چيزهاي كوچك ذهن انسان را در گير ميكند. چيزهاي بسيار كوچك و انسان متوجه نميشود درگيري ذهنش با اين مسايل از كجا آب ميخورد. اينكه من هر سال نگران برنامهام هستم و برنامهام خراب ميشود ريشه در چيزهايي در ذهن من دارد؟
امسال با كلي تجهيزات دعايي و غيره به سر جلسه تقيسمبندي ساعات مدارس رفتيم. و در نهايت موفق شدم دو مدرسهاي كه دلم ميخواست بگيرم. 17 ساعت مدرسه دهشتاد و 7 ساعت مدرسه پوريان
البته بايد 12 ساعت ابتدا رو همه انتخاب ميكرديم و 12 ساعت دوم هرجا جور شد.
كريمي همكارم از من خواست تا ساعتهاي مدرسه دهشتاد كه 11 ساعت بود كم كنم تا او بتواند هر 12 ساعت پوريان را بگيرد. اما من قبول نكردم. به نظر ميرسيد هر دوي ما مشتاق پوريان بوديم چرا كه همه جو و هم بچهها و هم كادر دفتري خوبي داشت.
اما هرگز گول اين ظواهر را نخوريد.
گاهي جايي كه خوب در رفته بسيار بد و جايي كه بد در رفته بسيار خوب است.
كريمي امتيازش از من بيشتر بود. انتخابش را كرد و مدرسه پوريان خالي ماند. من هم بلاجبار 17 ساعت يك مدرسه و 7 ساعت مدرسه ديگر را گرفتم.
خدا نكند كه مديري يا معاوني بيدليل با شما چپ بيفتد. دقت كنيد عرض ميكنم بيدليل.
بيدليل يعني شما هيچ نوع سابقهاي در آن مدرسه نداريد اما شما را نميخواهند. چرا؟ چون نيروهاي سوگلي قبلي وجود دارند. و البته اثبات قابليت شما كه از شهر ديگري منتقل شدهاي زمان ميبرد وگرنه من معقدم در هرصورت شايستگي پيروز است. به شزط اينكه عوامل فرسايشي روح و روان شما فرسوده نكرده باشد.
چرا اينها را ميگويم؟
تا فكر نكنيد خيلي خوشم كه معلمم. تا فكر نكنيد سه ماه تعطيلي تابستان حراممان است. چون از بس در وبلاگم زيبا نگاري كردهام شما ما را فارغ از هر مشكلي تصور كرده ايد.
يك روز از مدرسه پارسالي كه كادر دفتري در پذيرفتن من مشكل داشتند البته يكي از معاونان اينگونه بود زنگ زدند كه بيا و برگهات را صحيح كن؟
كدام برگه؟ آن مدرسه كه اصلا تجديدي نداشت. و چرا به من نگفته بودند سوال در آورم؟ لحن دفتردار توام با حس گناه بود. البته در دلم گفتم يا امام زمان كه دوباره چه آشي برايم پختهاند اما بيخيال روز بعد راه افتادم و رفتم مدرسه.
آن كلاسها درس اصليشان درس من نبود كه بخواهند سوال سراسري در بياورند. اما با خوشخيالي ذاتيام فرض كردم كه لابد شده.
ديدم دفتردار در دادن برگه دست دست ميكند. اين درحالي بود كه معاون ديگر آن مدرسه مرا كه ديد نگاهي عجيب كرد كه بعدا مفهوم نگاهش را فهميدم. انگار تعجب كرده بود از عكسالعمل من. البته من هنوز از ماجرا خبر نداشتم.
وقتي برگه را داد ديدم سوال طرح شده برگه صحيح شده و فقط از من ميخواهند ليست را امضا كنم.
راستش از كوره در رفتم. دفتر دار باز هم داستان ديگري سر هم كرد. گفت كه آقاي ميام سوال در آوردهاند و تو تصحيح كن. اما در نهايت برگه تصحيح شده را گذاشت كف دست من.من اصلا تصور نميكردم آن دانشآموز افتاده باشد و در واقع در جمع نمرات اشتباه كرده بودم و دانش آموز بيچاره شده بود نه و هفتاد و پنج و اما معلوم نيست از ترس چه جرات نكرده بود اعتراض كند.
- ببينيد خانم. هركس سوال درآورده و صحيح هم كرده بيايد ليست را امضا كند. شما كمي احترام براي معلمتان قايل نيستيد.
اينكه كادر دفتري از معلم ديگري چنين چيزي را بخواهند مسئلهاي هست و اينكه معلمي به خودش اجازه دهد و كار معلم ديگري را بدون اجازه انجام دهد چيز ديگري. گاهي لازم است در كارمان خودمان به هم احترام بگذاريم.
اينكه معلم ديگري سوال در آورد و برگه را تصحيح كند نهايت خوشبختي است اما گاهي توجه به انگيزهها و مسايل قبلي ميتواند مسئله را حاد كند.
ديده ايد دندانپزشكها كار نيمه ديگري را تمام نميكنند؟ اين نوعي احترام حرفهاي است.
دفتردار از من خواست پيش مدير بروم. مدير نميدانم در جريان بود يا نبود كه همان معاون برگشت به من گفت:
- آهان من اشتباه كردم. من اشتباهي به آقاي ميام زنگ زدم.
در نظر بگيريد شما يك سال تمام معلم مدرسهاي باشيد وبعد به جاي شما اشتباهي به آقاي ميام زنگ زده باشند.
- آقاي ميام نميدانستند اين برگه و كلاس مال ايشان نيست؟
مدير گفت: - تقصير آقاي ميام چيست من از ايشان خواستم.
معاون بازهم تاكيد كرد كه او اشتباه كرده.
با توجه به اشتباه قبلياي كه در اول سال تحصيلي مرتكب شده بود و زنگ زده بود اداره و از من گلايه كرده بود بدون اينكه حتي يك كلمه به من بگويد ديگر نبخشيدمش.
البته كه بعضي رفتارها احترام به شان انساني بقيه است. منعكس كردن انتقاد در وهله اول و شنيدن حرفهاي او حق مسلم يك معلم كه نه يك انسان است. اما بيخبر گزارش دادن نوعي دشمني محسوب ميشود.
- ميدانيد آقاي ميام سالهاي سال معلم ما بودهاند و من از ايشان خواستم برگه را تصحيح كنند.
- بسيار خوب از آقاي ميام بخواهيد بيايند ليست را امضا كنند.
همين خانم مدير كه ابتداي سال از من با خواهش خواست به خاطر برنامه معلمي ديگر برنامهام را خراب كنم و يكسال تمام سختي بكشم برگشت و گفت: امضا نكن. نميخواد امضا كني.
- من هم در حالي كه خارج ميشدم گفتم:
- كمي براي يك معلم احترام قايل باشيد بد نيست.
مدير در حالي كه عصباني بود معلوم بود كه به خيال خودش براي معلمها احترام زيادي قايل است.
معاون داشت ميگفت:
- من اشتباه كردم. كه مدير گفت:
- - نميخواد خانوم. امضا نكنه.
در واقع يك سال تمام بي توجهي و بدرفتاري معاون را تحمل كردم. معاوني كه با خشونت تمام با بچهها رفتار ميكرد. باور كنيد از گل نازكتر به او نگفتم. اينجا بود كه به اين نتيجه رسيدم گاهي تحمل زياد از تو در نظر ديگران بازيچهاي ميسازد كه بخواهند سر به سرت بگذارند يا خوردت كنند ضايعت كنند يا.
از مدرسه خارج شدم. ديگر اجازه ندادم زنگ بزنند اداره و برايم پاپوش درست كنند. خودم زنگ زدم به سرگروه و با توجه به خبرهايي كه از برخورد داشت جريان را برايش گفتم.
ميدانيد چه چيز براي انسان سخت است؟
اينكه وارد مدرسه شويد وبچهها مثل پروانه دورتان بگردند اما از اداره تماس بگيرند و دائم از شما ايراد بگيرند.
قدر مسلم سياستهاي رفتاري من كه خوشبرخوردي و تحمل بچههاي با سياستها سختگيرانه و خشونتبار بعضي از مدارس دقت كنيد بعضي از مدارس سازگاري ندارد. آنها از يك معلم درس پايه نظير من انتظار هيبت، خشونت، سختگيري و رعب افكندن دردل بچه مردم را دارند نه رفتار به شدت محبت آميز.
من به خاطر مطالعات روانشناسيام بيشتر در پي ايجاد انگيزه هستم در بچهها.
القصه سرگروه نزد مسئول گروه آموزشي كه ايشان اغلب انتقادها را به گوش ما ميرساندند بودند و گفتند:
- خانوم شما بيايد يه كاري در حق ما بكنيد.
بفرماييد؟
- مشكل ما به دست تو باز ميشه. و از من خواستند هفت ساعت پوريان را بدهم و هفت ساعت دبيرستان شاني را بگيرم كه نرديك خانه ماست. ما الان داشتيم به تو فكر ميكرديم كه خودت زنگ زدي.
- چرا؟
- چون يكي از معلمان با بچه كوچك نميتواند آن راه دور را طي كند و براي من گريه كرده
- باشه بهتون خبر ميدم.
با دونفر مشورت كردم و هردو گفتند حالا قبول كن و من قبول كردم. علارغم دشواريهاي كه برايم داشت و رفتن از اين مدرسه به آن مدرسه جدا دشوار بود.
زنگ زدم به مديرجديد تا برنامه بدهم كه گفت چهار ساعت آن حذف شده. يعني يكي از كلاس ها تشكيل نمي شود.حالا برنامه بيست و چهار ساعتي من ناقص ميشد.
چند روز از مسئله دادن كلاس به سرگروه گذشته بود. به هر حال من كسي نيستم چيزي كه بخشيدهام پس بگيرم.
چيزي به سرگروه نگفتم. اما از روز پانزده شهريور تا كنون دچار استرس شدم. چند بار به سرگروه زنگ زدم كه البته دلداري ميداد كه نگران نباشم اما براي من سخت بود احساس مازاد بودن كنم. علارغم اينكه از نظر امتيازي در وسط دبيران بودم.
دلم خوش بود هفده ساعتم در سه روز بسته شده.
يك بار رفتم اداره و با مسئول گروه آموزش حرف زدم اما با توجه به حضور كمرنگ سرگروه به اين نتيجه رسيدم كه بايد صبر كنم.
اوه خيلي سخت بود.
تا اينكه يك روز صبح مدير مدرسه شاني زنگ زد تا برنامه سه ساعتهام را در مدرسه ببندد. لحن صدايش خوب بود اما در اعماق وجودش حس بدي به من ميداد. در نظر بگيريد ميخواست سه ساعت كلاس را در دو روز ببندد. كه من دو روز بروم آن مدرسه و با توجه به چهار ساعت با قي مانده نميدانستم برنامه بعدي ام چه بود.
استرس كلي اين بود كه برنامه در چهار روز بسته نشود. يعني چهار روز شش ساعته. مثلا به خاطر دو ساعت مجبور شوم راه دراز تا مدرسه را طي كنم.
ترس بيخودي است شايد هم براي من اما به هر حال با دشواري همراه است. خصوصا وقتي حس كني برنامه معلمان ديگر كه به ظاهر شرايط دشوار تري از تو دارند در چهار روز بسته ميشود و تو از همه جهت هم برنامه كلي هم مدرسه و هم برنامه جزيي بايد تاوان آزاد بودنت را پس بدهي.
به سرگروه زنگ زدم كه گفت مدير مدرسه شاني حاضر نشده چهار ساعت ديگر با به تو بدهد
و يه اعصابخوردي ديگر برايم درست شد. يك مدرسه دور از شهر با حداقل امكانات هم براي ما ناز ميكند. فهميدم چرا مدير خواسته براي من برنامه ببندد. چون سرگروه گفته بود خودش معلم پيدا كند و او خواسته بود از من قول بگيرد. اما سرگروه ما همه حرفها را منقل ميكند و اجازه نميدهد مدير پشت سر چيزي بگويد و در مقابل رفتار ديگري بكند. سرگروه در حمايت از من گفت:
گفتهام بروند خودشان معلم پيدا كنند و به تو برنامه شش ساعت آزمايشگاه دادهام.
البته حمايت سرگروه خيلي خوب است اما كاري نميشود با دل زخمي ناشي از نميدانم چه كرد.
البته توسط معلم ديگري در آن مدرسه براي من مسائلي ايجاد شده بود. اول به مدير زنگ زدم كه كلي گوشي را نگه داشت.
چون نميخواست با من مواجه شود اما من چيزي نگفتم. و فقط گفتم برنامه ام ديگر آنجا نيست.
اما ديدم هرجا كوتاه آمدهام و حرفم را نزدهام در واقع ديگران سوئ استفاده بيشتر كرده اند.
زنگ زدم كه البته مواجه شدم با رفتار و كلام بسيار سرد مدير.
اما راحت شدم كه حرفم را زدهام!!!!
تو جه بفرماييد تازه داشت خيالم راحت ميشد كه برنامهام درست شده گرچه من كلاس را به آزمايشگاه ترجيح ميدهم كه معاون مدرسه دهشتاد امروز زنگ زد:
- هاه خانوم. چهار ساعت شما در مدرسه ما حذف شده. يعني دوم رياضي و به ما گفتهاند ساعت خانم كريمي را بدهيم به شما. و نميدانم چرا هواي شما را داشتهاند مگر امتياز كريمي بيشتر نيست؟ حالا برنامه شما تغيير كرده و من مجبورم 17 ساعت شما را در چهار روز ببندم.
ميدانيد ديگر اعصابي برايم نمانده بود
- نه تو رو خدا خانوم عباسي. شما كه نميدونيد من چقدر سختي كشيدم.
بعد از كمي كل كل متوجه شدم كه اصلا با توجه به برنامه هفده ساعتي كلاس چهار ساعتي ندارم كه بخواهد حذف شود. و اين كلاس كريمي هست كه حذف شده. آيا معاون ميخواهد ساعت مرا بگيرد؟
دوباره به او زنگ ميزنم. به تته پته ميافتد.
به روي خودم نميآورم فقط حالياش ميكنم كه برنامه من نبوده كه حذف شده!!!!
خيلي ناراحت شدم. مدتي طولاني روي رفتار معاون فكر كردم و بعد فهميدم چون ميخواسته برنامه را عوض كند خواسته تقصيرش را به گردن خودم بيندازد و مسئلههاي ديگر نيست.
البته مدير اين مدرسه از من زد سرگروه تعريف كرده به خاطر حس مسئوليت شناسي!
آهههههههههه
اينجا نشستم.
چارهاي نبود دعا كردم برنامه همه درست شود
برنامه اداره
سرگروه
مدرسه دهشتاد
خانم عباسي
مدرسه شاني
در نهايت هم برنامه من