طلوع آب
یک سری کار دارم
مدتی طول می کشد
و این وبلاگ هم حواسم را پرت می کند
پس مدتی از محضرتان مرخص می شوم
روزی باز می گردم
فعلا
یا حق

ما در کنار خورشید بودیم
در میانمان بود
و بوی رفتن می آمد
از من وحدت يك خدا را طلب ميكني
مجبورم بال در بياورم و اداي الهه ها را
بر سر گلها آب بيفشانم
با جويبارها مسابقه بگذارم
رو به روي ميز تو بنشينم
و برايت سینی رویا بیاورم
زوزه بكشم
اما كسي را پاره نكنم
گاهي روي بال پروانهها نقاشي ميكشم
براي گردن تو نور ميآفرينم
به رنگ خوابهاي نديده ات برايم
مادران را فرزند ميشوم
شير ميشوم
مرا نوش جان ميكني
ميبيني چه قدر شجاعي
با يك الهه مسابقه گذاشتهاي
و او را بارها آفريدهاي
" دریا جاوید"
لعنت بر فیلترینگ
با فیلتر سایت tinypic همه عکس ها از دست رفت!
اين كسي كه برايم كامنت گذاشته پنجمين نفري است كه به دريا رفتن من با ديده مشكوك نگاه كرده است
از آن بابت كه وقتي من رفتم آن حوالي پنج نفر جوياي اين احوال شدند كه من با كه هستم؟
و از اين جهت كلي خندهام رفت از دو لحاظ
اولا كافر همه را به كيش خود پندارد
ثانيا من با عمه و شوهر عمه و داماد عمه پخمهام به آن حوالي رفته بودم
و البته خودم دلم زياد نميخواست بروم. اما براي اينكه دل عمه را نشكنم رفتم.
كجا رفتم؟
آقا جان يك جاي خوب. بندر عباس و قشم
سوار لنج شدم. حتي قايق تندرو
و دقايق طولاني روي آب بودم و هوممممم بايد عرض كنم كه دريا كلي با من حرف زد. اول زبانش را نفهميدم زبان درياي خزر فارسي است اما زبان اين دريا عجيب بود. تيره ترو عميق تر بود انگار مرد باشد در برابر عروس خزر.
كمي غمگين بود چون آلودهاش ميكردند اما خب دريا بزرگ است و باكي ندارد.
اينها را با گوش خودم شنيدم.
بعد فهميدم زبانش بندري است. كه تركيبي از زبانهاي انگليسي فارسي و هندي است. اما در ارتباط ما زبان نقش مهمي ايفا نميكند.
اين دريا كمي برايم ناز هم كرد اما در نهايت مهربانياش دستم را گرفت ميگوييد چه طور؟
در آخرين دقايق اسكله را بستند چون طوفاني شده بود اما ما به طرزي اعجاب آور از در بغلي رد شديم.
و قايقي ما راغير قانوني اين ور آورد وگرنه بايد يك شب در قشم ميمانديم.
داشتيم به طرف در ميرفتيم كه ديدم بسته است اما ناگهان باز شد. البته دعا هم كردم.
دوباره داشت بسته ميشد كه مردي با يك بار بزرگ داشت به اين طرف ميآمد تا ما رسيديم.
داماد عمهام رفت آنور اما سرباز مانع من شد
من هم كه مقاومت نميكنم فقط گفتم بليط يزد داريم و جا ميمانيم.
دررا بست
زني ديگر آمد و بنا كرد تق تق در زدن
سرباز در را باز كرد كه فحشي به من بدهد اما زن با خشونت گفت:
شوهرم. مي خوام برم پيش شوهرم. سربازه ترسيد. ما هم رد شديم!
بعد سوار قايق شديم در حالي كه زياد نبوديم.
هوم.
يك معجزه ديگراين بود كه خلوت شده بود چون دو شبانه روز قبل باران مثل ناودان باريده بود اما ما كه رفتيم قطره اي هم نيامد!
قربانش
باران هم هوايمان را داشت
اما شما هم نامرد هستيد از آن بابت كه انرژي منفي فرستاديد و هنگام رفتن فهميديم سيل راه را بسته است. شش ساعت در اتوبوس مانديم
داشتم فكر ميكردم چه طور دست از پا درازتر برگردم وبرايتان بنويسم نرفتهام
اما خب راه باز شد
و دريا افتخاري داد
به قولي كسي به من ميگفت دريا كنار دريا
خب ديگر به شما نميگويم كجاها قرار است برويم!!!!!
خيالتان راحت اگر قرار بود كار خلافي بكنم اينجا جار نميزدم.
قرار نبود چيزي بگويم. اما نميشود چيزي مزمن در وجودم از من كلمه ميخواهد. از همه اتفاقات اين اطراف متعجبم و عجيب تر آنكه من در خلئي مطمئن قرار گرفتهام. مثل كسي كه گوشش را گرفته باشد چيزي نميشنوم. مثل كسي كه چشمانش فقط بعضي چيزها را ميبيند بعضي چيزها را ميبينم. همه چيز را ميبينم و اغلب چيزها را نميبينم.
قدرت شگفت آوري يافتهام. ميتوانم يك اتوبوس را بايستانم. خطرناكتر از گذشته شدهام.
چه تخيلاتي پيدا كردهام ميتواني آنها را تخيل بينگاري اما بدون تخيل و رويا من مردهام زنده ام
اصلا مشخص نيست غرض تو هستي يا خدا اما قدر مسلم هردويتان ..... هستيد. تو زيباتر از گذشته شدهاي و در دلم عجيب شور و شوق برپا ميكني من ميترسم
براي خدا كه نميشود علني نامه نوشت. بر دستهايت بوسه ميزنم. چشمان پاكت را نفس
می کشم. حالا ديگر تمام شد من با قدرت مطلق يكي شدم .چيزي يا كسي نميتواند شكستمان دهد. پشت ما بر خاك نيست هرگز. مابه پيروزي يا شكست فكر نميكنيم. اما تو لوسي. هميشه چيزها را به خودت ميگيري. ناز ميكني و من بايد نازت را بخرم. عجبا پس من چه؟
خوب است كه مطمئنم ميكني نفست گرم است و من در هيچكجاي اين دنيا يا آن دنيا تنها نيستم. در تاريكي و نور نورهست.
درد دارد گوشه دلم. كمي اشك هم گوشه چشمم. اما خوب ميشوم به زودي از درياي خون رها ميشوم و مثل گل باز ميشوم.
خوشا به حال گل سرخ حياتمان.
به درختها نگاه ميكنم. تعجب ميكنم دوباره سبز شدهاند. من تشنهام ميشود. ديگر گرما اثري ندارد. من نميسوزم ميسوزم
تو را ميبوسم نميبوسم.
دلم تنگ است. تنگ نيست.
كسي ميآيد نميآيد
من رها شدهام در بندم.
ممممممممممممممممممممممم
اشكم را در نياور. مرا نخندان كافيست. نيا بيا

بگذار تو را لب به تبسم برسد
راز دل ما به گوش مردم برسد
بنشین بغل آینه تا بار دگر
زیبایی تو به چاپ دوم برسد
"عمران صلاحی"
خوشحال ميشوم وقتي ميآيي. حس ميكنم احساس شیرین عشق هنوز هم در وجودم جاري است
هنوز هم كسي هست كه بيايد.
تو اكنون چون خورشيدي تابناك شدهاي كه من از دور به تماشايت مي نشينم و دلم ميخواهد ساعتها به غروب چشم بدوزم و منتظر فردايي روشن شوم كه طلوع ميكني. انگار خداوند ظهور كرده است.
و اين صداي توست كه در گوشم زمزمه ميكند و وجودم را ميبوسد. حس ميكنم محبوب كسي هستم
و آنوقت تو بر لبم شيريني ميكاري و و من چون گلي بناي درخشيدن ميكنم
آي عشق
آي عشق چهره آبيت ميتابد بر پيكرم
و من در روياهايم هنوز هم تو را ميبينم
ما چهره گرم دوست داشتنيم و تمناي عشاق بر بودن هر لحظه ماست
ما كه سالهاست بر هم بنا شدهايم و دستانمان در تمناي هم سبز كردهاند دشتهاي تفتيده را
و وقتي كنارم آرام ميگيري مطمئن ميشوم
بايد كنارت بمانم هرچند چلچلههاي پشت در دانه ميخواهند و دستانم را ميبويند
موج های قلب تو خالق هزار حس نورانياند
بگذار كمي ديگر بمانيم
فقط چند لحظه فرصت بده تا در اعماق چشمانت نفوذ كنم و به آن خانه نوراني برسم و در بزنم
گلها از من استقبال كنند
فضاي پر از فرشته با كوههاي ستاره
تنها توصيف اندكي از حضور مسلم عشق است.

دارم میرم یه جایی که دریا داره
وقتی برگشتم می گم کجا
این بار من هیچ برنامه ریزی نکردم
به من توصیه شد
باید بگم هوررررررااااااااااااااااااا

تقديم به محسن ناظمي به پاس همه محبتهايش:
حتي گستره آب نيز پا در ركاب تماشاي قوهاي عاشق مانده است و ما را بهار در گستره آبي يك سرزمين ماندن ترانهخوان
بر شبهاي پرستاره ما چشمهاي تو در خواب است و من چون پري تنها و خاموش به ماه چشم دوختهام
كه آيينه نگاه توست. از همه تصويرهاي معوج درخت بر پهنه رودخانه عبور كردهام
من که حتي از سرزمين كوچك خود مهاجرت نكردم و بر پهنه كلبه كويريام تصوير دريا كشيدم
اينجا حتي خاك را به افتخار آغوش آب سرمه ميكنند
سكوت كردي و چشم دوختي به موسيقي شب كه بر دستانم مينواخت
و رهسپار ديار دور و دراز سبزههاي باغ شدي
بر من نگاه ميزها و قناريها ثابت ماندن يك حس پايدار در گستره زمان است كه نميميرم
و تنها و تنها به نوازش ساقههاي گل چشم دوختهام
با زهم رد پاي تو سكوت كرده است و بهت سكون انگيز نگاهت را برايم جا گذاشته است.
دستهاي من بيرمق شك كردهاند به دستهاي گرمي كه در شكوه ماندن تب ميكنند و ترانههاي ماندگار ميخوانند
امشب مسافرم تا در آغوش بالهاي نامريي دوست گرم شوم
اينبار من ميروم و رد نگاه تو در جستجوي قدمهايم بر آب خيره مانده است
امشب شب تولد يكي از دوستان ويژهام بود. مريم دختر دو ساله دختر عمهام. سه شنبه بود كه من بی هیچ اطلاعی به عمهام گفته بودم اگر طاهره امشب عروس شود من فردايش عروس ميشوم!
هان باورتان ميشود طاهره 5 شنبه عقد كرد و من ماندم با حرفي كه به آن عمل نكردم.
حالا دو ساله است مريم و مرا به عنوان يكي از دوستان ويژهاش نام ميبرد.
به هر حال بهترين رفقاي من كودكان هستند. به طوري كه همسايهمان ميگفت تو معلم بچهها هستي؟
- نه من رفيق بچهها هستم.
مريم كمي شرور است. مي ريزد بر سر آدم و بنا ميكند به كشيدن مو
در حالي كه دخترها دو ساعت كارشان بود چند ديس سالاد درست كنند رفت و اولين ديس را ريخت روي زمين و وقتي همه جيغ كشيدند رفت سراغ دومي كه دومي را وارونه كرد
علاقه ويژه اي به پرتاب كردن دارد.
به هر حال سيم دوربين فيلم برداري را كند و نزديك بود از برادر كوچكم كتك بخورد.
در جایی دوربین عکاسی ام را خواست. داده بودم ومادرش گفته بود دوربین خودمان را شکسته. رفتم از او بگیرم که با نگاهی عجیب که انگار از رفیقش بی معرفتی انتظار ندارد به من نگاه کرد و به ناچار نخ دروبین را دو بار چرخاندم دور سرش و برای دوربینم یک آیت الکرسی خواندم. و او آن را با خودش برد.
به هر حال براي اين رفيق ويه دو ساله كه گاهي به مادرش ميگويد بيا براي دريا زنگ بزنيم يك هديه ويژه خريدم.
يك ماشين بزرگ. و يادم افتاد به خري كه سالها پيش براي دختر برادرم خريدم. خري كه تاب ميخورد و همه بچه ها در آن تولد صف بسته بودن تا سوارش شوند.
از يكي ديگر از رفقايم نام ميبرم كه دختر حميده است. وقتي مادرش از كربلا آمده بود رفت و دمپايي زيباي مادرش را به عنوان هديه براي من آورد. البته آن را نبردم.
دفعه بعد هم آورد و براي بار سوم به ناچار دمپايي را آوردم و چند روزي پايش كردم گرچه دوامي نياورد.
اين خاطره را به عنوان عكسي از دمپايي ثبت ميكنم.
فاطي كوچولو اسم خودش را گذاشته بود فرشته زارع و با خودش حرف ميزد. و گفته بود آرزو دارم يكبار كه از مهد كودك آمدم خانه تو خانه ما باشي و من بپرم در بغلت.
و يكبار رفتم در خانهشان تا آرزويش را بر آورده كنم بد بختي آن روز رفته بود خانه عمهاش.
همان روز وقتي به خانهشان آمد آمد به طرفم و محكم ترين بوسه را از گونه ام گرفت اصلا نميدانم چنين بوسهاي از كجا آموخته بود.
نامه های تو نام ندارند
صداي پای لک لک ها از لب دريا ميآید
از پس سيگارهاي خفته بر لبت
يك آسمان بیداری ست
تا تمنای عشق از پرچین بگذرد
و بر چشمانت بياويزد
دستانت سايه را نوازش می کرد
و من پس رانده شدم به گوشه هاي ذهن
نزديكي محال بود
ما هريك زير چراغهاي خود می گریستیم
با پرواز در آسمان خاموش
چيزي در گوشم نويد عشق ميداد
هر بار تو بودي كه روزني ميگشودي
و دستانم را نقطه نقطه ميگردي
روی دستانم در جهت صورت تو باز بود
بوي بوسيدن می پيچيد
از اشكهايت لب ميگرفتم
در گوشه چادر
پنهان میان برگهاي درختان نباش
اكنون حضور تو است
كه بر لبهايم رنگ ميبازد
پ ن:
زمانی معشوقم که نویسنده قهاری بود را دیدم و به او گفتم اسمت را سرچ کرده ام و یک همنام دیگر برایت یافته ام با فلان تخلص.
در حالی که یادش می آمد و غمگین می شد گفت برو برایش نامه بنویس و بگو اسمش را عوض کند. خدایی نام دوم هم که شعر می گفت شعرهای دره پیتی می گفت در حد و اندازه او که به هرحال هم نویسنده و هم منتقد قابلی بود نبود.
این قضیه به خنده ام وا داشته بود. هرچه بود بین ما شکر ظاهری آب بود و از دو عاشق به دو دشمن تبدیل شده بودیم.
این شد که نام ادبی ای که من روی خودم گذاشته بودم به سرقت رفت. یعنی اسم صبا جاوید متاسفانه زیاد است. فعلا نامم را به دریا جاوید تغییر می دهم
چه گیری کردیم به حضرت عباس
یادتان باشد به کسی نخندید حتی اگر دشمن هم باشید!
| Design By : Night Melody |


