طلوع آب
این ترانه بسیار زیبا به اسم ساعتها که در یکی از نشریات چاپ شده بود، تاکنون برنده جوایز بین المللی متعددی شده است. بخوانید و از آن لذت ببرید. حفظ کردن آن هم برای علاقه مندان به شعر و شاعری خالی از لطف نیست، به خصوص اینکه باعث تقویت زبان در بخش شعر می شود تا در آینده شعرها را راحت تر متوجه شوید
اول معنی فارسی شو نوشتم بعد متن انگلیسیش (لذت ببرید ) نظر یادت نره
چراغها خاموش می شود و من از دست می روم
آن امواجی که می خواستم برخلافشان شنا کنم
عاقبت مرا به زانو در آوردند
آه، تمنا می کنم، التماس می کنم و چنین می خوانم:
از سمت ناگفته ها بیا و سیب روی سرم را،
و این درد مبهم مرا هدف بگیر
ببرها در انتظارند تا رام شوند و چنین می خوانند:
تویی که، تویی که ...
آشفتگی تمامی ندارد:
دیوارهایی که راه را می بندند و ساعت هایی که یکسره در گردشند
می خواهم برگردم و تو را به خانه ببرم
نمی شد باز ایستاد و تو اکنون می دانی، و من چنین می خوانم:
ای فرصت های از دست رفته! بار دیگر بر دریای من بتابید
من آیا خود، دردم یا که درمانم؟ و چنین می خوانم:
تویی که، تویی که ...
و نه هیچکس دیگر، و نه هیچکس دیگر
تویی که، تویی که
خانهای، همان خانهای که می خواستم بدان برگردم
Lights go out and I can't be saved
Tides that I tried to swim against
Have brought me down upon my knees
Oh, I beg, I beg and plead, singing
Come out of things unsaid
Shoot an apple off my head
And a trouble that can't be named
Tigers waiting to be tamed, singing
You are, You are
Confusion never stops
Closing walls and ticking clocks
Gonna come back and take you home
I could not stop but you now know, singing
Come out upon my seas,
Cursed missed opportunities
Am I a part of the cure
Or am I part of the disease, singing
You are, you are
And nothing else compares
And nothing else compares
You are, you are
Home, home where I wanted to go
وبلاگ نویسی برایم دشوار است با وجود خیل دوستانی که ممکن است از من دلگیر باشند.
دیگر نمی توانم درباره خودم چیزی بنگارم در ملا عام. و دیگر حوصله تایپ کردن مطالب به درد بخور هم ندارم.
اصلا در یک فاز دیگرم.
اما باقی می مانم به آن امید که اگر کسی از من رنجیده خاطر است به خاطر ابراز وجودم در این مکان مرا ببخشد.
از شین عزیز که مدتیست با او قهرم هم عذر می خواهم. چرا که چون او زن گرفته است دیگر به خودم اجازه نمی دهم بخواهم پف آتش بنمایم. و باز هم به خاطر کم ظرفیتی ام در برابر مهربانی های زیادش معذرت می خواهم.
هرچه ما گفتیم شما باور نکردید که دستمان سبک است. این را بروید از خیل کسانی که بعد از آشنایی ازدواجو مزدوج شده اند و بازهم دلشان به حال ما سوخته است بپرسید. اما دریغ از شیر مغروری چون من از تحمل ترحم که مرگ را به آن ترجیح می دهم. پس لطفا خوش باشید که ما در عرصه تنهایی خویش چیزی داریم که به آن دلخوشیم. و آن یاد خداست.
راستی شین جان من تو را از اد لیستم حذف کرده ام پس نگران سند تو آل های من نباش گرچه بعد از آن حذف تعدادشان بسیار کم شده است. اما خواستم دیگر نشانه ای از من نداشته باشی. و البته این آخرین نشانه است. البته که نه که دوستی ارزشمند تر است.
بر این رواق زبرجد نوشته اند به زر
که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند
با زهم طلب بخشش
باز هم پوزش
تبصره:
شاید شما بگویید شین که زن نگرفته است. به هر حال چه فرقی می کند. یه زن و یه معشوق و چه دوست دختر و چه غیره. آنچه را برای خود نمی پسندی برای دیگران هم نپسند!
وقتی که عاشق می شويد مگوييد که خداوند در قلب من است ،بلکه بگوييد من در قلب خداوند جای دارم .
وگمان مکنيد که زمام عشق در دست شماست ، بلکه اين عشق است که اگر شما را شايسته ببيند حرکت شما را هدايت می کند .عشق را هيچ آرزو نيست مگر انکه به ذات خويش دررسد .
اما اگر شما عاشقيد وآرزويی می جوئيد ، آرزو کنيد که که ذوب شويد و همچون جويباری باشيد که با شتاب ميرود وبرای شب آواز می خواند .
آرزوکنيد که رنج بيش از حد مهربان بودن را تجربه کنيد .
ارزو کنيد که زخم خورده فهم خود از عشق باشيد و خون شما به رغبت وشادی بر خاک ريزد
آرزو کنيد که صبحدم برخيزيد وبالهای قلبتان را بگشاييد وشکر گوئيد که يکروز ديگر از حيات عشق به شما داده شده است...
خط سوم
يك اِكيست ممكن است كارماي هشت تا ده زندگي را يكباره بسوزاند، پس تعجبي ندارد كه روابط ما دوام نمييابند. به پايان رسيدن يك رابطه، به اين علت نيست كه شما شكست خوردهايد. اِكيستها با پيروان مذاهب اورتدوكس كه كارما برايشان نسبتاً ديرتر ميسوزد، متفاوت هستند. انسان بايد خيلي قوي باشد كه بتواند كارماهاي اينهمه زندگي را در يك زندگي بسوزاند.
هنگامي كه با سفر روح و ديگر جنبههاي اِك در ارتباطيم، در واقع درحال گشودن راهي به سوي عشق هستيم. سپس عشق به تدريج در درون ما باز ميشود، اما به اين معنا نيست كه روابط انساني ما هميشه درست پيش برود. مسائل ميتوانند غلط از آب دربيايند و سختتر شوند. اما در خاتمه، هر دو فرد درگير ماجرا تعالي يافته و به قلب خدا نزديكتر ميشوند.
مجرايي براي خدا
همه براي عشق الهي تقلا ميكنيم، عشقي كه در ابتداي ورود ـ خود را به صورت عشق انساني مينماياند. هنگاميكه خود را از عشق پر ميكنيد، مجرايي خاموش براي اِك هستيد و ساير افراد به سوي شما كشيده ميشوند. به هر كجا كه برويد، تلاش ميكنند به شما نزديك شوند.
بعضي روزها آن قدر از خودم ميبخشم كه ديگر چيزي براي بخشش نميماند. اين بيشتر در مورد واصلين حلقههاي بالا روي ميدهد. اما ميدانيد كه زندگي به بخشيدن عشق به شما ادامه ميدهد و شما عشق بيشتري خواهيد داشت كه پس بدهيد.
هنگاميكه از عشق اِك پر ميشويد، چيزهاي خندهداري پيش ميآيد. در چند روز اخير به يك سوپرماركت ميرفتم تا مواد مورد نياز را بخرم، از آنجاييكه بسيار عجله داشتم، برنامهام را به دقت تنظيم كردم: پس از ورود ابتدا به قسمت بستهبنديها و بعد به قسمت مواد غذايي منجمد سري ميزنم و صفي را انتخاب ميكنم كه از همه كوتاهتر باشد.
همين طور كه گروهي از شما نيز دريافتهايد، اگر حتي دو دقيقه را هدر دهيد، تأخير شروع ميشود. ناگهان مدير از طريق بلندگو اعلام كرد، همة صندوقداران جلو بيايند. اين به معناي صفهاي طولانيتر بود. اما به اين معنا هم بود كه اِك در حال استفاده از شما به عنوان مجرايي به عنوان عشق به همه اين افراد است. بنابراين بهتر است شما هم به نوبة خود آرام بگيريد و لذت ببريد.
به سرعت خريدم را تمام كردم، و به سرعت به طرف صندوقي كه صف آن از همه كمتر بود رفتم. فقط يك خانم جلوي من بود و پنج، شش قلم جنس داشت.
همين كه پشت سر او قرار گرفتم مشكل شروع شد. او نوعي سبزي برداشته بود كه صندوقدار با آن آشنا نبود و قيمت آن را نميدانست.
خانم گفت، "پنجاه و نه سنت است."
صندوقدار پرسيد، "هر پوند ë؟"
زن گفت، "بله."
حرف او را پذيرفت و قيمت را وارد ماشين كرد.
در حاليكه زن مجلهاي را ورق ميزد، صندوقدار كيسة خريد او را كناريگذاشت و گفت، "ده دلار و دوازده سنت." خوب شد. داشت سريع پيش ميرفت. زن مجله را كنار گذاشت و شروع به گشتن كيف پولش كرد، و يك مشت پول خُرد بيرون آورد. فكر كردم، "آه، عالي شد قرار است همة ده دلار و دوازده سنت را با پول خُرد حساب كند." به فكر افتادم صندوق را عوض كنم. اما پيش خود گفتم، آنجا چه ترفند جالب ديگري برايم تدارك ديدهاند؟ تصميم گرفتم منتظر شوم.
ده دقيقه بعد زن پول خُردها را مرتب و منظم روي ميز جلوي صندوق چيده بود. صندوقدار گفت، "اين فقط هفت دلار و دوازده سنت است." با خود گفتم، مثل اينكه براي رفتن سه دلار كم است. در اعماق كيفش پول خُردهاي بيشتري را جستجو كرد.
در همين حين مردي وارد صف شد و پشت سر من ايستاد. او خشن و زمخت و قوي بود و به نظر ميرسيد زندگي را به سختي ميگذراند. نگاهي به سكهها انداخت، به سرعت شرايط را بررسي كرد و با چنان بيحرمتي آن را توصيف كرد كه تكرار نميكنم. به اين اميد كه تنش برطرف شود، لبخندي زدم و او هم خنديد.
او گفت، "من به صندوق بعدي ميروم، فكر كنم زودتر از شما بيرون بروم."
گفتم، "بله ممكن است."
تا زماني كه كار آن خانم تمام شد، پانزده دقيقه آنجا ايستاده بودم. صندوقدار قيمت اجناس مرا وارد صندوق كرد و به طرف در خروجي به راه افتادم. مرد خشن هنوز در صف صندوق بود.
البته من هنوز اکیست نشدم!
عبارتهای تاکیدی را هر روز به هر میزان که لازم دارید تکرار کنید.
در فیلم اعجاب انگیز دزد بغداد با کلماتی نوشته شده از نور به ما میگویند:(( شادمانی را باید به کف آورد))
شادمانی با مهار کردن کامل خوی هیجانی به دست میآید.
جایی که ترس و بیم و وحشت وجود داشته باشد از شادمانی خبری نیست. احساس ایمنی و شادمانی حاصل ایمان کامل به خداست.
یعنی آن هنگام که انسان یقین دارد قدرتی شکست ناپذیر از او و هر آنچه که دوست میدارد حمایت میکند و همه خواستههای درست دلش را بر میآورد؛ میتواند رها از هر گونه فشار عصبی، احساس رضایت و شادمانی کند.
آنگاه از ظاهر مخالف امور آزرده نمیشود؛ چون یقین دارد که خرد لایتناهی از منافع و مصالح او حمایت میکند و از هر وضعیتی بهره میجوید تا خیر و صلاحش را پیش آورد.
سری که بر پیشانی اخم آلود باشد؛ آسوده بر بالین قرار نمیگیرد. خشم و نفرت و بد خواهی و حسد و انتقامجویی شادمانی انسان را میرباید و بیماری و شکست و فقر میآورد.
به راستی که نفرت و انزجار بیش از میگساری خانهها را ویران کرده است و بیش از جنگها جان آدمیان را بر باد داده اشت.
مثلا زنی خوشبخت و سالم با مردی پیمان زناشویی بست که از جان و دل دوستش داشت. شوهر مرد و بخشی از داراییاش را برای خویشاوندی به ارث گذاشت. زن از شدت نفرت و انزجار و اشتها و سلامت خود را از دست داد. لاغر و ناتوان شد و نتوانست به کارش ادامه دهد. دچار سنگ کیسه صفرا شد و به بستر بیماری افتاد.
یک استاد ما بعدالطبیعه روزی به عیادت او رفت و گفت نمیبینی که نفرت و انزجار چه بلایی بر سرت آورده؟ سنگهای سخت در تنت نشانده که تنها علاجش عفو و بخشایش و خیر خواهی خود تو است.
زن ناگهان حقیقت نهفته در گفته او را دریافت. هماهنگ و بخشایشگر شد و سلامت شکوهمند خود را بازیافت.
عبارتهای تاکیدی:
اکنون نیکویی بیپایانم از راههایی بی انتها به من میرسد.
شادمانی شگفتانگیزم از راهی شگفتانگیز آمده است تا همیشه نزدم بماند
هر روز شادمانیهای ماندگار به سراغم می آید. به آنچه پیش روی منست با اعجاب مینگرم.
جسورانه به شیری که بر سر راهم قرارگرفته است میتازم و میبینم که سگ خرمایی کوچولو و مهربانی بیش نیست.
خیر و صلاحم هماکنون به صورت جریانی از شادمانی، پیوسته و ناگسسته و افزاینده به سویم جاری است.
شادمانیام کار خداست پس هیچکس نمیتواند در آن دخالت کند.
چون با خدا همراهم با خواسته دل خودم نیز همراه میشوم.
عبارتهای تاکیدی بخشایش:
همه را میبخشایم و همه مرا میبخشایند و همه دروازهها به ناگاه گشوده میشوند تا خیروصلاحم به سویم آید.
هرچند خطاهایم به سرخی آتش باشند به سپیدی برف خواهم شد.
من قانون بخشایش را فرا میخوانم. من از خطاها و عواقب آنها آزادم. من در حمایت رحمتم نه قانون کارما
از دست دادن:
در ذهن الهی از دست دادن وجود ندارد. پس من نمیتوانم آنچه را که حق من است از دست بدهم.
خرد لایتناهی هرگز دیر نمیکند و راه بازگرداندن را میداند.
در ذهن الهی از دست دادن وجود ندارد. پس محال است چیزی را که حق من است از دست بدهم. آنچه از دست دادهام به من بازگردانده خواهد شد یا معادل و همسنگ آن را باز خواهم ستاند.
عبارتهای تا کیدی برای عشق:
چون با آن یگانه جدایی ناپذیر همراهم پس با عشق و خوشبختی جدایی ناپذیر خود نیز همراهم.
نور خدا در درونم میتابد و هرچه ترس و تردید و خشم و نفرت را میزداید. تجلی عشق خدا در من از من مغناطیسی مقاومت ناپذیر میسازد.
من فقط کمال را میبینم و به جز حق الهی خویش هیچ نمیخواهم.
همه را دوست میدارم و همه دوستم میدارند. او که به ظاهر دشمن منست از در دوستی در میآید: بسان حلقهای طلایی در زنجیر خیر و صلاح من.
من با خودم و همه دنیا در آشتی و آرامشم. به همگان عشق میورزم و همگان به من عشق میورزند. هماکنون دروازههای شادی به رویم گشاده میشوند.
ازدواج:
اگر ازدواج بر صخره استوار یگانگی بنا نشده باشد نمیتواند پابرجا بماند. زن وشوهر باید یک روح باشند در دو بدن: جملهای از حضرت مسیح: مرد و زن هر دو یک تن خواهند شد. بنا بر این بعد از آن، دو نیستند بلکه یک تن هستند. آنچه را خدا پیوست انسان جدا نسازد.
تا زن و شوهر همفکر و همدل نباشند و در عالم ذهنی واحدی زندگی نکنند به ناچار باید از هم جدا شوند.
اندیشه دارای طیف یا تموجی است بی نهایت نیرومند، و آدمی به سوی آفریدههای اندیشه خویش کشیده میشود.
برای هر انسانی نیمهای دیگر یا انتخابی الهی وجود دارد. این دو یه یک عالم فکری تعلق دارند. این دو را خدا به هم پیوند داده است پس احدی جدایشان نخواهد کرد و نتواند کرد. این جفت یکی خواهد شد. زیرا طرح الهی هشیاری برتر آنها همسان است.
عبارت تاکیدی برای ازدواج:
سپاس میگذارم که عقدی که در آسمانها بسته شده است هماکنون بر زمین پدیدار خواهد شد. این جفت یکی خواهد شد از الان تا ابدالآباد.
قانون کارما:
آدمی تنها آنچه را که میدهد باز میستاند. بازی زندگی بازی بومرنگهاست که پس از پرتاب به سمت خودش باز میگردد. و پندار و کردار و گفتار انسان دیر یا زود با دقتی حیرت انگیز به خود او باز میگردد.
این قانون کارماست و کارما واژهایست سانسکریت یعنی بازگشت. آدمی هر چه بکارد درو خواهد کرد.
هر اندازه دانش آدمی بیشتر باشد مسئولیت او افزونتر است. و اگر آنکس که از قانون معنویت با خبر است به آن عمل نکند به عذابی الیم گرفتار خواهد آمد.
ترس از خداوند (قانون) ابتدای حکمت است.
اگر به جای خداوند کلمه قانون را بگذاریم معنای بسیاری از متون دینی مشخص خواهد شد.
خداوند( قانون) میگوید که انتقام از آن منست. من جزا خواهم داد.
این قانون است که انتقام میگیرد نه خدا. خدا انسان را کامل میبیند. آفریده به سیمای خودش و قدرت و تسلط عطا کرده به او
انسان تنها میتواند آن باشد که خود را چنان میبیند و تنها میتواند به جایی برسد که خود را آنجا ببیند.
از قدیم گفتهاند که هیچ رویدادی بدون حضور یک ناظر رخ نمیدهد.
انسان نخست شکست یا موفقیت خود و غم یا شادی خود را در یک صحنه میبیند آنگاه شکست یا موفقیت و غم و شادی او عینیت مییابد.
پس می بینیم که رهایی از طریق دانش به دست میاید و از طریق معرفت به قانون معنویت
اقتدار پس از اطاعت می آید. به محض اینکه انسان از قانون اطاعت کند قانون به اطاعت او در میآید. پیش از آنکه برق خادم انسان شود باید مطیع آن شد.
اگر از روی جهل به آن دست بزنیم دشمن مهلک آدمی میشود. قوانین ذهن نیز بر همین سیاقند.
ادامه دارد
از کتاب چهار اثر از فلورانس اسکاول شین
لازم به ذکر است این کتاب به چاب پنجاه و هفتم رسیده است.
نیاز به تمرکز بیشتری داری به چیز دیگه ای فکر نکن
و من بازهم فکر کردم چه طور می تونم به اینکه بچه ها وقتی لباسمو عوض می کردم و چادرم از روی سرم کنار می رفت اونقد بهم خندیدن و من هم فکر نکنم؟
چه طور به زبون عارفه فکر نکنم وقتی منو می بینه از دهنش در میاد؟ و وقتی مامان بزرگش از توی ماشین داشت به من لبخند می زد منم زبونمو برای عارفه در کردم و خجالت کشیدم.
چه طور به اون دختره ای که لباش شکریه و عمل کرده و انگار دارای عقده است و توی کارای بقیه دخالت می کنه فکر نکنم؟
چه طور وقتی داشتم تمرین یوگای صورتو انجام می دادم و نیشم تا بناگوشم باز شده بود رومو گردوندم سمت خیابون و اصلا اون پسره جوون خوشتیپ منو دید فکر نکنم؟
به اینکه مربیمون یه خانوم سختگیره و چقد خوش ترکیبه م هی میاد جلو ما و انواع حرکتای اسکیتو اجرا می کنه. یا اینکه من از قیافه عارفه اونقد خوشم میاد که دلم می خواد دخترمم شبیه اون باشه
و شاید اونم همین حسو به من داره مقتی به من میگه مامان شدی؟
به اینکه هنوزم بچه های کلاس باور نکردن من ازدواج نکردم چون ابروهامو برداشتم
به اینکه کربی امروز تمرین سرعتی انجام داد و اغلب بچه ها نتونستن بگیرنش و وقتی یکی از بچه های بزرگسالو گرفت با یه حالت مردانه ای خودشو کنترل کرد که خوشم اومد
و اونم ساعتشو به من داد. ب اینکه خواهرش مژده استاد قبلیمون بود و حالا رفته ساری درس بخونه
و اینکه مربی ما یکی از بهرتین مربی هاست
چه طور می شد به اینهمه چیز فکر نکرد و فقط به حرکت هفت و هشت از عقب فکر کرد؟
ایرادها هفت و هشت از عقب:
افت به جلو نباید داشت یعنی خم شدن به جلو
دست ها را باید باز کرد
دید عقب باید داشت در حین حرکت
به پاها نباید نگاه کرد
تا بعد
شاید که من
در تلفیقی از بدایع روشن
ویران گشته ام
شاید که ذرات عالم
در من به وحدت رسیده اند
شاید
همیشه در طلب بی انتهای شریدن
دستی مقابل پرواز بگیرم

هر چند علل و چگونگی دقیق خمیازه كشیدن مشخص نیست، اما دیدن، شنیدن و یا حتی فكر كردن به خمیازه نیز می تواند آن را در یك فرد برانگیزد. زیرا نگاه كردن و شنیدن صدای خمیازه روی مغز ما اثر می گذارد و باعث خمیازه می شود. پیش از این تصور عمومی این بود كه ما تنها هنگام خستگی خمیازه می كشیم، اما ما موقع بیدار شدن از خواب و هوشیاری كامل نیز خمیازه می كشیم. امروزه می دانیم ریه ها مسئول سنجش میزان اكسیژن نیستند و از طرفی دیده شده كه حتی جنین انسان در شكم مادر با ریه های پر از آب خمیازه می كشد
ادامه مطلب
حیف که این قالبه اینطوری خرابه وگرنه تا یه مدتی دووم می آورد
قالب انگور
|
١- در صورتی که حرکت نقطه متحرک را تعقیب کنید تنها یک رنگ را می بینید، صورتی.
٢- حالا لحظاتی به علامت + که در وسط قرار دارد خیره شوید. نقطه متحرک را پس از لحظاتی به رنگ سبز خواهید دید.
٣- حالا زمان بیشتری را بر روی علامت + تمرکز کنید، پس از لحظاتی نقاط صورتی آهسته آهسته ناپدید خواهند شد.
عجیب اینجاست که هیچ نقطه سبزی در این عکس در کار نیست و در واقع نقاط صورتی نیز ناپدید نمی شوند. این دلیل محکمی است که ما همیشه دنیای خارج را آنگونه که هست نمی بینیم.
|

ميان اين سنگ و آفتاب پژمردگي افسانه شد
درخت نقشي درابديت ريخت
انگشتانم برنده ترين خار را مي نوازد
لبانم به پرتو شوكران لبخند ميزند
اين تو بودي كه هر وزشي هديه اي ناشناس به دامنت ميريخت؟
و اينك هرهديه ابديتي است
اين تو بودي كه طرح عطش را بر سنگ نهفته ترين چشمه كشيدي؟
و اينك چشمه نزديك نقش عطش درخود مي شكند
گفتي نهال از طوفان ميهراسد
و اينك بباليد نورستهترين نهالان
كه تهاجم برباد رفت
سياهترين ماران مي رقصند
و برهنه شويد زيباترين پيكرها
كه گزيدن نوازش شد
" سهراب سپهری"
به من چه؟
سهراب دست از سرمن برنمی داره
چند پست قبل مطلبی نوشته بودم درباره گلشیفته
و دوستی سوال کرده بود که منظورم از ابهت چیست
آقای خوابگرد و لینک هایی که داده اند منظورم را به خوبی نمایان کرده اند
خصوصا در این لینک
باید کمی که گرم شوم در کنار تو
باید کمی میوه دهم بر درخت تو
باید کمی برهنه شوم در حمام تو
باید کمی شیر بنوشم در فنجان تو
باید کمی کس و شعر بگویم برای تو
باید کمی خل شوم و سر به کوه بیابان بگذارم برای تو
باید که ضایع و در به در شوم در زمین تو
باید که عاشق جگر سوخته شوم برای تو
باید شوم خراب و مست نگاه تو
باید بپرم در بغلت روی ابرهای تو
خوب بید؟
بهتر است بروم سراغ قالبی دیگر!

























در چند فیلم دیگر با کارگردان های مشهور کار خواهد کرد
جالب اینجاست که اقبال فکر کردن روی او همه گیر است به طور مثال وقتی من داشتم به قیافه اش فکر می کردم ریدلی اسکات هم همین کار را کرد
وا خب مگه چیه؟ بین من و ریدلی اسکات خیلی فرق هست؟![]()
ولی این حرکت او کمی ضد فرهنگی است
به طور مثال می گویند
وای ضرب المثلش یادم رفته: حالت جو گیر شدن
لا اقل کمی صبر می کرد تا فیلم دیگری به او پیشنهاد شود.
به قول عزت الله انتظامی
من ترجیح می دهم در کشور خودم فیلم بازی کنم و امیر باشم تا در کشورهای دیگر و یک بازیکن دست چندم!
گلشیفته بدون حجاب آن زیبایی و ابهت را ندارد.
مثل اینکه آقای سید مهدی موسوی مدتی آپ نشده اند و دوستشانش برای شعر نوشته اند
خب اینهم یکی از شعرها:
بقیه:اینجا
سفر هميشه پُر از اضطراب ِ ثانيه ها
سفر هميشه پر از تيك تاك ِ قلب ِ من است
براي شهر شما ، خنده مي گذارم و بس !
سفر ، سكوت ِ غم انگيز ِ مرد ِ بي وطن است
■■■
تمام شد همه ي آنچه خواستم باشم
تمام شد همه ي آنچه خواستم باشي
« برو به خانه عزيزم ، كه بَر نخواهم گشت
كه آب ، پشت ِ سر ِ مرد ِ مُرده مي پاشي » ٭
بخواب عروسك ِغمگين ِعمر ِ من ، « غزلم »
بخواب و باور كن قصه هاي ِ بابا را
بخواب ، يادت باشد كه زندگي زيباست !
به ياد ِمن ، « تو » ببين روز ِ خوب ِ فردا را !
به ياد ِمن ، « تو » ببين ، باز رازقي گل داد
به ياد ِمن ، « تو » ببين عيد و تُنگ ِماهي را
به مـاه نامه نوشتم مراقبت باشد
كه باز گُم نشوي توي ِ اين سياهي ها
من و شب و سفر و كوله بار ِتنهـايي
دلي گرفته تر از اين اتاق ِ بي فانوس !
« اگر كه پوچي ِدنيا امانمان بدهد » ٭
من و خيال ِ تو و خواب هاي ِ بي كابوس !
صداي ِسوت ِ قطار و سكوت ِ يك چمدان
صدام مي كند از پشت ِ در ، كه دير شده
نگاه كن پدرت را چقدر غمگين است
نگاه كن پدرت را
چقدر پير شده ............
آرش معدنی پور

صدای پای آب
خاطرات پوران فرخزاد ،
فریدون تنکابنی و محمد مهدی انوشفر از سهراب سپهری
پوران فرخزاد :سهراب اقاقیا را خیلی دوست داشت
سهراب بی نهایت انسان نجیبی بود و همیشه وقتی با زن یا دختری حرف می زد نگاه به زمین داشت . من پیش خود فکر می کردم که او می داند با چه کسانی حرف می زند اما چهره آنها را هیچ وقت ندیده است . یادم هست سر همین موضوع هر وقت با فروغ به خانه ما می آمد من اذیتش می کردم و همیشه با فروغ می خندیدیم .
پوران فرخزاد سپس به خاطرات مکتوبش از سهراب در کتاب زن شبانه موعود اشاره می کند و می افزاید :
من چند باری سهراب را در خانه پدری در کنار فروغ دیدم و از سهراب بسیار خجول شرمآگین و کم سخن که بیشتر زیر پلکهای فرو افتاده اش سخن می گفت و هرگز چشم در چشم کسی نمی دوخت و حالتی داشت که انگار دارد با خودش حرف می زند و هیچ مخاطبی ندارد یادمانهای کوتاه و کم رنگی دارم .اگر درست به یاد بیاورم سهراب که دوره نقاشی دانشکده هنرهای زیبا را به پایان رسانیده و در همان جا به درس دادن مشغول شده بود ،اگر گاهی حرفی می زد جز در مورد نقاشی نبود و جوری حرف می زد که انگار جز نقاشی سرگرمی دیگری ندارد . فروغ هم که به طراحی و نقاشی گوشه چشمی داشت گاهی به کارگاه او می رفت ودر آنجا با هم به کار می پرداختند که فرآیندش همین چند تابلویی است که با امضای خود فروغ از او به یادگار مانده و در اختیار خانواده سپهری است .
چند بار از فروغ شنیدم که در مورد رفت و آمدش به کارگاه سهراب می گفت :
دارم از سهراب یاد میگیرم و از فرم کارش خیلی خوشم می آید هر قدر بخواهم از او می پرسم، وقتی هم جواب نمی دهد از او نمی رنجم. خب سهراب است دیگر ، سهراب هم این گونه است.
یک بار هم وقتی سهراب از کنار اقاقی های خانه پدری ام که یادش همیشه با من است برای خداحافظی به طرف در می رفت، شنیدم که با صدای زمزمه مانندی گفت:عجب اقاقی هایی، من را به یاد باغ کاشان می اندازد .
هیکلش متوسط و نحیف، چشمانش ریز ،نگاهش تیز ، مژه هایش کم پشت و تک تک بود. از زیبایی مردانه هیچ بهره ای نداشت اما چیزی در او موج می زد که انسان را جذب می کرد .سهراب اقاقیا را خیلی دوست داشت .
محمد مهدی انوشفر:سهراب در یک کلام آدم افتاده ای بود
اما محمد مهدی انوشفر ،استاد مجسمه سازی و سفالگری ایران هم در کارگاه کوزه گری از سهراب خاطره هایی دارد که نشان از روح کنجکاو و سرکش سهراب سپهری دارد . روحی که او را به سمت گل و سفال گری هم کشانده بود .
انوشفر در این باره می گوید: یادم هست زمانی حدود سالهای چهل و شش و چهل و هفت در میراث فرهنگی سابق، واقع در میدان بهارستان و پشت وزارتخانه یک سری کارگاه قلم کاری و مینیاتور و سفالگری بود و من در انجا کار می کردم. سهراب هم آنجا می آمد کار می کرد .سهراب همیشه آدم ساکت و آرامی بود و اصلا حرف نمی زد . همیشه سلام می کرد و بعد آرام و ساکت در گوشه کارگاه مشغول کار می شد .همه از این سکوت او متعجب بودند . سهراب در یک کلام آدم افتاده ای بود .
فریدون تنکابنی:چینی نازک تنهایی من در اتوبوس شکست
فریدون تنکابنی هم در گفتگو با عصر ایران در مورد سهراب، ضمن ابراز تاسف از این که هیچ وقت نتوانسته سهراب را از نزدیک ببیند در مورد شعر های سهراب حرف زد و خاطره ای طنز آمیز از شعر سهراب تعریف کرد :
چند سالی طول کشید تا جامعه متوجه ارزش بالای شعرهای سهراب سپهری شود و دقیقا خاطرم هست که در آن سالهای اول مردم چندان از شعرهای او استقبال نمی کردند اما من خیلی به شعرهای او علاقه داشتم و همیشه اشعارش را برای دوستانم می خواندم .
یک روز در اتوبوس نشسته بودم و مجله آرش که سردبیر آن آقای طاهباز بود در دستم بود و اتفاقا شعری هم از سهراب داشت که من سرگرم خواندن آن بودم .
به سراغ من اگر می آیید/ نرم و آهسته بیایید/ مبادا که ترک بردارد/ چینی نازک تنهایی من.
آقایی که کنار من نشسته بود تقریبا سرش را کرده بود در مجله و تازه بعد از چند دقیقه ناگهان بر آشفته شد و گفت : آقا این هم شد شعر ؟ به سراغ من اگر می آیید ؟
من هم که واقعا متعجب شده بودم گفتم : آقا شما خیلی خودتان را ناراحت نکنید اینها جماعت شاعرند دیگر یک چیزی می نویسند شما به دل نگیرید .
و این چنین بود که چینی نازک تنهایی من در اتوبوس شکست .
برگرفته از سایت روزنامه عصر ایران
به سراغ من اگر می آیید
نرم و آهسته بیایید
عشق شكيباست و هر چيز ديگر عجول. هنگاميكه درك كنيد شكيبايي يعني عشق و عبادت، همه چيز را درك خواهيد كرد. كافيست ياد بگيريد چگونه شكيبا باشيد.
برخي چيزها را نمي توان انجام داد. آنها خودشان اتفاق مي افتند. چيزهايي است كه مي توان آنها را انجام داد، ولي مربوط به همين دنيا مي شوند. آنچه خود به خود رخ مي دهد، به دنياي ديگر مربوط است. تنها اين چيزها واقعي هستند. پذيراي اين موارد باشيد.. شكيبا باشيد و در انتظار باقي بمانيد. با عشق و سپاس منتظر باشيد؛ با سپاس از آنچه تاكنون رخ داده است و در انتظار آنچه قرار است رخ دهد. معمولا ذهن انسان دقيقا برعكس عمل مي كند. ذهن هميشه در حال اعتراض و نق زدن است و هرگز سپاس گزار نيست. ذهن آرزوهاي مختلف دارد و از ظرفيت پذيرش برخوردار نيست. اگر ظرفيت دريافت در شما وجود نداشته باشد، آرزوهايتان به ثمر نمي نشيند.
تعهد را نمي توان تحمل كرد. اين يكي از مشكلات در روابط ميان انسانهاست.
مردها بيشتر نياز به آزادي دارند تا عشق و زنها بيشتر به عشق نيز دارند تا آزادي. اين مشكل در روابط تمامي زوجها در سراسر دنيا وجود دارد. زن اصلا نگران آزادي اش نيست. او اگر بتواند از فرد مقابل يك برده بسازد، حاضر خواهد بود تا آخر عمر برده باقي بماند. او آماده است تا هرگونه تعهدي را قبول كند؛ البته اگر بتواند تعهدي را به فرد مقابل تحميل كند. او آماده است در زندان زندگي كند، اگر فرد مقابل حاضر باشد در يك سلول تاريك روزگار بگذراند.
مردها حاضرند حتي عشق را قرباني آزادي خود سازند. مرد دوست دارد زير آسمان آبي – حتي تنها – زندگي كند. او با عشق مشكلي ندارد، ولي همين عشق مي تواند تبديل به زندان شود؛ مشكل اينجاست.
تقاضاي تعهد بيش از حد يا آزادي بيش از حد، هردو از خامي است. گاهي بايد نسبت به ديگران احساس تعهد كرد، ولي هنگاميكه متوجه مي شويد به آزادي بيشتري نياز داريد، لازم است تعهدها را رها كنيد. هنگاميكه مرد نياز زوجش براي تعهد را درك مي كند، بايد آزادي هاي خود را ناديده بگيرد. اگر عشق وجود داشته باشد، اندكي از خودگذشتگي نيز وجود خواهد داشت. و اگر عشقي نباشد، بهتر است از هم جدا شويد.
وقتي ديگر نيازي وجود نداشته باشد، عشق شكوفا مي شود.
عشق هنگامي مي شكفد كه نيازها از ميان رفته اند. عشق فقط ميان پادشاه و ملكه رخ مي دهد؛ وقتي كه ديگر همه نيازها برآورده شده است.
عشق تجملي ترين چيز در جهان است. نياز نيست، بلكه نهايت تجمل است. انسان به غذا، مسكن، لباس و چيزهاي ديگر نياز دارد.
اينها همگي مربوط به دنياي مادي اند، ولي عشق به اين دنيا تعلق ندارد. وقتي ديگر نياز نداريد، با انرژي كل جريان مي يابيد و شخص ديگري نيز وجود دارد كه با اين انرژي در جريان است. هر دو مي خواهيد اين حالت خود را با هم سهيم شويد. پس انرژيهاي خود را به الهه عشق تقديم مي كنيد.
عشق تجمل خالص است؛ زيرا هدفي ندارد. عشق نوعي غريزه است، نه وسيله اي براي رسيدن به هدفي ديگر.
بياموز كه چگونه نيست و نابود شوي و چگونه نباشي. اين والاترين هنر زندگي است، زيرا « خود » بسيار فريبنده است. هميشه راههايي را پيدا مي كند تا از دري ديگر وارد شود.
مي تواند چهره اي فروتن به خود گيرد و خود را پرهيزكار نشان دهد. مي تواند مقدس نما شود. مي تواند انواع نقش ها را بازي كند.
تماشاگر باش و تو هر قدر بيشتر ترفندهاي « خود » را بشناسي از دستش رها مي شوي، زيرا « خود » ديگر نمي تواند ترفندهايي را كه شناخته اي عليه تو بكار گيرد. اندك اندك تمام درها به روي او بسته مي شوند.
سرانجام روزي كه آخرين ترفند « خود » با شكست روبرو شود از دستش خلاصي مي يابي. اين عين رهايي. هدف نهايي تمامي اديان است. تنها در چنين رهايي است كه مي تواني به كنه حقيقت دست يابي. اين دو، نه دو چيز جدا از هم، بلكه دوروي يك سكه اند. رهايي عين حقيقت است و حقيقت عين رهايي.
امشب سهراب به وبلاگم قدم گذاشته
روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد
در رگ ها نور خواهم ریخت
و صدا در خواهم داد "ای سبدهاتان پر خواب سیب آوردم سیب سرخ خورشید"
خواهم آمد گل یاسی به گدا خواهم داد
زن زیبای جذامی را گوشواری دیگر خواهم بخشید
کور را خواهم گفتم : چه تماشا دارد باغ!
دورهگردی خواهم شد، کوچه ها را خواهم گشت جار خواهم زد : ای شبنم شبنم شبنم
رهگذاری خواهد گفت : راستی را شب تاریکی است کهکشانی خواهم دادش
روی پل دخترکی بی پاست؛ دبّ کبر را بر گردن او خواهم آویخت
هر چه دشنام از لب خواهم برچید
هر چه دیوار از جا خواهم برکند
رهزنان را خواهم گفت: کاروانی آمد بارش لبخند
ابر را پاره خواهم کرد
من گره خواهم زد چشمان را با خورشید، دل ها را با عشق سایه ها را با آب شاخه ها را با باد
و به هم خواهم پیوست خواب کودک را با زمزمه زنجره ها
بادبادکها به هوا خواهم برد
گلدان ها آب خواهم داد
خواهم آمد پیش اسبان ‚ گاوان ‚ علف سبز نوازش خواهم ریخت
مادیانی تشنه سطل شبنم را خواهم آورد
خر فرتوتی در راه؛ من مگس هایش را خواهم زد
خواهم آمد سر هر دیواری میخکی خواهم کاشت
پای هر پنجرهای شعری خواهم خواند
هر کلاغی را کاجی خواهم داد
مار را خواهم گفت: چه شکوهی دارد غوک!
آشتی خواهم داد
آشنا خواهم کرد
راه خواهم رفت
نور خواهم خورد
دوست خواهم داشت
ادامه مطلب
گوسفند را بیشتر دوست دارم
یا ببر؟
ببر نشانه غرور
و گوسفند نشانه عشق است
زمانی ببر را ترجیح می دادم
اما حالا ...
یا رب
یا رب
یا رب
شبیه چیه؟
مثل اینکه بگیم
مامان
مامانی
مامان
منتها یه مامان خیلی مهربون تر از مادر
این اوج تناقضه
این مشکل وقتی رخ می ده که آدم هر دوتا نیمکره مغزش فعال باشه
مسجد اقصاست دلم ، جنت مأواست دلم
حور شده ، نور شده ، جمله آثارم از او
قسمت گل خنده بود ، گريه ندارد چه كند ؟
سوسن و گل مي شكند در دل هشيارم از او
خانه شادي است دلم ، غصه ندارم چه كنم ؟
هر چه به عالم ترشي ، دورم و بيزارم از او
قدر نعمت نگاه ندارد مگر شخص سپاسگزار ، ارزش سپاس را در نیابد مگر دانا
الهی آسودگی جسمم را سپاس - هماهنگی و اعتدالم را سپاس .
الهی شادی درونم را سپاس - شادی و سرورم را سپاس.
الهی اینهمه نشاطم و سرزندگی ام را سپاس – سلامتی ام را سپاس.
الهی تندرستی ام را سپاس – انرژی فراوانم را سپاس.
الهی انسان بودنم را سپاس – آگاهی روز افزونم را سپاس.
الهی نیت پاكم را سپاس - روشنی ذهنم را سپاس.
الهی گذشت و بخششم را سپاس - صمیمیت و عشقم را سپاس .
الهی بارش فراوانم را سپاس – امیدواری به خدای مهربانم را سپاس.
الهی رضایت درونم را سپاس - اینهمه شایستگی ام را سپاس.
الهی رزق و روزی ام را سپاس - توانگری الهی را سپاس .
الهی فرزندان صالح و سالمم را سپاس - دوستان خوبم را سپاس.
الهی تحول امروزم را سپاس - میل به تحولم را سپاس .
الهی این شوق درونی را سپاس - تولد جدیدم را سپاس.
الهی توفیق سپاسگذاری خدای عاشقان را سپاس.
امروزه اداره عالی همه امورم را به اراده قدرتمند الهی می سپارم.
امروز گشایش و آسانی همه امورم را، به لطف بی پایان الهی می سپارم
اینم یه تصویر آن لاین از یکی از من ها
ببخشید یعنی دریاها![]()

به قول ابي توي فيلم كلاهي براي باران:
ما سرامونو خورديم
كسي نگران دل ما نباشه.
دیگه انقد برای من کامنت نذارن
بابا اعصابم خورد شد!
اصلا توی اون وبلاگم نمیشه نظر گذاشت.
من صد تا وبلاگ دارم هرجا هم آپ کردم این شیرین یه نظر گذاشت![]()
دلم می خواد امشب فروغ بخونم
و در کلمات اون غرق بشم:
همه هستی من ایه تاریکیست
که ترا در خود تکرار کنان
به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد
من در این ایه ترا آه کشیدم آه
من در این ایه ترا
به درخت و آب و آتش پیوند زدم
زندگی شاید
یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد
زندگی شاید
ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد
زندگی شاید طفلی است که از مدرسه بر میگردد
زندگی شاید افروختن سیگاری باشد در فاصله رخوتنک دو همآغوشی
یا عبور گیج رهگذری باشد
که کلاه از سر بر میدارد
و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید صبح بخیر
زندگی شاید آن لحظه مسدودیست
که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد
و در این حسی است
که من آن را با ادرک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت
در اتاقی که به اندازه یک تنهاییست
دل من
که به اندازه یک عشقست
به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد
به زوال زیبای گلها در گلدان
به نهالی که تو در باغچه خانه مان کاشته ای
و به آواز قناری ها
که به اندازه یک پنجره می خوانند
آه ...
سهم من اینست
سهم من اینست
سهم من
آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد
سهم من پایین رفتن از یک پله متروکست
و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید
دستهایت را دوست میدارم
دستهایم را در باغچه می کارم
سبز خواهم شد می دانم می دانم می دانم
و پرستو ها در گودی انگشتان جوهریم
تخم خواهند گذاشت
گوشواری به دو گوشم می آویزم
از دو گیلاس سرخ همزاد
و به ناخن هایم برگ گل کوکب می چسبانم
کوچه ای هست که در آنجا
پسرانی که به من عاشق بودند هنوز
با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر
به تبسم معصوم دخترکی می اندیشند که یک شب او را باد با خود برد
کوچه ای هست که قلب من آن را
از محله های کودکیم دزدیده ست
سفر حجمی در خط زمان
و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن
حجمی از تصویری آگاه
که ز مهمانی یک اینه بر میگردد
و بدینسانست
که کسی می میرد
و کسی می ماند
هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می ریزد مرواریدی صید نخواهد کرد
من
پری کوچک غمگینی را
می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین
می نوازد آرام آرام
پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد
در زندگی انسان ها، عشق نزديکترين پديده به مديتيشن است. آن لحظه که شما به عشقی دچار می شويد، واقعاً چه چيزی رخ می دهد؟ چه چيزی بين آن دو نفر که عاشق يکديگر شده اند، روی می دهد؟ آنها بخاطر ديگری خود را وا می گذارند. دورنگی ها و
نقاب های خويش را کنار می زنند. اراده می کنند که باهم باشند، يک روح در دو بدن. اين نهايت عشق است.
و اين همان لحظه زيبايی است که به مديتيشن (آرامش،تفکر، مراقبه) بدل می گردد. هيچ کس تاکنون درباب آن، اينگونه سخن نگفته است. در واقع آنها معتقد بودند که تضادی بين اين دو مفهوم وجود دارد: عشق ضد مديتيشن است و مردمی که گرفتار عشق
می گردند، هرگز نمی توانند اشخاصی معنوی و آرام (مديتيتور) باشند.
اشخاص مشابه ديگری، به اين دليل مجرد می مانند، که عشق را امری غيرروحانی و پست تلقی می کنند. اما از نظر من، اين مفاهيم کاملاً از هم متفاوتند. عشق، شما را ياری
می رساند تا به آرامش دست يابيد که اين خود بخشی از مدتيشن (مراقبه) است. عشق، شما را شادمان می کند، که اين هم بخشی از مديتيشن است. عشق به شما، حداقل برای چند لحظه سکوت و خاموشی را اعطاء می کند، که اين نيز جزئی ضروری از مديتيشن است و نهايتاً اگر عشق سبب شود که به ارضاء جنسی برسيد، که به اصل مديتيشن
پی خواهيد برد.
از نظر من، عشق تجربه ای بنيادی است که شما را به اشخاصی معنوی و آرام (مديتيتور) بدل می سازد.
اديان کهن، عشق را بازداشته اند و اين امر تنها به يک دليل مشخص صورت گرفته است. که اگر مردم بتوانند، عشق خود را بدل به مديتيشن کنند، ديگر نيازی به کشيشان،کليساها
و کنيسه ها نيست و مردم ديگر آزاد خواهند بود. هيچ نيازی به هدايت روحانی وجود نخواهد داشت و ميليون ها کشيش سراسر دنيا، اشخاصی مزاحم تلقی خواهند گشت. پس طبيعی است که آنها ايده های غلطی به شما بياموزند و ضد و مقابل عشق باشند و حتی تصوراتی درباره مديتيشن (مراقبه) را ارائه کنند، چرا که شما هيچ تجربه بنيادی از آن نداريد.
عشق و محبت درست شبيه استخر شنايی است که شما گام به گام در عمق بيشتری از آن فرو می رويد. کف استخر به دو قسمت تقسيم می شود، بخشی برای آنان که نمی توانند شنا کنند و آب تا گردنشان می آيد و بخشی ديگر برای آنان که قادر به شنا کردن هستند.
اما کسانی که می خواهند شنا بياموزند، بايد به قسمت اول بروند که اين امر برای شناگران ضرورتی ندارد. وقتی شناکردن را آموختيد، جرئت بيشتری خواهيد يافت و به بخش عميقتر آب وارد می شويد. برای شناگر مسئله اين نيست که عمق آب چقدر است، او هميشه در سطح شنا خواهد کرد. آب ممکن است صدپا، پانصدپا و يا پنج مايل عمق داشته باشد، تفاوتی برای شناگر ندارد. اما اين اختلاف، برای غيرشناگران بسيار مهم است و ورای پنج پا، هرچيزی ديگر وحشتناک و مرگ آفرين است. اما استخر شنا
ــ بخش کم عمق، بخش عميق ــ يک ماهيت دارد و تا هنگامی که شنا بياموزيد، آن خط مرزی، معنی دارد.
از نظر من عشق و مديتيشن درست شبيه استخر است. عشق، بخش کم عمق آن است که آنان که مديتيشن (مراقبه کردن) نمی دانند، استفاده می کنند. اما آنجا دقيقاً فضايی است که شما مديتيشن را می آموزيد. و آن بخش، در همان استخر است، همان آب را دارد و از جنس همان پديده است. شما نمی توانيد به بخش عميق تر برويد، چراکه از وارد شدن به آن هراس داريد. بخش کم عمق محکوم شده است و به شما گفته شده که تنها بايد در قسمت عميق شيرجه بزنيد، اما بی آنکه شناکردن را پيش از آن، آموخته باشيد.
شما زندگی خود را با آن محکوميت، آشفته کرديد و زندگی فکری خويش را هم بخاطر آن استراتژی مطلق مستأصل کرده ايد: چراکه شما شنا کردن نمی دانيد، پس نمی توانيد بی درنگ وارد حوزه ی عميق شويد.
شما در عشق کمی از آن را می چشيد، چرا که عشق نيز در همان ميدان انرژی حضور دارد و می توانيد بدين طريق وارد حوزه ی عميق تر گرديد.
واقعاً چه چيزی رخ می دهد، وقتی يک جفت به قلمرو ارضاء جنسی وارد می شوند؟ هر نکته ای بايد در آن بايد مورد توجه قرار گيرد. زمان می ايستد. برای لحظه ای،
آونگ های ساعت ديگر تکان نمی خورند و اين تنها لحظه ای است که به نظر جاودانه می ماند. در آن لحظه، آن جفت ديگر دو نفر نيستند بلکه در درون هم ذوب می شوند. هيچ فکری نيز در ذهن نخواهد گذشت، تماماً خالی و خاموش است. و اين ها همه مسائلی است که به مديتيشن مربوطند.
وقتی مزه آن را می چشيد، به چنان شگفتی دست می يابيد که وابسته به آن شخص ديگر نيست. چيزی در وجودتان رخ می دهد، و امری نيز در وجود فرد ديگر روی می دهد، که آن نيز وابسته به شما نيست. اگر شما بتوانيد، آرام بنشينيد و انديشه هايتان را تماشا کنيد، ناگهان مشاهده خواهيد کرد که زمان بار ديگر می ايستد. و آنجاست که می فهميد، اين در دستان شماست، نه در دستان بيولوژی تان. قادريد اين زمان را تا آنجا که می خواهيد، بسط دهيد و آن دم، هنگامی است که به کليد اسرار، پی خواهيد برد.
آن کليد اينست: فکری نيست، نفسی نيست، زمانی نيست، فقط وجود داشته باشد.
به همين دليل است که من هرگز در برابر عشق نايستادم و به همين دليل است که مرا همواره محکوم می کنند، چرا که من ريشه کسب و کار اديان را قطع کرده ام.
کار و بار آنها وابسته به محکوميت عشق و ستايش مديتيشن(مراقبه) است. آنها می دانند که شما نمی توانيد به مديتيشن دست يابيد، چراکه عشق گناه شناخته شده و محکوم شده است. شما هرگز، تجربه ارضاء را نخواهيد چشيد، پس مديتيشن تنها يک فلسفه باقی خواهد ماند، و زندگی تان نيز بدون عشق، تلخ و خشمناک خواهد بود و آماده است تا به هر بهانه ای، متلاشی گردد. چراکه انرژی شما کجا بايد برود؟
می توانست بدل به صلح، سکوت، لذت و سعادت شود. اما شما اجازه نداديد، اين تبلور رخ دهد. آن انرژی سرکوفته، بدل به زهر می گردد. به همين دليل است که بسياری تندمزاج، خشمگين، نگران و عصبی هستند. علت ساده اش اينست که آنها منبع طبيعی آرامش را از دست داده اند.
هيچ حيوانی تندمزاج، خشمگين و عصبی نيست، چرا که آنها زبان کشيشان را نمی فهمند.
آنها هرگز نشنيده اند که تجرد، معنويت است و البته آنها به مديتيشن نيز دست نيافته اند، اما بسيار بهتر از انسان هايی هستند که قادرند به قله های مديتيشن برسند اما تجربه ساده ارگاسم را از دست داده اند.
اينها فقط نشانه هايی از امکان ها و پتانسيل های شمايند. و بسيار ساده تر است که با امری طبيعی شروع کنيد و بعد سعی کنيد به چيزی ماوراطبيعی برسيد که ورای حدود دنيای طبيعت است.
هنگامی که به سکوت، خاموشی، موقعيت بی زمانی و آرامش ذهنی واقف باشيد، لذت ارضاء را خواهيد چشيد که ربطی به سکس ندارد، و تماماً خلوص و پاکی است.
فردی که به اين خلوص و پاکی دست می يابد، ديگر نيازی به سکس نخواهد داشت و به مشکل روانی نيز دچار نخواهد گشت و هيچ ممنوعيتی هم درکار نخواهد بود. او می تواند از سکس لذت ببرد و می تواند چنين لذتی را برای فرد مقابل نيز فراهم آورد، چراکه ارگاسم او فوراً بدل به مراقبه و مديتيشن می گردد.
ارضاء جنسی به راهی منجر می شود که ارضاء و ارگاسم تفکری (مدتيشن) ــ پديده ای عظميم تر ــ را به همراه خواهد داشت. بعد از اين، فرد می تواند به سکس بپردازد و ضرری نيز برايش ندارد، اما نيازی نيز به آن ندارد و در عين حال هيچ ممنوعيتی هم بر آن وجود ندارد.
ارضاء فکری تمام انرژی شما را جذب خواهد نمود و شما ديگر انرژی نخواهيد داشت. در حقيقت تمام انرژی شما، انرژی جنسی است و يک انفجار بزرگ لذت می تواند تمام آنرا جذب کند. از اينرو شما ديگر نيازی نداريد که به شخصی منحرف بدل گرديد يا همچنان مجرد باقی بمانيد.
حتی اگر بخواهيد بازی های قديمی خود را تکرار کنيد، بسيار خوب است. در واقع شايد اين بخشی از زندگی هر فرد روشنی باشد، که گاهی به مقاربت بپردازد. و از همين روست که نگاه افراد به سکس متفاوت خواهد گشت.
بدون آن، تغيير بسيار مشکل است. آنها می توانند ببينند که يک فرد معنوی نيز می تواند از سکس لذت ببرد. و اين امر خود، پلی را بين افراد معنوی و روشن انديش با کسان عادی برقرار می سازد: هر دو يک امر، را تجربه می کنند.
عشق، نوعی مديتيشن است و مديتيشن نيز نوع ماورا طبيعی عشق است.
منبع:
Osho, The Last Testament, Vol. 2, Number 21
نبض تشنه زمين است
ارادت دستان من
و نگاهي كه دريا ميسازد
هميشه ميرويد
بر يخبندان نگاهي سرد
تصیویر ژرف هابل: تصویری که هابل بر یک نقطه بسیار دور زوم می کنه و در اون نقطه میلیونها کهکشان وجود داره.
تصویر ژرف هابلا ز یک نقطه در فضا
خارق العاده: کهکشان ها تولید مثل می کنند پیر می شوند. آیا کهکشان ها زنده اند؟
قبلا درباره
در همين وبلاگ پستي گذاشته بودم و حالا مواجه شدم با ادامه داستان.
نجمه اين اواخر با سي دي راز آشنا شده بود و به شدت شروع كرده بود به مثبتانديشي در زمينه عشقش.
من ميدانم كه انسان به هرچه بخواهد ميتواند دست پيدا كند. حتي عشق گريزپايي كه ممكن است تا مدتها به تو هيچ اهميت ندهد. البته راههايي دارد اما به قول حافظ گرانقدر، خون خوري گر طلب روزي ننهاده كني. بايد ديد انسان تا چه اندازه طاقت خونخوردن دارد و آيا اصلا ارزشش را دارد؟
قدر مسلم عشق سازنده است اما گاهي كه از حالت عشق خارج و به وابستگي شديد ميانجامد ضربات شديدي بر روح و روان فرد وارد ميكند. تنها وقتي انسان براي خودش ارزش قايل باشد و خود را دوست بدارد در مقابل اين ضربات حساس است چرا كه اگر عاشقي يعني دوست داشتن همه موجودات، پس خود فرد هم قابليت عشق ورزيدن را دارد چرا كه جزيي از همه موجودات است پس بايد به خودش هم عشق بورزد. وقتي من براي محبوبم عميقترين عشقها را ميگذارم خودم هم مستحق چنين نيكويي هستم. پس چرا بايد خويشتن مكرم انساني خود را پايمال جفا كنم؟
وقتي كسي تعهدي براي روح و روان من ندارد من هم تا جايي كه بتوانم به او نيكي خواهم كرد نه جايي كه نابود شوم. البته مردن در راه عشق چيزي ديگريست و آزار دادن خويشتن به دست كسي به نام معشوق چيز ديگري. اين اصل مسلم قابل فراموشي نيست كه تنها كسي ميتواند عميقا عشق بورزد و وجود كسي ديگر را پاس بدارد كه به منزلت وجود خويش پي برده باشد و خود را پاس داشته باشد چرا كه نزديكترين و مهمترين فرد زندگي انسان خودش است و اگر انسان نتواند به خودش عشق بورزد هرگونه ادعايي در مورد عشق ورزيدن به ديگران خواب و خيالي بيش نيست.
نجمه با عشق دهسالهاش به فردي كه حتي با او حرف نميزند مراتب كمالي براي خودش دستو پا كرده. شايد چون عشق ورزيده و وابسته نشده است.
ستاره ادامه داستان نجمه را چنين برايم تعريف كرد كه روزي به او زنگ زدند كه آيا حاضر است براي كنترل كيفيت كارخانهاي در اصفهان داوطلب شود؟ و او هم قبول ميكند اما وقتي نام كارخانه را ميشنود بر جاي خودش ميخكوب ميشود. بله همان كارخانهاي كه محبوبش در آن مسئول بخش كيفيت است!!!
تا مدتها در فاز چنين اتفاقي ميماند كه البته زياد بعيد نيست. وقتي شما به كسي ميانديشيد همه هستي به شما چشمك ميزند و گاهي هم سر به سر شما ميگذارد.
به هر حال نجمه كه يادتان است يك بار رفته به اصفهان و نزديك در كارخانه ايستاده تا آقاي ر را ببيند حالا در صدر هيئتي بلند پايه به كارخانه ميرود تا از كار آقاي ر بازديد كند!
اين چنين است اگر خدا بخواهد كسي را عزيز كند. روز بعد در خوابگاه اصفهان به قول ستاره نجمه به تخت چسبيده بود كه نميدانم چه اصطلاحي است يعني تا صبح خواب نرفته. همكلاسي ديگر آنها هم در اين سفر با آنها همراه بوده كه نجمه مجبورش كرده مانتو كهنهاش را بپوشد و خودش به بازار رفته و سرتا پا نو نوار كرده.
روز بعد به كارخانه ميروند. اول رييس كارخانه از آنها استقبال ميكند و بعد در اتاق را باز ميكند و ميگويد - آقاي ر گروه كنترل كيفيت.
و آقاي ر تا چشمش به نجه ميافتد براي چند لحظه لال ميشود.
و بعد دوباره شروع به احوالپرسي ميكند. همكلاسي ديگر آنها كه از قضيه بيخبر است ميگويد كه قيافه آقاي رآشناست و او آنقدر گيج شده بوده كه ميگويد نه و دخترك خودش يادش ميايد كه آقاي ر قبلا همكلاسشان بودهاند.
در اين لحظه نجمه رييس ميشود و آقاي "ر" فراري مجبور ميشود به تك تك سوالات پاسخ دهد كه الته نجمه ميگويد نميگذاشته چشمش به چشم او بيفتد.
آه چه قدر عشق گاهي اوقات جانكاه ميشود و چه قدر معشوقها سنگدل. انگار قرار است تا ابدالدهر در اين دنيا بماند كه آنقدر دخترك را چزانده در صورتي كه ميتوانسته با رفتاري اصولي او را متقاعد كند.
هرچه قدر ياد يگيرم گفتگو كنيم به رفتار متمدنانه نزديكتريم و سكوت يعني نزديك شدن به غرايز ابتداي تارخ. جايي كه مردها به غار خود پناه ميبردند و حرف نميزدند.
اين رفتار غريزي به همراه رفتارهاي غريزي زنان همه و همه نشانه فاصله ما تا مقام تكامل ماست كه رفتارهايمان خودآگاهانه و بيواهمه ميشود.
از صميم قلب آرزو ميكنم دل آقاي "ر نرم شود و عشق الهي در آن زنده شود بتواند نجمه را خوشبخت كند و اگر نه نجمه را به چيزي كه لايقش است برساند.
عشق و عبادت دو چهره يك انرژي واحدند. عشق زميني است و عبادت غيرزميني اما تجربه هردو يكي است. عشق داراي محدوديت است. محدوده آن از شخصي به شخصي ديگر است. عبادت نامحدود است. خطاب آن از شخص به هستي است. و فقط در آغاز خطاب عبادت از شخص به هستي است. زيرا وقتي تو با هستي ارتباط داري شخصيت تو محو ميشود. چون قطره اي ميشوي كه به دريا پيوسته است. ديگر نميتواني يك قطره باقي بماني. ناگزيري از محدوديتها فراتر روي و به دريا تبديل شوي. چيزي را از دست نميدهي. همه چيز را به دست ميآوري اما هويت كهنهات از بين ميرود.
اما مشكل اينجاست كه فقط عده اندكي از مردم ميدانند كه عشق چيست. در مورود عبادت چه ميتوان گفت؟ عدهاي بسيار اندك از مردم طعم عشق را چشيدهاند زيرا قبل از آنكه بتواني طعم عشق را بچشي پيششرطهاي بسياري را بايد تحقق بخشي. اگر ذهن تو سرشار از نگرشهاي ذهن ضد عشق باشد غيرممكن است عشقي وجود داشته باشد. عشق نميتواند كنار حسادت، مالپرستي، خود، نفرت يا خشم وجود داشته باشد. اينها همگي پديدههايي ضد عشق هستند كه كوچكترين امكان عشق را از بين ميبرند.
مردم به كليسا ميروند اما عبادتشان دروغين است. عبادت نهايت شكوفايي عشق است. رايحه دلنواز عشق است. كسي كه عشق را ژرف و كامل شناخته؛ كسي كه موفق شده "خود"، حسادت، مالپرستي و تمام چيزهاي مهمل را دور اندازد به شكلي طبيعي به سوي عبادت گام برخواهد داشت. اگر عشق ورزيدن به يك شخص تااين حد زيباست عشق ورزيدن به كل هستي چهقدر زيباتر خواهد بود؟ و اين همان عبادت است.
عشق پرندهاي آزاد است.
مراقبههاي اوشو
چيزهاي كوچك ذهن انسان را در گير ميكند. چيزهاي بسيار كوچك و انسان متوجه نميشود درگيري ذهنش با اين مسايل از كجا آب ميخورد. اينكه من هر سال نگران برنامهام هستم و برنامهام خراب ميشود ريشه در چيزهايي در ذهن من دارد؟
امسال با كلي تجهيزات دعايي و غيره به سر جلسه تقيسمبندي ساعات مدارس رفتيم. و در نهايت موفق شدم دو مدرسهاي كه دلم ميخواست بگيرم. 17 ساعت مدرسه دهشتاد و 7 ساعت مدرسه پوريان
البته بايد 12 ساعت ابتدا رو همه انتخاب ميكرديم و 12 ساعت دوم هرجا جور شد.
كريمي همكارم از من خواست تا ساعتهاي مدرسه دهشتاد كه 11 ساعت بود كم كنم تا او بتواند هر 12 ساعت پوريان را بگيرد. اما من قبول نكردم. به نظر ميرسيد هر دوي ما مشتاق پوريان بوديم چرا كه همه جو و هم بچهها و هم كادر دفتري خوبي داشت.
اما هرگز گول اين ظواهر را نخوريد.
گاهي جايي كه خوب در رفته بسيار بد و جايي كه بد در رفته بسيار خوب است.
كريمي امتيازش از من بيشتر بود. انتخابش را كرد و مدرسه پوريان خالي ماند. من هم بلاجبار 17 ساعت يك مدرسه و 7 ساعت مدرسه ديگر را گرفتم.
خدا نكند كه مديري يا معاوني بيدليل با شما چپ بيفتد. دقت كنيد عرض ميكنم بيدليل.
بيدليل يعني شما هيچ نوع سابقهاي در آن مدرسه نداريد اما شما را نميخواهند. چرا؟ چون نيروهاي سوگلي قبلي وجود دارند. و البته اثبات قابليت شما كه از شهر ديگري منتقل شدهاي زمان ميبرد وگرنه من معقدم در هرصورت شايستگي پيروز است. به شزط اينكه عوامل فرسايشي روح و روان شما فرسوده نكرده باشد.
چرا اينها را ميگويم؟
تا فكر نكنيد خيلي خوشم كه معلمم. تا فكر نكنيد سه ماه تعطيلي تابستان حراممان است. چون از بس در وبلاگم زيبا نگاري كردهام شما ما را فارغ از هر مشكلي تصور كرده ايد.
يك روز از مدرسه پارسالي كه كادر دفتري در پذيرفتن من مشكل داشتند البته يكي از معاونان اينگونه بود زنگ زدند كه بيا و برگهات را صحيح كن؟
كدام برگه؟ آن مدرسه كه اصلا تجديدي نداشت. و چرا به من نگفته بودند سوال در آورم؟ لحن دفتردار توام با حس گناه بود. البته در دلم گفتم يا امام زمان كه دوباره چه آشي برايم پختهاند اما بيخيال روز بعد راه افتادم و رفتم مدرسه.
آن كلاسها درس اصليشان درس من نبود كه بخواهند سوال سراسري در بياورند. اما با خوشخيالي ذاتيام فرض كردم كه لابد شده.
ديدم دفتردار در دادن برگه دست دست ميكند. اين درحالي بود كه معاون ديگر آن مدرسه مرا كه ديد نگاهي عجيب كرد كه بعدا مفهوم نگاهش را فهميدم. انگار تعجب كرده بود از عكسالعمل من. البته من هنوز از ماجرا خبر نداشتم.
وقتي برگه را داد ديدم سوال طرح شده برگه صحيح شده و فقط از من ميخواهند ليست را امضا كنم.
راستش از كوره در رفتم. دفتر دار باز هم داستان ديگري سر هم كرد. گفت كه آقاي ميام سوال در آوردهاند و تو تصحيح كن. اما در نهايت برگه تصحيح شده را گذاشت كف دست من.من اصلا تصور نميكردم آن دانشآموز افتاده باشد و در واقع در جمع نمرات اشتباه كرده بودم و دانش آموز بيچاره شده بود نه و هفتاد و پنج و اما معلوم نيست از ترس چه جرات نكرده بود اعتراض كند.
- ببينيد خانم. هركس سوال درآورده و صحيح هم كرده بيايد ليست را امضا كند. شما كمي احترام براي معلمتان قايل نيستيد.
اينكه كادر دفتري از معلم ديگري چنين چيزي را بخواهند مسئلهاي هست و اينكه معلمي به خودش اجازه دهد و كار معلم ديگري را بدون اجازه انجام دهد چيز ديگري. گاهي لازم است در كارمان خودمان به هم احترام بگذاريم.
اينكه معلم ديگري سوال در آورد و برگه را تصحيح كند نهايت خوشبختي است اما گاهي توجه به انگيزهها و مسايل قبلي ميتواند مسئله را حاد كند.
ديده ايد دندانپزشكها كار نيمه ديگري را تمام نميكنند؟ اين نوعي احترام حرفهاي است.
دفتردار از من خواست پيش مدير بروم. مدير نميدانم در جريان بود يا نبود كه همان معاون برگشت به من گفت:
- آهان من اشتباه كردم. من اشتباهي به آقاي ميام زنگ زدم.
در نظر بگيريد شما يك سال تمام معلم مدرسهاي باشيد وبعد به جاي شما اشتباهي به آقاي ميام زنگ زده باشند.
- آقاي ميام نميدانستند اين برگه و كلاس مال ايشان نيست؟
مدير گفت: - تقصير آقاي ميام چيست من از ايشان خواستم.
معاون بازهم تاكيد كرد كه او اشتباه كرده.
با توجه به اشتباه قبلياي كه در اول سال تحصيلي مرتكب شده بود و زنگ زده بود اداره و از من گلايه كرده بود بدون اينكه حتي يك كلمه به من بگويد ديگر نبخشيدمش.
البته كه بعضي رفتارها احترام به شان انساني بقيه است. منعكس كردن انتقاد در وهله اول و شنيدن حرفهاي او حق مسلم يك معلم كه نه يك انسان است. اما بيخبر گزارش دادن نوعي دشمني محسوب ميشود.
- ميدانيد آقاي ميام سالهاي سال معلم ما بودهاند و من از ايشان خواستم برگه را تصحيح كنند.
- بسيار خوب از آقاي ميام بخواهيد بيايند ليست را امضا كنند.
همين خانم مدير كه ابتداي سال از من با خواهش خواست به خاطر برنامه معلمي ديگر برنامهام را خراب كنم و يكسال تمام سختي بكشم برگشت و گفت: امضا نكن. نميخواد امضا كني.
- من هم در حالي كه خارج ميشدم گفتم:
- كمي براي يك معلم احترام قايل باشيد بد نيست.
مدير در حالي كه عصباني بود معلوم بود كه به خيال خودش براي معلمها احترام زيادي قايل است.
معاون داشت ميگفت:
- من اشتباه كردم. كه مدير گفت:
- - نميخواد خانوم. امضا نكنه.
در واقع يك سال تمام بي توجهي و بدرفتاري معاون را تحمل كردم. معاوني كه با خشونت تمام با بچهها رفتار ميكرد. باور كنيد از گل نازكتر به او نگفتم. اينجا بود كه به اين نتيجه رسيدم گاهي تحمل زياد از تو در نظر ديگران بازيچهاي ميسازد كه بخواهند سر به سرت بگذارند يا خوردت كنند ضايعت كنند يا.
از مدرسه خارج شدم. ديگر اجازه ندادم زنگ بزنند اداره و برايم پاپوش درست كنند. خودم زنگ زدم به سرگروه و با توجه به خبرهايي كه از برخورد داشت جريان را برايش گفتم.
ميدانيد چه چيز براي انسان سخت است؟
اينكه وارد مدرسه شويد وبچهها مثل پروانه دورتان بگردند اما از اداره تماس بگيرند و دائم از شما ايراد بگيرند.
قدر مسلم سياستهاي رفتاري من كه خوشبرخوردي و تحمل بچههاي با سياستها سختگيرانه و خشونتبار بعضي از مدارس دقت كنيد بعضي از مدارس سازگاري ندارد. آنها از يك معلم درس پايه نظير من انتظار هيبت، خشونت، سختگيري و رعب افكندن دردل بچه مردم را دارند نه رفتار به شدت محبت آميز.
من به خاطر مطالعات روانشناسيام بيشتر در پي ايجاد انگيزه هستم در بچهها.
القصه سرگروه نزد مسئول گروه آموزشي كه ايشان اغلب انتقادها را به گوش ما ميرساندند بودند و گفتند:
- خانوم شما بيايد يه كاري در حق ما بكنيد.
بفرماييد؟
- مشكل ما به دست تو باز ميشه. و از من خواستند هفت ساعت پوريان را بدهم و هفت ساعت دبيرستان شاني را بگيرم كه نرديك خانه ماست. ما الان داشتيم به تو فكر ميكرديم كه خودت زنگ زدي.
- چرا؟
- چون يكي از معلمان با بچه كوچك نميتواند آن راه دور را طي كند و براي من گريه كرده
- باشه بهتون خبر ميدم.
با دونفر مشورت كردم و هردو گفتند حالا قبول كن و من قبول كردم. علارغم دشواريهاي كه برايم داشت و رفتن از اين مدرسه به آن مدرسه جدا دشوار بود.
زنگ زدم به مديرجديد تا برنامه بدهم كه گفت چهار ساعت آن حذف شده. يعني يكي از كلاس ها تشكيل نمي شود.حالا برنامه بيست و چهار ساعتي من ناقص ميشد.
چند روز از مسئله دادن كلاس به سرگروه گذشته بود. به هر حال من كسي نيستم چيزي كه بخشيدهام پس بگيرم.
چيزي به سرگروه نگفتم. اما از روز پانزده شهريور تا كنون دچار استرس شدم. چند بار به سرگروه زنگ زدم كه البته دلداري ميداد كه نگران نباشم اما براي من سخت بود احساس مازاد بودن كنم. علارغم اينكه از نظر امتيازي در وسط دبيران بودم.
دلم خوش بود هفده ساعتم در سه روز بسته شده.
يك بار رفتم اداره و با مسئول گروه آموزش حرف زدم اما با توجه به حضور كمرنگ سرگروه به اين نتيجه رسيدم كه بايد صبر كنم.
اوه خيلي سخت بود.
تا اينكه يك روز صبح مدير مدرسه شاني زنگ زد تا برنامه سه ساعتهام را در مدرسه ببندد. لحن صدايش خوب بود اما در اعماق وجودش حس بدي به من ميداد. در نظر بگيريد ميخواست سه ساعت كلاس را در دو روز ببندد. كه من دو روز بروم آن مدرسه و با توجه به چهار ساعت با قي مانده نميدانستم برنامه بعدي ام چه بود.
استرس كلي اين بود كه برنامه در چهار روز بسته نشود. يعني چهار روز شش ساعته. مثلا به خاطر دو ساعت مجبور شوم راه دراز تا مدرسه را طي كنم.
ترس بيخودي است شايد هم براي من اما به هر حال با دشواري همراه است. خصوصا وقتي حس كني برنامه معلمان ديگر كه به ظاهر شرايط دشوار تري از تو دارند در چهار روز بسته ميشود و تو از همه جهت هم برنامه كلي هم مدرسه و هم برنامه جزيي بايد تاوان آزاد بودنت را پس بدهي.
به سرگروه زنگ زدم كه گفت مدير مدرسه شاني حاضر نشده چهار ساعت ديگر با به تو بدهد
و يه اعصابخوردي ديگر برايم درست شد. يك مدرسه دور از شهر با حداقل امكانات هم براي ما ناز ميكند. فهميدم چرا مدير خواسته براي من برنامه ببندد. چون سرگروه گفته بود خودش معلم پيدا كند و او خواسته بود از من قول بگيرد. اما سرگروه ما همه حرفها را منقل ميكند و اجازه نميدهد مدير پشت سر چيزي بگويد و در مقابل رفتار ديگري بكند. سرگروه در حمايت از من گفت:
گفتهام بروند خودشان معلم پيدا كنند و به تو برنامه شش ساعت آزمايشگاه دادهام.
البته حمايت سرگروه خيلي خوب است اما كاري نميشود با دل زخمي ناشي از نميدانم چه كرد.
البته توسط معلم ديگري در آن مدرسه براي من مسائلي ايجاد شده بود. اول به مدير زنگ زدم كه كلي گوشي را نگه داشت.
چون نميخواست با من مواجه شود اما من چيزي نگفتم. و فقط گفتم برنامه ام ديگر آنجا نيست.
اما ديدم هرجا كوتاه آمدهام و حرفم را نزدهام در واقع ديگران سوئ استفاده بيشتر كرده اند.
زنگ زدم كه البته مواجه شدم با رفتار و كلام بسيار سرد مدير.
اما راحت شدم كه حرفم را زدهام!!!!
تو جه بفرماييد تازه داشت خيالم راحت ميشد كه برنامهام درست شده گرچه من كلاس را به آزمايشگاه ترجيح ميدهم كه معاون مدرسه دهشتاد امروز زنگ زد:
- هاه خانوم. چهار ساعت شما در مدرسه ما حذف شده. يعني دوم رياضي و به ما گفتهاند ساعت خانم كريمي را بدهيم به شما. و نميدانم چرا هواي شما را داشتهاند مگر امتياز كريمي بيشتر نيست؟ حالا برنامه شما تغيير كرده و من مجبورم 17 ساعت شما را در چهار روز ببندم.
ميدانيد ديگر اعصابي برايم نمانده بود
- نه تو رو خدا خانوم عباسي. شما كه نميدونيد من چقدر سختي كشيدم.
بعد از كمي كل كل متوجه شدم كه اصلا با توجه به برنامه هفده ساعتي كلاس چهار ساعتي ندارم كه بخواهد حذف شود. و اين كلاس كريمي هست كه حذف شده. آيا معاون ميخواهد ساعت مرا بگيرد؟
دوباره به او زنگ ميزنم. به تته پته ميافتد.
به روي خودم نميآورم فقط حالياش ميكنم كه برنامه من نبوده كه حذف شده!!!!
خيلي ناراحت شدم. مدتي طولاني روي رفتار معاون فكر كردم و بعد فهميدم چون ميخواسته برنامه را عوض كند خواسته تقصيرش را به گردن خودم بيندازد و مسئلههاي ديگر نيست.
البته مدير اين مدرسه از من زد سرگروه تعريف كرده به خاطر حس مسئوليت شناسي!
آهههههههههه
اينجا نشستم.
چارهاي نبود دعا كردم برنامه همه درست شود
برنامه اداره
سرگروه
مدرسه دهشتاد
خانم عباسي
مدرسه شاني
در نهايت هم برنامه من
| Design By : Night Melody |


