گذشتن از تو گذشتن از سبلان است
از شنا در آخرين درياچه
امروز توي خيابان از خدا خواستم يكي از فرشتگانش را بفرستد تا مرا صاف و مجاني ببرند به مركز مشاوره و بعد از آن بهزيستي. چندي نگذشت كه 206 جلو پاهايم ترمز كرد و من سوار شدم. جوان بود.
گفت تا پارك غدير ميبرمت. كمي مانده به محلي كه از آنجا ميتوان رهسپار مركز مشاوره شد.
- باشه
به هر حال فرشتهها گاهي نصفه نيمه عمل ميكنند لابد دلیلی دارند.
وسط راه موبايلش زنگ زد:
- آره امروز ماشين مامانو رفتم تجويل بگيرم.... بقيه حرفها را نشنيدم.
باورم نميشد پس يك فرشته نوسوار به تورم خورده.
ماشين صفر كيلومتر نه چهار پنج كيلو متر با صندليهايي در مشما.
البته اين امورات در ناخودآگاهم اتفاق افتاد.
پسرك سعي نكرده بود حرف بزند تنها پرسيده بود اهل همان حوالي هستم؟
بعد از صحبتش بود كه بسته بيسكويت ساقه طلايي را باز كرد وصاف تعارف كرد عقب.
برنداشتم.
گفت ما چند محله پايينتريم و من گفتم در آن محلهها معلم بودهام.
- از دست اين مامانها. ديشب توي راه بودم و ساعت چهار رسيدم خونه. مجبورم كرده بيام بيرون.
- خب مامانتون پر از شوق و ذوقن براي دريافت ماشين. راستي اين ماشين نوئه؟
- آره. امروز زنگ زدن بريم تحويل بگيريم من از ايران خوردو ميام.
- ا پس شيرينيتون كو؟ اون شيريني خوردن داره.
بسته را دوباره به من ميدهد يكي بر ميدارم و در كيفم ميگذارم. خودش هم بنا ميكند به خوردن. معلوم است كه ضعف كرده است.
- من امروز از خدا يه فرشته خواستم و خدا شما رو فرستاد. و حالا ماشينتونم ....
- ا من تا ... بيشتر مسيرم نبود. شما رو آوردم اينجا.
- راه دوري به خاطر من آمده بود و در نهايت هم مرا رساند تا مركز اصلي.
خواستم به او پول بدهم: - اصلا
پياده كه شدم چند قدم رفتم و برگشتم و به او لبخند زدم. سر تكان دادم و خداحافظ.
يك تاكسي سر راه سبز شد.
- ميدون امام حسين
- دربست ميرم.
- باشه
سوار كه شدم ديدم پيرزني هم نشسته.
- باهنر ميرين؟
راننده تاكسي گفت:
- آره
بهش گفتم من اونور ميدون كار دارم راهش فرق داره.
راننده به زنه گفت:
نميرم.
- نه آقا ايشونو ببريد من حساب ميكنم.
- پيرزن گفت:
- در خانه مريض دارم. خيلي حالش بده.
حس راننده تاكسي در قبال رفتار من فرستادن پرتوهايي از نيكي بود.
بعد از مركز مشاوره بايد به بهزيستي ميرفتم. مينا را برده بودم آنجا. به خاطر فرار از يك ازدواج اجباري. به خاطر فرار ازخودكشي. روز قبل دستش را با تيغ در خانه زده بود. و فرار كرده بود خانه ما.
شب قبل مادرش امده بود در خانه ما و در خيابان فرياد و داد و كرده بود.
جايي نداشتم ببرمش.
با كمك ستاره با مركز بهزيستي هماهنگ شده بود.
مينا نميخواست آنجا بماند. چارهاي نبود خانه ما مركز بحران ميشد.
زير بار نميرفت. در نهايت مجبور به ماندن شد. زن دايي ميخواست مينا را به عقد دوست پسر خودش دربياورد. تا رفت و آمد او آنجا موجه شود. زندايي عاشق دوستپسرش بود. پسرش به خاطر اين قضيه خودش را كشت. و دايي من به هركاري دست زد تا آنها را جدا كند نتوانست. دايي من هم عاشق زنش است. همان دايي كه تركش دادم و بايد در جهنم زندگياش شاهد رابطه زنش با پسري باشد كه ده سال از خودش جوانتر است.
زندايي را دعوت كردند مركز. من كه در درهان شير هم ميروم لبريز از هول و بلا بودم از دست زندايي.
در مركز مشاوره گفتند زنداييات چه طور اينكار را ميكند:
گفتم:
- وقاحت
رس مركز مشاوره گفت ميدونيد زنها دودستهاند يا ديو هستن يا فرشته
موضع گرفتم:
- چه حرفهاي ضد فمينيستياي ميزنين. زن ها هم بايد رفتار درستو ياد بگيرن.
از ديدگاهي مشاورهايشان تعجب كردم. بيشتر ديدگاهي نهيي بود.
- ميدانيد من زني را سراغ دارم شوهرش را كشته زير درخت خاك كرده و زير همان درخت با دوستپسرش نشته حال كرده
خب جنايتهايي كه مردان ميكنند چه؟
- ميدانيد پسرخاله من رييس زندان است. ميگويد زنداني مرد مي آيد ميگويد خودم را با چاقو ميز نم او از او نميترسد اما زن رفته جلواش خودش را لخت كرده
لبخندي در پنهان زدم. هاه به اين ميگويند قدرتمندي واقعي. ديگر بحثي نكردم و تاييدش كردم.
با مينا نشستيم و دعا خوانديم. بخشش خوانديم. زندايي آمده بود و رفته بود. رضايت داده بود مينا در مركز بماند و درواقع مركز بهزيستي مينا را به او نداد.
مينا ميخواست با من بيايد. هرچه كردم رييس گفت : به صلاح شما نيست او را ببريد.
بيرون كه آمدم با كلاه آفتابي بودم. خسته بودم و پر دلهره. از بد گويي پشت سر كسي لذت نميبرم اما مجبور بودم وضعيت بحراني خانواده آنها را بگويم.
براي خودم يك جوراب ساقه كوتاه صورتي راه راه خريدم.
با زهم از خدا فرشته خواستم:
يك سي يلو جلو پايم ترمز كرد. با خودم گفتم اين ديگر بازياش ميآيد. سيگارش را خاموش كرد و پنجره ها را برد بالا و كولر را روشن كرد.
به خيابان اصلي كه رسيديم خواستم پياده شوم:
نميدانم چه شد مسير را به او گفتم و او گفت بنشينم تا مرا برساند. در مسير از من پرسيد:
- شما در دفتر آقاي رضوي هستيد؟
- نه
خواستم به او هم پول بدهم.
- ابدا
رفتم مركز پي شگ امان. اي دي اس ال را براي چهار ماه شارژ كردم.
بيرون كه آمدم كلاه حصيريام نبود. برگشتم به دفتر آقاي ت كلاه زير ميزش افتاده بود. اول آن را قايم كردم و بعد نشانش دادم.
آقاي ت شارژ را هنوز هم براي من با تخفيف حساب ميكند. به خاطر جشنواره وب ل ا گ ن و ي سي و به لطف ش
قبلا آدرس يك تور را براي رفتن به مشهد پرسيده بودم. يك خيابان خلوت از اين خيابان اصلي وجود داشت كه ا تا آدرس تور راهش كوتاه بود.
پسركي با عينك دودي ايستاده بود. كلاهم را كشيدم پايين تا صورتم را ديد نزند. از كنارش گذشتم. حواسش جمعم بود. رفتم پايين تر. زير درختهاي توت. كلاه را از سرم برداشتم.
به پسرك نگاه كردم. او هم نگاه كرد. همين طور نگاه ميكرد.
كمي دور شده بودم. ايستادم. ديگر روي درخواست فرشته نداشتم. با درونم حرف زدم:
هي ماشينها رد ميشدند و كسي نميايستاد.
هي پز فرشته دادي حالا اينجا وايسا.
پسرك عقب موتور نشست. خواستم رويم را برگردانم . گفتم بگذار مرا ببيند.
خواستم برگردم و از طريق خيابان اصلي بروم دور بزنم.
ياد تاكيدهاي ريكي افتادم.
- امروز نگران نيستم
خشمگين نيستم
به همه موجودات عشق ميورزم
آه خستگي تمركزم را به هم ميزد
بعديش چي بود؟
- كارم را صادقانه انجام ميدم
و خدا را به خاطر همه نعمتاش شكر ميكنم. ياد فرشتههاي نو و گران قيمتش افتادم.
ديدم ماشيني دارد دنده عقب ميآيد. گفتم حتما ميخواهد دور بزند.
يك مرد جوان با عمامه مشكي جلو پايم ايستاد.
- آه خدايا
ديگر دهانم از ديدن فرشتهها بسته شده بود. درب ماشين را باز كردم. زير لبش صداي ذكر ميامد.
خواستم پياده شوم و بروم تور. حال نداشتم. گرم بود
- مسير شما كجاست؟
- شما تا كجا ميرين؟
- من تا چارراه ميرم.
- خب منم مزاحم شما نميشم همون چاررا
- به چارراه كه رسيديم گفت:
- - از كدوم طرف ميرين؟
ميخواستم چهرهاش را ببينم. محاسن داشت. عمامه مشكي به من هميشه آرامش ميداد.
اصلا اين ماشين از جلو من رد شده بود؟
شما از كدوم طرف؟
- من هرجا شما بخوايد ميبرمتون.
اين يك فرشته واقعي بود يا كس ديگري بود؟
گفتم تا سه راه مرا برد. همانجايي كه 206 صيحي مرا رسانده بود.
در ديزي باز بود. حياي گربه كجا رفته بود؟
خواستم به او هم پول بدهم:
- استغفرالله
خندهام گرفت و پياده شدم. خط واحد داشت ميرفت پريدم و سوارش شدم. با زهم به محله نميرفت وقتي پياده شدم يك ماشين ديگر آمد و ما را تا در خانه برد
خواستم پول بدم:
- نه خانوم
*****
ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار ببر اندوه دل و مژده دلدار بیار
نکته ای روح فزا از دهن دوست بگو نامه ای خوش خبر از عالم اسرار بیار
تا معطر کنم از لطف نسیم تو مشام شمه ای از نفحات نفس یار بیار
به وفای تو که خاک ره آن یار عزیز بی غباری که پدید آید ا ز اغیار بیار
گردی از رهگذر دوست به کوری رقیب بهر آسایش این دیده خونبار بیار
خامی و ساده دلی شیوه جانبازان نیست خبری از بر آن دلبر عیار بیار
شکر آن را که در عشرتی ای مرغ چمن به اسیران قفس مژده گلزار بیار
کام جان تلخ شد از صبر که کردم بی دوست عشوه ای زان لب شیرین شکر بار بیار
روزگاری است که دل چهره مقصود ندید ساقیا آن قدح آینه کردار بیار
دلق حافظ به چه ارزد به می اش رنگین کن
وان گهش مست و خراب از سر بازار بیار
************
وقتي مي آي كه ديگه دير دير است
طفلكي دل يه جورايي يه جايي گير است
به موقع رفتن هم شانس مي خواهد