تبليغاتX
طلوع آب
















طلوع آب

 

 

 

 

 

گل ها جواب زمستانند به سلام آفتاب

نه زمستانی باش که بلرزانی

و نه تابستانی تا بسوزانی

بهاری باش تا برویانی

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 0:22 توسط سپیده | |

 

 

 

آهاي خاتون چش عسلی تصدق نیگات شم

قربون خنده ای که می شکفه رو لبات شم

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 14:24 توسط سپیده | |

و ترس از سرو رويت مي‌بارد

ترس در امحا و احشاي وجودت خانه انداخته است

از چه مي‌ترسي

 از يك زن

 

مدتي هست كه به اين پي بردم كه شوهرم شهيد شده است. مي‌دانيد چه زماني فهميدم؟

يك زماني از قطار تهران به يزد جا ماندم. چون اتوبوس مي‌خواست صندلي جلو سوارم كند سوار نشدم رفتم ترمينال جنوب

آنجا هم ماشيني در كار نبود

سوار يك سواري شدم رفتم قم تا از ميدان هفتاد و دو تن بروم يزد

آنجا هم ماشيني نبود

به ناچار سوار يك شخصي امن شدم به همراه سه دانشجوي ديگر

من جلو نشستم و راننده هم‌رزم شوهر فقيدم بود.

در عرض چهار ساعت ما را رساند يزد كه البته به خاطر حرف زدن من. اگر ما خودمان را به خواب مي‌زديم او با ماشينش پرواز مي‌كرد و ما را سه ساعته مي‌رساند يزد

 

آنجا بود كه فهميدم شوهر من مفقود شايد هم شهيد شده است. چون با مردي آشنا شدم كه حقيقتا جسور بود. چنين انسان‌هايي در زندگي‌ام كم ديده‌ام. ميان مردان اين‌چنين با چند جوجه پسر كه از ازدواج مي‌ترسند قطعا تفاوت‌هاي ژرفي وجود دارد.

نه جانم من نمي‌توانم خودم را به زور آويزان چند جوجه كنم تا منت بر سرم بگذارند و بيايند مرا بگيرند.

همان بهتر كه به شوهر فقيد سابقم كه شهيد شده است وفادار بمانم.

بازهم مي‌پرسيد چه طور فهميدم؟

وقتي مرد گفت:

اينا كه مرد نيستن. مرد اونايي بودن كه از هيچ چيز وحشتي نداشتن و صاف مي‌رن جلو گلوله. خودشو مثال زد. مي‌گفت صبح‌ها مي‌رفتيم گشت و يه شب سر يادم نيست سر چند تاعراقي بد بخت را بريده بود.

براي همينم جرات داشت با ماشين پرواز كنه. به خاطر شيميايي بودنش از سيگار منع شده ولي باز هم سيگار كشيده بود. سيگار كه چه عرض كنم ترياك.

داستان‌هايي از زندگيش گفت كه اگه معتاد نبود الان نصف قم مال اون بود ووقتي همه دكترا گفته بودن اگه سيگار بكشي بازم مي‌ميري اون كشيده بود.

نه غرض طرفداري از يك رفتار بد نيست.

غرض شجاعتي هست كه در رفتار كسي وجود داره كه با همه وجود به قدرت‌هاي ما ورايي معتقده.

اما گفت توي زنگيم دو تا كار نكردم. يكيش چشم چروني زن مردم.

واقعا قابل اعتماد بود و گفت يه ساله اعتيادو گذاشتم كنار.

با خودم گفتم مي‌ذارم كنار و گذاشته بود.

شايدم نذاشته بود ولي به هر حال در كنار اون ياروي معتاد حس كردم كنار يه شير نشستم كه از هيچ چيز نمي‌ترسه.

اون وقت اشك دويد توي چشام. راستي شوهر بيچاره من كدوم يكي از اين جووناي خوشگل شجاعي بودن كه صاف رفتن جلو گلوله  و حالا سینه قبرستون خوابیدن و من حالا بايد خوار و خفيف منت چند تا جوجه را بكشم تا بيان باهام ازدواج كنن؟

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 1:1 توسط سپیده | |

 

و من نوازش سرانگشتان درياچه را چشيده ام

اينجا حضور پنهان سنگ ها اشك مي ريزد

سكوت بر امتداد لب هايمان ترانه مي خواند

براي پيموده شدن با باد هنوز سنگينم

 

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 22:43 توسط سپیده | |

نمي‌دانم چرا آنقدر از اينترنت زده شده‌ام. شايد به اين دليل كه كساني كه از آن پشت سر و كله‌شان پيدا مي‌شود به خودشان اجازه مي‌دهند هر غلطي دل‌شان مي‌خواهد بكنند و هرچه دل‌شان مي‌خواهد بگويند.

 

اينترنت و دنياي مجازي به من ثابت كرد كه مردم ما مردم بي‌هويتي هستند.

مي‌گوييد مشت نمونه خروار نيست؟

نمي‌دانم از چه رو آن‌قدر منزجر شده‌ام و مواجه شده‌ام با چهره‌اي كثيف و زشت كه همه چيز در آن پايين‌تنه است و پايين‌تنه

اينترنت در نشان دادن آن چهره برهنه بسيار ماهر عمل كرده است.

و نمي‌دانم چرا همه در ديدن چهره زشت اعمال خود آن‌قدر نادان شده‌اند.

 

بايد زيبايي‌ها را ديد

 

 

خدايا خودت رحم كن به ما

نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 18:15 توسط سپیده | |

 

افتاده‌ايم‌، برق زنان بر بلور هم

پيش هميم و بي‌خبريم از حضور هم

 

در تُنگ تَنگ خُلقي دنيا من و دلم

خو کرده‌ايم مثل دو ماهي به گور هم

 

وقتي که عشق‌، صورت خود را در آب ديد

ماندند آه و آينه سنگ صبور هم

 

من در تبت اسيرم و تو تشنة مني

افتاده‌اند‌، ماهي و دريا به تور هم

 

از ذره‌هات مي‌گذرد بند بند من

پس تور و آب‌، با خبرند از عبور هم

 

دورند اگرچه روز و شب از همدگر ولي

فارغ نمي‌شوند‌، شبي از از مرور هم

غزلکده

مرتضی حیدری

نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 20:14 توسط سپیده | |

 

با آرام کردن ذهن و افزایش نیروی انرژی زندگی وحیات در بدن .
جسم در واقع ارتعاشی از انرژی در فرکانسی مشخص است و تمامی فرکانسهایش دارای جریان طبیعی مختص خود هستند و زمانیکه ما در مورد چیزی به قضاوت می پردازیم (به جای مشاهده و بصیرت یافتن به آن چیز)، این قضاوت به شکل گره ای روحی یا فیزیکی -یا هر دو-  و به صورت ساختاری سلولی در بدن ما ذخیره می گردد. روحیات و خلقیات ما عکس العملی به اندیشه ها و قضاوت های ما در مورد مردم و شرایط زندگی است. لذا از آنجا که اینان باعث تغییر ناهمگون در فرکانس های طبیعی می گردند، این افکار یا قضاوت های منفی به شکل یک نوع سنگینی یا نوسانات ناراحت کننده دریافت و تجربه می گردند. این افکار ممکن است به صورت سردرد، کشیدگی، دل درد یا زخم و جراحت بروز نمایند. خشم، شهوت و غم یا اندوهی که در درون جسم نگه داشته شود، به راحتی تبدیل به تومور می گردد. به همین صورت لغزش ها در کنترل ذهنی یا قدرت، که توسط دیگران به ما القا می شود یا به عبارتی عامل بیرونی دارد می تواند به آرتریت روماتوئید منتج گردد .براساس تجربه ای  که توسط یک استاد سنتی خوب ریکی ارایه شده، ریکی ممکن است بتواند به مرور زمان برتمامی این گره های ایجاد شده فایق آید و به درمان عملی آنها بپردازد. ریکی با قراردادن این گره ها در برابر فرکانس ارتعاشی بسیار قویتر نیروی انرژی جهانی حیات، به آنها نفوذ کرده و آنها را می گشاید .
توسط روش راحتِ قراردادن دست برروی تمامی بدن، ریکی می تواند انرژی لازم و مورد نیاز بدن را به آن انتقال دهد و به ما کمک کند تا بتوانیم احساسات خود را کاملاً احساس نمائیم؛ در نتیجه این احساسات می توانند به راحتی از درون ذهن و بدن ما عبور نمایند بدون آنکه توقفی در آنها ایجاد گردد و باعث گره ای شوند .
تمامی افکار کهنه و متوقف شده در جریان این عملکرد و درمان، به فرکانس هایی بالاتر دست می یابند و در نتیجه قابلیت حرکت و گذشتن از ذهن و بدن را می یابند .
ریکی به توسط افزایش فرکانس و ارتعاش نیروی زندگی ما، به درمان ما می پردازد.

فرای مرزها

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 23:48 توسط سپیده | |

 

سلام

 ميان دست تو و دويدن چشم‌هاي من رابطه‌اي نمانده است

مي‌خواهم يك‌بار ديگر بسوزم

 يك روز سرد چون كنده‌اي از درخت ميان برف‌ جا ماندم

و حسرت آخر دستانم كشيدن شعله بود

چون آه بر امتداد مژگانم

باران مي‌سازد برايت

و دستانت كه آرام آرام حجم ممتد حروف را مهمان صفحه‌ها مي‌كنند

 همه مهمان خانه گنجشك بودند

شكوفه‌هاي سپيد بر ميز فنجان‌هاي گرم منتظر

در اين خانه عروس ها به دست باد ورق مي‌خورند

وقت خواب است

انگشترم را بيرون بياور

 

نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 1:11 توسط سپیده | |

 

 

 

2-     آن شب در حالي كه دور مجتمع بزرگ ورزشي در تنهايي با اسكيت گشت مي‌زدم با خود فكر مي‌كردم با او چه كنم؟ به اسمان نگاه مي‌كردم. شال‌گردن را محكم مي‌پيچيدم دور صورتم و در سرماي دي‌ماهي  مواظب اشك‌هايم بودند كه فرو نريزد. خود را به بي‌خيالي مي‌زدم و آن زمين سرد را به دامنه كوهي شبيه مي‌ديدم كه در حال بالارفتن از آن بودم. همه جذابيت محبوبم كوهنوردي‌اش بود و بازوهاي ستبرش. تصميم گرفتم كوهنورد بزرگي شوم تا ديگر مجذوب كوهنورد بودن كسي نشوم.

 

4-      دربست يك ماشين گرفتم. شخصي بود و مرد همين كه من سوار شدم شماره‌اي را گرفته بود و مشغول صحبت بود.

-         عزيزم چيزي مي‌خواي بگيرم بيام؟

چه كسي فكر ميكرد يك مرد سبيل كلفت ميان‌سال به نظر بي‌سواد با زنش اين‌گونه صحبت كند؟ حتما داشت با دختركي خوش  وبش مي‌‌كرد. اما چرا ذهن من اين‌گونه بدبين بود؟ نمي‌دانم چه شد كه سر صحبت را با او باز كردم. شايد خواستم ببينم چه ‌قدر مي‌تواند به زنش كه آن‌گونه مهربان با او حرف مي‌زد وفادار باشد.

مرد علارغم همه عامي بودنش مرام داشت و از كارو كاسبي‌‌اش گفت كه هرچه خرج كند خدا هم به او مي‌دهد و هروقت كم آورده از اوستا كريم خواسته و او هم كوتاهي نكرده

-         مي‌دوني من بايد اين دو ريالي كه دارمو خرج زنم بكنم. آخه زنا خودشون كتك خورده خدايي هستن.

هوم؟ فكر كردم راستي. ما يك‌جور كتك خورده‌ايم. آن هم از خدا اما چه گونه؟

-         آفرين. اين اصلا راه پول دار شدنه و شما بايد خرج كنيد.

 مرد با همه حرف‌هايش همه تئوري‌هايي كه من سال‌ها در كتاب خوانده بودم به من يادآوري كرد و اين بود كه مصمم شدم با او در زمينه‌اي مشورت كنم.

در زمينه آخرين پسر كه ميان وسوسه من با وسوسه عشق اولش گرفتار آمده بود و حالا كه او آمده بود نمي‌توانست قيد هيچ‌يك را بزند. وقتي گفتم پسري با من اين‌گونه رفتار مي‌كند گفت به درد نمي‌خورد اما وقتي به او گفتم چگونه گير كرده است دستش را برد به طرف صورت بدون ريشش و به فكر فرو رفت و ماشين را خاموش كرد و جلو مجتمع ورزش ايستاد بنا كرد گفتن از.

-         منم جووني‌هام عاشق يه دختري بودم و شبا بهش تليفون مي‌كردم و زد و خورد رفتم سربازي

دو ساعت كارش بود تا بگويد وقتي به دخترك گفته مي‌رود سربازي تا برگردد و با او ازدواج كند دختر به او گفته:

-         حالا سربازيتو برو.

-         مي‌دوني توي سربازي شب و روز با خيال اون به خواب مي‌رفتم و تا يه تليفون بهش نمي‌كردم خوابم نمي‌برد.

عجب. يك بار هم كه ما خواستيم درد دل كنيم بازهم اسير داشتان عاشقانه‌اي شديم.

-         تا ‌اينكه يه شب كه بهش زنگ زدم طوري با هام حرف زد انگار منو نمي‌شناسه. براش پيغام فرستادم اگه بخواي منو ترك كني حسابت با اين شمشيره.

فهميدم كه مرد احتمالا لاتو لوتي بوده با آن سبيل.

سرو ته داستان به نحوي به هم آمد. دخترك با كسي ديگر ازدواج كرده بود و مرد هم با زن فعلي‌اش بود كه مي‌گفت بايد به او محبت كند و بهر اميدي زن او شده.جدن مرد مهرباني بود.

 البته با خودم گفتم خدا مي‌داند و دل زنش.

-خب زن اول چي شد؟ فكرش از سرتون بيرون رفت؟

-         سرطان گرفت و مرد.

اشكي كه در چشمانش دويد پاسخ سوالم بود.

و فكر كردم اين يقينا سزاي شكستن دل او بوده.

مرد هنوز هم با عشقي بي بديل از دخترك حرف مي‌زد آنقدر كه دريافتم يك مرد هرگز نمي‌تواند خاطره عشق اولش را فراموش كند.

-         در باره تو هم بايد بهت بگم. اگه اون بهت بگه تو رومي‌خواد هم  نمي‌تونه از اون دختر دست برداره. و آب پاكي را روي دستم ريخت.

در حالي كه در اعماق چشمانم در تاريكي سر شب كسي نا اميدي و بي‌خيالي را نديد از مرد خدا حافظي كردم و او كارتش را به من داد تا براي موقعيتي سفارش بستني بدهم. و البته وفاداري‌اش در دادن شماره برايم آشكار شد! كه مردها در هر صورت پيشنهادشان را مي‌دهند.

 

 

 

5-     همچنان گرد زمين بازي درتنهايي مي‌گشتم. آخرين پسر كه بسيار جوان بود دائم از جلوام در مي‌آمد تا در نهايت جرات كردو گفت

-         من تنهام. تو چه طور؟

يادم نمي‌آيد چه جوابش را دادم تنها به اين فكر كردم كه وقتي به پسرك زنگ زده بودم تا از حال و هوايم در آن كوه‌پيمايي بگويم جواب نداد.

 

نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 0:11 توسط سپیده | |

 

من دست لرزان و نحيف كلماتم را سوي تو دراز كردم و خواستم تا دست‌ همراهي شفاف و معصوم و بي‌اقبال تو را بفشارم. اين تمام خيال اجداد من بوده است. اين بلنداي تمناي ايشان بوده است. و من دريافتم كه بلندا و بلندي‌ها پايه‌هاي سستي دارند. دامنه هايي پر از جاي پا. پس دستان گرمي را جايي كنار همه بايد باشد ها، رها كردم و منظره اي بكر و دست ناسوده را آرزو كردم، گيرم بي‌غوله و خس‌رو. من هيچ‌گاه پي اين همه زيبايي كه بهانه‌هاي تحمل طبيعتند ونغمه شعر بي‌قافيه اي از سرزمين اي بسا آباد موعود، نبوده‌ام. آخر علت‌ها كه به معلول خويش باز نمي گردند! پس سرماي تنهايي را زير بغل مي گذارم و شكسته و تا شده راه خواهم پيمود. پس تحمل مي‌كنم. پس به شكل فرياد عصياني مي‌پيچم و حجم سياهي خواهم شد در لحظات اغوا، شايد كه هنوز چشماني باشد به ديدن عادت نشده و گوش‌هايي به شنيدن معتاد.

 

میم ناظمی

نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 0:56 توسط سپیده | |

 

 

 

 

 با تشکر از میم عزیز که همه متون قابل ستایشش را به من ناچیز تقدیم کرد:

 

از آن چشم ها هم ديده ام. چشماني كه روزن بين دو عالمند. عالم من، عالمي كه همچون شعاع شفاف تاريكي در آن ايستاده بودم و عالمي ديگر، عالمي پشت آن چشم، پشت آن روزن، كه در آن بودن را مي‌پسنديدم.

خواهش جديدي بود و اما آن خوشي موعود و آن گرماي تن آساي افسانه اي و آن عرصه جولان روحي كه تجرد را درك كرده‌ و از يكنواختي و يكدستي‌اش به تنگ آمده است، چند قدمي بيش نبود.

مي‌گفتم. در طرف سنگفرش خيابان، در كنار باريك پياده رو به برهنگي شبح مغبوني در آمدم كه ديگران به آساني زندگي اش را نمي‌فهميدند. هميشه براي من ساعت از نيمه شب گذشته بود. هميشه يك جا بودم و مكان برايم توفيري نداشت. مابين وهم و واقعيت مي‌لوليدم و زمين هم ثبات چنداني نداشت و زمان گنگ در من  مي‌تپيد. مي‌ديدم و مي‌گذشتم و كنار خالي ها را دست مال مي كردم و اما هميشه در اين دالان هاي باريك و درهم پيچ درونم صداي سقوط اشكي بر آب و انديشه‌اي بر خاك طنين مي‌انداخت. مي‌گذشتم، مي‌ديدم يا نمي‌ديدم و از آن چشم ها كه انعكاس فجيع تنهايي بودند و من در آنها چيزي به جز باز هم تنهايي نمي‌يافتم، گريزان بودم. مي‌گريختم و اما باز، باز مي‌گشتم و در آغوشش مي‌كشيدم و از وجودش لذت مي‌بردم. مثل سر‌خوردن بخار ترياك در زير حصار بودن. پر از نعشه و پر از گريز و پر از حضور و اما تهي و برزخ‌وار.

مابين تب و سرما تاب مي‌خوردم. مي‌ديدم و مي‌گذشتم و به آساني در همه نضج مي‌گرفتم و راحت در همه ممزوج مي‌شدم. با همه، به خاطر يك چيز، اشك مي‌ريختم و همدل همه بودم و بي‌دل بودم. چه سبك راه مي‌پيمودم. چه خيال‌انگيز بودم. چه بي بعد بودم و كارم چه خوب بيخ پيدا كرده بود و چه تمثيل خوبي از"‌حاضر غايب "بودم و اما در چه خروش و پيچشي تقلاي نفس مي‌كردم و از هراس چه طاق هاي بلندي، كوچك مي نمودم. در چه سرسراي بي انتهايي قدم مي زدم...

...چشم هايم كم سو بود و دنيا جور ديگري به چشمم مي آمد. هاله اي پر از هلالي هاي رقصان و ضجه زن و به هم ريخته. شايد عاشق بودم.

 

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 23:57 توسط سپیده | |

 

ترنم ساده آفرينش تو بود كه مرا از نازكي ممتد يك آه آگاه ساخت. بر گل‌برگ‌هاي لبت بوسه مي‌زدم و براي رفتنت دانه دانه دانه اشك مي‌ريختم.

مهربان بر شانه‌ام دستي زدي

-         بازخواهم گشت

 بر رد قطارت اي روح آبي پاشيدم و دانستم هواپيماي تو ديگر بر اين فرودگاه نخواهد نشست و دلتنگ‌ام مي‌شوي گاهي كه لبت گلبرگ مي‌شود بر مرواريد سياه اشك‌ها

 مي‌توانم تا ابد برايت بنويسم و تو را به زنجير بكشم اما بال‌هاي يك پرنده از ساختن قفس معذورند

ما هر دو مي‌پريم

و من در آسمان به ياد نقطه شيرين تو خواب مي‌بينم

همه چيز رها شده است در دست‌هاي تو

و روح هنوز محتاج يك نوازش كوچك انگشتان توست

در زير قله خوابيده‌ام و پنهان از همه تلالو جنگل به داستان كوچك يك درخت گوش مي‌دهم

گاهي برايم از انارهاي سرخش در سال‌هاي دور مي‌گويد كه بوي نم مي‌دادند بر ديوارهاي كاه‌گلي

و من موهاي تو را شانه مي‌كردم

و تو نگران كم شدن آنها بودي بر لبخند ديوصفتانه‌ام كه مردي بي‌مو را كسي جز من دوست نخواهد داشت.

من رفته بودم. سفر كرده بودم به آغوش دريا و از پسته‌هاي تو دزديده بودم.

آخرين شبي بود كه تماس گرفتي

در صداي قهقهه گوشي‌ام صداي مردي ديگر پيچيده بود كه مهمان بود

من متهم بودم همه عمر كه تاريخ زنده‌به گوري را در خود خفه مي‌كرد

اكنون بر ديواره كوچك اين قبر يك دانه يافته‌ام

كه قد خواهد كشيد

سيب خواهد داد. كاج خواهد داد و پرنده‌اي را به سوي خود خواهد خواند

و رودخانه‌اي از مزار من عبور مي‌كند

من زنده خواهم ماند همراه با تو كه بر شانه‌هايم خواهي خواند

 

 "صبا جاوید"

نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت 1:23 توسط سپیده | |

 

رضا براهنی: 

مرا به دیدن جسمانی تو هیچ نیازی نیست
چنان پرم از تو چنان پر که بیشتر شبیه شوخی زیبایی هستم
و عصر باز خانواده بینایی به خواستگاری ام آمد
و خواستگار ، جوان و شق و رق ، و گل به دست ، که من گفتم
شما که ریش مرا دیده اید
و مادرم گل ها را گرفت ، گذاشت در گلدان و گفت چرا با جوان عاشق شوخی ؟
و چادرش را به روی شانه اش انداخت و شربت و شیرینی گرفت ، و لبخند زد
چنان پرم از تو که دیگر
و خواستگار بی مقدمه فریاد زد ، قلم و کارت بلانش و مهر !
و گریه کرد     دلم سوخت چون که عاشق بود
و مادرم گفت ، مسئله پیچیده است ، جهیزش حاضر نیست
برادر بزرگترش رفته هند که طوطی و ، بودا بیاورد
و خواستگار نامه ای از کنسول فرانسه به من داد که در اصفهان سفر می کرد
و عینک و ، کلاه خود به سر داشت
و خواهر کوچکترم که از لای پرده می خندید ، چه ناز بود ! هنوز سیم به دندان داشت
و صورت پدر خواستگار در آیینه ، انعکاس عینک و ابرو بود
و چشم هایش را به صورت من بیچاره دوخته بود      و هیز بود
ومن بلند شدم ،  اریب  توی آینه رفتم
و از هزار بندر و دریاچه عبور کردم
و بادبان های کشتی ها را به نام تو افراشتم
و رفتم از دکلی بالا ، نشستم آن سر
و بوی دریا می آمد و عطر نای نهنگان عاشق را نسیم می آورد
و خواستگار که شکل بحر خزر بود پیش آمد ، تمام ساحل و جنگل را به دست داشت
و گریه کرد      و فریاد زد      شبیه من
پرم من از تو چنان پر که دیگرم به دیدن جسمانی تو هیچ نیازی نیست
و رفت
و مادرم که چشم نامحرم را دور دید ، چادرش را برداشت
و روی عرشه ی کشتی به رقص در آمد
بقیه برگشتند 

ادبستان

نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 0:17 توسط سپیده | |

 

 

 

 

نمي‌خواهم صداي پاي بي‌مهري كسي را بشنوم

كساني كه فرار مي‌كنند از هيچ به اوج نرسيده‌اند

 صداي پاي امواج همراه باموسيقي زيستن در آميخته است

 آسمان دستم را گرفته است

تنها هستم در پهنه زندگي

به تنهايي يك درخت كه آرزوي تاباندن سايه بر سر رهگذراني دارد

 نمي‌شود چيزي نوشت نمي‌شود

اين موسيقي را بايد شنيد

پس سكوت مي‌كنم به احترام صداي بال پروانه‌ها كه زنده‌اند

به احترام برگ‌هاي افراشته گل‌ها كه زيبايي نگاه‌شان را نثارم مي‌كنند

به احترام همه گلدان‌هاي مصنوعي گوشه اتاق‌ها كه آرام ومعصومانه سكوت كرده‌اند

به احترام همه ستاره‌ها كه لبخندشان دل‌ها را شاد مي‌كند

سپاس مي‌گذارم از همه مهرباني خدا كه هر لحظه سراغم را مي‌گيرد

امشب صداي دريا مي‌ايد كه هنوز هم نفس مي‌كشد

بر پهنه غروب مرغ‌هاي دريايي مي‌ايستم

 اي تداوم آبي مرا با خود ببر

بر پهنه موج‌ها پا گذاشتن و تا انتهاي فلق امواج خورشيد را دنبال كردن

 

 

نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 0:49 توسط سپیده | |

آنقدر خسته ام كه حتي پسورد ايميلم را هم فراموش كرده‌ام. اما چرا نمي‌روم بروم بخوابم با اين مغزي كه كه اگر بر زمين گذاشته شود فرصت چشم بستن هم به من نمي‌دهد و هفت پادشاه را خواب مي‌بيند؟

من بر آنم كه بر شب تازم و پيش روم. چه كسي مي‌توانست فكرش را بكند كه او چه چيزي از آب در آيد؟

هرچيزي

امشب مي‌خواهم از پسري براي‌تان بنويسم كه وجودش كرامتي در زندگي من بود و مرا از قيد و بند آزاد كرد.

نمي‌دانم اسم آن دختر كه هنوز هم باعث ستايش من است پويه بود يا پونه. اسمش را مي‌گذارم پويه چون با مسما تر است. پويه آمده بود يزد و يك كنفرانس گذاشته بود. يعني پويه را نمي‌شناسيد؟ همان دختري كه گرد جهان را با دوچرخه پيمود.

من آن زمان‌ها عاشق به اصطلاح معشوقم بودم. يعني عاشق كه نه در بندش بودم و جستن نتوانستم.

يك پسر حول و حوش پويه مي‌گرديد كه خياال برم داشت رفيقش است. پسرك رشكم را برانگيخت. ته ريش قهوه‌اي از دور مسن ترش كرده بود. يك دوربين دستش بود و از جلسه عكس مي‌گرفت.

يك آن كه دوربين جلو‌اش بود برايش ژست گرفتم.

در دلم گرفتم بابا يكي هم بيايد از من نا چيز عكس بگيرد.

او هم نامردي نكرد فوري از من عكس گرفت. انگار پيام روح مرا در يافت كرد. از آنجا آتشي در دلم افتاد شايد هم آب رواني.

مگر فرق من با پويه چيست كه او بايد با جواني به اين زيبايي بچرخد و من در به در هفت‌ساله مردي باشم كه حسرت يك مكالمه بيست دقيقه‌اي را به دلم گذاشته است؟

كتابي خوانده بودم به نام نه راز زناني كه هرچه مي‌خواهند به دست مي آورند

اولين راز اين بود: كمي حسود باشيد. در توضيح نوشته بود كافيست شما هم چيزهاييي را كه زنان ديگر دارند بخواهيد.

 

2-

رفته بوديم تئاتر و من همان پسر را ديدم و دوباره برقم گرفت. عجب پس او رفيق پويه نبود بلكه همشهري خود ما بود. اين‌بار او را از نزديك‌تر كاويدم. ملاحت چهره‌اش را تنها در بعضي بازيگرهاي مشهور تلوزيون ديده بودم. چيزي در اعماق آن چهره بود كه براي من نورمي‌داد.

چشمان سبز و پوست سفيدو و اين‌بار بي‌ته‌ريش.

لحظه شماري مي‌كردم تا فردا شود. سه روز بود كه از معشوقم به اصطلاح خبر نداشتم. داشتم دق مي‌كردم. و ديدن اين جرفه ناگهان مرا بر افروخت.

انگار نوري جديد در زندگي‌ام تابيده بود. براي لحظاتي مزه گس و عجيب عشق تازه را زير زبانم حس كردم. خيلي بدبخت شده بودم. هرشب با آهي بي‌ش‌مار از ته دل به خواب مي‌رفتم. لباس‌هايم كهنه بود. دل دماغي براي هيچ چيز نداشتم.

با همان وضعيت منتظر فردا شدم كه شايد پسرك را در جشنواره ببينم.

او آمد. رنگ پيراهنش قرمز تند بود. بسيار شيك‌تر از مراسم پويه. بايد بگويم من عاشقش شدم. شايد هم چيزي ديگر.

همان روز در تلفن عمومي تئاتر معشوقم را پيدا كردم و بسيار جدي به او گفتم مي‌خواهم بروم. او طبق معمول از پشت تلفن وانمود كرد من كسي ديگر هستم و نمي‌تواند با من حرف بزند. دچار فوبياي استراق‌سمع تلفني بود! دوباره رنگ زدم و هرچه دل تنگم مي‌خواست گفتم.

چشمان سبز پسرك تندي و تيزي‌ام را بيشتر مي‌كرد.

كجا بود خوشبختي گم شده من؟ آيا در دردستان مردي بود كه هرگز با من وارد گفتگو نمي‌شد؟ مسلما نه؟

آيا در پيراهن قرمز آقاي ميم بود؟

 

نمي‌دانم نامش را چگونه آموختم اما از يكي از آشناها ي حسودم درباره او پرسيدم و وقتي گفت كه بي نهايت دوست دختر دارد فهميدم جايي براي من درمانده دلشكسته ميان آنها نيست. چرا كه از من گذشته بود اداهاي ژيگولي در بياورم. شايد هم هرگز اهلش نبودم. پس مرا طاقت مقابله با آن پيراهن قرمز نبود.

 

از آن آشنا خواستم شماره آقاي ميم را برايم گير بياورد اما هنوز از عشق قبلي‌ام نبريده بودم. پاپيش نشدم. براي من آن جرقه چشم‌ها كه مرا ننگريسته بود كفايت مي‌كرد.

 

چند ماه بعد

ديدار بعدي من با آقاي ميم در گروه كر بود. اما نمي‌دانم در كدام دنيا سر مي‌كردم. اين بار اين او بود كه به من چراغ سبز مي‌داد. چپ مي‌رفت راست مي‌امد چيزي مي‌گفت. من زيبايي خاصي نداشتم اما جذابيت خاصي داشتم در گروه از همه مسن تر‌بودم و براي همين هم نمي‌توانستم عاشق پسري باشم كه از من چهار سال كوچكتر بود.

چرا ديگر جذب آن چهره نمي‌شدم. چرا هلاكش نبودم؟ چرا دست و دلم نمي‌لرزيد؟ او مانند يك گل زيبا بود. چشمان يك آهو را داشت و من كه مي‌دانيد هميشه شيفته زيبايي‌ام اما نه در پي تصاحب آن.

مسلما اين حرف كه او دوست دختران زيادي داشته به همراه سن كمترش عامل مهمي بود كه به او فكرنكنم

 

 

سكانس آخر. دو سال بعد

از مجاهدين يك تاكسي دربست گرفتم و به راننده گفتم اگر خواست مسافر سوار كند

چند متر آنطرف‌تر پسري با دوربينش سوار ماشين شد.

نگاه كردم به اين آشناي ناشناس. و بازهم دورتر از آن بودم كه بخواهم با مردي وارد حرف زدن بشوم. اون فقط چند سانتي‌متر آنطرف‌تر نشسته بود.

طوري آشنا حرف زدم كه بايد مرا مي‌شناخت اما شايد خود را به نشناختن زد. نه مطمئنن نشناخت. اصلا نگاهي نكرد.

-         عكس مي‌گيريد؟

-         بعد از ظهرها. صبح‌ها كه سربازم.

به نظرم به خاطر سربازي غمگين مي‌امد يا طوري گلايه كرد. حلقه باريكي برانگشت دست چپش ديدم.

يعني زن گرفته است؟ يا نامزد كرده است؟

پس كه بود اين دختر خوشبخت. آيا كسي مثل من مي‌توانست زيبايي‌اش را بستايد.

البته كه مي‌توانست. شايد هم بهتر

او مرا نشناخته بود. پس خنگ بود. هميشه قيافه زيبا نشانه باهوشي نيست.

خواستم كرايه‌اش را حساب كنم.

 كرايه خودش را داد و پياده شد.

 

 

نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت 1:20 توسط سپیده | |

 

 

 

 

 

 

حالا كه دستانت در جستجوي خامو‌شي‌ست

نيمه شب در انتظار آغوشم چشمانش را روي هم نگذاشته

نيمه شب مردي نيست

 كه براي يك بار هماغوشي با دستانم خودش را خفه كند

و بعد بگذارد برود

دستانم را از دار آويختم ملاك تنم نبود

دست‌هاي من در آغوش  تو جان دادند

و تو تا ابد سكوت كردي

انگار خاطره پيراهنم ذهنت را حامله مي‌كرد

 

نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت 0:41 توسط سپیده | |

 

امروز همسر رییس جمهور به مدرسه ما آمد و همه بچه ها بنا کردند به نامه نوشتن

 

علتش هم این بود که این مدرسه مدرسه ای بود که در دوران ریاست جمهوری احمدی نژاد ساخته شده است!

خلاصه ما هم فیس توی فیس با ایشان صحبت کردیم با کمال پررویی

گفتیم به این مدرسه بی بضاعت بیشتر برسند.

نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 13:58 توسط سپیده | |

Design By : Night Melody