم كه بايد پاي عقبو كه بلند مي كنم كشيده باشه.
يه دختر كوچولو همش توي دست پام مي پيچه. بهش گفتم بچه توي دست و پاي من نيا
گفت:
حسوديت مي شه من بهتر از تو مي رم؟
از اينكه با بچه ها هم كلاسم خوشحالم.
از خدا سپاس مي گذارم به خاطر همه زيبايي هايي كه نشونم داده.

طلوع صبح عشق من است اینجا
در درون من
هلهله عشق است
درك زيبايي به حضور زشتي ميسر است
و درك نيكي به حضور پليدي
هستي به نيستي
و پريشاني به سادگي بدل شود
فراز فرود را
و صدا سكوت را با خود دارد
پيش و پس در پي و در تقابل با هماند
هم از اين رو حكيم فرزانه به انجام هيچ
و تعليم بدون كلام همت گمارد
او مالك همه چيز و يگانه با هرچيز است
او موجد است اما مالك نيست
او زندگياش را پي مياندازد بي هيچ ادعا
و زياني نميبيند
زيرا كه مدعي نيست
لائوتسه
" دائو دجينگ"
سرود دوم
از يك نفر پرسيدند جنگل چگونه است؟
گفت:
- آنقدر درخت زياد است كه جنگل را نميبينم.
*********
خدايا تو را سپاس
به خاطر همه چيزهاي نيكو
و لحظه لحظه زندگي
نبايد و نميتوان غم را نفي كرد. در اين كه اين روزها اينكه چگونه غمگينم بحثي نيست اما غم ابعاد دلم را در مينوردد و حتي مرا به سوي مرگ ميبرد با اينحال در حال حاضر زيستن را بر گزيدهام:
اليته بهتر است داستانهاي داييام را و سختيهايي كه در اين باره ميكشم بنويسم. هميشه در گفتن مسايل زندگي ام به اين شكل مشكل دارم. آنها را خواهم نوشت.
شايد ندانيد قناري كوچكي چون من وقتي كه عاشق ميشود و يارش نيست چون مرغ سركنده ميشود. ياران زيادي مرا ترك كردهاند و جوابم را ندادهاند اما به قول فروغ كه شايد براي دلداري خودش چنين ميگفت:
شايد من تو را از دست داده باشم اما تو هم وجود كسي چون مرا از دست دادهاي. البته من وجود خود را از كسي دريغ نمي كنم مگر باعث آزارم خيلي ش
اصلا نميخواهم در اين باره حرف بزنم. راستش در حال حاضر كسي از دست نرفته. تنها بيخبري آزارم ميدهد. ولي خب دردهاي گذشته گاهي سر باز ميكنند.
براي من و دايي در اين چند روزه اتفاقهاي زيادي پيش آمده.
شايد نشستن ترك موتور كسي كه ده دوازده قرص فنو باربيتال انداخته بالا تا خودش را ديوانه جا بزند كمي شجاعت بطلبد اصلا از كجا شروع كنم؟
من ترك موتور داييام نشسته ام و تا رسيدن به در خانهمان تنها 100 متر راه باقيمانده است. دايي مشغول دور زدن دور ميدان است اما به جاي كم كردن سرعت، گاز ميدهد. من ميگويم – دايي چي كار ميكني؟
اما فرصتي براي حرف بيشتر نميماند.
- دااااااااااااااااااااااااااااييييييييييييييييييييييييييييييييييييييي
من و موتور و داييام هرسه پرواز ميكنيم به سمت پشت جدول كه پر از خاك است.
يك تصادف آگاهانه در حالي كه نميداني چه چيز در انتظارت است.
سريع بر ميخيزم. صورتم آسيب نديده اما سر تا پايم غرق خاك شده است. عينك دودي بر چشمم هم نشكسته. تنها شانه مانتو ام بد جوري پاره شده.
چند ماشين كنارمان ميايستند. دايي هم بر ميخيزد.
حتي نميتوانم گريه كنم. ميروم جلو تا موتور را بلند كنيم. اما دايي زورش نميرسد . از يكي از مردان ميخواهم. دايي هم دستش را با دست ديگرش بلند ميكند. هوم؟ترس برم مي دارد.
ميگويم بيا برويم. كمتر با مانتو در محله ظاهر شدهام حالا هم به خاطر اينكه ميدانستم در فاصله بين ساعت 3 تا 5 كسي نيست.
ابدا خوش ندارم مردم محله مرا با يك كلاه حصيري و عينك آفتابي ببينند.
كلاه كه حميده از شمال برايم آورده بود درب و داغان شده.
داييام ميايد جلو و بنا ميكند به تكاندن من. هي ميتكاند. هي ميتكاند.
داد ميزنم جلو بقيه:
- دايي ميخوام برم. نميخوام جلو اينا اينجوري وايسم.
رهايم ميكند.
يك 405 ميايستد. ميروم سوار شوم. مردم موتور را گذاشتهاند عقب وانت.
به او ميگويم با ما بيايد. یک نفر باید با موتور باشد. به خانه ميرسم.
ميپرم سر جانماز.
سرم را میگذارم روي مهر:
- خدايا شكرت كه طوريم نشد.
تنها خدا ميداند كه ابدا طاقت آسيب ديدن جسمي را در اين برهه ندارم.
قلبم مجروح است. به خاطر مرگ برادرم و به خاطرهاي ديگر.
مينشينم پشت كامپيوتر. و اشكهايم سرازير ميشوند. كاش كسي بود كه براياش درددل ميكردم.
مينا ميآيد:
- داري گريه ميكني؟
چايي را ميگذارد و ميرود. ياد تصادف دو سال پيشم ميافتم كه بعد از سكوت ش رخ داد.
انگار براي همه سكوتها مرگ پنجه ميگشايد.
آه خدايا
من سالمم؟
من سالمم؟
هيچ جايم آسيب نديده. كمي كتفم كوفته شده است.
دايي مي آيد خانه.
مادرم او را ميفرستد حمام. ميرود و او را ميشويد. كمي دلرحم شده. بعد از مرگ برادرم خيلي عجيب شده. انگار دلش سنگ شده باشد.
چند شب پيش كنارش رفتم تا حرفهايش را بشنوم. قريب دو ساعت تمام زمين و زمان را به داد و بيداد بست و هركاري كردم ساكت نشد. خواستم به او انرژي بدهم نگذاشت.
- نميخوام جادوگري كني.
هلم داد آنور. كمي با هم درگير شديم. البته بيشتر محض سر به سر گذاشتن.
ايستادم جلواش و كتكش را خوردم. تا آرام شود.
حالا ناگهان دلش براي دايي سوخته بود. دايي تميز و خوشگل روي قالی حياط نشسته بود.
برايش خرما و چايي و قرصش را بردم.
- هي هستي. خدا را شكر كه تو طوري نشدي. تو نور چشم مني.
كنارش مينشينم. لبخند ميزنم دارم به ذكر معتادش ميكنم. تسبيح را خودش در ميآورد وميگويد:
- رب العالمين.
به او ياد داده بودم بگويد یارب.
ته دلم ذوق ميكنم. كسي به خاطر من آنقدر شكر بگويد.
كلاس اسكيت:
اما
دوباره اما
و باز هم اما
بايد نكات مربوط به كلاس اسكيت را بنويسم تا هم خودم فراموشم نشود هم اگر روزي خواستم آموزش بدهم بتوانم.
جلسه قبل سر خوردن سريع را به ما ياد دادند.
يك پا را به طور عمودي در وسط پاي ديگر قرار ميدهيم و سر ميخوريم. پاي عقب حتما بايد برداشته شود و صاف شود.
نكته مهم اين است كه پاي عقب موتور محرك پاي جلو است رها شدن آن به سمت عقب باعث زيبايي اين حركت است.
دست ها در اين حركت براي تعادل به دو طرف باز شده است.
اما چيزي كه در جلسه دوم آموختم مسايلي رد باره ترمز كردن بود. كه پاي راست خم مي شود و سرش كمي بالا مي رود و دو دست روي دو پا قرار مي گيرد و ترمز ميكنيم.
و دو نكته بسيار مهم كه رعايت نميكردم:
در هيچ يك از حركات اسكيت نبايد سر را پايين آورد سر هموار بايد بالا باشد.
پشت نبايد خم شود و لخت و شل بودن و رها كردن بدن بسيار مهم است.
نكته من عاشق اين آهنگ dial out هستم اما متاسفانه كامل نيست و نتوانستم آن را براي دوستان جديد بفرستم عوضش blade runner را فرستادم.
با نام دوست
كه هرچه داريم از اوست
با زهم اينجا شروع ميكنم.
امروز براي من روز شكفتني نو است
روز زندگياي دوباره است كه خداوند به من بخشيد
و اين وبلاگ سر آغاز ايمان دوباره
خدا را شكر ميكنم
به خاطر امروز
اين لحظه
اين نفس و ميدانم اينجا به جاي ديگري خواهم رسيد
جايي كه تا به حال متفاوت بوده است
و چه كنم كه باز هم زبانم قاصر است از شكر گفتن
خدايا تو را سپاس
اي زيبا
اي مهربان
اي بلند
اي همه عشق
كه با وجود تو ديگر چيز سد راه نخواهد بود.
به ياري تو
شروع مي كنم
مطرب عشق عجب سازو نوایی دارد
نقش هر نغمه که زد راه به جایی دارد
عالم از ناله عشاق مبادا خالی
که خوش آهنگ و فرح بخش هوایی دارد
پیر دردی کش ما گر چه ندارد زر و زور
خوش عطا بخش و خطا پوش خدایی دارد
محترم دار دلم کاین مگس قند پرست
تا هواگیر تو شد فر همایی دارد
از عدالت نبود دور گرش پرسد حال
پادشاهی که به همسایه گدایی دارد
اشک خونین بنمود به طبیبان گفتند
درد عشق است و جگر سوز دوایی دارد
ستم از غمزه میاموز که درمذهب عشق
هر عمل اجری و هر کرده جزایی دارد
نغز گفت آن بت ترسا بچه باده پرست
شادی روی کسی خور که صفایی دارد
خسروا حافظ درگاه نشین فاتحه خواند
وز زبان تو تمنای دعایی دارد
| Design By : Night Melody |


