تبليغاتX
طلوع آب
















طلوع آب

مخاطب عشق شخص خاصي نيست. تو فقط عشق بورز و بگذار عشق كيفيت وجود تو باشد. عشق هيچ ارتباطي با روابط شخصي ندارد. عشق بايد چون رايحه باشد. گل همواره رايحه اش را مي پراكند، چه كسي بداند چه نداند. حتي در دوردست ترين مناطق هيماليا كه رفت و آمدي وجود ندارد هزاران گل مي شكفند و رايحه مي پراكنند.

عشق بايد كيفيت وجود تو باشد. عشق بورز تا روزي خود عشق شوي. نه حتي عاشق،‌بلكه خود عشق. آن روز. روز رازگشايي بزرگ است، ‌روزي كه قطره در دريا نيست شود و دريا شود.

 

 

مراقبه های اشو

نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 14:51 توسط سپیده | |

سلام اقاي خوابگرد

نمي‌دانم درباره  هفتان چه بنويسم. جز بغضي كه از سر زدن به سايتي به انسان دست مي‌دهد كه هروقت آن مي‌شدم آن را مي‌گشودم. هفتان براي من مفهومي به غير از سايتي ادبي و فرهنگي دارد كه شايد براي ديگران داشت.

 غم و اندوه شما را درك مي‌كنم. هفتان سايتي بود كه براي آن زحمت زيادي كشيديد و از جانب عمومي  از آن لحاظ ارزش داشت كه شايد هنرمندان و زحمت‌كشان گمنام زيادي را معرفي مي‌كرد و نامي از آنها مي‌برد.

دارای اشکال هایی هم بود. هفتان به خوبي قادر بود جهت خاصي به جامعه ادبي و فرهنگي بدهد براي تبليغ.  

اما سانسور آن از جهتي كه همگام با بعضي سياست‌هاي نظام بود جاي تعجب دارد. صداي مخالفت هفتان صداي مخالفت با نظام نبود بلكه دلسوزانه و در بعضي مواقع راهگشا بود.

پس حدس مي‌زنم سانسور شدن آن به نوعي كينه شخصي بر مي‌گردد يا نوعي رقابت.

هميشه متعجب بودم كه چرا كنسرت آقاي ناظري در يزد برگزار نمي‌شود. آخر چه كسي مي‌تواند با او مخالفت كند؟ تا اينكه به طور اتفاقي با متولي اين امور در يزد در جايي مواجه شدم. گفت كه علتش اين است كه گروه‌هاي ديگر مي‌خواهند او را بياورند و نگذاشتند ما اين‌كار را انجام دهيم. در حالي كه نامه شهرام ناظري را در دست داشته بود نامه اش را پاره  كرده بودند سر دسته يكي از از گروه‌ها. و به اين ترتيب منفعت طلبي عده‌اي مانع از يك اتفاق خوب فرهنگي در شهر ما بود.

 

آيا هفتان به عنوان سايت قدرتمند هدايت‌كننده آنقدر وحشت‌اور بود كه سانسور شود؟ يا مطالبي كه ارائه مي‌داد خلاف بود؟ يا كساني هستند كه آن را به عنوان رقيبي غير قابل شكست براي خود مي‌ديدند و خواستار حذف آن از صحنه بودند؟

  آقاي خوابگرد  سياست سكوت شما را نمي‌پسندم. شما بايد براي دفاع از حق خود و به خاطر زحمات زيادي كه كشيديد وارد مذاكره شويد. كدام دليل كدام باعث سانسور بوده است؟

 فكر مي‌كنم همه فعاليت‌هاي خود را براي بازگشت هفتان درآن منتشر كنيد. ما در كشوري زندگي مي‌كنيم كه ادعاي منطق و دانش بر آن حكم‌فرماست پس هيچ دليلي وجود ندارد سايتي كه در جهت فرهنگ زحمت مي‌كشد سانسور شود. یا لا اقل باید تلاش مان را برای گرفتن حق انجام دهیم منتها به روش مسالمت آمیز در عین حال مقتدرانه

شما صاحب رسانه هستید و قدرت دارید پس با توکل بر خدا به پیش بروید.

هرگز فراموش نمی کنیم آیدین نویسنده وبلاگ یادداشت ها چه طور با چند پست موفق شد حقوق خود را از صاحبان روزنامه ها بگیرد. شما دیگر چیزی برای از دست دادن ندارید وقتی هفتان را ندارید. و مسلما نباید روی منابع خارجی حسابی باز کنید. تنها دوستان در داخل با حمایت از شما می توانند به شما کمک کنند. با این حال هفتان در شرکت پیشگامان کویر یزد فیلتر نیست.

همه اعضاي زياد هفتان از شما حمايت مي‌كنند. به هر حال سياست قهر براي شما راهگشا نيست و تا وقتي خودتان براي فرزندتان تلاش نكنيد كسي هم دلش آن‌قدرها نسوخته است.

من مطمئنم فيلتر هفتان مي‌تواند برداشته شود اگر رايزني‌ها و مبارزه منطقي صورت گيرد.

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 15:28 توسط سپیده | |

 

هر شب بر امتداد انگشتان دره‌ات چون پروانه‌اي

بوسه

 و گرماي  امتداد آن بر چشمانم خوابي ابدي مي‌‌‌سازد

مجبور به خيانتم نكن

پرنده كوچك تو در قفس نخواهد ماند

گاهي كه آب و دانه را فراموش مي‌كني در باز کن

جنگل را به وعده اقيانوس فريب مي‌دهم

 و بر كناره ميله‌ها برايش جايي خالي مي‌كنيم

هرشب من و جنگل چه‌چه مي‌زنيم

قايقت را در درياي ما بينداز

به موسيقي ريتمي ثابت مي‌دهم تا آرام هماغوش باد شوي

بادبان را نوازش كن

 طوفان قفس را لرزاند

اكنون همه بال‌هاي جهان به جستجوي پرنده‌اند

هرنقطه‌اي مكث كوچك يك پرواز است

 

"صبا جاوید"

نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 2:4 توسط سپیده | |

 

 

 

با نوشتن مي‌توان مرزهاي تلخ تنهايي را پيمود و به نقطه مشترك عشق در درون رسيد.

 

 

 

اينجا در نيمه شب بر بساط تاريك تكيه مي‌ز‌نم و به حركت انگشتانم چشم مي‌دوزم كه بي‌وقفه در جستجوي حروف زندگي مي‌كنند تا كلماتي بيافرينند و خلقم كنند بر گستره بي‌كران اين صفحه سفيد.

با اين موسيقي آرام در انتهاي شب همه لرزش‌ها لبريز شوق مي‌شوند و خواب بر چشمانم حرام مي‌شود. به كلمات ساده خود مي‌رسم. و نوشتن كه مدت‌ها بود فراموش شده بود در بالاي صندلي‌ها و راهي كه نمي‌توان پيمود و تنها مي‌توان بر بالاي تپه‌اي خيره ماند به درازي آن و اكنون ديگر ناي رفتن نيست.

 گاه نشستن است و زل زدن تا شايد انفجار.

ساده مي‌رويم و البته با كمي ويراژ به خاطر شيطنت گاه به گاه اين نت‌ها و كوه سياه درونم بر دهانم جاري مي‌شود و خاموش برمي‌گردد. اگر نوشتن لحظه لحظه‌هاي مداومي براي لقاح باشد شعر لحظه زايمان است.

بر من و اين خطوط  معوج ببخشاييد كه ديگر كورسوي اميدي نمانده است. آن را به هيچ بينگاريد. ما هردو به نقطه‌اي در دون چشم دوخته‌ايم تا شايد درخشيدن بگيرد.

بغض‌هاي مشترك ايهام را يك به يك مي‌گشاييم

كلمات مرا عروس خويش كرده‌اند

 هر لحظه بر سرم گل مي‌بارانند

 و دريغ از شاخه‌هاي گل بي‌شماري كه هر شب سهم تو بود

 و در ميان سكوت انگشتانم پژمرد

 وقتي نتوانستم به جستجوي تو بدوم

 با زهم به ستاره‌ها زل زدم

 چرا كه آسمان شهر ما هنوز هم صاف است و پر از ستاره

 ناگهان ستاره شدم.

چيست سكوت كه اكنون بر لحظات مي‌تابد و امواج مغزم به دنبال لحظات شيرين عشق قرمز مي‌شوند. رودخانه‌ها از سرتا پايم جاري مي‌شوند در جستجوي پا كي. در من مرداب هزار هاله تاريك تو را به درون مي‌كشد و مي‌ميرند شقايق‌ها

به قربان نواي بي‌مثالت كه كسي نيست. از من در اعماق دستي بر مي‌خيزد و گرمي نوراني مي‌جويد. روح‌ها هجوم مي‌آورند هاله‌ها از هرم تب داغند.

آه مي‌بارد.

بگذار. بگذارو باز هم بگذار. از من نگير آهنگ شرربار رقصيدن بر لبه آب. خوب گوش كن. از ميان سكوت دستانم به ياري گل‌هاي قالي آمده‌اند و از رخ‌شان غبار مي‌زدايند.

 

 

"صبا جاويد"

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 1:28 توسط سپیده | |

 

باز هم باران عشق چشم آذر

باز هم من و دریا

نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 23:42 توسط سپیده | |

 


 

 

اين روزها مشغله نيست. پس چه چيز ذهن مرا درگير مي‌كند. من به سكوت و زمان نياز دارم. به ايستادن زمان نياز دارم. گاهي كه نمي‌گذرد.

در اطرافم همسايه‌ها خانه كرده‌اند. حالا ديگر صداي ميز را و فرش و پنجره را و گلدان‌هاي  گل را و حتي موچه‌هايي كه در ليوان آب روي ميز شنا مي‌كنند و شب‌ها بر سرو كول هم مي‌خوابند و من گاهي مي‌انديشم مرده‌اند را مي‌شنوم. و دستانم دل‌شان براي حرف زدن تنگ مي‌شود چرا كه نمي‌شود همه چيز را گفت. همه حرف‌ها را اينجا زد. چرا نمي‌شود همه خشونت را بر اين برگه خالي كرد. چرا نمي‌شود تنفر را سرود. و مي‌شود از همه چيزهاي زشت خالي بود.

 

اين روزها تو را رها كردم  كه حتي مي‌گفتي اين صفحه را نداري و من راه دست يافتن‌ات را به آن گفته بودم. و دلخورم از دستت و رهايت كردم. و نتوانستم هيچ حرفي را با تو بزنم چرا كه احساس كردم با من صاف نيستي. با چيزهاي درپرده نمي‌‌توانم كنار بيايم. با ساعت‌هاي گمشده و دروغ های کوچک.

 

و شايد هيچ‌كدام از چيزهاي بالا نباشد. فركانس ما همان چيزي كه گفته بودي تنها مفهومي بود كه هرگز دركش نكرده‌اي با هم جور نبود و مغز من از اين قضيه رنج مي‌‌كشيد.

 

نمي‌دانم مردي را مي‌خواهم كه گاهي نباشد و در درون‌گرايي مفرط خويش غرق شود و  به دنبالش بدوم. يا مردي مي‌خواهم با روحي وسيع كه وقتي حتي يك هفته با او حرف نمي‌زنم انگا روحش حاضر است اما گريزپاست. يا مردي چون تو را كه به اغلب سازهايم مي‌رقصد و نيازهايم را برطرف مي‌كند با اين‌حال من نمي‌توانم با او همساز شوم و آهنگ خود را بنوازم.

 

پس قضيه هيچ‌نوع عيب و عيوبي نيست و غرض نواي روح است كه با ساز تو نمي‌خواند و آهنگ ناجورش آزرده‌مان مي‌كند و من مجبورم علارغم همه نيازهايم باز هم تنهايي بپيمايم.

ديدي كه چه‌قدر تلاش كردم اما انگار در روح تو خشي مانعي چيزي اتصال را به تاخير مي‌انداخت.

 

 در جمع همه مردم حاضرم و در خلوت خود فرصتي نمي‌يابم و البته كه بايد تنها شوم. تنهايي چيزي كه با آن مانوس شده‌ام يا شايد بيشتر به آن متعهد باشم. پس چگونه مي‌توان هم كسي را داشت و هم تنها بود؟ آيا چاره‌اي جز انتخاب هيچ‌يك نداريم؟

و خوب مي‌داني كه من ناگزير از تنها ماندم. تا اسير شدن در دستان هر كسي كه بخواهد مرا از آن خويش بداند و من خود، خويشتن را دستانش اسير مي‌كنم.

پس بايد پرنده‌اي باشم كه هرازگاهي برگردم و بر سر ديوار اين باغ بنشينم و با كسي چه و چه و جيك جيك كنم و بعد هم به ناگاه در تنهايي همه خدا را پرواز كنم.

 راه به اعماق درون خود مي‌پويم و مي‌انديشم بسته‌بندي كردن يك انسان چه كار دشواري است و من كه هميشه ادعاي عشق داشته‌ام چرا حالا نميژتوانم به تو عشق بورزم. و مي‌رسم به اين حقيقت كه قطعا عشق حقيقت ويژه‌ايست بين دو نفر. يا شرايط ويژه‌ايست كه در زماني اتفاق مي‌افتد و به همه معشوق‌هايم مي‌انديشم كه همه فرار كردند كه چه چيز در وجودشان مرا به بند مي‌كشيد.

و فكر مي‌كنم در همان برهه عاشقشان بودم و حالا وقتي احتمال اين وجود دارد كه كسي جواب بدهد بازهم به سويش نمي‌روم. چار كه طاقت مواجه با گرانباري عشقي فرسوده و پيموده شده را ندارم و با اينحال عشق رودخانه‌اي در جريان است. عشق رودخانه‌اي در جريان است كه از قلبم نواي دل‌انگيزي برمي‌انگيزد و مدت‌هاست به آن‌گونه سابق شيفته نمي‌شوم . ليكن گاهي كساني هستند كساني كه يافت مي‌شوند و مي‌بينم حس متفاوتي مي‌دهند و امان از بازي ذهن.

و من شيفته كششم و شيفته تب و تابم و دلم اما ديگر كمي درد مي‌كند و روح همسايه‌ها هماكنون قرمزي بودن را بر من تابيده‌اند و من بي‌معشوق هنوز هم عاشقم.

نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 13:14 توسط سپیده | |

 

يكي مي تونه بگه اين موسيقي روي وبلاگ من چي هست

اخه همينطوري كدشو گذاشتم

خودمم نمي دونم چي مي خونه

يا حتي چه طوري مي خونه

اما يه عده اي ازش تعريف كردن!

 

نمي‌خوام چشامو رو هم بذارم

وقتي چون تويي نشسته پيشم

 

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 20:56 توسط سپیده | |

مورچه‌ها خودكشي كردند

يكي نيست بگويد دختر تو چرا نمي‌خوابي مگر فردا دقيقا سر ساعت هشت و چهل و پنج دقيقه نبايد سر كار باشي. خب من قبلا دقيقا از ساعت 5 تا 9 هوشم برده است و اقرار مي‌كنم تازگي‌ها چنين خواب هشيارانه‌اي نداشتم. يعني به عبارتي خواب ناهشيارانه داشتم. يعني غش مي‌كردم از خستگي. و دقيقا به خوبي از خواب بيدار مي‌شدم.

براي همين هم ساعت يازده و نيم رفتم حمام و وقيقا يك و نيم آمدم بيرون.!

دو ساعت در حمام چه مي‌كردم؟ هيچي جانم لباس مي‌شستم! پس لباس‌شويي كجاست؟ هنوز به لباسشو‌يي عادت نكرده‌ام بعد از 15 سال. يعني حس مي‌كنم خوب نمي‌شويد!

براي همينم هم خودم هميشه لباس‌هايم را با تعداد اندك با دست مي‌شويم. اما اين‌بار تلنبار شده  بود. بايد عرض كنم لباس كثيف تلنبار شده روي زندگي اثر منفي مي‌گذارد. يعني يا نوعي كار عقب افتاده است يا چيزي ديگر. به هر حال زياد لباس چرك انبار نكنيد!

امشب حرف‌هاي خيلي جالبي زدم قبول كنيد مگر نه. ياد دوستي به خير كه مي‌گفت ما جوراب مي‌پوشيم  و هروقت قالب بست مي‌اندازيمش مي‌رود!

برمي‌گرديم سراغ مورچه‌ها. يك ليوان آب كنار دستم بود تا شب بنوشم مثل اينكه كمي شيرين بوده يا چيزي ديگر. چون اين مورچه‌هاي كنه رفته بودند وسط آن! بعد يك جزيره كوچك درست ميان آب‌ها درست كرده بودند و از سرو كول هم بالا رفته بودند و اصلا كسي نمي‌دانست عده‌اي از مورچه‌ها چرا رفته‌اند روي عده پاييني! يعني رفته‌اند آنها را نجات بدهند؟

من فقط ليون آب را پايين گذاشتم. و حالا جزيره كوچك مورچه دقيقا در ميان ليوان آب به خاموشي گراييده و همه آنها مرده‌اند. L

شايد هم از اول قصد خودكشي داشته‌اند. اما چرا؟ درست بيخ گوش من؟ كسي چه مي‌داند!

 

 

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 1:55 توسط سپیده | |

 

درد مي‌كشم و آفتاب را

پس مي‌اندازم

پنجول بر ملافه‌هاي خون‌آلود

گربه‌هاي شرم آور تا صبح بيدار ماندن است

در كشتار بي‌رحمانه تن‌ها

لب‌هاي ديگري فرو غلتيدند

در جيغ

و ميان ناله‌هاي پر لذت بريدن

جايي را گرفتم

لكه‌هاي سياه خون از پايين كسي مي‌آمد و مرا

بر مي‌امد

دستي بر شكم تا انتهاي كمر

رفتم و بيرون ريخت

در پلاستيكي به گردي يك قطره آب

پف دنيا را تركاندم و اسمي از غزه نبردم

چرا كه اين‌بار خون بالا مي‌آمد

و فوران مي‌كرد برفرش‌هاي ايراني

 تخت‌‌ها  رود‌خانه هایی هستند

که در من می ریزند

 


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 0:17 توسط سپیده | |

 

File:Claude Monet-Madame Monet en costume japonais.jpg

 

آنقدر یک نفر از كلود مونه تعريف كرد كه من نيز ناخواآگاه شيفته‌ا‌ش شدم و تعدادي از كارهايش البته از پشت اين صفحه شيشه‌اي نگريستن گرفتم.

شايد خوب باشد بوي سيگار گرفت گاهي اما مسلما دائما به صلاح نباشد. لحظه‌هايي كه كسي برايم سيگار مي‌گرفت و من هرگز كشيدنش را و فرو دادن دود را نياموختم.

امروز با سرعت در يك جاده خارج از شهر در تاريكي بي‌پناه شب راندم و حس كردم بي‌نهايت عاشق سرعتم  وقتي ه خانه آمدم فيلم اسپيد راينررا با هيجان وصف‌ناپذيري ديدم و با خودم گفتم چرا هرگز فيلم ماتريكس را كامل نديدم و به ديدن نصفه و نيمه آن در مركز جهاد دانشگاهي همان‌جا كه براي نخستين بار ياسمن را ديدم و هرگز فكر نمي‌كردم دوست ماندگار زندگيم شود اكتفا نمودم.

آن زمان‌ها به خيالم آقاي ايكسي علاقه خاصي به من داشت. يك نوع احترام دائمي به من مي‌گذاشت تا اينكه زماني دردوراني تصميم گرفتم علاقه‌اش را بسنجم و به و پيشنهاد يك سفر كوتاه به يكي از روستاهاي اطراف شهر دادم يا او داد و كم كم ناگهان زبان باز كرد كه براي رفتن به آنجا بايد يك باك بنزين خالي كرد و پيشنهاد خانه خودش در همين حوالي داد و حس كردم راستي از خيال پرواز من درطبيعت و تا فرود آمدن درديدار اول درآغوش آقاي ايكس فاصله زياد است.

و حسي به من دست داد كه هرگز نخواهم با اين آقاي به اصطلاح روشنفكر حتي ملاقاتي نمايم. و فهميدم ميزان علاقه او به من از يك باك بنزين هم كمتر است. هوم

باز هم حس خانم معلمانه‌‌ام گل كرد. اين پسرها اغلبشان از روشنفكر ترنشان تا دهاتي‌ترينشان در همان حوالي اول مي‌خواهند زن را لمس كنند. محض اطلاع بگويم اگر با پسري قرار بگذار  دفعه اول بخواهد دستش را بياورد جلو و به هر حال هرنوعي لمسي انجام دهد ديگر ملاقاتي نخواهم كرد.

ظاهرا اين وسيله امتحاني آقايان است براي حس پذيرفتنشان. دقيقا مثل رفتار آقاي ايكس كه تا دو كلمه تلفني حرف زد فكر كرد بايد همه مشقت‌ها را فراموش كند و صاف برود سراغ اصل مطلب بدون حتي يك باك بنزين.

بگذريم. اين فيلم هم جالب بود و فكر كنم فيلم هفته بعد هم با بازي راب ويليامز جالب باشد. من اغلب فيلم‌هاي راب ويليامز از جمله انجمن شاعران مرده و روياهايي را كه مي‌آيند را دوست دارم.

اين اواخر بازهم فيلم روح به دستم رسيد منتها بدون سانسور كه قبلا سه بار اين فيلم را ازتلوزيون ديده‌ام مثل فيلم مسير سبز كه چهار بار ديده‌ام  بازهم جادارم ببينم. راستي در مسير سبز چه چيزي وجوددارد كه من از ديدنش هربار لذت مي‌برم؟

ياد آقاي واي اسم كسي يادم نمي‌ماند افتادم كه وقتي در انجمن سينماي جوانان ايران فيلم مي‌ديديم به نحوي نام فيلم ارباب حلقه‌ها را مي‌برد. بعد از نقد فيلم هميشه او به نوعي اسم فيلم ارباب حلقه‌ها را مي‌برد و مي‌خواست مارا مجبور كند با زبان اصلي فيلم را ببينيم كه من چون زبان نمي‌فهميدم موافق نبودم و مي‌گفت اين فيلم را يادم نيست چند بار ديده.....

 مثل من كه بعد از هر فيلمي موضوع عشق را در فيلم بررسي مي‌كردم و برو بچ سر به سر او و من مي‌گذاشتند به او مي‌گفتند ارباب حلقه‌ها و به من مي‌گفتند از نقطه نظر عشقي چه نظري دارم؟

بعد پسري كه فكر مي‌كنم زن داشت من و دختر دايي را با 206‌اش‌مي‌رساند كه نمي‌دانم چه شد او هم به چراغ سبز چشمان دختر دايي دچار شد.

 

 امروز بر صفحه ديوار اتاقم عكس يك دريا كشيدم و سواربر قايق شدم و تا انتهاي دريا سفر كردم

خيلي خوابم مي‌آيد پس شب به خير

نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 1:41 توسط سپیده | |

هنوز هم اينجا هستم. در خلوتم با خويشتن. برسنگي بلند كه گاهي بر بالايش چنبره مي‌زنم. با چاهي عميق پيش پايم كه گاهي اعماقش را مي‌كاوم. با وسعت آسمان كه حالا ديگر مي‌توانم بال بگشايم و بر فرازش به پرواز درآيم. به بال‌هاي رنگي خويش بنگرم و مستانه آواز بخوانم. و خود را در لباسي سپيد بيابم در انتظار داماد بازهم شاعرانه شد. كاش شعر بود تزريق شعر است كه گاهي مرا ازخويشتن دور مي‌كند و شعر حقيقي در واقع خودم هستم كه گاهي شعر بين ما فاصله مي‌اندازد.

بر دامنه اين حروف و وسعتشان لنگر انداخته‌ام و شادم كه اين حروف هستند ومن قدرشان را مي‌دانم.  بر تكيه‌گاه محكم كلمات تكيه زده‌ام و احساس مي‌كنم دوباره جوان شده‌ام.

حالا كمي پايين تر مي‌رويم. ديگر آب راه تنفس را بسته است و ما به مردن فكر مي‌كنيم. به خوابيدن ابدي. و آرامش مرگ بر پيكرم فرود مي‌آيد. نمي‌دانم چه چيز خواست از مرگ چهره بدي برايم بسازد. من كه هميشه با مرگ مانوس بودم. اما بازهم همان افسانه هميشگي شده‌ام با آغوشي باز براي مرگ.

چه قدر فراموشم شده بود مرگ. كدام پرده ظاهري مرا از اين آن جدا كرده بود تا گستره و نور آن را فراموش كنم.

قبل از اينجا ناگاه سقوط كردم. در ميانه همان چاه معلق باقي ماندم و آنقدر اشك ريختم كه سر رفت. اما نه انگار. آن چاه سوراخي بود از اين سوي زمين به آن سويش. اين شد كه اشك‌هايم هرگز دريايي نشد و از سوراخ انتهاي زمين در كهكشان پخش مي‌شد. با زهم رها شدم و من هم از سوي ديگر زمين پرت شدم بيرون و مجبور شدم دست‌هايم را باز كنم و پرواز كنم.

اين شد كه پرنده شدم.

هان. قبول نداريد اين كلمات و حروف معجزه مي‌كند در انتهاي شب و نمي‌گذارند آسوده بخوابم و مي‌خواهند باز هم از آنسوي ديگر سوارخ پرتم كنند بيرون؟

ديگر اعماقي نيست مي‌خواهم خودم را بالا بياورم. چند نفري مرده‌اند.

نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 0:24 توسط سپیده | |

مي داني ...
پرنده را بي دليل اعدام مي كني
در ژرف تو
آينه ايست
كه قفس را انعكاس مي دهد
و دستان تو محلولي ست
كه انجماد روز را
در حوضچه شب غرق مي كند.

اي صميمي،
ديگر زندگي را نمي توان
در فرو مردن يك برگ
يا شكفتن يك گل
يا پريدن يك پرنده ديد
ما در حجم كوچك خود رسوب مي كنيم
- آيا شود كه باز درختان جواني را
در راستاي خيابان
پرورش دهيم

و صندوق هاي زرد پست
سنگين
ز غمنامه هاي زمانه نباشند؟
در سرزميني كه عشق آهني ست
انتظار معجزه را بعيد مي دانم
باغبان مفلوك چه هديه اي دارد؟
پرندگان
از شاخه هاي خشك پرواز مي كنند
آن مرد زرد پوش
كه تنها و بي وقفه گام مي زند
با كوچه هاي « ورود ممنوع »
با خانه هاي « به اجاره داده مي شود »
چه خواهد كرد
سرزميني را كه دوستش مي داريم؟

پرندگان همه خيس اند
و گفتگويي از پريدن نيست
در سرزمين ما
پرندگان همه خيس اند
در سرزميني كه عشق كاغذي است
انتظار معجزه را بعيد مي دانم

ادبکده

 

نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 23:45 توسط سپیده | |

مدتيست ننوشته‌ام. اين نامه‌اي براي خودم است چون دلم برايش تنگ شده است. اين روزها آن‌قدر مشغله زياد است كه فرصت حال و احوالي با خودم هم نيافته‌ام. روزها به شدت كوتاه است و نمي‌دانم زمان چرا آنقدر براي رفتن شتاب دارد با اين وجود انگار ننوشتن در وبلاگ با عث آزادي من مي‌شود. انگار اينجا چيزي يا نگاهي مرا به بند مي‌كشد. ديرزماني‌ست كه براي خودم ننوشته‌ام. از وقتي شروع به وبلاگ ‌نويسي نمودم هميشه براي ديگران نوشتم.

به نظر مي‌رسد دايره به نقطه تكرار رسيده است. البته اميدوارم كه با تلاش‌هايم اين نقطه تكرار نباشد بلكه نقطه تعالي باشد در فراتر رفتن از نيازهاي سابق. اميدوارم نيازهاي سابق پايم را نبندد.

شايد نفطه مهم در نوشتن براي خويشتن خودم نوشتن طبق شرايطي راحت است. نوشتن و تكيه دادن. من هرگز نتوانستم پشت صندلي آن بالا راحت باشم.

مثل قرار كه هرگز در حركت احساس آرامش نمي‌كنم و بايد در جايي بنشينم. البته پيشرفت قابل ملاحظه‌اي حتي در اين موضوع يافته‌ام.

برگشته‌ام به نقطه اي كه در دفتر خاطراتم بعضي چيزهاي را كه خيلي بد بود و سخت گلويم را مي‌فشرد مي‌ريختم بيرون. آن زمان از آنها متنفر بودم و حالا مي‌انديشم با همه بدي چيزهايي را در خود داشتند كه حالا آرزوي يك لحظه‌شان را دراي مثل نفس كشيدن برادر.

بارها و بارها مي‌خواهم از اين كابوس بر خيزم اما نمي‌شود و گريبانم را گرفته است.

رسيدن به نقطه‌اي كه به خودم ختم مي‌شود. به خلوتي كه زماني وجود داشت كه هيچكس در زندگي‌ام نبود. آن زمان ناتوان از هر نوع ارتباطي بودم. تنها و درمانده بودمو از اين نظر مي‌گويم شايد تعالي باشد كه حالا فرصت سرخواراندن هم ندارم. چرا كه مي‌توانم در خدمت ديگران باشم و از آن لذت ببرم.

زماني كه تلفن نداشتيم و من هيچ دوستي كه بتوانم او را دوست بخوانم بر عكس حالا كه ارزش دوستي و دوست را دريافته‌ام و انسان‌هاي بي‌شماري در حقم دوستي نموده‌اند و با اين وجود هميشه يك نفر بوده است. يك نفر هميشه بوده است. و آن البته خدا بوده است كه هر لحظه در دشوارترين لحظاتي كه يادم مي‌آيد يه نحوي كمكي برايم فرستاده است.

الان يكي از دوستان زنگ زد و گفت: احساسا دلتنگي مي‌كني؟ احساس گذر زمان مي‌كني و بعد داستان ارتباطش با دو مرد را برايم بيان كرد. عاشق مرد است و مرد اول زن دارد و مرد دوم نيازاهاي ارتباطي و جنصي‌اش را برآورده مي‌كند.

به او گفتم با هردو در اربتاطي كه گفت نه. و مرد دوم از عشق او خبر دارد و مرد اول را وارد حريم جنصي نمي‌كند.

و گفت مرد بيچاره دوم گاهي به خاطر عده نگه داشتن او حاضر است مقدار زيادي پول بدهد كه البته او قبول نمي‌كند.

به هر حال اين هم يك شيوه زندگي است.

دوباره زنگ زد.

و ما با هم بحث كرديم درباره اينكه او چه طور مي‌تواند چنين شيوه‌اي را در رابطه ادامه دهد. و او گفت. عشق مرد اول همچنان وجود دارد اما او مرد من نيست. و من مي‌توانم با او دوست باشم.

خواستم برايم توضيح دهد آيا خودش مي‌تواند به اين نقطه برسد كه شوهرش عاشق زن ديگري باشد؟

و او گفت : - اگه منو جاي خودش داشته باشه آره

و من به او گفتم من اين قضيه را تحمل نمي‌‌كنم هرگز

و مردي مي‌خواهم كه به من صادق و وفادار باشد و در نهايت گفتم گرچه پاي عمل اگر بسد من مي‌توانم اين قضيه را تحمل كنم كه شوهرم به زن ديگري هم برسد اما تو كه مي‌گويي آري نمي‌تواني.

به هر حال من معتقدم در رابطه ايده‌آلي مرد و زن هردو به وفاداري نياز دارند. چه طور مي‌شود در خانواده‌اي زندگي كرد كه مرد تو مخفيانه با زن ديگري در ارتباط باشد. اينجا در واقع حتي وفاداري هم مهم نيست بلكه اصل صداقت زير سوال مي‌‌رود. او گفت كه همه حيوانات هم جنس نر اين اختيار را دارد و خدا هم اين اجازه را داده است.

و من به او گفتم بله درباره حيوان‌ها شايد صحيح باشد و البته انسان هم موجودي چند همسر است اما وقتي به عنوان انسان مطرح مي‌شوي و در نقطه تعالي موضوع فرق مي‌كند. به او گفتم حاضر است مرد اول طلاق بگيرد و با او زندگي كند؟

گفت بله.

-         چه طور دلت مي آيد يك زن ديگر را مطلقه كني و سه فرزند طلاق درست كني؟

اينجا عنوان زنيكه خر به من داده شد با تفكرات ار تجاعي و قرار شد نيم ساعت ديگر دوباره زنگ بزند و گفت فرزند دوست دختري در آمريكا

اما همه مي‌دانند فرزند طلاق بودن چه پديده شومي است گرچه براي ادامه زندگي نبايد ترحم كرد بلكه بايد به رشدي رسيد كه ادامه زندگي را ممكن سازد نه مانند عده‌اي از زنان شوهردار همشهري ما كه به خاطر عرف و به خاطر وابستگي به فرزنادن به شوهر خود خيانت مي‌كنند. فرزند محصول خيانت به مراتب خطرناك‌تر از فرزند محصول طلاق است.

به هر حال بايد قانع شد كه بايد به حريم خانوداه ديگران احترام گذاشت و اين را بيشتر از هركس زنان و دختران تنها بايد بياموزند.

احترام به خانواده كسي نوعي احترام به خويشتن در زماني كه ما تنها نبوديم و البته اين هم ديلي كافي نيست شايد ناشي از نوعي ترس باشد. ما بايد كمي متعد باشيم و مانند لاشخور به زندگي ديگران چشم ندوزيم.

و البته مردان مجرد هم در اين زمينه مقصرند. چرا كه با عدم تعهد خويش در واقع با عث فرو پاشي بعضي كانون‌هاي مهم ميش‌وند.

يك مرد مجرد اگر به رشد برسد و تشكيل خانواده دهد اولا زن ديگري را از تنهايي بازداشته است ثانيا به طور غير مستقيم بعضا باعث مي‌شود تا مرد غير متعهد و ناتوان ديگري نتواند نسبت به خانواده خود بي اعتنا يا كم هر باشد.

در واقع همه چيز به هم وابسته است.

به او گفتم حاضر است با مرد دوم ازدواج كند؟ گفت نه

او كوچكتر است. از او خواستم اين طرز فكر احمقانه را از سرش بيرون كند چرا كه كوچكتر بودن گاهي مزيت‌هايي هم دارد. اما در كتش نرفت و مرد بزرگتر ازخودش خواست.

خب من هم يادم رفت دگير چه مي‌خواستم درباره خودم بنويسم

به اميد عشق براي همه

بدرود افسانه جان

نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 22:16 توسط سپیده | |

 

از قدیم

عده ای از دوستان این داستان را قبلا خوانده اند.

 

واقعیت این است که نوشتن در دفتری که قرار بوده همه شبی یک صفحه در آن بنویسند و حالا کنار کشیده اند دشوار است. هیچ کس دلش برای خطوطی که قرار است در این دفتر نقش ببندد نسوخته است و همه به فکر خودشان هستند. اما من که همیشه دلم خواسته است چیز دیگری باشم و آنقدر دلم خواست و دلم خواست  تا به جایی رسیدم که هرگز هم متفاوت نبودم  و هرگز هم دلم برای آن خطوط نقش نبسته، نسوخته است و فقط به فکر خودم هستم؛ برای همین هم برای پر کردن توبره این دفتر  آنهم فقط به خاطر خودم؛ تصمیم گرفتم  سیل بیافرینم تا اول همهُ جاهای لعنتی را بشورد وببرد  و از بیخ و بن پاک کند. سیل می‌آید اول جویباری از  اشک دختران درست می شود  و بعد تصمیم  به نابودی خویشتن می گیرند. راستش این دختران جز موجودات بدبخت احساساتی  که فکر می کنند دریای عشق خودشان تشنگی دیگران را فرو می نشاند نیستند. اصلا برای پر کردن توبره سر گذشت دختری را می نویسم که  یک دست خود را به واقعیت بالای این صفحه آ ویزان کرد و نذر کرد که با همه اعضای دیگر به دنبال عشقش برود اما نفهمید که همان دست آویزان  برای ابد اورا به این صفحه دار زده است. در صفحه بعد اثری از او نبود و سیل به اندازه  کافی آمد تا دختران این مرز و بوم بیاموزند که به تلفنهای مشکوک  جواب ندهندو یک عمر وبال گردن دیگران نشوند.

بعد از آمدن سیل لازم است تا شیوه دراماتیک حفظ شود برای همین از سرزمینی آب گرفته سخن می‌گوییم که جان می‌دهد برای شل و گل بازی. کاری که هیچ آدم عاقلی  وقت خودش را برای آن تلف نمی کند. اما با آفرینش یک دختر بچه‌شیطان  که به بازی می‌اندیشد بی‌آنکه به خیس شدن کفش و لباسش  بیاندیشد یا به گل آلود شدن سر تا پایش می توان مشکل را برطرف کرد. و می‌شود دست در دست دخترک سر تا سر  صفحه گل‌آلود  سیل زده را  پایمال کرد و اصلاً با او در همه این شل و گلها  غلتید و بیخودی قهقهه  زد و بعد هم گریه کرد برای اینکه چرا مجبوری دلی را که شاد نبوده بخندانی.

به هر حال برای خلاص شدن از  شر یک بچه شیطان وپر شر و شور  می‌توان به او گفت تا از یک تا صد بشمرد و بعد بیاید تا با او به دیدن مرغ و خروسها برویم. وما از حالا تا صد شماره دیگر وقت داریم راستش زیباترین صحنه شاید مربوط به صبوری یک خالق است وقتی  صبر می کند سالها صبر می کند و یک دشت سیل  گرفته را  به همراه لبهای خشکیده زمین بدون هیچ اتفاقی رها می کند .یک دشت....... منتظر بمانید یک دشت....... باز هم منتظر بمانید .......................................................

و آنقدر منتظر بمانید تا دخترک  بیاید دنب‌التان و بگوید تا صد شمرده است.

یک دشت خالی یعنی همه اتفاقهای یک داستان.وما می دانیم که این توبره پر شده  است و می توان طناب آن‌را کشید.

 یزد

نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 1:5 توسط سپیده | |

اين اواخر كسي خيلي دلم را سوزاند. آنقدر سوزاند كه شايد تا مدت ها نتوانم از خودم بنويسم!

بايد ببخشمش

اما فرصتي نيافته‌ام.

 

 

اين بار سركلاس حسابي خنديدم. همه بچه‌ها خنديدند. مشغول خنده بوديم كه م زنگ زد تا شعر بگيرد. خوب است كه حالا بعد از آن نقد شخصيتي كه مرا متن گروتسگ خوانده بود شعر مي‌خواست.

البته هنوز برايش نبرده‌ام براي اينكه چيزي ندارم تا بريزم رويش.

قرار شده شوهر حميده براسم فلش مموري بخرد.

بعد درحالي كه گوشي را قطع مي‌كرد گفت

به بچه‌ها بگوييد آن‌قدر نخندند.

 

 

 

 

مدتي خيلي خوش گذشت و تمام شد. به اميد خوشي‌هاي بيشتر

 

 

لطفا همه مرا ببخشند.  كسي از من غمگين نباشد.

 

 

هميشه اينجا نقش بازي كرده‌ام و غم‌ها را نفي كرده‌ام. اگر بخواهم غمگين بنويسم جگرتان را كباب مي‌كنم.

 

 

اي دوستان بي‌وفا از غم بياموزيد بي‌وفا

غم با همه نامحرمي هر شب به ما سر مي‌زند

 

 

با اين وجود شادم كه سودايي ندارم

در سينه غوغايي ندارم

 

 

آخ سرم

نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 0:13 توسط سپیده | |

 
 
  
شهر - منهای وقتی که هستی -  حاصلش برزخ خشک وخالی
جمع آیینه ها ضربدر تو، بی عدد صفر، بعد از زلالی
می شود گل در اثنای گلزار، می شود کبک در عین رفتار
می شود آهویی در چمنزار، پای تو ضربدر باغ قالی
چند برگی است دیوان ماهت؟ دفتر شعرهای سیاهت؟
ای که هر ناگهان از نگاهت یک غزل می شود ارتجالی
هر چه چشم است جز چشم هایت، سایه وار است و خود در نهایت
می کند بر سبیل کنایت مشق آن چشم های مثالی
ای طلسم عدد ها به نامت! حاصل جزر و مد ها به کامت!
وی ورق خورده ی احتشامت هر چه تقویم فرخنده فالی!
چشم وا کن که دنیا بشورد! موج در موج دریا بشورد!
گیسوان باز کن تا بشورد شعرم از آن شمیم شمالی
حاصل جمع آب و تن تو، ضربدر وقت تن شستن تو
هر سه منهای پیراهن تو، برکه را کرده حالی به حالی
 
وبلاگ محسن فرجی
نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 19:54 توسط سپیده | |

به سینه ناله وآهی که داشتم دارم
                                         هنوز بخت سیاهی که داشتم دارم
هراس نیست ز غم تا پناه من عشق است
                                            هنوز پشت و پناهی که داشتم دارم
به کوی عشق  شدم سر سپرده و دانم                                     
                                          هنوز شوکت و جاهی که داشتم دارم
به سینه سوز و به دل غم به دیده اشک روان
                                                برای عشق گواهی که داشتم دارم
گناه من همه این شد که دوستت دارم
                                            به جانِ دوست گناهی که داشتم دارم
مراست قبله ی امید روی دلجویت
                                              به سوی قبله نگاهی که داشتم دارم
بدین امید که از راه رفته باز آیی
                                                 هنوز چشم به راهی که داشتم دارم
اگر چه  می گذرد عمر  در شب تاریک
                                              امید پرتو ماهی که داشتم دارم
هماره گوی چو «فرزین» امید لطف و وفا
                                               ز یار چشم سیاهی که داشت دارم*

وبلاگ محسن فرجی

نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 18:10 توسط سپیده | |

Design By : Night Melody