تبليغاتX
هستی


هستی

 

این روسری آشفته¬ی یک موی بلند است
آشفتگی موی تو دیوانه کننده¬ست

بالقوّه سپید است زن اما زن این شعر
موزون و مخیّل شده و قافیه¬مند است

در فوج مدل¬های مدرنیته هنوز او
ابروش کمان دارد و گیسوش کمند است

پرواز تماشایی موهای رهایش
تصویرِ رهاکردن یک دسته پرنده¬ست

دل غرق نگاهی¬ست که مابینِ دو پلکش
یک قهوه¬ای سوخته¬ی خیره¬کننده¬ست

با اخم به تشخیصِ پزشکان سرطان¬زاست
خندیدن او عامل بیماری قند است

تصویر دلش با کمک چشمِ مسلّح
انگار که سنگی تهِ شیئی شکننده¬ست

شاید به صنوبر نرسد قامتش امّا
نسبت به میانگین همین دوره بلند است

ماه است و بعید است که خورشید نداند
میزان حضور و حذرش چند به چند است

 

 

دانوش

 

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 23:26 توسط بئاتريس و مهرداد| |

 

 

اگر بار گران بودیم رفتیم

خب این هم از ایمیل امروز:

HELLO,
 
How are you? i hope you are fine, My name is Ms Tanisha, I am browsing today and i come across your email address, i decided to write you, my heart is seeking for a true lover that will bring joy and happiness back in my life,I am looking for a long term relationship in a man of your kind who understands the need to love and be loved(Remember the distance or colour does not matter but love matters a lot in life)i am waiting for your reply so that i will send you my picture for you to know who i am,may God bless you.
Ms Tanisha.

خانوم تانیشا ما رو عوضی گرفته

 

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 23:11 توسط بئاتريس و مهرداد| |

 

در جنبش سبز چه نهفته است که حتی مانکن ها دستبند سبز دارند؟

 

با خودم فكر مي‌كردم با توجه به زيبايي و نورانيتي كه در ميرحسين سراغ دارم اگر او در انتخابات پيروز شود با توجه به اين اوضاع متشنج، قدرت از او چه خواهد ساخت؟

آيا هم‌چون خاتمي قيافه‌اي افسرده يا چهره‌اي كه به هر حال تقبيح خواهد شد؟ با جك و غيره؟

و اين شايد بد باشد و بسيار خودخواهانه كه خوشحالم او نبرده است تا در راس قدرت قرار گيرد.

زيبايي ميرحسين و شگفتي دروني‌اش و پاكي‌‌اش بود كه باعث شد صدها هزار نفر كه عمري شايد مسلمان هم نبوده‌اند حالا الله اكبر بگويند و انسان‌هاي بي‌شماري را وادار كند به انديشيدن درباره اسلام. به استدلال اسلامي به شوري حق‌طلبانه و الهي.

اگر ميرحسن رييس جمهور مي‌شد جهاني صلح آميز و زيبا داشتيم و شايد دوره‌اي پيش مي‌امد كه در طول تاريخ بشر زيبا بود براي زندگي با توجه به در اعتدال بودن رييس جمهور آمريكا و اينكه من اوباما را دوست دارم.

نگوييد چه روياگون

اما انگار براي چنين چيزي تنها و تنها بايد در انتظار امام زمان بود.

در تاريخ شكست از آن كساني بوده است كه بهتر بوده‌اند. خوب‌تر بوده‌اند و پاك‌تر.

يازده امام معصوم ما را كشته‌اند.

شنيده‌ام منافقين قصد كشتن موسوي را داشته‌اند نمي‌دانم تا چه اندازه راست است اما خدا لعنتشان كند كه هرچه آدم به درد بخور در اين ممكلت بود آنها كشتند.

مي‌خواستم بدين‌وسيله شكست ظاهري موسوي را تبريك بگويم و بگويم

شهدا در ظاهر مرده‌اند اما پيروزهاي واقعي آنها هستند.

 

نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 1:31 توسط بئاتريس و مهرداد| |

 

 

در لحظه های غرق

از پله پله های رو به بالا که

زیر ماه با دست های درختان

در آغوش هوا

 پرده ها را دریده ایم

و دستان مان  که در انتهای یک نقطه قلاب

ابرها به دنبال کادر بندی آغوش مان

 همه مهربان

فلش

رعد برق

شب

ترانه

خواب کسی را به اعماق

بی هیچ ترانه آبی

بی حنجره

در لمس نا تنیده سکوت

حتی لذتی سرد

 از گوشه گیسوی چمن

دستان تو راهی 

ناچار از راهنمایی ریزخندم

دستان پاک تو در پس زمینه

دستان ملتهب من داغ

و خواب خواب بیداری

 

                             " صبا جاوید "

 

مولف نمرده است

شعر بالا  یک فعل دارد!

 

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 14:38 توسط بئاتريس و مهرداد| |

 

نمي‌دانم هنوز هم احمقانه است كه انسان با ديدن يك فيلم آنطور اشك بريزد يا واقعا آن فيلم چيزي در درون خودش دارد.

ديدن اين فيلم ساده داستاني به نام گراناز از شبكه يك با عث شد مثل ابر بهار اشك بريزم.

داستان پسركي بود كه به خاطر كمك به يك پيرزن بلوچ به مدرسه نرفت و هيچ كس حاضر به شنيدن حرفش نشد.

كلي كتك خورد و در موضوع انشايش كه نامه به يك دوست بود نامه‌اي به پدرش نوشت.

نه مدير نه معاون نه پدر و نه معلم هيچ يك نگذاشتند او حرفش رابزند.

وقتي معلم انشا را خواند فهميد كه آن پسر به مادر خودش كمك كرده

و روز بعد در حالي كه دستش را روي شانه پسرك گذاشت املا گفت:

چه مهربان و دوست داشتني‌اند كساني كه به خاطر آرامش ديگران از آرامش خود مي‌گذرند.

 

 

نمي‌دانم خود در چه درجه‌اي در من وجود دارد. اما قدر مسلم هرچه فكر مي‌كنم بيشتر روي خودم كار مي‌كنم باز هم حس خودخواهي در من حساس‌تر مي‌شود. هرچه تلاش مي‌كنيم انگار دوربين نزديك‌تر مي‌آيد و بيشتر زوم مي‌كند.

عجبا از دست نفس

 

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 10:51 توسط بئاتريس و مهرداد| |

 

RUNNER
 
برگشتم
کوتاه و ساده
 
 
 
 
نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 1:29 توسط بئاتريس و مهرداد| |

 

سلام

دوستان

اینترنت چیست؟ آیا مامنی برای ابراز وجود است که همه جا به آن معتادیم؟

دیروز یک پست فرستادم که بلاگفا دبه کرد

دیروز لنگرود لاهیجان کردم

و خیلی خوب بود

امروز می روم به دریا

و فردا باز خواهم گشت و یک فکر اساسی برای زیستن در یزد می کنم که حال نمی دهد

اینترنت چیست؟

حالم خوب است

یعنی جنگل شفایم داده است

جنننننننگگگگگگگگگگگللللللللللللللللللللللللللل

چه عالی

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 13:1 توسط بئاتريس و مهرداد| |

 

تنهایی بسی دشوار است

زن بودن هم دشوارتر

دریا برایم غرش کرد

دخترکی لاهیجانی می خواست بمیرم

من در لنگرودم

حرفم اصلا نمی آید

باز هم نمی گردم

به زودی باز می گردم

و باز هم در آن اتاق تنگ دریا را تصویر می کنم

من به زودی خواهم رفت

مردم گیلان از با فرهنگ ترین و مهربان ترین انسان هایی هستند  که دیده ام

وری بیو تیفول و نایس هستن

خیلی مودب هستن

بعضا خیلی خوشگل هستن

همیشه به آدم لبخند می زنن

یک شوهر گیلانی ما را بس

دیگر چه عرض کنم جانا؟

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 21:32 توسط بئاتريس و مهرداد| |

 

 

گمان مبر که به پایان رسید کار مغان

هزار باده ناخورده در رگ تاک است

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 1:46 توسط بئاتريس و مهرداد| |

 

 

سلام

سلامی دیوانه وار و نصف شبی بر خودم

یک نفر بیاید کیف  مرا ببندد

برای یک سفر معلوم نیست چند روزه عازمم

از کلیه مردان  و نامردان محترم تقاضا می کنم هوای این جانب را داشته باشند

چون بازهم تنها می روم

کجا؟

خب معلوم است به کنار دل دریای خزر می روم که دلش برایم تنگ است و دلم برایش تنگ است و صدایم می زند چه جورررررررررر

دلم می خواهد چند صد روزی از هوای نامرد یزد دور باشم.

پس می روم

قبل از آن قرار است جناب مستطاب هستی عیدی روز تولدم را پیشاپیش بدهد

یعنی فردا

قرار است همسویی سطح سه ریکی را به امید خدا بگیرم

کادوی شما را هم پیشاپیش برای روز هفده تیر تولدم قبول می کنم

بعد از آن تنها می روم

سعی می کنم جاهای خطرناک نروم

اما دلم جنگل بکر می خواهد

جنگللللللللللل  بکررررررررر

سعی می کنم خودم را در دریا خفه نکنم

سعی می کنم زیاد با او هماغوشی نکنم

اما خوشحالم و می دانم این سفر ارمغان های زیادی برایم دارد

طبق معمول مقصد خاصی ندارم

حتی طول آن نیز مشخص نیست

دعا کنید از آبشار خان ببن سر در نیاورم

دعایممممم کنید

فعلا

 

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 1:14 توسط بئاتريس و مهرداد| |

 


بنا بر آخرین گزارش‌ها تعداد کثیری از ساکنان سیارات، حمایت خود را از میرحسین اعلام کرده‌اند. سخنگوی آن‌ها درباره‌ی این اعلام حمایت چنین گفت:

-    ووووویییییی آآآآآآآ ززززززز، د، میرمیر!


مترجم ما گفت:


-    ایشان که بیشترشان از جمعیت جوان سیارات هستند می‌گویند اکثر ما از بدو تولد - که میانگین، هفتاد میلیارد سال نوری پیش می‌شود - از حامیان میرحسین موسوی بوده‌ایم و ادعا داریم از قدیمی‌ترین حامیان ایشانیم


جنبش سبز کماکان ادامه دارد. از گزارش‌های رسیده چنین بر می‌آید علاوه بر مردم تا کنون اکثر جنگل‌ها، تاکسی‌های سبز شهر تهران، طوطی‌ها، حشرات سبز، نرده‌های سبز کنار خیابان‌ها و تعداد کثیری از اشعار شاعران ایران و جهان به این جنبش پیوسته‌اند. گروهی از دراویش آواره نیز با شعار «تحفه سبزی است بلگه‌ی دلویش» از ایشان حمایت کرده‌اند. لاک پشت‌های مشهور نینجا نیز به علت علاقه‌شان به نقاشی و هم به دلایل شخصی دیگر از میرحسین موسوی حمایت کرده‌اند. اکثر موجودات، روز به روز به جمع حامیان سبز جنبش سبز میرحسین موسوی می‌پیوندند. من را نیز قلمه زده‌اند و می‌خواهند پیوندم بزنند. شما هم بپیوندید - حال می‌دهد!
 
*برداشت وفادارانه از وبلاگ فلونی
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 13:27 توسط بئاتريس و مهرداد| |

 

این بار نامت را فریاد نمی کنم تا روز مبادا چیزی از تو بخواهم

بلکه در درون سینه ام غل غل نام توست

و رقص اهورایی وجود من

که ذوب می شود و ساکت است

و این چنین عشق معنا می شود

یا علی

 

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 23:57 توسط بئاتريس و مهرداد| |

 

دلم برای دیدن ارباب حلقه ها تنگ شده است

تلویزیون دیگر قسمت سوم را پخش نکرد.

دلم برای فرودو تنگ شده است. فرودو در واقع همان خود ما هستیم و آن حلقه همان خود است که فرودو برای نابود کردنش از قعر جهنم گذشت. در این میان نیروهای زاید مانع و نیروهای زیادی یاری دهنده اند.

برای رسیدن به دنیایی سرشار از نور باید خودخواهی را فراموش کرد. باید حلقه را به قعر آتش انداخت.

چه قدر زیباست این فیلم

چه قدر گاندولف را دوست دارم و با آن اسب سفید اگر گفتید یاد چه کسی می افتم؟

 

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 0:6 توسط بئاتريس و مهرداد| |

 

خبرهاي زيادي اتفاق افتاده

از جمله اين كه امروز رفتم سر صحنه فيلمبرداري از يه كار تئاتري كودك

قرار شد عروسك گردوني كنم تا استعدادم مشخص بشه

اما حقيقت اينه كه من حال ندارم از صبح ساعت 8 تا ساعت سه بعد از ظهر برم و بعدشم كولرم رو خاموش مي‌كنن تا صدا نره

خب تابستونه و براي استراحت

بهم نگين تنبل

به هر حال نشستن اونجا و ديدن اينكه بقيه هي كار مي‌كنن زياد حال نمي‌ده

معلوم نيست برم يا نرم

شايد با توافق با كارگردان به صورت پاره‌وقت برم

ديشب رفتيم درباره الي رو ديديم

اونقد خفقان آور بود كه فقط دلم مي‌خواست جيغ بكشم

فيلم مزخرفي بود واقعا

اصلا يكي بگه اصلا چي داشت؟

ما كه نفهمديدم چرا بهش جايره دادن

در عوض ار ديدن سوپر استار حسابي كيفور شدم

گرچه ياسي مي‌خواست يه تحليل فمينيستي روي فيلم بكنه

اما حتي در اون حدم نبود

مهرانه اومد و منتظره تا من براش آناستازيا رو بذارم

پس تا بعد

 

نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 14:45 توسط بئاتريس و مهرداد| |

 

دلم می خواست سهراب بخوانم. همه نشانه ها مرا به سوی تو می رسانند. می بخشمت و به راهم ادامه می دهم. هنوز اعماق هستی مکشوف نیست و من به مرگ نمی اندیشم.

دم غروب ، ميان حضور خسته اشيا
نگاه منتظري حجم وقت را مي ديد.
و روي ميز ، هياهوي چند ميوه نوبر
به سمت مبهم ادراك مرگ جاري بود.
و بوي باغچه را ، باد، روي فرش فراغت
نثار حاشيه صاف زندگي مي كرد.
و مثل بادبزن ، ذهن، سطح روشن گل را
گرفته بود به دست
و باد مي زد خود را.

مسافر از اتوبوس
پياده شد:
"چه آسمان تميزي!"
و امتداد خيابان غربت او را برد.

غروب بود.
صداي هوش گياهان به گوش مي آمد.
مسافر آمده بود
و روي صندلي راحتي ، كنار چمن
نشسته بود:
"دلم گرفته ،
دلم عجيب گرفته است.
تمام راه به يك چيز فكر مي كردم
و رنگ دامنه ها هوش از سرم مي برد.
خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود.
چه دره هاي عجيبي !
و اسب ، يادت هست ،
سپيد بود
و مثل واژه پاكي ، سكوت سبز چمن وار را چرا مي كرد.
و بعد، غربت رنگين قريه هاي سر راه.
و بعد تونل ها ،
دلم گرفته ،
دلم عجيب گرفته است.
و هيچ چيز ،
نه اين دقايق خوشبو،كه روي شاخه نارنج مي شود خاموش ،
نه اين صداقت حرفي ، كه در سكوت ميان دو برگ اين گل شب بوست،
نه هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف
نمي رهاند.
و فكر مي كنم
كه اين ترنم موزون حزن تا به ابد
شنيده خواهد شد."

نگاه مرد مسافر به روي زمين افتاد :
"چه سيب هاي قشنگي !
حيات نشئه تنهايي است."
و ميزبان پرسيد:
قشنگ يعني چه؟
- قشنگ يعني تعبير عاشقانه اشكال
و عشق ، تنها عشق
ترا به گرمي يك سيب مي كند مانوس.
و عشق ، تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگي ها برد ،
مرا رساند به امكان يك پرنده شدن.
- و نوشداري اندوه؟
- صداي خالص اكسير مي دهد اين نوش.

و حال ، شب شده بود.
چراغ روشن بود.
و چاي مي خوردند.

- چرا گرفته دلت، مثل آنكه تنهايي.
- چقدر هم تنها!
- خيال مي كنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي.
- دچار يعني
- عاشق.
- و فكر كن كه چه تنهاست
اگر ماهي كوچك ، دچار آبي درياي بيكران باشد.
- چه فكر نازك غمناكي !
- و غم تبسم پوشيده نگاه گياه است.
و غم اشاره محوي به رد وحدت اشياست.
- خوشا به حال گياهان كه عاشق نورند
و دست منبسط نور روي شانه آنهاست.
- نه ، وصل ممكن نيست ،
هميشه فاصله اي هست .
اگر چه منحني آب بالش خوبي است.
براي خواب دل آويز و ترد نيلوفر،
هميشه فاصله اي هست.
دچار بايد بود
و گرنه زمزمه حيات ميان دو حرف
حرام خواهد شد.
و عشق
سفر به روشني اهتراز خلوت اشياست.
و عشق
صداي فاصله هاست.
صداي فاصله هايي كه
- غرق ابهامند
- نه ،
صداي فاصله هايي كه مثل نقره تميزند
و با شنيدن يك هيچ مي شوند كدر.
هميشه عاشق تنهاست.
و دست عاشق در دست ترد ثانيه هاست.
و او و ثانيه ها مي روند آن طرف روز.
و او و ثانيه ها روي نور مي خوابند.
و او و ثانيه ها بهترين كتاب جهان را
به آب مي بخشند.
و خوب مي دانند
كه هيچ ماهي هرگز
هزار و يك گره رودخانه را نگشود.
و نيمه شب ها ، با زورق قديمي اشراق
در آب هاي هدايت روانه مي گردند
و تا تجلي اعجاب پيش مي رانند.
- هواي حرف تو آدم را
عبور مي دهد از كوچه باغ هاي حكايات
و در عروق چنين لحن
چه خون تازه محزوني!

حياط روشن بود
و باد مي آمد
و خون شب جريان داشت در سكوت دو مرد.

"اتاق خلوت پاكي است.
براي فكر ، چه ابعاد ساده اي دارد!
دلم عجيب گرفته است.
خيال خواب ندارم."
كنار پنجره رفت
و روي صندلي نرم پارچه اي
نشست :
"هنوز در سفرم .
خيال مي كنم
در آب هاي جهان قايقي است
و من - مسافر قايق - هزار ها سال است
سرود زنده دريانوردهاي كهن را
به گوش روزنه هاي فصول مي خوانم
و پيش مي رانم.
مرا سفر به كجا مي برد؟
كجا نشان قدم نا تمام خواهد ماند
و بند كفش به انگشت هاي نرم فراغت
گشوده خواهد شد؟
كجاست جاي رسيدن ، و پهن كردن يك فرش
و بي خيال نشستن
و گوش دادن به
صداي شستن يك ظرف زير شير مجاور ؟

و در كدام بهار
درنگ خواهد كرد
و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟

شراب بايد خورد
و در جواني يك سايه راه بايد رفت،
همين.

كجاست سمت حيات ؟
من از كدام طرف مي رسم به يك هدهد؟
و گوش كن ، كه همين حرف در تمام سفر
هميشه پنجره خواب را بهم ميزند.
چه چيز در همه راه زير گوش تو مي خواند؟
درست فكر كن
كجاست هسته پنهان اين ترنم مرموز ؟
چه چيز در همه راه زير گوش تو مي خواند ؟
درست فكر كن
كجاست هسته پنهان اين ترنم مرموز؟
چه چيز پلك ترا مي فشرد،
چه وزن گرم دل انگيزي ؟
سفر دارز نبود:
عبور چلچله از حجم وقت كم مي كرد.
و در مصاحبه باد و شيرواني ها
اشاره ها به سر آغاز هوش بر ميگشت.
در آن دقيقه كه از ارتفاع تابستان
به "جاجرود" خروشان نگاه مي كردي ،
چه اتفاق افتاد
كه خواب سبز تار سارها درو كردند ؟
و فصل ؟ فصل درو بود.
و با نشستن يك سار روي شاخه يك سرو
كتاب فصل ورق خورد
و سطر اول اين بود:
حيات ، غفلت رنگين يك دقيقه "حوا" است.

نگاه مي كردي :
ميان گاو و چمن ذهن باد در جريان بود.

به يادگاري شاتوت روي پوست فصل
نگاه مي كردي ،
حضور سبز قبايي ميان شبدرها
خراش صورت احساس را مرمت كرد.

ببين ، هميشه خراشي است روي صورت احساس.
هميشه چيزي ، انگار هوشياري خواب ،
به نرمي قدم مرگ مي رسد از پشت
و روي شانه ما دست مي گذارد
و ما حرارت انگشت هاي روشن او را
بسان سم گوارايي
كنار حادثه سر مي كشيم.
"و نيز"، يادت هست،
و روي ترعه آرام ؟
در آن مجادله زنگدار آب و زمين
كه وقت از پس منشور ديده مي شد
تكان قايق ، ذهن ترا تكاني داد:
غبار عادت پيوسته در مسير تماشاست .
هميشه با نفس تازه راه بايد رفت
و فوت بايد كرد
كه پاك پاك شود صورت طلايي مرگ.


كجاست سنگ رنوس ؟
من از مجاورت يك درخت مي آيم
كه روي پوست ان دست هاي ساده غربت اثر گذاشته بود :
"به يادگار نوشتم خطي ز دلتنگي."

شراب را بدهيد
شتاب بايد كرد:
من از سياحت در يك حماسه مي آيم
و مثل آب
تمام قصه سهراب و نوشدارو را
روانم.

سفر مرا به باغ در چند سالگي ام برد
و ايستادم تا
دلم قرار بگيرد،
صداي پرپري آمد
و در كه باز شد
من از هجوم حقيقت به خاك افتادم.

و بار دگر ، در زير آسمان "مزامير"،
در آن سفر كه لب رودخانه "بابل"
به هوش آمدم،
نواي بربط خاموش بود
و خوب گوش كه دادم ، صداي گريه مي آمد
و چند بربط بي تاب
به شاخه هاي تر بيد تاب مي خوردند.

و در مسير سفر راهبان پاك مسيحي
به سمت پرده خاموش "ارمياي نبي"
اشاره مي كردند.
و من بلند بلند
"كتاب جامعه" مي خواندم.
و چند زارع لبناني
كه زير سدر كهن سالي
نشسته بودند
مركبات درختان خويش را در ذهن
شماره مي كردند.

كنار راه سفر كودكان كور عراقي
به خط "لوح حمورابي"
نگاه مي كردند.

و در مسير سفر روزنامه هاي جهان را
مرور مي كردم.

سفر پر از سيلان بود.
و از تلاطم صنعت تمام سطح سفر
گرفته بود و سياه
و بوي روغن مي داد.
و روي خاك سفر شيشه هاي خالي مشروب ،
شيارهاي غريزه، و سايه هاي مجال
كنار هم بودند.
ميان راه سفر، از سراي مسلولين
صداي سرفه مي آمد.
زنان فاحشه در آسمان آبي شهر
شيار روشن "جت" ها را
نگاه مي كردند
و كودكان پي پرپرچه ها روان بودند،
سپورهاي خيابان سرود مي خواندند
و شاعران بزرگ
به برگ هاي مهاجر نماز مي بردند.
و راه دور سفر ، از ميان آدم و آهن
به سمت جوهر پنهان زندگي مي رفت،
به غربت تر يك جوي مي پيوست،
به برق ساكت يك فلس،
به آشنايي يك لحن،
به بيكراني يك رنگ.

سفر مرا به زمين هاي استوايي برد.
و زير سايه آن "بانيان" سبز تنومند
چه خوب يادم هست
عبارتي كه به ييلاق ذهن وارد شد:
وسيع باش،و تنها، و سر به زير،و سخت.

من از مصاحبت آفتاب مي آيم،
كجاست سايه؟

ولي هنوز قدم گيج انشعاب بهار است
و بوي چيدن از دست باد مي آيد
و حس لامسه پشت غبار حالت نارنج
و به حال بيهوشي است.
در اين كشاكش رنگين، كسي چه مي داند
كه سنگ عزلت من در كدام نقطه فصل است.
هنوز جنگل ، ابعاد بي شمار خودش را
نمي شناسد.
هنوز برگ
سوار حرف اول باد است.
هنوز انسان چيزي به آب مي گويد
و در ضمير چمن جوي يك مجادله جاري است
و در مدار درخت
طنين بال كبوتر، حضور مبهم رفتار آدمي زاد است.

صداي همهمه مي آيد.
و من مخاطب تنهاي بادهاي جهانم.
و رودهاي جهان رمز پاك محو شدن را
به من مي آموزند،
فقط به من.
و من مفسر گنجشك هاي دره گنگم
وگوشواره عرفان نشان تبت را
براي گوش بي آذين دختران بنارس
كنار جاده "سرنات" شرح داده ام.
به دوش من بگذار اي سرود صبح "ودا" ها
تمام وزن طراوت را
كه من
دچار گرمي گفتارم.
و اي تمام درختان زينت خاك فلسطين
وفور سايه خود را به من خطاب كنيد،
به اين مسافر تنها،كه از سياحت اطراف "طور" مي آيد
و از حرارت "تكليم" در تب و تاب است.

ولي مكالمه ، يك روز ، محو خواهد شد
و شاهراه هوا را
شكوه شاه پركهاي انتشار حواس
سپيد خواهد كرد

براي اين غم موزون چه شعرها كه سرودند!

ولي هنوز كسي ايستاده زير درخت.
ولي هنوز سواري است پشت باره شهر
كه وزن خواب خوش فتح قادسيه
به دوش پلك تر اوست.
هنوز شيهه اسبان بي شكيب مغول ها
بلند مي شود از خلوت مزارع ينجه.
هنوز تاجز يزدي ، كنار "جاده ادويه"
به بوي امتعه هند مي رود از هوش.
و در كرانه "هامون"، هنوز مي شنوي :
- بدي تمام زمين را فرا گرفت.
- هزار سال گذشت،
- صداي آب تني كردني به گوش نيامد
و عكس پيكر دوشيزه اي در آب نيفتاد.

و نيمه راه سفر، روي ساحل "جمنا"
نشسته بودم
و عكس "تاج محل" را در آب
نگاه مي كردم:
دوام مرمري لحظه هاي اكسيري
و پيشرفتگي حجم زندگي در مرگ.
ببين، دو بال بزرگ
به سمت حاشيه روح آب در سفرند.
جرقه هاي عجيبي است در مجاورت دست.
بيا، و ظلمت ادراك را چراغان كن
كه يك اشاره بس است:
حيات ضربه آرامي است
به تخته سنگ "مگار"

و در مسير سفر مرغ هاي "باغ نشاط"
غبار تجربه را از نگاه من شستند،
به من سلامت يك سرو را نشان دادند.
و من عبادت احساس را،
و به پاس روشني حال،
كنار "تال" نشستم، و گرم زمزمه كردم.

عبور بايد كرد
و هم نورد افق هاي دور بايد شد
و گاه در رگ يك حرف خيمه بايد زد.
عبور بايد كرد
و گاه از سر يك شاخه توت بايد خورد.

من از كنار تغزل عبور مي كردم
و موسم بركت بود و زير پاي من ارقام شن لگد مي شد.
زني شنيد،
كنار پنجره آمد، نگاه كرد به فصل.
در ابتداي خودش بود
و دست بدوي او شبنم دقايق را
به نرمي از تن احساس مرگ برمي چيد.
من ايستادم.
و آفتاب تغزل بلند بود
و من مواظب تبخير خوابها بودم
و ضربه هاي گياهي عجيب را به تن ذهن
شماره مي كردم:
خيال مي كرديم
بدون حاشيه هستيم.
خيال مي كرديم
بدون حاشيه هستيم.
خيال مي كرديم
ميان متن اساطيري تشنج ريباس
شناوريم
و چند ثانيه غفلت، حضور هستي ماست.

در ابتداي خطير گياه ها بوديم
كه چشم زن به من افتاد:
صداي پاي تو آمد، خيال كردم باد
عبور مي كند از روي پرده هاي قديمي.
صداي پاي ترا در حوالي اشيا
شنيده بودم.
- كجاست جشن خطوط؟
- نگاه كن به تموج ، به انتشار تن من.
- من از كدام طرف مي رسم به سطح بزرگ؟
- و امتداد مرا تا مساحت تر ليوان
پر از سوح عطش كن.
- كجا حيات به اندازه شكستن يك ظرف
دقيق خواهد شد
و راز رشد پنيرك را
حرارت دهن اسب ذوب خواهد كرد؟
- و در تراكم زيباي دست ها، يك روز،
صداي چيدن يك خوشه را به گوش شنيديم.
- ودر كدام زمين بود
كه روي هيچ نشستيم
و در حرارت يك سيب دست و رو شستيم؟
- جرقه هاي محال از وجود بر مي خاست.
- كجا هراس تماشا لطيف خواهد شد
و نا پديدتر از راه يك پرنده به مرگ؟
- و در مكالمه جسم ها مسير سپيدار
چقدر روشن بود !
- كدام راه مرا مي برد به باغ فواصل؟

عبور بايد كرد .
صداي باد مي آيد، عبور بايد كرد.
و من مسافرم ، اي بادهاي همواره!
مرا به وسعت تشكيل برگ ها ببريد.
مرا به كودكي شور آب ها برسانيد.
و كفش هاي مرا تا تكامل تن انگور
پر از تحرك زيبايي خضوع كنيد.
دقيقه هاي مرا تا كبوتران مكرر
در آسمان سپيد غريزه اوج دهيد.
و اتفاق وجود مرا كنار درخت
بدل كنيد به يك ارتباط گمشده پاك.
و در تنفس تنهايي
دريچه هاي شعور مرا بهم بزنيد.
روان كنيدم دنبال بادبادك آن روز
مرا به خلوت ابعاد زندگي ببريد.
حضور "هيچ" ملايم را
به من نشان بدهيد."

بابل، بهار 1345

 

اشعار سهراب

 

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 19:56 توسط بئاتريس و مهرداد| |

 

 

 وولف  6در اثر معروف خود(اتاقی از ان خود)می نویسد:« در ادبیات گذشته یا زنان در رمان مطرح نمی شدند یا به واسطه یک جنس مذکر شرح  داده می شدند»(چه برسد به اینکه راوی  اثر باشند). و یا در جای دیگر می نویسد: «نوشته مردان در مقابل زنان  صریح، بی پرده، و حاکی از استقلال ذهنی مردان است» این جملات نشان از این دارد که ذهنیت مدرن نیز مانند ذهنیت سنتی ارزش زیادی برای زنان و شخصیتهای زن قائل نبودند. اما رمان وینترسن یکی از همان اثاری که که با رفتاری عصیان گونه نه تنها زن راوی داستان بلکه نقش نوعی از مصلح کننده را بر عهده دارد. بی پرده و صریح خود را شرح می دهد و به نوعی از فلسفیدن از نگاه خود دست می زند.البته این نقش اصلاح کننده و مصلح بودن و همین طور جایگاه زندگی شاه و سلطنت محورانه همانطور که در ارباب حلقه ها به7 با این تفاوت که جایگاه نیروهای شر را در جنس گیلاس عده ای کشیش مسیحی بازی می کنند که انگار  از همان ابتدا محکوم به فنا  و از بین رفتنند.راوی زن داستان الگوی زن فرشته ای در خانه و یا فاحشه ای بیرون از خانه ( یا همان اثیری ویا لکاته بودن) 8را زیر پا له می کند. زن در جنس گیلاس  کسی است که جایگاهی در حد یک پیش قراول ایفا میکند ،مجازات می کند در جایگاه خود به حد کافی سنگ دل است و حتی اندامش نیز مانند مانند اندامها اسطورهای مردسالارانه زن  شهوانی و لطیف نیست. او نگاه اسطوره ای به زن و جایگاه زایندگی را نیز ندارد و حتی وقتی به طور اتفاقی بچه ای را نگه داری می کند به او شیر نمی دهد و از شیر سگها برای بزرگ کردن اون استفاده می کند. او جسمانیت خود را با عادت ماهیانه خود به اثبات می رساند. در فورغونی می نشیند و در مجلسی که طرفدارن سردمدارن مذهبی برپا کرده اند حاضر می شود و با آنها به جدال لفظی می پردازد.این رفتار نوعی دهن کجی  ذهنیت مردسالار درباره عادت ماهیانه زنان است« کلیسا که بعدا با کمک اولین مقامات پزشکی عادت ماهیانه را  در رده نجسی قرار دادند»7 همچنین «تابوهای مربوط به طرد و تماس، به ویژه در باره آمیزش بر قابلیت آلوده کننده گی زنان تاکید دارند»8.«در تمدنهای بسیار کهن بنا به پژوهش های جودی گراهن و کریس نایت،عادت ماهیانه به دلایل  متعد از جمله هماهنگی با نظم کیهانی،قدرتی که جوامع  کهن برای خون قائل بودند و این که تنها خونی است که جاری شدن ان ملازم با خطری نیست و با باروری پیوند دارد و به دلیل اهمیت باروری و تولید مثل  از دلایل تقدس یافتن زنان بوده است.حتی در شروع ان  آئین های ویژه ای به اجرا در می آمده است.در ادبیات فمنیستی جاری شدن صلح آمیز و حیات بخش خون به 5 بخش تقسیم می شود:نخست ،زمان شروع اولین عادت ماهیانه، که  اغاز هماهنگی کیهانی است و بلوغ رسیدن یک زن را تمامی یک روستا یا چندین خانواده گسترده وحتی گاه ده هزار نفر جشن می گرفتند.دوم،خونریزی مربوط بعه ازاله بکارت که ورود به سطح بالا تری از هستی شناختی است.سوم،عادت ماهیانه معمولی که هماهنگی تن زن را با تن جهان نشان می دهد.چهارم خونریزی مربوط به وضع حمل،که قدرت آفرینندگی مادی زن را به حد کمال می رساند و پنجم،یائسگی که دوران آزاد شدن تمام نیروهای مثبت زن و خلاقیت روحی اوست.گراهن معتقد است با سلطه اصل پدری با مثابه ایده ی کیهانی،این آیین ها زوال یافت و به تدریج سخن گفتن در این باره به نوعی از تابو بدل شد و به جشن تکلیفی منجر شد که کلیسا برگزار می کند و در ان سخنی از عادت ماهیانه نیست.زیرا خون در جامعه پدر سالار گرچه همچنان نماد قدرت باقی ماند. اما در شکل منفی ان یعنی جنگجویی نیز تجلی می یابد»10

مجتبی دهقان

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 14:35 توسط بئاتريس و مهرداد| |

 

 

و درخت خوشحال بود.....



روزی روزگاری درختی بود...
و او پسر کوچولویی را دوست می داشت.
پسرک هر روز می آمد.
برگهایش را جمع می کرد.
از آنها تاج می ساخت و شاه جنگل می شد.
از تنه اش بالا می رفت
از شاخه هایش آویزان می شد و تاب می خورد
و سیب می خورد.
با هم قایم باشک بازی می کردند.
پسرک هر وقت خسته می شد زیر سایه ی درخت می خوابید.
او درخت را دوست می داشت....
خیلی زیاد!
و درخت خوشحال بود.
اما زمان می گذشت
پسرک بزرگ می شد
و درخت، اغلب تنها بود.
تا یک روز پسرک نزد درخت آمد
درخت گفت : "بیا پسر، از تنه ام بالا بیا و با شاخه هایم تاب بخور ، سیب بخور و در سایه ام باز ی کن و خوشحال باش!"
پسرک گفت :"من دیگر بزرگ شده ام .
بالا رفتن و بازی کردن کار من نیست.
می خواهم چیزی بخرم و سرگرمی داشته باشم .
من به پول احتیاج دارم.
می توانی کمی پول به من بدهی؟"
درخت گفت:"متأسفم، من پولی ندارم .
من تنها برگ و سیب دارم.
سیبهایم را به شهر ببر و بفروش.
آن وقت ول خواهی داشت و خوشحال خواهی شد.
پسرک از درخت بالا رفت
سیب­ها را چید
و برداشت و رفت.
و درخت خوشحال بود.
اما پسرک دیگر تا مدتها بازنگشت…
و درخت غمگین بود.

تا یک روز
پسرک برگشت،
ودرخت از شادی تکان خورد
و گفت:" بیا پسر، از تنه­ام بالا بیا
با شاخه­هایم تاب بخور و خوشحال باش."
پسرک گفت:"آنقدر گرفتارم
که فرصت بالا رفتن از درخت را ندارم،
زن و بچه­ می­خواهم
و به خانه احتیاج دارم.
می­توانی به من خانه بدهی؟"
درخت گفت:"من خانه­ای ندارم،
خانه­ی من جنگل است،
ولی تو می­توانی شاخه­هایم را بیری و
برای خود خانه بسازی
و خوشحال باشی."
آن وقت پسرک شاخه­هایش را برید
و برد
تا برای خودش خانه­ای بسازد.
و درخت خوشحال بود.

اما پسرک دیگر تا مدتها بازنگشت
و وقتی برگشت، درخت چنان خوشحال شد
که زبانش بند آمد.
با این حال به زحمت و زمزمه کنان گفت:
"بیا پسر ، بیا و بازی کن."
پسرک گفت:"
دیگر آنقدر پیر و افسرده شده­ام
که نمی­توانم بازی کنم.
قایقی می­خواهم
که مرا از اینجا
به جایی دور ببرد.
می­توانی قایقی به من بدهی؟"
درخت گفت:" تنه­ام را قطع کن و برای خود قایقی بساز،
آن وقت می­توانی با قایقت از اینجا دور شوی…
و خوشحال باشی."
پسر تنه­ی درخت را قطع کرد،
قایقی ساخت
و سوار بر آن از آنجا دور شد.
و درخت خوشحال بود
اما نه به راستی!

پس از زمانی دراز
پسرک بار دیگر بازگشت
درخت گفت:"پسر، متأسفم!
متأسفم که چیزی ندارم به تو بدهم…
دیگر سیبی برایم مانده­است ."
پسرک گفت:"دندان­های من دیگر به درد سیب خوردن نمی­خورد."
درخت گفت:"شاخه­ای ندارم که با آن تاب بخوری…"
پسرک گفت :"آنقدر پیر شده­ام
که نمی­توانم با شاخه­هایت تاب بخورم."
درخت گفت:"دیگر تنه­ای ندارم
که از آن بالا بروی…"
پسرک گفت :"آنفدر خسته­ام
که نمی­توانم بالا بروم."
درخت آهی کشید و گفت:"افسوس! ای کاش می­توانستم
چیزی به تو بدهم…
اما چیزی برایم نمانده­است.
من حالا
یک کنده­ی پیرم و بس.
متأسفم…"
پسرک گفت:"
من دیگر به چیز زیادی احتیاج ندارم ،
بسیار خسته­ام.
فقط جایی برای نشستن می­خواهم.همین."
درخت گفت:"بسیار خوب!"
و تا آنجا که می­توانست خود را بالا کشید.
"بسیار خوب!
یک کنده­ی پیر
به درد نشستن و آسودن که می­خورد.
بیا پسر، بیا بنشین.
بنشین و استراحت کن."
پسرک چنان کرد .
و درخت خوشحال بود!

نادی

 

نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 12:14 توسط بئاتريس و مهرداد| |

 

من از تاريكي به در آمده ام

وتو مرد شده اي

اما عزيزم

مرد شدن كه به آن چيزي كه تو فكر مي كني كه نيست

اين نامه را مدت هاست كه مي خواهم بنويسم

حالا كه انوار طلايي ام باز هم مي تابند و از شر سياهچاله رهايي يافتيم بگذار بگويم

تا آن سر تيره ات را در آسياب سفيد نكني

هنوز هم كودكم باقي خواهي ماند

قرار بود زن يك پليس ويژه خوشگل ضد آشوب طرفدار موسوي شوم!

گفتم مهريه ام يك اردنگي از جانب هر كدام از خوانندگان وبلاگم كه بخواهند

قبول كرد

 

نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 1:21 توسط بئاتريس و مهرداد| |

 

راهي كه به نور مي انجامد ؛ به نظر تاريك مي آيد.* راهي كه به جلو مي رود ؛ به نظر مي رسد به عقب باز مي گردد. * راه مستقيم ؛ طولاني به نظر مي آيد.* قدرت حقيقي ؛ ضعف به نظر مي آيد. * خلوص ناب ؛ كدر به نظرمي آيد. * ثبات واقعي ؛ تغيير به نظر مي آيد.* وضوح راستين ؛ گنگي به نظر مي آيد. * والاترين هنر ؛ ساده به نظر مي آيد.* عشق راستين ؛ بي تفاوتي به نظر مي آيد. * خرد ناب ؛ كودكي به نظر مي آيد.*

 

 

اين كتاب از عجايب به جا مانده از روزگاران كهن ست.  اين كتاب اثر * لائو تزو * هست.* لائو تزو * فرزانه اي است كه حدود 550 سال پيش از ميلاد مسيح بوده. توي اين كتاب فرايند زندگي و هستي رو در موردش توضيح مي ده.

نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 21:35 توسط بئاتريس و مهرداد| |

 

لباس‌هايم را

آخر همين هفته پست كن

مي‌بوسمت، امضا

 

 

 

سپيدي لباس‌هايت را

تن پست‌چي كردم و

دكمه‌هايش را براي خودم    جدا

حالا هم قد اين درخت‌ها

هم‌سن اين درخت‌ها

صبح‌ها

بالكن

پر از پرنده‌هاي علف‌خوار مي‌شود

و شب‌ها ماه را مي‌بينم

كه ميان ابرها سياه‌كار مي‌شود

دكمه‌هايت را به نخي مي‌آويزم

شايد باران بگيرد

شايد بتوانم باران را روي صورتم احساس كنم

شايد بتوانم صورتم را كه مي‌بوسي به ياد بياورم

شايد حرف‌هايي كه دوباره برايت بگويم تازه باشند

به ماه نگاه كن

به صفحه آب

حتما چيزي در آغوشت حس مي‌كني: مثل تراكم خوني گرم

 

 

 

انگشت به ليوان‌هاي خالي مي‌كشي

سيگار مي‌كشي

جوهر كاغذ – هنوز خشك نشده – تمام خاموشي عالم

انگار در دهانت

مثل آتش سرد مي‌شود

پيراهنم روي بند جا مانده

                                  شايد اين باران كه بيايد آن را بشويد

                                                                 شايد .

 

 

دو هفته نامه دال

 

 

نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 0:54 توسط بئاتريس و مهرداد| |

 

مژه‌هاي تو بر نگشته‌اند               كه ما را ببينند

هرجا برويم آسمان همين جنگ است

اما مثلا مارگريتا

نرقصيدن تو    با نخنديدن من    فرق مي‌كند

ما در دامن مين دنيا آمديم

يكي گردن‌بندش را     يكي گردنش را از دست داد

خيلي دل مي‌خواهد

كسي از خمپاره گوشواره بسازد

روي خاك با خاطرات خوني برقصد    خيلي

اما مارگريتا

ماهواره يك درميان    يك در هزار    پخش مي‌كند

چشم‌هاي تو را

اشك‌هاي مرا

 

 

 

از دو هفته‌نامه دال

شعر از فرزاد آبادي

 

نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 23:38 توسط بئاتريس و مهرداد| |

 

عينك دودي را مي‌زنم

و به خودم در آيينه زل

تا اشك‌هايم را نبيني

 

نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 22:21 توسط بئاتريس و مهرداد| |

 

حتي دندانهاي  ترانه‌وارم قانعت نمي‌كنند

در ميان نرمي استخوان‌ها گرفتارم

يخ زده در ميان لبخند كودكانه گرگ‌ها

هنوز زنده‌ام

و اجزاي خون آلود پيكرم بر لب هاي خون ريز یک کرکس

قهقهه‌وار مي رقصند

خوب است كه ديوانه‌ام مي كني

و من به ريخت و پاش هستي ام مي پردازم

روزي كه بر نقطه نقطه زمين

از لبه چترها اشك هاي من مي‌چكيد

در انتهاي چكمه‌ها ميان لجن

جايي براي يك نقطه نمانده است

خون مرا بنوش   

 

                    صبا جاوید

 

 

نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 19:39 توسط بئاتريس و مهرداد| |

 

دیگر نمی توانم این وبلاگ لعنتی را بنویسم

نمی توانم.

اما

 

 

نگاه كن من چه بي پروا به مرز قصه هايه كهنه مي تازم

نگاه كن با چه سرسختي تو اين سرما براي عشق يه فصل تازه مي سازم

يه فصل پاك يه فصل امن و بي وحشت براي تو كه يه گلبرگ زود رنجي

يه فصل گرم راحت زير پوست من براي تو كه با ارزش ترين گنجي

نگاه كن به عشق تو چه ليلاوار تن يخ بسته فرهادو  مي بوسم

بيا گرم كن منو با سرخي رگهات من اون رگهاي پر آواز و مي بوسم

تو رو مي بوسم اي پاكيزه عريان تو رو پاكيزه مثل مخمل قران

طلوع كن من حرارت از تو مي گيرم ظهور كن من شهامت از تو مي گيرم

بيا هيچكس مثل من و تو عاشق نيست مثل ما عاشق و هسايه و همدم

بيا از شيشه سخت بلند عشق مثل ارابۀ نور رد بشيم با هم

نگاه كن من چه شبنم وار چه شبنم وار به استقبال دستاي خزون ميرم

هراسم نيست از اين سرماي ويران گر براي تو من عاشقانه مي ميرم

 

 

نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 19:4 توسط بئاتريس و مهرداد|

 

 

نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 14:54 توسط بئاتريس و مهرداد| |

 

تحلیل آماری موسسه چتم هاوس

 

دوستان شاید لازم باشد مدتی نباشم

معلوم نیست

شاید یک روز

شاید یک هفته

شاید یک ماه

شاید هرگز نیایم

به هرحال به کمی سکوت و سکون نیاز دارم

فعلا بدرود

 

زاهد! ایمن مشو از بازی غیرت، زنهار!

که ره صومعه تا دیر مغان اینهمه نیست

دولت آنست که بی خون دل آید به کنار

ورنه با سعی عمل باغ جنان این همه نیست

 

نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 15:52 توسط بئاتريس و مهرداد| |

 

روي تخت خوابيده بودم و بنا كردم به جيغ كشيدن‌هاي خفيف. به آنها گفتم جيغ مي‌خواهم جيغ. چند وقتي قبلا رفته بودم روي يك كوه و تا دل‌تان بخواهد جيغ كشيده بودم.گاهي چيزي روي دلم سنگيني مي‌كند. براي همين هم وقتي به  ميم گفتم كه حامله‌ام كپ كرد. سكوت كرد و نزديك بود گريه كند. آخر نادان كدام مردي جرات دارد مرا به صورت فيزيكي حامله كند؟

 آزموده‌ايم در اين شهر بخت خويش. بيرون فكند بايد از اين ورطه رخت خويش.

مي‌خواهم بروم گاهي سر به كوه و بيابان بگذارم. براي همين هم ميم به من مي‌گويد ديوانه. خيلي‌ها گفتند. اما من يك ديوانه عاقل‌گشته‌ام بدبختانه.

خلاصه روي تخت بنا كردم به جيغ‌هاي خفيف كشيدن تا صدايم از خوابگاه بيرون نرود. و دختر 11 ساله آقاي كاف كه قدش هم بلند بود فقط مرا درك كرد و بنا كرد به خنديدن. خانم عين كه دائم به من مي‌گفت سرت را به باد مي‌دهي با نگاهي از حدقه در آمده به من زل زد.

مهديه وخانم نيك هم گفتند آنقدر غر نزن.

كمي كه جيغ كشيدم دلم خالي شد بناكردم به ورجه وروجه. لباس پوشيدم و رفيتم براي بازديد.

بازديد يك جاي عالي.

تصفيه خانه آب اصفهان براي يزد.

و ديديم چه طور آب صاف مي‌شود. چه طور رودخانه با بزرگواري مي‌جوشد و زنده است.

چه طور رودخانه را در بند كرده بودند. اصفهاني‌ها  مي‌گفتند به خاطر آب‌كشي براي شما زاينده رود خشك شده اما براي يزد فقط سه متر مكعب روزانه برداشت مي‌شود. خود تصفيه خانه اصفهان روزي ده متر مكعب بر مي‌دارد . فولاد مباركه كه از آن‌هم بازديد كرديم نمي‌دانم در چه زماني سيزده ميليون متر مكعب آب.

كاش مي‌توانستم از فرآيند تصفيه بنويسم. مثل زيارت مي‌ماند و نمي‌شود چيز گفت فقط خودتان بايد ببينيد و وقتي با آن‌همه دستگاه و زحمت آب تصفيه مي‌شود و شفاف شما نگاهش مي‌‌كنيد چه حالي به آدم دست مي‌دهد.

ما در اين هيرو وير تظاهرات داشتيم كيف مي‌كردي مو چه كنيم اين كيف به ما هديه شد. و با وجود جيغ‌هاي پياپي قبل از آن و با وجود دپرسي رو به مرگ و با وجود جگر خونين ناگهان سرشار از انرژي شديم.

كه چه طور رودخانه چه طور كوه چه طور درخت‌ها همينطور بي‌خيال روي پا ايستاده‌اند. بي‌خيال همه چيز

و بعد به يك شبه جهنم رفتيم. جايي كه آهن مي‌سوزانند.

نگاه به آن آهن مذاب مثل يك معجزه بود. ديدن آن كارخانه عظيم و نمونه‌اي از قدرت عظيم انسان بود و البته مقايسه با قدرت عجيب و غريب خدا با زهم عظمت او را در دل‌مان زنده كرد. بعضي همكارن زن ترسيدند.

وقتي آن آهن‌پاره‌ها در كوره اكسيژن داده مي‌شد و دماي آن به هزار و ششصد مي‌رسيد صداي سوزانده شدن آهن شبيه نعره ديو بود.انگار ديوها را مي‌سوزانند و آهن مذاب با حرارتي وصف نا‌پذير بيرون مي‌آمد. بايد اين را مي‌ديدم تا درك كنم حرارت دروني انسان از آهن مذاب هم به مراتب بالاتر مي‌رود و ديگران را گرم مي‌كند.

مي‌خواهم در قلبم كوره‌اي بسازم تا گرم‌تان كند.

بيچاره آهن. خيلي‌ها گفتند شبيه جهنم است اما من گفتم جهنم خيلي بدتر است و آنها گفتند تو جهنم را هم ديده‌اي؟

گفتم از رويش پروازي كردم!

بگذريم. آهن نه متري مذاب نورد مي‌شد به آهن هزار متري با سي تن وزن.

نمي‌شود كه از آن عظمت چيزي گفت. فقط ياد كارگاه ستارگان افتادم كه اينطور صداها و حرارت‌ها دائم در آن به گوش مي‌رسد تا نور توليد شود نور.

 

نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 13:9 توسط بئاتريس و مهرداد| |

 

 

 

وقتي كه در دريا بمبي افكندي

ميان حجم نفس‌گير آن‌همه آب غرق شد

تابوت دريا روي زمين ماند

چه سخت بود رودخانه بودن

بخار شدن

در آغوش گرفتن آن‌همه تن

هم‌پيماني با دندان كوسه‌ها گاهي

تحمل سد در برابر اشک

از جز جز سوخته بر سينه قير

 هرگز مرا نمي‌فهمي

كه من براي موهاي سوخته عروسكم

هنوز عزادارم

ديگر حروفرا سر هممي‌نويسم

دست‌خطم شبيه كسي نيست

شبيه بغض‌هاي كوچك یک بادبادک

ناچارم سرت را نوازش كنم

 

                                صبا جاوید

نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 2:52 توسط بئاتريس و مهرداد| |

 

                       

         

 

 

.

به خاطر همین خاصیت بلور درخشنده نمك است كه فضای اتاق با تبادل یونی به وجود آمده خنثی می‌شود. به علاوه می‌توان گفت كه رنگ های مختلف سنگ نمك خواص التیام بخش جالبی از خود بروز می‌دهند. خواص درمانی سنگ بلورهای نمك روی پوست اثرات خوبی دارد. آزمایش‌هایی كه بر روی كودكان انجام شده نشان می‌دهد كودكانی كه با مشكل و حتی بیماری كم تحركی مواجه هستند پس از آن كه یك هفته در معرض بلورهای درخشنده نمك قرار گرفته‌اند اندك‌اندك مشكل‌شان حل شده است و بعد از برداشتن بلورهای درخشان این مرض دوباره به سوی آنان بازگشته است.

چراغ نمكی بر خلاف سنگ نمكی كه همیشه دیده‌اید و به خاطر دارید، بافت نیمه بلورینی دارد كه می‌تواند نور را منتشر كند. زیرا در مراحل شست و شو، مواد آهكی، گوگردی و ماسه‌ای آن از بین رفته است در غیر این صورت قادر به پرتوافشانی نخواهد بود. البته این چراغ فقط در زمانی كه لامپ درونی آن روشن است می‌تواند خواص خود را منتشر كند و به هنگام تاریكی و خاموشی فاقد هرگونه خاصیتی است.

چراغ‌های نمكی زیباتر از آنی هستند كه تصورش را می‌كنید.

چراغ‌های بلور نمك SCML(Salt Crystal Medicated Lamp) ساخته شده از همان سنگ نمك طبیعی است كه قدمت آن به بیش از 100 میلیون سال می‌رسد و در مناطقی از اروپا و آسیا از عمق 800 متری زمین استخراج می‌شود.

 

بلورهای درخشنده نمك با خاصیت یونیزه كردن خود به بهبود كیفیت هوای اتاق‌ها كمك کرده و هوای تنفسی را از آلودگی جرم و دود سیگار پاك می‌كنند. وقتی كریستال درخشان نمك نزدیك تلویزیون و یا نمایشگر رایانه است، روی خواص الكترومگنتیكی آن تأثیر می‌گذارد، همچنین بیش از 80 درصد تشعشعات منتشره ناشی از تجهیزات الكتریكی نظیر پارازیت، كامپیوتر، تلویزیون و دستگاه‌های رادیولوژی را كاهش می‌دهد. مغز ما به صورت عادی امواجی با سرعت هشت هرتز تولید می‌كند. در حالی كه امواج تولید شده توسط این وسایل بین 160-100 هرتز است. می‌بینیم كه بدن در معرض امواجی با اندازه‌ای تا 20 برابر معمول قرار می‌گیرد. که نتیجه آن عصبی شدن، بی‌خوابی یا كم‌خوابی و از دست دادن تمركز یا ضعیف شدن آن است. به علاوه، جریانی از رادیكال‌های آزاد هم به وجود می‌آید كه در بدن می‌تواند منجر به ایجاد سرطان شود. بلورهای درخشان نمك، یون‌های منفی را می‌گیرد و یون‌های مثبت تولید می‌كند. وقتی بلور درخشان نمك گرم می‌شود، رطوبت هوا را جذب می‌كند و به همین خاطر سطح روی بلور نمناك می‌شود. به این ترتیب زمینه لازم برای یونیزه شدن ایجاد می‌شود. به خاطر همین خاصیت بلور درخشنده نمك است كه فضای اتاق با تبادل یونی به وجود آمده خنثی می‌شود. به علاوه می‌توان گفت كه رنگ‌های مختلف سنگ نمك خواص التیام بخشی جانبی از خود بروز می‌دهند. خواص  درمانی سنگ بلورهای نمك روی پوست اثرات خوبی دارد. آزمایش‌هایی كه بر روی كودكان انجام شده نشان می‌دهد كودكانی كه با مشكل و حتی بیماری كم تحركی مواجه هستند پس از آن كه یك هفته در معرض بلورهای درخشنده نمك قرار گرفته‌اند اندك‌اندك مشكلشان حل شده است و بعد از برداشتن بلورهای درخشان این حالت دوباره به سوی آنان بازگشته است. برخی از خواص بلورهای رنگی درخشان نمك را می‌توان به صورت زیر خلاصه كرد


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 1:30 توسط بئاتريس و مهرداد| |

 

 

 

سنگها مي توانند شما را جادو كنند و بر فعاليتهايتان تأثير بگذارند .اگر در درستي اين قضيه ترديد داريد در موقعيتي كه نياز به شجاعت داريد يك تكه سنگ با خود حمل كنيد تا اثر آن را به چشم ببينيد!




هر يك از سنگهاي موجود در طبيعت خاصيتي ويژه و منحصر به فرد دارد. انرژي از امواج كيهاني عبور مي كند و به واسطه سنگهايي كه بر گردن آويخته ايد يا به نحوي با بدن شما در تماس قرار گرفته اند به شما منتقل مي شود. علاوه بر اين برخي از دانشمندان بر اين باورند كه هر سنگ با متولد ماه خاصي ارتباط بيشتر و بهتري برقرار مي كند و مي تواند براي درمان بيماريها يا متعادل كردن قواي روحي و دماغي او ثمربخش باشد... اين هفته به جادوي سنگ ها از نگاه گزارشگر سايت ميراث خبر مي پردازيم؛ اجسامي كه حدس مي زنيم اطلاعات كمي در مورد آنها داشته باشيد.


متولدين مهر ماه مي توانند از سنگهاي مونستون و اوپال استفاده كنند. مونستون چندين رنگ دارد. سفيد مايل به آبي، مايل به سبز و مايل به صورتي آن در طبيعت يافت مي شود. سنگي است كه روي اختلالات هورموني خيلي تأثير مثبتي دارد، بخصوص شير مادران را افزايش مي دهد. اين سنگ روي تيروئيد هم اثر مثبت دارد و باعث مي شود موانع احساسي شخص از بين برود.اوپال از خانواده عقيق است و سنگي است كه در كشور استراليا به دست مي آيد. اين سنگ روي التهابات روده و معده مؤثر است و بر جريان خون نيز اثر مي گذارد. از اين سنگ به طلسم خوشبختي نيز ياد شده است. در گذشته مرسوم بوده كه از اشخاص مبتلا به افسردگي، در خواست مي كردند به اوپال سياه نگاه كنند چون اعتقاد داشتند اين كار افسردگي آنها را از بين مي برده است.
 


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 23:4 توسط بئاتريس و مهرداد| |

 

بیانیه جدید کروبی

حذف مجازات سنگسار

نامزد ندا

مگس ها در شيراز 

شعر يدالله رويايي براي ندا

 

قال و مقال مطرح عشق است خاطرم

وقتي تو مي‌روي

وقتي كه ما بر سايه مبرهن خيال در خيابان تكيه مي‌كنيم

ناگه كه مي‌پريم

يعني هنوز عشق

در تارو پود مكرمه جان فرياد مي‌زند

آه اي غريو تاريكي نگاه كن

اينك من يك نداي ديگرم

هرسو كه بنگري ندا

با چشمان ملتهب خويش

از تو می پرسد

چرا؟

                                        صبا جاوید

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 19:51 توسط بئاتريس و مهرداد| |

پيامبران براي دو كار آمده‌اند

بشارت و انذار

من دوست دارم بشارتگر باشم. از تيرگی بيزام. مي‌دانيد طبق نظريه‌هاي فيزيك حجم ماده سياه عالم چه قدر زياد است و همه جهان را مي‌خواهد در تاريكي فرو ببرد؟

يعني همه كهكشان‌ها و نورها و خورشيدها در برابر حجم ماده سياه هيچ است. با اين‌حال اين نظريه با اين آيه از قرآن آشنا نبوده است

الله نورالسموات و الارض

خداوند آن نور است و سياهي هرگز پيروز نمي‌شود.

هيچ مي‌دانيد حفظ روحيه در مبارزه چه‌قدر مهم است؟ يادتان نيست بچه‌ها در اوج جنگ قدر بذله‌گو و شاد بودند؟

عزيزم پيروزي روحيه مي‌خواهد. پيروزي كشك نيست. دوغ و ماست هم نيست.

شا به آيه‌ها قرآن نگاه كنيد كه چه قدر كلمات تاكيدي دارد

نصر من الله و فتح قريب

حسبنا الله و نعم الوكيل

پس با اين روحه دپرسينگ نمي‌شود برد و ما بايد سبزي  و شادماني خودمان را حفظ كنيم.

پس از من نخواهيد كه ماتم بگيرم.

گاهي دوستاني از من سوال مي‌كردند تو چه طور آن‌قدر مي‌پري؟

دوستان يك دليل ساده وجود دارد. من به تاثير فرم معتقدم. وقتي خيلي خيلي غمگينم اينجا را از هر نظرمي‌آرايم و زيبا مي‌كنم. آن‌وقت حالم هم خوب مي‌شود.

كلمات تاكيدي بسيار موثرند. بدون دعا و كلمات تاكيدي در زندگي روزمره شما مثل انسان‌هايي بي سلاحي مي‌مانيد كه وارد بياياني پر از دشمن شده‌ايد.

 از يك طرف تير نظر منفي ديگران

از طرف ديگر تير حرف‌هايشان

گاهي دشمني آشكارشان

از طرفي معلوم نيست شياطين هم پشت پرده‌اند

از طرفي تفكرات مسموم خودمان

اين‌ها مسلما براي شما سلامتي باقي نمي‌گذارد تا بخواهيد درست زندگي كنيد

اما دعا و كلمات تاكيدي درست مثل سلاح يا زره و گاهي مثل تجهيزات مي‌مانند كه شما حتي با آنها مي‌توانيد حمله كنيد.

امروز براي‌تان يك جمله تاكيدي مي‌آورم تا براي كساني كه مي‌خواهد در مبارزه شركت كنند جنبه حفاظتي داشته باشد:

دعاي حفاظت:

 

فرشته حمايت الهي پيشاپيش من حركت مي‌كند و راهم را هموار و آماده مي‌كند

 تا از هرگونه تجربه منفي و ناخوشايند در امان باشم.

 

اطمينان داشته باشيد اگراين جمله را هر روز روزي 15 مرتبه تكرار و تاكيد كنيد امكان ندارد به شما آسيبي وارد شود.

از جنبه ديني حديثي از وجود دارد درباره آيه الكرسي كه مي‌گويد:

اگر يك  بخوانيد يك فرشته از  حفاظت مي‌كند

 

 

و اگر پنج آيه الكرسي بخوانيد خداوند مي‌فرمايد من خودم از شماحفاظت مي‌كنم.

روزي 5 آيه الكرسي را بخوانيد

تا قدرت كلمه الهي را ببينيد و اين آيه البته تاثيرات شگرف ديگر هم دارد.

نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 13:1 توسط بئاتريس و مهرداد| |

 

دندان بر جگر نخواهيم گذاشت

و کور نخواهیم بود

 آماده مردنيم ما

هنوز خون است که بر امتداد خيابان

مي‌جوشد

 

نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 2:2 توسط بئاتريس و مهرداد| |

 

 

سلام
مهم نيست كه من چه كسي هستم
فردي از افراد اين جامعه هستم
آقاي خامنه اي من مدت هاي طولاني بسيجي بوده ام
اما امروز آنچه نشان داديد اين بود كه در جهت حقيقت حركت نمي كنيد
شما مي گوييد من نمي گويم به چه كسي راي مي دهم بعد هم مي گوييد با اين دولت هم جهت ترم؟!!!
شما مي گوييد قانون و بعد خودتان مستقيما عليه قانون مي ايستيد و مي گوييد اين است كه هست و اگر ادامه بدهيد حرف مي زنم؟
اگر قانون قانون است پس چرا شما حمايت مي كنيد؟ بايد بدانيد ما اكنون در دهكده جهاني زندگي مي كنيم. بهتر است فلسفه جنگ و دشمني را فراموش كنيد و آنقدر از اسراييل و آمريكا نترسيد و بگذاريد جهان در جهت صلح پيش برود.
احمدي نژاد اصلا حرف زدنش در در شان ملت ايران است؟ شما چرا با مردم رشد نمي كنيد؟ چرا كمي اينترنت كار نمي كنيد؟
و باز هم سوال مي كنيم چرا دائم شعار شما مرگ بر است؟
مرگ بر چه كسي؟
بر اوباما؟ كه يك سياه پوست است و در آمريكا بر سر كار آمده؟ پزش براي احمدي نژاد است كه ملت آمريكا از جنگ خسته شده اند و يك صلح طلب را انتخاب كرده اند؟
مگر بني آدم اعضاي يك پيكر نيستند؟
كه تلوزيون ايران به خاطر شكست اقتصادي دنيا خوشحالي مي كند؟
و اينطور آبروي اسلام نمي رود؟
به هر حال شما در جايگاه بلندي تكيه زده ايد و نبايد صداقت و حقيقت را فداي هيچ سليقه شخصي بكنيد؟
آيا نيروي انتظامي كه مي ريزد در خيابان و دختر مردم را بازور مي برد در جهت اسلام كار مي كند و امر به معروف مي كند؟
لابد اين مطابق سليقه شماست؟
يا ساختن يك سريال مزخرف درباره جنگ با پول بيت المال و تبليغ بي خود آن؟
كه فقط و فقط در آن ارزش ها مسخره شده اند و مردم جذب آن مي شوند به خاطر اين مسخره كردن؟!
نه آقا جان با اين كارهاي تان جوان ها را از اسلام منزجر مي كنيد
تبليغات هرگز جاي شناخت اصولي را نمي گيرد
اميدوارم عاقبت همه ما ختم به خير شود
و اميدوارم اين نامه به دست شما برسد
و با آرزوي ظهور امام زمان روحي فداه

                                                            صبا جاوید

نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 1:2 توسط بئاتريس و مهرداد| |


Design By : Night Skin