تبليغاتX
هستی


هستی

باغبان من باش

چه نرم و لطيف ميرويد

در جهان انديشه ام

تنپوش آبي آرزوهايت!

و چه بيقرارند

 در نوازش باد ،گيسوانت.

گونه هايت ژرفاي آسماني است

که بي هيچ ستاره تو را درخشيد.

و چه زلال

چشمه هايي که تو را جوشيد

و  پايدار ،زميني که از شهد لبانت نوشيد.

 

نرم و لطيف مي آيي

سبز و خرامان

و چه آهسته بر مي فرازي

رويش قامت ام را

بر جنگل سبز ديدگانت.

 

با غبان من باش!

من آن نگاه سبز ياس سپيدم.

رويشي بي دغدغه

بر سنگ بوته هاي عقيق

و گلوگاه فرياد يک غرور

بر آواز هاي مغموم حنجره ات .

بر آستان مخمل ديدگانت

مرا فرياد کن

و بر شمعداني گل هايت

مرا برويان

و باغبان من باش .

 

امیرعلی

نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 20:17 توسط بئاتريس و مهرداد| |

 

آیدین به مطلبی لینک داده است تحت عنوان حدیثی از پیامبر اسلام:

هرکس خدا را بشناسد

پروردگار خود را شناخته است.

و البته این حدیث ظاهرا مسخره شده است با این عکس.

اما حقیقت این است که زبان عربی زبان بسیار دقیقی است. گاهی کلماتی که در زبان فارسی یک معنا دارند در عربی یک معنا ندارند.

به طور مثال در قرآن کلمه قسط و عدل در کنار هم آورده شده است و ما هر دو را عدل معنا می کنیم بدون اینکه فکر کنیم این دو چه تفاوتی با هم دارند.

معنای عدل این است که هرچیزی سر جای خود باشد اما قسط را نمی دانم.

حال در این حدیث معنای خدا با پروردگار که احتمالا رب بوده است یکی گرفته شده است. آیا می دانید فرعون هرگز ادعای خدایی نکرده اما ادعای پرورگاری داشته است؟

حالا بروید فکر کنید چه تفاوتی بین خدا و پروردگار وجود دارد.

ظاهرا پرودگار به معنی کسی است که انسان در دامن او رشد می کند و او شرایط را برایش فراهم می کند.

خداوند پرودگار است. مربی است. تربیت کننده است.

الحمدالله رب العالمین

به خاطر این مطلب از استاد بزرگوار استاد غفرانی استاد اخلاق داشگاه شهید ستاری تشکر می کنم که توجه عمیق به تفسیر قرآن را از او آموختم. و متاسفانه نوارهای اشان را بخشیدم. ایشان برای تفسیر سوره حمد فقط ۱۰ نوار سخنرانی داشتند.

 

خب بیشتر فکر کردم

آیا واقعا چنین حدیثی وجود دارد؟ و اگر وجود ندارد نصب چنین چیزی چه معنایی می تواند داشته باشد؟!

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 18:13 توسط بئاتريس و مهرداد| |

 

 

اکنکار

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 18:3 توسط بئاتريس و مهرداد| |

افسوس هر آنچه برده ام با ختنیست

برداشته ها تمام بگذاشتنیست

بگذاشته ام هر آنچه برداشتیست

 

 

دو شب پيش خواب ديدم دايي‌ام بادبادكي شده است

كه نخش در دست من بود

دايي‌ام در هوا پرواز مي‌کرد و بعد او را ناگهان كنار خودم ديدم با چهره‌اي سياه و سخت بيمار

 

 

و امروز فهميدم دايي‌ام پرواز كرده است واقعا

دايي‌ام مرده بود

او يكي از عشق‌هاي زندگي من بود. او را رها كردم بالاجبار

در حالي كه مي‌دانستم بعضي انسان‌ها چون  كودكي هستند كه بايد هميشه تيمارشان كرد

باید كنارشان بود

بايد به آنها آب و دانه داد

عشق داد

مواظب‌شان بود

افسوس كه ديگران مرا مجبور كردند از او جدا شوم

با هم به رويا پردازي مي‌پرداختيم

دايي‌ام يكي  از معدود مردان وفاداربه من بود در زندگي‌ام

او سر قولش ماند

تا آخرین لحظه به درمانگاه ترک اعتیاد می رفت

و من از ترس اینکه مبادا نرفته باشد هرگز به آنجا زنگ نزدم

با هم مي‌رفتيم در چمن‌های دروازه قرآن يزد مي‌نشستيمو سيگار مي‌كشيديم

سيگارش را به من نمي‌داد من هم زياد اهلش نبودم

زماني كشاورز بود و هميشه در حسرت آب و درخت بود

دايي معتادم

عشق من بود

و حالا پر كشيده است

باد بادكي در دستان من

افسوس از دل من

افسوس

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 19:4 توسط بئاتريس و مهرداد| |

 

امام سجّاد (عليه‌ السلام):

بهترين آغاز برای كارها راستی و بهترين پايان برای آن وفاداری است.

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 17:51 توسط بئاتريس و مهرداد| |

من آبم با هیچ روزنامه نگار شاید هم خبرنگاری هم توی یک جوب نمی رود

فرقی هم نمی کند

می خواهد شغل اصلی یا غیر اصلی آنها باشد

در هر حال با عتاب و خطاب و جنگ و دعوا از هم جدا می شویم

اما علتش چیست؟

شاید علتش نگاه انتقادی و در هر صورت تیره نگری باشد که شغلشان ایجاب می کند

در واقع روزنامه نگاری نوعی گیر دادن است به همه جزییات

و این برای من که دوست دارم چشمم را بر همه چیز ببندم قابل تحمل نیست

وقتی آسان اندیشی را شیوه زندگی خود کرده ام با سخت گیری های بی جا کنار نمی آیم

از جایی که عزیزترین دوستان و عشاق! و معشوقان من روزنامه نگار بوده اند می خواهم بگویم لازمه این شغل بیمار شدن است

به صورت نا آگاهانه و شهودی اعلام می کنم آنها احتمالا گریبان گیر بیماری جسمی هستند و این قطعا به شغل آنها بر می گردد

همه تیره نگری ها به سمت خودشان بر می گردد

البته اغلبشان وجود نازنینی دارند

این را برای خودم و خودشان می گویم

اولا نخواهند با من دوست شوند که زیرا آبشان اساسی زده می شود

دوما اگر می شود دامنه های انتقادی شغلشان را کمتر کنند تا به خودشان آسیب کمتری برساند

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 10:59 توسط بئاتريس و مهرداد| |

 

گفت آن یار کزو گشت سر دار بلند

جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد

 

از خود گفتن گاهی مستلزم پیامد های سخت سخت است

و از خود نگفتن نوعی خودخواهی و ترس گاهی

بزرگواری

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 4:7 توسط بئاتريس و مهرداد| |

حميده بازهم برايم زنگ زد. نمي‌دانم چرا خود را در عشق ورزيدن به من متعهد كرده است.

گفت كه يكشنبه مي‌خواهد بيايد مرا ببيند و من گفتم يكشنبه مدرسه نيستم و اگر مي‌خواهد بيايد خانه يا دوشنبه بيايد مدرسه.

بازهم كمي درباره نيكبخت بحث مي‌كنيم و او مي‌رود.

دوشنبه در مدرسه ناگهان در مقابلم سبز مي‌شود. اين روزها آنقدر سرم شلوغ است كه همه جيز از يادم مي‌‌رود.

همين كه او را مي‌بينم انگار چيزي در دلم مي‌شكند. مانتو مشكي نسبتا كوتاه با كفش قرمز به همراه يك مچ بند قرمز.

همانجا يه شاخه گل به همراه زرك‌هايي كه به آن زده به من مي‌دهد.

برقي از شادي از چشمانم از مي‌جهد. گل هديه‌اي از بهشت است اين را پيامبر اسلام گفته

هرچه فكر مي‌كنم چه كار خوبي كرده‌ام به ذهنم نمي‌رسد.

گل‌هاي حميده هميشه با كلاس هستند. طرحي از يك عاشق در تارو پود گلش نهفته است. يك عاشق با سليقه

و با خودم فكر مي‌كنم كارهاي كه از يك مرد انتظار داشته‌ام هميشه شاگردانم برايم كرده‌اند.

سعي مي‌كنم گرم تحويلش بگيرم و در آغوشش بكشم.

زنگ تفريح است به شدت خسته ام. فقط 5 دقيقه وقت دارم يك چايي بخورم با صبحانه و بعد كلاس بعد.

به او مي‌گويم بيايد كلاس بعدي‌ام كه كلاس سوم رياضي است.

حميده حسابي قد كشيده است.

-         چه رشته‌اي مي‌خوني؟

رفته است به يك دبيرستان ديگر.

-         رشته ورزش

چرا قبلا به فكرم نرسيد. با وجود عشق به نيكبخت بايد هم برود تربيت بدني بخواند.

ساعت بعد سر كلاس سوم رياضي از او به عنوان مهمان نام مي‌برم.

وسط‌هاي كلاس است كه متوجه مي‌‌شوم بچه‌ها به نوعي مسخره‌اش كرده‌اند به خاطر نيكبخت.

گاهي سر كلاس با او حرف مي‌زنم و گاهي درس‌هاي جديد سوم رياضي را از او مي‌پرسم و مي‌گويم حواسش را جمع كند.

حميده كلاس دوم است.

سر كلاس ناگهان چشمم به حاج حسيني مي‌افتد. شاگرد بسيار باهوشي است. ازدواج كرده است اما مي‌خواهد طلاق بگيرد. چون عاشق كس ديگري است. هميشه قبل از من مي‌رود و تخته را پر مي‌كند از شعرهاي عاشقانه.

من هم تك تك بيت‌ها را مي‌خوانم و هم‌زمان پاك مي‌كنم چون پر از مفاهيم منفي دربه دري و خيانت و نالايق بودن من و غيره و غيره است و آنها مي‌خندند.

حاجي حسيني برگشته و داستان نيكبخت را مي‌گويد. مي‌خواسته به بازي تيم ملي در دوبي برسد اما يادش مي‌ايد نمي‌دانم چه شناسنامه  يا پاسپورتش را جا گذاشته

مي‌رود خانه و آنجا هم نبوده

مي‌رود ورزشگاه و در كمد قفل بوده! و به اين ترتيب از هواپيما جا مي‌ماندو.

مي‌گويم شايد اگر سوار هواپيما مي‌شد هواپيما مي‌افتاد.

عجب. چه داستان‌هايي از نيكبخت مي‌گويند. خوب است حميده خودش را نكشته. پارسال به خاطر گريستن نيكبخت سر كلاس دو ساعت اعصاب ما را خورد كرد. يا به خاطر باخت پرسپوليس.

با خودم فكر مي‌كنم نيكبخت هرجاي دنيا هم باشد حالا سر كلاس ماست و اينكه چرا روح او به اين جانب كشيده شده است.

مگر دستم به او نرسد.

درباره انتخاب نيكبخت به عنوان محبوب‌ترين بازيكن كه به حميده مي‌گويم اول ذوق مي‌كند. بعد مي‌گويد من مي‌روم به كسي ديگر راي مي‌دهم.

 

كلاس به پايان مي‌رسد. شاخه گلم در دفتر بود و مفقود شده است.

 

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 12:4 توسط بئاتريس و مهرداد| |

چرا اينقد غمگين هستيد بابا

شاد باشيد

 

چندی پیش بی‌بی‌سی نظرخواهی جالبی را به انجام رساند. در نتیجه این نظر خواهی ، از جمله مشخص شد که ۸۱٪ از مردم انگلستان، به جای افزایش ثروت از دولت توقع دارند که زندگی شادتری براشون فراهم کند.

 

این نظرخواهی نتایج بسیار جالبی را عرضه داشته است. برخی از این نتایج را در زیر ببینیند:

 

 

رتبه ۱: دانمارک

جمعیت ۵/۵ میلیون

میزان متوسط عمر: ۸/۷۷ سال

درآمد سرانه : ۳۴،۶۰۰ دلار

ویژگی ها :

- بهترین سرویس های دولتی خدمات اجتماعی

- بیمه همگانی با پوشش کامل

- مدارس و دانشگاههای رایگان با کیفیت بسیار بالا

- هویت اجتماعی کاملا مشخص برای جوانان

- طبیعت بکر و معماری شهری زیبا

- آلودگی محیط زیست ناچیز

 

 

 

رتبه۲ : سوئیس 

جمعیت ۵/۷ میلیون

میزان متوسط عمر: ۵/۸۰ سال

درآمد سرانه : ۳۲،۳۰۰ دلار

ویژگی ها :

- موقعیت سوق الجیشی کاملا امن

- میزان جرم و جنایت ناچیز

- امکانات شهر نشینی با کیفیت بسیار بالا

- امکان ورزشهای نزدیک به طبیعت مانند کوهنوردی ، اسکی و سوارکاری برای همه

- طبیعت بکر و معماری شهری زیبا

- ثبات سیاسی

- سیستم بهداشتی رایگان با سرانه ۳۵۰۰ برای هر نفر

 

 

رتبه ۳ : اتریش

جمعیت ۲/۸ میلیون

میزان متوسط عمر: ۷۹ سال

درآمد سرانه : ۳۲،۷۰۰ دلار

ویژگی ها :

- خدمات بهداشتی رایگان برای همه با پوشش کامل

- فعالیتهای فرهنگی همگانی و در دسترس

- خلق و خوی آرام مردم و شهرهای ساکت و تمیز

- سیستم حمل و نقل سریع شهری

- مدارس و دانشگاههای مدرن و مجهز و رایگان

- قوانین حفظ محیط زیست محکم

 

 

رتبه ۴ : ایسلند

جمعیت ۳۰۰،۰۰۰ نفر

میزان متوسط عمر: ۸۰ سال

درآمد سرانه : ۳۵،۷۰۰ دلار

ویژگی ها :

- سیستم خدمات خیریه دولتی

- خدمات دولتی رایگان با تنوع زیاد از بهداشت ، آموزش ، آموزش عالی تا گردش دسته جمعی

- سوبسید (یارانه) مسکن برای همه

- عدم وجود خط فقر در جامعه

- باسوادی همگانی

- عدم وجود بیکاری در جامعه

 

 

رتبه ۵ : باهاما

جمعیت ۳۱۰،۰۰۰ نفر

میزان متوسط عمر: ۶/۶۵ سال

درآمد سرانه : ۲۰،۲۰۰ دلار

ویژگی ها :

- کیفیت غذای بالا  و ارزانی ارزاق

- آب و هوای بسیار معتدل

- طبیعت بکر

- جمعیت زیر خط فقر : ۱۰ ٪

- فرهنگ کاری راحت و بی تنش (همون تنبلی خودمون)

- تلفیق فرهنگی مناسب (افریقایی - اروپایی)

- خانواده های محکم و آمار طلاق بسیار پایین (علیرغم آزادی طلاق برای زوجین)

- کلیسای مردمی و متساهل  

 

رتبه ۶ : فنلاند 

 

رتبه ۷ : سوئد 

 

رتبه ۸ : بوتان(کشوری با درآمد سرانه تنها ۱۴۰۰ دلار!!!)

 

رتبه ۹ :  برونی(شادترین ملت مسلمان)

جمعیت ۳۸۰،۰۰۰ نفر

میزان متوسط عمر: ۷۵ سال

درآمد سرانه : ۲۳،۶۰۰ دلار

ویژگی ها :

- درآمد نفتی بالا

- ثبات سیاسی (دودمان سلطنتی ۶۰۰ ساله)

- نرخ جرم و جنایت بسیار پایین

- خدمات بهداشتی رایگان همگانی با کیفیت بالا

- عدم وجود خط فقر در جامعه (حقوق دولتی برای همه)

- سیستم آموزشی رایگان، حتی آموزش عالی

- یارانه غذا و مسکن برای همه

 

رتبه ۱۰ : کانادا 

 

 

ایران

 

گفتنی است که در این آمار گیری معتبر که از طریق نظرخواهی از مردم ۲۲۰ کشور جهان تهیه شده است،ایران رتبه۲۰۲ را به خود اختصاص داده است که در بین کشورهای آسیایی بعد از عراق و افغانستان غمگین‌ترین مردمان در قاره کهن به حساب می أیند.

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 1:35 توسط بئاتريس و مهرداد| |

 

 

اينك

پرنده

 تنها نيست

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 1:31 توسط بئاتريس و مهرداد| |

اين امكان هست كه وقتي عشق ميان و تو به تكاپو مي افته

عشق هاي ديگه هم فعال بشه

اين كاملا طبيعيه

وقتي وجود تو پر از لذت و درگير عشقه مغناطيس وجودت بقيه رو جذب مي كنه

اما بايد يادت باشه

كدوم رابطه هست كه تو را تغذيه مي كنه

اگه بخواي از يه رابطه براي تغذيه يه رابطه ديگه استفاده كني بايد بدوني كه هيچكدومشون ارزشي ندارن

چه اوني كه براي بقاش به خودش قايم نيست

چه اوني كه يكي ديگه توش قرباني ميشه

پس قطعا شما بايد شجاعت انتخاب داشته باشيد و البته اگه براش به زمان نياز داريد اونو به خودتون بديد.

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 19:12 توسط بئاتريس و مهرداد| |

اگر چه سينه بدون نفس نمي ماند
پرنده تا به ابد در قفس نمي ماند
به شعر زاده و عاشقانه باور کن
به فکر عاطفه باشي هوس نمي ماند
دو دست را به طواف نسيم جاري کن
بدان که صومعه بي دادرس نمي ماند
شبيه کاج بمان چون به باغ ثابت شد
بهار رد نفس خار و خس نمي ماند
براي بال گشودن تلاش بايد کرد
قطار منتظر هيچ کس نمي ماند

علي سليماني / همدان

آرا

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 1:10 توسط بئاتريس و مهرداد| |

دلم مي خواهد نقطه نقطه كنم
نقطه
نقطه
نقطه
مثل كفتری كه بق بقو
ديشب پرواز كردم
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 0:48 توسط بئاتريس و مهرداد| |






















 

 

کلوب چهار اثر

نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 21:15 توسط بئاتريس و مهرداد| |

چند وقت پیش توی وبلاگ ویولت خواندم که یک وبلاگ نویس ایرانی به جمع ده وبلاگ برتر دنیا از نگاه دوویچه وله رسیده است. 

دیرتش باد را معلمی جوان پیرامون  کوچک ترین مدرسه دنیا با چهار دانش آموزش در روستای جمال آباد کالو می نویسد. فارغ از درخواستی که از شما خواهم داشت این وبلاگ نثر جذاب و خواندنی ای دارد که دعوت تان میکنم این وبلاگ را بخوانید. مقصود از نوشتن این پست بعداز معرفی کوتاهش این است که شما هم به سایت رای گیری بهترین وبلاگ دنیا بروید و به این دوست و هموطن فرهنگی رای بدهید تا بعنوان بهترین وبلاگ نویس جهان شناخته شود.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

از  یکی کش رفتم

 

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 10:50 توسط بئاتريس و مهرداد| |

یه شب خانم خونه اصلا” به خونه بر نمیگرده و تا صبح پیداش نمیشه! صبح بر میگرده خونه و به شوهرش میگه که دیشب مجبور شده خونهء یکی از دوستهای صمیمیش (مونث) بمونه. شوهر بر میداره به ۲۰ تا از صمیمی ترین دوستهای زنش زنگ میزنه ولی هیچکدومشون حرف خانم خونه رو تایید نمیکنن!

یه شب آقای خونه تا صبح برنمیگرده خونه. صبح وقتی میاد به زنش میگه که دیشب مجبور شده خونهء یکی از دوستهای صمیمیش (مذکر) بمونه. خانم خونه بر میداره به ۲۰ تا از صمیمی ترین دوستهای شوهرش زنگ میزنه. ۱۵ تاشون تایید میکنن که آقا تمام شب رو خونهء اونا مونده!! ۵ تای دیگه حتی میگن که آقا هنوزم خونهء اونا پیش اوناست!!!

نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 19:2 توسط بئاتريس و مهرداد| |

بامدادن كه خورشيد در حال طلوع است، همه بيقرارند؛ بايد بمانند پرندگان و درختان به رقص و آواز در آمد. ترانه خوش آمد گويي است، زيبا ترين ترانه، زيرا روز آغاز شده است. تو بايد پروردگار را ستايش كني. او روز ديگري را به تو ارزاني داشته! ما لياقت آنرا نداريم. ديروز را هدر داده ايم، همه ديروز را، اما خدا مهربان است. به ما فرصتي ديگر داده  تا دوباره  تلاش كنيم. تا زندگي كنيم.  تا شاد باشيم.  تا كامل باشيم. اساسي ترين نياز امروز، تولدي انساني جديد است. كهنه به پايان رسيده، از پا افتاده و به مصرف رسيده است. ما جسد كهنه و قديمي راباخود حمل مي كنيم. بايد اين جسد را سوزاند. بايد با او وداع گفت و از او خداحافظي كرد. مراقبه و نيايش، تو را به آغازي تولدي تازه، تولدي دروني رهنمون مي كند: آغاز سپيده دم درون. تنها از طريق مراقبه و اتصال مي توان از خواب بيدار شد و روزي تازه را ازسر گرفت.

 

ملايمت كيفيتي الهي است، زيرا لازمه نرم و ملايمت بودن ترك ‹‹خود ›› است ـ خود هيچگاه ملايم و فروتن نيست. هميشه خشن است. فروتن بودن براي ‹‹ خود ›› امري نا ممكن است. اگر ‹‹ خود ›› فروتن شود  بنيانش  بر هم مي ريزد. و راه رسيدن به هستي ملايمت است. تو بيشتر بايد همچون آب باشي تا همچون صخره. وهميشه يه ياد داشته باش: در دراز مدت ، آب است كه برصخره پيروز مي شود.

 

 

هرگاه براي رسيدن به ايده آلهاي جديد تلاش مي كنيد، احساس تقصير و گناه به شما دست مي دهد؛ ‌زيرا ايده آلهاي جديد احمقانه و غير ممكن است و كسي نمي تواند آنها را برآورد. هرچه كنيد، ‌باز از ايده آلها عقب مي مانيد. ايده آل ناممكن است و هميشه براي برآوردنش با شكست مواجه مي شويد. ايده آل غير انساني  است و به همين دليل،‌ فوق انساني  ناميده مي شود. رسيدن به ايده آلها شكنجه است. و برايتان مشكل ايجاد مي كند. آنرا رها كنيد و فقط باشيد. واقع گرا باشيد. با واقع گرا بودن، همه چيز به نظرتان زيبا و كامل مي رسد. وقتي پيش زمينه اي از كمال نداشته باشيد، همه چيز كامل است؛ زيرا چيزي براي مقايسه و محكوم كردن وجود ندارد. ذهن سالهاست كه براي محكوم كردن، ‌شرطي شده است. ذهن با به وجود آوردن احساس تقصير در شما، از شما سواستفاده مي كند و به اين ترتيب، ‌تحت حكمروايي آن قرار مي گيرد.

 

زندگي يك معجزه است. هيچ توضيحي براي زندگي و اين كه چرا بايد باشد وجود ندارد. راز زندگي هميشه نا گشوده خواهد ماند. اين راز گشودني نيست، زيرا موضوع بيشتر دانستن مطرح نيست. چه نيازي به گل سرخ، گل نيلوفر و هزاران گل ديگر است؟ اگر ما وجود نداشتيم، زمين همچنان به دور خورشيد مي چرخيد، بدون اينكه جاي خالي ما را احساس كند، درختان سبز مي شدند و همه چيز همان گونه كه هست مي بود. اما زندگي به وقوع پيوسته است ـ نه تنها زندگي، بلكه آگاهي و عشق نيز. معجزه اي پس از معجزه ديگر به وقوع پيوسته است!

 

 

 تا امروز بشر، قرنها يك گراز نر خشن بوده است. خشونت، بيرحمي، تند خويي و جنگ طلبي را ستوده و تمام چيزهايي را كه زنانه است، محكوم كرده است. به همين دليل مشكلات فراواني به پا خاسته اند. مشكلات اينجاست كه هرچيززيبا، زنانه است و اگر تو زنانگي را محكوم كني، زيبايي از جهان رخت مي بندد. لائوسته مي گويد: ‹‹ همچون صخره ، سفت و سخت نباش ، بلكه همچون آب،نرم و ملايم  باش. سرانجام نرم و ملايم برسفت و سخت پيروز خواهد شد. صخره روزي نابود خواهد شد، بگذار آب بر روي صخره چكه كند تا صخره به سنگ ريزه تبديل شود. ›› البته تو اكنون نمي تواني چنين چيزي راببيني؛ اين كار زمان مي خواهد اما صخره هرگز نمي تواند آب را نابود كند. به همين سبب تو نيازمند بصيرتي ژرف تر، نگاهي بازتر و دور نمايي گسترده تر هستي. اما ما بسيار تنگ نظر هستيم دور نمايي كوچك رامي بينيم. به دليل اين تنگ نظري، سفتي و سختي صخره را بر نرمي و ملايمت آب ترجيح مي دهيم. اما كساني كه واقعيت را از دور نماي حقيقي جاودانگي اش ديده اند، چيزي كاملا متفاوت مي گويند. بگذار نرمي و ملايمت گزينش تو باشد.

 

مراقبه

نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 9:9 توسط بئاتريس و مهرداد| |

 

 

 

 

اکنکار

نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 23:3 توسط بئاتريس و مهرداد| |

نمی خواهم صبح جمعه را با یک داستان غمگنانه شروع کنم اما هرچه قدر هم غمگینانه بود شاهکار بود

داستان شکست ناپذیر سامرست موام

می دانید مدت هاست داستان نخوانده ام

نمی دانم دلیلش چیست. این کتاب شبی از شب های زمستان مسافری را حتی با خودم به تور به یک سفر یکروزه بردم اما بیرونش هم نیاوردم.

یادش به خیر یک زمانی در خوابگاه مدرسه یک شب تا صبح یک داستان خواندم در حالی که بچه ها مشغول خواندن کتبی شیمی بودند. مثلا مدرسه نمونه بود اما من به جای نمونه بودن در آن شاگرد متوسطی شدم.

افسانه برزگر که معماری خواند و حالا از او بی خبرم با تعجب به من می نگریست. که چه طور بی خیالانه

آن داستان کوچک را که یادم نیست نویسنده اش که بود اما قطع کتابش کوچک بود و یک داستان عاشقانه افغانی بود شاید هم احمد محمود نوشته بود می خوانم

ما آخرش در خوابگاه نماندیم. علتش این بود که همه هم محله ای های ما در دربیرستان نمونه هی گریه کردند. هی گریه کردند. اما در یغ از من پوست کلفت که حتی یک قطره اشک از دوری خانواده ام بریزم.

اصلا با تعجب به آنها نگاه می کردم که چه طور مثل بچه های شیر گریه میکنند. گریه آنها باعث شد برای ما سرویس بگیرند. در عوض من با تک تک بچه های هم کلاسی ام دعوا کردم.

آخر آنها می خواستند تا نصف شب بنشینند چرت و پرت بگویند و من نه در چراغ روشن و نه در سر و صدا نمی توانستم بخوابم.

اگر در آن خوابگاه باقی می ماندم معلوم نبود چه می شدم و لی احتمالا می توانستم در نور و صدا بخوابم!

البته سال بعد به خطر نامه های برادرم که حسابی عشقش را به من ارزانی می کرد بسیار خوش اخلاق شدم و به قول بچه ها صد هشتاد درجه چرخیدم.

اما دری که بازهم در جمع بچه ها بسیار تنها بودم. اما همیشه کسانی بودند که به من عشق بورزند. آیا این از الطاف الهی بود؟

بیچار هم کلاسی ام اعظم عاشقم بود و مواجه شد با رفتارهای قهر آمیز ازجانب من. برای من پذیرفتنی نبود یک دختر عاشقم شود. برای همین تلاش های افسانه برزگر در سال سوم برای آشتی دادن ما منجر به شکست شد.

البته بعد ها با اعظم آشتی کردم و حالا گاهی می بینمش. او هم یکی از معدود همکلاسی های مان است که ازدواج نکرده زیرا عاشق پسری شد.

من و او از اول هم عقلمان پاره سنگ بر می داشت.

اما شکست ناپذیر سامرست موام داستان زنی است که معشوقش به جبهه جنگ با آلمان ها می رود. اآنجا کشته می شود  و پاریس به اشغال آلمانی ها در می آید.

یک شب یکی از سربازان آلمانی به خانه آنها می آید و در حالت مستی به دختر تجاوز می کند.

دختر حامله می شود و سرباز کم کم به او علاقه مند می شود. به خانه آنها رفت و آمد می کند و برای آنها غذا و چیزهای گران دیگر در زمان جنگ می برد.

حتی به دختر پیشنهاد ازدواج می دهد اما دختر همچنان در قهر خشم الود خود نسبت به او به سر می برد و منتظر تولد فرزندش است.

کودک که به دنیا می آید دختر او را کنار رودخانه می برد و سرش را زیر آب می کند و بچه را می کشد.

حالا می بینید که سامرست موام چه شاهکاری نوشته است.

تضاد احساسات و قرار گرفتن در فضاهایی که هریک به تنهایی می توانند دنیایی باشند آن هم در یک داستان نسبتا کوتاه

کشته شدن معشوق

گرفته شدن یک کشور توسط بیگانه

تجاوز یک سرباز

حامله شدن زن

و در نهایت خطیر ترین حرکت کشتن فرزند هریک به تنهایی می توانند جهانی داستانی باشند

 

 فکر می کنم نام این داستان تسلیم ناپذیر بود.

 

نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 8:54 توسط بئاتريس و مهرداد| |

 

صدای بلبل هنوز هم از حیاط خانه ما می آید

خوب است نه؟

نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 8:30 توسط بئاتريس و مهرداد| |

خاطره هرجا که میری به یاد من باش

اون ور دنیا که میری به یاد من باش

 

 

امروز رادیو حسابی کاس کاس کرد

منظورش از کاس همان قوم کاسپین بود که می گفت در زنجان بعد کاسان یعنی همان کاشان و بعد کوه کاسیوس یعنی همان کرکس کوه و بعد یزد! ساکن شده اند.

دیگر اینکه وقتی برای یاسی زنگ زدم به ایرانسلش گفت که قطع کنم چون او داشته مرا می گرفته

 

بعد هم گفت تو بیا تهران چون حالا دیگر جا داری.

البته یاسی خیلی غمگین تر از من است و وقتی با او حرف می زنم دل تنگی اش حسابی غمگینم می کند

قدر مسلم یک مهاجر یک غریب دور از وطن است و به سادگی در شهر جدید احساس قرابت نمی کند برای همین هم وای به حال کسانی که می روند خارج

اگر باور نمی کنید بروید و وبلاگ مریم آی سری بزنید که چه آهو ناله ای سر داده از دوری

من هم تحمل دوری از وطن را ندارم!

البته دارم ولی وطن را بیشتر دوست دارم. برای همین هم از ایران نخواهم رفت. کسی که از ایران برود دیگر ایرانی نیست.

خصوصا یک هنرمند. کسی که سال ها با زبان دیگری صحبت می کند چه طور می تواند به ادبیات کشور خودش خدمت کند؟

البته منظورم کسانی که مجبور به رفتن شده اند نیست یا مشغول تحصیلند

یک شاعر وطنی تر است

برای همین هم شاملو علارغم همه مشکلاتش زیستن در ایران را برگزید و از این لحاظ قابل ستایش است

اما آخرش نفهمیدم کاس ها اصلا از کجا آمده اند!

هوم

چه ربطی داشت؟

چراطولانی ترین ساندویچ درکتاب رکوردها ثبتن شد؟ 

زیباترین نرم تنان اقیانوس 

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 13:3 توسط بئاتريس و مهرداد| |

برای یاسی

 

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

 

 

رفيق شفيق ما تهراني شده

و ديگر در اين شهر بي درو پيكر تنهاي تنهاييم

رفيق

رفيق كهنه

یاد آن روزهایی که در بهترین ساندوچی فروشی شهر با هم دو تا ساندویچ می خریدیم و بعد هرکدام را نصف می کردیم به خیر

یاد آن روزی که در حمام خان یک دیزی گرفتیم و دوتایی خوردیم و چه قدر چسبید

یاد آن روزی که ژیان من راه نمی رفت و از میدان مارکار تا سه راه شحنه هن و هن کرد  و پسرها کلی به ریشمان خندیدند و بعد فهمیدم ترمز دستی اش را نخوابانده ام

یاد باک سوراخش به خیر و تو که می ترسیدی آتش بگیرد اما آخرش جرات کردی و سوار ژیانم شدی

 

یاد آن شب هایی که هربار کسی دلم را می شکست به خانه شما می آمدم و تو برایم فیلم می گذاشتی هم به خیر

دیگر کسی نیست

نه کسی که دلم را بشکند

نه تو که سوار ژیانم شوی

نه حتی ژیانی

حالا حتی موبایل تو قطع شده!

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 18:20 توسط بئاتريس و مهرداد| |

طاهره صفارزاده

     ای آفتاب
ای قامت بلند بودن
با من بگو
با من بگو
چگونه با طناب مومن اعتماد
در هرم بیکران تو آویزم وقتی که دلهره فرود
و حفره های کور زمینی
چون اضطراب لحظه تسلیم
شکوه آخرین تلاش را مخدوش می کند
گفتی من آسمان تو هستم
گفتم زمین ز مهر تو سرشار
اما باران دریغ شد
 و باروری هسته تردید در معابر تکرار

طاهره صفارزاده

۲۷ آبان ۱۳۱۷ سرجان - ۴ آبان ۱۳۸۷ تهران

شاعر.مترجم   وب سايت . آواي آزاد . آفتاب

آرامگاه مجازی هنرمندان

فواید بوسه در روابط زناشویی و غیره

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 18:58 توسط بئاتريس و مهرداد| |

فکر می کنید وقتی مربی اسکیت شما عضو تیم میلی کاراته باشه چه اتفاقی می افته؟

هیچی میل شدیدی به تنبیه پیدا می کنه

بعدش؟

هیچی شما صد تا اسکوات( بشین پاشو) تنبیه می شید

برای چی؟

برای اینکه ۵ شنبه به خاطر کمی ناخوشی غیبت کردید و چند بار زنگ نزدید تا گوشیو بردارن و فقط یه بار زنگ زدین

اوهوم

تازه جای شکرش باقیه

بقیه ۲۰۰ تا جریمه میشن

یه بار که همه جریمه شدن ممکنه شما به طرز معجزه آسایی نجات پیدا کردید

اما نه جانم

این مربی باید شما رو جریمه کنه

به پسر بچه های کوچولوی رشته زیمناستیک نگاه می کنم که مثل گوسفند شدن

همین اواخر یکیشون دویست تا جریمه شد جلو چشم ما

به نظر شما من عمرا بتونم یه پسر بچه ۵ ساله رو دویست تا اسکوات جریمه کنم؟

هوم. نه دلم نمیاد

البته هنوزم دارم هفت و هشت می رم

بابا این مربی حالا حالا ها باید بدن مارو بسازه

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 19:55 توسط بئاتريس و مهرداد| |

حالا واقعا محبوبه؟
ما که رفتیم رای دادیم شما هم برید
 
 
برای رای دادن به او لینک زیر را کلیک نموده و در لیست موجود، نام ایران و نیکبخت واحدی را پیدا کنید و سپس رای بدهید.
 

 

   آذر
 
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 10:47 توسط بئاتريس و مهرداد| |

قدر مسلم عشق را نباید فریاد زد

عشق در گوشه پنهان جگر داغ متجلی می شود

بی حضور هیچ غریبه ای

 

نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 13:7 توسط بئاتريس و مهرداد| |

 

عجيب است باز هم به عليرضا درويشيان رسيدم

نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 9:47 توسط بئاتريس و مهرداد| |

عليرضا نيكبخت واحدي 2

 

عليرضا نيكبخت واحدي 2

 

بازهم حميده زنگ زد. خوشحالم كه او گاهي زنگ مي‌زند. بسيار كم. از دسته عشاقيست كه پيله نمي‌كنند بلكه بسيار صبورند. اين دختر هفده ساله هنوز هم از درد عشق عليرضا به خود مي‌پيچد.

من تابستان او را در چهار راه شحنه يزد همراه با مادرش ديدم. به هيكل نحيفش چشم دوختم و اين‌بار حقيقتا دلم برايش سوخت. رنگ زرد يك عاشق را داشت. اما با هم از كنارش گذشتم. اندك زماني‌ست كه مي‌گذرم بي‌اينكه بخواهم بر حس تاثير‌گذاري‌ام وقعي بنهم. دريافته‌ام كه شايد من نتوانم كاري بكنم و شايد هم بتوانم شاهد باشم.

بامادرش بود. اين صحنه دقيقا يك صحنه از جبهه را مقابلم جلوه گر مي‌كند. صحنه‌اي كه در آن يك نوجوان شهيد شده است و من از صحنه‌هاي شهيد شدن او وامانده‌ام. اثري از كسي يا چيزي نيست. تنها يك تپه شني يا چيزي شبيه خاكريز جامانده است و جوان در اين مكان جان داده است و من باقيمانده روح او را حس مي‌كنم.

آن روز در خيابان وقتي حميده را ديدم چنين صحنه‌اي برايم تداعي شد بي آنكه بدانم دليل آن چيست.

حميده اين بار به شدت خواستار عمل من است؛ بروم استاديوم آزادي. بروم جايي كه عليرضا نيكبخت واحدي تمرين مي‌كند.

-         ببين حميده عشق به افراد مشهور بي‌فايدس. اونا صد ها آدم دم دستشون دارن. تو چه طور مي‌توني به رسيدن به اون دل خوش كني؟ اميدوار نباش.

 

و با خودم فكر مي‌كنم. شايد همين افراد مشهور از بقيه آدم‌ها تنهاتر باشند. به خاطر اينكه هيچ‌كس نيست كه عميقا عاشق آنها باشد.

- اين حرف شمابر خلاف همه تعليماتي‌ هاست كه سر كلاس يادمون دادين.  و من حالا اونو به عنوان يه سلاح بر عليه خودتون به كار مي‌گيرم.

به اين جمله فكر مي‌كنم كه هر آنچه به ديگران آموختم روزي بر عليه خودم از آن استفاده كردند و لبخندي زدم:

-         چي گفتم؟

-          اينكه منفي فكر نكنيم.

به همه استدلال‌هايم در برابر حميده فكر مي‌كنم. به اين كه او سرسختانه در برابر همه استدلال‌ها دربرابر همه موجوديت‌هايي كه در برابر عشق او به عليرضا قد علم كرده‌اند ايستاده است.

-         درسته. باشه منفي فكر نمي‌كنيم. اميدوارباش. در واقع انسان به هرچي دلش بخواد مي‌تونه برسه. حتي اگه عليرضا نيكبخت واحدي باشه.

-         به چي؟ به اينكه قراره شما كاري برام كنيد؟

هرچه فكر مي‌كنم مي بينم آخر من چه مي‌توانم بكنم. به چه كسي مي‌توانم دست بيندازم تا كمكم كند.

-         مي‌خواي چي بشه؟

-         مي‌خوام بهش بگم.

‌- مي‌دوني حميده من خيلي سرم شلوغه. باور مي‌كني امثال تو دائم از من مي‌خوان براشون كاري انجام بدم؟

-         شماره منشيتون چنده؟ اندفعه وقت قبلي بگيرم.

در حالي كه مي‌خندم مي‌گويم:

-         باشه شماره منشيمو بهت مي‌دم. اصلا چه طوره من يه كمپاني باز كنم. كمپاني رساندن عشاق به يكديگر

-         آره. منم فوري ميام عضو مي‌شم

-         خب چه طوره شماره حسابمو بهت بدم.

-          و مي‌خندم.

-         اما آخه چه طور اونا رو بهم برسونم؟

-         لازم نيست شما اونا رو به هم برسونيد. فقط آمارشونو به هم بدين.

-         اوه. فقط همين؟ شايد بشه كاري برات كرد. مي‌دوني آخه ديگه از اشكان هم خبر ندارم.

برايش توضيح مي‌دهم اشكان دوستي است كه با وبلاگم از طريق شعري آشنا شده است و در دوبي به سر مي‌برد. ياد آخرين آفلاين او مي‌افتم كه نوشته بود خيلي بي‌معرفتم.

اشكان را از اد ليستم حذف كردم. چون نمي‌توانست مرا فراموش كند. اما يكي دوبار برايم از دوبي زنگ  زده بود. اشكان گفته بود كه عليرضا نيكبخت واحدي را مي‌شناسد و بارها او را در دوبي ديده است.

اشكان مي‌گفت كه او زن ندارد. اما حميده مي‌گفت كه دارد. از حميده قبلا پرسيده بودم چه طور فهميدي عليرضا زن دارد؟ و او گفته بود كه يك بار در تلوزيون از همسرش تشكر كرده است.

لب‌هايم به شكل وارونه‌اي در مي آيند. و حميده مي‌گويد؟

-         چرا خبر ندارين؟

-         آخه اشكان زن داشت منم نذاشتم رابطمون بيشتر بشه.

حميده آهي مي‌كشد و مي‌گويد اينم از شانس ما.

از مدرسه مي‌پرسم و اينكه دسته گل جديدي در مدرسه جديد آب نداده است؟

-         همان روز اول با خانوم مدير سر كفش قرمز درگير شدم.

-         هوم؟ كفش قرمز؟ حالا مي‌دونم كه بايد آزاد باشي اما فكر نمي‌كني وقتي با اونا در مي‌‌‌افتي خودتو اذيت مي‌كني؟

چرا كفش قرمز بايد آنقدر مهم باشد. به حرف معلم پروشي فكر مي‌كنم كه همان روزهاي اول كسي رفته و زير آب حميده را زده است براي همين هم با وجود اينكه بچه درس‌خواني بود هميشه مدير و بقيه به او گير مي‌دادند. و ياد شاخه گلش مي‌افتم در روز معلم. كه هميشه رفتاري اصولي و رمانتيك داشت.

-         آخه عليرضا هم عين اين كفش قرمزو داره. واقعا اون كفشو دوست دارم.

قهقهه مي‌زنم. حميده دائم دارد براي اين داستان خوراك مي‌رساند. در دلم مي‌گويم نخند. شايد از سياه‌دلي باشد كه درد و رنج يك عاشق انسان را بخنداند.

در وبلاگ قبلي‌ام چند بار با سرچ اسم عليرضا نيكبخت به آن وارد شده اند گفتم شايد داستان را خوانده باشد

-         حميده اينترنتم سر مي‌زني؟

-         آره

-         براي چي؟

-         خب معلومه فقط براي سرچ مطلب درباره اون. من سيصد چهار صد تا عكس زيبا ازش دارم.

كم مي‌آورم. و يادم مي‌افتد به حرف معلم پرورشي كه روزي كه پرسپوليس برده بود حميده يك پرچم بلند قرمز روي شانه اندخته بوده و با يك جعبه بزرگ شيريني به مدرسه رفته بوده.

شايد پيروزي از آن يك عاشق باشد.

به آخرين روز مراقبتم كه حميده باز هم عكس عليرضا را غمگينانه به من نشان داد و من متعجب بودم كه او چرا آن‌قدر به من نشان مي‌دهد كه عليرضا را دوست دارد.

و باز هم با يك سورپرايز ديگر مواجه مي‌شوم:

من دارم مي‌رم چند تا شماره رو همين‌طوري بگيرم شايد پيداش كنم.

برقي از شادي از ته دلم مي‌گذرد.

-  يك شب خواب شمارشو ديدم. و وقتي اون شماره رو گرفتم گفتن اشتباس.

-         آه حميده. اميد وارم خدا هرچي خيرته بهت بده

-         نه نه من هرچي خودم مي‌خوام.

با زهم مي‌خندم. به او مي‌گويم بيايد چند جمله تاكيدي به او ياد بدهم

مي‌گويد جمله قبلي را فوري پاره كرده چون در خلاف رسيدن به عليرضا بوده. اول جمله ها را مي‌شنود و حسابي تحليل مي‌كند كه بر خلاف خواستنش نباشد. قانعش مي‌كنم تا وقتي بخواهد مي‌تواند به هرچيزي عشق بورزد و اين جمله‌ها به او كمك مي‌كنند رنج كمتري ببرد.

-         تو خودتو دوست داري؟ اگه خودتو دوست داشتي انقد خودتو اذيت مي‌كردي؟ اون روح و جسم لطيفتو اونقد تحت فشار قرار مي‌دادي حميده؟ نمي‌گم عشق نورز اما طوري عشق بورز كه حق خودتم ضايع نشه.

كمي روي اين جمله فكر مي‌كند. مي‌دانم كه هر راهكاري كه بخواهد او را از عليرضا دور كند با شكست مواجه مي‌شود. بارها استدلال من مبني بر عاشق شدن كسي را هرگز نديده و هيچ شناختي از او ندارد رد كرده است. حتي اگر او خيلي بد اخلاق باشد.

كاري نمي‌توانم بكنم جز اينكه از صميم قلب براي دعا كنم و اين نامه را بنويسم شايد كسي بخواهد آن را به عليرضا نيكبخت واحدي براسند و به او بگويد حميده فقط مي‌خواهد آماري از او داشته باشد. شايد به اين شكل كمپاني من هم رسما كار خود را آغاز نمود.

 

 

 

مطمئن نيستم آقاي نيكبخت پرسپوليسي باشد!

 

 

 

نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387ساعت 18:57 توسط بئاتريس و مهرداد| |

آرایش عروس مدل آفریقایی

 
آرایش عروس مدل آفریقایی

 
آرایش عروس مدل آفریقایی

 
آرایش عروس مدل آفریقایی

 
آرایش عروس مدل آفریقایی

 
آرایش عروس مدل آفریقایی

 
آرایش عروس مدل آفریقایی

 
آرایش عروس مدل آفریقایی

 
آرایش عروس مدل آفریقایی

 
آرایش عروس مدل آفریقایی

 
آرایش عروس مدل آفریقایی

 
آرایش عروس مدل آفریقایی
 
نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387ساعت 17:50 توسط بئاتريس و مهرداد| |

می توانی یک و فقط یک دلیل بیاوری که چرا این خانم معصومه به بانوی بی نظیر اسلام بدل شده اند؟ واقعا دلیلی هست یا حس شخصی تو باعث شده این صفت رو به اون بدی؟
یه حس شخصی از نوع وابستگی هایی که ریشه در ضعف دارند و ...

 

 

تنها به یک دلیل

اونم به اون دلیل که اون حضرت تحت عوامل سنت رفتار نکردند. ایشون تا سن بیستو هشت سالگی ازدواج ننمودند. به خاطر اینکه کسی نبود که بتونه همسرشون بشه از اون جهت که مقام علمی بسیار بالایی داشتند

اما دلیل دوم شخصیه

حضرت معصومه یک مبارز هست که به خاطر عشقش به یک کشور دیگه سفر کرد و در این راه جان داد.

اون یک عاشقه. کاری ندارم عشق اون برادرش بود اما باز هم این حرکت به معنای توانایی یک زن مسلمانه و حرکتی الگو وار برای مقابله با طرز فکرهایی که عملکرد زن رو محکوم می کنه.

 

دلیل سوم حرف دختری هست که به خاطر حرف حضرت معصومه مسلمون شده بود. اون گفت از وقتی دیدم در دین اسلام علمای بسیرا بزرگ گرد ضریح یک دختر می گردن به احترامی که این دین می تونه برای زن قابل بشخ پی بردم.

 

دیگه هم سوال خصوصی نپرس آیدین

 

دلیل چهارم همدردیه. آیا می دونید عده ای می خواستند به اون حضرت تجاوز کنند؟!!!! و حضرت معصومه از غم این رفتار بیمار شدند و جان دادند؟

 

نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387ساعت 17:44 توسط بئاتريس و مهرداد| |

 

میلاد با سعادت

حضرت فاطمه معصومه

با نوی بی نظیر اسلام

عالمه آل محمد

بانوی عشق

آبروی احترام اسلام به یک دختر

 

تبریک و تهنیت فراوان

نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387ساعت 12:37 توسط بئاتريس و مهرداد| |

یک شب (بایزید بسطامی) در حالی که مریدانش حضور داشتند گفت ( لیس فی جبتی سوی الله).

در زبان عربی جبه با فتح حرف اول و فتح حرف دوم و سکون سومین حرف, بمعنای پیشانی و بخصوص پیشانی بلند و وسیع است و معنای مجازی ان شخصیت بمعنای انچه حیثیت انسان را تشکیل میدهد میباشد و یک معنای مجازی دیگر ان موجودیت است.

سلطان العارفين در ان شب با بیان این عبارت خواست بگوید در من غیر از خدا نیست و هر کس که خواهان یافتن خدا میباشد, باید او را در من جستجو کند. مریدان عارف بزرگ بسطامی بامداد روز دیگر وقتی بحضور بایزید رسیدند انچه شب قبل از او شنیدند گفتند و بایزید اظهار کرد ایا من در حال طبیعی این حرف را زدم؟

مریدان گفتند نه و حال تو غیر طبیعی بود, بایزید بسطامی اظهار کرد بعد از این در موقع شب مسلح به شمشیر و کارد شوید و هر وقت از من اینگونه حرف ها را شنیدید با شمشیر و کارد بمن حمله ور شوید و مرا به قتل برسانید.

مریدان از دستور پیر خود اطاعت کردند و هنگام شب با شمشیر  و کارد نزد سلطان العارفين میرفتند و میدانستند که هنگام شب وی دچار تغییر حال میشود.

یک شب مریدان دیدند که حال بایزید بسطامی تغییر کرد و بعد از ان, از سخنانی که ان شب گفت بر زبان اورد و انها بموجب دستوری که از خود بایزید دریافت کرده بودند با شمشیر و کارد باو حمله ور شدند و مولانا جلال الدین محمد بلخی سراینده کتاب مثنوی هم این موضوع را در کتاب خود ذکر کرده است و چنین میگوید:

نیست اندر جبه ام الا خدا                                              چند جویی در زمین و در سما

یعنی بایزید بسطامی اینطور بمریدان خود گفت و مریدان به بایزید حمله ور گردیدند.

ان مریدان جمله دیوانه شدند                                         کاردها در جسم پاکش میزدند

هرکه اندر شیخ تیغی میخلید                                         باژگونه او تن خود میدرید

یک اثر نی , بر تن ان ذو فنون                                          و ان مریدان, خسته در غرقاب خون

ای زده بر بیخودان تو ذو الفقار                                         بر تن خود میزنی ان, هوش دار

زانکه بیخود, فانی است و ایمن است                               تا ابد در ایمنی او ساکن است

نقش او فانی و او شد اینه                                              غیر نقش روی غیر, انجای نه

گر کنی تف, سوی روی خود کنی                                     ور زنی اینه, بر خود زنی

ور ببینی روی زشت, انهم توئی                                       ور ببینی عیسی مریم, توئی

او, نه این است و نه ان, او ساده است                               نقش تو, در پیش تو, بنهاده است

چون رسید اینجا سخن لب در ببست                                چون رسید اینجا, قلم درهم شکست

لب ببند, ارچه فصاحت دست داد                                       دم مزن ,  والله اعلم بالرشاد

 

مولانا جلال الدین رومی با سرودن این اشعار, علاوه بر حمله مریدان بایزید بسطامی بمراد خود, می گوید بچه دلیل, ضرباتی که از طرف مریدان بایزید وارد می امد, بر تن خود مریدان مینشست.

سلطان العارفين از ضربات شمشیر و کارد که از طرف مریدان بر او وارد می امد مجروح نمیشد اما, خود مریدان مجروح میشدند, زیرا ( بقول مولانا جلال الدین) بایزید بسطامی بیخود شده بود و عارف وقتی بیخود گردد از خدا میشود و بخداوند الحاق پیدا میکند و بدیهی است که ضربات شمشیر و کارد در خدا اثر نمیکند.

 

مریدان تصور میکردند که به سلطان العارفین بایزید بسطامی حمله می نمایند و ضربات شمشیر و کارد را بر او فرود می اورند و غافل از این بودند که انچه انها میبینند یک ائینه است, و جز خود, کسی را در ائینه مشاهده نمی نمایند.

محتاج به تفصیل نیست که بایزید بسطامی در ان حال بیخودی ائینه نبود و ائینه شدن بایزید در کلام مولانا جلا الدین بلخی مبین این معنی است که ما تا وقتی که ناقص و محدود هستیم غیر از خود را نمیبینیم و همه چیز, برای ما چون ائینه است زیرا بهر چه نظر بیندازیم, فقط, خود را مشاهده میکنیم.

در مسلک های تصوف و عرفان, ائینه شدن تمام اشیاء, مقابل چشم افراد ناقص و محدود, یکی از قوانین بود و تمام مکتب های تصوف و عرفان ان را حقیقت میدانستند و می گفتند که یک فرد ناقص و محدود, بهر چه نظر بیندازد, خود را میبیند زیرا اندیشه اش از حدود خود بینی و خود پرستی تجاوز نمی نماید.

امروز, روان شناسی, این گفته را می پذیرد و قبول می نماید که هر فرد, دیگران را از روی خود مورد قضاوت قرار می دهد.

یک مرد یا زن امین, همه کس را چون خود, امین تصور می نماید و یک مرد یا یک زن ممسک, همه را چون خویش ممسک می پندارد, در نظر یک مرد ترسو همه ترسو می باشند و در نظر مرد شجاع همه دلیر هستند, تا وقتی که انسان ناقص و محدود است خود بینی مانع از این می باشد که دیگران را مشاهده کند و فقط خود را در همه چیز می بیند, بطریق اولی مرد ناقص و خود بین نمی تواند کسانی را که بزرگتر و برجسته تر از او هستند بشناسد و بهمین جهت در قدیم میگفتند که تا انسان ارسطو نشود نمیتواند افلاطون را بشناسد.

مولانا جلاالدین میگوید که چون مریدان بایزید بسطامی ناقص و محدود و خودبین بودند نمی توانستند بفهمند حالی که به بایزید بسطامی دست داده چگونه است و معنای گفته اش چه می باشد و با شمشیر و کارد به او حمله ور شدند بگمان این که می توانند بایزید بسطامی را بقتل برسانند, ولی ضرباتشان بوجود انها وارد می امد, زیرا جز خود را نمیدیدند .

 مریدان تصور میکردند که به سلطان العارفین بایزید بسطامی حمله می نمایند و ضربات شمشیر و کارد را بر او فرود می اورند و غافل از این بودند که انچه انها میبینند یک ائینه است, و جز خود, کسی را در ائینه مشاهده نمی نمایند.

محتاج به تفصیل نیست که بایزید بسطامی در ان حال بیخودی ائینه نبود و ائینه شدن بایزید در کلام مولانا جلا الدین بلخی مبین این معنی است که ما تا وقتی که ناقص و محدود هستیم غیر از خود را نمیبینیم و همه چیز, برای ما چون ائینه است زیرا بهر چه نظر بیندازیم, فقط, خود را مشاهده میکنیم.

در مسلک های تصوف و عرفان, ائینه شدن تمام اشیاء, مقابل چشم افراد ناقص و محدود, یکی از قوانین بود و تمام مکتب های تصوف و عرفان ان را حقیقت میدانستند و می گفتند که یک فرد ناقص و محدود, بهر چه نظر بیندازد, خود را میبیند زیرا اندیشه اش از حدود خود بینی و خود پرستی تجاوز نمی نماید.

امروز, روان شناسی, این گفته را می پذیرد و قبول می نماید که هر فرد, دیگران را از روی خود مورد قضاوت قرار می دهد.

یک مرد یا زن امین, همه کس را چون خود, امین تصور می نماید و یک مرد یا یک زن ممسک, همه را چون خویش ممسک می پندارد, در نظر یک مرد ترسو همه ترسو می باشند و در نظر مرد شجاع همه دلیر هستند, تا وقتی که انسان ناقص و محدود است خود بینی مانع از این می باشد که دیگران را مشاهده کند و فقط خود را در همه چیز می بیند, بطریق اولی مرد ناقص و خود بین نمی تواند کسانی را که بزرگتر و برجسته تر از او هستند بشناسد و بهمین جهت در قدیم میگفتند که تا انسان ارسطو نشود نمیتواند افلاطون را بشناسد.

مولانا جلاالدین میگوید که چون مریدان بایزید بسطامی ناقص و محدود و خودبین بودند نمی توانستند بفهمند حالی که به بایزید بسطامی دست داده چگونه است و معنای گفته اش چه می باشد و با شمشیر و کارد به او حمله ور شدند بگمان این که می توانند بایزید بسطامی را بقتل برسانند, ولی ضرباتشان بوجود انها وارد می امد, زیرا جز خود را نمیدیدند .

 ایران دانلود

 

از وقتی سر قبر این عارف بزرگ رفتم البته که زندگیم متحول  شد.

نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 18:41 توسط بئاتريس و مهرداد| |

امریکا
شما به رئیس‌جمهور امریکا می‌گویید: «مادرت رو...»! ولی اتفاق خاصی نمی‌افتد، فقط شما معروف می‌شوید و دربارهء مادر رئیس جمهور کتاب می‌نویسید و میلیون‌ها دلار درآمد کسب می‌کنید! اما بعد از آن، رئیس‌جمهور از شما به دادگاه شکایت می‌کند و شما مجبور می‌شوید که بابت غرامت، همهء‌ پولتان را به رئیس‌جمهور بدهید
انگلستان
شما به نخست‌وزیر انگلستان می‌گویید: «مادرت رو...»! نخست‌وزیر هم به شما می‌گوید: مادر خودت رو
فرانسه
شما به رئیس‌جمهور فرانسه می‌گویید: «مادرت رو...»! و بلافاصله میلیون‌ها نفر از مردم به خیابان‌ها می‌ریزند و در حمایت از شما، به رئیس‌جمهور می‌گویند: «مادرت رو...»! رئیس‌جمهور هم دربارهء جریحه ‌دار شدن احساساتش شعری می‌سراید و آنرا در روزنامه‌ها و مجلات و رادیو و تلویزیون منتشر می‌کند
ژاپن
شما به نخست‌وزیر ژاپن می‌گویید: «مادرت رو...»! نخست‌وزیر تعظیم می‌کند و به شما می‌گوید: ببخشید، ولی فکر نکنم مادرم از شما خوشش بیاد
آلمان
شما به صدراعظم آلمان می‌گویید: «مادرت رو...»! پلیس به سراغ شما می‌آید و به شما می‌گوید: لطفاً با مادر صدراعظم کاری نداشته باشید
سوئد
شما به نخست‌وزیر سوئد می‌گویید: «مادرت رو...»! از مردم ر‌أی‌گیری می‌شود که آیا شما مادر نخست‌وزیر را... یا نه؟! اگر رأی مثبت داده شود، شما مادر نخست‌وزیر را...! ولی اگر رأی منفی داده شود، نخست‌وزیر دست شما را در مقابل دوربین‌های تلویزیونی می‌فشارد و برای شما آرزوی موفقیت می‌کند
ترکیه
شما به رئیس‌جمهور ترکیه می‌گویید: «مادرت رو...»! و رئیس‌جمهور هم اسلحه‌اش را در می‌آورد و به شما شلیک می‌کند. اگر شما کُرد باشید، رئیس‌جمهور مورد تشویق قرار می‌گیرد! وگرنه او را به دادگاه احضار می‌کنند و او در بین راه فرار می‌کند و به یونان پناهنده می‌شود
سوئیس
شما به نخست‌وزیر سوئیس می‌گویید: «مادرت رو...»! منشی دفتر نخست‌وزیر با شما تماس می‌گیرد و شماره تلفن مادر نخست وزیر را به شما می‌دهد تا شخصاً با خودش هماهنگ کنید
هند
شما به نخست‌وزیر هند می‌گویید: «مادرت رو...»! نخست‌وزیر شما را به خانه‌اش دعوت می‌کند و خاکستر مادرش را که سالها پیش مُرده به شما نشان می‌دهد و برای شما آواز می‌خواند و گریه می‌کند. شما هم متأثر می‌شوید و به خانه برمی‌گردید و می‌بینید که خانواده‌تان ناپدید شده‌اند و سالهای سال به دنبال خانوادهء‌ خود از این شهر به آن شهر آواره می‌شوید و سرانجام در فقر و غربت، از غم و گرسنگی می‌میرید و از داستان زندگی شما بیش از هزار و هفتصد فیلم سینمایی ساخته می‌شود
کانادا
شما به نخست‌وزیر کانادا می‌گویید: «مادرت رو...»! مادر نخست‌وزیر خبردار می‌شود و مقاله‌ای فمینیستی در روزنامه چاپ می‌کند و تبعیض جنسی را به شدت مورد انتقاد قرار می‌دهد و از شما می‌خواهد که پدر نخست وزیر را...ا
کلمبیا
شما به رئیس‌جمهور کلمبیا می‌گویید: «مادرت رو...»! بعد وصیتنامه‌تان را می‌نویسید و در اولین فرصت خود را دار می‌زنید! چند روز بعد جسد شما را در حالی که طناب دار دور گردنتان است و با گلوله سوراخ ‌سوراخ شده‌ و با اسید سوزانده شده‌اید، پیدا می‌کنند! پزشک قانونی جسد شما را لاشهء سگ تشخیص داده و در حومهء شهر دفن می‌کند
چین
شما به رئیس‌جمهور چین می‌گویید: «مادرت رو...»! رئیس‌جمهور هم به صورت لفظی، هم شما و هم خانواده‌ تان را...! سپس شما به همراه خانواده ‌تان به کرهء ‌ماه تبعید می‌شوید
ایتالیا
شما به نخست‌وزیر ایتالیا می‌گویید: «مادرت رو...»! روزنامه‌ها خبر رسوایی مادر نخست‌وزیر را چاپ می‌کنند و مافیا به خاطر شهوت زیادتان، به شما پیشنهاد همکاری در زمینهء تهیهء‌ فیلم‌های پورنو می‌کند! نخست‌وزیر هم برای تلافی، یک بازی دوستانهء فوتبال بین تیم محبوب خودش و تیم محبوب شما ترتیب می‌دهد و داور بازی را می‌خرد و تیم محبوب شما را با نتیجهء مفتضحانه ‌ای شکست می‌دهد
روسیه
شما به رئیس‌جمهور روسیه می‌گویید: «مادرت رو...»! فردای آن روز شما دچار یک سانحه شده و در تصادف با اتومبیل کشته می‌شوید! به خانوادهء شما اطلاع داده می‌شود که شما در حال مستی رانندگی کرده‌اید و شدت تصادف چنان زیاد بوده که بدن شما تکه ‌تکه شده است
عربستان
شما به رئیس‌جمهور عربستان می‌گویید: «مادرت رو....»! همه به شما می‌خندند، چون عربستان رئیس‌جمهور ندارد! شما متوجه اشتباه خود می‌شوید و این دفعه به پادشاه عربستان می‌گویید: «مادرت رو...»! همه از خنده دست می‌کشند و پادشاه هم زبان شما را قطع می‌کند
ایران
چــــی؟! شما به رئیس‌جمهور ایران می‌گویید: «مادرت رو...»؟؟؟!! متأسفم دوست من، دیگر دیر شده! خیلی وقت است که رئیس‌جمهور ایران نه تنها مادرت رو، بلکه خودت و خواهر و برادر و پدر و اقوام و همسر و فرزندانت رو...!
 
نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 12:57 توسط بئاتريس و مهرداد| |

 

 

اک

اسمتون؟

 

نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 14:17 توسط بئاتريس و مهرداد| |

 

 

حرکت جریان های الکتریکی در بدن مدتها پیش شناخته شده است. این جریان ها در مسیر سیستم عصبی جاری و یکی از راههای خود تنظیمی بدن هستند. سیستم عصبی با همه اندامها و بافتهای بدن ارتباط دارد و پیام ها از طریق آن به مغز جاری می شوند تا تمام فعالیت های بدنی را تنظیم کنند.

جریان های الکتریکی همچنین از قلب به درون سیستم گردش خون، که به وسیله محلول نمک خون امکانپذیر می شود، جاری می شوند. جریان های الکتریکی در درون و بین تمام سلول های بدن جاری هستند. بسیاری از سلول های بدن در واقع کریستال های مایع دارند. این کریستال های زنده در غشاهای سلولی، در غلاف میلین اعصاب، و در بسیاری نقاط دیگر بدن وجود دارند. تمام کریستالها وقتی تحت فشار قرار گیرند اثرهای پییزو الکتریک ایجاد می کنند.

یک سیستم عصبی ثانویه به نام پری نوریوم وجود دارد که از یک لایه بافت همبند که سیستم اعصاب را احاطه کرده است تشکیل شده است.

هرگاه قسمتی از بدن آسیب می بیند، سیستم پری نوریومی در قسمت آسیب دیده یک پتانسیل الکتریکی ایجاد می کند که بدن را از آن آسیب آگاه می کند. سیستم پری نوریومی نسبت به میدان های مغناطیسی بیرونی نیز بسیار حساس و واکنش دهنده است.

جریان های الکتریکی جاری در بدن انسان، میدان های مغناطیسی ای به نام میدان های زیست-مغناطیسی ایجاد می کند که به بدن انسان نفوذ و آن را احاطه می کند. مغناطیس سنجهای حساس میدان های زیست-مغناطیسی را ثبت کرده اند.

قرائت های زیست-مغناطیسی برای درک بهتر چگونگی کارکرد بدن و برای تشخیص بیماری ها مورد استفاده قرار می گیرد.

مغز و تمام اندام های بدن میدان های زیست-مغناطیسی مخصوص خود را دارد که آنها را احاطه کرده است. هر اندام در حالت سلامت یک فرکانس خاص دارد و وقتی بیمار شود از این فرکانس خارج می شود . مجموع تمام میدان های زیست-مغناطیسی، یک میدان زیست- مغناطیسی به هم پیوسته بزرگ واحد را تشکیل می دهد که بدن را احاطه می کند که شبیه هاله است.

این میدان های مغناطیسی با میدان های مغناطیسی دیگر نزدیک به بدن، مانند میدان های مغناطیسی آدم های دیگر، بر هم کنش دارد. این اصل القاء نام دارد. بنابراین  میدان زیست- مغناطیسی هر شخصی بر میدان زیست- مغناطیسی شخص دیگر اثر می گذارد. این اثر، بر سلامت هر انسان و همچنین بر کارکرد اندام ها و بافت های بدن او تأثیر می گذارد.

این پدیده همچنین مبنای علمی تأثیر درمانی یک نفر بر دیگران است.

دست ها نیز میدان های زیست-مغناطیسی دارند که آنها را احاطه کرده است. میدان های زیست-مغناطیسی دست های شفاگران در هنگام درمان اندازه گیری و ثابت شده است که میدان زیست-مغناطیسی دست های آنان بسیار قوی تر از میدان دست های کسانی است که شفاگر نیستند.

حداقل بخشی از انرژی شفا بخش دست ها را سیستم پری نوریومی تولید می کند. این سیستم، اعصاب را احاطه می کند و مسیری است برای هدایت مستقیم جریان های الکتریکی.

اگر یک سلول به دلیلی فرکانس خود را تغییر دهد پیام هایی که از سلول های مجاور می آیند، به برقراری مجدد فرکانس صحیح تمایل خواهند داشت. البته، اگر تعداد زیادی از سلول ها از تعادل خارج شوند، قدرت مجموع ارتعاش های سیستم تا حدی کاهش می یابد که پایداری از دست می رود از بین رفتن این انسجام موجب ایجاد بیماری یا اختلال می شود.

این وضعیت با مفهوم متافیزیکی آغاز بیماری در هاله یا میدان زیست- مغناطیسی پیش از بروز آن در بدن فیزیکی، مطابقت دارد. وقتی یک شفاگر دستهایش را نزدیک اندام بیمار می گذارد و شروع به شفا دادن میکند، میدان زیست مغناطیسی ای که از دستهای شفاگر ساطع میشود بسیار قوی تر از میدان زیست-مغناطیسی است که از اندام بیمار ساطع میشود، بنابر این اندام بیمار دوباره فرکانس خود را با گستره فرکانسهای سلامت تطبیق میدهد.

یکی از ویژگیهای منحصر به فرد  ریکی این است که توانایی انجام آن از همسویی می آید. همچنین لازم نیست ریکی توسط ذهن آگاه شفاگر هدایت شود، بلکه خود ریکی خود را هدایت می کند و از انرژی شخصی خود شفاگر استفاده نمی کند.

همسویی در حقیقت یک جنبه ذاتی را در ما بیدار می کند که سطح آگاهی برتری به یکپارچگی، سلامت و شفا دارد. چون این آگاهی خارج از ذهن هوشیار ما جای دارد، بنابر این این آگاهی از منبعی ابر آگاه در درون ما میاید.

پس ابر آگاهی کارکرد تالاموس و سیستم عصبی پری نوریومی را برای ایجاد انژی ریکی و رساندن آن به محل آسیب دیده از طریق دستهای شفاگر هدایت می کند.

میدانیم که هر چه از منبع میدان مغناطیسی دورتر شویم، قدرت میدانهای زیست مغناطیسی به سرعت کاهش می یابد. پس شفا از راه دور را که بیمار کیلومتر ها دور تر یا حتی در آن سوی کره زمین است، چگونه میتوان توضیح داد؟

ممکن است امواج اسکالر scalar) ( مسئول شفا از راه دور باشند. وقتی دو میدان مغناطیسی فرکانسی کاملا یکسان دارند و کاملا ناهمفاز هستند، همدیگر را حذف می کنند. این حذف شدن اثر های دو میدان را از بین نمی برد، چون پتانسیلهای آنها هنوز وجود دارد و پدیده ای ایجاد میکنند که امواج اسکالر نام دارد. امواج اسکالر بر خلاف میدانهای مغناطیسی، با الکترونها بر همکنش ندارند، بلکه با هسته های اتمی بر هم کنش دارند. آنها را نمیتوان در حفاظهای فاراده یا حفاظهای دیگر متوقف کرد. آنها تا هر فاصله ای بدون کاهش قدرتشان منتشر میشوند. همچنین نشان داده شده است که این امواج بر بافت زنده اثر میگذارند و میتوانند شفا ایجاد کنند.ممکن است این امواج منبع اولیه اثرهای شفا بخشی باشند، نه میدانهای مغناطیسی.

بافتهای زنده بدن که از مولکولها و اتمها تشکیل شده اند، بی واسطه با تمام نیروهای طبیعت در ارتباط هستند و از آنها تاثیر میپذیرند.

با مطالعه موجودات زنده و به خصوص خودمان، فرصت درک عمیق ترین و اسرار آمیزترین نیروهای کائنات به ما هدیه میشود. با پیشرفت تحقیق علمی شفا بخشی و عوالم معنوی، کشفهای شگفت انگیزی خواهد شد که ذهنهای ما را گسترده خواهد کرد و تحولی شگرف در زندگی روی کره زمین به ارمغان خواهد آورد.

به امید رسیدن آن روز

چکیده ای از فصل نهم کتاب "روح ریکی".

ترنم

نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 13:58 توسط بئاتريس و مهرداد| |


Design By : Night Skin