کامیابی
چون بیشتر از یک مرد یک کوره بود گرچه ما خودمان بیشتر یک خورشید هستیم اما راستش اون " ووی به قربون صدات" زیاد بهمان حال نداد القصه فراری شدیم آخر ما خوش نداریم پشت تلفن ل * ا* س بزنیم آنهم وقتی ابدا نمی دانیم طرفمان کیست همه کارهای دیروز را انجام دادم راهی ام برای یک سفر ده روزه بار برداشته ام راستی پارسال همین موقع یک سفر خطرناک کردم و فردا برای من روز نیکوییست همان کلاس را می گویم بالاخره بعد از پی گیری فراوان موفق شدم به آنجا خوانده شوم امید وارم مفید فایده باشد و از آن به بهترین نحو استفاده کنم به بار و بنه من نگاه نکنید اگر حال نداشتم همان فردا بر می گردم ببینیم جناب خدا وند و هستی برایمان چه رقم زده اند هرچه خدا بخواهد یا حق خوب است که گاهی حافظ هست چه سخت است من دارم ميروم شايد هم دارم ميآيم ميروم تهران قرار است در كلاسي شركت كنم بعدش دلم ميخواست بروم شمال ميدانيد پارسال اين حوالي بود كه آن بلاي سخت بر سرم نازل شد و بعد هم دافع شد دلم ميخواهد بروم و در ماسههاي كنار دريا زير درختان بيارامم خود را در آب رها كنم و با دريا تن يكي كنم آه ه ه ه ه ه ه چهقدر دلم ميخواهد بروم اما شايد درخودم حالش را نبينم آخر اين قرصهاي چرك خشك كن براي دندان آدم را بيحال ميكند گاهي هم نا اميد ميكنند فقط همين؟ البته مگر چيز ديگري هم هست؟ البته تنهايي تمام گوشي موبايلم را زير و رو كردم تا كسي را بيايم به او زنگ بزنم همه را پاك كردهام به چند تايي هم زنگ زدم ميدانستم جواب نميدهند داشتم خفه ميشدم به جايي پناه بردم شمارهاي گرفتم يك اهوازي پشت خط بود با كلي بد بدبختي شمارهاش را گرفتهام "وووي الهي قربون صدات برم" واي بيشتر از صد بار اين جمله را تكرار كرد القصه ما ميخواستيم از درد پر از دل بگوييم و او ميخواست در جا ما را ل ه خ ه ت كند القصه كمي با هم كل كل كرديم خب بچه با احساس بود ميخواست ما را بغل كند و موهايمان را نوازش كند به او اجازه دادم تا هرجا ميخواهد بگويد گفت بعد در بغلم باشي و برايت حافظ بخوانم هه هه واقعا كه آخر اگر ادم تا آنجا برود حال حافظ خواندن برايش ميماند؟ خدايا به كودكي اين مردان بايد بخندم يا گريه كنم؟ خب كمي حالم را بهتر كرد حالا چه طور ساكم ببندم؟ چه طور كمد اتاق بغلي را كه بيرون ريختهام جمع كنم؟ چه طور اتاقم را مرتب كنم؟ كي بروم به اسماعيلي درس بدهم كه پس وردا امتحان دارد روزگاري تهران شهر همه روياهايم بود حالا چه هست؟ دعا كنيد مثل دفعه قبل زياد تاريك نبينمش خيلي خيلي خوابم ميآيد اما ميروم اما نگران نباشيد حالم خوب است خيلي خوبم خيلي خوشحالم تنها تنهايم هوم خوابم ميآيد سفر كمي آدم را به هم ميريزد كي برگردم؟ كي؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مامان در بخش نخست اين نوشتار از زنان شيراز گفتيم و واژهگان ويژهی ايشان و بازتاب ذهن و ضمير آنها در آيينهی عبارتها و واژهگانشان. با هم گشتی زديم در کوچه پسکوچههای شهر. حالا که چندیست که به قول مردم شهر «ستارهی خنک زده است»، در پسينگاهی خوب و خنک با شما به گشت و گذاری ديگر میپردازيم که سينهی پر خاطرهی کوچههای قديم شهر همچنان به روی ما گشاده است. اين بار هم زنان شيرازی را میبينيم با عبارتها و تعارفهای ويژهی خودشان ... الاهی دلات به بد نسوزد! چون کسی گويد: "دلام به حال فلان میسوزد،" در پاسخ وی گويند. يعنی الاهی دلات در اثر داغ کسان و عزيزان نسوزد. (ر.ک. «دلات به بد نسوزد») الاهی دود (يا قليان) غم نکشی! يعنی الاهی در مجلس سوک قليان نکشی. وقتی ميزبان قليان را چاق کرد و جلوی ميهمان گذاشت، وی به عنوان تشکر گويد؛ نيز وقتی که ميهمان قليان کشيد و آن را به ميزبان تعارف کرد، به عنوان سپاس گويد و مخاطب جواب دهد: "الاهی غم نبينی!" پيش از اين در مجلس سوک، از مجلسيان با قليان و چای پذيرايی میشد. الاهی سَر گَردِت بِشم (بشوم)! اين دعا را نيز به عنوان قربان صدقه و بيشتر خطاب به کودکان گويند. يعنی الاهی دور سرت بگردم، بلا گردانات شوم. الاهی قوری هيچ مردی دو تا نشود! (ر.ک. الاهی در کوچهی ...) الاهی کوری تو رام بياد اگر ... «کوری تو رام بياد» يعنی کوری در راهام بيايد، کور شوم. چون خواهند اطمينان مخاطب را به راستی گفتار خود جلب کنند اين عبارت را گويند، مثلا: "الاهی کوری تو رام بياد اگه پشت سر شما حرف زده باشم!" (ر.ک. مثل اين تنباکو ...) الاهی کوفتهات را بخورم! از سر طيبت و مزاح گويند. يعنی الاهی بميری و من بر سر سفرهی سوک تو بنشينم. رسم بوده است که در آيين ماتم از مردم با «کوفتولو» (کوفتهی هلو، نوعی کوفته) پذيرايی میکردهاند. الاهی لَچَکاُم سَرِت (سرِش ...) باشد (برود)! نفرينیست که زنان داغديده کنند، يعنی الاهی تو نيز (او نيز) همچون من در سوک عزيزانات (عزيزاناش) لَچَک يا چارقد سياه بپوشی (بپوشد). نظير اين نفرين در فارسی هروی نيز رايج است: «از کُرغِ 1 دِلاُم اُو بِخوری (از ته دلام آب بخوری).» يعنی به درد و مصيبت من گرفتار و از آن با خبر گردی. (فارسی هروی، ص 201). (ر.ک. مثلاُم بشی ...) امسال که سال پسره (پسر است) / شوهر ما در سفره (سفر است). وصف حال زنیست که پس از مدتها انتظار سرانجام با زاييدن پسری، شوی را به مراد رسانده باشد، اما از بخت بد، شوی وی در سفر باشد. وقتی گفته شود که پس از مدتی بالاخره شخص به جهت کاری شگفت و در خور تحسين، به موقعيتی ويژه برای ستوده شدن رسيده باشد، اما به علتی عمل قابل تحسين او ناديده ماند. همچنين در دريغ و تأسف بر فراهم نبودن مدامِ همهی اسباب مراد و کامرانی گويند. ... به سلامتی پا سبک کردن (کردهاند)؟ وقتی گويند که خواهند از مخاطب احوال زن حاملهيی را جويا شوند و بدانند فرزند خود را متولد کرده است يا نه: "عروستان / دختر خانمتان / يا ... به سلامتی پا سبک کرده؟" «پا سبک کردن» همان گونه که معلوم است کنايه است از زاييدن. پيش خدا روم سيان (رويم سياه است). تخته! نفرينیست، يعنی الاهی بر تابوت افتی / افتد. خدا رختِ بعد از عروسی بدهد! آن گاه که خانوادهی عروس و داماد بر سر خريد ميزان رخت و لباس عروس بحث کنند و گفتوگو و احيانا جدال بالا گيرد، برای فيصله دادن و خاتمهی گفتوگو گويند. يعنی مبلغی که جهت خريد رخت و لباس عروس اختصاص میيابد چندان در خور اهميت نيست، اميد که که بعد از عروسی گشايش و برکتی در معاش عروس و داماد رخ دهد. دلات به بد نسوزد! پاسخ به کسیست که از شنيدن خبر ناگوار و يا ديدن منظرهيی دلخراش بگويد: "دلام سوخت" يا "دلام میسوزد." (ر.ک. الاهی دلات به بد ...) ** عبد الرحيم ثابت، استاد ادبيات، دانشآموختهی دكترای ادبيات فارسی از دانشگاه شيراز است. 1 اين يه نامس كه فاطمه م در تاريخ 22 ارديبهشت هشتادو چهار برام نوشت. 5 شنبه ساعت 12:30 به نام او كه چهره زيباي تو را خلق كرد. سلام سلامي به گرمي قلب عاشق. سلامي به روشني خورشيد و سلامي به زيبايي چهرهات معلم عزيزم: هيوا جان تو بهترين آموزگاري هستي كه تا به حال ديدهام. تو با گرمي قلبت با روشنايي چشمت و با پاكي روحت با ما رابطه دوستي، بهترين روش يك معلم را برقرار كردي. تو از ما دور نيستي. تو صورتك به رو نداري. تو قلبت پر از محبت است. تو آشيانه عشقي. ديگر نميدانم چه بنويسم. از زيبايي رخسارت يا از صميميت قلبت. در آخر اميد وارم قطار زندگيت بر روي ريلهاي خوشبختي به حركت در آيد و كشتي آرزوهايت بر ساحل خوبيها و زيباييها لنگر اندازد. آرزومند آرزوهايت : فاطمه دوستت دارم I love you براي يادگاري برايم خودنويس بياور يادت نرود سوالات امتحان هم آسان در بياوريد لطفا خب ميخندم. خوشحال ميشود از چنين نامه عشقولانهاي. و فكر ميكنم چرا هميشه خود را زيبا پنداشتهام؟ لابد يك چشمان زيبابين مرا ديده است. خودم را دوست دارم! توجه: اسامی و شخصیت های به کار رفته در داستان زیر واقعی نیستند ولی هر گونه شباهت شخصیت ها و افراد داستان با شخصیت های واقعی کاملاً عمدی بوده و از نام کسانی که نویسنده در طول زندگی خود از آنان عقده ای در دل دارد انتخاب شده است!!! سلام.من احمود هستم 44 ساله. هوس باز ، پولدار ،خسیس ، نامرد، بد اخلاق، پر رو و بی شرف و پست! خیلی هم پر نفوذ و قدرتمند هستم. امروز تصمیم دارم وقایع اتفاقیه خودم رو در این دفتر خاطرات بازگو کنم. در ضمن به شما هیچ ربطی نداره که چرا اسمم احموده و یا معنی احمود چیه . هماهنگه؟!؟!.... چهار بار ازدواج کردم. زن اولم تصمیم گرفت به طور مسالمت آمیزی از بین زندگی با من و دق کردن دومی رو انتخاب کنه.زن دومم خیلی سر سخت بود.خودم مجبور شدم بهش بقبولونم که باید بمیره! لامسب خیلی زورش زیاد بود.پدرم در اومد تا اون فنجون قهوه رو به زور به خوردش دادم. زن سومم خیلی آدم فهمیده ای بود.خودش قیول کرد برای اینکه به سرنوشت بقیه دچار نشه بدون مهریه و خون و خونریزی ازم جدا بشه. خاطرات من: 31 فروردین: امروز سی و یکمه. باید برم کرایه های برج ونک رو بگیرم.اگه فکر میکنید اسم برجمو میگم کور خوندید! صبح که داشتم از خونه خارج می شدم یه لگد محکم زدم زیر جفت پای مهسا .بیچاره جیغ زد و پخش زمین شد. خیلی حال کردم. جیگرم خنک شد.روحم آروم شد.مهسا گربه سفید پشمالوی زن چهارممه. 4 اردیبهشت: امروز روز گندیه.باید برم قبرستون.سالگرد آرزو و ژاکلینه.دو تاشون تو یه روز و یه ساعت مردند.با این تفاوت که ژاکلین 3 سال و نیم بعد از آرزو مرد.این دو تا زن های اول و دوم من بودند. 40 میلیون تومن خرج مرگشون شد.نرخ رشوه برای صدورگواهی فوت طبیعی خیلی بالاست!!!مامان ژاکلین هنوزم میگه من دخترشو کشتم.اونم الان توی تیمارستان بستریه.ماهی 2 میلیون دارم میدم که همونجا نگهش دارند! 7 اردیبهشت: امروز آتنا رو با کمربند کبود و سیاه کردم .تقصیر خودش بود.از کله سحر هی بالا و پایین می پرید و خونه رو روی سرش گذاشته بود.اونم واسه چی؟همش به خاطر بیست هزار تومن.خوب ندارم بابا جان! از کجا بیارم ؟ آتنا زن چهارممه.22 سالشه. 14 اردیبهشت: امروز کلاً روز بدی بود. پای اون گربه نکبتی شکسته و محبور شدم شصت هزار تومن بدم واسه دوا درمونش.بدتر از اون ساختمون هفت طبقه ام ریخت.داشتم میکوبیدمش که جاش یه برج بزنم.15 تا کارگر هم توش بودن.همشون توی آوار ساختمون له شدند.باید دیه هم بدم.لعنتی....می گن ساختمان سست بوده.یه نفرو می شناسم که میتونه یه کار هایی واسم بکنه.....می خوام باهاش تماس بگیرم.سر اون قضیه نماینده شدنش کلی بهم مدیونه.باید جبران کنه.... 16 اردیبهشت: روزنامه ها دارند شلوغ بازی می کنند سر جریان این ساختمونه.باید بودجه شونو قطع کنم تا بفهمند با کی طرفند! راستی یه قول های مساعدی شنیدم که این قضیه هم مثل قضیه دریاچه ماست مالی شه.....باید یه کم سر کیسه رو شل کنم..... 20 اردیبهشت: امروز باید برم تلویزیون .قرار مصاحبه دارم .به عنوان کار آفرین نمونه. آتنا هنوز بام حرف نمیزنه.مهسا هم دیروز مرد. دامپزشکش میگه به علت سقط جنین و خونریزی داحلی در اثر وارد آمدن ضربه سخت مرده. 21 اردیبهشت: امروز با شقایق آشنا شدم.دوست آتنا بود.اومده بود خونمون. آتنا از وقتی که مهسا مرده افسرده شده. شقایق اومده دلداریش بده. عجب چشمایی داشت این شقایق! خودش فهمید یه خواب هایی واسش دیدم..... 25 اردیبهشت:امروز با شقایق قرار دارم.ساعت 8 شب تو یه رستورانی که صلاح نمی بینم بهتون بگم اسمش چیه.آتنا هنوز بام حرف نمی زنه..... 26 اردیبهشت: 25 سالشه.لیسانس ادبیات داره. شقایق رو می گم .دیشب دیدمش. قراره با هم ازدواج کنیم. فقط یه مشکل داریم که باید حلش کنم:آتنا... 28 اردیبهشت:امروز آتنا بام آشتی کرد. پرید تو بغلم و گفت من بهترین شوهر دنیا هستم. بعدش آرش رو برد حموم. آرش گربه جدیدشه. امروز خریدم واسش... 2 خرداد: رنگم زرده و خسته ام.دیشب نخوابیدم. آتنا مرد.... شوک زده هستم. اینو کارآگاه پلیس در جواب خبرنگارهایی که میخوان بام مصاحبه کنند میگه. بازرس خوبیه...همینجوری پیش بره هفته بعد رییس پلیس میشه! دیشب تلویزیون مصاحبه چند روز پیشم رو پخش کرد و بالاش نوشت زنده! حالا حتی مدیر شبکه هم حاضره قسم بخوره که من دیشب تلویزیون بودم ......کسی به من مشکوک نیست. 10 خرداد: داریم میریم فرودگاه با شقایق. قراره بریم یونان. واسه تجدید روحیه هر دو تامون خوبه. قضیه آتنا خیلی روی ما اثر بدی گذاشه. مخصوصاً روی من. شقایق کمک میکنه تا روحیه ام رو پیدا کنم.خیلی دختر خوبیه.آدم زرنگیه.اولش سر مرگ آتنا بم شک کرد.اما وقتی سینه ریز الماسیو که واسش خریده بودم دید تصمیم گرفت دیگه بهم شک نکنه! 10 خرداد:توی هواپیماییم. داریم تکون های شدیدی می خوریم.باید برم ببینم چی شده.میرم تو اتاق مهمون دار ها.میگه مشکلی نیست فقط یه چاله هواییه باید برم بشینم سر جام و از سفرم لذت ببرم.چشماش منو گرفت....... 10 خرداد:مردم....هواپیما سقوط کرد. روز اول بعد از مرگ: سرم گیج میره. نمی دونم کجا هستم .توی یه ارابه بزرگ نشستم.همه مسافرای هواپیما هم هستند.شقایقو نمی بینم.بغل دستیمو نگاه می کنم.یه پیرمرد ریشوی 95 ساله ست.داره ذکر میگه پشت سر هم.هی میگه خدایا توبه.ببخشید.غلط کردم.بش میگم چی شده آقا کسی داره اذیتت میکنه؟ما رو کجا دارند می برن؟ جواب داد:ما مردیم داریم میریم به سمت دوزخ..... همون روز: نمی دونم دوزخ چیه اما فکر کنم توی کتاب های درسیم یه چیزایی در موردش خوندم.خدا کنه دخترای اونجا خوشکل وخوش هیکل باشند.... دو روز بعد از مرگ: ما رو توی یه دشت بزرگ پیاده کردند.یهو یه صدایی از آسمون اومد که میگفت: مردگان محترم آخر خطه.پیاده بشید.ایستگاه دوزخ.اونایی که لباس سفید تنشونه سمت راست و اونایی که لباس سیاه تنشونه سمت چپ قرار بگیرند. لباس من و اون پیرمرده سیاه بود.... دو ساعت بعد: ما لباس سیاه ها رو بردند یه جای داغ که بهش میگفتن مدل شبیه سازی شده جهنم! تا وقتی که قیامت بشه همین جا می مونیم.همه رییس جمهور ها و بازیگرای هالیوودی و رقاصه ها اونجا بودند. فرداش: عذاب هامونو مشخص کردند.عذاب من اینه که هر روز از صبح تا ظهر برم کنار دیوار بهشت و آرزو و ژاکلین و آتنا به سمتم پوست پرتقال پرت کنند واز ظهر تا عصر هم باید از دست مهسا فرار کنم تا گازم نگیره و از عصر تا شب هم باید برم توی یه ساختمون وایسم تا روی سرم خراب شه! چند روز بعدش: قراره یه محموله آدم جدید برسه توی جهنم.شایعه شده مدونا و جنیفر لوپز هم توش هستند.شور عجیبی بر پا شده.به مناسبت ورودشون امروز رو توی جهنم تعطیل کردند.همه دارند به خودشون میرسن وخوش تیپ میکنند. یک هفته بعد: منو دارن میبرن سیاهچال مخصوص.قراره تا آخر همونجا بمونم.هفته پیش مخ جنیفر لوپز رو زدم.صاحاب جهنم کلی حرصش گرفت.دستور داد منو ببرند ته جهنم...مأموری که داره منو می بره یکی از ندیمه های شیطانه....عجب چشمای خوشگلی داره...فکر کنم فهمیده که واسش یه خیالاتی دارم......!!! نویسندش مشخص نبود بانوى خردمندى در كوهستان سفر مى كرد كه سنگ گران قیمتى را در جوى آبى پیدا كرد. روز بعد به مسافرى رسید كه گرسنه بود. بانوى خردمند كیفش را باز كرد تا در غذایش با مسافر شریك شود. مسافر گرسنه، سنگ قیمتى را در كیف بانوى خردمند دید، از آن خوشش آمد و از او خواست كه آن سنگ را به او بدهد. زن خردمند هم بى درنگ، سنگ را به او داد.مسافر بسیار شادمان شد و از این كه شانس به او روى كرده بود، از خوشحالى سر از پا نمى شناخت. او مى دانست كه جواهر به قدرى با ارزش است كه تا آخر عمر، مى تواند راحت زندگى كند، ولى چند روز بعد، مرد مسافر به راه افتاد تا هرچه زودتر، بانوى خردمند را پیدا كند. امشب بر آستان جلال تو دیریست كان سرود خدائی را خوش غافلی كه از سر خودخواهی دردا كه تا بروی تو خندیدم چون نام خود به پای تو افكندم آئینه امید مرا بر سنگ؟ شب ميلاد تو اي يار مرا شب غمگيني بود خانه با ياد تو از گل لبريز همه جا پرتو لرزنده شمع دوستان همه شاد عاشقانت همه جمع ليك در جمع عزيزان تو نبودي افسوس چه سخت است برايم كه همه خلق جهان را ببينم اما تو را نبينم مولاي من راستي اگه اينهمه كه عاشق اينو اون شديم و دنبالشون افتاديمو بهشون زنگ زديمو و نامه نوشتيمو شعر گفتيم اگه اين كار رو براي امام زمون كرده بوديم حتما خودشو به ما نشون مي داد چه محبوبي كه او را فراموش كرديمو و بقيه رو گرفتيم چه مححبوب نازكدلي كه بي خيالشيم و اون اما هوامونو داشته و داره امشب واقعا دلم براي تو تنگ بود امشب گريههام براي تو بود 1- آقاي سليمان صفوي در پاسخ به اين ادعاي بسياري از شرق شناسان غربي تحقيقي انجام داده بودند روي ساختار مثنوي معنوي كه در اين تحقيق به يك ساختار پيچيده اما منظم براي مثنوي دست يافته بودند و اين برنامه از شبكه چهار پخش شد. 2- با ديدن چهره اسراي جنگ تحميلي در حالي كه مي گريستند به عظمت معجزه در قلبشان پي بردم و اشك ريختم همراه اشكهاي شاديشان 3- يك مستند ديدم در باره بازيكن فرانسوي مسلمان كه در سري قبل كولاك كرد خصوصا با زدن كله سر به سر بازيكني كه به او تو هين كرده بود اسمش يادم نيست در اين مستند از اول تا آخر تنها او و تنها او جلو دوربين بود. راستي چه كارگردان علاقهمندي. 4- مدتها بود ميخواستم درباره برنامه "فتيله" بنويسم. برنامه كودك صبحهاي جمعه با خلاقيت فراوان و بازيهاي شورمند اين سه بازيكن محبوب و اجراي تلهتئاترها براي بچهها. خلاقيت از سرو كولشان ميبارد و من دوست دادم به انواع نقشهاي آنها فكر كنم و بشنوم حالا بيا هم ديگه بشينيم برنامه بعدي رو با هم ديگه ببينيم آي ببينيم. راستش در كودكيام از مجيد قناد خوشم نميآمد و حتي بازيگري قلقلي لال را در كنار مجيد قناد اصلا دوست نداشتم. اما مجيد قناد ثابت كرد كه عاشق كودكان است. حالا وقتي به بچهبازيهايش در كنار سه بازيگر نگاه ميكنم او را دوست دارم. و البته عشق و پشتكارش را؛ چون بالاخره به زيبايي درون دست يافته است. ۵ - راستی فیلم بسیارر عالی جنگجوی درون را از شبکه دو دیدید؟ ميدونید الان مثل خیلی وقتای دیگه حالم خوبه. اگه گفتین چرا؟ خب معلومه آخه منم سادیستی شدمو کمال همنشین در من اثر کرده و امروز اشک ۳ نفرو در آوردم. مونده بود نفر چهارمی که دیگه خودشو کنترل کرد. بله امروز رفتم کلاس اعجوبه دوم ریاضی. آخه خانوم دهقانی میگه نشد ما یه بار بریم سر کلاس اینا نشسته باشن. منم رفتم تا بهشون تذکرات اخلاقیمو بدم که دیدم بهبه از بس به هم آب پاشیدن رو میزیو خیس کردن. راستشو بخواین دست کم اون میزه مال منه. صد بار رفتم دیدم بساتشون روی میز پهنه و منم رومیزه رو همین جوری بلندش کردم و بساطشونو پا شیدم. اصلا چه معنی داره آدم انقده شلخته باشه ببخشیدا نه که خودم نیستم. یا نبودم؟ بگذریم این یه نشانگان بیماریه که ناشی از عدم سامانمندیدر فکره .اوهوم یه گلویی صاف کنم بله. اندفعو رومیزو بلند کردم که دیدم زیرشم خیس کرده .بببخشید حالم به هم خورد. و گفتم درستش کنین من میام. رفتم بیرون و بچه های سوم تجربی که فکر کردن قهر کردم دورم حلقه زدن و گفتم خانوم تو رو خدا اندفه رو ............... وباز هم همه خیلی گرمو نرم بودن. هیچی بابا حلقهشون. با اون بوی خوش چه میدونم چه عطری .چقده ناز بودن. راستش خوشگلترین شا گردامو توی این مردسه توی این کلاس دیدم. آخه این منطقه از نظر زیبایی ظاهری زیاد خوشگل مشگل نداره، اما باید معلم باشی تا بعد از مدتی همه شا گرداتو خوشگل ببينی. آره. خلاصه اونا ناز نداشتمو خریدنو منم رفتم سر کلاسو این قانعه هم اومد یه جای خشکِ رو میزیو اورد جلو. بگذریم. از الهه پرسیدم.برای دفعه چارم درسو بلد نبود. فکر نکنین خنگه ها .نه بابا نماینده شورای دانش آموزی شهرمونه. بله راستش دیدم اون ترم هرچی حرص خوردم فایده نداشته و این خوشگلا قرار نیست در طول ترم درس بخونن. بعدشم دیدم اگه اخراجش کنم خیلی به غرورش بر میخوره. بچه نمایندس. هیچی برای بار چهارم پس از صفر و منفی و تک هیچی بهش نگفتم. فقط گفتم بشین. ای بابا بدتراز همه چی بود براش. یه قیافه قمر در عقربی گرفت که حظ کردم. میگم سادیسیتی شدم. ته دلم گفتم چه عالی که بدون خونریزی ادبش کردم.ب له بچه گریه نکرد ولی مثل همون روزی شد که خودم گریه کردم. میدونین اگه با یکی دعوا کردین همون اول نرین نازشو بکشین که اذیت میشین.منم ناز هر شاگردیو بیشتر کشیدم بیشتر اذیتم کرد .خب نمیخواستم ناز اینو بکشم وگرنه ادبش نمی کردم. با این حرکت و حرکت قبلی و نبودن عاشق دیرینم الف با اون دایی فوق لیسانسش یه کلاس عالی داشتم و همه ٬بعد هرگزی٬ گوش کردنو٬ منم خسته نشدمو.ا ز اسماعیلیلان هم پرسیدم.شما اگه این بچه رو ببینین چقد بامزس. اونم هیچی بلد نبود.میگفتم فشار هوا٬ میرفت فشار مایعو حساب میکرد نمیدونین با اون قیافه بامزه پاکش٬با چه زوری جلو خندمو می گرفتم ٬ که ادبش کنم ولی نمیشه. به خدا نمی شه.راستش اگه برگه این کلاسو بینین از بس بهشون منفیو صفرو تک دادم خسته شدم.خیلی برگه جالبیه.دیگه بهش منفی ندادمو ٬گفتم بشینه. ساعت بعدم خارج از وقت با همینا کلاس داشتم .رفتیم ناهارو برا ی خانم مدیرم یه چایی ریختم آخه میگیه تو همش یه چایی دست میگیری میاری اینور.بله دیگه منم چایی براش آوردمو گفتم: بهبه ببین چه عروسی.دوتا استکان لنگه به لنگه توی یه بشقاب سوخته که یهو خانوم رشیدی گفت هی م تو چرا انقده دلت خوشه؟ منم خندیدم.گفتم حق دارین اگه منم ۴ شکم زاییده بودم مثل شما میشدم که یه دفعه گفت پنج شکم. گفت: حاملگیش یه طرفو شیر دادنش یه طرف٬بزرگ کردنشون یه طرف .همه اینا به کنار.حالا این حرفایی که میگن یه طرف.ب عدم یهو اشکش دراومد .ای بابا عجب غلطی کردیم.خ ب من خانم رشیدیو دوستش دارم. قبلا مدیر همین دبیرستان بوده. اولی که اومدم مدرسه قبل از همه معلما میرفتم کلاس٬ بهم گیر داد که تو چرا انقد به موقع میری؟ خب فکر کردم ضایعش نکنم .کم آدما٬ اینجور مواقع از دست من جون سالم به در میبرن .اما اون یه روحی داشت که نتونستم چیزی بهش بگم. یه روحی مثل خودم داشت. درواقع یکی از معدود انسانهایی که حسادت نمیورزه. بگذریم. بهش گفتم آخه میدونین من که مثل شما اونقده تجربه ندارم عزیزم. من یه تازه کارم شما بلدین کلاسو بچرخونین و وقت کم نمیآرین٬ اما من تا بجنبم زنگه. راستش یه جوری نگام کرد وی ه جوابی دادم که یه اعتراض خیلی مودبانه توش بود. این بود که خانم رشیدی به عنوان یکی از کسایی که توی اداره همه میشناسنش هوای منو داشت و سال بعد بهم گفت :به خانوم روستایی که یکی از مدیرای موفقه تورو پیشنهاد دادم برای معاونیش اما من همون سال با خانوم روستایی دعوام شده بود.میخواست ۸ ساعت کلاسو تو چهار روز ببنده٬ نمیبست .بگذريم. به هر حال مگه من خرم٬؟ كه برم کلاسو ول کنم معاون بشمو ٬ه ی مث مرغا بچههارو جا کنم؟ خانوم رشیدی منو دوست داشت و وقتی دیدم داره گریه میکنه٬ خیلی نار احت شدم. ولی ته دلم گفتم:شما نمیدونین چقد هوای دخترشو داره. داماد سر خانه با کلیه امکانات. و چقده جهیزیه. میدونید بهترین دخترا تو ی کل ایرون مال شهرماست. به خدا مشهورن. چون خیلی بسازنو با یه عالمه جهیزیه. منو نبینین ٬من ازاونا نیستم. نصفیم اينشهري نسیت.خدا نصیبتون مث منو نکنه.به قول یکی که بد بخت.............. .کی گفته خیلی هم دلتون بخاد. هه آره دیگه اینم از اشک ایشون بود که بعدشم دوباره سر دوم ریاضی بودم.داشتم میگفتم دل مادرتونو نسوزونین. بگذریم که یه دفعه یه جوری شد که یکی گفت الان قانع میره مو ضوعو میگه .یه چیزی از دهنم پریده بود. گفتم ق نع غلط بکنه.ای بابا تازه خوب شده بودیمو٬ امروز کردمش پای تخته که واییییییییییییی چه بر سرم آورد. اول که بنا کرد به دعوا کردن با اون دختره.من داشتم راجع به منگنه آبی میگفتم که یهو نعره زد گفت خودت غلط کردی. بعدشم بنا کرد شر و شر گریه کردن بلند. وآخ منو میگین؟ جا خوردمو. هیچی نگفتم و به درسم ادامه دادم.چه معلم عشقو لانها ی هستم من. هه٬ بنا کرده بود بلند بلند گریه کردن که دیگه طاقت نیاوردمو گفتم حوصله گریه رو ندارم. اگه میخوای گریه کنی صدات در نیاد. آخ چه روش مناسبی برای سا کت کردن.دیگه صداش در نیومد. ولی بعدشم رفت پییش مشاور. من گفتم خب تا سه نشه بازی نشه امروز اشک سه تا رو د رآوردم. بعدشم رو کردم به بیکی گفتم اشک تورو هم در بیارم آخه یه روز نشسته بود بچه ها هم دورش داشتن گریه میکردن هوووووو هووووووووو. آخه شنید ه بود مامانش داره عروس میشه. چه بچه نازي بود . خيلي باهوش. مدرسه نمونه رو ول كرده بود و اينجا درس ميخوند. ای بابا ولی اون با اون نگاه پر از رنجش به من نگاه کرد و گفت خانوم انقد زل نزنین.اخه چشماش پر ازدرده. البته خودش گاهي به چشاي من زل ميزدو ميگفت: چشاي شما تهش اشكه. اره دیگه حالا داشتین؟ولی یکی از بچه ها برداشته بود این شعر حامدو دست کاری کرده بود برای خانوم شیمی خونده بود: هیچکس شیمی بلد نیست خیالت نرسد.ببخشیدا من حال ندارم بگم امروز سر کلاس اولم چقده بهم خوش گذشت.ولی خدای نمیشه اونقد شاد بود چون دل همه پر ازدرده. ولی خدایی من اگه بچه داشتم مث این خانومه می شدم .بالا واقعا که حالم بهتر بود اینا رو گفتم بدتر شدم . نوشته شده توسط نیک بانو در ساعت 21:38 | لینک | 2 نظر هيچ كس در به دردت نيست خيالت نرسد هيچ تاجي به سرت نيست خيالت نرسد حق نداري كه بسوزانيو آتش بزني دلم ارث پدرت نيست خيالت نرسد اينم شعر حامد اينو از يك وبلاگ قديمي كوتاه مدت برداشتم فعلا كه خودم حرفم نمي آد وقتی مردی شما را بخواهد، هیچ چیز نمی تواند جلوی او را بگیرد. اگر شما را نخواهد، هیچ چیز نمی تواند نگهش دارد. دست از بهانه گیری برای یک مرد و رفتار او بردارید. رفتار آرامتر همیشه بهتر است. اگر رابطه تان به این خاطر که مردتان آنطور که لیاقتش را دارید، با شما رفتار نمی کند، به اتمام رسید، هیچوقت سعی نکنید که با هم دو دوست معمولی باشید. یک دوست با دوست خود بدرفتاری نمی کند. پاگیر نشوید. اگر فکر می کنید که شما را در حالت تعلیق نگه داشته است، مطمئن باشید که حتماً اینکار را کرده است. هیچوقت به خاطر اینکه فکر می کنید گذر زمان ممکن است اوضاع را بهتر کند، در یک رابطه نمانید. ممکن است یکسال بعد به خاطر اینکار از خودتان عصبانی شوید، چون اوضاع هیچ تغییری نکرده است. تنها کسی که در رابطه می توانید کنترلش کنید، خودتان هستید. از مردانی که پیش از ازدواج تقاضای رابطه جنسی میکنند دوری گزینید. اگر چیزی ناراحتتان می کند، حتماً با او درمیان بگذارید. هیچوقت اجازه ندهید، طرفتان همه چیزتان را بداند. ممکن است بعدها بر ضد شما از آن استفاده کند. شما نمی توانید رفتار هیچ مردی را تغییر دهید. تغییر از درون ناشی می شود. هیچوقت نگذارید احساس کند او از شما مهمتر است...حتی اگر تحصیلات یا شغل بهتری نسبت به شما داشته باشد. او را به یک بت تبدیل نکنید. او یک مرد است، نه چیزی بیشتر، و نه کمتر. اجازه ندهید مردی هویت و وجود شما را توصیف کند. هیچوقت مرد کس دیگری را هم قرض نگیرید. اگر به کس دیگری خیانت کرد، مطمئن باشید که به شما هم خیانت خواهد کرد. مردها طوری با شما رفتار می کنند که خودتان اجازه می دهید رفتار کنند. همه مردها بد نیستند. نباید فقط شما همیشه انعطاف از خودتان نشان دهید...هر مصالحه ای دو جانبه است. بین از دست رفتن یک رابطه و شروع یک رابطه جدید، به زمانی برای ترمیم و التیام نیاز دارید....قبل از شروع کردن یک رابطه تازه، مسائل قبلیتان را باید به کل فراموش کنید. هیچوقت نباید دنبال کسی باشید که مکمل شما باشد. یک رابطه از دو فرد کامل تشکیل می شود. دنبال کسی باشید که مشابهتان باشد نه مکملتان. شروع رابطه و قرار ملاقات با اشخاص مختلف جهت یافتن بهترین فرد خوب است. نیازی نیست که با هر کس که دوست می شوید همان فرد موردنظر شما برای ازدواج باشد. کاری کنید که بعضی وقت ها دلش برایتان تنگ شود. وقتی مردی همیشه بداند که کجا هستید و همیشه در دسترسش باشید، کم کم نادیده تان می گیرد. هیچوقت به مردی که همه آن چیزهایی که از رابطه می خواهید را به شما نمی دهد، به طور کامل متعهد نشوید. این مطالب را برای بقیه خانم ها هم مطرح کنید. بااینکار لبخند به لبان بعضی ها می آورید، بعضی ها را درمورد انتخابشان به فکر می اندازید و خیلی های دیگر را هم آماده می کنید. می گویند یک دقیقه طول می کشد که یک فرد خاص را پیدا کنید، یک ساعت طول می کشد که او را تحسین کنید، یک روز تا دوستش بدارید و یک عمر تا فراموشش کنید. چروك تمامي كوهها بود در انتهاي سيگار تو به چشمانت فروخته ميشوم من بنده زنگاري نوشتههايت ديگر نيستم پركشيده از صفحه شطرنج بازيها بر صفحه زمين روييدهام تنها تبسم كوچك يك نور بر گرده شمعهاي سياه جادو ميروم تا سقوط در قعر پنتاگرام گردنت تيري در چشمان شيطان مينشيند اعتراض به همه " تو" هاي سطورم و "من" همچون لكههاي تيره ناخن محو ميشود براي بوسيدن انگشتان يك عروس صداي زوزه تاكستانها مشغول خوردن است مغرورتر از ماندن سر كشيدهام بعد از سريال پاتوق اين ترانه زيبا خونده ميشه همين كه پيش هم باشيم همين كه فرصتي باشه همين كه گاهي چشمامون تو چشم آسمون وا شه همين كه گاهي دنيا رو با چشماي تو ميبينم همين كه چش به راه تو ميون آينه ميشينم بازم حس ميكنم زندم بازم حس ميكنم هستم بگو با بودنت دل رو به كي غير تو ميبستم همين كه ميشه يادت بود تو روزايي كه درگيرم كه گاهي ساده ميخندم كه گاهي سخت دلگيرم همين احساس خوبي كه دلت سهم منو داده همين كه اتفاق عشق براي قلبم افتاده راستي يه برنامه به نام ارديبهشت از شبكه چهار پخش شد براي خنك شدن دل دوستان كه دو تا زن صحبت ميكردن اولي از جنبه حقوقي به بررسي اين قانون ميپرداخت و دومي كه مجري هم بود از جنبه اجتماعي واقعا واقعا؟ كدوم احمقي اين قانونو پيشنهاد داده؟ قطعا بايد دارش زد يعني يه همچين پيشنهاد دور از اخلاقي رو هم ميشه به مجلس اونم توي مملكت اسلامي داد؟ ثمره قوانين قوانين دست و پاگير قبلي حالا اينه كه ما براي شهوتپرستي راحتتر مردانمون قانون تصويب كنيم؟ راستي درجه وقاحت تا كجا پيش ميره؟ اين عين جمله شهيد مطهري هست كه گرفتن مرد زن دوم رو بدون هيچ دليل اخلاقي و عقلاني عين تعيش ميدونه ظاهرا ديدن فيلمهاي پورنو اونقد ذهن پيشنهاد دهندگان رو مشغول كرده كه به فكر چارتا زن يه جا اونم تحت لواي اسلام و قانون داشته باشن قران به مردا اجازه چارتا زن رو ميده به شرط عدالت و بعدشم ميگه نميتونيد عدالت برقرار كنيد قربونت برم خدا جون تو كه ميخواستي اون نه بعدي رو بياري چرا اولش اونو گفتي انگار اين هشداريه به زنان كه جنس مرد رو بهتر بشناسن كه اينا چقد دلشون مي خواد اينم از جنبه مثبت انديشي به آيات قرآن ما غلط بكنيم روي حرف خدا حرف بزنيم و لي اينا توي گرفتن يكيشم موندن حالا چه برسه به چارتا از پاسخ من معلمان آشفتند از حنجرشان هرچه در آمد گفتند اما به خدا هنوز هم معتقدم از جاذبه ی تو سیبها می افتند به شکلی مجبور شدم یکی دیگه از مطالب آرت هیستوری رو بدزدم آخه خیلی وقت بود دلم می خواست درباره فروهر که حتی اسمشم نمی دونستم بدونم. « سارت پژوهش و تنظیم: آرت - هیستوری فروهر(فره وشی) چیست؟ در مطلبی که در تاپیک توهین به مسافران ایرانی در دوبی نوشته بودم، اشاره کوتاهی کرده بودم به سمبل فَرَوَهَر (faravahar) و استفاده زیاد آن توسط جوانان ایرانی در دوره حاضر و عدم اطلاع عده ای از آنان از معنی و مفهوم آن.بنابر این بر آن شدم که مطلبی تهیه کنم درباره معنی مفهوم و سمبلهای بکار رفته در فروهر. فروهر= فره + وهر(ورتی) جلو،پیش + برنده، کشنده =پیش برنده شاید بتوان گفت از نظر زندگی، فروهر با ارزشترین جزء وجود انسان است چون این جزء ذره ایست از هستی بی پایان اهورا مزدا که هنگام زایش برای راهنمایی روان و رهبری آن به صورت کمال در وجود یک انسان جایگزین شده و پس از مرگ هم با همان پاکی و درستی به اصل خود(اهورا مزدا )میپیوندد. شکل فروهر: تصویر پیرمرد بالداری نمایانگر شکل فروهر است و در حال حاضر به عنوان نشانواره دین زرتشت بکار میرود.اما این شکل سابقه ای چندین هزار ساله داشته ، و نظایر آن در کتیبه اقوام گوناگون وجود دارد.ولی شکلی دقیقا به ضورت موجود، در کتیبه های هخامنشی بالای سر پادشاهان دیده میشود. محققان و خاورشناسان بسیاری در مورد این شکل به تحقیق پرداختند و نظرهای گوناگونی نسبت به آن ابراز داشتند.در ابتدای تحقیق عده ای از پژوهشگران آنرا تصویری از اهورا مزدا خواندند.ولی چون به عقیده زرتشتیان اهورامزدا بی تن و پیکر (اَیوی تن وُ ) است و هیچگاه یک زرتشتی برای اهورامزدا شکلی قایل نیست، این نظر مورد مخالفت پارسیان هندوستان قرار گرفت.آنرا رد کردند و آنرا به عنوان سمبل فروهر معرفی نمودند و از قسمتهای مختلف آن برای شناساندن فروهر کمک گرفتند. اولین کسی که این طرح را نماد فروهر دانست شخصی بود به اسم "رستم جی کاما". این شخص با استفاده از یک تصویر باستانی ، وظیفه یکی از مهمترین اجزای وجود انسان را مد نظر قرار داد. شرح اجزای مختلف سمبل فروهر : این شکل از 6 قسمت به وجود آمده که بر طبق شماره آنها را توضیح میدهم: 1- سر: كه به شكل پیر سالخورده و جهاندیده و گرم و سردروزگار چشیده كه در حلقه یا چنبره زمان تجربه آموخته و با بدیها و ناپاكیها بستیزند و مراحل ترقی و كمال را با متانت و صبر وشكیبایی طی کنند. نگاره فروهر از سر تا به کمر به صورت پیرمردی جهان دیده با کمال و تجربه و دانایی است تردیدی نیست که نورانیت انسانها به خاطر نزول نور ایزدی بر دل آنهاست و هر که این نور را همراه داشته باشد انسان کامل است پیر موجود در نگاره فروهر تمثیل و نماد انسان کامل است 2- دستها: دستهای به سمت بالاست به خاطر آنکه همیشه به اهورامزدا توجه داشته باشیم. در نگرش زرتشتی خداوند دارای جای خاصی نیست اما از انجا که فمر بشر همواره نیروهای برتر از خود را در طبقه ی بالاتر می انگارد، از اینرو شکل، اهورا مزدا را در بالا نشان میدهد.حلقه ای که در دست فروهر است نشاندهنده احترام به عهد و پیمان است.در بین دختران و پسران ایرانی پیمان زناشویی با دادن حلقه ای انجام میشده که همانند شکل فروهر در دست چپ قرار میگرفته. این رسم هم اکنون هم پابرجاست. 3- بال ها: بال های فروهر باز است .چون با دیدن بالهای باز ذهن انسان متوجه پرواز و پیشرفت شده، و از این حکایت دارد که انسان همواره باید به سمت پیشرفت و بلندی و سرافرازی حرکت کند.هر بال از 3 بخش تشکیل شده که نشاندهنده سه پند زرتشت، اندیشه نیک ، گفتار نیک و کردار نیک است و از مشاهده این سه بخش متوجه میشویم که پیشرفت و ترقی باید از راه درست یعنی اندیشه، گفتار و کردار نیک اتفاق بیفتد تا انسان را به سوی سربلندی و سرافرازی هدایت کند. 4- دایره میان شکل: منظور از مشخص کردن این دایره در میان فروهر نشان دادن روزگار بی پایان است. و نشاندهنده بازگشت کردار انسان به وی میباشد . 5- دامن: دامن فروهر از 3 بخش به وجود آمده که نماینده اندیشه بد، گفتار بد و کردار بد است.از مشاهده این سه قسمت در می یابیم که همواره باید اندیشه و گفتار و کردار بد را به زمین انداخته، پست و زبون سازیم.همانگونه که دامن در زیر قرار دارد. 6- دو رشته آویخته: این دو رشته نماینده سپنتا مینو(خوی خوبی) و اَنگره مینو (خوی بدی) است که همیشه ممکن است در اندیشه هرفرد ظاهر شوند. این شکل در برخی اساطیر به شاهین یا علامت سلطنت تعبیر شده و در برخی جاها به سمبل فر ایزدی یعنی نیرویی که سبب برتری و حمایت از شهریار میشود و به همین سبب در بالای سر شاهان هخامنشی دیده میشد. هیچ می دانستید که در اسطوره های مسیحیت، "آدم" قبل از "حوّا" همسر دیگری داشته به اسم "لیلیت"؟ البته می گویند اسطوره ی لیلیت چندان معتبر نیست و بر اساس تفسیری بر یکی از انجیل ها جعل شده اما به هر حال داستان جالبی دارد: بنا بر روایتی لیلیت هم زمان با آدم و از جنس او- خاک- آفریده شد، روایتی دیگر می گوید از آتش، هرچه بود با آدم توافق اخلاقی نداشت، چرا که هر دو از منشأ یکسانی خلق شده بودند، و حاضر نبود برتری مرد را بر خود بپذیرد و به او تواضع کند. القصه، لیلیت که بوی "آدم" را خوش نداشت به شکل ماری به همراه اولین و آخرین غریبه ی محل، یعنی شیطان، از بهشت گریخت! آدم تنها شد و به درگاه خداوند دعا کرد و گفت زنی که به من داده بودی گریخت، آن وقت خداوند حوّا را از دنده ی چپ آدم آفرید که مونس و همدم او باشد و بماند؛ گرچه آدم، حوّا را دوست داشت اما روح او همیشه در یاد و حسرت لیلیت باقی ماند. داستان جالبی است، به این ترتیب لیلیت اولین زن، اولین معترض، اولین خیانتکار و شاید اولین فمینیست تاریخ بشر است. مدتی است که شب ها دقایقی را به طراحی از "آدم و لیلیت" می گذرانم. طرح ها را روی مقواهای بزرگ و با قلم فلزی نوک پهن و مرکب مشکی کشیده ام. بدون پیش طرح و بدون آن که از قبل برای چیزی که می کشم تصمیمی گرفته باشم قلم را در جوهر می زنم و طراحی می کنم. خیلی تلاش کرده ام که پرسوناژها، با این که پوشیده نیستند، موردی نداشته باشند، کار دشواری است که گاهی نتیجه اش کشیدن دو جفت چشم پشت یک عالم برگ و درختچه است و گاهی دو سایه ی سیاه در زمینه ای سیاه ... امیدوارم روزی بتوانم نمایشگاهی از این طراحی ها برپا کنم، "آدم" با امید زنده ماند، ما نیز به همچنین. توکای مقدس سلام در خلئي ارتباطي ناگهان سيل روابط جاري ميشه. همه هم يه جورايي كماليافته. اونوقت آدم ميمونه چي كار بكنه؟ اگه خيلي تنها هستيد خلا ارتباطي ايجاد كنيد. يعني مطلقا در هر ارتباطي روگل بگيريد. به طور مثال من امروز بيشتر از ده تماس تلفني داشتم كه البته به هيچكدوم جواب ندادم. البته هفتاي اونا مربوط به يه مزاحمه نميدونم شمارمو از كجا آورده. حالا خدا رو شكر من با هاش حرف نزدم و اينقدر تهديد ميكنه. هميشه بايد يه پشه بيخ آدم ويز ويز كنه؟ و چهارتاي اونا مربوط به زهراست؛ يكي از بچههاي مدرسه. چون ميخواد دعوام كنه حالشو نداشتم جواب بدم. بيشتر از ده تا شد؟ و البته ميدونيد كه شماره من عموميه و همه خلق جهان اونو دارن شم هم اگه ميخوايد بهتون بدم. البته من دوشنبه صبح رسيدم به يزد و سفر خوبي بود. خدا رو شكر البته يكي از همسايههامون توي ماشين از آب در اومد كه در نهايت من كنار اون نشستم و پدرش جاي من كنار يه پسر. آخه بليطه اينترنتي بود. آره صبح دوشنبه رسيدم و روز قبلشم رفتم كلي خريد كردم. ميخواستم ليست خريدمم بنويسم آخه خيلي لذتبخشه كيف آدم پر بشه از چيزاي نو. يه چادر مشكي نقرهكوب خيلي خوششل براي خودم. دو تا كيف پاكستاني فوقالعاده زيبا براي دو تا از بچههاي برادرم يه پيرهن شيك با يه كلاي زمستوني به درخواست خودش براي پدرم يه بلوز براي داداشم يه چادر نماز خوشگل يه تسبيح عقيق دو متر پارچه ياسي براي مانتو سه تيكه جواهر سنگي ارزون قيمت مانستون و ياقوت و فيروزه براي خودم اوههههههههه يه دارت عالي مغناطيسي براي دارت بازي خودم ديگههههههه؟ يه شلوارك و يه جانماز سفيد با گلاي سبز؟ ميدونيد جانماز بهتره سفيد باشه آخه مربوط به چاكراي هفتمه كه رنگ اونم بنفش يا سفيده يه بلوز براي ستاره و ميخواستم يه چيزي هم براي حميده و دخترش بخرم كه ديدم ديگه پولي نمونده J مادرم؟ مادرمو خودم فرستادم مشهد! اونم اونجا بود منتها با يه كاروان. آره همشون خيلي خوشگلن. مردي هم نبود كه بخوان هي حرص و جوش بخورم چي براش بخرم. آخه در خلا اونم در خلا ارتباطي به سر ميبرم. در ضمن من اگه دوباره يكيو پيدا كنم ديگه نميام اينجا هوار كنم تا چش بخوريمو....... و اما حرم. ميدونيد يه گرماي طلايي دريا وار عميق بود. يه اعماق سبز بود كه از اون بالا خودتوتوش پرتابم ميكردي لحظه به لحظه برات خوشايند ميشد يك مهماني بود كه ميزبان لبخندشو به روت ميگشود يه جايي بود كه ميخواستي حالا حالا ها توش بموني. از اين به بعد شايد مشهدامو ده روزه كنم. آخه قدر امام رضا بيشتره تا تو بخوايتوي 5 روز يا بري بازار گردي كني يا بري زيارت. يه قسمت ديگم مربوط به هم اتاقيامه اگه حال داشتم مينويسمش كمي دردناكه. هرجا با ترس مواجه مي شويد، از آن نگريزيد. در واقع از ترس، نشانه ها را دريافت كنيد، اين نشانه ها علايم راهنمايي هستند كه به شما مي گويند در كدام جهت پيش رويد. ترس فقط حريفي است كه به شما مي گويد: « بيا! » وقتي چيزي واقعا خوب است، ترس آور هم است؛ زيرا شناخت و نگاهي تازه به شما مي بخشد و شما را به سوي تغييرات خاصي مي راند. شما را به مرزي مي رساند كه اگر عقب نشيني كنيد، هرگز خودتان را نخواهيد بخشيد. هميشه از خودتان بعنوان آدمي ترسو ياد خواهيد كرد. اگر پيش رويد، خطرناك است. هرگاه با ترس روبرو مي شويد، به ياد داشته باشيد كه عقب نرويد؛ زيرا عقب نشيني راه حل نيست. به درون ترس بپريد. اگر از شب تاريك مي ترسيد، وارد شب تاريك شويد؛ زيرا تنها راه غلبه بر آن ترس، همين است. تنها راه پشت سر گذاشتن ترس همين است. وارد شب شويد. هيچ چيز مهم تر از آن نيست. در شب تنها بنشينيد و بگذاريد شب كارخود را بكند. اگر هم مي ترسيد و مي لرزيد، به شب بگوييد: «هرچه مي خواهي بكن. من اينجا هستم. » بعد از چند دقيقه خواهيد ديد كه همه چيز آرام گرفته است. تاريكي ديگر تاريك نيست، بلكه روشن شده است. از آن لذت خواهيد برد. مي توانيد آنرا لمس كنيد؛ آن سكوت مخملي، آن گستره و آن نواي موسيقي را. قادر خواهيد بود از آن تاريكي لذت ببريد و خواهيد گفت: « چه احمق بودم كه از اين تجربه زيبا مي ترسيدم. » و به درخت ها خیر می شوند برای باز شدن چاکراه های آلبالوی وجودشان دلبرانه این اینترم گیر می کنه شهر خنده های جاودان برای دیوانه ای چون من سفر بر بال های ملایک اینجا کنار یک حریم امن می توانی همه غم ها را دور بریزی می خواستم یه کهربا بخرم فرمودن ۲۰۰ هزار تومن خواستم یه گردنبند بخرم گفتن ۴۰ هزار فرمودن یاقوته گفتیم انگشترش ۱۵ تومن آخرش به یه گردنبند هزرای راضی شدیم راستی همه جواهرای دنیا رو ما که نمی تونیم بخریم مگه گنج پیدا کنیم خدایا دو سه تا گنج مادی ۵ شیش تا هم از اون معنویای نابش به ما بده قربونت خلاصه هر چی ما خواستیم بخریم نشد گاهی زیبایی ها خیلی گرونن مشهدیا جدیدن خوش سلیقه شدن چون قبلا چیزاشون قشنگ نبود روزهای مبارکی هست منم اوضاع رو به راه شده و یه اتاق کولر دار گیرم اومده ولی تنها نیستم از هم اتاقیم بعدا براتون می نویسم یه حدیث که توی حرم شنیدم بهتون می گم مردی خدمت امام حسین اومد و بنا به دلایلی هزار دینار پول خواست امام فرمودند اگه به سه سوالم جواب بدی همه رو اگه به کدوم جواب بدی برای هریک سیصد دینار سوال اول: افضل اعمال چیست؟ عرب جواب داد ایمان سوال دوم: راه رهایی از همه خطرات و شرها: توکل به خدا سوال سوم: زینت کارها چیست؟ اول جواب داد علم با حلم اما گفتند چنین چیزی نداریم بعد گفت: ثروت با صداقت بازهم اما گفتند چنین چیزی نداریم بعد گقت فقر با صبر بازهم رد شد اما هزار دینار به اضافه دویست درهم بهش پاداش دادند پیامبر اسلام: فاصله ایمان و کفر ترک نماز است یه حدیث دیگه: نمی دونم از کیه اگه آخرت رو می خوای پرهیزگار باش و اگه دنیا و آخرت رو می خوای دانش بیاموز خب وقتی مشهد میرم باید حدیث بخونم دیگه اینا خلاصه یه منبر بود فعللللللللللللللللللللللللللنن یه دونه دیگّه هرکه چهل حدیث بلد باشه در روز قیامت در ردیف علمای امت محمد قرار می گیره قربونتون خیلی جاش خوبه ولی گرمههههههههههههههههه دلم تنگه و دوستتون دارم فعلا بایییییییییییی خود را به هستي واگذار. واگذار كردن خود بسيار زيباست؛ زيرا تو را زيبا و برازنده ميسازد و فرصت بزرگي را پيش رويت قرار ميدهد. خدا خير و بركتش را در حجمي وسيع برتو جاري ميسازد. كسي كه همواره در حال ستيز است؛ بسته و دور از دسترس خداوند ميماند. كسي كه با هستي دشمني ندارد و به هيچ طريقي در صدد غلبه بر كسي يا چيزي نيست؛ در درسترس خداوند است. تمام در و پنجرههاي او باز است. باد ميتواند در او وارد شود و بر او بوزد. باران ميتواند بر او ببارد و خورشيد ميتواند بر او بتابد. پس خدا ميتواند در او وارد شود. خدا گاهي در شكل باد وارد ميشود گاهي در شكل باران و گاهي در شكل خورشيد. اينها راههاي ورود خدا در تو هستند. او هرگز در شكل خدا وارد نميشود. خدا يك شخص نيست. تو خدا را در شكل يك شخص ملاقات نخواهي كرد. هميشه با او در شكل انرژي طبيعي تماس خواهي يافت. گلي كه شكوفه زده خداييست كه بر تو سلام ميكند و آسمان پرستاره.... خدا بازوانش را به روي تو گشوده است و آماده در آغوش گرفتن توست. اما خدا تنها زماني ميتواند تو را در آغوش گيرد و بر تو بوسه زند كه دست از ستيز برداري و گرنه چنان مشغول و درگير خواهي بود كه هيچ فرصتي براي عشقبازي با خدا نخواهي يافت. زندگي يك رهرو بايد سرشار از عشق به خدا باشد. رهروي همان عشقبازي با خداست و به همين دليل آرامش، راحتي و رهايي عظيمي لازم است. اين تنها چيز لازم است. مراقبههاي اوشو خود را به هستي واگذار. از ترجمه زیبای مجید پزشکی تشکر می کنم. پ ن: ما دوباره داريم ميريم خودمونو به هستي واگذار كنيم خدا خودش رحم كنه. پ ن ۲: این هم پیام حافظ برای امام رضا رود ارس کدوم وره؟ ای صبا گر بگذری بر ساحل رود ارس دوست عزيزم درگذشت جانسوز برادرعزيزت محمد تقديري و عضو سابق شوراي عمومي دفتر تحكيم وحدت داغم را تازه كرد او كه در شيوه زيستنش مبارزه براي آزادي را سرلوحه كار خود قرارداده بود. مرا در اين غم شريك بدان. براي او علو درجات و همنشيني با شهدا را آرزومندم. به اندازه همه آبهاي عالم كه اشكي شود و از گوشه چشم دريايي بچكد گريستم نه نه باورم نميشود! الان كه دارم حرف مي زنم دست و دلم كمي ميلرزه دارم ميرم مشهد تنهااااااااااااااااااااااااا كمي سايه شوم ترس گذشته ته دلمو ميلرزونه اما خب چارهاي نيست پارسال اينوقت نميدونستم اصلا چي بايد از خدا خواست توي حرم امامرضا با بچههاي اردو نشسته بوديم يادتونه چقد اذيت ميكردن؟ يه آقاي روحاني مشغول سخنراني بود خيلي از حرفهاش لذت برم خيلي خوب و عالمانه حرف ميزد نشسته بودم و منده بودم چي بخوام؟ ميدونيد جهالت تا كجا خودشو نشون ميده؟ مال و ثرت بخوام؟ شوهر بخوام؟ رابطه بخوام؟ كار بخوام؟ آخه چي بخوام كه لايق اين مقام ملكوتي باشه؟ هيچكدوم چنگي به دلم نميزدن. در موارد كمي با قطعيت چيزي از خدا خواستم. هميشه ته دلم ميلريزده اين چيزي كه من ميخوام برام بهترينه؟ القصه آخونده نه گذاشت و نه برداشت گفت: ميدونيد اينجا كه نشستين از امام رضا چي بخواين؟ القصخ در حالي كه چشام گرد ميشد گوشامم سيخ شد - ها ها جون من بگو چي بخوايم؟ شايد اين پيامي از خود امام رضا بود. اما هستن انسانهايي كه دقيقا چيزيو ميگن كه از دل شما ميگذره. در نهايت اين خود خداست كه جوابتونو ميده. - امام رضا عالم آل محمده. اينجا كه نشستين از ايشون دانش بخواين. اوه پس اين چيزي بود كه بايد ميخواستم. و....... حالا مي تونم بهتون بگم چي بايد خواست و چه طوري بايد خواست البته با كمك كتابهايي كه به دستم رسيد. و بازهم البته ميگن ميشه علم بدون مطالعه هم داد من اونم رو ميخوام. رفتيم مدرسه و با معلماي تربيتي بنا كرده بوديم به هندونه خوردن. فكر ميكنيد من براي چي با اونا نبودم. خب معلومه عافيت طلبيم اگه با اونا بودم به عنوان يه كوچيكتر روم نميشد بذارم اونا كاري بكنن. اين بود كه ترجيح دادم برم با بچهها و بزرگي كنم. معلماي تربيتي به من ميگفتن: عاروس. القصه گفتن: عاروس ما آخرش نفهميديم تو چه طور شوهري ميخواي؟ منم نه برداشتم نه گذاشتم گفتم يكي مثل اين آخونده خيلي روحاني مهربون زيبا و دانشمندي بود آنها هم نگاهی عاقل اندر سفیه به من انداختند در حالي كه سيني ظرفهاي نشسته رو ميبردم پايين مسئول اردو اومد جلو: - خانوم شما چرا؟ بايد به اينا كار بفرماييد. مسئول اردو مياومد گاهي از دست مربيهاي ديگه كه از بچهها جدا شده بودن پيش من گله ميكرد. القصه چيزي نگفتم ولي ياد داستاني از زندگي پيامبر افتادم كه در يك سفر مشغول هيزم جمع كردن شدن و وقتي اصحاب خواستن مانع بشن گفتن : من هم بايد در انجام كارها شريك بشم. توي اون اردو بچهها منو به عنوان بهترين مربي اردو انتخاب كردن و لي انصافا توي ظرف شستن گاهي به بچهها كار ميدادم. من نه روم ميشد برم غذا بگيرم ولي نه زياد حال داشتم ظرف بشورم. حالا دعا كنيد سفر خوبي داشته باشم. سفر خوبي خواهم داشت همراه با دستاوردهاي عالي حقيت اينه كه اگه دختري مردي رو ترك كرد دختراي ديگههم به همون دليل تركش ميكنن. پس بايد از خودتون بپرسيد آيا همون آدم سابق هستيد؟ و چه چيزي بايد در شما تغيير كنه. در دوست داشتن مهم اين نيست كه چه چيزي باعث شادابي شما ميشه. بلكه به نحوهاي عشق بورزيد كه طرف مقابلتونو خوشحال كنه. يعني كاريو انجام بدين كه اون دوست داره. چه طور ميتونيد بفهميد؟ بايد بشناسيدش و نيازهاشو به خوبي برآورد كنيد خيلي از اوقات ميدونيد طرفتون چي ميخواد ولي جلو خودتون ميگيريد اين نشون دهنده اينه كه شما هنوز به مرحلهاي نرسيديد كه بتونيد تمام و كمال عشق بورزيد وقتي كه ترس مانع ميشه معنيش اينه كه شما هنوز به قدرتمندي وجود خودتون پي نبرديد كه چيزي رو كه ميخوايد ميتونيد به دست بياريد هنوز خودتونو اونقدر نشناختيد كه بدونيد چيزي نميتونه به شما ضربه بزنه اساسا ترس باعث بسته شدن جريان آزاد انرژي ميشه چيزي نبايد وجود داشته باشه كه شما از اون بترسيد و گرنه از همونجا به شما آسيب وارد ميشه البته اين يه حكم كلي نيست ترس در خيلي از موارد زنگ خطري براي سلامت روحي و رواني خود شماست و بايد بهش اهميت بديد اما نبايد اجازه بديد زمام زندگي شما رو خصوصا در روابط به دست بگيره در روابط شجاع باشيد يه دستورالعمل هست كه هميشه جواب ميده و اون محبتي از صميم قلبه نه محبتي كه منافع خود شما رو تامين ميكنه هروقت به خودتو و صرفا خودتون فكر كنيد هرگز معناي عشق ورزيدن رو متوجه نشديد. عشق ورزيدن به معناي يكي دونستن خودتون با همه محيط پيرامونتون هست انسانهايي كه هرگز نديدشون اما معناي عشق در دوست داشتن اونها متجلي ميشه تا بعد در سالن اسكيت ناگهان برق رفت. حسي غريزي به من گفت تمرين جديد را كه هفت وهشت از عقب بود انجام ندهم اما خب به آن گوش ندادم . و در قسمت جلو سالن كه اضطراري روشن بود شروع كرديم به تمرين هفت و هشت از عقب. رفته بوديم در بهر پاهايمان كه ناگهان تصادفي از عقب واقع شد . من به هيكلي نرم و كوچكبرخورد كردم. و بعد هم تلپي افتادم رويش از پشت. وايييييي برخورد به كنار اين افتادن من جدا كه خودخواهانه بود. كوچكترين بچه كلاسمان كه نازپرورد مربي هم بود. جدا كه تصادف سختي بود اما او تپل مپل بود و بايد عرض كنم افتادن رويش كيف داشت. مي دانيد نره غولي چون من به هر حال بايد خيلي خجالت بكشد. عسل كه بنا كرد به گريه كردن من هم ديگر نتوانستم تمركز بگيرم. راستش خيلي غمگين شدم. براي خودم دعايي خوانده بودم كه زمين نخورم و البته براي همه بچههاي كلاس كه آسيبي نبينند. به هر حال آدم ترجيح ميدهد صد مرتبه خودش زمين بخورد اما روي يك بچه پنج ساله نيفتد. به هر حال بخشش خواندم و همه اثرات منفي را پاك كردم. ديروز عسل سر كلاس به من نگاه ميكرد و من تازه متوجه ناز بودنش شدم. به هر حال كلي ازخودش و مادرش معذرت خواسته بودم. امروز بهش گفتم: وايسا ميخوام حسابتو برسم. ته دلم گفتم: بيفتم روت آن روز در نور تاريك سالن مربي براي جبران اين گند كاري دست همه بچه ها را گرفت و با آنها بنا كرد به بازي. و هيچ كدوام از اسكيت بازان نميتوانستند او را بگيرند. مربي تازه فهميده بود من معلمم و كلي هوايم را داشت. بچه ها را مجبور كرد بعد از من كه به اصطلاح بزرگترم وارد كلاس شوند و خودش هم هرچه خواستيم بگويم بابا ما بچه ايم كسي باور نكرد. حركت سوم: ليز خوردن از عقب پاها موازي دست ها باز فشار به ديوار و پاها تا طي مسافت زيادي موازي باشند حركت چهارم: هفت و هشت از عقب نميدانم چرا ميگويند هفت و هشت راستش هشت و هفت است پاها را به شكل هشت سپس دايره سپس هفت انتهاي اسكيت به هم ميخورد سريع موازي و دوباره هشت دايره هفت براي هشت كردن لازم است عضلههاي كناري كف پا و عقب پا محكم عمل كنند دست ها از دو طرف باز حركت پنجم: هفت و هشت از عقب بدون ديوار بايد بدون هل خوردن از ديوار شروع كرد. قدر مسلم محكم بودن عضله هاي كف پا در كنترل و شروع اين حركت مهم است. دست ها باز نميدان چرا مربي آنقدر تند به من درس ميدهد مثل اينكه پيشرفتم خوب است گفته هفت و هشت از جلو را تمرين كنم. اما يه سريال شايدم فيلم از شبكه چهار پخش ميشه كه خيلي زيبا ساخته شده. احتمالا از روي داستان. قبلا جين ايرو پخش ميكرد. اقرار ميكنم چنان زيبا ساخته شده بود كه دلم ميخواست تا ساعتها بشينم و اين داستانو دوباره ببينم. مثل اينكه تموم شده؟ راستي من در دوران كودكي شايد با جين اير همزاد پنداري كردم. اين داستانو چنان دوست داشتم كه در عرض دو روز تمومش كردم يادم نيست كي خوندمش. اين فيلم جديد كه اسمشو نميدونم واقعا زيباست. داستان دو تا دختره به نام مالي و سينتيا. كسي ميدونه اين چه داستانيه؟ مالي به همراه پدر دكترشه كه پدره يه زن گرفته كه اون زنم يه دختره داره به اسم سينتيا. اين وسط مالي سادهدل و مهربون كلي خواستگار داشته اما وقتي سر و كلهي سينياي پر از پك و پز و كمي زيبا پيدا شده همه پسرايي كه اونو ميخواستم به طرف سينيتا ميرن. چيزي كه جالبه رابطه اينهاست كه در هر صورت به هم نميخوره. اين وسط مالي همه اون پسرا رو از روي خوشقلبي خواهرانه و از صميم قلب دوست داره. اون ميتونه زن همه اونا بشه و در عين حال هركدوم اونو نخواستنن با زهم با خوشقلبي براشون آروزي محبت كنه. اما سينتيا اين وسط به دنبال اينه كه هر چه ميتونه شكار بيشتري پيدا كنه. توي يه صحنه پسره در حالي كه قبلا سينتيا رو نديده بود و عاشق مالي بود و بيصبرانه منتظر مالي بود با ديدن سينيا دهنش باز موندو و فيالفور رفتارش با مالي تغيير كرد. و وقتي هم رفت از سينيا خواستگاري كرد فهميد كه سينتيا قبلا نامزد جرالده كسي كه با وجودي كه مالي ابدا به نامههاش جواب نميده و سينيتا و مادرش منتظرن برادرش بميره تا مال و اموال بيشتري به دست بيارن. مالي دائم احوالشو ميپسره كه نكنه توي آفريقا براش اتفاقي بيفته. ميبينيد مردها اينطوريان. در هر صورت شيفته ظاهر ميشن اما وقتي يه مدت با يه ظاهر پوشالي زندگي كردن هم نميفهمن كه همه زيبايي يك زن در قلبشه. البته زيبايي يك مرد هم. آقاي شاعر ديروز يك حرف جالب ديگر به من زد گفت تو به اندازه ده تا اسب دانا فهميدهاي اول تشكر كردم بعدش فكر كردم به اندازه ده تا اسب؟ نه يه آدم؟ بعد گفت از نظر غريزي گفتم به هر حال تعريفشوميپذيرم. اما بشنويد از آقاي فيلسوف كه از خارج برگشتهاند و به ما اس ام اس زندهاند: كجا بود آن گل تنهاي صورتي رنگ؟ كه ميگفتند قاصد باران است؟ سايههاي تلخي به يادم مانده است در هوهوي كبوترانه جاك و شول. نمينويسي؟ راستش منم معني اون كلمه آخرو نفهميدم. احتمالا فيلسوفانه بوده اما اين فيلسوفانهتره: ما چرا ميبينيم. ما چرا ميفهميم؟ ماچرا ميپرسيم سردمه مثل موري كه زير بارون تند رد بوي خط راه لونشو ميجوره. عين هستي و زوال. انقدر پا پيچم نشو. بينمون دو تا نانو ميشه گذاشت. حسين پناهي من اما پيچيدن در افسانهها دوست دارم. به جون مادرم اگه من پاپيچش شده باشم. اصلا معلومه كي پاپيچ كي شده. به هرحال از اينكه احوالمو ميپرسه ازش ممنونم مي تونم بهش بگم يه سرو گردن از اونايي كه ...... بالاتره. چون ....... اما از آقاي كارگردان بشنويد: كنارش كه قدم ميزدم گفتم: تو الان داري كنار يه شاعر .. قدم ميزني هيچي نگفت اما در سكوتش فرياد ميشد تو هم الان بعد ها فهميدم منم كنار يه كارگردان .... قدم ميزدم
راستي اين ترانه فرهادو تو برام فرستاده بودي؟ ميبينم صورتمو تو آينه با لبي خسته ميپرسم از خودم اين غريبه كيه از من چي ميخواد اون به من يا من به او خيره شدم باورم نميشه هرچي ميبينم چشامو يه لحظه رو هم ميذارم به خودم ميگم كه اين صو رتكه ميتونم از صورتم ورش دارم ميكشم دستمو روي صورتم هرچي بايد بدونم دستم ميگه منو توي آينه نشون ميده ميگه اين تويي نه هيچكس ديگه جا ي پاهاي تموم قصههام رنگ غربت تو تموم لحظه ها مونده روي صوتت تا بدوني حالا امروز چي ازم مونده به جا آينه ميگه تو هموني كه يه روز ميخواستي خورشيد و با دست بگيري ولي امروز شهر شب خونت شده داري بيصدا تو قلبت ميميري ميشكنم آينه رو تا دوباره نخواد از گذشتهها حرف بزنه آينه ميشكنه هزار تيكه ميشه اما باز تو هرتيكش عكس منه عكسا با دهن كجي بهم ميگن چشمو اميدو ببر از آسمون روزا با هم ديگه فرقي ندارن بوي كهنگي ميدن تمومشون هر كه دلآرام ديد از دلش آرام رفت چشم ندارد خلاص هركه در اين دام رفت نميشه كه زيبايي اين آهنگو براتون تصوير كنم. ميتونم؟ هركه دلا هركه دلا هركه دلارام ديد از دلش آرام رفت چشم ندارد خلاص هركه درين دام رفت گربه همه گربه همه عمر خويش با تو بر آرم دمي حاصل عمر آن دم است باقي ايام رفت ياد تو ميرفت و ما عاشق و بيدل شديم پرنده برانداختي كار به اتمام رفت گربه همه عمر خويش با تو بر آروم دمي حاصل عمر آندم است باقي ايام رفت ما قدم از سر كنيم در طلب دوستان ما قدم از سر كنمي در طلب دوستان راه به جايي نبرد هركه به اعدام رفت دراين دام رفت سرفصلهای دورهی مقدماتی: واحد اول: دروس پایه چطور بدون مادرمان زندگی کنیم/ 200 ساعت همسرم مادرم نیست / 35 ساعت درک این مساله که فوتبال چیزی جز یک ورزش نیست و حذف شدن از جام جهانی فاجعه نیست / 500 ساعت واحد دوم: زندگی زناشویی بچهدار شدن بدون حسودی به نوزاد / 50 ساعت غلبه بر سندروم "کنترل از راه دور تلویزیون همیشه باید دست من باشد" / 55ساعت درک این مسالهی مهم که کفشها خودشان توی جاکفشی نمیروند / 80 ساعت چطور بدون گم شدن، لباسهای کثیفمان را تا سبد رخت چرک ببریم / 50 ساعت چطور بدون این که ناله کنیم از بیماری مهلک سرماخوردگی جان سالم به در ببریم / 50 ساعت واحد سوم: اوقات فراغت چطور در آشپزی کمک کنیم بدون این که آشپزخانه را به گند بکشیم چطور نوشیدنی سرو کنیم بدون این که سینی را تبدیل به استخر کنیم چطور یک بلوز را در کمتر از دو ساعت اتو و در عین حال از سوختنش جلوگیری کنیم واحد چهارم: آشپزخانه پیشنیاز: Offخاموش / On روشن درس اصلی: اولین نیمروی زندگیام بدون سوزاندن ماهیتابه پروژهی عملی پایان دوره: عملیات جوشاندن آب قبل از اضافه کردن ماکارونی بعد از قبولی در دورهی مقدماتی ، دورهی پیشرفته با عناوین زیر آغاز میشود. نظر به این که مباحث واقعا پیچیدهاند، در هر کلاس حداکثر هشت شاگرد پذیرفته میشود. اولین مبحث: البسه: از لباسشویی تا کمد / یک مرحلهی مرموز دومین مبحث: ریسکهای پر کردن ظرف آب بعد از آب خوردن و بردن آن تا یخچال سومین مبحث: آشپزی و بیرون بردن زبالهها شما را ناقص نمیکند چهارمین مبحث: مصیبت کاغذ توالت: کاغذ توالت خود به خود کنار توالت ظاهر نمیشود / نمایشگاهی از همهی چیزهای خود به خودی در خانه ! پنجمین مبحث: آیا وقتی مردی رانندگی میکند، میتواند آدرس بپرسد بدون این که بیعرضه به نظر برسد؟ (مطالعهی میدانی) ششمین مبحث: تفاوتهای اساسی زمین با سبد رخت چرک. هفتمین مبحث: مردی در صندلی کنار راننده / آیا واقعا ممکن است دائما دستورالعمل صادر نکنیم و غر نزنیم وقتی خانم رانندگی میکند یا مشغول پارککردن است؟ . به خدا نه از راه عقل و منطق، بلكه از راه عشق بايد روي آورد. روي آوردن به خدا از راه عقل و منطق، همانا از دست دان اوست. عقل و منطق بازدارنده است. دست و پا گير است. خدا را نمي توان با تور عقل و منطق صيد كرد. چنين توري براي خدايي چنان لطيف، زمخت است. خدا همچون ماهي نيست، بلكه همچون آبي سيال است. تو مي تواني ماهي را در تور اندازي اما آب را نمي تواني. آب از تور تو رد خواهد شد. يگانه راه شناخت خدا، راه عشق است. به ياد داشته باش كه مي گويم يگانه راه- زيرا تنها عشق است كه قلب تو را به روي هستي مي گشايد. به روي ابهت و عظمت آن. اين ابهت و عظمت همان خداست. شكوه هستي، خداست. بزمي هميشگي برپاست. رقص شادي، بي آغازي، بي پاياني. اما قلب ما همچنان بسته است و ما فكر خدارا در سر داريم. سر، جايگاه مناسبي براي خدا نيست. در جايي كه پاي خدا در ميان است بي سر باش! تمام رابطه ها خيالي است؛ زيرا هرگاه از درون خود بيرون مي رويد، از درِ تخيل عبور مي كنيد. در ديگري وجود ندارد. دوست و دشمن، هردو تخيلات شما هستند. وقتي تخيل را بطور كامل كنار بگذاريد، تنها مي شويد؛ مطلقا تنها. وقتي درك كنيد زندگي و تمام رابطه ها تخيل است، بر عليه زندگي حركت نمي كنيد و رابطه هاي شما به شما كمك مي كنند تا روابط را غني تر سازيد. وقتي بدانيد رابطه خيال است، چرا خيال بيشتري به آن نيفزاييد؟ چرا ار رابطه ها عميقا لذت نبريم؟ وقتي گلها چيزي جز خيال نيستند، چرا گلهاي بيشتر خلق نكنيم؟ چرا به دنبال گلي عادي باشيم؟ بگذاريم گل از الماس و ياقوت باشد. تخيل گناه نيست، بلكه نوعي توانايي و ظرفيت است. تخيل پل است. تخيل مانند پلي است روي رود، كه دو كرانه رود را به هم مي پيوندد و دو نفر را به هم مي رساند. دو نفر پل را فرا فكني مي كنند. اين پل مي تواند عشق يا اعتماد باشد، ولي در هر حال تخيل است. تخيل تنها واقعيت خلاق انسان است. از تخيل لذت ببريد و آن را زيبا و زيباتر سازيد. به تدريج به مرحله اي خواهيد رسيد كه ديگر به رابطه ها وابسته نيستيد. اگر چيزي داشته باشيد، آنرا سهيم مي شويد. آنرا با ديگران سهيم مي شويد، اما از خود همانگونه كه هستيد، خرسنديد. عشق، سراسر تخيل است؟ اما نه به معناي نكوهش آميز. تخيل استعدادي الهي است. مراقبه و اتصال يعني « هيچكس » شدن. يعني نيست شدن در كل. نه جدا ماندن از آن، نه مقاومت دربرابر آن، بلكه نيست شدن در آن.... عشق بازي با كل، اتحادي لذت آور با كل. البته، ما در برابر كل هيچ چيز نيستيم- خرد و كوچ، همچون قطره اي در برابر درياييم. و وقتي دريابي تو در برابر كل چيزي نيستي، آنرا شادمانه مي پذيري- نه با بي تفاوتي، بلكه با شور و شعف. با شور و شعفي حاصل از نيست شدن تمام ترسها و تشويشها. آنگاه كه دست از « خود » بشويي حتي ترس از مرگ نيز نيست مي شود، زيرا فقط « خود » است كه مي ميرد. واقعيت تو جاودانه بودن است. و وقتي تمام دلواپسيها و نگرانيها رفته باشند، تو در آرامش كامل قرار مي گيري. بي « خود » شدن آغاز مراقبه است و آرامش يافتن، نتيجه نهايي آن. آنگاه كه تو در ژرفاي وجودت چنان آرامي كه هيچ چيز آرامش تو را بهم نمي زند، به خانه مي رسي. به حقيقت، به آگاهي و شادماني مي رسي- سه چهره خداوند. همان لحظه كه تو به صلح و آرامش كامل برسي، اين سه چهره از آن تو مي شود- تو الهي مي شوي. در حقيقت، تو همواره الهي بوده اي، اما اينك از آن آگاه مي شوي. پيام من عشق است. به خودت عشق بورز كه آغاز كار است. سپس به آناني كه به تو نزديك اند. عشق بورز. پس از آن به دنيا و كل جهان. فقط در اينصورت قادر خواهي بود به خدا عشق بورزي. سفر از خود آغاز مي شود و د رخدا پايان مي پذيرد. اين دو، دو كرانه رودخانه هستند. تو يكي از كرانه ها هستي و خدا آن ديگري و عشق پلي است بين اين دو كرانه. اين پل از روي كل رودخانه مي گذرد اما انسانها از عشق مي هراسند. به همين دليل است كه به عبادت مي پردازند. هرگز نمي فهمند كه چه مي كنند. عبادتشان از روي ناداني است. تا زمانيكه عبادت از عشق سرشار نشود نمي تواند راستين باشد. زندگي مردم از عشق بي بهره است اما همچنان به كليساها و معبدها مي روند. اين كار كاملا بي معني است. تا زمانيكه در عشق زندگي نكني نمي تواني وارد هيچ معبدي شوي و كسي كه در عشق زندگي مي كند نيازي به وارد شدن به معبد را ندارد. او از قبل در آنجاست. اين پيام ساده را بخاطر بسپار و با آن زندگي كن، زيرا آن، نظريه اي نيست كه بدان باور يابي، بلكه خود زندگي است. در عشق شكوفا شو. رايحه دلنواز عشق را پراكنده ساز- كه اين عين عبادت است. تنها رايحه دلنواز عشق به خدا مي رسد نه هيچ چيز ديگر. زندگي گنجي است پايان ناپذير، اما فقط قلب شاعر است كه مي تواند آنرا بشناسد. عشق تنها شعر واقعي است. تمام شعرهاي ديگر، فقط انعكاسي از آن هستند. شعر مي تواند در صدا وجود داشته باشد يا در سنگ. شعر مي تواند در معماري باشد، اما همه اينها اساسا انعكاس عشق هستند كه در نمادهاي متفاوت مجسم شده اند. روح شعر، عشق است و كسانيكه با عشق زندگي مي كنند شعراي واقعي هستند. اين افراد شايد هرگز شعري نسرايند و هيچ قطعه ي موسيقي نسازند. شايد هيچ اثري نيافرينند كه مردم عادي بعنوان هنر تلقي مي كنند، اما كساني كه بطور كامل و مطلق با عشق زندگي مي كنند، شعراي واقعي هستند. اين حقيقت، شعر را در شما تقويت مي كند. به اين ترتيب، شور بيشتري خواهيد داشت. قلبتان آهنگ تازه اي خواهد داشت. زندگي تان ديگر كسالت آور نمي شود و راكد نمي ماند. زندگي تان پيوسته شگفت انگيز خواهد بود و هر لحظه رازهاي تازه اي را بر شما خواهد گشود. زندگي گنجي است پايان ناپذير، اما فقط قلب يك شاعر است كه مي تواند آنرا بشناسد. وقتي عشق را بشناسيد، آماده انتشار آن مي شويد. هر چه بيشتر عشق بورزيد، از عشق بيشتري برخوردار مي شويد. هرچه عشق بيشتري در ديگران بباريد، عشق بيشتري در درونتان مي جوشد. عشق هرگز اهميتي نمي دهد كه آيا فرد مقابل، ارزش دريافت آن را دارد يا نه. هر برخوردي غير از اين، برخوردي از روي خساست است. عشق خسيس نيست. ابر هرگز اهميتي نمي دهد زميني كه بر آن مي بارد، ارزش باران را دارد يا نه. ابر در كوهساران، صخره ها و همه جا مي بارد، بي قيد و شرط مي بخشد؛ بي هيچ چون و چرايي. عشق اينگونه است؛ فقط مي بخشد و از بخشيدن لذت مي برد. هركس كه مشتاق دريافت كردن باشد، آنرا دريافت مي كند. لازم نيست شايسته آن باشد يا در طبقه خاصي جاي بگيرد. نيازي نيست كه شرايط و ويژگيهاي خاصي داشته باشد. اگر همه اينها لازم باشند، آنچه مي دهيد، ديگر عشق نيست، حتما چيز ديگري است. وقتي عشق را بشناسيد، آماده انتشار مي شويد. هرچه عشق بيشتري بر ديگران بباريد، عشق بيشتري در درونتان مي جوشد. در حاليكه اقتصاد رايج جهان چيز ديگري ميگويد؛ اگر چيزي را ببخشيد،آنرا از دست مي دهيد. اگر مي خواهيد چيزي را نگاه داريد، آنرا از خود دور نكنيد، آنرا جمع كنيد و خسيس باشيد. در حاليكه در مورد عشق، موضوع كاملا برعكس است. اگر مي خواهيد عشق داشته باشيد، خسيس نباشيد. در غير اينصورت عشق مي ميرد. عشق را منتشر كيد تا منابع تازه اي در دسترس تان قرار گيرد. نهرهاي تازه در درونتان جاري خواهند شد. وقتي بي قيد و شرط عشق مي ورزيد، وقتي بطور كامل مي بخشيد، كل هستي به درونتان مي ريزد. زندگي بسيار است. حتي درختها ساده هستند. زندگي بايد ساده باشد. اما چرا براي شما اين همه پيچيده شده است؟ زيرا درباره آن فلسفه مي بافيد. براي آنكه در بحبوحه زندگي، در شدت و شور باشيد، بايد تمام فلسفه بافيها در مورد زندگي را دور بريزيد. در غير اينصورت در ابهام كلمات فرو خواهيد ماند. صبحي آفتابي و دلپذير بود. هزارپايي شاد و آوازخوان، از هواي صبحگاهي سرمست شده بود. قورباغه اي كه در آن نزديكي نشسته بود، از اين حالت هزارپا متعجب شد. قورباغه كه احتمالا يك فيلسوف بود، از هزارپا پرسيد:« صبركن! تو معجزه مي كني. هزارپا داري. چطور مي تواني هزار پا داشته باشي و آنها را به موقع حركت دهي؟ اول كداميك را برمي داري؟ بعد از آن كدام پا را؟ آيا گيج نمي شوي؟ اين كار براي من غير ممكن به نظر مي رسد. » هزارپا گفت: «من هرگز به اين موضوع فكر نكرده ام. بگذار درباره اش خوب فكر كنم. »هزارپا در حاليكه آنجا ايستاده بود، شروع به لرزيدن كرد و به زمين افتاد. خود او هم گيج شده بود؛ هزار پا .. چطور مي توانست آنها را اداره كند؟ فلسفه مردم را فلج مي كند. زندگي نيازمند فلسفه نيست. زندگي به تنهايي كافي است. نيازي به عصا، به حامي و حايل ندارد. زندگي كامل و مستقل است. اگر بتوانيد طوري كار كنيد كه گويي مشكلي نداريد، متوجه خواهيد شد كه واقعا هيچ مشكلي نداريد. همه مشكلات به باور شما بستگي دارند؛ آنها را باور مي كنيد و براي همين دچار مشكل مي شويد. اين كار، نوعي هيپنوتيزم است. مدام با خود مي گوييد اينطور يا آنطور هستيد، كامل نيستيد، لايق نيستيد. اين را تكرار مي كنيد تا در قلب شما بنشيند و عاقبت به واقعيت تبديل شود. بكوشيد طوري رفتار كنيد كه گويي مشكلي نداريد. ناگهان خواهيد ديد كه روحيه تازه اي داريد و واقعا هيچ مشكل خاصي نداريد. ديگر بر عهده خودتان است كه مشكلات را نگاه داريد يا براي هميشه آنها را فرو افكنيد. اگر متوجه شويد اين شما هستيد كه مشكلات را نگاه مي داريد، ديگر هيچ مشكلي به شما نمي چسبد. با وجود اين، ما بدون مشكل نمي توانيم زندگي كنيم. پس مشكل مي سازيم. بدون وجود مشكلات احساس تنهايي مي كنيم و هيچ كاري براي انجام دادن نخواهيم داشت. با وجود مشكلات شاد مي شويم. كاري بايد انجام داد؛ بايد درباره كاري فكر كنيم. در نتيجه مشغول مي شويم. اين اعتقاد كه لايق نيستيد و چنين و چنان هستيد، بسيار نفساني است. شما مي خواهيد لايق و شايسته شويد. چرا؟ چرا نمي توانيد با تمام عدم شايستگيها و محدوديتها يتان كنار بياييد؟ زمانيكه آنها را بپذيريد، خواهيد ديد كه به راحتي جاري مي شويد .
امیرپیرنهان مرحوم؟ من تک زد و او شبانه پاتک کرده دشمن به خودی نبودنم شک کرده امشب به سراغ باغ او خواهم رفت گور پدر هر چه مترسک کرده من زجر نبوده ام که درکم بکنی مقدار معینی اگر کم بکنی آنقدر مخدرم که تو حق داری معتاد شوی و بعد ترکم بکنی سبلان كوه مقدس «سبلان» درآذربایجان سر به فلک کشیده و مقدسترین کوه ایران است. گفته میشود که مزار یکی از پیامبران در قله سبلان قرار دارد و بنا بر باورهای مردم، این مزار، مزار زردشت است. متون کهن فارسی هم به رابطه سبلان و زردشت اشاره دارند و آن جا را مکان نیایش و عبادت زردشت میدانند. ذکریای قزوینی مینویسد: «زردشت از شیز (شهری در کنار دریاچه چیچست ارومیه) به سبلان رفت و در آن جا عزلت اختیار کرد و کتابی موسوم به اوستا آورد.» مولف ناشناخته «هفت کشور»، مضمون بالا را به این صورت آوردهاست: «زردشت حکیم از آذربایجان بود و در کوه سبلان که کوهی مشهور باشد پانزده سال مجاور شد، زند و پازند بساخت و دعوت آغاز کرد.» «ویلیامز جکسن» مولف کتاب «زردشت پیامبر ایران باستان» در سفرنامهاش مینویسد: «سبلان همان کوهی است که به گمان من آن را باید با کوه دو مصاحب مقدس مذکور در اوستا که در آن جا زردشت با اهورا مزدا راز و نیاز کرده یکی دانست.» شادروان «ابراهیم پور داوود» جایگاه سبلان را برای زردشتیان همانند کوه تور برای یهودیان میداند که در آن جا ده فرمان بر حضرت موسی نازل شد. در حدیث آمدهاست که از پیامبر پرسیدند سبلان چیست؟ فرمود: «کوهی است بین ارمینیه و آذربایجان و بر آن چشمهای است از چشمههای بهشت و در آن قبری است از قبرهای انبیا.» سبلان؛ زیارتگاه دکتر محمد میرشکرایی در مقاله «سبلان، کوه بزرگ و مقدسترین کوه ایران» مینویسد: «تا چند دهه پیش، بسیاری از مردم کوهپایه نشین سبلان با نیت زیارت راهی کوه میشدند و وقتی باز میگشتند، خویشان و همسایگان و آشنایان به دیدنشان میرفتند و زیارت قبولی میگفتند و گاهی هدیهای هم برای زایر از زیارت کوه آمده میبردند. رسم رفتن به دیدار کسانی که از سفرهای زیارتی بر میگردند در همه مناطق ایران معمول بودهاست و هنوز هم رواج دارد. وجود این رسم در مورد راهیان سبلان، بیانگر این است که سبلان در فرهنگ مردم محل با همه معنای کلمه، یک زیارتگاه است. نقل ساعدی در کتاب «خیاو» هم نشان از همین معنا دارد که میگوید چوپانان به کسانی که راهی بالای کوه هستند سفارش میکنند که پاک باشند و دریاچه را آلوده نکنند.» سبلان کوهی که از بهشت آمدهاست. مردم منطقه بر این باورند که سبلان یکی از هفت کوه بهشت است. در این باره روایتی دارند که: روزی روزگاری در جایی که امروز سبلان قرار گرفتهاست، شهری بود با مردمانی متجاوز و آلوده به گناه. خداوند برای آنها پیامبری فرستاد تا هدایتشان کند. اما آنها همچنان نافرمانی کردند. پس خداوند از فرشتگانش خواست که یکی از کوههای بهشت را روی شهر مردمان گناهگار قرار دهند. از میان کوههای بهشت، تنها سبلان داوطلب این کار شد. یکی از فرشتگان، سبلان را بر بالهای خویش قرار داد و به زمین آورد و در هنگامی که پیامبر با پیروانش برای عبادت از شهر خارج شده بودند، کوه را روی شهر قرار داد. میرشکرایی معتقد است: «این قصه با ساختاری کم و بیش همانند در تمام منطقه اطراف سبلان روایت میشود. بنابر یکی از روایتها، مردمانی که در این شهر زندگی میکردند از قوم لوت بودند و فرشتهای که کوه را بر بال خود به زمین آورد «جبرئیل» بود. در این روایت رد پای تغییرات دوره اسلامی به روشنی پیداست.» سبلان کوه مقدس میرشکرایی معتقد است که: تقدس یک امر فرهنگی است و تقدس یک کوه دو سبب اصلی متمایز اما در پیوند با یکدیگر دارد: نخست وجود مزارهای مقدس، زیارت گاهها و پیکرههای مقدس و دوم، وجود باورهای کهن و اعتقادات دینی درباره عوارض طبیعی در بخشهایی از کوه و یا درباره تمامی و کلیت آن. او میگوید:«آثار دست ساز انسانی پیرامون سبلان، مثل امامزادهها، زیارتگاهها، برجها و قلعهها و سه سنگ نبشته یکی مربوط به دوره اورارتویی در نزدیکی سراب، یکی به خط پهلوی در نزدیکی مشکین شهر و یک چارتاقی (آتشکده) سنگی مربوط به دوره ساسانی در شهرها و روستاهای اطراف سبلان قرار دارند. در برابر، بسیاری قصهها، باورها، اعتقادات و رسوم درباره سبلان و قسمتهای مختلف آن همچون قلهها، صخرهها و سنگها در خاطر کوهپایه نشینان و عشایر سبلان باقی ماندهاست. از این رو سبلان در گروه دوم از طبقهبندی کوههای مقدس قرار میگیرد.» سوگند به سبلان میگویند یکی از نشانههای تقدس سبلان سوگند به آن است، نام سبلان هنوز یکی از مهمترین سوگندهای ساکنان اطراف کوه و عشایر کوچنده شاهسون به شمار میآید. سوگند را به عنوان «سولطان ساولان» یاد میکنند چرا که کوه بدین نام شناخته میشود. اهالی باور دارند که وقتی نام سبلان برده میشود به ویژه وقتی به آن سوگند یاد میکنند، مار از شکارش دست میکشد. سلطان سبلان قله «سلطان» یا «سبلان» که همه کوه نیز به همین نام نامیده میشود بلندترین قله سبلان است و بیشتر باورها به این قله مربوط میشود. در کنار قله دریاچهای به همین نام قرار دارد. به قول غلامحسین ساعدی: «چون چشمی باز، همیشه بینهایت آسمان را مینگرد و زایران مومن وقتی به بالای سبلان میرسند به دریاچه سجده میبرند.» دریاچه بیشتر ماههای سال پوشیده از یخ است. میگویند هنگام باز شدن یخها، گرداب عظیمی در آن پدید میآید که هر آنچه را در دریاچه وجود دارد به ژرفای تاریک و ناپیدای آن میکشاند. مردم روایتی دارند از درویشی که عصایش در این گرداب میافتد و سالها بعد آن را در کربلا در دست کسی میبیند. او میگوید که عصا را از آب فرات گرفتهاست. درویش نشان مهری در زیر آن را میدهد و عصایش را میگیرد. این قصه به صورتهای مختلف در سایر نقاط ایران درباره جریان آبهای زیرزمینی نیز وجود دارد. اما در اینجا نکته قابل توجه، تقدس هر دو مکان دریاچه سبلان و شهر کربلاست. باورهای مردمی میگویند بر چکاد بلند سبلان، هر سپیده دم بانک خروسی با سر زدن سپیده به گوش میرسد و همزمان با آن سه چشمه کوچک آشکار میشود، یکی زعفرانی رنگ، یکی شیری رنگ و دیگری به رنگ آب. اولی از شربت شیرینتر، دومی از شیر گواراتر و سومی از اشک زلالتر. اما این چشمهها جز به چشم پاکان نمیآیند. میگویند در ساحل دریاچه، حضرت سلیمان، جام یاقوت بزرگی را با زنجیر بستهاست. این جام را اگر خوب نگاه کنی در کف دریاچه میبینی و اگر دلی پاک و اعتقادی کامل داشته باشی جام به سطح آب میآید و میتوانی از آن آب زندگانی بنوشی و کسانی را که طمع در ربودن آن کنند با خود به قعر دریاچه میکشاند. بنابراین ویژگی بیمرگی و عصاره جاودانگی نیز بر عناصر تقدس سبلان افزوده میشود. دومین قله سبلان «حرم» نام دارد که یک صخره پر شیب است. در ایرن «حرم» به معنای مکان زیارتی است. بنابراین، نام حرم به خودی خود نشان از تقدس و حرمت دارد. مردم بر این باورند که قله حرم ویژه زنان است و مردان اجازه نزدیک شدن به آن یا بالا رفتن از آن را ندارند. حتی زنان باردار به سبب این که شاید فرزند پسر در شکم داشته باشند نباید به آن نزدیک شوند. میگویند در ستیغ حرم، زیارتگاهی است و در آن چراغی هست که همیشه روشن است. اما برای این که چراغ را ببینی باید دلی پاک داشته باشی. میگویند در جناغ حرم سنگنبشتهای از دوره بابک وجود دارد که روی آن نوشتهاست:«به اندازه شنها و سنگهای سبلان در این جا از سپاهیان خلیفه کشتیم.» میگویند روزی که برفهای ساوالان آب شود، قیامت در خواهد گرفت. منبع ویکی پدیا گذشتن از تو گذشتن از سبلان است از شنا در آخرين درياچه امروز توي خيابان از خدا خواستم يكي از فرشتگانش را بفرستد تا مرا صاف و مجاني ببرند به مركز مشاوره و بعد از آن بهزيستي. چندي نگذشت كه 206 جلو پاهايم ترمز كرد و من سوار شدم. جوان بود. گفت تا پارك غدير ميبرمت. كمي مانده به محلي كه از آنجا ميتوان رهسپار مركز مشاوره شد. - باشه به هر حال فرشتهها گاهي نصفه نيمه عمل ميكنند لابد دلیلی دارند. وسط راه موبايلش زنگ زد: - آره امروز ماشين مامانو رفتم تجويل بگيرم.... بقيه حرفها را نشنيدم. باورم نميشد پس يك فرشته نوسوار به تورم خورده. ماشين صفر كيلومتر نه چهار پنج كيلو متر با صندليهايي در مشما. البته اين امورات در ناخودآگاهم اتفاق افتاد. پسرك سعي نكرده بود حرف بزند تنها پرسيده بود اهل همان حوالي هستم؟ بعد از صحبتش بود كه بسته بيسكويت ساقه طلايي را باز كرد وصاف تعارف كرد عقب. برنداشتم. گفت ما چند محله پايينتريم و من گفتم در آن محلهها معلم بودهام. - از دست اين مامانها. ديشب توي راه بودم و ساعت چهار رسيدم خونه. مجبورم كرده بيام بيرون. - خب مامانتون پر از شوق و ذوقن براي دريافت ماشين. راستي اين ماشين نوئه؟ - آره. امروز زنگ زدن بريم تحويل بگيريم من از ايران خوردو ميام. - ا پس شيرينيتون كو؟ اون شيريني خوردن داره. بسته را دوباره به من ميدهد يكي بر ميدارم و در كيفم ميگذارم. خودش هم بنا ميكند به خوردن. معلوم است كه ضعف كرده است. - من امروز از خدا يه فرشته خواستم و خدا شما رو فرستاد. و حالا ماشينتونم .... - ا من تا ... بيشتر مسيرم نبود. شما رو آوردم اينجا. - راه دوري به خاطر من آمده بود و در نهايت هم مرا رساند تا مركز اصلي. خواستم به او پول بدهم: - اصلا پياده كه شدم چند قدم رفتم و برگشتم و به او لبخند زدم. سر تكان دادم و خداحافظ. يك تاكسي سر راه سبز شد. - ميدون امام حسين - دربست ميرم. - باشه سوار كه شدم ديدم پيرزني هم نشسته. - باهنر ميرين؟ راننده تاكسي گفت: - آره بهش گفتم من اونور ميدون كار دارم راهش فرق داره. راننده به زنه گفت: نميرم. - نه آقا ايشونو ببريد من حساب ميكنم. - پيرزن گفت: - در خانه مريض دارم. خيلي حالش بده. حس راننده تاكسي در قبال رفتار من فرستادن پرتوهايي از نيكي بود. بعد از مركز مشاوره بايد به بهزيستي ميرفتم. مينا را برده بودم آنجا. به خاطر فرار از يك ازدواج اجباري. به خاطر فرار ازخودكشي. روز قبل دستش را با تيغ در خانه زده بود. و فرار كرده بود خانه ما. شب قبل مادرش امده بود در خانه ما و در خيابان فرياد و داد و كرده بود. جايي نداشتم ببرمش. با كمك ستاره با مركز بهزيستي هماهنگ شده بود. مينا نميخواست آنجا بماند. چارهاي نبود خانه ما مركز بحران ميشد. زير بار نميرفت. در نهايت مجبور به ماندن شد. زن دايي ميخواست مينا را به عقد دوست پسر خودش دربياورد. تا رفت و آمد او آنجا موجه شود. زندايي عاشق دوستپسرش بود. پسرش به خاطر اين قضيه خودش را كشت. و دايي من به هركاري دست زد تا آنها را جدا كند نتوانست. دايي من هم عاشق زنش است. همان دايي كه تركش دادم و بايد در جهنم زندگياش شاهد رابطه زنش با پسري باشد كه ده سال از خودش جوانتر است. زندايي را دعوت كردند مركز. من كه در درهان شير هم ميروم لبريز از هول و بلا بودم از دست زندايي. در مركز مشاوره گفتند زنداييات چه طور اينكار را ميكند: گفتم: - وقاحت رس مركز مشاوره گفت ميدونيد زنها دودستهاند يا ديو هستن يا فرشته موضع گرفتم: - چه حرفهاي ضد فمينيستياي ميزنين. زن ها هم بايد رفتار درستو ياد بگيرن. از ديدگاهي مشاورهايشان تعجب كردم. بيشتر ديدگاهي نهيي بود. - ميدانيد من زني را سراغ دارم شوهرش را كشته زير درخت خاك كرده و زير همان درخت با دوستپسرش نشته حال كرده خب جنايتهايي كه مردان ميكنند چه؟ - ميدانيد پسرخاله من رييس زندان است. ميگويد زنداني مرد مي آيد ميگويد خودم را با چاقو ميز نم او از او نميترسد اما زن رفته جلواش خودش را لخت كرده لبخندي در پنهان زدم. هاه به اين ميگويند قدرتمندي واقعي. ديگر بحثي نكردم و تاييدش كردم. با مينا نشستيم و دعا خوانديم. بخشش خوانديم. زندايي آمده بود و رفته بود. رضايت داده بود مينا در مركز بماند و درواقع مركز بهزيستي مينا را به او نداد. مينا ميخواست با من بيايد. هرچه كردم رييس گفت : به صلاح شما نيست او را ببريد. بيرون كه آمدم با كلاه آفتابي بودم. خسته بودم و پر دلهره. از بد گويي پشت سر كسي لذت نميبرم اما مجبور بودم وضعيت بحراني خانواده آنها را بگويم. براي خودم يك جوراب ساقه كوتاه صورتي راه راه خريدم. با زهم از خدا فرشته خواستم: يك سي يلو جلو پايم ترمز كرد. با خودم گفتم اين ديگر بازياش ميآيد. سيگارش را خاموش كرد و پنجره ها را برد بالا و كولر را روشن كرد. به خيابان اصلي كه رسيديم خواستم پياده شوم: نميدانم چه شد مسير را به او گفتم و او گفت بنشينم تا مرا برساند. در مسير از من پرسيد: - شما در دفتر آقاي رضوي هستيد؟ - نه خواستم به او هم پول بدهم. - ابدا رفتم مركز پي شگ امان. اي دي اس ال را براي چهار ماه شارژ كردم. بيرون كه آمدم كلاه حصيريام نبود. برگشتم به دفتر آقاي ت كلاه زير ميزش افتاده بود. اول آن را قايم كردم و بعد نشانش دادم. آقاي ت شارژ را هنوز هم براي من با تخفيف حساب ميكند. به خاطر جشنواره وب ل ا گ ن و ي سي و به لطف ش قبلا آدرس يك تور را براي رفتن به مشهد پرسيده بودم. يك خيابان خلوت از اين خيابان اصلي وجود داشت كه ا تا آدرس تور راهش كوتاه بود. پسركي با عينك دودي ايستاده بود. كلاهم را كشيدم پايين تا صورتم را ديد نزند. از كنارش گذشتم. حواسش جمعم بود. رفتم پايين تر. زير درختهاي توت. كلاه را از سرم برداشتم. به پسرك نگاه كردم. او هم نگاه كرد. همين طور نگاه ميكرد. كمي دور شده بودم. ايستادم. ديگر روي درخواست فرشته نداشتم. با درونم حرف زدم: هي ماشينها رد ميشدند و كسي نميايستاد. هي پز فرشته دادي حالا اينجا وايسا. پسرك عقب موتور نشست. خواستم رويم را برگردانم . گفتم بگذار مرا ببيند. خواستم برگردم و از طريق خيابان اصلي بروم دور بزنم. ياد تاكيدهاي ريكي افتادم. - امروز نگران نيستم خشمگين نيستم به همه موجودات عشق ميورزم آه خستگي تمركزم را به هم ميزد بعديش چي بود؟ - كارم را صادقانه انجام ميدم و خدا را به خاطر همه نعمتاش شكر ميكنم. ياد فرشتههاي نو و گران قيمتش افتادم. ديدم ماشيني دارد دنده عقب ميآيد. گفتم حتما ميخواهد دور بزند. يك مرد جوان با عمامه مشكي جلو پايم ايستاد. - آه خدايا ديگر دهانم از ديدن فرشتهها بسته شده بود. درب ماشين را باز كردم. زير لبش صداي ذكر ميامد. خواستم پياده شوم و بروم تور. حال نداشتم. گرم بود - مسير شما كجاست؟ - شما تا كجا ميرين؟ - من تا چارراه ميرم. - خب منم مزاحم شما نميشم همون چاررا - به چارراه كه رسيديم گفت: - - از كدوم طرف ميرين؟ ميخواستم چهرهاش را ببينم. محاسن داشت. عمامه مشكي به من هميشه آرامش ميداد. اصلا اين ماشين از جلو من رد شده بود؟ شما از كدوم طرف؟ - من هرجا شما بخوايد ميبرمتون. اين يك فرشته واقعي بود يا كس ديگري بود؟ گفتم تا سه راه مرا برد. همانجايي كه 206 صيحي مرا رسانده بود. در ديزي باز بود. حياي گربه كجا رفته بود؟ خواستم به او هم پول بدهم: - استغفرالله خندهام گرفت و پياده شدم. خط واحد داشت ميرفت پريدم و سوارش شدم. با زهم به محله نميرفت وقتي پياده شدم يك ماشين ديگر آمد و ما را تا در خانه برد خواستم پول بدم: - نه خانوم ***** نکته ای روح فزا از دهن دوست بگو نامه ای خوش خبر از عالم اسرار بیار تا معطر کنم از لطف نسیم تو مشام شمه ای از نفحات نفس یار بیار به وفای تو که خاک ره آن یار عزیز بی غباری که پدید آید ا ز اغیار بیار گردی از رهگذر دوست به کوری رقیب بهر آسایش این دیده خونبار بیار خامی و ساده دلی شیوه جانبازان نیست خبری از بر آن دلبر عیار بیار شکر آن را که در عشرتی ای مرغ چمن به اسیران قفس مژده گلزار بیار کام جان تلخ شد از صبر که کردم بی دوست عشوه ای زان لب شیرین شکر بار بیار روزگاری است که دل چهره مقصود ندید ساقیا آن قدح آینه کردار بیار دلق حافظ به چه ارزد به می اش رنگین کن وان گهش مست و خراب از سر بازار بیار ************ وقتي مي آي كه ديگه دير دير است طفلكي دل يه جورايي يه جايي گير است به موقع رفتن هم شانس مي خواهد وقتي از فشار مداوم تنها روغن چراغ ميآمد تا انتهاي درب دوتا باز ميزنم وقتي كه پنجهها برحجم سوراخها له له ميزند واق واق كفشها ريسه ميروندا لامپهاي جنون در يك به يك بالا ميروند و پستان س ك سهاي شگش مثل جتتتتتتتتتتتتتتتتتت پخ با يك دهانه تيز بر سقف آسمان مثل خشونت دندان در جويدن لاستيكها نرم ملچ ملوچ ِ ميم و چ در خط ميخها ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه واگن واگن بر ريلهاي ممتد عربده ميكشد پايه ميزهاي از پشت بستهشده دنباله طناب و چشمهاي دندان زده خيره خرطوم خميازه را سيخ ميكنند وق وق وق وق وق بيرون بلند پيشاني راست ميشود صداي كشتن من در رفت و آمدنت محو در يخ كردن بي انتهاي چشمانم قطرها "صبا جاوید" این هم یک نقاشی برآمده از ناخودآگاهم! و البته تا حدودی تصادف من شعرهايم را مي نويسم من شعرهايم را مي نويسم با زيبايي، اندام، بوسه، لب هيچ فكرش را فكر كرده اي وقتي جسد يخ زده برادرم را با همه دردهايش بر بلنداي يك دار يافتند روح من هم آنجا بود؟ من درد ندارم وقتي يك گل سرخ شدهام شايد بر دستان يك كودك پر پر شوم شايد بارها بر شاخه يك گلدان برويم اما نغمه من حتما آزردهات نميكند " صبا جاوید " فیلم روی بوم نقاشی فیلم آندرسن جوان شاعر جنگ برای عروسی مینا قبرستان و زهرا حاتمی عروس گیس دختر خ پروازی خاطره کوچه هتل لاله و فیلم فردا شبکه یک هيو نامي باستاني براي خداوند است ترانه عشق براي خدا. بيانگر عشق خدا براي روح است. و ما روح هستيم. هيو بيانگر عشق عظيمي است كه خالق براي مخلوقش دارد. ميخواستم مدتي را هليا شوم. البته بين هليا و هيوا شباهتهايي وجود دارد. مدتي را هيوا و بعد هليا ميشوم. یادم باشد مدتی هم هستی بودم! به نظر ميرسد من هنوز همان افسانه سابقم كه دائم اسم عوض ميكنم. خوب است مگرنه؟ كامل اين شعر را داشتم اين حوالي دورش انداختم و ناگهان هوايش را كردم L به تمناي طلوع تو جهان چشم به راه به اميد قدمت كون و مكان چشم به راه به اميد تو كه اي نور دل هستي هست آسمان كاهكشان كاهكشان چشم به راه زكريا اخلاقي یا محمد براستی که جادو از قدیم بوده و چنان نیست که به چیزی ضرر زند جز به اجازه من پس هر کس دوست دارد از اهل عافیت از جادو باشد و به او ضرر نزند باید بخواند : اللهم رب موسی و خاصه بکلامه و هازم من کاده بسحره بعصاه و معیدها بهذالعود ثعبانا و ملقفها افک اهل الافکو مفسد عمل الساحرین و مبطل کید اهل الفساد من کادنی بسحرا و بضر عامدا " او غیر عامد اعامه او لا اعلمه و اخافه او لا اخافه او لا فاقطع من اسباب السموات عمله حتی ترجعه عنی غیر نافذو یا ضارلی و لا شامت بی انی ادرء بعظمتک فی نحور الاعداء فکن لی منهم مدافعا احسن مدافعه و اتمها یا کریم. پس هر زمانی که او اینها را بگوید او را نه سحر جادوگر جنی و نه انسی هر گز زیان نزند. جهت ابطال سحر حضرت علی (ع) فرمود: هرکس بر پوست آهو بنویسد و نزد خود نگهدارد سحر از او باطل میشود بسم الله و بالله ماشاءالله بسم الله و لا حول ولا قوه الا بالله العلی العظیم قال موسی ما جئتم به السحر ان الله سیبطله ان الله لا یصلح عمل المفسدین و یحق الله بکلماته و لوکره المجرمون فوقع الحق و بطل ما کانو یعملون فغلبو هنالک وانقلبو صاغرین بسم الله و قدمنا الی ما عملو من عمل فجعلناه هباء" منصورا" وجعلنا من بین ایدیهم سدا" و من خلفهم سدا" فاغشیناه فهم لا یبصرون و القی السحره ساجدین قالو امنا برب العالمین رب موسی و هارون قال امنتم به قبل ان اذن لکم انه لکبیر کم الذی علمکم السحر قالو ان هذان لساحران یریدان ان یخرجاکم من ارضکم بسحرها بحق کهعیص و بحق حمعسق و بحق صم بکم عمی فهم لا یسمعون و لا یتکلمون . برای ابطال سحر و جادو شیخ بهایی رحمه علیه برای شاه عباس نوشت : برای ابطال سحر بر کف دست راست محسور با خاک کربلا و آب نیسان( آب باران) بنویسید بعد محسور چنان آن را بلیسد که اثری نماند و سه روز بنویسد طهسعهفا یا کعهفا با خود دارد. بسم الله الرحمن الرحیم یا من ازال السحر باعجاز موسی علیه السلام لما القی عصاه فاذا هی ثعبان مبین ازل عمن قصدته سحر السحره و کیدالفجره انک علی کل شیء قدیر . برای دفع شیاطین و جادو گران: از حضرت رسول خدا وارد شده است که ایه سخره را بخوانند و ایه اینست: ان ربکم الله الذی خلق السموات والارض فی سته ایام ثم استوی علی العرش یغشی اللیل والنهار یطلبه حثیثا والشمس و القمر والنجوم مسخرات بامره الا له الحق والامر تبارک الله رب العالمین ادعو ربکم تضرعا و خفیه انه لا یحب المعتدین و لا تفسدوا فی الارض بعد اصلاحها وادعوه خوفا و طمعا ان رحمه الله قریب من المحسنین. ترس از ساحر و و ظالم و شیاطین: پیامبر ص فرمود: بعد از نماز شب پیش از شروع نماز صبح رو به جانب محل سکونت ان ساحر و یا ظالم بکن و هفت مرتبه بگو: بسم الله و با لله سنشد عضدک باخیک و نجعل لکما سلطانا فلا یصلون الیکما بایاتنا انتما ومن اتبعکما الغالبون. چاره جادو و چشم زخم: امام صادق ع فرمود هر گاه گرفتار شدی دست خود را مقابل رویت بردار و بگو: باسم الله العظیم رب العرش العظیم الا ذهبت وانقرضت . و همچنین فرمود دست مقابل صورتت برگیر و حمد و قل هوالله و قل اعوذ برب الفلق و قل اعوذ برب الناس را بخوان و هر دو کف دست برا بر صورت بکش خداوند ترا از گزند ان حفظ میکند. و اگر کسی را چشم زده باشند باید بر تخم مرغ بنویسد : (جاعت بجیعت معجعت انفجعت انفلقت) و ان تخم مرغ را در بین دو پایش بشکند و هنگام شکستن بگوید : بسم الله و بالله و علی اسم الله واسم العین و اگر حیوان باشد در بین دو چشم او بشکنند رفع شود. چاره اجنه و شیاطین: هر کس از انچه بر زمین است بترسد از جن و شیطان هنگامی که ترس بر او داخل شود بگوید: یا الله الا له الاکبر القاهر بقدرته جمیع عباده والمطاع للعظمته عند کل خلیقته والممضی مشییته لسابق قدرته انت تکلاء ما خلقت باللیل والنهار و لا یمتنع من اردت به سوء" دونک من ذالک السوء و لا یحول احد دونک بین احد و ما ترید به من الخیر کل ما یری و لا یری فی قبضتک و جعلت قبائل الجن والشیاطین یروننا و لا نراهم و انا لکیدهم خائف ( صل علی محمد و آل محمد ) فامنی من شرهم و باسهم بحق سلطانک العزیز یاعزیز . به جهت دفع عقرب ها و مارها : از حضرت صادق مرویست که این دعا را بخواند: بسم الله و بالله صلی الله علی محمد و اله اخذت العقارب و الحیات کلها باذن الله تبارک و تعالی بافواهها و اذنابها و اسماعها و ابصارها و قواها عنی و عمن احببت الی ضحوه النهار انشاءالله تعالی. دفع شر حیوانات درنده: برای باز شدن زبان کودک و انکس که لکنت زبان دارد: جهت باز شدن زبان و رفع لکنت بنویسد و بر گردن او آویزند انشاءاله زبانش باز شود . ما لکم لا تنطقون اقرا باسم ربک الذی خلق خلق الانسان من علق اقرا ء و ربک الاکرم الذی علم بالقلم علم الانسان ما لم یعلم لا یتکلمون الا من اذن له الرحمن و قال صوابا انطلقنا الله الذی انطق کل شیء ففهمناها سلیمان. رسول خدا فرمود: برای مردی که پیش امدی سخت رخ دهد یا امری او را اندوهناک گرداند پس دو زانوی خود و ارنج دستانش را برهنه کند و به زمین بچسباند و سینه برزمین باشد در حالت سجده حاجت خود از خدا بخواهد برآورده شود. بر رفع هر بلایی و گرفتاری که پیش بیایداین دعا را بخواند بر طرف شود: اللهم انی اسئلک بان لک الحمد لا اله الا انت المنان بدیع السموات و الارض ذول الجلال والاکرام ان تصلی علی محمد و آل محمد و ان تجعل لی مما انا فیه فرجا" و مخرجا". دعا برای ادای قرض و دین: 442 بار در یک مجلس بگوید: لا اله الا انت سبحانک انی کنت من الظالمین فستجبنا له و نجیناه من الغم و کذالک ننجی المومنین. و یا در پی هر نماز واجب بگوید: بسم الله الرحمن الرحیم یا قاضی الدیون من خزانتک التی بین الکاف و النون اقض دینی و دین کل مدیون ما که از سحرو جادو نترسیدیم گفتیم اگه شما از ما میترسین بخونید
منم که دیده به دیدار دوست کردم باز
چه شکر گویمت ای کارساز بنده نواز
نیازمند بلا گو رخ از غبار مشوی
که کیمیای مراد است خاک کوی نیاز
ز مشکلات طریقت عنان متاب ای دل
که مرد راه نیندیشد از نشیب و فراز
طهارت ار نه به خون جگر کند عاشق
به قول مفتی عشقش درست نیست نماز
در این مقام مجازی بجز پیاله مگیر
در این سراچه بازیچه غیر عشق مباز
به نیم بوسه دعایی بخر ز اهل دلی
که کید دشمنت از جان و جسم دارد باز
فکند زمزمه عشق در حجاز و عراق
نوای بانگ غزلهای حافظ از شیراز
وقتی که به کسی ظن بد داشتهاند يا از او غيبت کردهاند و بخواهند از وی حلاليت بطلبند، با گفتن اين عبارت ابراز شرم و تمهيد عذر کنند: "پيش خدا روم سيان، فکر کردم النگو دخترم تو خونهی شما گم شده، حلالام کنيد!" همچنين وقتی گويند که بخواهند سوء ظن خود را نسبت به کسی پيش نفر سوم بازگو کنند: "پيش خدا روم سيان، فکر میکنم النگو دخترم تو خونهی اونها گم شده."
را هم زمزمه ميكرد . نگاهى به آسمان آبى و درياى لاجوردين و ساحل طلايى
انداخت و گفت :
- خدايا ! ميشود تنها آرزوى مرا بر آورده كنى ؟
ناگاه ، ابرى سياه ، آ سمان را پوشاند و رعد و برقى در
گرفت و در هياهوى رعد و برق ، صدايى از عرش اعلى بگوش
رسيد كه ميگفت :
چه آرزويى دارى اى بنده ى محبوب من ؟
مرد ، سرش را به آسمان بلند كرد و ترسان و لرزان گفت :
- اى خداى كريم ! از تو مى خواهم جاده اى بين كاليفرنيا
و هاوايي بسازى تا هر وقت دلم خواست در اين جاده رانندگى كنم !!
از جانب خداى متعال ندا آمد كه :
- اى بنده ى من ! من ترا بخاطر وفادارى ات بسيار دوست
ميدارم و مى توانم خواهش ترا بر آورده كنم ، اما ، هيچ
ميدانى انجام تقاضاى تو چقدر دشوار است ؟ هيچ ميدانى كه
بايد ته اقيانوس آرام را آسفالت كنم ؟ هيچ ميدانى چقدر
آهن و سيمان و فولاد بايد مصرف شود ؟ . من همه ى اينها
را مى توانم انجام بدهم ، اما ، آيا نمى توانى آرزوى
ديگرى بكنى ؟
مرد ، مدتى به فكر فرو رفت ، آنگاه گفت :
- اى خداى من ! من از كار زنان سر در نمى آورم ! ميشود
بمن بفهمانى كه زنان چرا مى گريند ؟ ميشود به من بفهمانى
احساس درونى شان چيست ؟ اصلا ميشود به من ياد بدهى كه
چگونه مى توان زنان را خوشحال كرد؟
صدايي از جانب باريتعالى آمد كه :
اى بنده من ! آن جاده اى را كه خواسته اى ، دو باندى
باشد يا چهار باندى ؟؟!!
بالاخره هنگامى كه او را یافت، سنگ را پس داد و گفت:«خیلى فكر كردم. مى دانم این سنگ چقدر با ارزش است، اما آن را به تو پس مى دهم با این امید كه چیزى ارزشمندتر از آن به من بدهى. اگر مى توانى، آن محبتى را به من بده كه به تو قدرت داد این سنگ را به من ببخشى!»
آشفته ام ز وسوسه الهام
جانم از این تلاش به تنگ آمد
ای شعر ... ای الهه خون آشام
در گوش من به مهر نمی خوانی
دانم كه باز تشنه خون هستی
اما ... بس است اینهمه قربانی
با بنده ات به قهر چها كردی
چون مهر خویش در دلش افكندی
او را ز هر چه داشت جدا كردی
در رنج من نشستی و كوشیدی
اشكم چون رنگ خون شقایق شد
آنرا به جام كردی و نوشیدی
افكندیم به دامن دام ننگ
آه ... ای الهه كیست كه می كوبد
در عطر بوسه های گناه آلود
رؤیای آتشین ترا دیدم
همراه با نوای غمی شیرین
در معبد سكوت تو رقصیدم
اما ... دریغ و درد كه جز حسرت
هرگز نبوده باده به جام من
افسوس ... ای امید خزان دیده
كو تاج پر شكوفه نام من؟
از من جز این دو دیده اشگ آلود
آخر بگو ... چه مانده كه بستانی؟
ای شعر ... ای الهه خون آشام
دیگر بس است ... اینهمه قربانی!

هیچوقت خودتان را برای رابطه ای که ارزشش را ندارد تغییر ندهید.
قبل از اینکه بفهمید واقعاً چه چیز خوشحالتان می کند، با کسی ارتباط برقرار نکنید.
برای رفتاری که با شما دارد، حد و مرز بگذارید.



لطفا محض رضای خدا اطلاع رسانی کن. قراره چهارشنبه لایحه ضد خانواده در صحن علنی مجلس مطرح شه .... طبق این لایحه مردهای بولدار دیگه برای اینکه زن دوم و سوم و چهارم بگیرن نیازی به اجازه زن اولشون ندارن و فقط صرف بول داشتن که اونو هم دادگاه تشخیص بده می تونن برن و به پایین تنه اشون حال بدن. برای مهریه هم مالیات گذوشته می شه و عروس خانوم قبل از اینکه مهریه رو بگیره باید جرینیگی مالیاتشو بده که سقف مهریه رو هم سازمان امور اقتصادی و دارایی مشخص می کنه . طلاق گرفتن طبق این قانون برای زن ها خیلی سخت تر میشه یعنی در گذشته که خیلی سخت بود ولی طبق این قانون سختیش چند برابر میشه و چندین تا مورد بد دیگه این لینک ها رو مطالعه کن
اگر باران نيستي، محبوب من!
درخت باش،
سرشار از باروري.... درخت باش!
و اگر درخت نيستي، محبوب من!
سنگ باش،
سرشار از رطوبت.... سنگ باش!
و اگر سنگ نيستي، محبوب من!
ماه باش،
در رؤياي عروست.... ماه باش!
[چنين ميگفت زني در تشييع جنازه فرزندش.]
***
صلح آه دو عاشق است كه تن ميشويند
با نور ماه
صلح پوزش طرف نيرومند است از آنكه
ضعيفتر است در سلاح و نيرومندتر است در افق.
صلح اعتراف آشكار به حقيقت است:
با خيل كشتگان چه كرديد؟
شاعر در شعرهاي ديگر، از دوستي ميگويد و عشق:
«يا او، يا من!»
جنگ چنين ميشود آغاز.
اما با ديداري نامنتظر، به سر ميرسد:
«من و او!»
و نيز از قدرت و معجزه عشق ميگويد:
بيست سطر درباره عشق سرودم
و به خيالم رسيد كه اين ديوار محاصره
بيست متر عقب نشسته است.
*** جملهاي موسيقايي (ترجمه موسي اسوار)
شاعري اكنون سرودي مينويسد
به جاي من
بر روي بيدبن دوردست باد
پس چرا گل سرخ در ديوار
برگهايي تازه بر تن ميكند؟
پسري اكنون كبوتري به پرواز درآورد
به جاي ما
سوي بالا، سوي سقف ابر
پس چرا اين برف را جنگل
گرد لبخند چون اشك ميريزد؟
پرندهاي اكنون نامهاي با خود ميبرد
به جاي ما
به آبي سرزمين غزال
پس چرا صياد به صحنه پاي مينهد
تا تيرهاي خود را پرتاب كند؟
مردي اكنون ماه را ميشويد
به جاي ما
و بر بلور رود راه ميرود
پس چرا رنگ بر زمين ميافتد
و چرا ما چون درختان برهنه تن ميشويم؟
عاشقي اكنون به سان سيل معشوق را با خود ميبرد
به جاي من
سوي گل چشمههاي پرژرفا
پس چرا سرو در اينجا ايستاده است
و درباني باغ ميكند؟
شهسواري اكنون اسب خود را نگه ميدارد
به جاي من
و در سايه سنديان ميآسايد
پس چرا مردگان به سوي ما
از ديواري و گنجهاي بيرون ميشوند؟
آدمها: فروغ فرخزاد، اول تا بیست و دو، مرد اول و مرد دوم
[صحنهی تئاتر بیهیچ افزون و كاستی ـ فروغ فرخزاد وارد میشود و رو به تماشاگران میایستد. بعد از او بقیه زنان یكی پس از دیگری وارد شده؛ و در گوشهای از صحنه میایستند.]
فروغ فرخزاد: ...زنی تنها در آستانهی فصلی سرد...
زن یك: و زنی تنها در آستانهی فصلی سرد
زن دو: منم زنی تنها در آستانهی فصلی سرد
زن سه: من، هم، زنی تنها در آستانهی فصلی سرد
زن چهار: منم زنی تنها در آستانهی فصلی سرد هستم
زن پنج: منم زنی تنها در آستانهی فصلی سرد هستم
زن شش: منم زنی تنها در آستانهی فصلی سرد هستم
زن هفت: منم چیم از شما كمتره، منم زنی تنها...
زن هشت: من هم زنی تنها در آستانهی فصلی سرد هستم
زن نه: من دوست این زن تنها در آستانهی فصلی سرد هستم و خودم هم زنی تنها...
زن ده: منم زنی تنها در آستانهی فصلی سرد
زن یازده: من تنها زنی در آستانهی فصلی...
زن دوازده: [رو به زن یازده] موضوع را عوض نكن [مكث] منم زنی تنها در آستانهی فصلی سرد
زن سیزده: نیازی به گفتن نیست كه منم زنی تنها در آستانهی فصلی سرد هستم
زن چهارده: و... من... زنی... تنها... در...
زن پانزده: اَه چقدر معطل كنی، منم زنی تنها در آستانهی فصلی سرد
زن شانزدهم: منم زنی تنها در آستانهی فصل سرد هستم
[رفته رفته به علت ازدیاد جمعیت زنان احساس گرما میكنند و با تكه كاغذهایی خود را باد میزنند]
زن هفدهم: (سعی میكند جایی برای خودش پیدا كند) منم زنی تنها در آستانهی فصلی سرد هستم
زن هفت: یكی اون در رو ببنده جا نداریم... اَه...
زن هجده: (به سختی وارد میشود) منم زنی تنها در آستانهی فصلی...
زن نوزده: (از زیر پای بقیه) منم هستم... زنی تنها
زن بیست: (فریاد میزند) اجازه بدید... اجازه بدید... من هم زنی تنها...
[صحنه بهطور كامل پر شده است]
زن بیست و یك: (از بیرون صحنه) منم زنی تنها...
زن بیست و دو: (از بیرون صحنه) یه مقدار جمعتر بایستید تا ما هم زنانی تنها در آستانهی فصلی سرد باشیم
مرد اول: (از بیرون) خانمهای محترم... خانم بنده سر كار بود گفته كه بیام اینجا بگم اون هم زنی تنها در آستانهی فصلی سرد است
مرد دوم: (از بیرون) ببخشید آقا شما زن منو ندیدید
مرد اول: (از بیرون) چه شكلی بود
مرد دوم: یه زن تنها در آستانهی فصلی سرد
[همه زنهای حاضر در صحنه به جهت صدا نگاه میكنند]
پرده میافتد
![]()
عرب جواب داد اگه هیچکدومو نداره بهرته اتیشی بیادو اونو ببره جهنم![]()
بوسه زن بر خاک آن وادی و مشکين کن نفس
منزل سلمی که بادش هر دم از ما صد سلام
پرصدای ساربانان بينی و بانگ جرس
محمل جانان ببوس آن گه به زاری عرضه دار
کز فراقت سوختم ای مهربان فرياد رس
من که قول ناصحان را خواندمی قول رباب
گوشمالی ديدم از هجران که اينم پند بس
عشرت شبگير کن می نوش کاندر راه عشق
شب روان را آشنايیهاست با مير عسس
عشقبازی کار بازی نيست ای دل سر بباز
زان که گوی عشق نتوان زد به چوگان هوس
دل به رغبت میسپارد جان به چشم مست يار
گر چه هشياران ندادند اختيار خود به کس
طوطيان در شکرستان کامرانی میکنند
و از تحسر دست بر سر میزند مسکين مگس
نام حافظ گر برآيد بر زبان کلک دوست
از جناب حضرت شاهم بس است اين ملتمس
ما را خوش است سير سكوتي كه پيش روست
گشت و گذار در ملكوتي كه پيش روست
بر گيسوي تغزل ما شانه مي كشد
شيوايي دو دست قنوتي كه پيش روست
تجريدي از طراوت گلهاي مريم است
اين سفر معطر قوتي كه پيش روست
بگذار با ترنم مستانه بگذرد
اين چند كوچه تا جبروتي كه پيش روست
ما راهيان وادي سبز سلامتيم
آسوده ايم از برهوتي كه پيش روست
وا مي نهيم خستگي خاطرات را
در سايه سار خلوت توتي كه پيش روست
تصنيف سير ساده يك شاخه گل است
معراج نامه ملكوتي كه پيش روست
يا رب مباد بي غزل عاشقي شبي
موسيقي بلند سكوتي كه پيش روست
شعرایران


![]()
دور انداختن فهرست به معنای نادیده گرفتن عمدی دعوت های پیاپی ذهن برای انتقام گیری و مقابله به مثل در درگیری های بزرگ و کوچک روزانه است . دور انداختن فهرست به معنای بی محلی به بررسی افکار منفی در خصوص اعمال انجام شده در گذشته یا نگرانی از چگونگی آینده است . هنگام انتظار برای رسیدن مسافری که مدتهاست دیر کرده ، دور انداختن فهرست به معنای خندیدن به افکار وحشتناکی است که عمدا بر احتمالات فاجعه بار متمرکزند .
ناگفته پیداست که داشتن چنین خویشتنداری ای تا چه حد سخت و خارق العاده است . این خودداری و کنترل پالایش شده که ساحران اصطلاحا آن را انضباط یا بی عیب و نقصی می نامند تنها با تمرین و در طی زمان بدست خواهد آمد .
مسلم است که پس از هر بار شکست در اجرای چنین انضباط سختی ذهن چماق سرزنش را برخواهد داشت . به این فهرست هم باید خندید .
| Design By : Night Melody |

