طلوع آب

انگار قالب وبلاگ روي نوشتن اثر دارد. در قالب قبلي هيچ چيز ننوشتم.
از بعضي اصرارها خسته ميشوم
از اينكه مجبورم درب خانه را محكم به روي كسي كه ميخواهد بيايد داخل ببندم و اخم كنم
خب ميدانيد كه درب خانه من هميشه باز بوده
اما حالا خبره شدهام. از اينكه كسي بخواهد زياد نزديك شود و بعد خود را صاحب بداند و بعد هم هيچ مسئوليتي نپذيرد گره ابروانم زياد ميشود
از يك دستي بعضيها خستهام
امتحان مزخرف مردها بيشتر از هرچيز غمگينم ميكند اما خب بازهم ته دلم به كودكيها ميخندم و فكر ميكنم كساني كه امتحان ميكنند چهقدر از خود دورند كه تقريبا همه كساني هستند كه تازه با كسي آشنا ميشوند
از اينكه مطالب اينجا را كسي به خود نسبت دهد
از اينكه نتوانم حرفهايم را بنويسم براي اينكه هر كسي ممكن است به شدت خود را مخاطب خاص حرفهايم حس كند
حتي اينهم مسخره است. احساس خودم. ولي يك حقيقت
از اينكه گاهي پيدا ميشوم در ميان گمگشتگيهايم انگار از خواب پريدهام
از اينكه چه طور عدهاي به طرفشان حق نميدهند و امواج خشمشان را به طرف ما ميفرستند
از دعوت به ناهار شدن توسط چند پسر ابدا خوشم نميآيد و فكرهاي مختلفي به سرم ميزند ازاين رفتار گرچه پشتش چيزي نيست
از اينكه كسي بخواهد پنهاني با من چت كند
از رفتار كارآگاهي كه چه كسي ميتواند باشد
از اينكه كسي نيست كه من فكر ميكنم
از كساني كه دائم ميخواهند مهربانانه نامه بنويسند و من راه نامه دادن را سد ميكنم
از اينكه جرات نداري بنويسي نامه نميخواهم براي اينكه ميزان نامهها ده برابر ميشود
از همه كساني كه اين سطور را ميخوانند و پنهانی شراب ميخورند خوشم نميآيد
از اينكه خواب ديدهام زنداييام با من دشمن است و به مردي ميگويد ترتيب مرا بدهد!
خدايا من اينها رانميخواهم شرش را از سرم دفع كن
خودت ميداني كه چهقدر ازاين چيزها خستهام.
هر کس که هوای دوست در سر دارد
شمشیر نه ! قلب خویش را بردارد
در سنت شیعه نیست حتی به نماز
که دست به روی دست خود بگذارد
یک عمر تو زخمهای ما را بستی
هر روز کشیدی به سر ما دستی
شعبان که به نیمه میرسد آقاجان
ما تازه به یادمان میآید هستی
هر چند که خستهایم از این حال نیا !
شرمنده ! اگر ندارد اشکال نیا
ما خط تمام نامههامان کوفی است
آقای گلم ، اگر ندارد اشکال نیا!!
از شنبه درون خود تلنبار شدیم
تا آخر پنج شنبه تکرار شدیم
خیر سرمان منتظر دیداریم
جمعه شد و لنگ ظهر بیدار شدیم !!!
جلیل صفربیگی
آخرین دیدار میرزا کوچک خان با همسرش
ادامه مطلب
حقيقت، نيازي به شيوايي کلام ندارد.
پس از مرگ سوارکار
اسب در راه خانه
همه چيز را ميگويد
بدون گفتن هيچ چيز
مريد برغوثي، شاعر فلسطيني، يکي از بهترين شاعران حال حاضر جهان عرب است. او نهم جولاي سال ۱۹۴۴ در روستاي ديرغسانه در نزديکي رامالله به دنيا آمد و در اواسط دهه شصت براي تحصيل در دانشگاه به قاهره رفت. در جريان جنگ شش روزه سال ۱۹۶۷، مريد داشت سال آخر تحصيلش را ميگذراند. متن انگليسي شعر «سکوت» و گفت وگويي با مريد برغوثي را ميتوانيد در گاردين بخوانيد.

و آنگاه که تنهایی را از دوشم بر می داشتی
چشمانم به چشمانت خیره مانده بود
كارگرداني قدرتمند و ديد باز. ازديدگاه شخصيت پردازي نكته بارز اين سريال
توجه به نقش همسان زنان است.
ناهید به خاطر عشق حركت ميكند و مسير طولاني را به خاطر به طرف خرمشهر
حركت ميكند که در بحبوبه جنگ، و با ماشين شخصي خود نهايت احترام در
پرداختي جديد از شخصيت زن است. گرچه قبلا در فیلمی از ابراهیم حاتمی کیا
يا فيلم مرحوم رسول ملا قلي پور شاهد این نقش بوده ایم ولی شاید تکرار
این نقش با توجه رفتارهای تکراری برای زنان جای تحسین دارد. كه البته
فضاي فيلم فضاي ملموس تري در مقايسه با قهرمان پروري دو كارگردان قبلي
دارد. در عين حال كه رفتار لطيف زنانه خود را در مواجهه با خطرها و
انسانها حفظ ميكند. زيبايي رفتار رزمندگان در رفتارهاي پر از از
خودگذشتگيرسول متجلي ميشود.رسول را همه ميتوانند دوست بدارند به جز
شوهر دخترعمويش كه او هم عاشق رسول است. رسول يك نقش كليدي در سريال
بازي ميكند. او نماينده شهيدان جنگ است. رفتارهاي انساني او هنگام
بخشيدن ساعتش به دزدي كه به طرف شهرهاي جنگزده ميرود.شجاعتش در نجات
مادر خود و تعهدي كه به خانواده خود دارد. عشقش كه به ناهيد كه نمونه عشق
حقيقي است و بعد از بهبودي ناهيد در بيمارستان او را ترك ميكند. و از
همه مهمتر رفتار عالي و لطيف او با ناهيد در عين حال كه به پدرش قول
داده است؛ نمونه رفتار يك انسان مكتبي خويشتن يافته است. جلوهگري نقش
زنهاي مظلوم نجيب را دخترعموي رسول به عهده دارد كه حدس ميزنم او هم
دراين فيلم از نقش منفعل بيرون بيايد و به نقشي فعال تبديل شود. شايد هم
نشود. او با وجود همه انفعال در فيلم بازهم منفعل به نظر نميرسد در جايي
كه مشغول خواندن مجله و لذت بردن از آن است. يا جايي كه علارغم تهديدهاي
شوهرش بازهم با رسول حرف ميزند. حتي رفتارهاي پر از خشم و حسادت شوهرش
تا اندازهاي براي ما قابل درك است چرا كه غرور او از عشق دروني همسرش
نسبت به رسول جريحهدار است.زن فعال ديگر فيلم زن برادر ناهيد است كه
مرتكب قتل ميشود و در واقع شوهر خود را ميكشد. نقشها جدا پيچيدهاند.
تضاد رسول براي انتخاب ناهيد، عشق خود يا قولي كه به پدرش داده است. تضاد
مرضيه در دوست داشتن شوهر خود در عين حال كه برادرش را كشته است. تضاد
پدر ناهيد در دوست داشتن خانواده خود يا ناهيد كه از همسر اولش است. در
واقع مجموعه تضادهاي اين فيلم ناشي از نگرش نسبي به انسانهاست كه نگرش
پسامدرنيست. انسانهاي اين فيلم هيچيك سياه يا سفيد نيستند. حتي شوهر
مرضيه كه مجبور به كشتن زن برادر محبوب خود ميشود. دقت و موشكافي دوربين
در بررسي جنگ بدون ابراز نظر مستقيم از موفقيتهاي ديگر اين مجموعه محسوب
ميشود. وارد شدن به اجزاء شخصيت انسانها بدون كلنگري بسيار دقيق صورت
گرفته است. ما مجموعه عوامل جنگ را در رفتارهاي شخصيتهاي پارتيزان شهر
شاهديم. پسري ساده كه سرخوش است و باعث شادي ديگران است. و مردي قوي و
مهربان به نام رستم اما اهميت اين نكته درآنجاست كه همه اين پردازشها
به صورت آشكار و زشت، كليشهاي و شعاري جلوهگر نميشوند. حقايق موجود در
بطن فيلم ناشي از نوعي نگرش مثبت به زندگي و انسان ناشي شده است. مجموعه
آوارگاني كه بعد از جنگ با همه افتخاراتي قبلا داشتهاند بيخانمانند.
چهره وقيح جنگ به صورت عيان نشان داده نميشود چرا كه اين جنگ صاحب
تقدسهايي هم هست. در واقع نوعي جهاد است كه كارگردان آن را در بطن فيلم
گنجانده است. در واقع همه چيز در مجموعه اين فيلم به شكلي لطيف رخ نموده
است. اين سريال نمونه قدرتمند توانمندي هنرمندان در تلوزيون است و باعث
اميدواري در تقابل با ساخت سربالهايي كه حق مطلب را ادا نكرده اند مثل
سريال حضرت يوسف ميباشد.
صبا جاويد
17/9/1387
گاهی چنان محو می شوم که ازچشمان خویش نیز پنهان می گردم.
اين نقاشي ها تصاويري است از ماشين زدگي انسان امروزي
جدن كه قابل تاملند ادامه مطلبو حتمن ببينيد.

ادامه مطلب
برترين تعهد تعهد به عشق ورزيدن است.
چرا كه زندگي تنها در سايه عشق ورزيدن مفهوم مييابد.
انگلیسیها در باب "تعصب" ضرب المثلی دارند به این مضمون؛ روز اول که از کنار درخت سیب میگذری به کندن سیب سبز از شاخه طمع نکن. چه؛ شاخه میشکند اما سیب از آن جدا نمیشود. اگر یک روز صبر کنی سیب را با کمترین فشار از سرشاخه جدا میکنی، اما همین کمترین نیرو هم لازم نیست. روز سوم که رد شوی سیب خودش به زمین افتاده است.
دامنه عمق لغتهام كم شده
خيلي ساده مي نويسم
مثل سالها قبل
دليلش چي ميتونه باشه؟ الله اعلم
شايد يك جور عدم وابستگي باشه
گاهي انتظارات ديگران باعث رنجش خاطرم ميشه اما خب جديدا خوندم گاهي لازمه خودمون دنبال مشكل بريم!!!
انصافا اينطوريشو شنيده بودين؟
راستي اون كدوم ترانه بود كه ميگفت:
من مستحقم اي شه خوبان به من به من
لطف و احسان به من به من
آقاي حسيني را ديدم. نسبتا باسواد بود اما چيزي كه باعث موفقيتش بود سياستهاي راهبرديش بود. به هر حال از حضورش البته در كنار خانمش لذت بردم. و مهمترين قضيه كاري بود كه درباره قصههاي قرآني كرده بود
در نهايت به من هم كتابي دادن به عنوان تقدير!!!!
و بعدشم نصف شب كلي سركوفت شنيدم كه كلي حالمو گرفت.
معلم اسكيت قراره جريمم كنه آخه يادم رفته بود بطري آبو ببرم!!
البته نسبتا يادم بود ولي بارم سنگين بود.
در حالي كه خارج ميشدم بهش گفتم: چه علاقهاي به جریمه دارين؟
اونم گفت تو قراره شيشماه منو بگيري. منم گفتم يه ساله.
اونم گفت با اين كار كردنت فكر كنم بيست سال ديگه منو بگيري.
آخه چرا به يه معلم رو به موت گير ميدين؟
اين شعرو براي خيليهاي اسم ام اس كردم:
سي ساله شدم هنوز كودك هستم
همبازي باد و بادبادك هستم
عاشق بشوم؟ نه بچهها منتظرند
من مادر چند سنجاقك هستم
جليل صفر بيگي
داری زکات حسن و ندانی به کی دهی
ابتدا یک حکایت کش رفته شده از اینجا
دویست و پنجاه سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت. او با مرد خردمندی مشورت كرد و تصمیم گرفت كه تمام دختران جوان منطقه را دعوت كند تا از میان آنان دختری سزاوار را برگزیند. وقتی كه خدمتكار پیر قصر ماجرا را شنید بشدت غمگین شد زیرا او می دانست كه دخترش مخفیانه عاشق شاهزاده است.
او این خبر را به دخترش داد. دخترش گفت كه او هم به آن مهمانی خواهد رفت. مادر گفت: تو بختی نداری، نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا. دختر جواب داد: می دانم هرگز مرا انتخاب نمی كند اما فرصتی است كه دست كم برای یك بار هم كه شده او را از نزدیك ببینم. روز موعود فرارسید و شاهزاده به دختران گفت: به هریك از شما دانه ای می دهم، كسی كه بتواند در عرض شش ماه زیبا ترین گل را برای من بیاورد ملكه آینده چین می شود. آن دختر هم دانه را گرفت و در گلدانی كاشت. سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد. دختر با باغبانان بسیاری صحبت كرد و آنان راه گلكاری را به او آموختند. اما بی نتیجه بود و گلی نرویید. روز موعود فرا رسید دختر با گلدان خالیش منتظر ماند و دیگر دختران هر كدام با گل زیبایی به رنگ ها و شكل های مختلف در گلدانهای خود حاضر شدند. شاهزاده هر كدام از گلدانها را با دقت بررسی كرد و در پایان اعلام كرد كه دختر خدمتكار، همسر آینده او خواهد بود. همه اعتراض كردند كه شاهزاده كسی را انتخاب كرده كه در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است. شاهزاده گفت: این دختر تنها كسی است كه گلی را به ثمر رسانده كه او را سزاوار همسری امپراطور می كند؛
گل صداقت
زیرا چیزی كه به شماها داده بودم دانه نبود بلكه سنگریزه بود. آیا امكان دارد گلی از سنگریزه بروید
و بعد
گيسوي پريشان شدهاي دربادم
كز شانه عشقت به زمين افتادم
بر مثنوي نگاه ليلي بنويس
من نيمه مجنون شده فرهادم
سر جلسه شعر دختري پشت همه صندليها نشسته بود كه نسبتا توجهم را جلب ميكرد. هربار به او نگاه ميكردم در چهرهاش اثري از هيچ نوع احساسي ديده نميشد.
به او گفتم شما چرا حرف نميزنيد؟
گفت: گل دهان گرفتهام.
براي لحظاتي شعرهايش را گرفتم. غزلياتش توجهم را جلب كرد اما خب چون حس كردم شايد از دخالت من خوشش نيايد شعرها را پس دادم.
لبهاي او به گونهاي بود كه لبخند را كم داشت.
گفتم چرا لبخند نميزني؟
- گفت يعني بايد بخندم؟
- هر چهرهاي با لبخند زيبا تره.
تبسمي كمرنگ بر گوشه لبانش نقش بست.
و آخرين مكالمه ما اين بود:
- خوبه كه شما ميتونيد گل به دهان بگيريد.
و او گفت
-نه برعكس كاش ميشد نگيرم.
البته اين مكالمات به صورت گسسته انجام ميشد هرازگاهي من به او نگاه ميكردم و چيزي ميگفتم.
و او شاعر شعر بالايي بود. خانم ليلي حفار.
به اين شكل متوجه شدم كه انرژي مثبتي كه از وجودش تراوش ميكرد البته به خاطر موفقيت كارهايش است. و من از او خواستم يك تكه از يكي از شعرهايش را روي يك برگه بنويسد:
آيينه روشنايي و لبخندي
با مطلع هرچه حسن ميپيوندي
آنقدر گل و شكوفه داري اي خوب
انگار كه با بهار خويشاوندي
امروز آقاي محمد حسيني كه نميدانم كيست در واقع فكر كنم برنده يكي از جايزههاي شعر كارنامه شايد هم برنده جايزه هوشنگ گلشيري مهمان يزد است.
به به عجب خبر رسانياي
عجب تبليغاتي
اگر كسي ميخواهد بيايد بفرمايد:
اداره ارشاد
رو به روي خيابان فرمانداري
ساعت 4
در متن قبل خيلي من من كردم. نميدانم من فرويدي است يا من ديگري
خب ناراحت نباشيد. مردها از ما مردترند. ما از مردها زنتريم.!!!!

اين چند روزه به خاطر سوال دوستي مشغول تحقيق از جامعه اطرافم شدم. كه رابطه جنسي چهقدر وجود يك رابطه رو تضمين ميكنه.
اين تحقيقهاي من فايده ندارند چون آكادميك نيستند.
محض اطلاعتون به غير از رفيق شفيق فمينستم همه و همه از مرد و زن گفتند كه اين مسئله مهمترين نقشو ايفا ميكنه. البته رفيقمم گفت كه انسانها در رابطه جنسي خودشونو نشون ميدن.
ولي هرچي فكر كردم اين مسئله خودمو قانع نكرد.
به نظر من لطف مهرباني و انسانيت ربطي به مسئله جنسي نداره.
البته انساني كه مهربانه قدر مسلم در اون رابطه هم كم نميذاره. انساني كه مشي انسانيت رو آموخته باشه اونقدرها اسير شهوت نيست كه اين مسئله بخواد مهم باشه يا نه.
بازهم خيلي ايدهآليستي فكر كردم. آره من اينطوري فكر ميكنم. به قول دوست فيلسوفمون يا سفيدم يا سياه.
البته موافق نظرش نيستم.
به هر حال من با همين ايدهآليستم منزجرترين افرادو دوست دارم اما شما كه به خيال خودتون مطلق فكر نميكنيد نميتونيد كسيو تحمل كنيد.
به هر حال انسانيت و معرفت و شناخت نقش اولو ايفا ميكنه. در دراز مدت و قتي آتش هوس فرو ريخت وقتي پرده جهل كنار رفت اونچه كه يه رابطه خوبو تضمين ميكنه بزرگوراي طرفمون هست و همينطور شناختش.
براي اينكار نياز به تجربه جنسي قبل از ازدواج نيست بلكه نياز به شناخت خصوصيتهاي انساني طرفمون هست.
اساسا در ازدواج همه ميدونن بعد از مدتي همه ظواهر عادي ميشن گرچه من بازهم موافق نيستم. چشم زيبا بين هميشه زيبايي رو ميبينه. اگه چيزها براي ما عادي ميشن چون خلاق نيستيم و بعد از مدتي چيزها برامون عادي ميشن.
به هر حال در انتخاب اين مسئله مهمي نيست و هرگز نميتونه ملاك انتخاب يا رفتار واقع بشه.
بلكه شما بايد ببينيد با كدوم انسان احساسا تكامل بيشتري ميكنيد. در واقع كدوم انسان هست كه ميتونه با شما بپره.
همسنگي يا چيزي كه در اسلام مطرح ميشه كفو مهمترين مسئله هست اونم در همه زمينهها نه فقط در مسئله خاص.
من تا به حال مردي مردتر ازخودم پيدا نكردم. مدتها بود فكر ميكردم چرا اغلب شاگردهاي دختر من از من خوششون مياد. بارها به من گفتن كه اگر پسر بودن حاضر بودن با من ازدواج كنند.
بارها بهم گفتم خوشبه حال شوهرم.
بارها شنيدم كه هر كسي لياقت منو نداره.
راستي چرا اونا به اين چشم به من نگاه ميكنن؟ اونا اصلا باورشون نميشه پسري بتونه منو رها كنه.
و متعجبم از دست پسرها كه چرا دقيقا برعكس عمل ميكنن. البته در ظاهر.
دليلش مسلما اينه كه مردانگي در من كه درواقع با واژه نامناسب تعريف شده يعني زنانگي در من كه اون قدرت عشق و بخشندگي هست زياده.
البته اينو از لطف خدا ميدونم كه در دل من شعله دوستداشتن ديگرانو زنده كرده و ازش ميخوام هرگز موهبت مهر به خلق خودشو ازم نگيره.
دوستي اين اواخر ازم ميپرسيد تو چه طور مردي ميپسندي. خب والا چه عرض كنم گفتم همه خوبن.
اونم گفت شد مثل رفيق من كه وقتي بيرون رفتيم تا دختري رو براش انتخاب كنيم گفت:
اين دختره خوبه.
اون يكي هم خوبه.
بعدي هم اين زيبايي رو داره
اما من حسنعلي منصورو مي خوام داستانشو شنيدين؟
خب بايد عرض كنم دقيقا مشكل منه. من زيبايي همه رو ميبينم. اما خب وقتي به اينجا ميرسيم اونوقت برامون سخت ميشه همراه هميشگي زندگيمون كي باشه؟
يعني بايد كسي باشه كه ارزششو داشته باشه يه عمر بهش متعهد باشيم.
چون من با خيانت يا طلاق موافق نيستم. البته جديدا اينطوري شدم. قبلنا طلاق برام عادي بود.
اما بعدها درويش توي ذهنم انداخت كه طلاق نوعي بيعاطفهگي به همراه داره. وگرنه چه طورميشه آدم همسرشو طلاق بده.
شايد اين قانون در كشوهاي غربي كه براي اينكه طلاق بگيرن بايد يك سال طاقت بيارن بدون هم سر كنن قانوني بسيار انساني باشه.
چون جدا شدن حتي از يك دوست خيلي سخته حالا چه برسه به همسري كه باهاش لحظات زيادي رو سر كردي.
و كسايي كه اين وسط هنوز تكليف خودشونو نميدونن در واقع بايد تجريه بشتري داشته باشن.
خب خب
درسته همه اينا شعاره.
من تا ازدواج نكنم نميتونم دراين باره نظر بدم درسته؟
ولي وقتي رفتين و ديدين كه اخلاق خوب، ايمان، شناخت و انسانيت حرف اولو در رابطه ميزنه نگين كه بهتون نگفتم.
نه پول
نه زيبايي ظاهري
نه حتي جاذبه جنسي
فقط انسانيت
داستان اون مردي رو شنيدين كه وقتي زنش آبله گرفت كور شد؟ و بعد از بيست سال زنش مرد همه فهميدن كور نيست؟ بلكه براي اينكه زنش غصه نخوره خودشو به كوري زده.
اين عشق و انسانيتي هست كه ميتونه كمال انساني باشه و من به كمتر از ازون راضي نميشم!
خداوندا به ما در دو جهان بالاترين لذتها را عنايت فرما
اي خداي بزرگ
با كرامت
اي مهربانترين مهربانان
قسمتي از دعاي روز جمعه
ياابن لحسن روحي فداك
متي ترانا و نراك؟
امام زمان رو بشناسيم و فراموش نكنيم.
تو محرم دل مايي
خدا كند كه بيايي
داستان هاي اين چند روزه زيادن. همه زيادن و همه جالب. بين خودم و مربي هاي اسكيت و زبانم بخشش خوندم آخه مي خواستم سر به تن جفتشون نباشه.
القصه وقتي مربي اسكيتو ديدم فكر كردم چرا من اصلا توي چشاش نگاه نميكنم. خب معلومه براي اين كه از اين فسقلي بيست و سه ساله ميترسم. فكر نكنيد اين رفتار شاگرد پروره. نه بابا همه ميخوان نرن اون كلاس.
اينبار هم برامون سخنراني كرد.
و البته گفت كه تنبيه موثرتر از تشويقه. شايد براي آموزش لحظه اي درست باشه. اما يقينا نه براي روح انساني.
روح انساني با لطافت اخته.
بعدش مسابقه سرعت گذاشتيم. كه ما بايد اونو بگيريم و اونم ما رو. اون كه سه سوته همه ما رو ميگيره. هيچ كسم نتونسته بگيرتش.
خلاصه جرات كردمو بهش گفتم: ميگيرمت.
اونم نه گذاشت نه برداشت گفت آره هفت هشت سال بايد كار كني.
بابا اعتماد به نفسو.
منم گفتم سر يه سال ميگيرمت.
دي
خلاصه بايد عرض نمايم كه با اين جور كار كردن ما كه هفته اي يه روز مي ريم شايد نتونيم سر يه سال بگيرمش. ولي يه روزي مي گيرمش.
اما بشونيد از معلم هاي زبان. اصول معلم هاي زبان دز قبال منِ معلم خيلي محترمانهتر و بيشتره. خب معلم زبانمون كه دفعه قبل نمره منو كه پر از اشتباه بودمو و نفر اول بودم و از همه كمتر بهم نمره داده بود مملو از احساس گناه بودو راستش من خيلي ناراحت شدم. البته سياست اون تفاوت نذاشتنه. اما مگه ميشه؟
توي اون جلسه يكي از بچه ها خودكار منو بهم داد. يعني خم شد و بهم داد و اين حركت توي نظر اون جلوه كرد.
آقا جلسه بعد اومد و خودش نشست پايين و منو كرد بالاي ميز تا از بچهها سوال بپرسم.
محض اطلاعتون خيلي براش بخشش خوندم
البته ناراحتي من از روش نفيي اون هست. اون يكي از معلم هاي خوب زبانه به خاطر فعال بودن و سختگيريش.
اما نميتونه لا اقل برا من جذاب باشه. چون من ازش ميترسم. مطمئنا ترس از اون باعث نميشه كه من علاقه منديم حفظ بشه.
البته منم بيخيال شدم. ديگه تكليفامو با ترس انجام ندادم. آخه لول ما هم لولي نيست كه اون بخواد انقد در موردش سخت گيري كنه.
اما خب خدا را شكر ميكنم روش بخشيدن ديگراو كه باعث صلحو مهرو صفا ميشه بلدم وگرنه نميدونم با اين نكته انديشي خودم و حساسيتم بايد چه خاكي توي سرم ميريختم
خدا را شكررررررررررررررررررر
دوستم دارد و دوستش دارم جدا ميشوم. من يكبار ديگر هم اين را ه را رفتهام.
و حالا تو
من چون سنگي بزرگ در ذهنت هستم كه حل نميشوم
ماتيلده اروتيا
تو انتخاب من هستي
هرچه بودم
هرچه هستم
لازم نيست زياد فعاليت كني عزيزم
برگرد برگرد و راه ديگري برو. چيزي براي ماندن نيست واكنون نميخواهم افسردگي ماندنت باعث عذاب وجدانم شود.
- نه نرو نرو نرو ن ........ر.........و نگذار تنها بمانم
كسي لحظههاي تنهايي مرا درك كرده؟ من كه چيزي نميخواهم.
چه دستهاي استغاثه آرامي. چه خواهشي. چقدر التماس. چه اشكي.
چه رفتن برقي. چه حرفي. اما دريغ از رنجش.
كه مهربان بودهاي.
هي من نفس آرامي ميكشم.
نميدانم با تو چه كنم. البته كه ميدانم كافيست در برت كشم.
كافيست در بغلم آورمت. و كافيست رهايت كنم.
همين است. سزاي من است. بخشيدن
و تو حالا امروز با سجدهات خداي من شدي و تو حالا امروز اتمام همه آرزوهايم شدي
حالا گل سرخم شدي
و چه زيباست شكوه خم شدنت
ايمانت
انتهاي بودن است.
نقطهايست سر خط يا ته خط
تو از ابتداي بودن آرام بودي. آنقدر آرام آمدي و آنقدر آرام داري ميروي.
در جاي بودنت هيچ زخمي نيست
هيچ دردي نيست
تنها بوسه است كه بر گلبرگها زدهايم.
ميگذاري گريه كنم؟ ميگذاري با دستهايم دريا درست كنم؟
ميگذاري سوار قايقت شوم؟
ميگذاري با آن گشتي بزنم؟
ميگذاري روي آن ستاره هميشگي بنشينم و به تو چشمك بزنم؟
ميبيني؟
بضاعت من چيست؟
تنها چند كلمه
و تو برايم خروارها گل ميآوري. تو برايم لبخند مي آوري و عشق
و چشمهاي خيس مرا ميبوسي و ميروي تا در تنهاييهايت گريه كني
در را ميبندي و مرا راه نميدهي.
منم
پاره تنت
آه
از من بزرگواريها در رفتهاند
ميخواهمت
براي شعلهاي جديد آمادهام
پس اين شمع خورشيدي خواهد شد.

لباس یاس برتن کرد زهرا
کناردست او بنشست مولا
محمدخطبه خواند زهرا بلی گفت
غلط گفتم بلی نه........ یاعلی گفت
حالا روي صندلي برادرم نشستهام. يك صندلي بزرگ مشكي گردان است. مادرم آن را بعد از مرگ او براي خودش نگاه داشته بود همراه با گل. اما نمي دانم چرا بيرونش آورد و گفت تو نميبري توي اتاقت؟
خدا بيامرزاد برادرم را.
چند شب پيش بازهم يكي خوابش را ديده بود كه خوش و خندان بوده و شوهر همسايه اي كه خواب ديده گفته او نمرده است بلكه شهيد شده است.
راستش قاضي پرونده در باره مرگ او كاملا مشكوك است و دستور تحقيق بيشتري داده
درباره شعر قبل وقتي بيشتر تامل كردم به زيبايي دو تكه آخر بيشتر پي بردم.
من با بوتههاي گل سرخ ميخوابم تو با بوتههاي تمشك وحشي.
و مفهوم آن برايم پر رنگ تر شد.
بوته گل سرخ شايد خار هم داشته باشد. راستي بوته هاي تمشك وحشي خار دارند؟
. آن تكه در مشتم ماه و قبلش هم به نظرم زيبا بود اما روي تكه هاي ديگر بحث همان است.
البته تصور من درباره خار داشتم خودم نبود بيشتر گلبرگ هاي درخشان قرمز منظورم بود.
امروز در درفتر من و خانم اميدخدايي دعوا كرديم و كتك كاري.
اول او داشت درباره چادر سركردنش بيست سال پيش ميگفت كه من فكر كردم حرفش تمام شده و گفتم پروفسوري كه به يزد آمده گفته مقنعه شما معلم هاي ف چرا سياه است. آخر امروز يه مقنعه كرم سر كرده بودم!
بعد هم گفتم؟
تو حرفت تموم شده بود؟
اونم گفت: من كه اصلن حرفام تموم نميشه. بايد حرفمو قط كني.
راست ميگه. البته مباحث خيلي شيرينيو مطرح مي كنه كه خصوصا از طلاقكاري با شوهرش و اينكه به زورتهديد طلاق گرفتن چه مزايايي به دست آورده. البته به ظاهر طنز ميگه به طوريكه آدمو مي خندونه. مثلا ويزاي تنهاييشو با زور طلاق گرفته كه شوهرش گفته به خاطر جيغ و دادت جلو درو همسايه موافقت كردم.
چشماي عسلي خيلي خوشگل داره سفيد و قد بلند و خوش زبونو خلاصه همه چي تموم.
القصه ديدم كمي ناراحت بود رفتم جلو و ميكروفونو جلو دهنش گرفتم البته مشتم رو.
بعدم از اونجايي كه قبلا سابقه كتكاري داشتيم گفتم:
مي زنمتا.
بعدم چندتايي زدمش كه اونم منو زدو بعدم گفت من كاراته رفتم. بلند شد اومد جلو بقيه معلما چند تا فن روي من اجرا كردو منم الفرار.
بعدشم اوهوم دوباره حمله كردمو هلش دادم گفتم براي اينكه بليزي.
بقيه معلما هم هي خندين. منم گفتم دندونت مي گيرما. كه اونم گفت منم با چنگ و دندون از خودم دفاع مي كنم.
راستش اون خيلي جو عوض مي كنه توي دفتر با معلم هاي اغلب بي حال و خشك معمولا شاد و شوخه.
بعد اونا به ما گفتن شما هنوز بزرگ نشدين. آخه من كه ازدواج نكردم اونم كه بچه نداره. البته بعد از مدتها زندگي مشترك. فكر كنم نخواسته خودش و باز به زور طلاق بچه دار نشده : ديييييييييي
البته فك كنم شوهرش عاشقشه.
اوهوم.
و بايد عرض كنم ديگه
سر كلاس اسكيت يه پسري عاشقم شده به اسم شايان. گفت هركي خواست تو رو اذيت كنه بگو من بزنمش. كمربند سبز داره. جلسه قبل زياد تحويلش نگرفتم اما اين جلسه با هاش پلكيدم كه مربي گفت كسي سر كلاس كسي حرف نزنه. L
القصه مادر شايان هم سر كلاس. بود. من به شايان گفتم تو باديگارد من باش.
خلاصه با هام چرخيديمو با هم نرمش كرديم.
مادرشم با كلاسه. توي اين سرياله بازي كرده بود كه توي شبكه سراسري پخش شده بود فخر فخاران.
علت دوستي من با شايان اينه كه اون هي دور سالن مي چرخيد و سرش را چند بار مي كوبوند به ستون هاي فنر پيچي شده. منم اين كارو تكرار كردم و اون به اين شكل عاشقم شد.
البته مادر شوهرم كه يعني مادر شايان باشه هم بعدش با هام دوست شد. كمي خودشو از جمع جدا مي گيره.
البته شايان پنج سالش بيشتر نيست. دييييييييييي
ديشب داشتم تصور ميكردم بوته گل سرخي بودهام با گلبرگهايي به رنگ تند
يك قرمز آتشين
و كسي با من خوابيده است.
و امروز به اين شعر برخوردم از آقاي صالحي بافقي از مجله اينترنتي فروغ
نه تنها نبوديم،
چشمهامان در شهامتِ دريدنمان سهيم بودند،
لبهامان در جسارتِ به دندان کشيدنمان.
زندهها را کنار مُردههامان در بطنِ راستمان دفن کرديم،
خورشيد را در چشمهای تو، ماه را در چنگهای من
و به فتحِ آغوش هم بر آمديم چون شب و روز،
سالهاست من با بوتههای گل سرخ میخوابم
تو با بوتههای تمشکهای وحشی ...
البته اين شعر آنقدرها قوي نيست
آقاي صالحي هم مثل خيليها روي شعرهايشان كار نميكنند. و بداهه را كمي دستكاري ميكنند. زياده گويي در اين شعر زياد است و گاهي مفهوم پيش پا افتاده است. مثل:
چشمهايمان در شهامت دريدنمان سهيم بودند. چه مفهوم شاعرانهاي در اين خط وجود دارد؟ لبهايمان در جسارت به دندان كشيدنمان. با زهم تصوير سازي بديعي صورت نميگيرد.
زندهها را در كنار مردههامان در بطن راستمان دفن كرديم.
ظاهرا اين معنايي اروتيك است و اشاره به يك مفهوم دارد اما باز هم از قدرتي شاعرانه برخودار نيست.
خورشيد را در چشمهاي تو ماه را در چنگهاي من
با زهم مفهومي تكراري.
به فتح آغوش هم بر ميآمديم چون شب و روز. برداشن وزن و نظم شعر به معناي رديف كردن ساده كلمات نيست. گاهي مفاهيمي نظير اين در اشعار با وزن ميبينيم.
سالهاست من با بوتههاي گل سرخ ميخوابم
خدا را شكر ايشان با من يكي نخوابيدهاند!
تو با بوتههاي تمشك وحشي
قدر مسلم آوردن تو با بوتههاي تمشك وحشي نوعي تقابل بر بيت قبلي است و بر زيبايي اين شعر نميافزايد
آقاي صالحي ظاهرا شاعر فعالي هستند اگر در يزد هستند از ايشان براي جلسه شعرمان در يزد دعوت ميكنم
اما در مفاهيم شعري روي شعر كار نميكنند. و در به كار بردن كلمات كمي زياده گو هستند
اما موسيقي شعر را به خوبي ميشناسند و كلمات نسبتا به خوبي در جاي خود نشستهاند.
وقتي بيشتر تامل كردم به زيبايي دو تكه آخر بيشتر پي بردم.
من با بوتههاي گل سرخ ميخوابم تو با بوتههاي تمشك وحشي.
و مفهوم آن برايم پر رنگ تر شد.
بوته گل سرخ شايد خار هم داشته باشد. راستي بوته هاي تمشك وحشي خار دارند؟
. آن تكه در مشتم ماه و قبلش هم به نظرم زيبا بود اما روي تكه هاي ديگر بحث همان است.
البته تصور من درباره خار داشتم خودم نبود بيشتر گلبرگ هاي درخشان قرمز منظورم بود.
شعر نيامد
امشب من و تو كمي مجنون شديم
گاهي خوب است بيخیال همه تعهدها ديوانه شويم
لااقل براي تولد يك شعر
و بعد تا مدتها يكديگر را رها كنيم
تا زماني دوباره هوس كنيم
تا زماني دلمان براي هم تنگ شود
بخواهيم خوب نباشيم و خيانت كنيم
جفتمان به حضرت عشق
اما تو به من وفادار باش
چرا كه من عشقم
نه نه
اين شعر هم شعر نميشود
امشب درآسمان پاهایم
خطي كشيدم به موازت لب دريا
و گردابي تورا فرو كشيد
در انتهاي من مجسمه ات رویید
بر باران تخت آويختي و پايين رفتي
در آغوش دستانم پرواز
مثل كبوترهاي لانهكرده بر سنگفرش رودخانه
جفتمان در ابتداي تولد يك نوزاد
توقف كرد
حجم منبسط تو
در من هبوط تمام بهشتهاي بينگهبان بود
"صبا جاوید"
خب ديروز اين شعر محمد صادقي را خوانديم و نقد كرديم البته با كارهاي ديگر
اين شعر را بخوانيد:
سرم به ارتفاع تنت درد ميكند
چهقدر ديوار به تو نزديك است
آوارگي آسمان بر چالهاي به اندازه تو
جاي امنيست چشمهاي نم كشيده
زيردوش آب سرد
و ريزش قطرهها بر استخوانهاي جلد شده
و تنهايياي كه وارد فاضلاب شهر ميشود
به نظر من اين شعر واقعا زيباست. ميبينيد بچهها همشهري ما چهقدر استعداد دارند. اين دوست عزيز الان چند ساليست سر جلسههاي شعر مينشنيد.
آقا خاك جلسه خوردن مسلما از شما چيزي ميسازد خصوصا اگر حضور در آن جلسه سخت هم باشد!!
يحثي درگرفت درباره كلمه زيربا آقاي ت كه ايشان گفتند كلمه زير با ريزش قطره ها اضافي است اما به نظر من شاعر چارهاي نداشته تا اين كلمات را بياورد و خودش به اين نكته آگاه بوده
البته در انتهاي شعر اين جملات به عمد درشت چاپ شده بود:
چهقدر زيبا شده
آرزوهاي من
لاي
كفن ازدواج
كه همه قريب به اتفاق با اين جملات در انتهاي شعر مخالفت كردند.
آقايي سر جلسه شعر فورا اين دوبيت را سرود:
آخر شعر را مجردها بهتر است گفتگو نكنند
هرآنچه دارند انتظارش را لااقل توي نقد رو نكنند
واقعا ترس پسرها از ازدواج جاي تامل دارد.
کسی به کار مفیدم نمی نگرد
هزار دیده منتظر یک اشطباح من است
براي كساني كه بي موقه زنگ مي زنند
- ما خواب بوديم
براي كساني كه ناشناسند و كامنت مي گذارند
تاييد نمي شود
براي خودم:
......
براي ممممممممممممممممم كي؟
معلمي سخته و لي از اون سخت تر دانش آموز بودنه!
با قلم ننویسید
یکی گفت: - می تونیم با قلم بنویسیم؟
- نه نمی تونید
یکی دیگه گفت:
- خانوم من می خوام با قلم بنویسم
- نه کسی حق نداره با قلم بنویسه
یکی دیگه گفت:
- با خود کار آبی بنویسیم؟
- با هرچی می خواید بنویسید به غیر از قلم
عزیزی گفت:
من با خودکار صورتی بنویسم؟
واییییییی جوش آوردم:
با قلم ننویسید
با قلم ننویسید
با قلم ننویسید
با قلم ننویسید
با قلم ننوبسید
اگه نفهمیدین بازم بگم.
خلاصه ده بار پشت سر هم گفتتتتتتتتتم.
بعضی جملات دیگر هم تکرار کردم
اسمتون یادتون نره وگرنه صفر
اسمتون یادتون نره
اسمتون یادتون نره
اسمتون یادتون نره
اسمتون یادتون نره
اسمتون یادتون نره
خلاصه بچه ها خندشون گرفته بود و کفری شده بودن
مث خودمممم
دستم که به وبلاگ ها می رسد خشک می شوند
چندینو چند وبلاگ را لینک کرده ام که دیگر اثری از آنها نیست و نیست و نیست
و هرگز آدم های پشت آن را نشناختمممممممم
به لینک های من نگاه کندی تا ببینید چند تا از آنها راکد مانده اند
و آخرین آنها آیدین است که نقطه زده
کفعمی در مصباح، از هشام بن سایب کلبی و او از ابی صالح روایت می کند که: روزی جمعی از اصحاب پیغمبر بحث می نمودند در اطراف این موضوع که کدام حرف است در حروف که از همه بیشتر در کلام موجود است؟ معلوم شد حرف الف از همه بیشتر است و هیچکس نمی نتواند کلامی بگوید که الف در آن نباشد.حضرت امیرالمؤمنین (علیه السّلام) حضور داشتند. بدون تأمّل و فی البداهه خطبه ای فرمودند. چنانکه عقلها حیران ماند و نام این خطبه را مونقه گذاشتند؛ یعنی در حسن و نیکویی و بلاغت، شگفت آور است. فرمودند:
«حمدت من عظمت منته،و سبغت نعمته،و سبقت غضبه رحمته،و تمت کلمته،و نفذت مشیعته،و بلغت قضیته،حمدته حمد مقر بربوبیته،متخضع لعبودیته،متنصل من خطیئته،متفرد بتوحید،مؤمل منه مغفرة تنجیه،یوم یشغل عن فصیلته و بنیه،و نستعینه و نسترشده و نستهدیه،و نؤمن به و نتوکل علیه،و شهدت له شهود مخلص مؤقن،و فردته تفرید مؤمن متیقن،و وحدته توحید عبد مذعن،لیس له شریک فی ملکه،و لم یکن له ولی فی صنعه،جلعن مشیر و وزیر،و عن عون معین و نصیر و نظیر،علم فستر،و بطن فخبر،و ملک فقهر،و عصی فغفر،و حکم فعدل،لم یزل و لم یزول،لیس کمثله شیء،و هو بعد کل شیء رب متعزر بعزته متمکن بقوته،متقدس بعلوه،متکبر بسموه،لیس یدرکه بصر،و لم یحط به نظر،قوی منیع بصیر سمیع،رئوف رحیم،عجز عن وصفه من یصفه،و ضل عن نعته من یعرفه.قرب فبعد،یجیب دعوة من یدعوه،و یرزقه و یحبوه ذو لطف خفی،و بطش قوی،و رحمة موسعة،و عقوبة موجعة،رحمته جنة عریضة مونقة،و عقوبته جحیم ممدودة موبقة.و شهدت ببعث محمد رسوله،و عبده و صفیه،و نبیه و نجیه،و حبیبه و خلیله،بعثه فی خیر عصر،و حین فترة و کفر،رحمة لعبیده،و منة لمزیده،ختم به نبوته،و شید به حجته،فوعظ و نصح،و بلغ و کدح،رئوف بکل مؤمن،رحیم سخی،رضی ولی زکی،علیه رحمة و تسلیم،و برکة و تکریم،من رب غفور رحیم،قریب مجیب.
وصیتکم محشر من حضرنی بوصیة ربکم،و ذکرتکم بسنة نبیکم،فعلیکم برهبة تسکن قلوبکم،و خشیة تذری دموعکم،و تقیة تنجیکم قبل یوم تبلیکم و تذهلکم،یوم یفوز فیه من ثقل وزن حسنته،و خف وزن سیئته،و لتکن مسالتکم و تملقکم مسالة ذل و خضوع،و شکر و خشوع،بتوبة و تورع،و ندم و رجوع و لیغتنم کل مغتنم منکم صحته قبل سقمه،و شیبته قبل هرمه،وسعته قبل فقره،و فرغته قبل شغله،و حضره قبل سفره،قبل تکبر و تهرم و تسقم،یمله طبیبه،و یعرض عنه حبیبه،و ینقطع غمده،و یتغیر عقله،ثم قیل:هو موعوک،و جسمه منهوک،ثم جد فی نزع شدید،و حضره کل قریب و بعید،فشخص بصره،و طمح نظره،و رشح جبینه،و عطف عرینه،و سکن حنینه،و حزنته نفسه،و بکته عرسه،و حفر رمسه،و یتم منه ولده،و تفرق منه عدده،و قسم جمعه،و ذهب بصره و سمعه،و مدد و جرد،و عری و غسل،و نشف و سجی،و بسط له و هییء،و نشر علیه کفنه و شد منه ذقنه،و قمص و عمم،و ودع و سلم،و حمل فوق سریر،و صلی علیه بتکبیر،و نقل من دور مزخرفة،و قصور مشیدة،و حجر منجدة،و جعل فی ضریح ملحود و ضیق مرصود،بلبن منضود،مسقف بجلمود،و هیل علیه حفره،و حثی علیه مدره،و تحقق حذره،و نسی خبره،و رجع عنه ولیه و صفیه،و ندیمه و نسیبه،و تبدل به قرینه و حبیبه،فهو حشو قبر،و رهین قفر،یسعی بجسمه دود قبره،و یسیل صدیده من منخره،یسحق تربة لحمه،و ینشف دمه،و یرم عظمه حتی یوم حشره،فنشر من قبره حین ینفخ فی صور،و یدعی بحشر و نشور.فثم بعثرت قبور،و حصلتسریرة صدور،و جیء بکل نبی و صدیق و شهید،و توحد للفصل قدیر بعبده خبیر بصیر فکم من زفرة تضنیه و حسرة تنضیه،فی موقف مهول،و مشهد جلیل،بین یدی ملک عظیم،و بکل صغیر و کبیر علیم فحینئذ یلجمه عرقه،و یحصره قلقه،عبرته غیر مرحومة،و صرخته غیر مسموعة،و حجته غیر مقبولة،زالت جریدته،و نشرت صحیفته،نظر فی سوء عمله،و شهدت علیه عینه بنظره،و یده ببطشه،و رجله بخطوه و فرجه بلمسه،و جلده بمسه،فسلسل جیده،و غلتیده،و سیق فسحب وحده فورد جهنم بکرب و شدة،فظل یعذب فی جحیم،و یسقی شربة من حمیم،تشوی وجهه،و تسلخ جلده یضربه ملک بمقمع من حدید،و یعود جلده بعد نضجه کجلد جدید،یستغیث فتعرض عنه خزنة جهنم،و یستصرخ فیلبثحقبة یندم،نعوذ برب قدیر،من شر کل مصیر،و نساله عفو من رضی عنه،و مغفرة من قبله،فهو ولی مسالتی،و منجح طلبتی،فمن زحزح عن تعذیب ربه جعل فی جنته بقربه،و خلد فی قصور مشیدة، و ملک بحور عین و حفدة،و طیف علیه بکئوس،و سکن حظیرة قدس،و تقلب فی نعیم،و سقی من تسنیم،و شرب من عین سلسبیل،و مزج له بزنجبیل،مختم بمسک و عبیر،مستدیم للملک،مستشعر للسرور،یشرب من خمور،فی روض مغدق،لیس یصدع من شربه،و لیس ینزف.
هذه منزلة من خشی ربه،و حذر نفسه معصیته،و تلک عقوبة من جحد مشیئته،و سولت له نفسه معصیته،و هو قول فصل،و حکم عدل،و خبر قصص قص،و وعظ نص،«تنزیل من حکیم حمید»نزل به روح قدس مبین،علی قلب نبی مهتد رشید،صلت علیه رسل سفرة مکرمون بررة،عذت برب علیم، رحیم کریم،من شر کل عدو لعین رجیم فلیتضرع متضرعکم،و لیبتهل مبتهلکم،و لیستغفر کل مربوب منکم لی و لکم و حسبی ربی وحده. (1)
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
ستایش می کنم کسی را که منّتش عظیم است و نعمتش فراوان؛ و رحمتش (بر غضبش) پیشی گرفته است. سخن (و حکم) اوتمامیّت یافته (و قطعی است)؛ خواست او نافذ و برهانش رسا و حکمش بر عدالت است.
ستایش می کنم، به سان سپاس آن که معترف به ربوبیّتش و پر خضوع دربندگی اوست. و از گناه خویش (بریده و) کنده شده و به توحید او اقرار می نماید. و از وعید (و بیم) عذابش (به خود او) پناه می برد. و از درگاه پروردگارش امیدوار آمرزشی است که او را نجات بخشد، در روزی که (انسان را به گرفتاری خویش مشغول و) از بستگان و فرزندانش غافل می سازد.
از او یاری و هدایت می جوییم و به او ایمان داریم و بر او توکّل می کنیم. از ضمیری با اخلاص و یقین، برای او (به توحید) گواهی می دهم و او را به یکتایی می شناسم. یکتا شناسی فردی مؤمن و استوار (در یقین). و او را یگانه می شمارم، یگانه دانستن بنده ای خاضع. نه در پادشاهی خود شریکی دارد و نه درآفرینشش یاوری. برتر از آن است که مشاور و وزیری داشته باشد و منزّه است از داشتن همانند و نظیری. (بر کردارها) آگاهی یافت و پوشیده داشت. و از نهان امور مطّلع گردید و بدان آگاه است و اقتدار و چیرگی دارد. نافرمانی گشت و آمرزید، طاعت و بندگی اش نمودند و او شکرگزاری نمود. فرمان روایی کرد و عدالت گسترد؛ و برتر از شائبه ی هر نقص و عیبی است و (آنچه شایسته ی هر چیزی بود، به او) عطا فرمود. همیشه بوده و هست و هیچ گاه زوال نمی یابد. و چیزی همانندش نیست. و او پیش از هر چیزی است و پس از هر چیزی. پروردگاری است که به عزّتش یگانه و به قدرت خویش پادشاه (و مقتدر). و به برتری شأنش پاک (و منزّه) است. و به علوّ مقامش (به حق) خود را بزرگ می شمارد. دیده ای او را نمی بیند و نگرشی (در معرفت) بر او احاطه پیدا نمی کند. قوی و مقتدر و بینا و شنوا و برتر و حکیم و رؤوف و مهربان و عزّتمند و داناست. هر آن که به توصیف او برآید، در وصفش حیران ماند. (به آفریدگان) نزدیک است و (در رفعت مقام، از آنان) دور است. (به علوّ شأنش از آنان) دور است و (به آنان) نزدیک است، و دعای کسی را که او را بخواند، اجابت می کند. و به بنده اش روزی می دهد و بدو عطا می فرماید. دارای لطفی است پنهان و قهری قوی و رحمتی گسترده و کیفری دردناک. رحمتش بهشتی پهناور و زیبباست و کیفرش جهنمی در بسته و هلاکت بار.
و گواهی می دهم به بعثت محمّد صلّی الله علیه و آله، بنده و فرستاده و برگزیده و حبیب و خلیلش که او را –در بهترین (و ضروری ترین) برهه و در دوران گسیختگی (وحی) و کفر- به عنوان رحمتی برای بندگان خود و نعمتی برجسته از نعمتهای فراوان خویش مبعوث فرمود. خداوند کار (برانگیختن پیامبران به) پیامبری (از جانب) خود را به وسیله او به پایان رسانید و برهان خویش را با وی قوّت بخشید و آن بزرگوار نیز موعظه فرمود و خیرخواهی نمود و به سختی کوشید، نسبت به هر مؤمنی رؤوف و مهربان بود. سروری بخشنده و پاک گهر و راضی (به قضا و حکم حق) بود. رحمت و سلام و برکت و تعظیم و تکریمی (ویژه و فراوان) از سوی پروردگاری آمرزنده و مهربان و نزدیک و اجابت کننده، بر او باد.
ای گروهی که نزدم حاضرید؛ شما را به تقوای پروردگارتان سفارش می کنم و به شیوه پیامبرتان یادآوری می نمایم. پس بر شما باد به ترسی که در دلهایتان جای گیرد و هراسی که اشکتان را جاری کند و تقوایی که نجاتتان بخشد، در روزی که هر که وزن نیکی اش سنگین و وزن کار بدش سبک باشد، رستگار شود. درخواست شما (از پروردگارتان) درخواستی توأم با ذلّت و افتادگی و شکرگزاری و فروتنی و توبه و کنده شدن (از گناه) و پشیمانی و بازگشت (به طاعت) باشد.
هر کدامتان که غنیمت شمار (فرصت) است، عافیتش را پیش از بیماری و پیری اش را پیش از تهی دستی و فراغتش را پیش از (گرفتاری و) مشغولیت و زمان حضورش را پیش از کوچ، غنیمت بشمارد. پیش از آن که پیر شود و گرفتار بیماری و ناخوشی گردد و (به حالی افتد که) طبیبش از او ملول شود و (نزدیکترین) دوستش نیز از او روی گرداند و عقلش تباه گردد و رشته عمرش بگسلد. آن گاه گفته شود که فلانی به سختی بیمار است و تنش به شدّت نحیف شده و در بستر احتضاری سخت افتاده است. و هر خویش و بیگانه ای (به عیادت و وداع) به بالینش آمده است. پس دیده اش را با خیرگی به بالا افکنده، نگاهش را بدان سو دوخته، پیشانی اش عرق کرده، ناله های دردآلودش آرام شده و جانش گرفته شد.
(در چنین حالی می بینی که) تیره بختی به همسرش روی آورده، گورش را کندند و فرزندانش بی سرپرست ماندند و نفراتش از دور او پراکنده شدند و آنچه جمع آوری کرده بود، تقسیم شده و بینایی و شنوایی اش از بین رفته است. (هم اکنون می بینی) رویش پوشانده، دست و پایش کشیده، رو به قبله اش کشیده اند و برهنه اش نموده، غسلش داده اند؛ (از هر جامه و پیرایه ای) عاری اش داشته، خشکش نموده اند و پارچه ای بر او افکنده و بر او کشیده اند و آماده اش نموده، (قطعه دیگر) کفنش را نیز بر او افکنده اند، (به گونه ای که) از آن کفن چانه اش را بسته، پیراهن وعمامه هم برایش قرار داده، در لفافش پیچیده اند و (نزدیکان) با او وداع نموده، بدرودش گفتند. (اینک می نگری) بر تابوتش حمل نمودند و با تکبیر بر او نماز گزارند و از خانه های پر زرق و برق و قصرهای مجلّل، با اتاقهای منظّم و پی در پی، منتقل شده است. در گوری که برایش کنده اند، گذاشته شد. گوری که تنگ است و با خشتهای محکم چیده شده و سقفش با تخته سنگهایی پوشیده شده است و خاک قبرش را بر او ریخته، کلوخ بر او پاشیدند. پس آنچه که از آن هراسان بود، واقع شد و خبرش به فراموشی سپرده شد و (کسانی که) یار و همنشین و خویشاوند و دوست (او بودند)، از وی برگشتند و تنهایش گذاشتند و همدم و رفیق و یار و ندیمش، کسانی دیگر به جای او برگزیدند.
(اکنون) درون قبری قرار گرفته و به مکان تنها و خلوتی سپرده شده. کرمهای قبر در بدنش می دوند و خون و چرک از بینی اش روان است و جامه و بدنش فرسوده می شوند، خونش می خشکد و استخوانش فرسوده می شود. (و بدین گونه است) تا روز حشر او؛ که از قبرش برانگیخته شود و در صور دمیده شود و برای حشر و نشر فرایش خوانند. پس آنجاست که قبور، زیر و رو می گردند و آنچه در سینه هاست، بیرون کشیده (و هویدا) می شوند و هر پیامبر و صدیق و شهید سخنوری (که مجاز به تکلّم است)، آورده می شوند. داوری قاطع آن روز را پروردگاری به عهده دارد که مقتدر بر بندگانش وآگاه و بینا (به حالشان) است. پس بسا ناله هایی که او را رنجور و زمین گیر و حسرتی که فرسوده و نحیفش می گرداند. در جایگاهی هولناک و عظیم و مجتمعی بزرگ و وسیع، در مقابل پادشاهی بزرگوار که به هر کار کوچک و بزرگی داناست. در آن هنگام عرقش تا به دهان می رسد و اضطراب و ناراحتی اش، آرامش او را می رباید. اشکش مایه ترحّم بر وی نمی شود و ناله اش شنیده (و بدان توجّه) نمی گردد. و دلیل (و عذر) او پذیرفته نخواهد بود. نامه عملش به سویش باز می گردد (و به وی سپرده می شود) و بدی کردارش (بر او و دیگران) بیان می شود. هر عضوی از او به بدی کارش گواهی می دهد. چشمش به نگاه او (به حرام) و دستش به سخت گیری (نامورد) او و پایش به گام برداشتن (به سوی حرام)، پوستش به لمس (نامشروع) و شرمگاهش به تماس (به حرام) گواهی می دهند. فرشتگان نکیر و منکر او را (به عذاب وحشتناک) تهدید می کنند و (خداوند) بینا از کارش پرده بر می دارد. پس زنجیر در گردنش افکنده، دستش با غل بسته می شود و کشان کشان و در تنهایی رانده می شود. و در آتش دوزخ عذاب می گردد. و شربتی از آب داغ به وی نوشانیده می شود که چهره اش پخته و پوستش را می کند. فرشته مأمور (عذاب او) به سوی آتش می راندش، او را با گرزی آهنین می زند، (پیوسته) پوستش پس از پخته شدن، به پوستی جدید بر می گردد (و تبدیل می شود). و فریاد استمداد برمی آورد، ولی مأموران جهنم از او روی بر می گردانند. و فریاد سر می دهد و با ندامت دوران طولانی اش را در جهنم می ماند.
به پروردگار توانا پناه می بریم از شرّ هر سرانجام (نا خجسته ای) و از او عفو می طلبیم به سان عفو کسانی که از آنان راضی گردید و آمرزش می جوییم همانند کسانی که (ایمان و طاعتشان را) از آنان پذیرفت. زیرا تنها اوست که کفیل خواهش و تقاضای من است.
پس هر که از عذاب پروردگارش دور گردانده شود، به قرب حضرتش در بهشت سکنا گزیند و در قصرهایی مزیّن جاودانه ماند و از حوریان زیبا و سیه چشم و خادمان (بهشتی) بهره مند می گردد. و جامهایی (مملو از خوراکی و نوشیدنی) پیرامونش می گردانند و در جایگاه منیع و ممتاز بهشت مسکن یابد و در نعمتهای سرشار به سر برد و از تسنیم (و از نوشیدنی های بهشت) بدو نوشانیده می شود و از چشمه، سلسبیل آمیخته به زنجبیل، می نوشد که با مشک و عبیری سربسته شده که پیوسته نشاط آفرین و سرور انگیز است. از نوشیدنی هایی (پاکیزه) در باغی روشن، (با درختانی) پربار می نوشد که هر کس از آن بنوشد، نه دچار سردرد می شود و نه مست و مدهوش می گردد. ا
این جایگاه کسی است که از پروردگارش بترسد و از نفس خویش بر حذر باشد و آن (نیز) کیفر کسی است که معصیت پروردگارش نماید و نفس (شیطانی) او، نافرمانی آفریدگارش را برایش تزیین نماید.
این کلامی است قاطع و انکارناپذیر و حکمی بر پایه عدل. بهترین سخنی است که (از خدا و رسول) برگرفته شده و برترین پندی است که (درقرآن) بدان تصریح شده است. از سوی پروردگار ستوده نازل شده است و روح القدس (برتر از تمامی فرشتگان و دارای پاکی) ممتاز، آن را بر پیامبری هدایت یافته و بلند منزلت فرود آورده است. درود فرستادگان بزرگوار و گرامی داشتگان شایسته (الهی) بر او باد. پناه می برم به پروردگار مهربان از شرّ هر (شیطان) رانده شده. پس باید هریک از شما (به درگاه خداوند) تذلّل نماید و (به آستانش) دعا و زاری کند تا از پروردگار هر آفریده ای، آمرزش بطلبیم برای خودم و شما.
-----------------------------------------------------------------------------------------------------
1) شرح ابن ابی الحدید ج 19 ص 140 تا ص 143،نهج السعادة فی مستدرک نهج البلاغه ج 1 ص 87 خ 20،کنز العمال ج 16 ص 208 تا ص 213 ش 44234،سفینة البحار ج 1 ص 397 با نقل از ج 9 بحار الانوار چاپ قدیم،تاریخ عماد زاده ص 436 جلد امیر المؤمنین (ع)
باید عرض کنم این مربی اسکیت امروز فقط نیم ساعت سخنرانی کرد. تا به قول خودش شب برویم فکر کنیم چه نشانه رفتاری بدی داشته ایم که او در گفتارش تذکر داده است.
گاهی اوقات غیر قابل تحمل می شود. حالا می فهمم چرا بعضی دانش آموزان معلمی را دوست ندارند. عزیزم احترام با بیان به دست نمی آید.
مربی می گوید انسان از کلمه انس گرفته شده اما معنی کلمه انس را نمی داند می گوید تعالی روح
با او بحث نمی کنم چون می دانم که اگر بحث کنم دیگر باید فاتحه کلاس اسکیت را بخوانم.
در نهایت گفتم ما که تا به حال اNم ندشه ایم شاید شما بتوانید ما را آدم کنید که گفت بهتر است دارای دیدگاه مثبت یه خودمان باشیم! دیگر نمی داسنت که من خودم این تعالیم را درس می دهم.
امیدوارم نادند من معلمم. کاش احتراممان به انسان ها به خاطر عنوانشان نبود. البته او به من احترام می گذارد اما بعضی رفتارهایش برایم قابل تحمل نیست از جمله سخنرانی اش در باره بوی بدونو ناخن گرفتن و غیره و غیر
اوففففففففف
سر کلاس زبان هم منفی گرفتم به خاطر نبردن دیکشنری
می بیند تو را به حضرت عباس گیر چه معلم هایی افتاده ایم
البته راضی بودم چون خیلی هوایم را داشت. خوشحال شدم که بچه ها فکر نکنند بین ما فرق می گذارد.
خدا تا یک ماه دیگر به من صبر بدهد. خدایا خودت رحم کن. راستی بچه ها از دست معلم هایی با شخصیت های به ظاهر مخوف چه می کشند؟!!!
فروردین
بوسه های شما تند و سریع و بسیار پرحرارت هستند که نشانگر حس شهوتران و لذت طلب شماست، اما این احساس داغ و سوزان خیلی زود فروکش می کند.
اردیبهشت
بوسه های شما با تعلل صورت می گیرد اما بوسه هایی ژرف و با احساس هستند که پی در پی می آیند و می آیند و...
خرداد
بوسه های شما با فوران خنده، لبخند و مسخره بازی قطع می شود.
تیر
بوسه های شما گرم و لطیف است، و دوست دارید تا ابد به آن ادامه دهید...
مرداد
بوسه های شما وحشی و پراحساس، همراه با چنگ زدن و گاز گرفتن است. هیچگاه موقع بوسیدن از بروز احساسات خود جلوگیری نمی کنید و دوست دارید دیگران شما را به این خاطر تشویق کنند.
شهریور
بوسه های شما بسیار دقیق، ظریف و ماهرانه است و معشوقتان زمانی متوجه آن می شود که شما کارتان را تمام کرده اید.
مهر
آنقدر نگران وضعیت تنفستان هستید که نمی توانید خوب به بوسیدنتان بپردازید.
آبان
شما خیلی زود از بوسیدن می گذرید و به سراغ......چیزی می روید که پشت سر آن برسد.
آذر
بوسه های شما غافلگیر کننده و خود به خودی هستند که باعث می شود معشوقتان بیشتر و بیشتر طلب کند.
دی
بوسه های شما لحظه ی خلاص شدن و آزادی از استرسی است که در طول روز اسیرتان کرده است.
بهمن
بوسه های شما خیس و با کثیف کاری همراه است و هنگام بوسیدن چشمانتان را باز نگاه می دارید!
اسفند
بوسه های شما رویایی، خیال انگیز، عاشقانه و ابدی است.
| Design By : Night Melody |




