مراقبه حالتي از بي ذهني است. نه در كانون ذهن است نه در پيرامون آن. اصلا در ذهن نيست. تماشا كردن ذهن از بيرون است. اين همان معناي دقيق شور و سرمستي است. خارج ايستادن از ذهن عين شور و سرمستي است. اين همان مراقبه است. تو تنها يك تماشاگر هستي نه يك مداخله گر و نه هويت يابنده با ذهن. به اين مي ماند كه در سكوت زير سايه درختي نشسته اي و به رفت و آمدها مي نگري. اينكه چه كسي مي گذرد مهم نيست. فقط آنچه را كه روي مي دهد، بدون ابرازعلاقه يا بي علاقگي، بدون دفاع كردن يا محكوم كردن، بدون هيچ قضاوتي، تماشا مي كني. آنگاه كه بتواني ذهن را بدون محكوم كردن يا تحسين آن و بدون گفتن اينكه « اين خوب است » و « آن بد است » تماشا كني، آنگاه كه بتواني در سكوتي ژرف تماشاگر ذهن باشي، اين همان مراقبه است. در خلال مراقبه، ذهن ناپديد مي شود و آرام آرام دورتر مي شود. آرام آرام تنها صدايي را مي شنوي كه از دوردست مي آيد. ناگهان لحظه اي فرا مي رسد كه ديگر ذهني نيست. ذهن رنگ باخته است. ذهن پژمرده است. و آنگاه كه ذهني وجود نداشته باشد و تو بدون ذهن باشي، رايحه اي دلنواز پراكنده مي شود. تو به خانه مي رسي. به شكوفايي مي رسي. هزاران گلبرگ وجودت شكوفا مي شوند. رايحه دلنوازت را در هستي مي پراكني. و اين همان عبادت است. اين تنها هديه اي است كه مي توانيم به هستي بدهيم و تنها هديه اي است كه هستي مي تواند از ما بپذيرد. مراقبه های اوشو حقيقت اين است كه بعله حقيقت اينه كه اينه كه من موافق نيستم هيچكس هشت سال رييس جمهور باشه براي اثباتشم ميگم كه يه نگاهي به صورت خاتمي بندازيد خصوصا كه دائم زيرابتم بزنن قيافه خاتمي به قدري افسرده و كسل هست كه خوشحالم نخواسته اين بار سنگين رو روي دوش خودش بذاره حالا بريد يه نگاهي به احمدي نژاد بندازيد احمدي نژاد هم علارغم اينكه به خاطر سياستهاي غيرعلمي و بگير ببند فرهنگي اجتماعيش به شدت باهاش مخالفم به اندازه كافي زيراب خورده و به نظر نميرسه ديگه تواني داشته باشه تا چهار سال ديگه بيشتر گند نزنه اين از اون جهت از جهت ديگه آقا جون اين قضيه هشت سال بيشتر روانيه براي اينكه رييس جمهور توي اين چهار سالش به اميد چهار سال بعدش خوب كار كنه درسته كه به هر حال وجدان دروني آدمو تشويق ميكنه هميشه درست كار كنه اما انگيزه يه چيز قدرتمنده ميدونيد واقعا بضي بايد چقد خنگ بشن كه براي خودشون درد سر درست ميكنند و بخوان رييس جمهور بشن يعني اونقد دلشون براي مردم سوخته؟ هوم؟ يا قدرت طلبن؟ به هر حال من به انگيزههاي رجل سياسي اونقدا خوشبين نيستم ولي ميرحسن ثابت كرده دست كم قدرت طلب نيست و اگه الان مياد چون بيچاره چارهاي نداره از دست من و شما كه از دست احمدينژاد خستهايم يا حتي براي دل شكسته خاتمي احمدينژادم دلسوز بود و ي به همون اندازه ببخشيدا احمق! برايت گريه ميكنم بي صدا و آرام بي حضور هيچكس تنها خانه اندوه تو دل من است از شنیدن سنتوری های چاوشی بدم اومده برادرم عاشق اون ترانه توی فیلم سنتوری بود. و وقتی ازش می پرسیدم چرا اون ترانه رو بارها گوش می کنه و می بینه می گفت از ژست علی سنتوری وقتی می خونتش خوشم میاد پارسال با شوق و ذوق اومد اون فیلمو گذاشت تا ببینم. گوشيو بردار تا صدات يه ذره آرومم كنه اين نفساي آخره دلم داره پر مي کشه سلام ساعت يك شده است انگار از قبرت برخاستهاي وبرايم تسليت فرستادهاي بعد از اينهمه مردن حضورت را پاس ميدارم سلام سلام سلام دنياي ما دنياي مردگان است بعد از مردنهاي بيشمارت هنوز هم روح تيك تيك در ترانههايت مداوم است راستش را بگو قسمت ابدي عشق هجران است؟ از بين يك سي دي با دويست آهنگ تنها يك ترانه را دوست دارم آن هم شايد چون ميتوان با آن خوب رقصيد! و این ترانه از محسن یگانه از زبان برادرم با همه رنجهای نگفته اش و مدفون در دلش: آي خدا دلگيرم ازت آي زندگي سيرم ازت آي زندگي مي ميرمو عمرمو مي گيرم ازت چه اعتراف تلخيه انگار رسيدم ته خط ببين كه زخماي تنم شاهد حرفاي منه اي خدا دلگيرم ولي احساس غم نميكنم چون با توام پيش كسي سرم رو خم نميكنم اين غصههاي لعنتي از خنده دورم مي كنه اين لحظه هاي بي هدف زنده به گورم مي كنه چه لحظههاي خوبيه ثانيه هاي خوبيه فرشته مردن من منو از اينجا مي بره
فنگ شویی وچیدمان میزکار انسان به شدت تلاش مي كند تا همچنان بدبخت باقي بماند اما اين را نمي داند. آنگاه كه بداند، از مضحك بون آنچه با خود مي كند خنده اش خواهد گرفت. انسان با آفريدن بدبختي به تمام شيوه هاي ممكن، به راستي شاهكار مي كند. كوچكترين فرصت را از دست نمي دهد. هرچيزي ا كه مي تواند بدبختش سازد در هوا مي قاپد!اين رويه را بايد تغيير داد. زندگي هردو فرصت را در اختيار تو قرار مي دهد. هم روز را، هم شب را. هم گل را، هم خار را. همواره بين اين دو تعادل برقرار است، نصف به نصف. بسته به توست كه كدام را برگزيني. معجزه اينجاست كه اگر تو خار را برگزيني دير يا زود هيچ گلي را نخواهي ديد، زيرا ذهنت به خار انس خواهد گرفت. فقط قادر خواهي بود خار را ببيني، گل را از كف خواهي داد. كوچكترين توجهي به آن نخواهي داشت. عين همين اتفاق در مورد كسي كه گل را برمي گزيند مي افتد: او شروع به فراموش كردن خار مي كند و توجه اش به خار جلب نمي شود. نگاهش چنان مثبت مي شود كه همه چيز را متفاوت مي بيند. می دانید از چه خسته ام؟ از شغلم نه از معلم بودن نه از معلم فیزیک بودن از کودکی های بی نهایت شاگردانم گاهی درست است از آنها دلخورم چرا که هر قدر هم برای شان زحمت بکشی بازهم تو معلم فیزیک هستی صاحب درسی هستی که آنها از آن بدشان می آید چه حرف ها بارها خودشان گفتند دوستش دارند نه اصلا از این بدم می آید از اینکه آنها با زور سر کلاس می نشینند از بی انگیزگی مفرطشان از اینکه وقت نداری چیزی اضافی بگویی به خاطر تعطیلی های بی شمار امسال هرچه قدر بدوی بازهم عقبی وقتی مجبورم اخراج کنم بتوپم صفر بدهم اخم کنم شخصیت لعنتی بگیرم از این ویژگی ها مزخرف که معلم بودنم باعث و بانیش بوده که اگر نباشد از سرو کولت بالا می روند و آبرویت را می برند از اینکه بچه ها عادت به توپیدن و خشونت دارند من اصلا می خواهم یک نخاله به تمام معنا باشم اصلا نمی خواهم بزرگ شوم از این دنیای بزرگانه منطقی احمقانه که نمی دانم از کجا دامن گیرم شده ناراحتم اصلا نمی دانم چه طور شد اینطور شدم آنقدر جدی و احمق! حالا این ترانه بر سر زبانم است: نریز آبروی عشقو واسه عشق خیلیا مردن قصه لیلی و مجنون بذا باشه واسه گفتن اگه تو باشي مي دونم قصه مون زنده مي مونه يه روزي ميشه كه دنيا قصه ما رو مي خونه به همین زودی یک سال گذشت از مرگ برادرم پارسال در چه بد بختی دست و پا می زدم خدا را سپاس به خاطر وضعیت تعادل آمیز امسال بازهم از مراسم ختم فرار کردم اگر من مردم برایم ختم نگیرید باورم نمی شود رفته باشد نه نرفته است و دلم برایش تنگ است دلم می خواهد در آغوشش بکشم. ایام غم همیشه سایه سنگینی دارند سایه سنگین این روزها را حس می کنید؟ ایام فاطمیه است. اما وبلاگ غزلداستان همیشه معرف شعرهای زیباییست نمی دانم در مایاکوفسکی چه نهفته است قدر مسلم همیشه مفتونم می کند: ...می ترسم از یاد ببرم اسمت را ژاله اصفهاني به روايت تصوير خاله شادونه با بچه هاش واقعا متاسفم كه درس هاي داستان نويسي عباس معروفي فيلتر است. به هر حال چند بار هم آن را سيو كردم و نشد. اين درسها عالي است و من خودم با همان شش هفت جلسه خواندن جدا نكات كاربردي زيادي از آنها آموختم. حركت شركت ايرانخودرو به نظر من بسيار منزجركننده است. انگار يك عده آدم عقدهاي آن پشتها نشستهاند كه كلي به خاطر عملكرد بدشان سركوفت خوردهاند و منتظرند آن را سر كسي خالي كنند و كسي را ضعيفتر از يك نويسنده گير نميآورند. اما خب اشتباه ميكنند و نويسندهها توانمندترين انسانها هستند. به عنوان يك معلم به آنها ميگويم: " آقا برو كار خودتو درست كن و اين اداهاي عقدهآميزو بذار كنار" اما يك خبر خوب: امروز كلاس سوم رياضي جشن فارغالتحصيلي براي خودشان گرفتند آنهم سر كلاس من با يك كيك بسيار زيبا. من هم دوربينم را برده بودم. هر سال از همه شاگردانم عكس ميگيرم. درس دادن به بچههاي محروم خصوصا داراي فقر فرهنگي دشوار است. راستي اگر معلمها سه ماه تعطيل نبودند مطمئنا بعد از پنج سال سر از تيمارستان در ميآورند. فقط گاهي به نعره نياز دارند! بچهها موجودات بدبختي شدهاند. من كمتر ديدم توسط معلمي تشويق شوند و دائم سركوفت ميشنوند. دائم تهديد ميشوند و زور درسخواندن بالاي سرشان است. و كسي از انگيزش براي آنها استفاده نميكند. ديدگاهها معلمان بسيار بسته است. اميدوارم روزي شاهد تحول شخصيتي و فرهنگي در آموزش و پرورش باشيم چرا كه اين مدارس و معلمان هستند كه همه جمعيت از زير دستان آنها بيرون مي آيند اگر در حال حاضر داراي فقر فرهنگي و افسردگي در هر زمينهاي هستيم البته كه بايد از چشم معلم ديد!!! البته معلمان را نبايد محكوم كرد بلكه بايد به آنها آموزش داد. هيچ فكر كرده ايد چرا بعد از 7 سال زبان خواندن هم عربي و هم انگليسي در دبيرستان با آنهمه سركوفت چرا بعد از ديپلم دو كلمه زبان نميتوانيم حرف بزنيم. آيا اين آموزش بدون كاربرد ما را نشان نميدهد؟ كه آنهمه هزينه و زمان برده است؟ تحول در آموزش نياز به سرعت و هوش فراگير دارد و البته قدمهايي برداشته شده است اما نميدانيم با ديدگاههاي غير علمي و والدانه معلمان چه بايد كرد. تنها بايد براي معلمان اس ام اسهاي نشانگر فقر ساخت يا جايگاه معلم را حقيقتا درك كرد و به ارتقاي آن كمك كرد؟ هرگاه بچهاي را كنار خيابان ميبينم كه در انتظار سرويس است اميد برايم معنا ميشود. تا وقتي كودكي لبخند ميزند هميشه شوق زيستن وجود خواهد داشت. گاهي براي بچهها بوق ميزنم و اشاره ميكنم كنارتر روند. خب چه كنيم ما هم گاهي به جومونگ دل خوش ميشويم گرچه در نهايت جومونگ هم يك قدرتطلب جلوه ميكند اما گاهي ديدن آن خاطره انگيز است و در حافظه لحظاتي درنگ ميكند. اما يانگوم چيز ديگري بود. اما اشكها و لبخند ها ريتم خيلي تندي داشت بر خلاف بعضي سريالها كه ريتم كندي داشت. و ميتوانست با پتانسيل بيشتري براي جذب مخاطب وارد عمل شود. داستان كمي ضعيف بود يا چه ميدانم فيلنامه و حيف بود مجموعه اين بازيگران توانا در اين سريال اينگونه هرز روند گرچه همه قسمتهايش مرا خنداند. سريال يوسف بسيار مورد انتقاد قرار گرفت اما من نميتوانم شوق مادرم را براي ديدن اين سريال و حسرتش در اتمام آن رافراموش كنم. شايد به خاطر همزادپنداري او با يعقوب به خاطر فرزند از دست داده. و اينچنين همه مردم اين چنين داستانهايي را دوست دارند هرچند از نظر تكنيكي قوي نباشد. با اين وجود اين سريال جذابيت داشت و همينطور نورانيت چون داستان زندگي يك پيامبر بود و به نظر من در ايجاد اخلاق هم بسيار مفيد است. داستان يوسف به راستي داستان زيباييست. و دستان پرتوان خدا آن را نوشته است! به قول خانم اميد ميگويد ما ماهواره نداريم و هروقت ميرويم خانه فك و فاميل من هي ميگويم 5 دقيقه بيشتر بنشينيم. اما خب من خودم ماهواره را بنا به دلايلي دوست ندارم مثل يك چيز غير عادي. يا يك هيو كه جانشين يك عادت قبلي مثل تلوزيون ميشود! شعر:زدم به جاده عشقت پیاده در باران از همه دوستاني كه روز معلم را صادقانه به من تبريك گفتند ممنونم و از الطاف بيدريغشان سپاسگذارم گرچه من كوچكتر از آن هستم كه معلم باشم و بيشتر يك دانشجوام. و اين جملات که دوست عزیزم لیلا برایم ارسال کرد را به محضر همه دوستان بزرگوارم كه استاد و معلم هستند و مرا مفتخر ميكنند تقديم ميكنم: سلام بر قلبي كه براي سوختن بيپرواست. بوسه بر دستاني كه بيامان بر صفحه تاريخ الفباي عشق ميآموزد. و سجده بر قدومي كه در ركاب آموختن شهسوار است. و در آخر در گذشت استاد بزرگ ادبيات جناب استاد رضا سيد حسيني را تسليت ميگويم. تمام شدهاي در لحظهاي باراني بارها تو را به رگ زدهام به خواب در افتادهام از بالاي تو هنوز قايقها در لبالب پارو ميزنند من تشنهام " صبا جاوید" باز می گردم با این غزل شما برنده شدید حتی نمیگذارید در این سرزمین کپه مرگمان را بگذاریم: شادي اگرچه با همه محرم نمي شود حسي كه باشكوه تر از غم نمي شود دوري و دوستي دو مسير مخالف است ايمان به تو بدون تو محكم نمي شود مجموعه ي وجود من و چشم هاي تو چيزي به غير زلزله ي بم نمي شود ويرانگي اگرچه شده سهم من ولي از كوه هرچه هم بكني كم نمي شود چشم اميد بسته به ابروي توست كه دیگر براي رفتن من خم نمي شود اين شاخه ها كه دور و برم را گرفته اند هرگز برام شاخه ي مريم نمي شود بيدار مي شوم ، نه... رگ خواب من هنوز دست فرشته اي ست كه آدم نمي شود

به سان شاعران
که می ترسند از یاد ببرند
آن کلمه را
که می نماید همتراز خدا
اما
من همیشه به یاد خواهم داشت
جسمت را
همیشه دوست خواهم داشت
جسمت را
اما
همیشه پاس خواهم داشت
جسمت را
بدان سان که سربازی
جنگش درهم شکسته
بی کس و بی مصرف
پاس می دارد
تنها پای برجای مانده اش را ...


| Design By : Night Skin |


