تبليغاتX
طلوع آب
















طلوع آب

 

خانم كه از خیانت دوست پسرش بسیارعصبانی شده بود اول این بلایی رو كه میبینید به سر ماشین دوست پسرش آورد و بعد هم یادداشتی از قبل آماده شده ای رو بصورت تابلو در محل و دركنار ماشین نصب كرد...!!

Iran Eshgh Group !

سلام استیون!

حالا توجهت رو جلب كردم؟

من همه چیز رو درباره اون دختره میدونم. تو یك آدم كثیف , آب زیر كاه,هرزه و.... هستی!

همه چیز روی نوار ضبط شده!(راه انكاری نیست.)

من هزینه این تابلو رو هم از حساب بانكی مشتركمان پرداخت كردم.

(اینم برای اینكه بیشتر بسوزی.)
 

 

کلوب بانک


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 0:50 توسط سپیده | |

زندگی خصوصی چخوف

 ثروتمندترین وبلاگ نویس ایرانی

آگه یتلویزیونی ضد ایران

آخرين فيلمي كه ديدم فيلم وحشتناك عطر بود كه دوستي اونو از راه دور برام پست كرده بود

راستش مدتي طول كشيد تا بتونم درباره اين فيلم حرفي بزنم. فيلم به ظاهر ساده بود و لي حرفي عميق داشت كه ذهن من ناخودآگاه درگيرش شده بود. اون‌قدر كه به خاطرش خواب هم ببينم.

داستان فيلم عطر داستان پسري هست كه به طرز عجيبي شامه بويايي قوي داره.  اين پسر در محيطي سخت خشونت‌بار بزرگ مي‌شه اما انگار يه سوپر منه كه همه كسايي كه با اون ارتباط دارن به كشتن مي‌ده اما خودش زنده مي‌مونه.

ضربه ابتدايي فيلم ازجايي آغاز مي‌شه كه عطر تن دختري پسرك را مست مي‌كنه تا اونجايي كه براي جلوگيري از صداي دختر اونو خفه مي‌كنه

و نقطه تناقض فيلم اينه كه پسرك علارغم اينكه اونقدر احمقه كه براي بو كردن دختر خفش كنه اما كم كم يه دانشمند از آب در مياد كه مي‌خواد روي بوهاي بهشتي پژوهش كنه

جنبه هولناك فيلم از همينجا آغاز مي‌شه اون براي رسيدن به خواستش به بدترين شكل عمل مي‌كنه يعني قرباني كردن دختران زيبا.

اون مي‌خواد عطر تن اونا رو نگه داره. بعد از چند آزمايش سرانجام موفق مي‌شه اينكارو انجام بده.

ساختن يك عطر تشكيل شده از چيزي حدود بيست عصاره البته دقيقا يادم نيست كه هركدوم از اين عصاره ها جايگاه خاصي در عطر دارن. اون قبلا درباره عطر ويژه‌اي شنيده كه بوييدنش زمين را تبديل به بهشت مي‌كنه و تصميم مي‌گيره اين عطر را كه عصاره اون از تن بيست دختر زيبا تشكيل شده بسازه و زمين را بهشت كنه.

مردم همه جا هيكل برهنه دختران زيبايي رو پيدا مي‌كردن كه موهاي سرشون بريده شده بود. اون از يه چربي بي‌بود استفاده مي‌كردو دخترك را بي‌هوش مي‌كرد چربي را به تنش مي‌ماليد و عطر بدن اونو با استفاده از تقطير خالص مي‌كرد.

اما شهر داراي زيباترين دختر هم بود كه پسرك مي‌خواست براي مهمترين قسمت عطر كه بويي فراگير داشت از تن اون استفاده كنه. پدر دخترك متوجه شد و به هر طريقي خواست دخترش را از دست اين قاتل نجات بده اما در نهايت اون زيباترين دختر رو هم كشت.

و بعد از دستگيري در حالي كه همه مردم براي اعدامش صف كشيده بودند و مي‌خواستن با اشد مجازات مرگش را ببينن اون از عطر استفاده كرد.

ناگهان در ميدان شهر همه برحنه شدن و شروع به عشقبازي كردن.

همه و همه و همه حتي پدر دخترك كه سرشار از كينه بود تاب مقاومت در برابر اون عطر رو نياوردن.

اين عطر داراي عصاره عشق بود چيزي كه پسرك رو سلطان عالم مي‌كرد.

اما پسرك چيزي رو در درون خودش نداشت.

يعني نه مي‌تونست كسي رو دوست بداره و نه كسي مي‌تونست اونو دوست بداره.

و در نهايت با مصرف همه اون عطر مردم  بر سرش ريختن و اونو قطعه قطعه كردن چون اون عطر ديوونشون مي‌كرد و همه قطعاتشو بردن و به اين ترتيب افسانه اين پسر به پايان رسيد.

ايا اين داستان انسان امروزي نيست كه براي رسيدن به خواستش زيباترين چيزها رو قرباني مي‌كنه اما در نهايت توانايي استفاده از اونو نداره چون از راهش وارد نشده؟

چيزهاي زيباي اين فيلم مثل هميشه احترام قايل شدن براي مقام زن به عنوان نماينده بهشت در فيلم‌هاي غربي هست.

نماينده رهايي و نجات

كه در اغلب فيلم‌ها يك زن به عنوان نجات‌دهنده عمل مي‌كنه. . فيلم‌سازان غربي اين افتخار رو به زن مي‌دن شايد حق هم دارن. چون كسي كه مي‌تونه جوهر عشق را در درون خودش پرورش بده و با اون مشام مرد رو خوشبو كنه زنه

آيا اين فيلم اشاره‌اي به مقام فعلي زن در جهان نداره كه قرباني خودخواهي‌هاي حيواني كسي شده كه در زندگيش هيچ‌گونه عشقي نديده؟ زنان زيبايي كه صرفا و صرفا از تنشون استفاده مي‌شه و بعد كشته يا قرباني مي‌شن بدون اينكه كسي از زيبايي ابديشون اسفاده كنه و البته كساني كه اين كار رو مي‌كنن هرگز نمي‌تونن به اون جوهري كه در وجود زن هست دست پيدا كنن گرچه خيلي دلشون مي‌خواد چون از راهش وارد نمي‌شن.

نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 20:14 توسط سپیده | |

 

زیباترین قصرهای جهان

لینکهای ابهام

چگونه یك حدیث، اینشتین را شگفت‌زده كرد؟

هیچ جا در هیچ مذهبی چنین احادیث پر مغزی یافت نمی‌شود و تنها این مذهب شیعه است كه احادیث پیشوایان آن نظریه ی پیچیده «نسبیت» را ارائه داده ولی اكثر دانشمندان آن را نفهمیده‌اند.

«آلبرت اینشتین» فیزیكدان بزرگ معاصر، در آخرین رساله‌ علمی خود با عنوان «دی اركلارونگ Die Erklarung» (به معنای بیانیه) كه در سال 1954 در آمریكا و به زبان آلمانی نوشت، اسلام را بر تمامی ادیان جهان ترجیح داده و آن را كامل‌ترین ومعقول‌ترین دین دانسته است.

این رساله در حقیقت همان نامه‌نگاری محرمانه اینشتین با مرحوم آیت‌الله العظمی بروجردی است. اینشتین در این رساله «نظریه نسبیت» خود را با آیاتی از قرآن كریم و احادیثی از كتاب‌های شریف نهج البلاغه و بحارالانوار تطبیق داده و نوشته است كه هیچ جا در هیچ مذهبی چنین احادیث پر مغزی یافت نمی‌شود و تنها این مذهب شیعه است كه احادیث پیشوایان آن نظریه ی پیچیده «نسبیت» را ارائه داده ولی اكثر دانشمندان آن را نفهمیده‌اند.

یكی از این حدیث‌ها حدیثی است كه علامه مجلسی در مورد معراج جسمانی رسول اكرم (ص) نقل می‌كند كه: «هنگام برخاستن از زمین، لباس یا پای مبارك پیامبر به ظرف آبی می‌خورد و آن ظرف واژگون می‌شود. اما پس از اینكه پیامبر اكرم(ص) از معراج جسمانی باز می‌گردند مشاهده می‌كنند كه پس از گذشت این همه زمان، هنوز آب آن ظرف در حال ریختن روی زمین است».

اینشتین این حدیث را از گرانبهاترین بیانات علمی پیشوایان شیعه در زمینه «نسبیت زمان» دانسته و شرح فیزیكی مفصلی بر آن می‌نویسد. اینشتین همچنین در این رساله «معاد جسمانی» را از راه فیزیكی اثبات می‌كند. او فرمول ریاضی معاد جسمانی را عكس فرمول معروف «نسبیت ماده و انرژی» می‌داند: E = M.C2 >> M = E /C2

یعنی اگر حتی بدن ما تبدیل به انرژی شده باشد دوباره می‌تواند عینا به تبدیل به ماده و زنده شود.

اینشتین در این كتاب همواره از آیت الله بروجردی با احترام و به لفظ «بروجردی بزرگ» یاد كرده و از شادروان پروفسور حسابی نیز بارها با لفظ «حسابی عزیز» یاد كرده است.

اصل نسخه این رساله اكنون به لحاظ مسایل امنیتی به صندوق امانات سری لندن (بخش امانات پروفسور ابراهیم مهدوی) سپرده شده و نگهداری می‌شود.

این رساله را پروفسورابراهیم مهدوی (مقیم لندن) ، با كمك یكی از اعضاء شركت اتومبیل‌سازی بنز و به بهای 3 میلیون دلار از یك عتیقه‌فروش یهودی خریداری كرد.

دستخط اینشتین در تمامی صفحات این كتابچه توسط خط‌ شناسی رایانه‌ای چك شده و تأیید گشته است.

 

اینجا

 

نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 21:43 توسط سپیده | |

 

خب بعضی وقتا هیچ حرفی نمیاد

شایدم حالش نیست

اینم عکس

 

نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 12:24 توسط سپیده | |

  نمی دونم کدوم شیر پاک خورده ای به مطلب قبلی توی سایت بالاترین یه لینک داده

تحت عنوان:

آنان که کاری از دستشان برنمی آید چراغ می دهند

 

و القصه بازدید کنندگان هم کم لطفی نکرده اند و حسابی سرزده اند

در هر صورت تشکر

 

شما هم به بالاترین سری بزنید.

 

نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 0:45 توسط سپیده | |

www.3sut.com niruye entezami (11).jpg

 

 

 

www.3sut.com niruye entezami (10).jpg

 

 

www.3sut.com niruye entezami (12).jpg

 

 

 

www.3sut.com niruye entezami (13).jpg

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 22:10 توسط سپیده | |

موقع انفجار و فرو پاشی ستارگان ، گازها و موجهای حاصله

 ترکیبی بسیار زیبا بمانند گل رز ایجاد می کنند.  



عکس ناسا (NASA) که توسط تلسکوپ هابل (Hubble Telescope) گرفته شده است :

55-37-Rose-Color-Star.jpg
اینجا
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 13:31 توسط سپیده | |

 

 

 

 

امروز پانزده رمضان سالروز ازدواج پدر و مادرم هست که البته تولد امام حسن مجبتی

به صورت قمری

اگر پدر و مادرم ازدواج نکرده بودند من الان وجود داشتم؟

به هر حال پیوندشونو پاس می دارم

و وجودشونو که واسطه حیات من بودند

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 13:31 توسط سپیده | |


نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 13:20 توسط سپیده | |

ملاصدرا می گوید:
خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان

اما به قدر فهم تو کوچک می شود

و به قدر نیاز تو فرود می آید

و به قدر آرزوی تو گسترده می شود

و به قدر ایمان تو کارگشا می شود

یتیمان را پدر می شود و مادر

محتاجان برادری را برادر می شود

عقیمان را طفل می شود

ناامیدان را امید می شود

گمگشتگان را راه می شود

در تاریکی ماندگان را نور می شود

رزمندگان را شمشیر می شود

پیران را عصا می شود

محتاجان به عشق را عشق می شود

خداوند همه چیز می شود همه کس را...

به شرط اعتقاد

به شرط پاکی دل

به شرط طهارت روح

به شرط پرهیز از معامله با ابلیس

بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا

و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف

و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک

و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار

و بپرهیزید از ناجوانمردی ها، ناراستی ها، نامردمی ها...

چنین کنید تا ببینید چگونه

بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند

در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند

و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند

مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود؟؟؟
صدرالدین محمد بن ابراهیم قوام شیرازی معروف به مُلاصَدرا

 

می دونید که من طاقت رنگ سیا ندارم

این قالبه هم عوض شد

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 12:30 توسط سپیده | |

برادرم که داماد شد

پشت سرش خیلی ها داماد شدند

برادرم مرده است؟

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 13:42 توسط سپیده | |

چه پروانه ای در کف دست گذاشته ای‬
  ‫ولی مشخص است که جان در کالبد این پروانه نیست‬
 ‫پروانه را با دست می گیری تا با آن زبان بسته عکس یادگاری بگیری؟

 

این ینی چی؟

اینو یه نفر توی گوگل داشته با خیال خودش با من چت میکرده

اصلا آدرس این وبلاگم نداره

برای چییییییییییییییییی؟

کدوم پروانه؟

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 9:47 توسط سپیده | |

يه كنسرت موسيقي بسيار هيجان‌انگيز از ياني كه در پايان اجراي هر قطعه‌اش شما از لب‌خوني تماشاگرها عبارات Thank you و چشمانِ ذوق‌زده اونها رو مي‌بينين و متوجه نخواهين شُد كه وقت اين برنامه چطور تموم ميشه. اين دفعه ياني سال 2006 توي لاس‌وگاس هر چي حرفه‌اي بوده از دور دنيا جمع كرده و باهاشون كنسرت داده. اما براي ما شرقي‌هاي چيزي كه توي اين كنسرت جلب توجه خواهد كرد يكي ملودي‌هاي كاملاً خاورميانه‌ايه كه توسط يه تكنواز ويولونِ ارمني Samvel Yervinyan نواخته ميشه و كاملاً شُما رو متعجب مي‌كنه چون گاهي موتيوهاي بيژن‌مرتضوي ، گاهي ياحقي و گاهي هم قطعاتِ آذربايجاني رو از اون برداشت مي‌كنين. طبق معمول Pedro Eustache هم ياني رو با ساز ارمني دودوك (كه صداش شبيه ساز دوزله ماست) و ساكسيفون و سازهاي بادي ديگه همراهي مي‌كنه.

يه دختر خيلي ژاپني به اسم Sayaka Katsuki هست كه تكنوازي ويولون انجام ميده و همه رو متعجب مي‌كنه. Victor Espinola از پاراگوئه با هارپ (همون چنگ) يه كاري مي‌كنه كه خيال مي‌كنين يه كامپيوتر يا رُبوت داره چنگ ميزنه. گيتار باس Hussain Jiffry از سريلانكا و يه خوره كيبورد يا اُرگ از تايوان به اسم Ming Freeman. و باز از اون كارهاي مهيج در عرصه نوازندگي پركاشن و سازهاي كوبه‌اي يك نوازنده پورتوريكويي به اسم Walter Rodriguez كه با كفشهاش و دو تا دسته‌بيل روي يه تخته چوب به سبك اسپانيايي‌ها مي‌نوازه! يه سنتور پيشرفته كه بهش ميگن Dulcimer رو هم يه آمريكايي به نام Dan Landrum مي‌نوازه. و خلاصه كه با پشت‌صحنه و تمريناتشون مي‌تونين توي اين پكيج حال كنين حسابي. آهان Charlie Adams اون نوازنده درام هم كه هيكلش گــُنده‌است و توي همه كنسرت‌هاي ياني ديده ميشه اومده. دو تا خواننده بسيار خوش‌صداي زن هم هستن كه واقعاً سورپرايزن..
 


ياني كريسوماليس در 14 نوامبر سال 1954 (23 آبان 1333 ) در شهر كالاماتي يونان به دنيا آمد . و دوران كودكي و نوجواني اش را در شهر زيبا و كوهستاني كالاماتا گذراند. در سن چهارده سالگي  به رشته شنا علاقمند شد و توانست ركوردي ملي در رشته شنا بري كشورش يونان بجا گذارد و تلاش گسترده ي بري رسيدن به رقابتهي المپيك نمود. در سال 1972 ميلادي (1351 شمسي) به آمريكا بري تحصيل در رشته مورد علاقه اش روانشناسي در مشهور ترين دانشگاه روانشناسي دنيا يعني مينسوتا رفت. پس از فارغ التحصيل شدن از دانشگاه در يك گروه محلي راك در مينسوتا بنام كاملئون ( Chameleon) بعنوان نوازنده كيبورد آغاز بكار كرد.

پس از آن كسي نميداند چه اتـفاقي بري ياني افتاد اما او اكنون صاحب استديوي شخصي است و بيش از 25 ميليون از آلبوم هي وي در دنيا بفروش رفته است. او تبديل شد به موسيقي داني مستـقـل با عقيد و تفكري منحصربفرد و به شهرت و محبوبيتي جهاني دست يافت و ين در حالي بود كه ياني حتي قادر به خواندن و نوشتن ساده ترين نتهي موسيقي نيز نمي باشد ولي با تبحري خواص ساخته هي خود را با روش مخصوص خود و رسم الخط ابدائي خود مينگارد. ياني قطعاتي كامل و زيبا دارد كه كاملا ساخته خود اوست و در سبكي انحصاري اجرا شده است.

 

 

 

اكثر آلبوم هي ياني توسط شركتهي virigin records  ويا EMI توليد تهيه وتوزيع ميشوند. ياني موسيقي هي بيشماري بري برنامه هي تلويزيوني و سينميي ساخته و همچنين قطعات تبليغاتي متعددي بري شركتهي تجارتي – بازرگاني گوناگون خلق نموده است. او اوقاتش را بيشتر در لوس آنجلس و سياتل آمريكا ميگذراند و اكنون يك شهروند آمريكيي بشمار ميرود. او مدتها با خانم هنرمندي بنام ليندا يوانز همكاري صميمي داشت و در اويل سال 1998 ين ارتباط را پيان يافته اعلام كرد. ين ارتباط ظاهراً يك همكاري دوستانه بوده است.!! ياني از اويل سال 1998 تا ماه آوريل 1999 هيچگونه فعاليت توليدي كنسرت و توري را برگذار نكرد و به استراحت پرداخت. و در سال 2000  يكي از بي نظير ترين آلبوم هي خودش را ارائه داد در سبكي متفاوت از آلبوم هي گذشته اش... جالب ينست كه تمام تنظيمات و تبديلات موسيقي ين آلبوم شخصاً و فقط توسط خود ياني در استديو شخصي خودش انجام شد !

 

 

ياني در هنگامي كه بري ساخت آهنگ تمركز ميكند به تلفنها پاسخ نميدهد و در آرامش كامل وسكوت مطلق بري آماده كردن ذهن خود به سر ميبرد و هيچكس را به ملاقات نمي پذيرد.! ياني تا بحال موسيقي به سبك كليسيي – مذهبي ارائه نكرده است چرا كه همواره اعتقاد به خلق كارهيي جديد با تكيه به انديشه هي نو و جديد خود دارد. در قطعات Niki Nana و Aria موسيقي بر مبني يك اپري فرانسوي قديمي متعلق به قرن نوزدهم ميلادي بنام Lakme  ساخته  Leo Delibes  مي باشد و اشعاري كه در ين قطعات خوانده ميشود اكثراً اصوات آهنگين بوده و فاقد معني خاص ميباشند و بر خلاف تصور موجود بزبان فرانسوي نميباشند بجز قسمتهيي محدود كه بزبان انگليسي هستند و در اشعار آلبوم ستيش ذكر شده اند. ياني آهنگي تبليغاتي را با همكاري مالكوم مكلارن ساخته است كه سابقاً با گروه  Pistols  همكاري ميكرده است. ين آهنگ تغيير يافته يك اپرا است كه با افزودن يك ترانه تكميل شده است و ين آهنگ كه جرات آرزو يا  Dare to Dream  نام دارد بري شركت هواپيميي بريتيش يرلينز ساخته شده است. ياني تميلات مذهبي ندارد و مخالف كليسي سنتي است او معمولا خيلي بندرت موسيقي گوش ميدهد و بگفته خود او موسيقي را صرفاً از يستگاههي راديويي گوش ميدهد. خواننده مورد علاقه او Peter Gabriel  ميباشد و معتقد است كه در سالهي اخير بجز موسيقي محمد رسول الله و... عيسي مسيح ... دكتر ژيواگو ... يندرا گاندي و چند قطعه محدود ديگر ... قطعه جالب توجهي نشنيده است. مادر و پدر ياني هر دو اهل يونان هستند ... مادر وي فليستا Felista و نام پدرش سوتيري  Sotiri  ميباشد . ياني قطعه هيي را بنام مادرش ساخته است و علاقه خاصي به كشور خود و مكانهي قديمي دارد.

 

 

Yanni

 

 

ببخشیدا اینو ازتبلیغات کش رفتم

نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 20:58 توسط سپیده | |

خبر دارین؟

یعنی ندارین؟

از این قالبه خسته شدم

باید عوضش کنم

یادش به خیر

قالب با کلاس زن با پروانه

نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 16:42 توسط سپیده | |

هروقت زني را مي‌بينم مشغول اجراي آواست دلم مي‌سوزد

دوستان، هنر من در اين زمينه بر باد رفته است!!!

سالي ماهي يك‌بار زنگ مي‌زنم به استاد گروه كرمان

مي‌گويد هنوز ازدواج نكرده‌اي؟

- نه

سر به سرم مي‌گذارد و مي‌گويد آخرش خودش بايد بيايد مرا بگيرد.

استاد بسيار خوش‌قيافه گروه كرمان و جوان آن را زماني دوست داشتم. البته دوست داشتني كه هرگز به مرحله ابراز عشق نرسيد. بلكه مبدل به يك دوستي شد.

البته او هم همواره توجهي پنهان به من مي‌كرد و من مطمئن نبودم مرا دوست دارد يا نه.

قدر مسلم من دخترهاي تيتيش ماماني گروه كر با طرز فكر سخيف‌شان هرگز نمي‌پسنديدم اما آن زمان اين عدم ارتباط و تنهايي باعث زجر شديدم بود و فكر مي‌كردم تقصير از من است.

ظاهرا استادمان هم همين حالت را داشت.

او نيز تنها بود.

توجه پنهان او ناگهان به توجهي آشكار و بحث‌هاي پي در پي بر سر خواندن تكي من در گرفت.

يك بار مشغول زدن اجراي آوايي براي ترانه جديدمان بود و گفت اين خيلي مشكل است. خيلي مشكل

كسي مي‌تواند آن را بخواند؟

دو بار يا سه بار زد و من علارغم ممانعت‌هاي مذهبي‌ام آن را خواندم.

چشم‌هايش گرد شده بود. از اينكه من آن را اجرا كرده‌ام. البته لبخندي از سر رضايت زدم.

حالا پسرها مي‌خواستند با من رقابت كنند؟

آن دوست شاعرم كه مرا متن گروتسك مي‌خواند يادتان است؟

انصافا با صداي پسرانه‌اش اجراي سوپرانوي بسيار زيبايي نمود. البته من در درونم اين را به حسودي‌اش نسبت دادم.

در موسيقي در شعر همه جا حسودي آقا

از آن به بعد توجه استاد به من بيشتر شد و البته من صداي بسيار بلندي داشتم و او هم اغلب مسخره‌ام مي‌كرد اما از آن مسخره‌هايي كه در درونش ستايش است.

بعد از مدتي يكي از دخترهاي گروه رفته بود و براي من شوهر پيدا كرده بود. بعدها فهميدم كه اين دختر عاشق جناب استاد است.

با خودم گفته بودم يك بار هم يك زن دلش باري ما تپيد.

البته من آن زمان متوجه نشدم. بعدها وقتي با استادمان صميمي‌تر شديم فهميدم بين آنها سر و سري است.

القصه در حالي كه همه با او روي هم مي‌ريختند و من در تنهايي و انزواي خود ارتباطي دروني با او داشتم.

علارغم لجبازي‌هايش يادم است يك بار تا من وارد شدم آهنگ

واي از دست اين دختره را اجرا كرد.

يا يك‌بار در مراسم افطاري رويش را به جانب من كرد و با كيبورد به اجراي موسيقي بسيار غمگين و دلنوازي پرداخت.

البته او استاد مسلمي بود اما چيزي كه در او نمي‌پسنديدم پول‌دوستي‌اش بود.

به نظرم كمي تنها كمي پول برايش ارزشمند‌تر از هنر بود.

و البته دلخور از دولت احمدي نژاد كه هنر موسيقي در آن افول كرده بود.

من هرگز نتوانستم در آن زمان به او جدي فكر كنم. جداي از آن‌كه با آن‌همه دختر كه دور او مي‌گشتند تصور با او بودن برايم كمي دشوار بود. جداي آنكه از من سه سالي كوچكتر بود.

اما يكي از معدود كساني بود كه همواره حس كرده‌ام دوستم دارد.

بعدها درباره مطالبي با من مشورت مي‌كرد. در واقع رابطه با او برايم عجيب است. يك رابطه دوستانه و صرفا دوستانه كه كمياب است. براي همين از من خواست درباره او با دختري كه با من مي‌گشت و ظاهرا استاد به او علاقه پيدا كرده بود حرف بزنم.

من با دخترك صحبت كرده بودم. اما بعدها از جنبه‌هاي فمينيستي شديدش وحشت كرده بود. آن دوست‌مان تئاتر كار مي‌كرد و داراي روحيه هنرمندانه هم بود.

از دختر كه درباره او پرسيدم جواب داد كه چند باري قالش گذاشته.

كار من و استاد با پيشنهاد هاي باريك رسيد اما من هرگز نتوانستم حريم خودم را با او زير پا بگذارم.

آن زمان ها بعضي اعترافات را هم برايم انجام مي‌داد يا از كارهاي كه دوستانش مي‌كردند.

مثلا خواننده با ظاهر بسيار زيباي گروه كرمان  كه دخترها به او علاقه خاصي داشتند اما من ابدا نمي‌توانستم به او فكر كنم. شايد چون زيبايي عروسكي هرگز مورد توجهم نبوده است.

او مي‌‌گفت اين پسر تا به حال ترتيب صد تا دختر را داده!!!!

مي‌گفت با هركه دوست مي‌شده يك هفته بعد تولدش بوده طرف را پياده مي‌كرده

ترتيبش را مي‌داده بعد هم تو را به خير و.....

به هر حال مدتي‌ست از او بي‌خبرم.

البته چند باري رفتم به او سر بزنم كه يافت مي‌نشد

هروقت صداي آوا مي‌شنوم يادش مي‌افتم.

راستي شما جايي را براي آوا خواني سراغ نداريد با استادي كه توجهي پنهاني به شما دارد؟

 

نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 16:7 توسط سپیده | |

 

منتخب عکس های هنرمندانه از عکاسان حرفه ای جهان

 

 

منتخب عکسهای عکاسان حرفه ای جهان

 


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 11:36 توسط سپیده | |

نقاشی های مرجان خسروی

 

 

گفتگویی دوستانه داشتم در چت با کیوان دوست خوبم که شاعر و منتقد هستن درباره شعرهام

از جایی که هیچکس درباره شعرها حرفی نمی زنه این گفتگو را با اندکی تغییر اینجا می آرم.

 

 

 

من: سلام امشب حال داري يه نگاهي به شعرم بندازي؟

كيوان: بله بفرست

 

كلاف لبخند تو

بر دستانم نشسته بود

 و گرماگرم بافتن پیراهن

براي بهار بودم

باران از پنجره صدايم زد

  سر رشته از دستم گريخت

و  جيرجير صندلي مرا برد

به آواز چشم‌هاي رنگين‌كمان

و بر گستره قصرهاي روي ابر

به انتظار تو نشستم

هربار كه موجي مي آمد از ستاره

دختري بر مي‌خاست از من

آينه در چشم‌هاي خورشيد انداخته

بر گام‌هاي دريا محزون

در آخرين نفس‌هاي يك قطره

جامانده بود

پايان يك نگاه خيره تا ابد

كه پر كشيدند قوها

در حوالي نازك خط طلايي خورشيد

با درخشش چشمان عشق

هديه‌ مهرباني تو در آخرين لحظه

 

                                                 " صبا جاوید "

 

كيوان: باشه الان مي‌بينم

من: اين آخرين شعرمه،  لطف مي كني

 

كيوان:  من کلا با داستان راحت نيستم؛ راستش با هرچي که روايت داشته باشه راحت نيستم؛ تنها اون داستان کوهنوردست اين اواخر منو تحريک به خوندن و تعقيب يه داستان کرده بود؛ من تقريبا روايت ندارم؛  و بي زمان و مکانم در درونم؛ براي همين با داستان کلا راحت نيستم

 

من: كوهنورد؟  كدوم كوهنورد؟

 

كيوان: همون ديگه آهان، همون که رفته بودي کوه و تا آبشارها

 

من : باشه اگه نوشتمش خبرت مي كنم

 

كيوان: که واقعا دلم مي خواد يه جا همشو بخونم؛  خواهش دوستانه

 

من: به خدا هنوز ننوشتم

 

كيوان: اونو توي يه فايل وورد براي من يه جا کن و ميل کن

 

من: خيلي سخته برام؛ باشه حتما

 

كيوان: مرسي لطف مي کني

 

من:: حالا شعره چه طوره؟

 

كيوان: اما دوست من: بخدا من خيلي وقته پرتم از دنيا؛  فضاهاي ذهنم عجيبن؛ در مورد شعرت دارم مي‌گم؛  شعرت تصويرهاي دلنشيني دارن

 

من: ببين من رك  و راست نظرتو مي خوام

 

كيوان: احساس انگيز رمانتيک و مخيلن و صداقت يک رويا شعر زنانه رو با خودش حمل مي کنه اما دوست من، من شعر رو بسيار موجز مي پسندم اين اواخر و به نظرم نوع پرداخت به موضوع  مکرر شده در اين کار.  يک عاشقانه.  همين. اين عاشقانه رو در شعرهاي زيادي دارم مي بينم. من ديگه اينا پسندم نيست. باور کن؛  وقتي عاشقانه يادم مي‌آد  مثلا اين کار خودم يادم مي‌آد:

 

او چشم گذاشت

من در جهان پنهان شدم

: باران در فاصله باريد

فاصله باريد

: اعدام

: تمام شد

من: لبخند

كيوان : يا اين يکي

لذت ساق ِ گـُل ِ کوهي را

در شهوت ِ سکوت

: عزلت ِ غروب

: شهوت ِ آرامش

چه کسي ديده است ؟

چه کسي چيده است ؟

چه کسي چشيده است ؟

با او سکوت کرده ام

در دست ِ رد بر دامن ِ خيال

و پاي رد در هنگام

کمر ِ هنگام

ران و سينه ؟ مشتاق

ران و سينه ي مشتاق

 

من: خب من كه مثل تو منتقد نيستم؛  من فقط شعر مي خونم

 

كيوان: عزيزم  ببين من مشکل دارم والا شعر تو زيباست خيلي اما من

 

من: نه اينطور نگو. من خوشحال مي‌شم تو نقاط ضعفشو بگي باور كن

 

كيوان: شعربايد در عين حال گفتن يک حرف اونو از حاشيه ها ببره؛ بسيار بسيار موجز که فاصله خواني بشه

 

من: درسته،  اما خب نمي دونم چقد منو مي شناسي؛ من به هيچ چيزي مقيد نيستم جز خود شعرشايد هم كمي خودم

 

كيوان: تو فضاي تصويري اين شعرت خيلي خوبه آفرين؛ من حال کردم با نوع تصاويرش؛ همين رو به نظرم اگه اندکي خلاصه تر و از حاشيه تر بگي : حال بيشتر ي لااقل من مي کنم  مثلا رويايي  در مرگ همسرش مادلن مي‌گه:

با نبض ِ آرميده

مهمان ِ مختصر

گذر از من کرد

خالي در پشت ِ در

معبر شدم

و در ميان ِ دو سو

 ماندم

 

كيوان: اگه يواش يواش ياد بگيري اين‌جور شعرو ديگه بيرون نخواهي اومد باور کن ديگه بيرون نخواهي اومد

 مثل درخت

مرگ من از سر آغاز مي شود

در زير ِ فکر ِ رفتن

وقتي که فکر بالا مي ماند

 

يا:

نه گهواره نه گور

حيات تو از

لالايي تا لاله است

 

يا اين تکه از ماياکوفسکي:

 

 

 

فرياد در باد

سايه ي سروي برجا مي گذارد

بگذاريد در اين کشتزار

گريه کنم

 

من: مي دوني؛ من كمي به مخاطب و لذت منديش اهميت مي دم

 

كيوان:مخاطب لذت خودش رو پله به پله پيدا مي کنه

 

من: شعر هاي تو داراي سپيد خوني زيادي هستند به طوريكه لذت شعرمندي ازشون گرفته مي‌شه

 

كيوان: مطمئن باش اگر مخاطب به درون اين شعرها با تمرين راه پيدا کنه ديگه بر نمي گرده ولي از شعرهايي که حرف زياد مي زنن بالاخره عبور مي کنه

 

من: ببين شاعر از من حافظه  يا فروغ فرخزاده به هرحال تقيد زياد تو به ايجاز يا تفكر ممكنه ذات كلامت رو از شعر دور كنه

 

كيوان: قبول دوست من يه شعر ديگه مي‌خونم:

گفتم مي خواهم نامم را ميان ِ دست ببرم

 حرفي بماند براي اين لحظه

کو ؟

گفتم به آبي بگويم آنجا بايستد

در فاصله اي مرتب با من

اگر سمت ِ من ريخت

بلند شود

لابد حالا بلند شده است

با اين همه پرنده در هوا

 که از نفس افتادند

به سينه ام خصوصي

گفتم بگويم نگفتم

حرفي را و

روزي مي گويم

با اين همه انگشت و گريه

حالا

چند لحظه

تنهام بگذاريد

 

كيوان: دوست من شعر بعديت رو الان مي‌خونم

 

من:مي دوني تو به موسيقي كلام دست پيدا كردي؛ كلمات ارزششون رو برات دارن؛  و ارتباط عمودي توي اين شعر تا حدودي حفظ شده؛  البته اون قسمت آخ: حالا كمي توي ذوق مي ز يعني تكراريه حالا توي شعر مي دوني حالا به من حس شاعري رو مي ده كه كم آورده نمي دونم توي شعر تو جاش چيه من احساس خوبي به حالا ندارم

 

كيوان: از لحاظ سيستم زمانبندياجرايي  اون حالا بسيارمرتبط الوقت بود زمان‌بندي اجرايي مثل اول شعر که گفته بودم حرفي بماند براي اين لحظه بعدش گفتم : کو ؟  يعني همون لحظه که مي خواستم بگم رفته بود

لحظه نبود

کو ؟

آخر شعر مخاطب رو به درون: و پيش خودم مي‌کشم به لحظه ي خودم وقتي مي‌گم با اين همه انگشت و گريه حالا چند لحظه تنهام بگذاريد

من: چه لزومي به حالا اون كلمه مي تونه حذف بشه

كيوان: جالبه به نظر من اصلا نمي تونه حذف شه. لبخند

درست مثل اجراي : به سينه ام خصوصي وقتي گفتم خصوصي؛  بعدش مي‌گم

گفتم بگويم نگفتم

حرفي را و

: بعدش مي‌گم :

روزي مي گويميعني اخرش حرفه خصوصي مونددوباره ولي حرفه گفته شد  گفتم بگويم نگفتم حرفي را و روزي مي گويم  بعد در جا مخاطب رو مي بلعم انگار چيزي گفته باشم که : ناگاه سرازيرم کرده و سرازيرش مي کنم اين شکل که ناگاه ميگم بهش با اين همه انگشت و گريه حالا چند لحظه تنهام بگذاريد يعني من حرفه رو درست در همون لحظه گفتم انگار دارم به خودم ميگم که حالاش گريه راه مي برّه با اين همه انگشت و گريه حالا چند لحظه تنهام بگذاريد ديدي چقدر حالا لازمه

 

من: درسته به نظرم حالا مفهوم ديگه‌اي برام پيدا كرد در خوندن دوباره شعر

كيوان: اين شعر ساختارش رو در حرکت با زمان طي مي‌كنه يعني زمان با شعر در حال حرکته

كيوان باور کن من اينقدر به کلمه حساسم  بخصوص به کلمه اي مثل حالا که نخوام الکي از ش در شعر استفاده کنم؛ مخصوصا كه حالا استفاده ازش در شعر خيلي خطرناكه

در شعر خيلي خطرناکه  مي دونم چي ميگي  نظرت درسته اما در اين شعر بعيد مي دونم در ساختار شعر درست استفاده نکرده باشمش و به جا ولي به هر حال تو مخاطبيو من به نظر مخاطب احترام مي‌ذارم

با اجازه مي خوام اون يکي شعرت رو بخونم

من: درسته منم بدم نمي آد از انديشه پشت شعرت سر در بيارم

كيوان: تو لطف داري

saba farsad: خواهش

كيوان: ببين  براي در يک شعر رفتن لازمه آدم دقيقا همه ي کلماتش رو زوم کنه در ذهنش به شکل هماهنگ هم لحظه  بنابراين خود شاعر هم بايد هنر ساختار هم زمان رو پياده کنه يعني کلمات از اطراف اثرش با هم بازي در زمان و مکان کنن: و بتونن مخاطب رو به اصطلاح احاطه فرميك كنن و بتونن به موقع در ذهنش روشن بشن بيان جلو در پايين متن يا وسط متن يا بالاي متن وقتي جاهايي رو مي خونيم اون جاهاي ديگه بايد نور ايجاد کن باشن دريچه با هم يعني مخاطب در لحظه ي خوندن  ناخوداگاهش به ياد بياره که چه جالب اون بالا : چه جالب از اون بالا اون گوشهه اون کلمه اون اسم اون تصويره ذهن مخاطب رو با يه هنرنمايي قوي شکار مي کنه

من: البته اينا يه جور تئوريه مثل يه فرمول مي مونه من فكر مي كنم شعر چيزي فراتر از فروموله لحظات حسي شهودي توش فراوون هستن

كيوان:بله درسته و ظرفش رو با تجربه ادم به دست مياره و حتما اين فرمول بدون احساس في لحظه نمي‌تونه: موفق بشه احساسي که مخاطب رو پنچر کنه درست مي‌گي احساسه که اصله باقي روش ارائه ي احساسه که اينم بسيار مهمه با هم همصداييم اما شعر هنري ست که به تجربه به دست مياد

دوست من ميخوام اون شعرت رو بخونم اجازه ميدي ؟

من: شعر ازنظر من نوعي زيستنه بفرماييد

كيوان: بله شعر زيستنه  و روند شکست‌هاي آدم  هرچي زندگيت درخشان باشه شعرت هم درخشان خواهد شد

كيوان: دارم شعرت رو مي خونم

شعر من:

 

وقتي از فشار مداوم تن‌ها

روغن چراغ مي‌آمد

تا انتهاي درب دوتا باز مي‌زنم

وقتي كه پنجه‌ها برحجم سوراخ‌ها له له مي‌زند

 واق واق كفش‌ها ريسه مي‌روندا

لامپ‌هاي جنون در يك به يك بالا مي‌روند و

پستان‌ س ك س‌هاي شگش

مثل جتتتتتتتتتتتتتتتتتت پخ

با يك دهانه تيز بر سقف آسمان

مثل خشونت دندان

 در جويدن لاستيك‌ها نرم

ملچ ملوچ ِ ميم و چ در خط ميخ‌ها

ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

واگن واگن بر ريل‌هاي ممتد عربده مي‌كشد

پايه ميزهاي از پشت بسته‌شده

دنباله طناب

و چشم‌هاي دندان زده خيره

خرطوم خميازه را سيخ مي‌كنند

وق وق وق وق وق

بيرون بلند پيشاني راست مي‌شود

صداي كشتن من در رفت و

 آمدنت محو

در يخ كردن بي انتهاي چشمانم

قطرها

 

 

"صبا جاوید"

 

 

كيوان:آفرين مرسي آفرين اينه ترکيدم  مرسي اينه آفرين اين شعر عاليه چه اجرايي

من: لبخند

كيوان: چقدر هماهنگ با حرف درون کار؛: بزار يه بار ديگه توش بميرم : ...

كيوان: اجراي ص*کس با حسي چندش آور و در عين حال غريزي و قضا و قدري جبرين اجراي حس کسي که چيزي که در درون تفکر مداوم ص*کس الوده: و در سکس مداوم تفکر ي عجيب بر چيستي اين: که گويا تماما تخيليه و حضوري نيست در اون لحظه انگار جاي خالي اون احساس مي‌شه و انکار در جاي خالي اون کسي مشغوليده‌ست به چيزي در اون خودش نيست انگار مشغوليدگي جبرين رو به تماشاي اختيارش برده اين شعر اختياريست در جبري که حاکم بر خيال کسي در خيال اون موضوعه و روند حرکت هماهنگ بر چرخ‌هاي فکر در چرخ‌هايي که بر جسم کسي عبور دندان کن مي کنه دندان گوشت کن درست نمي گم دوست من ؟

من: چه قدر خوب دركش مي‌كني

 

كيوان: بله اين شعرت عالي بود مرسي من با جازه برش مي‌دارم کپي مي‌گيرم البته فکر مي کنم انگار يه جاهايي حروفي اضافه تايپ شده نه ؟

من: خواهش.كجا مثلا؟ البته به نظرم قسمتي از شعر هستن

كيوان: واق واق كفش‌ها ريسه مي‌روندا  اين ا اخر خط درسته ؟

من: خواستم يه فضاي متفاوت بهت نشون بدم نظرتو بدونم.آره عمدا گذاشتم

كيوان مي پذيرم. تايپ موجود رو تاييد مي کني ؟

من: البته اگه به نظرت چيزي بايد عوض بشه خوشحال مي شم بگي

كيوان: ساختار اين شعر طوريه که همش قابل پذيرشه: نه نه عوض نه در ساختار اثر همش قابل پذيرشه

كيوان: من فقط مي خواستم دقيق اون چيزي رو کپي بگيرم  که تو خواسته بودي

من: ممنونم تو هميشه اميد وارممي كني

كيوان نه مرسي  کارت خودش عاليه من حال کردم. اين کار قبلي هم تصويرهاي خوبي داشتن يه کمي موجز تر مي پسنديدم ولي خودش هم خوب بود شعر فرشتگان بود انگار

من: در هر صورت لطف داري مي دوني تنها چيزي كه زياد توي زندگيم آزادش گذاشتم شعره بذار اون فرمانروا باشه

كيوان: خوبه و ممارست ما در اون نقش داره

من: درسته. شعرام بايد بازنگري بشن سخت روشون كار بشه اما خب من  بهشون نمي پردازم يعني بايد ببرم روي كاغذ و به قول تو روي كلمات  بيشتر فكر بشه

كيوان:نه من پردازش رو نميگم تمرين تجربيک دروني براي کارهاي بعدي و بعدي رو مي‌ گم

من خودم زياد به شعرام بعد از قوام دست نمي زنم حتي اگه باهاشون راحت نباشم مي‌ذارم به سهم شهودم در اون تاريخ

من: من زياد مي خونمشون و سعي مي کنم شعراي بهتر بگم

كيوان: مرسي، برات آرزوي موفقيت مي کنم

من: شايد اين گفتگو را در وبلاگم بذارم البته به صورت ويرايش شده موافقي؟

كيوان:  خودت مي دوني خواستي ويرايش کن ولي اگه مي خواي اسم بزني  ازم فقط کيوان بزن چيزي بيشتر نزن چون شفاهي وقتي کتبي مي‌شه جاي حرف و سوال زياده

 

من: در هر صورت لطف كردي. شب خوبي داشته باشي

كيوان: راستي اسمش هم خيلي بجاست

 تجسّم

من: خوشحالم همه چيش درسته و شب خوش

كيوان بدرود

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 14:11 توسط سپیده | |

حالا كه اينجا نشسته‌ام مشغول شنيدن آخرين كنسرت ياني شدم. گرچه بعد از مرگ برادرم نتوانسته بودم به سراغش بروم چون برادرم عاشق آن تكه‌اي بود كه ياني با يه يك ويولونيست خوش‌چهره آهنگي را تحت عنوان پرشين لايف اجرا مي‌كنند.

بر همه قله‌ها و دره‌هاي اين آهنگ كه خم شدم روح برادرم را ديدم و اين‌كه امروز در خواب بعد از ظهري يكساعتي او را جوانانه همراهي كردم.  . مرا با خود به جايگاه مرگش برد و چيزهايي را بهم نشان داد و بعد هم غيب شد. و بارهايي كه او مي‌گفت كه صبحش را با اين كنسرت آغاز كرده است.

 

برادرم با مرگ خود به من مردن براي ديگران را آموخت. با خود فكر مي‌كنم روح او آن‌قدر بلند بود كه از من انساني ديگر بسازد. با مرگ او بود كه آموختم را انسان‌ها را نه با ظاهرشان بلكه با روح بلند انساني‌شان بنگرم.

و هميشه حسرت اين را خواهم داشت چرا آن‌قدر بزرگ نبودم كه زندگي را به او پيشكش كنم. و چگونه در دنياي جرماني خودم بسته خودخواهي‌ها چيزي را نمي‌ديدم. اما او به من بي‌شمار زندگي تقديم كرد.

 

هنوز هم درباره مرگ او مشكوكم.

نمي‌خواهم بپذيرم كه او خويشتن را كشته باشد. گرچه وجه ديگر ساختن قاتلي براي اين جامعه است.

من در زندگي‌ام هيچ حسرتي ندارم اما بر همه لحظات كوچكي كه مي‌توانستم به برادرم زندگي بدهم و غافل بودم حسرت خواهم خورد.

بر همه لحظه‌هاي زندگي برادرم كه مي‌توانست بسيار زيبا باشد حسرت خواهم خورد.

و اشك مي‌ريزم گاهي

چرا كه يك زندگي يك انسان همه آروزي من بوده است. و نتوانستم آن را به نزديك‌ترين كسم بدهم.

و او هرگز نمي‌داند چه داغي بر من نهاده است.

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 0:52 توسط سپیده | |

بدو که گرفتمت

 

مدتیه فال حافظ نگرفتم

انصافا ببینید چه می زنه توی خال

البته این نیتشه:

 

زان می عشق کزو پخته شود هر خامی

گرچه ماه رمضان است بیاور جامی

روزها رفت که دست من مسکین نگرفت

زلف شمشاد قدی ساعد سیم اندامی

روزه هر چند که مهمان عزیزاست ای دل

صحبتش موهبتی دان و شدن انعامی

مرغ زیرک به در خانقه اکنون نپرد

که نهاده ست به هر مجلس وعظی دامی

گله از زاهد بد خو نکنم رسم این است

که چو صبحی بدمد در پی اش افتد شامی

یار من چون بخرامد به تماشای چمن

برسانش ز من ای پیک صبا پیغامی

آن حریفی که شب و روز می صاف کشد

بود آیا که کند یاد ز درد آشامی

حافظا گر ندهد داد دلت آصف عهد

کام دشوار بدست آوری از خودکامی

حافظ


 

اما جوابش که ما زیاد سر نیاوردیم:

 

اتت روائح رند الحمي و زاد غرامي  فداي خاك در دوست باد جان گرامي‏
پيام دوست شنيدن سعادتست و سلامت من المبلغ عني الي سعاد سلامي‏
بيا به شام غريبان و آب ديده‏ء من بين به سان باده‏ء صافي در آبگينه‏ء شامي‏
اذا تعزد عن ذي الاراك طائر خير  فلا تفرد عن روضها انين‏
بسي نماند كه روز فراق يار سر آيد  رأيت من هضبات الحمي قباب خيام‏
خوشا دمي كه در آئي و گويمت به سلامت  قدمت خير قدوم نزلت خير مقام‏
بعدت منك و قد صرت ذائبا كهلال  اگر چه روي چو ماهت نديده‏ام به تمامي‏
وان دعيت بخلد و صرت ناقض عهد  فما تطيب نفسي و ما استطاب منامي‏
اميد هست كه زودت به بخت نيك ببينم  تو شاد گشته به فرماندهي و من به غلامي‏
چو سلك در خوشابست شعر نغز تو حافظ  كه گاه لطف سبق مي‏برد ز نظم نظام‏

 

 ۱- راستی

مادر شیریم یعنی مادر سید عبدالرضا رفتن کربلا

همین پیش پای شوما اومد خدافظی

۲-

اطراف مستطیل گوگل یه حلقه گرده

اگه گفتین چیه؟

اون یه تونله که در فرانسه برای بازسازی ایجاد زمین و بمباران نوترونی ساخته شده

دیدید چه طور همه دانشمندا به خاطر انجام آزمایش کف زدن و از تشکیل جهان هیجان زده شدن

البته بین اونهمه دانشمند یه دونه زنم نبود

می دونید زنا چی کار می کنن؟

هیچی عاشق می شن پس دانشمند نمی شن اگه هم دانشمند می شن به خاطر شکست عشقیشونه!

 

نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 21:17 توسط سپیده | |

آآآه

اصلا حرفم نمي‌آيد.

چه طور است ادامه آن داستان را برايتان بنويسم هان؟

 

همين‌طور كه در تاريكي سايه موهوم مردي را ديدم فرياد زدم هههههههههههه

و ترس جرقه اي اين فكر را برايم ايجاد كرد كه آن مامور داخل و اين مامور بيرون محاصره‌ام كرده‌اند. و در تاريكي و دست و پايم را گرفته‌اند. گرچه از اين فكر ابلهانه خودم خنده‌ام هم گرفته بود و گرچه راه مقابله با افكار منفي را مي‌دانستم.

مامور قطار خودش از جا جست و گفت:

-         چيه؟ چيزي نيست نترس.

و رفت داخل و من با خودم فكر كردم بهتر است كسي را خبردار كنم. خواستم به پدرم زنگ بزنم كه گفتم حتما بيشتر وحشت‌زده مي‌شود تا بخواهد كمكي بكند و ديگر ميل نكردم به كسي زنگ بزنم. و ناگهان در همين لحظه همان پسري كه قرار بود روي دوستي‌اش حساب كنم زنگ زد و من با ترس و وحشت همه قضايا را برايش گفتم.

سعي كردم خودم را آرام كنم و يادم بياورم كه قدرت برتر همواره محافظ است اما مگر ذهن منطقي و ترسوي انسان مي‌گذارد؟ دائم به اين فكر مي‌كردم كه حالا مي‌شود فرار كرد؟ و اگر دنبالم كنند از كجا در روم؟ اصلا مردم اردكان اينطوري نيستند يا هستند؟ و در دلم به اين مولايي هزار لعن و نفرين مي‌فرستادم كه قطار امن و آرامم را از دستم به در كرده بود.

مولايي بارها در مدرسه به من گير داده بود و مرا سوال پيچ كرده بود و بعد هم گفته بود:

- تو به درد مشاوره نمي‌خوري.

و من گفته بودم شايد به درد مشاوره تو كه مي‌خواهي امتحانم كني نخورم و آنقدر به اين مسئله گير داده بود كه اصلا بي‌خيال فوق ليسانش گرفتن شدم.

اينجاست كه مي‌گويند اهداف‌تان را تا قبل از رسيدن به كسي نگوييد. هر بار مرا در مدرسه مي‌ديد مي‌گفت:

-         درس مي‌خواني؟ درس مي‌خواني؟ مي‌شه خوند؟ مي‌شه قبول شد؟

حالا كه فهميده بود من مي‌خواهم تنها سفر كنم دائم فكرش را مشغول كرده بود كه من قرار است چه كنم؟

حركت‌هايي كه انجام مي‌داد اذيتم مي‌كرد.

خودش جديدا عاشق يك مرد متاهل شده بود.  و من هرچه به او مي‌گفتم بي‌فايده است دست بر نمي‌‌داشت. چند مورد از كيس‌هايش را برايم گفته بود و از احساس گناهي كه به خاطر ص*كس با يك نفر برايش پيش آمده بود.

يك بار ديگر هم شديدا ناراحت شدم از دستش البته خودش قبلا گفت چيزي مي‌گويم ناراحت نشو.

بعد گفتند مردي با او قرار بوده به كيش برود و حتي بليط هواپيما هم گرفته و من حاضرم به جاي اون بروم؟

نمي‌دانم اين حرف‌ها را مي‌زد مرا امتحان كند؟ يا خودش نمي‌توانست تصميم بگيرد مرا به جاي خودش مي‌گذاشت؟ يا مي‌خواست آتويي از من به دست بياورد گرچه من خلاصه‌اي از زندگي‌ام به او گفته بودم

اما به هرحال پاك كفري‌ام مي‌كرد. انگار رابطه انساني يك رابطه شغلي است كه حالا من به جاي او بروم؟

 

از اينكه در ناخودآگاه مورد توهين قرار مي‌گرفتم براي همراهي با هر مردي غمگين مي‌شدم.

و فكر مي‌كردم چرا او نمي‌خواهد درك كند كه من ....

كه من؟

زير ستاره‌ها از اين‌كه پسرك به من زنگ زده بود خوشحال بودم. پسري بود كه از مدت‌ها قبل به من در پي نوشتن خاطراتم در سفر به گرگان اظهار علاقه بود و رهايش كرده بودم.

و آن روز كه گريسته بود هنگام خدافظي برايش جايي را را نگاه داشته بودم تا شايد فرصتي براي برگشتن باشد و اين‌بار بعد از تحمل جفاي همه معشوق‌ها بر آن شده بودم لطف يك عاشق را بپذيرم و ببينم اين‌‌يكي راه به كجا مي‌برد.

بايد عرض كنم بسيار شيرين است منوط به اين‌كه ....

من در مورد هيچ‌يك از معشوق‌هايم احساس فريب‌خوردگي نمي‌كنم چون راهي است كه خود برگزيده‌ام.

اما

كمي در تاريكي قدم زدم. باز هم به كائنات انديشيدم و فكر كردم جز شوخي چيز ديگري هست؟ حالا كه من بعد از آن سفر اولين سفر تنهايي‌ام را انجام مي‌دادم سر به سرم مي‌گذاشت و با اين فكر لبخند مي‌زدم.

 شيريني يك حس در جانم مي‌ريخت كه كسي را اين‌بار قرار است داشته باشم و كسي كه خودش مرا خواسته است و من هم دلم را راضي كرده بودم براي حساب كردن روي اون.

فكر اين‌كه بالاخره مي‌توانم دست از عشق‌هاي يك جانبه‌ام بردارم و يه رابطه‌اي متقابل بينديشم.

برق آمد ومن بازهم به داخل سالن رفتم. مهدي بازهم آمد و هرچه اصرار كرد از او شماره بگيرم گفتم زنگ نمي‌زنم و ديگر خيالش تخت شد و رفت.

وقتي او رفت مامور ديگر قطار كه در تاريكي ترسانده بودمش چند بار رد شد. راستش خنده‌ام گرفته بود كه گفت:

-         ما برجستيم از صداي شما.

و من گفتم ببخشيد به هر حال خيلي ترسيده بودم كه نمي‌دانم چه طور شد او به جاي مهدي نشست.

همان حركت اوليه‌اش در تاريكي مبني بر عقب‌نشيني يا در رفتنش خيالم رااز جانبش تخت كرده بود.

مهدي اردكاني بودو اين يكي شزدي.

گفتم خدايا ببين حالا اگر ما كسي را نداشتيم دريغ از يك مورچه مرد جوان كه سر راه‌مان سبز شودو حالا كه دل‌مان را به يكي خوش كرده‌ايم هزار نفر يكي از يكي زيباتر سرراه‌مان مي‌گذاري.

اين يكي برخلاف مهدي كمي جاافتاده بود. هنوز در ته چهره‌اش نوعي آشنايي و دوستي حس مي‌كنم.

چهره‌اي صميمي و نسبتا زيبا داشت كمي شكسته شده بود كه خودش مي‌گفت به خاطر شب‌بيداري است.

اول از هم درباره مهدي پرسيد و بعد هم گفت:

-         زن داره با يه دونه بچه. ولي نگو من بهت گفتم.

مي‌بينيد اول خواست زير آب او را بزند. اما نمي‌دانست كه در هر حال امتناع من امتناعي جدي‌ست.

ناگهان سبعيت نگاه آخر مهدي در چشمانم جرقه شد.

علارغم اينكه هنوز هم نمي‌دانم كدام يك از آنها راست گفته‌اند ولي چيزي كه در چشمان مهدي، پسرك هم سن و سال خودم ديده بودم اين باور را در من ايجاد كرد كه او زن داشته. و همه آن كارهاي لعنتي‌اش را براي امتحان من، براي تست من براي حس كنجكاوي‌اش كرده و من هم كلي نصيحتش كرده بودم براي زن گرفتن!

اين يكي در نظرم متاهل مي‌آمد. اما هنوز برق چشم‌هايش يادم است. در انتهاي چشم‌هاي زيبايش اما ناپاكي شهوت مشهود بود. چيزي كه او را هم براي من موجودي غير قابل اعتماد مي‌كرد.

مطمئن بودم چيزي در زندگي‌اش هست.

خانواده‌اش را به من شناساند و ثابت كرد از خانواده اصيل و جا افتاده و پيشرويي هستند. همه دختر خاله‌ها و پسرعموهايش يكي از پزشكان مشهور بودند و در نهايت گفت:

خودش قصد ازدواج ندارد چون مي‌خواهد برود خارج.

مي‌دانيد لبخندي در ته دلم زدم. چون در ته دلم با اين ترفندهاي پسرانه آشنا هستم كه براي رفع و رجوع  ممانعت‌هاي پنهان‌شان از همان اول مي‌گويند نمي‌خواهند ازدواج كنند.

اصرار شديد او براي دادن شماره تلفن به من مرا مجبور كرد كه رويش را زمين نيندازم و شماره را از او بگيرم گرچه به او گفتم زنگ نخواهم زد.

او شماره‌‌اش را به گونه‌اي به من گفت كه حفظ شوم

اين پيش شماره

اين كد

مثلا 23

32

كه البته من يادم نمانده است. و خوشحال بودم به خاطر هوشمندي نسبي خودم كه به هيچ طريقي وسوسه نمي‌شدم چرا كه دست از هرگونه هدفي براي تصاحب مردانه برداشته بودم و تنها و تنها به عشق فكر مي‌كردم و اساسا آنچه انسان را به دام مي‌اندازد طمع است.

مرد دومي كه نمي‌توانم او را پسربخوانم رفت و مرا با اين ترديد باقي گذاشت كه آيا مهدي با قيافه صد در صد پسرانه ازدواج كرده يا خودش با قيافه صد در صد مردانه!

 

بهتر است نخندید که آن بالا گفته ام حرفم نمی آید

دیدید که نمی آید

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 18:20 توسط سپیده | |

باورتان مي‌شود ديشب چه خوابي ديدم؟

خواب ديدم با گروهي مشغول فتح اورست هستيم.

هيچ سختي‌اي در اين خواب نبود و ما راحت به قله نزديك مي‌شديم.

در يكي از پاي‌گاه‌هاي مانده به قله مسقر شديم و خواب در آنجا شكل گرفت و صبح روز بعد باز هم حركت را آغاز كرديم.

عده‌اي مرد كه مرا ياد مربيان تربيتي دبيرستان يا چيزي مثل مسئول اردو مي‌انداختند راهنمايي مي‌كردند.

در آن آخرين لحظات براي من اتفاقي افتاد. چيزي شبيه معجزه بود. مثل درست شدن چيزي از دست‌رفته

و من توانستم ادامه حركتم را از سر بگيرم.

در حين رفتن قله‌هاي عجيب غريبي را به ما نشان دادند و من لبريز اين‌همه شگفتي بودم.

قله‌هايي ژرف. تركيب متناقضيه.

واي نمي‌دونيد توي خواب چقد لذت بردم.

يادم نيست به قله رسيديم يا نه به هر حال تا دم دماي  اون رفته بوديم. چيزي مثل آخرين پل مونده بود.

اما من يكي از معدود افراد بودم

بعد از اون معجزه هيچ كسي بالا نيومد. با اون يكي دو تا مرد تنها ما بوديم كه به سوي قله حركت كرديم.

 

 

 

مي‌دونيد بعضي وقتا من توي خواب فيلم سينمايي مي‌بينم. با خودم مي‌گم اگه كارگردان بودم اين فيلمو مي‌ساختم.

اين روزها خواب زياد مي‌بينم.

راستي روح من هرگز اورستو ديده؟

پس معني اين خواب چيه؟

احتمالا من در زندگي هاي گذشتم اورستو فتح كردم!

 

چند وقت پیش تر خواب دیدم دارم یه موش را می کشم. البته که این کار با روحیه من اصلا جور نیست.

وقتی بیدار شدم کلی عذاب وجدان گرفته بودم

موشه نمی مرد. ولی من قلع و قمعش کردم. حتی پوستشو کندم و توی یه بطری آب خفش کردم. آخرشم نمی دونم مرد یا نه از بس بد جنس بود. بعد تعبیرشو نگاه کردم. موش در خواب نشانه بد بختیه. امسالم سال موشه. امسال واقعا سال وحشتناکی بود و هرکسی از خانوادش یه عزیزو از دست داد.

 

 

حضرت دانيال گويد: اگر كسي درخواب خود را بر سر كوهي بيند، دليل است در پناه بزرگي رود. اگر بيند كوه از جاي بركند، دليل كه بزرگي را قهر كند. اگر بيند در كوهي مُقام بساخت، دليل كه مقرب پادشاه شود. محمدبن سيرين گويد: اگر بيندبر سر كوهي بانگ نماز گفت يا نماز كرد، دليل است كارش بالا گيرد. اگر ديد كه بر دامن كوهي مقام نمود و بيفتاد، دليل غم است. جابرمغربي گويد: اگر بيند كوهي بجنبد، دليل كه بزرگي از آن ديار رنجور شود. اگر بيند كوهي مي كند و بر وي آسان است، دليل كه كسي چيزي به وي دهد. اگر بيند بر كوه قاف نشسته است، دليل است اجلش نزديك بود. اگر در خواب خود را به كوه طور بيند، دليل است معتقد پادشاه شود. اگر بر كوه لسان بيند، دليل است با علما صحبت دارد. اگر بيند در كوهي شد، دليل است در زندانش نمايند يا بميرد. اگر ديد در كوه سوراخي بود و در آنجا رفت، دليل كه از راز پادشاه آگاه شود. اگر بيند كه از كوه سنگ برمي گرفت و از هر جا كه بود مي انداخت، دليل كه نامه هاي پراكنده نويسد. اگر بيند از كوه يفتاد، دليل است مرادش برنيابد. اگر بيند نردباني بسته بود از كچ و او بدان نردبان بر سركوه رفت، دليل است مرادش زود برآيد. اگر نردبان را از گل و خشت بيند به تاويل نيكوتر است. اگر نردبان را از مس و برنج بيند، دليل نامرادي است. اگر از آهن بيند، دليل قوت است اگر بيند بر سر كوهي بلند ايستاده بود، دليل است مقرب پادشاه شود. حضرت امام جعفر صادق فرمايد: ديدن كوه در خواب بر پنج وجه است.اول: پادشاهي. دوم: دليري. سوم: ظفريافتن. چهارم: بلندي. پنجم: رئيسي. اگر بيند بر كوه نتوانست شدن، دليل نامرداي است. محمدبن سيرين گويد: ديدن كوه در خواب، دليل مال بود كه به حيله به دست آيد. اگر بيندكه در كوه پنهان شد و راه بيرون آمدن نداشت، دليل كه او را به حيله در كاري اندازند و از آن كار به دشواري خلاصي يابد. ابراهيم كرماني گويد: اگر بيند كوه مي كند، دليل كه با مردم حيله كند. اگر بيند در كوهي است و بيرون نتوانست آمدن، دليل كه در كاري بماند و خلاصي نيابد.

 اینهم لینک مقاله رفیق شفیق ما:

 فمینیست قرن

مدافع اصیل حقوق زنان

یاسمن دادور

 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 10:1 توسط سپیده | |

همانطور كه دارم به طرف شركت كامپيوتري مي‌روم مي‌بينم روي لبه مغازه املاكي ايستاده است با لباس مشكي

مي‌گويم: - سلام فرهاد

نگاه مي‌كند. گوشه چشم‌هايش چين مي‌افتد:

-         شما؟

-         من دختر دايي عاطفه‌ام. هيوا

-         آه. عاطفه كجاست؟

-         تو خوبي؟

-         اونو كه مي‌دوني شوهر كرده

مي‌خواهم بروم.

-         شمارشو داري؟ خبري ازش داري؟

-         نه. بينمون شكر آبه . نه من شمارشو نمي‌دم

ديگر نمي‌ايستم. پسر ديگري هم در مغازه مشكوك به من نگاه مي‌كند.

-         لباس مشكي نپوش. براي سلامتي خوب نيست.

-         شمارشو بده

-         نه. خداحافظ

وقتي كارم در شركت تمام شد و بر مي‌گشتم دستي برايش تكان دادم. و رد شدم. آمد دم در و صدايم كرد. بعد هم خواست بروم داخل تا حرف بزنيم.

و اينجا باز هم شنواي داستان عشق يك مرد بودم كه ظاهرا هرگز در ذهنش رخت نمي‌بست.

گفتنش كمي برايم درد ايجاد مي‌كند. شايد بعدا گفتم.

 

نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 15:20 توسط سپیده | |

یکیو پیدا کردم

خیلی شبیه منه وبلاگش

همشم از اوشو می نویسه

اسمشم آناهیتاس

جالب نیست؟

این مطلبم ازش کش رفتم.

آناهیتا

 


از کتابی برایتان مطلب می نویسم که زندگی بر اساس خرد سرخپوستان تولتک ( چهار میثاق ) را بیان می کند. منظور از  چهار میثاق، اینها هستند:

                                   ۱- درگفتارتان معصوم باشید.

                                   ۲- هیچ چیز را به خودتان ربط ندهید.

                                   ۳- از روی حدس و گمان مسائل را ارزیابی نکنید

                                   ۴- همیشه بیشترین تلاشتان را بکنید.

- شما باید آگاه باشید که کلام چیست و چه کاری انجام می دهد. کلام ارتعاش صوت است که تمایل دارد معادل فیزیکی خود را در جهان آشکار سازد.

-زمانی که حقیقتاْ از نیروی کلام آگاه گردید، برایتان آسانتر خواهد بود که کلامتان  با دقت انتخاب کرده و به درستی سخن گفته و تنها آن جیزی را بگویید که مورد نظرتان است.

- با خود عهد کنید، کلامتان را بی عیب و نقص سازید. اگر درونتان جایگاه افکار زاید، مسموم، دروغ یا حقیقت و عشق باشد، در بیرون با صفاتی نظیر آن روبه رو می شوید. صفات مشابه در جهان بیرون، یکدیگر را جذب  می کنند.

-میزان عشق و نوع احساسی که به خود دارید، ارتباط مستقیمی با کیفیت و درستی کلامتان دارد.

- هر گاه فکری انتقاد آمیز نسبت به خود به ذهنم برسد، قاضی را بخشیده و از میثاق عشق و احترام و پذیرش خود، پیروی می کنم.

نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 13:29 توسط سپیده | |

 

 

 

كلاف زيباي لبخندت

باز هم بر دستانم نشسته بود و گرماگرم بافتن پیراهن

براي لرزيدن‌هاي بهار بودم

باران از لب پنجره صدايم زد

كه  سر رشته از دستم گريخت

و  جيرجير صندلي مرا برد

به آواز چشم‌هاي رنگين‌كمان

و بر گستره قصرهاي روي ابر

سفيد پوش به انتظار تو نشستم

هربار كه موجي مي آمد از ستاره بر سر و رويم

دختري بر مي‌خاست از من

آينه در چشم‌هاي كودكي انداخته

بر گام‌هاي دريا محزون

در نمناكي آخرين نفس‌هاي يك قطره

جامانده بود

پايان يك نگاه خيره تا ابد

كه پر كشيدند قوها

در حوالي نازك خط طلايي خورشيد

با درخشش چشمان يك عشق

كه هديه‌ام بود براي مهرباني تو در آخرين لحظه

 

                                                 " صبا جاوید "

نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 0:46 توسط سپیده | |

ای فاصله ی آینه تا من!

ای تمرین مرگ در آینه های همیشه

ای از دست دادن دل و فرصت و هر چه زیبایست!

ای شبیه !

بگو کجای آینه دریاست

کجای آینه

مردی از خودش زیباتر است

کجای آینه

             اضطراب می میرد

 

 پ ن ۱:مجبور شدم یکی دیگر از شعرهای وبلاگ آریا را کش بروم.

البته افسوس می خورم که نام شاعر مشخص نبود

و البته این شعر سرتاپای مرا لرزاند

نمی دانم چرا.

 

 پ ن ۲:

نمي‌دانم چرا اين روزها آنقدر به من سر مي‌زند

به او مي‌گويم

دو بر

و دو سر

و دو زير نمي‌شود

مي‌گويد

لايحه بيست و سوم مجلس دارد تصويب مي‌شود

ياسي برو حسابش را برس!

 

نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 23:51 توسط سپیده | |

كاروان‌سرا

 كاشانه نيست

بايد برويم

تا در خانه خويش خاك شويم

آخر يك خروار خاك

آن‌كه خود را ساكن كاروان‌سرا كه نه

                            حاكم آن خواند

مورچگان در سرش سكونت كه نه

                            حكومت دارند

 

نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 20:4 توسط سپیده | |

 
 
اوصیکم به تقوا جمیعا و لا تفرقوا

با قلبی پر غرور و روحی آرام با کد نظام وظیفه ی 226 به خدمت نسبتا مقدس سربازی میروم و شما دوستانم را به جمیعا و لا تفرقوا دعوت میکنم. اکن.ن که شما این وصیتنامه ی سیاسی الهی اجتماعی فرهنگی آموزشی را میخوانید سربازی هستم بسته شده بر باربند ماشین اعزام . در پیچ و خم های جاده ی سربازی . اعزام شده به دوغوزآباد سفلی . سربازی اضاف آمده . بیچاره . با کله ای نیمه تراشیده! و از اینکه شما دوستانم را در کنار خود نمیبینم بسیار خوشحالمو همچنین بدون موبایل به دور از بشریت و بدون طلبکار چک برگشتی در نقطه ای پهناور از میهن عزیزمان دستمال به دست زیر پرچم مقدس در دولت مقتدر احمدی نژادی() خدمت میکنم . شما را به این فریضه ی واجب مدعووم و اصرار می ورزم. شما نیز روزی مانند من به این دیار خواهید شتافت . امید است که 226 نباشید. امید است که سربازی باربند سوار و اضاف آمده جون من نباشید. شما را ناصحم برای موفقیت در امور خطیر خدمت نسبتا مقدس نظام وظیفه ی عمومی همیشه دستمال خود را در دست بگیرید و مانند من به پاچه های جناب سرهنگ آویزان باشید تا که شاید بتوانید روزی مرخصی گرفته و به سرباز بودن خود ببالید.
...
و این حرف را هیچ گاه بازگو نکنید!
و مانند علی ز نباشید که فرمانده ی خود را بفروشد و به یک انسان به اصطلاح ..... مبدل شوید چون این امر کاملا بگیر نگیر دارد.
و تو ای مخاطب من سربازی نگو چیست کار / که مایه ی جاودانی ست کار!


                                                                                    انا لالله و انا الیه راجعون جمیعا و لا تفرقوا
                           
                                                                            
           امیر سرلشکر وظیفه رضا مارمولک
 
نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 19:57 توسط سپیده | |

تخت من وسط تخت اين دو بود. اين‌دو زن كه هردو مطلقه بودند. يكي از آنان به دليل ضعف جنصي شوهرش كه قدرت انجام كاري را نداشت طلاق گرفته بود و ديگري به خاطر ص*كسي بودن شديد شوهرش و من هر لحظه ميان خاطرات اين دو پيچ و تاب مي‌خوردم.

يكي از شوهرش مي‌گفت كه بعد از هفت سال خودش به او گفته برود طلاق بگيرد و ديگري مي‌گفت شوهرش دائما از كف پا تا مغز سرش را مي‌بوسيده يا جلوي پدر و مادرش در بغلش مي‌گرفته و بوس.

حالا تخت من وسط تخت خواب اين دو بود و من ابدا خواب نمي‌رفتم از اينكه بخواهم جايي گير بيفتم و بخوابم.

ما هر سه براي امتحان فوق ليسانس مشاوره به تهران رفته بوديم.

و هر سه معلم بوديم. و آن دو خودشان مشاوره خوانده بودند و مثل من دبير درس ديگري نبودند. در نظر بگيريد سه تا آدم با يك علاقه مشابه كه هر سه در جهت مشورت به ديگران گام برمي‌دارند و درجهت كمك كردن به ديگران و شايد خودشان هم به اندازه ديگران مشكل دارند.

من بليط قطار داشتم و حميده ز كه يكي از شاگردانش دختر رييس راه آهن بود دو تا بليط ارزان قيمت.

آه اصلا مي‌شود من يك حرف ساده بزنم و داستان پردازي نكنم؟

بليط تهران من ساعت يك نيمه شب بود. آزانس گرفته بودم و با پدرم سوار شده بوديم كه موبايلم زنگ زد.

مولايي بود. ما داريم‌مي‌ريم اردكان. قطار ما را جا گذاشته. ساعت هنوز دوازده و ربع بود و من ديگر به اين فكر نكردم كه بليط من ساعت يك است و محال است قطار رفته باشد.

كجاييد؟

سه دقيقه تا خانه ما كه در ابتداي شهر بود فاصله داشتند و و ما با آژانس 5 دقيقه.

نمي‌خواستند بايستند. اگر من جا مي‌ماندم چه؟

آژانس دو دقيقه ايستاده بود كه من پريدم جلو و از پدرم خداحافظي كردم.

همين كه سوار آژانس شدم و بليط دست آنها را ديدم فهميدم چه كلاهي سرم رفته و قطار من هنوز نيامده اما با آنها در يك ماجرا جويي نيمه شبي رهسپار اردكان شديم.

آنها قرار بود ده هزار تومان به راننده آژانس بدهند اگر آنها را به قطار برساند و اگر نه هم هيچ.

و به خاطر كل‌كلشان با راننده بر سر اين موضوع حرصي مي‌شدم.

من هنوز داراي هراس‌هاي سفر پارسالم در ترس از بعضي شرايط خاص هستم. و حالا ببينيد روزگار چه طور با من شوخي‌اش گرفته بود براي اينكه با من قايم موشك كند يا مرا بترساند.

به هر حال در راه يك ساعته شزد تا اردكان درد دل ارننده باز شد كه زنش دچار افسردگي شده.

و حالا سه مشاور دست به كار شدند براي هدايت او.

البته بيشتر من حرف زدم. محال است زني افسرده شود در حالي كه سالم بوده و شوهرش نقشي نداشته باشد.

حالا كه حس مي‌كنم كثافت مرد را حس مي‌كنم. شايد تهمت بزرگي باشد در حالي كه چيزي نديده‌اي اما براي يك زن حس درك خيانت ظريف‌تر از دليل و مدرك است.

او را راهنمايي كرديم و وقتي به ايستگاه رسيديم تازه نوبت حميده ز بود كه مرد را بكشد كنار و راهنمايي‌اش كند.

قطار من تازه يك ساعت بعد از قطار آنها مي‌آمد.

آنها سوار شدند و من به عنوان دختري تنها در ساعت يك نيمه شب در ايستگاه اركان به همراه كاركنان آنجا

كه چند مرد و پسر جوان بودند باقي ماندم.

به دستشويي رفتم كه ديدم يكي از آنها دم در است. چه‌قدر مي‌ترسيدم. هراس از اينكه كسي از پشت دستش را بگذارد بر دهانم دائما مرا از پشت سر مي‌ترساند.

به نمازخانه رفتم  و نماز خواندم كه فكر مي‌كردند مي‌خواهم بخوابم.

بيرون آمدم و با وسايلم كه يك كوله‌پشتي قرمز بود روي صندلي‌ها نشستم كه پسرك سابق آمد.

بنا به دلايلي تصميم گرفته بودم ابدا به ازدواج فكر نكنم. تنها يك نفر بود كه با خودم گفتم اگر جور شد با او دوست خواهم شد و به هيچ پيشنهادي فكر نخواهم كرد.

علارغم امتناع من از صحبت براي پسرك سوال بودم و مي‌خواست با من حرف بزند. از جايي كه مي‌دانم نبايد از چيزي ترسيد از اينكه با آن پسرك حرف بزنم نترسيدم و گفتم اين مردها آخرش دست از سرت بر نمي‌دارند فقط بايد بلد باشي بپيچاني‌شان.

دو تا صندلي آن طرف‌تر نشست. قيافه نسبتا خوبي داشت. مي‌شد بگويي خوشگل.

يادم نيست چه طور سر مطلب باز شد اما فهميديم كه هم سنيم. به او گفتم چرا زن نمي‌گيرد؟ و مي‌خواست از من شماره بگيرد كه گفتم من دنبال ازدواج يا هيچ نوع دوستي نيستم.

داستاني تعريف كرد به اصطلاح از پاكي خودش كه زماني نزديك پل به پايين نگريسته و دختري را ديده كه در ايستگاه پ*ستان‌هايش مشغول بالا و پايين رفتن بوده .

آه چه قدر چندشم مي‌شود مردي بدون هيچ خجالتي بخواهد اين‌طور صحبت كند و البته قصد و غرضش هم مشخص مي‌شود.سكوت كردم تا بفهمد چه قدر احمق است.

گفت دخترك بعد هم به او پيشنهاد داده اما او اهل اين برنامه‌ها نيست.

با خودم فكر كردم آره جان عمه‌ات.

بحث را عوض كردم ودر حالي كه از فكر كردن در باره اين حرف‌ها و وحشت اينكه كسي بخواهد به من تجاوز كند مي‌لرزيدم و در حالي كه موبايلم را گذاشته بودم شارژ شود همه جا تاريك شد و برق رفت.

تاريكي مطلق به ما حمله كرد.

پسرك چند تا صندلي آنطرف تر نشسته بود.

از جا پريدم. به شدت ترسيدم.

باور نمي كردم از شدت ترس اشك به چشمم بيايد.

به شاگردانم فكر كردم كه در پارك مشهد دنبال هيجان بودند كه بيايند اينجا و بترسند از شدت هيجان.

موباليم كمي نور داشت و كارمند راه آهن گفت:

من مي رم پايين موتور خونه را روشن كنم.

توهم بيا.

باز هم به كثافت وجودش فكر كردم كه هرگز از درون ترسنده من خبر دارد؟ كه اصلا با آن تاريكي محض ما بريم توي زيرمين كه آقا پاك هستند؟

در حالي كه فوبياي گرفتن كسي دهانم را از پشت رو به افزون بود.

مي تر‌سيدم اگر مردي از بيرون بيايد و او همدر داخل حتما مي‌توانند مرا بگيرند و همه جملات مربوط به آرامش رنگ باخت. كيفم را برداشتم و پريدم بيرون ايستگاه زير آسمان به ستاره ها نگاه كردم و گفتم

-         آخر چرا با من شوخي مي‌كني؟

البته خطاب به هستي گفتم.

و گفتم اينجا لااقل مي‌توانم فرار كنم.

كه ناگهان مردي به سمتم آمد و من فرياد زدم

-ههههههههههههههههههههههههههه

 

 

نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 13:39 توسط سپیده | |

سرکوب وب نگاران فمینیست

تهران که بودم یاسی گفته بود خونه جلوه جلسه هست.

بهش گفتم یاسی نریزن بگیرنمون

- خندید.

تازگی ها یه مقاله ازش توی مدرسه فمینیست چاپ شده البته من ندیدم

فکر کنم باید برای آزادی یاسی هم کمپینی چیزی درست کنیم

آخه داره به رحمت ایزدی داخل زندان می پیونده.

صبح که بهش زنگ زده بودم گفته بود زنا همه توی مجلس دست به دست هم دادنو و لایحه کنسل شده

شب که زنگ زدم یادش رفته بود

گفت

ها دیدی هیوا

دیدی همدلی چه طوری نتیجه می ده؟

 

نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 13:1 توسط سپیده | |

اگر نظرات اوشو را در باره عبادت گذاشته‌ام بايد كامل حرف‌هاي او را بنويسم:

 

مراقبه شبانه:

 

عبادت بدون مراقبه كاريست اشتباه. زيرا به باورهاي تو بسته است. تو بايد خدايي را باور كني كه نمي‌شناسي‌اش. و تو چگونه مي‌تواني خدايي را كه نمي‌شناسي عبادت كني؟

تو مي‌تواني ديگران و خودت را بفريبي اما عبادت نمي‌تواند از باور برخيزد. اين نوع عبادت دروغين است. و اگر عبادت نيز دروغين باشد در زندگي چه چيزي مي‌تواند راستين باشد؟

اگر ميليون‌ها نفر در دنيا با وجود اين‌كه چيزي در مورد مراقبه نمي‌دانند؛ همچنان به عبادت مشغول‌اند. گل‌هايي پلاستيكي در دست دارند و آن‌ها را گل‌هايي واقعي مي‌پندارند. از اين رو به عبادت مي‌پردازند اما در زندگي‌شان هيچ اثري از رايحه دل‌نواز نيست. برعكس، بوي تعفن انواع حسادت‌ها، نفرت‌ها، خصومت‌ها و زياده‌خواهي‌ها از زندگي‌شان بلند است. هيچ رايحه دل‌نوازي به مشام نمي‌رسد.

براساس مشاهدات من، آغازگر دين راستين مراقبه است. مراقبه يعني حالتي از سكوت بدون فكر. آن دم كه تو در سكوت مطلق بدون فكر مزاحمي به سر مي‌بري؛ شور و حال چنين سكوتي چنان عظيم است كه تو ناگزير ثناگوي جهان مي‌شوي. غير ممكن است چنين نباشي. غير ممكن است احساس شكرگذاري نكني. آن‌گاه ديگر پاي باور در ميان نيست. تو شادماني را شناخته‌اي. سكوت را تجربه كرده‌اي. موسيقي دل‌نواز آن به گوشت خورده است و و ازاين موسيقي، قبل تو آكنده از ثناگويي مي‌شود. از عبادت سرشار مي‌شوي و در برابر هستي سر تعظيم فرود مي‌آري.

 

 

نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 12:57 توسط سپیده | |

آقایان

ای کشته مرده های نفاق و قتل و ...

ببخشیدا من دوست پسر نمی خوام آقا جون

به چه زبونی باید بگم

عمری با دیگران سر کردیم یه مدتم می خوایم با خودمون سر کنیم

سرم درد می کنه

خواهش می کنم به این نیت نزد من نیاید

من به این نتیجه رسیدم که عاشق بودنو سوختن به مراتب بهتر از معشوق بودنو سنگ روی یخ شدنه

شرایط من قبلا اعلام شده

عاشق کمه

و شرط من عشقه

ابدا هم سازگاری نمی کنم

می میرم

می میرم

سازش نمی پذیرم

بحث همون بحث بالغه

اینکه من بالغ شدم؟

می تونم عشق بورزم؟

و تازه حالا طرف من بالغه؟

چه طور وقتی روزی نیم ساعت هم صرف روحتون نمی کنید می خواید بالغ باشید؟

شما همه آقایونی که همه اون چیزایی که توی کتابا نوشته خودتون بلدین

آه از دست شما جوجه ها!

نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 0:50 توسط سپیده | |

چه مي توانم كرد تا تو را خوش آيد؟

خيابان هاي باريك را به تو هديه مي كنم،

غروب هاي نوميد را،

                       ماهِ حومه هاي ناهموار را،

من تلخي ِمردي را به تو هديه مي كنم

كه ساعت ها و ساعت ها به ماهِ تنها خيره شد.

نياكانم را به تو هديه مي كنم،

ارواحي كه مردان زنده

 به خاطره شان در سنگ مر مر حرمت مي نهند.

 

من به تو هديه مي كنم هر آن بصيرتي را كه ممكن است در

                                                         كتاب هايم يافت شوند،             

هر آنچه مردانگي يا مضحكه اي كه در زندگي ام هست.

من وفا داري مردي را به تو هديه مي كنم كه

                                          هيچ گاه وفادار نبوده است

من آن گوهري را به تو هديه مي كنم كه

                                       در درون حفظ كرده ام.

مركز قلبم را كه در كلمات نمي گنجند،

معركه اي بي رؤيا كه نه زمان مي تواند لمسش كند،

                                                           نه شادي،

                                                              نه تيره روزي.

 

خاطره ي گل زردي را به تو هديه مي كنم كه

يك بار هنگام غروب ديدمش،

                         سالها پيش از آن كه توبه دنيا آمده باشي.

توضيحات خودت را به تو هديه مي كنم ،فرضياتت درباره ي خودت

خبرهاي موثق و شگفت آور درباره ي خودت.

مي توانم تنهايي ام را به تو هديه كنم

تاريكي ام را،

           گرسنگي قلبم را؛

                      من مي كوشم نامطمئن بودن را به تو رشوه دهم،

خطر را،

          شكست را.

 

سنگلاخ

 

نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 0:45 توسط سپیده | |

 

تقديم به تمساح عزيز

عبادت يك گل است. شكوفايي كامل آگاهي است. هيچ چيزي برتر از عبادت نيست. نهايت عشق است و به طور طبيعي رايحه‌اي دلنواز مي‌پراكند.

انسان عبادت‌گر انساني سراپا عشق است. او سراپا عاشق هستي است. زندگي‌اش عشق‌بازي است. هر لحظه خوش است زيرا هر لحظه‌اش همراه با شگفتي و هداياي ارزنده است.

هيچ لحظه‌اي تهي نيست.

از نابينايي ماست كه نمي‌توانيم زيبايي‌ها را ببينيم. از كري ماست كه نمي‌توانيم نغمه‌هاي زيبا را بشنويم. نغمه و زيبايي همه جا را فرا گرفته است اما تو براي اين‌كه بتواني آنها را دريابي بايد به درجات بالاتر برسي.

انرژي جنسي انرژي‌اي است كه رو به پايين سير مي‌كند. عملكرد آن تحت تاثير قانون جاذبه قرار دارد. زمين آن را به پايين مي‌كشد.

اين انرژي زميني است. فيزيولوژيكي است. زيستي است. شيميايي است. علم قادر به كاوش آن است و روش‌هاي علمي از پس پژوهش آن بر مي‌آيند. انرژي مادي است.

عشق انرژي برتر است. عشق ميان انرژي جنسي و عبادت قرار دارد. بخشي از عشق مي‌تواند در دسترس تمام ابناي بشر قرار گيرد اما بخش ديگر فراتر از زمان است و فقط در دسترس كساني قرار مي‌گيرد كه به كاوش درون مي‌پردازند. نخستين بخش عشق كه مي‌تواند در دسترس تمامي انسان‌هاي معمولي قرار گيرد ناخودآگاه است. اما بخش دوم عشق خود‌آگاه است.

آن‌گاه كه عشق خودآگاه شود تو براي نخستين بار چيزي را تجربه مي‌كني كه فراتر از نيروي جاذبه است. نه رو به پايين، بلكه رو به بالا سير مي‌كند.

سومين بخش، عبادت است. انرژي جنسي رو به پايين سير مي‌كند و عشق رو به بالا. اما عبادت به هيچ سويي سير نمي‌كند. حالتي از بودن است. انرژي جنسي در حركت است و عشق نيز. آنها در قطب مخالف يكديگر سير مي‌كنند. اما عبادت نقطه‌اي ثابت است. هيچ حركت، سفر و هيچ سيري ندارد. تو فقط وجود داري. در اين سكون و سكوت عميق آن‌گاه كه تو فقط وجود داري از خدا آگاه مي‌شوي.

كل هستي از الوهيت آكنده مي‌شود و تنها تو نيستي كه الوهيت را تجربه مي‌كني. كساني كه نزديك تو مي‌آيند؛ كساني كه به روي تو باز هستند نيز چيزي عجيب، راز آلود و معجزه‌گونه را احساس خواهند كرد.

نسيمي ناشناخته بر آنان خواهد وزيد.

ممكن است لحظاتي از هاله‌اي پيرامون تو آگاه شوند.

اين همان رايحه دلنشين عبادت است.

 

بگو آري

مراقبه هاي اوشو

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 15:52 توسط سپیده | |

 

 

با مهرانه نشسته‌ايمو كمي

عكس ديديم

و كمي بحث كرديم و گفت

- به نظر تو زندگي خوبه؟ تو از زندگيت راضي هستي؟

- آره خيلي راضي هستم

- چرا؟

- براي اينكه توي زندگي يه عالمه چيزهاي زيبا هست كه آدم مي تونه ببينه

مي‌دونيد دختر هشت ساله برادر من دچار ياس فلسفي شده

و مي‌گه دلش مي‌خواد بميره

اين بچه داراي روحيه هنرمندانه و بسيار حساسي هست

و به نظر مي‌رسه حساسيت‌هاش به وسيله پدر و مادرش زياد درك نمي‌شه

بعد از نشون دادن عكس‌ها

بيشتر از همه ازكهكشان‌ها لذت مي‌بره

-         مي‌گه اينا رو از كجا آوردي؟ چه طوري اين عكسا رو گرفتي؟

عكس آشواريا راي رو بهشو نشون مي‌دم مي‌گم:

-         كمي شبيه منه

‌مي‌گه

-         آره خيلي

دو تا شمع ژله‌اي توي طاقچس

مي‌گم:

-         مي‌خواي واست بخرم؟

-         الكي پول مي‌دي واسه من؟

-         آره عشقمي

-         دروغ نگو

اين در حاليه كه تازگيا يه كيف خوشگل براش از مشهد آوردم

از وقتي برادرش امير محمد كوچولو اومده حساسيتاش زياد شده

از عكس بالايي هم خيلي خوشش اومده

اون البته عمه ديونه اي چون من و چارتا خاله از من ديونه تر داره

 

خب تا بعد

 

 

از اين اسم درختانه هم خسته شدم

بايد عوضش كنم!

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 0:11 توسط سپیده | |

ناگفته هایی در مورد آب زمزم

پایگاه خبری تقریب - سرویس ادیان: یک دانشمند ژاپنی کشف کرده است که آب زمزم دارای خصوصیات منحصر به فردی است که در آبهای معمولی دیگر یافت نمی شود.

1987583_6_l.jpg

به گزارش پایگاه خبری تقریب، دکتر "مساروا ایموتو"، دانشمند ژاپنی تأکید کرد: تحقیقات علمی بسیاری که به وسیله تکنولوژی نانو بر روی آب زمزم انجام شده است، نشان می دهد هیچ یک از خواص این آب قابل تغییر نیست و اگر یک قطره از آب زمزم به 1000 قطره از آبهای معمولی اضافه شود، آن آبها خواص آب زمزم را به دست خواهند آورد.

این دانشمند تحقیقات بسیاری را بر روی آب زمزم انجام داده و به این نتیجه رسیده است که آب زمزم، آبی با برکت و منحصر به فرد است و بلورهای آن شبیه هیچ آب دیگری نیست و به هیچ وجه خواص آن تغییر نمی کند.

وی که پایه گذار نظریه تبلور ذرات آب است، می گوید: جمله "بسم الله الرحمن الرحیم" که در قرآن کریم وجود دارد و مسلمانان آن را در ابتدای کارهای خود یا در هنگام غذاخوردن و یا موقع خواب بر زبان می آورند، تأثیر عجیبی بر بلورهای آب دارد.

به گزارش سایت محیط، وی می افزاید: زمانی که بسم الله الرحمن الرحیم گفته می شود، تغییرات عجیبی در بلورهای آب رخ داده و آنها بسیار زیباتر می شوند، لذا می توان با گذاشتن کاستی از تلاوت قرآن کریم در کنار آب، آن را زیباتر و با صفاتر نمود

 

علوم غریبه

 

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 16:55 توسط سپیده | |

ده نوع رابطه كه سرانجامي نخواهند داشت:

 

رابطه نوع 10

رابطه اي كه در آن نامزد يا همسر شما در دسترس‌تان نيست

از آنجا كه به دلايل بسيار و بنا به تعريف اين نوع رابطه اساس رابطه محسوب نمي‌شود آن را در پايان گنجانده‌ام

اولين توقع و انتظاري كه از نامزد يا همسرتان مي‌رود اين است كه او در دسترس‌تان باشد. براي آن دسته از ما كه دوست داريم وانمود كنيم معناي در دسترس بودن را نمي‌دانيم در زير تعريفي آورده شده است.

در دسترس:

كسي است كه منعي براي ازدواج با شما نداشته باشد.

با هيچ كس ديگري درگير نباشد

متاهل نباشد

نامزد نداشته باشد

به طور ثابت با كسي نباشد

با كس ديگري هم‌بستر نشود

تنها باشد

مجرد باشد

و تماما مال شما باشد

موارد زير مترادف عبارت در دسترس نيستند:

 

با كسي است اما قول مي‌دهد به زودي او را ترك خواهد كرد

با كسي است اما مي‌گويد كه او را واقعا دوست ندارد

با كسي است اما مي‌گويد كه ديگر با هم هم‌بستر نمي‌شوند

با كسي است اما مي‌گويد فقط به دليل وجود بچه‌ها است كه با او زندگي مي‌كند

با كسي است و آن كس درباره شما مي‌داند اما مي‌گويد برايش مسئله‌اي نيست

با كسي است و قصد جدا شدن از او هم ندارد ولي با اين‌حال از شما مي‌خواهد كه با او بمانيد

رابطه‌اش را به هم زده اما اين امكان وجود دارد كه دوباره همه چيز را از سر بگيرند

متاركه كرده اما اين امكان وجود دارد كه طلاق نگيرند

 

از كساني كه متاهل و يا در روابط ديگري هستند بر حذر باشيد

اين مهم نيست كه چه شرايطي داريد و يا عذر و بهانه‌هاي‌تان چيستند. اما نتيجه همواره يكسان خواهد بود. شما داريد كاري مي‌كنيد كه قلب‌تان بشكند

شما مستعد انتخاب افراد "غير قابل دسترس" هستيد اگر:

  • در كودكي احساس ترك شدگي كرديد (توسط يك يا هرودوي والدين‌تان)؛ اين الگو را در بزرگسالي با انتخاب افرادي كه دردسترس‌تان نيستند و مانند والدين‌تان نتوانند دائما در كنار شما باشند تكرار مي‌كنيد.
  • اعتماد به نفس پاييني داريد. اگر از خانواده‌اي فوق‌اعاده مختل هستيد كه اعتماد به نفسي براي‌تان باقي نگذاشته‌اند. ممكن است احساس كنيد استحقاق اين را نداريد كه كسي را داشته باشيد كه تمام و كمال مال شما باشد. بنا بر اين به هرچه به شما بدهند قانعيد.
  • ترس از صميمت داريد. رابطه با كسي كه در دسترس نيست راهي است بسيار موثر براي دوري از صميمت. اگر در كودكي از لحاظ جسمي و يا جنسي مورد آزار قرار گرفته‌ايد و به حد و حدود شما تجاوز شده است و يا تصميم گرفته‌ايد كه ديگر هرگز اجازه ندهيد كسي آن‌قدر به شما نزديك شود كه بتواند دوباره به شما آسيبي برساند اين امكان وجود دارد كساني را انتخاب كنيد كه هرگز نتوانيد با آن‌ها رابطه متعهد و جدي داشته باشيد به عنوان روشي ناخودآگاه به منظور حمايت و حفاظت از خودتان دربرابر درد و رنج.

 

راه حل:

اگر به كسي علاقه‌مند شديد كه نسبت به شما احساس تمايل مي‌كند اما متاهل است يا در رابطه ديگري هست بايد به او بگوييد:

" من هم به تو علاقه‌مندم اما در زندگي براي خود قانوني دارم: هرگز با كسي كه با شخصي ديگر رابطه دارد درگير نمي‌شوم. هرگاه منعي نداشتي مرا باخبر كن"

هرگاه شخصي متاهل به شما اظهار علاقه كرد بايد اين جرات را به خود بدهيد كه به او بگوييد:

" من شما را دوست دارم اما كاري كه ما مي‌كنيم سالم نيست و به نفع هيچ‌يك از ما و نه هيچ‌كس ديگري نخواهد بود و من بيش از آن خودم را دوست دارم تا اجازه بدهم با من چنين رفتاري بشود. ديگر نمي‌توانم شما را ببينم. اگر روزي همسرتان را ترك كرديد به من خبر بدهيد.

 

 

 

هنگامي كه با كسي درگير مي‌شويدكه با شخص ديگري رابطه دارد در واقع پس‌مانده‌هاي آن شخص را قبول كرده‌‌ايد.

 

 

استحقاق شما به مراتب بيش از اين است.

 

 

آيا تو آن گمشده‌ام هستي

باربارا دي آنجلس

 

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 13:21 توسط سپیده | |

 

 

 

زني كه به دامنه هاي ماهور مي رقصيد
هميشه به دامنه هاي ماهور ديده بودمش
با گيسوان بلند برهنه كه باد مي گشودشان
به زماني كه هيچ
سري
گيسوي برهنه اي به خاطر نمي آورد
زني به نام رويا
 هستيش
وابسته سكوت من بود
 و به نخستين جرقه كلام
 دود شد و به هوا رفت و به آفتاب پيوست
شايد اما
 باز آمده باشد يك بار
پرزادي به ترانه فايز
 با چشمان خاكستري سرزنش آميز
كه انگار
مي گفت
برو فايز سزاي تو همين بود
پري مثل مرا در خواب بيني
زني به نام زندگي آمد
 به رنگ برشته گندمزار
 كه گيسوان بافته زرين داشت
 و نگاه مهربان و ستيزنده اش
 مرا به دبستان روانه مي كرد
كه گريخته بودم از آن
 صدها سال پيش
و تن
نيرومندش را
 هر چند مي ستودم
 بدان ايمان نياوردم
صنمي سركش
كه ميان من و روياهايم
 چون دويار برنزي ايستاده بود
 و ماندگاريش
وابسته تسليم من بود
 پس به نخستين عربده مستانه
ترك برداشت و فرو ريخت
چون آبي خنك
كه فراپاشيش برابر محكومي
عطش زده
سومين زن نامش عشق بود
چشمان سبز شگفت داشت
كه در هر نوري ديگر گونه مي گشت
سبز گندمي
 سبز دريايي
سبز يشم و زهر
و سبز تن برگهاي كوهستاني
چشماني شاد و هياهوگر
كه هستيش وابسته جنب و جوش بود
 كه مي خواست مرا به فراز قله هايي بكشاند
 كه قرن ها پيش از آن ها فرود آمده بودم
 پس رنج تلخ عميق مرا كه حس كرد
پژمرده و پلاسيده شد
 و چون به ميان بيشه هاي مردابي مي خزيد
 ناله سرداد
ديگر نخواهمت ديد
 اما تو مرا در نام ديگر باز خواهي جست
 اي تنواره انكار
چهارمين
نامي نداشت
به سيماي تمامي زنهاي پيشين بود
 هر بار به سيماي يكي وهميشه يكي ديگر
هر بار به چشمان يكي و هميشه به چشمي ديگر رنگ
و در يك لحظه شاد و غمناك
 پارسا و شهوتناك
 و شرمگين و گستاخ بود
عقيقي بود
 كه رگ هاي درهمي از انگبين و شير و شرنگ و خون و سبزينه
 در آن يگانه شده بود
و چون نامش را پرسيدم
 قهقهه سر داد
 نام كوچكم مرگ است
نام خانوادگيم عشق
به نامهاي مستعار رويا وزندگي هم آوازه اي دارم
زني آمده بود به ديدارم
 كه چهار نام داشت
تا مردي را وسوسه كند
 كه نامش تنهايي بود

 

 

منوچهر آتشی

نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 22:31 توسط سپیده | |

«آيا شما وب‌لاگ‌نگاريد؟ آيا علاقه داريد که جزء يک کار بزرگ باشيد؟ آيا دوست داريد بر چهره‌ی زمين نشانه‌يی به يادگار بگذاريد؟»

آن‌چه به صورت شعار خوانديد، بر سر در ورودی پای‌گاه «روز جهانی وب‌لاگ» نوشته شده است. اين روز که مصادف با 31 آگوست (ده شهريور) انتخاب شده است، موقعيتی‌ست اختصاصی تا وب‌لاگ‌نويس‌ها  با وب‌لاگ‌نويسانی از ديگر نقاط دنيا و با علائق گوناگون آشنا شوند. بناست تا در چنين روزی هر وب‌لاگ‌نويسی چند وب‌لاگ تازه را به خواننده‌گان‌اش معرفی و توصيه کند.

 

 

 

 

 

خب ما که هرچی داشتیم گذاشتیم

اگه دوست دارین شما معرفی کنید

 

فروغ

 

 

نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 10:39 توسط سپیده | |

وقتي كه به خانه مي ايم ديگر نمي‌توانم آن‌گونه نرم و راحت حرف‌هايم را بنويسم. راستي چرا؟

مي‌دانيد اين سفر بسيار برايم لذت‌بخش بود. سفري كه در واقع آن نام آن همان نام كتاب مراقبه اوشو بود به نام پرواز در تنهايي.

من با اين سفر همه چيزهاي پشت سرم را شستم و كنار گذاشتم انگار سيلي آمده باشد و همه تيرگي‌ها را شسته باشد.

دلم مي‌خواست تنها باشم علارغم اين‌كه مي‌شد همسفري عده‌اي را پذيرفت يا همراهي يافت دلم مي‌خواست مدتي خودم با شم و خودم

و لحظاتي پيش آمد كه من تنهاي تنهاي در خلا بودم.

اين تنهايي البته رواني است

بسياري مواقع هست كه شما تنهاييد اما ذهنتان ابدا تنها نيست

پر از مشغله است

اما اين حس مي‌دانيد مثل چه مي‌ماند؟ مثل سوار شدن بر دوچرخه در حالي كه مي‌داني كسي ترك دوچرخه را گرفته. اما مدتي را ول شده‌اي و خودت داري مي‌روي.

چه‌قدر در لحظات زندگي‌ام به دنبال اين استقلال گشتم كه درماندگي و حسرت يك عشق در دلم نباشد

و نبود

و نبود

و من آزاد، رها و عاشق بودم.

فکر می کنید دلم نمی خواهد این حالت را ادامه بدهم؟

 

نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت 18:57 توسط سپیده | |

 

عشق وقتی روی می‌دهد که تو بالغ باشی. تو وقتی قادری عشق بورزی که بزرگ شده باشی. کمال پیدا کرده باشی. وقتی دانستی که عشق یک نیاز نیست بلکه یک سر ریزش است.

 

عشق بر خاسته از وجود یا عشق از روی بذل و بخشش آنگاه‌ بی هیچ قیدو شرط می‌بخشی.

آن به اصطلاح عشق نوع اول از نیاز شدید و عمیق فردی به فردی دیگرنشات می‌گیرد در حالی که عشق از روی بخشش یا عشق برخاسته از وجود، سر ریزش محبت از فردی بالغ و از سر وفور عشق است. او غرق در عشق است. تو آن را دارا هستی و این عشق شروع می‌کند به پخش شدن در اطراف تو. درست مثل لامپ روشنی که در تاریکی نور افشانی می‌کند. عشق محصول فرعی وجود توست. وقتی تو هستی هاله‌ای از عشق پیرامون توست. وقتی نیستی هاله‌ای هم اطراف تو نیست. و وقتی آن هاله را پیرامون خود نداشتی از دیگران می‌خواهی که عشق را به تو بدهند. تو گدایی و آن دیگری هم از تو می‌خواهد که به او عشق ببخشی. اکنون دو تا گدا دست پیش یکدیگر دراز کرده‌اند و هردو امیدوارند که آن دیگری آن را داشته باشد.

طبیعی است که هردو احساس ناکامی کرده و خود را فریب یافته احساس خواهند کرد.

می‌توانی از هر زن و شهر و هر عاشق و معشوقی بپرسی آنها خود را فریب یا فته احساس می‌کنند. تو فقط خیال کردی که دیگری آن را دارد. اگر تو عوضی خیال کنی دیگری چه تقصیری دارد؟

و دیگر آن تصویر خیالی از هم پاشیده و طرف مقابل مطابق با آن تصویر از کار در نیامده است.

همین

آن بیچاره هیچ وظیفه‌ای ندارد که حقانیت خودش را طبق انتظارات تو بر کرسی بنشاند و تو طرف را فریب دادی این چیزی است که او احساس می‌کند چون امیدوار بود که عشق از وجود تو سرریز و به وجود او سرازیر شود. شما هر دو امیدوار بودید که عشق را از طرف مقابل دریافت کنید. و هر دو تهی بودید عشق چه طور می‌تواند اتفاق بیفتد؟

نهایتا هر دو می‌توانید با هم بد بخت باشید.

کوری عصا کش کور دیگر

پیش از این‌هم که هنوز وصلتی صورت نگرفته بود و تنها بودید عادت داشتید بد بخت باشید. حالا می‌توانید در کنار هم بد بخت باشید. و یادت باشد وقتی دو نفر با هم بدبخت هستند یک جمع ساده نیست.

ضرب است.

تو در تنهایی خود احساس یاس و ناامیدی می‌کردی اکنون در کنار هم باز هم این احساس را داری. اما یک خوبی هم دارد. الان تو می‌توانی مسئولیت یاس و ناامید خودت را به گردن طرف بیندازی. این اوست که تو را بدبخت می‌کند؛ این امتیاز خوبی است. تو دیگر خیال‌ات راحت است. من چیزیم نیست اما

با چنین زن شلخته، پرحرف، بد اخلاق، و تنگ نظری چه می‌توان کرد؟ باید بدبخت بود. با چنین شوهر قرمیت و کنسی چه می‌توان کرد؟

اکنون می‌توانی مسئولیت را به گردن طرف بیندازی. تو سپر بلا پیدا کرده‌ای. اما بدبختی همچنان باقی است. البته بدبختی به توان دو

تو می‌توانی هزار بار شوهر یا زن عوض کنی. اما هر بار همان نوع همسر، همان فلاکت و سیه‌روزی تکرار خواهد شد.

بد بختی به شکل‌های دیگر. اما بد بختی مشابهی تکرار می‌شود.

تقریبا همان بد بختی. تو می‌توانی همسر دیگری اختیار کنی اما خودت که عوض نشده‌ای حالا کی ‌می‌خواهد همسر جدید را انتخاب کند؟

تو؟ خودت؟

این انتخاب دو باره از روی خامی و ناپختگی تو صورت می‌گیرد. تو دوباره همان تیپ همسر را انتخاب خواهی کرد.

مسئله اساسی عشق این است که قبل از هر چیز باید بالغ شوی. بعد همسر بالغی پیدا خواهی کرد.

افراد نا بالغ اصلا تو را به خود جلب نمی‌کنند.

داستان به همین سادگی است. اگر بیست و پنج ساله باشی عاشق یک بچه دو ساله نمی‌شوی.

اگر از نظر روحی فرد بالغی باشی در دام یک عشق شیرخواره نمی‌افتی.

نمی‌تواند پیش بیاید. می‌توانی درک کنی که این کار بی‌معنی است.

در حقیقت فرد بالغ در دام عشق نمی‌افتد بلکه از دام عشق بلند می‌شود واژهfall  (افتادن) صحیح نیست‌. فقط افراد نا بالغ می‌افتند. آنها سکندی می‌خورند و در دام عشق می‌افتند. قبلا یک طوری خودشان را زفت و رفت می‌کردند وروی پا می‌ایستادند.

 

اکنون نمی‌تواند خود را اداره کنند و نمی‌توانند بایستند؛ زنی را پیدا می‌کنند و کله پا می‌شوند.

مردی پیدا می‌کنند و پای‌شان سست می‌شود. آنها همیشه آماده زمین خوردن و چهار دست پا راه رفتن هستند.

اصلا ستون فقرات ندارند. و از آن استحکام لازم بر خورار نیستند که بتوانند به تنهایی روی پای خود بایستند.

 

فرد بالغ برای این‌که به تنهایی روی پای خودش بایستد؛ دارای انسجام و استحکام لازم است و وقتی فرد بالغ عشقش را نثار می‌کند رشته اتصالی به این عشق وصل نیست. او فقط آن را می‌بخشد. وقتی فرد بالغ عشق‌اش را در طبق اخلاص به کسی می‌بخشد شاکر و خرسند است که عشقش را پذیرفته‌اند نه بر عکس.

اوتوقع ندارد برای این کار از او تشکر کنند نه به هیچ وجه او نیازی به تشکر شما ندارد.

 

وقتی دو فرد بالغ عاشق یکدیگرند یکی از بزرگترین تناقضات زندگی، یکی از زیباترین پدیده های هستی روی می‌‌دهد. آن‌ها باهمند در عین حال فوق‌العاده تنها هستند.

آنها به قدری باهمند که تقریبا یکی هستند.

 

 

 

ادامه دارد

بلوغ : هنر زندگی کردن

اشو

نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت 14:16 توسط سپیده | |

تقدیم به آنی دالتون
 
راستی آنی ما در نهایت می تونیم بریم لبنان یا فلسطین یا چین ازدواج کنیم فکر کنم مرداشم بهترن
 
 
 



 

ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت 8:36 توسط سپیده | |

حالا بايد حرف بزنم

خب برگشتم

در نو شهر با چالوس و از آنجا به تله‌كابين نمك آبرود رفتم

در ماشين از راننده درباره درويش رحمان پرسيدم.

مي‌شناختش.

گفت مي‌خواهي برايت دعا بنويسد؟

اما نه

درباره درويش رحمان از خانم ح شنيده بودم

گفته بود زماني در دانگشاه اصفهان استاد عجيب و غريبي بوده كه از او خوشش نمي آمده

يك بار مجبور شده با او درس بگيرد و آن استاد در همه همان كلاس اشاره كرده بوده به كساني كه از او خوششان نمي‌آيد به طرزي كه انگار غيب مي‌داند بعد هم از خانم ح پرسيده فهميدي منظورم كه بود؟

چيزي كه درباره اين استاد جلب توجهم را كرد اين وبد كه خانم ح مي‌گفت هر روز با ريختي عجيب و غريب به دانگشاه مي‌رفته

مثلا يك بار لباس گاوبازهاي اسپانييار را مي‌پوشيده

مي‌گفت كل دنيا را گشته

و نقاشي‌هايي مي كشيده كه در فرانسه به قيمت صد ها هزار دلار مي‌خرند

چون در آن از ماده اختراعي خود استفاده مي‌كند كه در ابدا نمي‌سوزد

و فرمول آن را كسي ندارد

چند تا دكترا و چه و چه بوده

مي‌گفت 5 بار زن گرفته كه همه زنانش طلاق گرفته اند به خاطر محبت بيش از حدش

اما حالا هم هركدام گاهي او را مي‌بينند

بعد چنين آدمي با چنان كبكبه و دبدبه همه را ول كي‌كند و مي‌رود در كلبه اي در نمك آبرود ساكن مي‌شود

راستش را بخواهيد دلم مي‌خواست ببينمش

اينها در دلم بود و بنده خداي در ماشين گفت

اگه چيزي مي‌خواي فقط از خدا بخواه

-         بله البته ولي دانش چيزي است كه باعث ميشه به چيزايي كه مي خواي درستو و اصولي برسي

 

گفت دعاي بد هم؟

-         گفتم دعاي بد نداريم. شما دانش خوبي دارين. به نظر اهل مطالعه مي آيد

يك كتاب كوچك از جلو ماشين برداشت

چگونگي دعا كه يك نويسنده خارجي آن را نوشته بود. كتاب قدرت دعا را به او معرفي كردم.

بعد او بنا كرد به حرف زدن. من هم تايد كردم. رسيديم و من نا خود اگاه خواستم پياده شوم.

-         گفت صبر كن كمي بحث كنيم.

فكر مي‌كنيد مي خواست با من چه كند؟

خنده ام مي‌گيرد

گفت مي‌داني من چند ماهي به خاطر حرف هايم زندادن بوده ام اما نمي توانم به تو نگويم

و بنا كرد براي ما تبليغات دين مسيح

ها ها ها ها

البته درد دلم خنديدم كه خودم مي خواهم همه را مسلمان كنم و كسي پيدا شده مي خواهد مرا مسيحي كند.

لبته من رسما تبليغ دين نمي كنم.

گفت قرآن آيه چندم سوره نسا ئ را برو ببين نوشته عيسي پر خدا مي تونه همه كاري بكنه

گفتم بايد فبل آيشم ديد

گفت مي دوني اصلا قرآن 70 جزئ بوده كه 40 جزئش تبيلغ عيسي بوده

با خودم فكر كردم پس پيامبر دين اسلام (نعذ بالله) كشك بوده كه در قرآنن از عيسي تبليغ كند؟

فرمودند برو انجيل را بخوان

البته چيزي كه او يافته ايماني نيكو بود

گفت من وقتي مسلمان بودم غرق در كثافت بودم اما حالا اعتيادم را بعد از 14 سال ترك كرده ام

اين هم جواب كساني كه مي گويند نمي‌شود اعتياد را ترك كرد

به او گفتم:

به هر حال شما هر ديني مي خواهيد داشته باشيد و مهم ايمان است كه حالا در وجود شما از شما نساني نيك ساخته است

اما قرآن هيچي تغيير نكرده

چيزي نگفت

پياده شدم

البته كمي هم درباره شيطان بحث كرديم

گفت عدد خدا هفت است و عدد شيطان شش

و قدرت شيطان يك درجه از خدا كمتر است

بازهم فكر كردم نتيجه گيزي اشتباهيست و قدرت شيطان هرگز در اين حد نيست.

در بازگشت از بالاي جنگلي كه با تله كابين همه محدوده اطراف را ديد زديم در نزديكي نمك آبرود بازهم درباره درويش رحمان پرسيدم.

كسي مي‌خواست مرا ببرد كه البته سوار ماشينش نمي‌شدم اما رويم نشد

بعدها فكر كردم آخر ترس دارد؟

شايد وقتي ديگربه ديداراين استاد بزرگ نائل شدم.

هرچه باشد نامش رحمان است و دليلي براي كمرويي ندارد.

خانم ح مي‌گفت

همه هستي او يك كلبه است با ساده ترين امكانات زنديگ

از شما چه پنهان من هم به سرم زد بروم مدتي يك كلبه بسازم و در جنگل ساكن شوم

البته بهتر بود كه مرد بودم

اگر كسي پايه هست خبر دهد!!!

 

 همه اشتباهات بالا را درست کردم پست نکرد!!

 

 

نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 22:59 توسط سپیده | |

من اومدم نو شهر

خیلی بهتر از نوره

ذر نور توی یه مدرسه بودم درست بغل دریا

اتاقم رو به دریا بود

درست جایی که آقایون میرن شنا

توی نوشهر مدرسه نزدیک یه جای خوبه

تنهایی خیلی خوبه

گرچه .......

من با حد اقل امکانات سفر می کنم

کمبودی نداشتم به غیر از دستگیره

امروز رفتم دریا و در قسمت شنای بانوان برهنه شدم

و تن به آب زدم

و اون وسط تا دلم می خواست جیغ زدم

اما هنوزم خالی خالی نشده

دو تا دوست پیدا کردم

زهره و شهره

که باورشون نمی شه تنها سفر می کنم

دعا کنید یه جنگل خوب برم

دریا که حسابی  حال داد

خدا رو شکر

برای خدا حافظی هو کمی غرش کرد برام

خوبه که بعضیا ما رو تحویل می گیرن

خوبه

 

 

دریا شدم

رودخانه شدم

و دیروز خورشیدی در حال غروب

اما کسی به زیارت من نمی آید

 

نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 20:18 توسط سپیده | |

راستی شعر من در جن و بری چاب شده 
نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387ساعت 16:53 توسط سپیده | |

سلام

به نور آمده ام

البته شهرستان نور

به وسط ارک جنگلی رویان رفتم

گرچه دائم فکر میکردم جمشید به دنبالم است اما باز هم مثل این خل ها جاذبه سرچشمه مانعم نشد

به  سوی رودخانه راهی شدم از راهی بی راه

اما گیاهانی سخت خاردا مانع شدند

ناامیدانه خواستم برگردم

انگار نیرویی مرا دعوت کرد

به ادادمه راه رداختم بی ترس

و راهی یافتم تا رودخانه

در وسط جنگل هیچکس نبود

من بودم و رودخانه

کمی نوازشش کردم و از اینکه مرا خوانده بود

او هم مرا نوازش کرد

بد نبود شب هم می ماندم

آنهم تنها وسط جنگل

باشد برای وقتی که کمی قوی تر شدم

به هر حال خدا یارم بود

مقصد بعدی معلوم نیست

شاید چالوس

نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387ساعت 16:46 توسط سپیده | |

Design By : Night Melody