طلوع آب
دو تا بوته گل حسن يوسف دو ماهي مهمان اتاقم بودند و ديدم دارند پر ميريزند. به مادرم گفتم آنها ببرد.
هر روز با آنها احوالپرسي ميكردم و آنها هم گاها به من لبخند ميزدند. گاهي شبها كه خوابم نميبرد پيام ميدادند كه تشنهاند. و من تا به آنها آب نميدادم خوابم نميبرد.
البته داشتن سه شاخه گل و زدن عكس يك فرشته دم در اتاق به معناي دعوت عشق به اتاق است.
به شما توصيه داشتن سه بوته گل همجنس در اتاقتان ميكنم. البته اين از اركان علم فنگشويي است.
ديروز جاي خاليشان بود كه پيام داد نه خودشان. و مادرم آنها را كاشته بود در گلدان.
ناراحت بودم از نداشتن سه گياه كه ديدم شاخههاي ديگري را در آب قرار داده
حالا دو بوته ديگر حسن يوسف مهمانم هستند
اميدوارم ديربپايند و زود بپويند.
در ادامه مطلب درباره گياهاني كه وبلاگ نويسي ميكنند و زنده اند و پيام مي فرستند و حال آدم را ميپرسند ميخوانيد...
ادامه مطلب
مثل اینکه
تن پرنده ها
دوباره گرم شده ...

در من هجوم تپش های ماندن
زیباترین توهم رقصیدن بود
يزدگرد آخرين پادشاه ساسانی پنج دختر داشت و دو پسر. اين پنج دختر به اسامی نيکبانو، نازبانو، پارسبانو، مهربانو و شهربانو و دو پسر به نامهای هرمزان و اردشير که هر کدام پس از فروپاشی سلسلهی ساسانيان به دست تازيان سرنوشت شگفتی داشتند.
پيش از فروپاشی حکومت ساسانيان، يزدگرد برای حفظ جان خانوادهی خود نقطهی کويری و دورافتادهيی را در کنار کوير يزد، در دل کوهپايهها و ميان کوير، برای پناهگاه خانوادهی خود برگزيد. شايد پس از تازش تازيان، فرزندان و همسر شاه به نام کتايون و نديمهاش به نام مرواريد، به اين مرکز که دور از دسترس تازيان و همچنين نيايشگاه مهر و آناهيتا بود، پناه برده باشند و اين درستتر مینمايد، زيرا که اينان گريزان و آواره هر کدام به سويی میروند و برخی نيز گرفتار شده و چونان کنيزان آنها را بين خود تقسيم میکنند.
به هر روی، کتايون همسر يزدگرد همراه اردشير فرزند کوچکتر خود به سمت شرق يزد میگريزد. در قصهها آمده است که در چاهی که هم اکنون به ست پير معروف است از ديده پنهان میشود. اردشير هم در محلی به نام زيارتگاه نارسته بنا به روايت زرتشتيان ناپديد میشود.
نازبانو به سمت جنوب يزد رفته و در کوه تیجنگ نهان میشود. هماکنون آن محل به نکاری که برگرفته از نازبانو است معروف است .پارسبانو و مهربانو به سوی غرب يزد گريزان شدند و در نزديکی ارجنان از هم وداع کردند و مهربانو به سمت عقدا رفت و به علت گرسنهگی و تشنهگی و مشقت راه سرانجام در عقدا روی در نقاب خاک کشيد و او را در گوشهی باغی به نام باغ مهر دفن كردند که هماکنون در آن محل شمعی روشن میشود و آن مزرعه هم به نام مهر معروف است. پارسبانو يا خاتونبانو به سمت زرجوع گريخت و بنا به روايت زرتشتيان در کوهی غايب شد که به نام زيارتگاه پارسبانو معروف است. نيکبانو به اتفاق مرواريد که کنيز بوده، میگريخته كه در بيابان از هم جدا میشوند. نيکبانو به سمت شرقی يزد میرود و در چهل کيلومتری اردکان به کوهی میرسد و بنا به روايت زرتشتيان برای اين که به دست تازيان و يا ايرانيان آزمند و خائنان نيفتد، در شکاف کوهی از ديدهها نهان میگردد. هماکنون در محل ورود او در کوه شکافی وجود دارد که چشمهيی از آنجا بيرون میآيد که از آب آن درختی گشن میرويد که اينك قطر آن به بيش از يک متر میرسد و از دل سنگ بيرون آمده است. در اين مکان هماکنون زيارتگاهی بزرگ بنا کردهاند که همان چکچک است. در درون غار از شکافهای آن آب چشمهيی که در محل غيب شدن نيکبانوست مرتب چکه ميکند و برای همين اين محل را چکچک يا چکچکو نامگذاری کردهاند، که در واقع اسم اصلی محل پير سبز است و فکر میکنم برگرفته از درخت کهنسالیست که در محل غيب شدن نيکبانو سبز شده است. مرواريد نيز به سمت شمال گريخت و در هفده کيلومتری اردکان يزد در کوهی پنهان شد که به پير هريشت معروف است.
به باور برخی، هرمزان پسر بزرگ يزدگرد همراه با شهربانو اسير میشوند و به عربستان برده میشوند که شهربانو بهرهی امام حسين میشود . بر اين گمانام که چکچک يا پير سبز همان گريزگاه و پناهگاه شاهبانوی ايران است. برخی نيز نيايشگاه بیبی شهربانو در نزديکی تهران را که نيايشگاهی از آناهيتاست، آرامگاه اين شاهزاده میدانند.
نه آقا
نه آقا
من توی زمستون بعضا منجمد می شم
دلم تنگه اما
......
این اواخر پسرای زیادی رو رد کردم. فقط و فقط برای اینکه هیچکدوم مناسب من نبودن.
نه اینکه مناسب نباشن.
مناسب من نبودن.
انرژی منفی آه شون دامنمو گرفت چن روزی دپرس شدم.
جالب اینجا بود که هیچکدوم چیزی برای بخشیدن نداشتنو بلکه فقط به گرفتن میاندیشیدن
ما هم دیگه نداشتیم که بدیم!!!
بعدم از دپرسی در اومدم.
و ....
پ ن:
یک زمانی مرا سر جلسه داستان مامور کردند داستان قهوه ریچارد جان براتیگان را بخوانم.
خب من هم یه قسمتش را سانسور کردم.
حالا یاد اشاره های پنهان آنها و لبخندشان افتادم.
با دیدن قهوه در هفتان.
البته این ترجمه در مقایسه با چیزی که ما خواندیم خیلی حال نمی دهد.
از زمان دوربينهاي كرليان تاكنون،عكسهاي زيادي از ميدان هاي مغناطيسي اي كه اطراف موجودات زنده رااحاطه كرده اند،گرفته شده است.ما همگي با اين حقيقت آشناييم كه منشا همه اعمال و رفتارهاي ما، برانگيزش ها و ارتعاشات الكتريكي است كه از مغز ما ساطع ميشود.اين جريانهاي الكتريكي از خلال سيستم عصبي ما كه درواقع يك شبكه ارتباطي با ساير اندام هاست،در سراسر بدن جريان مي يابند. اطلاعات و فرمان ها از مغز بواسطه اين شبكه ارتباطي و به منظور تنظيم اعمال ما منتقل مي شود.اين انرژي الكتريكي از مابين سلولها عبور مي كند،سلولهايي كه برخي از آنها حاوي كريستال مايع هستند.كريستالهاي مايع وقتي درمعرض فشار مكانيكي قرار مي گيرند قطبهاي همنام تشعشعات ليزري از آنها متساطع مي شود.
(هنگاميكه كريستال ها تحت فشار مكانيكي قرار مي گيرند يك ولتاژ توليد ميكنند.)و اين بار الكتريكي از خلال بدن ما عبور ميكند،به گونه اي كه حتي ممكن است به بيرون از كالبد فيزيكي نيز انتشار يابد.(به صورت هاله اي نوراني اطراف بدن را فرا ميگيرد.)
Perincurium ،يك لايه از بافت پيوندي است كه سيستم عصبي را پوشش ميدهد و اين جريانهاي الكتريكي را مستقيما به راه انداخته و هدايت مي كند.بيشتر از 50%سلولهاي مغزي از اين دسته سلولهاي پيوندي هستند.
هنگاميكه ما متحمل آسيب و يا صدمه اي مي شويم، اين بافت پوششي-پيوندي ،سيگنالهايي را از محل آسيب ديده به منظور شروع به كار پروسه درمان و ترميم به سمت مغز ارسال ميكند.مثلا وقتي روي زخم به اصطلاح كبره ميبندد(دلمه بستن روي زخم )اين فرايند نتيجه عملياتي است كه سيستم عصبي انجام داده است.
*اين سيستم به ميدانهاي مغناطيسي واكنش نشان مي دهد و نسبت به آنها حساس است.بدن ما عملا يك ميدان مغناطيسي شناخته شده ،با عنوان ميدان بيومغناطيسي ( biomagnetic field ) را توليد مي كند.براي اولين بار دكتر زيمرمن( Zimmerman ) دردانشگاه كلورادو آمريكا،توسط سوپر هدايتگري كه به شيوه تداخل كوانتومي عمل ميكند،و اصطلاحا به آن SQUID گفته ميشود،به خوبي توانست ميدانهاي بيو مغناطيسي را اندازه گيري كند. SQUID درك زيادي از چگونگي كاركرد بدن به خصوص به منظور تشخيص هاي اساسي ،در اختيار ما قرار ميدهد.
*بسامد مغناطيسي از يك اندام به اندام ديگر تفاوت مي كند.درواقع ميتوان گفت هنگاميكه يك عضو يا اندام ،به گونه اي سالم و درست عمل نمي كند،بسامد بيو مغناطيسي آن تغيير مي يابد.(يعني امواجي كه از خود منتشر مي كند غير از امواجي است كه آن عضو در هنگام سلامتي منتشر مي سازد.)
ما اين تغيير بسامدها را در نتايج كار دستگاههاي كارديگرام (ثبت كننده ضربان قلب) و يا انستالوگرام(ثبت كننده امواج مغزي)به وضوح مشاهده كرده ايم.
*اين ميدان مغناطيسي اطراف بدن را احاطه مي كند، مشابه همان چيزي كه ما به عنوان aura يا هاله مي شناسيم. اما اين ميدان بيومغناطيسي احتمالا بخشي از آن هاله محسوب ميشود.
*خوب ما ميدانيم كه اگر دو ميدان مغناطيسي در تماس با هم قرار بگيرند،بر يكديگر اثر ميگذارند.
بنابراين اين قضيه قابل فهم است كه دو ميدان مغناطيسي منحصر به فرد (ميدانهاي مغناطيسي دو شخص كه در كنار يكديگر قرار ميگيرند)ميتوانند به گونه اي علّي-معلولي تاثيراتي متقابل بر روي يكديگر داشته باشند.يك مثال دم دستي در رابطه با اين مسئله،زماني است كه بچه اي به زمين مي خورد و يا صدمه ميبيند و شما بطور ناخود آگاه او را بغل كرده و بلند مي كنيد.و يا مثلا دست او را كه صدمه ديده نوازش كرده و مي بوسيد. بلافاصله مي بينيد كه بچه بهتر مي شود و احساس آرامش و آسودگي بيشتري مي كند.هيچ به اين قضيه فكر كرده ايد،چرا شما بعد ازاين عمل از او مي پرسيد: حالا بهتر شدي؟چرا قبل از صورت گرفتن پروسه ترميمي ،حال كودك بهتر مي شود؟آيا با خودتان فكر كرده ايد كه چرا در بين اشخاص مختلف يا يك جمعي به طور غير ارادي جذب يك نفر شديد؟
رخ دادن چنين چيزهايي مي تواند به خاطر Magnetic Personality (اي)باشد كه آن شخص دارنده آن است.
*ميدان انرژي مغناطيسيِ دستانِ "درمانگران"در حين درمانگري ،توسط دستگاه مگنومتر اندازه گيري شده است و نتايج نشان داده،كه ميدان مغناطيسي دستها به هنگام درمانگري 1000بار قويتر از ساير قسمتهاي بدن است.
*فركانس سالم و بي عيب و نقص جاري شده ،توسط دستان يك درمانگر ،فركانس نامنظم ساطع شده از يك عضو ناسالم يا افكار مخرب و ناسالم را تنظيم كرده و متعادل ميكند.
*اين تركيب حوزه ها و ميدان هاي انرژي (كه اصطلاحاً سينرژي گفته ميشود) ،آن كاري است كه ريكي ميكند . هنگاميكه با ريكي درگير شده و به تمرين آن مي پردازيم به يك سطح بالاتري از شعور و آگاهي دست مي يابيم كه مارا قادر مي سازد ،بعنوان كانال يك منبع انرژي خارجي عمل كنيم . بنابراين چون ماخود منبع انرژي نيستيم ،انرژي ما هرگز تحليل نرفته و تخليه نخواهد شد.
واي امشب به اطلاعات جالبي دست پيدا كردم.
متاسفانه مطلع شدم هيوا نام درختي در برزيل هست كه از اون ماده اي ترشح ميشه كه خيلي كاربرد داره و مهمترين كاربردش در ساختن كاندوم هست. L
در كشور آمريكاي جنوبي اصلا كسي كلمه كاندوم رو تلفظ نميكنه بلكه همه ميگن: هيوا
دوباره L
بعد فهميدم كه توي يزد چهل درصد خريد كاندوم توسط زنان صورت ميگيره.
وايييييييييي
يه چيز ديگه هم فهميدم كه نميگم.
خب با اين حساب بايد فكري براي اسم هيوا بكنم!!!!
گرچه اسمي بود كه باهاش خيلي مانوس بودم و البته اينم رو فهميدم كه هيوا به كردي معني مقاومو ميده كه واقعا به شخصيت من ميخوره!
خب كسي اسم جديد سراغ نداره؟
فقط تورو خدا از این معنیا نده.
در رفتن جان از بدن
گويند هر نوعي سخن
من خود به چشم خويشتن
ديدم كه جانم ميرود
ميدانيد وقتي دو تا راننده پايه يك مينشينند در ماشين تا به شما تعليم رانندگي بدهند ميشود چه؟
ميشود راننده پايه دويي چون من كه ياد ميگيرد وسط تپه سربالايي بايستد بدون اينكه عقب عقب برود و بعد برود بالا بدون اينكه عقب عقب برود.
ميدانيد با معلمان اسكيت و زبانم چه كردم؟
طوري سر معلم اسكيت را شستم كه عمرا كسي جرات نكرده بود با او حرف بزند. البته او در نهايت سرم جيغ زد و گفت اخراجم و گوشي را قطع كرد اما هرچه بايد ميدانست به او گفتم.
حقيقت اين است كه اگر ميرفتم باشكاه احتملا يك كتك مفصل ميخوردم. هرچه باشد او مربي كاراته است.
بعد از ساعتهاي متمادي سخنراني به من گفت كه اگر چنين رفتار نكنم نميشود كلاس را كنترل كرد. بعد هم گفت به من احترام بگذار كه گفتم احترام زوري نيست سركار خانم.
حقيقت اين است كه رفتارش با بچههاي پنج شش ساله بيشتر از هرچيز براي من مخرب بود. تنبيه سختي كه براي آنها در نظر ميگرفت. علارغم اينكه بارها و بارها مزه سكوت در برابر زورمندي را چشيده بودم نميدانستم چرا اين بار اينهمه سكوت كردم؟ اما من چه ميتوانستم بكنم؟
واقعا چنين مربياني روح و روان انسانها تخريب نميكنند؟
كاش مادر عارفه ميدانست اين مربي چند بار اشك آن بچه را در آورد.
بارها كردم زنگ بزنم تربيت بدني و حد اقل تذكري بدهم اما به خاطر شان مربيگرياش نتوانستم دل خودم را راضي كنم.
خب قدر مسلم او نسبتا نادان است و كسي بايد روشنش كند اما من نتوانستم. شايد چون شاگردش بودم و براي من شاني انساني قايل نبود بلكه ميخواست ادب و تربيت يادم بدهد.
ميخواستم واژه بيمار را به كار ببرم. اما خب نميبرم.
اما معلم زبانم به مراتب بهتر بود. و با او دوست بودم. نمره زبانم ناينتي تري داد بگذريم كه من تاپ كلاس بودم و لي خب به خاطر غيبت كردن و راحت بودن زيادي به او حق ميدهم كه به دختر ديگري نمره بيشتري بدهد.
اما اين ترم با يك معلمي كه خدا را شكر ظاهرا خوش اخلاق است كلاس گرفتم گرچه بچههاي نادان همه با معلم قبلي گرفتند.
اما حقيقت اين است كه نميخواستم همه انگيزهام براي زبان خواندن به ترسي مبدل شود كه قبلا سالها طول كشيده بود از خودم بيرونش كنم.
چرا معلمان به جاي ايجاد انگيزه از ترس و تهديد استفاده ميكنند؟ كه البته توي كت من نميرود از يك چيز مجازي آنقدر بترسم.
درنهايت بايد بگويم وقتي سر كلاس جديد گفتم سنم ترتي است معلم فعلي فكر كرد اشتباه گفتهام و گفت ترتين؟
القصه او فكر كرد من سيزده سالم هست.
اينجا لزوم آن آدمك با دندانهايش حس ميشود.
و در نهايت:
چو اسير دام توام
رام توام اي محرم رازم
خدايا خوب است دعا كنم كسي بيايد مرا اسير كند؟
فعلا كه اين موهبت شامل حالم نشده
بي نهایت ماه است
پنجرههايي كه هر روز سلام ميكنند
و بر رخسار یکدیگر درخت ميكارند
روحهاي اهورايي هر شب
گريه كودكان را سيراب ميكند
صداي آمدن از آيينه
سرم را روي سينهات ميگذاري
و به بازی ماهی های حوض چشم می دوزی
برایت گریه می کنم
وقتي صورتم را به گلي نزديك ميكنم
مهربانيات مرا می بوسد
و سرخ همچنان به جا مانده است
آنگونه كه گلدان ها دست خورشید را می کشند
" صبا جاوید "
نمی دانم چه طور می شود تولد حضرت مسیح را تبریک گفت وقتی
در گوشه ای از جهان خشونت بی داد می کند
و مردم غزه دارند پاکسازی قومی می شوند با بمباران های پی در پی
و کسی هم جیکش در نمی آید.
صبا
یلدا
دریا
و من هیوا
چهار خواهریم
صبا شاعر است
یلدا یک عاشق بالفطره
دریا یک روانشناس است
من
خواهر کوچکتر
چیزی نیستم.
فامیل ما جاوید است.
وقتي بركههاي كوچك
ميخواهند دريا را در خود جاي دهند
چارهاي جز كوه ساختن نيست
و سپاس زبانهايي را كه لال ميشوند
آزادي آنها را سوراخ كرده است
با يك منگنه بر بالاي برگه آويزان
براي همه احساس كوچكت ممنونم سنجاق
اما من يك قاب خاليام
" صبا جاوید"

به امتداد آرامشي ابدي ميانديشم
از نگريستن به زني كه چشمانش
تا بينهايت به غروب خيره مانده است
خسته نميشوي؟
خبر به دورترین نقطه جهان برسد
که او نخواست به من خسته بی گمان برسد
شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو بوده به دیگران برسد
چه می کنی اگر او را که خواستی یک عمر
براحتی کسی از راه ناگهان برسد
رها کنی برود از دلت جدا باشد
به آنکه دوستترش داشته به آن برسد
رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند
خبر به دورترین نقطه جهان برسد
گلایه ای نکنی بغض خویش را بخوری
که هق هق تو مبادا به گوششان برسد
خدا کند که .... نه نفرین نمی کنم
مباد به او که عاشق او بوده ام زیان برسد
خدا کند که فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد
شعری از شاعر جوان فقید یزدی
نجمه زارع

در سكوتي ممتد مي رويم
و ............ احاطه ميكنند همه لحظاتمان را
بر ميخيزيم
تا دريابيم كه هيچ نگفتهايم
به پروازی در ميان ستارگان جاده ميماند
با دو دست
كه بالشان پنداشتهاي
و آن چشمکی كه هر دومان را مينگرد
دستخوش قلبهاييست كه نتوانستهاند مروارید را در آغوش بگیرند
بلندايش سپيدهاي است
که او را چون معشوقي بيبديل به نظاره نشستهام
قصد او ندارم
و در سایه سارش لبخند دست تکان دادن گلدان هاست
و ميستايمش
ميستايمش
كه تنها معشوق ماندگارم مانده است
چونان خدا كه آيين عشق را ميداند
و او در بستر مرا به هزار كمند به سوي خود ميكشاند
و من خدا هستم
خدا من هستم
" صبا جاوید "
| Design By : Night Melody |

.jpg)

