تبليغاتX
زیبایی

 

دوستان عزیزم

متاسفانه این وبلاگ به پایان کار خویش در این برهه رسید

علارغم همه زحمات و بازدیدهای شما دوستان ناچارم از این خانه هم بروم

 

 

دیگر آدرس عامی نخواهم داشت  که اگر خواستم همینجا ادامه می دهم

شب و روز شما خوش

 

 

+ تاريخ جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 12:54 نويسنده سپیده |

 

 

 

غلام همت آنم كه زير چرخ كبود

 ز بند هرچه رنگ تعلق پذيرد آزاد است

 

 

به استقبال رمضان مي رويم. كوتاه مدتيست كه رنگ روي معنويت صفاي خويش را بر روحم آشكار كرده است

همين ديروز بود كه باز هم نسيم لطف الهي بر من وزيد و شرمزده شدم كه هميشه فكر مي كردم من خاطر خواه اويم و ديدم كه مدت ها كمرنگ مي شود و فراموش مي شود اما هرگاه كم آوردم كسي چيزي نشانه اي فرستاد كه دست لطفش را بر سرم كشد و فهميدم كه نام عاشق را تنها و تنها بر او مي توان نهاد.

 

 

بارها عرصه پرده دري پيش آمد و او مرا رهاند. او چون مادري پيري خدايي چنان تنگ در آغوشم كشيد و از من محافظت كرد كه ديگررويم نمي شود به چيزي پليد بينديشم. او چاره اي جز پاكي برايم نگذاشته است و او مرا پاك كرده است

 

حال چگونه مي توانم دست از چنين معبودي بردارم؟ چگونه او را زير سوال ببرم؟ چگونه چيزي بيشتر بخواهم كه او پيشاپيش هوايم را داشته است؟ چگونه مي توانم كسي را به غير از او در قلبم بنشينم.

 

نه

 درس هاي بيشماري وجود دارد كه چاره اي ندارم جز اينكه گوش به فرمانش باشم. من تسليم خواتسه اويم. چيزي نمي خواهم كه او نخواهد.

 

به دوستي گفتم از براي مردن كه گفت:

اگر هيچ چيز هم نباشد وهيچ كس هم نباشد و هيچ در هيچ باشد تنها مي توان سر به روي مهر نهاد و او را سپاس گذارد

 

سپاسگزارم اي بهترين

من و همه دوستانم و همه انسان ها را ببخش

 

+ تاريخ جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 0:42 نويسنده سپیده |

 

 

 

عجیب بازیگرم

هر بار پرده ای بر می داری

در پرده ای دیگرم

هزار لایه ام

سایه سرگشته خودکشی در پی ام روان است

این عاشق ابدی

روح

 همچنان لبخند می زند

 

 

 

 

 

 

 

 

پ ن: بهتره یه عکس عاشقونه بذارم نکنه حالمون بهتر شد داداش

 

+ تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 2:1 نويسنده سپیده |

 

به كجا مي خواهيم وارد شويم و با هم چه خواهيم گفت و به كجا مي رسيم هريك توهم ماست

ما هميشه خواب بوده ايم و همه چيز انگار روياست

+ تاريخ سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 2:8 نويسنده سپیده |

 

گاهی مشعوق کم می آورم

گاهی برای شعرهایم مخاطبی نیست

هیچ گورستانی سرای تو نیست

 

+ تاريخ شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 1:27 نويسنده سپیده |

زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است. آدم نمى افتد، مگر این كه دست از ركاب زدن بردارد.

اوایل، خداوند را فقط یك ناظر مى دیدم، چیزى شبیه قاضى دادگاه كه همه عیب و ایرادهایم را ثبت می‌كند تا بعداً تك تك آنها را به‌رخم بكشد.

 
به این ترتیب، خداوند مى خواست به من بفهماند كه من لایق بهشت رفتن هستم یا سزاوار جهنم. او همیشه حضور داشت، ولى نه مثل یك خدا كه مثل مأموران دولتى.
 
ولى بعدها، این قدرت متعال را بهتر شناختم و آن هم موقعى بود كه حس كردم زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است، آن هم دوچرخه سوارى در یك جاده ناهموار!

اما خوبیش به این بود كه خدا با من همراه بود و پشت سر من ركاب مى‌زد.

آن روزها كه من ركاب مى‌زدم و او كمكم مى‌كرد، تقریباً راه را مى‌دانستم، اما ركاب زدن دائمى، در جاده‌اى قابل پیش بینى كسلم مى‌كرد، چون همیشه كوتاه‌ترین فاصله‌ها را پیدا مى‌كردم.

 

یادم نمى‌آید كى بود كه به من گفت جاهایمان را عوض كنیم، ولى هرچه بود از آن موقع به بعد، اوضاع مثل سابق نبود. خدا با من همراه بود و من پشت سراو ركاب مى‌زدم.


 حالا دیگر زندگى كردن در كنار یك قدرت مطلق، هیجان عجیبى داشت.

 

او مسیرهاى دلپذیر و میانبرهاى اصلى را در كوه ها و لبه پرتگاه ها مى شناخت و از این گذشته می‌توانست با حداكثر سرعت براند،

او مرا در جاده‌هاى خطرناك و صعب‌العبور، اما بسیار زیبا و با شكوه به پیش مى‌برد، و من غرق سعادت مى‌شدم.
 

گاهى نگران مى‌شدم و مى‌پرسیدم، «دارى منو كجا مى‌برى» او مى‌خندید و جوابم را نمى‌داد و من حس مى‌كردم دارم كم كم به او اعتماد مى‌كنم.
 

بزودى زندگى كسالت بارم را فراموش كردم و وارد دنیایى پر از ماجراهاى رنگارنگ شدم. هنگامى كه مى‌‌گفتم، «دارم مى‌ترسم» بر مى‌گشت و دستم را مى‌گرفت.

 

او مرا به آدم‌هایى معرفى كرد كه هدایایى را به من مى‌دادند كه به آنها نیاز داشتم.

هدایایى چون عشق، پذیرش، شفا و شادمانى. آنها به من توشه سفر مى‌دادند تا بتوانم به راهم ادامه بدهم. سفر ما؛ سفر من و خدا.

و ما باز رفتیم و رفتیم..

 

حالا هدیه ها خیلى زیاد شده بودند و خداوند گفت: «همه‌شان را ببخش. بار زیادى هستند. خیلى سنگین‌اند!»

و من همین كار را كردم و همه هدایا را به مردمى كه سر راهمان قرار مى‌گرفتند، دادم و متوجه شدم كه در بخشیدن است كه دریافت مى‌كنم. حالا دیگر بارمان سبك شده بود.

او همه رمز و راز هاى دوچرخه سوارى را بلد بود.


او مى‌دانست چطور از پیچ‌هاى خطرناك بگذرد، از جاهاى مرتفع و پوشیده از صخره با دوچرخه بپرد و اگر لازم شد، پرواز كند..

 

من یاد گرفتم چشم‌هایم را ببندم و در عجیب‌ترین جاها، فقط شبیه به او ركاب بزنم..

 

این طورى وقتى چشم‌هایم باز بودند از مناظر اطراف لذت مى‌بردم و وقتى چشم‌هایم را مى‌بستم، نسیم خنكى صورتم را نوازش مى‌داد.

 

هر وقت در زندگى احساس مى‌كنم كه دیگر نمى‌توانم ادامه بدهم، او لبخند مى‌زند و فقط مى‌گوید،

 

«ركاب بزن....»

 

 

 

آجیل مشکل گشا

 


+ تاريخ جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 14:26 نويسنده سپیده |

 

معلوم نیست این همه آدم با استعداد در زمینه تبلیغات انگلیسی در تلویزیون ایران از کجا پیدا شده اند و

آدم هایی که فعلا  به عنوان طرفداران الف نون سناریو می نویسند و پاسخ های تبلیغاتی کوبنده

می دهند قبلا در کدام دستگاهی مشغول بوده اند

ما چنین استعداد هایی داشتیم و آز آن غافل بودیم؟

خیلی دل می خواست بدانم پیر سیاست احمدی کیست آیا محصولی است؟

یا کیست؟

فکر کنم الف نون بیچاره گیج شده باشد.

یک پیشگو درباره الف نون گفت: او رای می آورد اما یکسال بیشتر رییس جمهور نخواهد بود.

+ تاريخ پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 17:0 نويسنده سپیده |

 

نشستم در مقابل خودم. در چشمان خودم زل زدم و فرياد زدم

 نه تو تنها نيستي

تنها نيستي

تنها نيستي

تنها نيستي

و به بهانه هاي متفاوت ذهنم انديشيدم كه هر چيزي را دستاويز قرار مي دهد براي فرار از احساس شكست

و من خود را كوزه شكسته اي ديدم كه ديگر هيچ آبي در آن جاي نخواهد گرفت

چيزي كه از دست رفته است

گلي پر پر شده كه مي كوشد به زندگي لبخند بزند

و دلم سوخت از دست كساني كه اين مردن را به رخم مي كشند

همه شكستنم را

و سكوت كردم براي لحظه هاي بي شماري كه از تكه هاي جانم از گوشت و پوست و استخوانم بخشيدم

و باز هم سكوت كردم كه هرگز صداي آزاري از آن به گوش نرسد كه  هرگز دستي براي باز پس خواستن آنچه بخشيده ام دراز نكرده ام

با اين همه آنقدر سنگينم كه ياراي حركتم نيست

دريغ از لحظه اي شوق پريدن

همه چيز بازيچه اي بيش نيست

به لحظه هاي بازي هاي بي شمار ديگران نگاه مي كنم

و در مي يابم كه شايد روحم مدت هاست پر كشيده است

و من بي دليل اينجا به جستجوي دستاويزي مي گردم

 

+ تاريخ چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 20:45 نويسنده سپیده |

 

در زمان حضرت سلیمان دو تا گنجشک یه گوشه ای نشسته بودند. گنجشک نر به گنجشک ماده اظهار محبت می کرد. می گفت تو محبوبه منی. تو همسر منی. دوستت دارم. عاشقتم. چرا به من کم محبتی؟ چرا محلم نمیذاری؟ فکر کردی من کم قدرت دارم تو این عالم عیال؟ من اگه بخوام می تونم با نوک منقارم تخت و تاج سلیمان رو بردارم بندازم تو دریا. باد که مسخر سلیمان بود پیام رو به گوش سلیمان رسوند. حضرت تبسمی کرد و فرمود اون گنجشک ها رو بیارید پیش من. آوردند.سلیمان به گنجشک نر گفت خوب ادعاتو اجرا کن بینم. گفت من چنین قدرتی ندارم. سلیمان گفت پس الان به همسرت گفتی؟ گفت خوب شوهر گاهی جلو همسرش کلاس میاد یه خالی ای می بنده. عاشق که ملامت نمیشه. من عاشقم. یه چی گفتم ولی یا نبی الله واقعا دوسش دارم. این به ما محل نمیذاره. حضرت به گنجشک ماده گفت اینکه به تو اظهار محبت میکنه چرا محلش نمیدی؟ گفت یا نبی الله چون دروغ میگه هم منو دوست داره هم یه گنجشک دیگه رو. مگه تو یک دل چند تا محبت جا میگیره؟ این کلام در دل جناب سلیمان چنان اثری گذاشت که تا چهل روز گریه می کرد و فقط یک دعا می کرد. می گفت:

                      

الهی دل سلیمان رو از محبت غیر خودت خالی کن

+ تاريخ سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 17:34 نويسنده سپیده |

 

  

جوراب‌هاي دخترم را بخيه مي‌زنم

                                              زنم !

گاهي عروسكم

گاهي چند روز

   پيراهن چركم       كه چسبيده‌ام  بر تنم !

عصباني‌ام   شبيه رگ‌هاي گردن مادرم

ومي‌لرزم   شبيه هق هق شانه‌هاي دخترم !

مي‌رقصم با خودم

در آينه مي‌رقصم با اولين عشقم   كه نيست

وخاطره‌ها گريه مي‌كنند  در دامنم !

 

هزار دستانم

با يك دست كيف دخترم هستم    غذاي سوخته‌ام

با يك دست جارو برقي‌ام

و  اگر برق نباشد

تاريك است كه پاهاي بسياري درمن  روشن مي‌شود !

جاروگرم !    هزار پايم !  خدا مي‌داند چه جانوري هستم !

 اما نگو كه كثيفم  كه نيستم

  كه اگر پيراهن خوني به تن دارم

 كسي را جز خودم نكشته ام  

ونگو كه كثيفم   كه نيستم  اما ...

لخت مي‌گويم  كه درمن

هميشه آشغال‌هايي

با اتومبيل هاي تميز    دور  زده اند  !

 

بوق‌ام     اتومبيل‌ام  سرهاي برگشته بر من

                                                     منم  !

صندلي‌ام !      براي هر پيشنهادي پايه‌ام !

خيالت تخت   از راه كه برسم     تختم !

درد نمي‌فهمم    بقول تو بد بختم !

بر صورتم سيلي،  تنها صداست كه مي‌ماند

                                 جاي زخم بر پيراهنم !

 

صبورم   شبيه دختر اعراب   زنده بگورم  !

و قافيه ها مثل من           همگي هرزه‌اند !

صداي آه خودش را در من   كش مي‌دهد

وچه مي‌دانم كه تو از من چه مي‌داني

 كه كفش‌هاي پاشنه بلندم

بر پله ها چرا جيغ مي‌كشد ؟     چرا ؟ ....

 

گاهي   لحظات امامزاده‌اي در من است !

وقتي گريه مي‌كنم     چادر نمازم !   مادرم هستم

به تو تهمت مي‌زنم     پدرم هستم !

وچند مشت توي دهانم   ...

كليد مي‌شود    دندان‌هاي مادرم    بر قفل دنيا

كه بر لولاي تنم  جز د ربد ري  نمي‌چرخيد    خاك بر سرم !

 

سنگ قبرم !

هميشه در شيون  زندگي دارم 

  و هر  روز

انگشت هاي مردي فاتح

فاتحه مي خواند    برتنم !

هر كه اشاره مي كند    منم !

هزار  اسم دارم    هر نامي كه مي‌شنوم  بر مي‌گردم !

مهتابم  ستاره ام   سحرم

تا صبح نمي خوابم    شبم !

وهزار اسم ديگر باز      منم !

فقط گاهي در  شناسنامه  و   در  روياي  مادرم

فرشته ام !

 نيستم  ؟ !

کومه

+ تاريخ دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 15:11 نويسنده سپیده |

 

 

 سرمای سپيد کاغذها را

کنار ناتواني تلالو شيشه‌ها

 درختي خواهم شد

 باكتاب‌هاي گمشده زير باران بي چتر

كتاب‌هاي رنگ باخته از خوانش مكرر

كتاب‌هايي به شكل نردبان بي‌انتها

كتاب‌هايي به رنگ عينك گمشده در  بوف كور

هنوز قطار دستانم ترمز نكشيده

و كنده مي‌شود از تنم اين ليوان

و قطره قطره به سوي حادثه‌اي مبهم مي‌رود

صداي ترمز داستان تو درست چند لحظه بعد مي‌آيد

و صحنه تصادف دل من و عكس روي جلد

هيچ‌كس رمز قفل دل قوها را نمي‌داند

هيچ كس تو را نمي‌شناسد

اين‌بار نقش رودخانه را به عهده گرفته‌اي

 که صداي شكستن مي‌پيچد

 وقتي كه انسجام رنگ باخته است

 ونوبت تجزيه اندام من بعد ازمردن‌هاي مكرر

درست پيش چشم توست

 

                                           " صبا جاوید"

 

 

 

 

 

 

 

+ تاريخ شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 13:58 نويسنده سپیده |

 

نمي دانم از آمدن شماخوشحال باشم

يااز نيامدن شما غمگين

گلایه‎ام ز دلی هست كه بی تو مضطر نیست

 دو چشم بی هنری كه بدون تو، تَر نیست

گلایه‎ام ز زبانی كه بی حیا گشته

و گوش‎ها كه برای گناه‎ها كَر نیست

 گلایه‎ام ز محبین مدعی چو من است

كه با زیادی ما، غربت تو كمتر نیست!

هزار داد زدیم ادعای حب تو را

به پیش تیغ ولی یك خبر ز حنجر نیست

 همیشه بانگ بلا، هر زمان چو كرب و بلا

و اقتدای جوانی‎مان به اكبر نیست

عجیب نیست چرا پشت پرده‎ای آقا

 ز دشمنان چه بنالی چو دوست یاور نیست

 اگر كه غیبتتان گشته است

طولانی گلایه‎ام ز دلم هست كه بی تو مضطر نیست

 

 در هوای دوست

 

+ تاريخ جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 17:3 نويسنده سپیده |

 

نمی دانم

نمی دانم

نمی دانم

نمی دانم

دلم هم نمی خواهد بدانم

می خواهد

 

 

مادرم وقتی خیلی نگران برادرم می شد می گفت

 کاش پرنده ای می شدم می رفتم ببینم کجاست و چه می کند؟

+ تاريخ چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 21:57 نويسنده سپیده |

 

چیزی که باعث سردردم میشه که اینه که کسی در درون دارای سدی باشه که اون سد رو هم خودش و ذهنیتش برای خودش ایجاد کرده

جلو چیزی عظیم رو گرفتن و باهاش راحت نبود باعث سر درد من میشه

و منو دچار حالت تهوع می کنه انگار دارم چیزی رو فرو می دم که نباید

مث اینکه بایددو تا پا دارم دو تا قرض کنم و فرار کنم و گرنه من هم در برابر چیزی مقاومت کردم به اسم فرار

اما گاهی به اشتباه در رفتم و بی دلیل ترسیدم و این مسلما به دلیل ناوارد بودن طرف مقابلم بوده نه به دلیل ضعف های بنیادینی که فکر می کردم داره.

 

پس به نظر می رسه علاوه بر موانع درجه یک موانع درجه دو و سه یی هم هستن که در درون باید از شون بگذرم و بی دلیل دست به فرار نزنم.

 

+ تاريخ دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 16:21 نويسنده سپیده |

 

چه تلخ بود دیدن ابطحی در دادگاه

به کدام اتهام؟

 

فقط آنجا خنده دار بود که آقای ابطحی به رنگ مخملی شال دادستان اشاره کرد!

 

 

یک نکته اضافی:

عجب فیلمی بود این عطریانفر

 

+ تاريخ شنبه دهم مرداد 1388ساعت 22:48 نويسنده سپیده |

 

انگار دارم پرده نااميدي را مي درم

+ تاريخ شنبه دهم مرداد 1388ساعت 3:6 نويسنده سپیده |

 

 

تصويري از خيانت باران

تصويري از پليس يگان ويژه ديوانه‌ام

تصويري از تو در پرده ابهام

تصويري از شيخ شيوخات اجنه

در دست‌هاي پشت به ديوار قاب من

در آلبوم برگ گل صورتي

 فتاده فتاده ديوانه

همه شعرهايم قرباني تو

برديوار مي‌كوبانم تو را

ديوار صاف مي‌شود در بغلم

در عكس چايي روي ميز نگاهت مي‌كنم

مي‌نوشمت

ديگر كسي را نمي‌خواهم

بخار مي‌شوم

در گوشم طبل مي‌كوبند

به كدامين سمت

 جهش بي‌جهت شب‌هاي جمعه را جاي دهم

در آغوش گريه‌هاي تو

گربه‌هاي تكيده مرده‌ات

پنجول مي‌كشند در انتهاي ميز

ديوانه‌تر مي‌شوم

بيا و برايم يك تيمارستان بساز

از همه نام‌هايم

در رخصت زنجير دلت

بكش تمام مرا

اين شعر مي‌رود تمام جاده‌هاي تو را

تا انتها و دور مي‌زند

بيخ گوش من

صداي جرقه جرقه‌هاي عاشقانه يك چوب كبريت

بر ديواره بلند و قهوه‌اي هستي

ناگه صداي بوسه تو

از دور مي‌آيد

 

                            " صبا جاوید "

                        

+ تاريخ جمعه نهم مرداد 1388ساعت 2:26 نويسنده سپیده |

 

تو را گم مي كنم هر روز و پيدا مي كنم هر شب
بدين سان خواب ها را با تو زيبا مي كنم هر شب
تبي اين گاه را چون كوه سنگين مي كند آنگاه
چه آتش ها كه در اين كوه برپا مي كنم هر شب
تماشايي است پيچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من
كه پيچ و تاب آتش را تماشا مي كنم هر شب
مرا يك شب تحمل كن كه تا باور كني اي دوست
چگونه با جنون خود مدارا مي كنم هر شب
چنان دستم تهي گرديده از گرماي دست تو
كه اين يخ كرده را از بيكسي ها مي كنم هرشب
تمام سايه ها را مي كشم بر روزن مهتاب
حضورم را ز چشم شهر حاشا مي كنم هر شب
دلم فرياد مي خواهد ولي در انزواي خويش
چه بي آزار با ديوار نجوا مي كنم هر شب
كجا دنبال مفهومي براي عشق مي گردي ؟
كه من اين واژه را تا صبح معنا مي كنم هر شب

 

+ تاريخ پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 15:10 نويسنده سپیده |

   

از آن زمان كه نقطه در به دري بودم

تا به حال كه دارم سيلويا پلات مي‌شوم

انگشتم در چشم تو گير كرده است

من كه آويزان تمام خودكارهاي تمام شده‌ام

و هرچه به كسي زنگ مي‌زنم گوشي را بر نمي‌دارد

و همه فكر مي‌كنند يك نفرند

و يك نفر است كه براي آنها آواز مي‌خواند اما در قلب من

شاخه گل در به در فراوان است كه هريك

به انتظارند تا كسي بر آنها عطر بيفشاند

از اين مذاق تلخ‌مان كه

 هر لحظه بوي خون و سبز سفید می شود

تا فريادهاي نصف شبي پابرهنه

تا طوفان

تا هيكل‌هاي آويخته بر عكس براي شكنجه

هنوز صداي مرگ مي‌آيد

من مدت‌هاست كه قوه چشايي‌ام از دست رفته

در كنار بمب‌هاي شيميايي حلبچه

براي همين هم گاهي كه چيزي تلخ است مي‌خندم

اصلا دلت مي‌خواست نوك انگشتانت صداي ديوانه ديوانه بر رج‌هاي قالي مادرم ببافد؟

تو هم دست بر نمي‌داري

دائم برايم تابوت مي‌فرستي

هر روز به شكلي مي‌ميري

و من دارم به خوانشي دوباره مي‌رسم از عروسي

كه رنگ لباس‌ها در آن سياه و به جاي گل لكه‌هاي خون روي لباس‌هاي‌مان كوبيده‌اند

و من همچنان سيلويا پلات

عروس سياه پوش خوابيده در گور توام

تا ابد از آن توام

 

                                          " صبا جاوید "

 

 

+ تاريخ سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 15:52 نويسنده سپیده |

 

 

انگار از هاله‌اي از سختي در اومدم. چيزي كه مي‌گذره. از چند روز گريه كردن و دندون درد. در به سر بردن يك آشفتگي. تنها چيزي كه بايد مراقبش بود اينه كه از حس آزادي جدا نباشيم. چيزي، هيچ چيز نبايد ما رو در حصار قرار بده. و من نمي‌تونيم و نمي‌خوام در حصار چيزي باشم. و بايد مراقب لحظه‌هايي باشم كه دارم دستي دستي خودمو اسير مي‌كنم.

حقيقت اينه كه من ديگه اون روياي يكي دوسال پيش نيستم. نه نيستم. چيزي در من گشته و تغيير كرده. اما خب گاهي به خاطر عادت به بعضي چيزها دست به كارهايي مي‌زنم. ديگه دلم خيلي چيزها رو نمي‌خواد. خيلي از چيزها ديگه براي دلم مهم نيستن يا ديگه اونقد اهميت ندارن. و سوال اينجاست كه آيا اصلا چيزي هست كه برايم واجد اهميت باشه؟

دلم مي‌خوام يه دستوري بدم مبني بر اينكه

 هيچ چيزهيچ اهميتي نداره.

به چهره خودم در آيينه روبرو نگاه مي‌كنم. گاهي به شدت نااميد مي‌شمو و اشك مي‌ريزم و گاهي سرخوش مي‌شم اون‌هم به شدت و يادم مي‌آد كه اينها جزيي از جنبه تعادل هست. همونطور كه روز و شب چرخه كاملو تشكيل مي‌دن و وجود ما هم همونطور كه توش رشدهاي فزاينده هست پس‌رفتو درجا زدن هم هست و خوشحالم دراين حوالي چيزي در قلبم زنده هست به اسم عشق كه گاهي گمش مي‌كنم.

گاهي در غبار تاريكي و آزردگي عشق رو فراموش مي‌كنم ولي يادم نمي‌ره برم دست به دامان سلطان عشق بشم و اون دوباره برام پرده‌ها رو كنار مي‌زنه و همه اون چيزي كه باعث غبار شده رو يادم داده پاك كنم.

و بايد تيرگي‌هاي عظيم رو بشورمو و بشورم چيزهايي كه لطافت را كم كرده.

مدت‌هاست مشغول شستنم و حالا خوشحالم كه كمي حتي اگه شده كمي از حجم تيرگي كاسته شده.

سياه‌چاله‌هاي هولناكي در وجودم كه از اون‌ها آگاهم و خوشحالم كه گاهي در پرده روشني چيزي شاد و آروم ته دلم مي‌بينم و گاهي چنان در بند سياهي مي‌شم كه مي‌خوام به قعر سقوط كنم.

و با اين حال امروز ............

 

+ تاريخ دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 13:34 نويسنده سپیده |

 

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
به جویبار که در من جاری بود
به ابرها که فکرهای طویلم بودند
 به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من
از فصل های خشک گذر می کردند
به دسته های کلاغان
که عطر مزرعه های شبانه را
برای من به هدیه می آوردند
به مادرم که در آینه زندگی  می کرد
و شکل پیری من بود
و به زمین که شهوت تکرار من درون ملتهبش را
از تخمه های سبز می انباشت سلامی دوباره خواهم داد 
می آیم می آیم می آیم
با گیسویم : ادامه بوهای زیر خاک
با چشمهایم : تجربه های غلیظ تاریکی
با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار
می آیم می آیم می آیم
و آستانه پر از عشق می شود
 و من در آستانه به آنها که دوست می دارند
و دختری که هنوز آنجا
در آستانه پرعشق ایستاده سلامی دوباره خواهم داد

 


 

+ تاريخ شنبه سوم مرداد 1388ساعت 0:56 نويسنده سپیده |

 

 

هنوز دمادم نامه هاي من به تو پايان نيافته بود وقتي حديث دلتنگي پشت پرده ات در سكوت ابدي كمي حباب مي داد و من بازهم در هپروت آگاهانه ام تصويري سايه وار از تو در دور دست مي ديدم كه در حال احتضار است.

آن روز كه تو تصميم به مرگ من گرفتي آن‌گونه عجولانه و ناغافل كه برايت چيزي جز بهت باقي نماند و پيكر غرق در خون و معصوم من.

من اما تقلا كرده بودم و زياد هم نجيب جان نباخته بودم. نبايد حسرت خوبي ابدي‌ام بر دلت مي‌ماند. پس دست و پا زدم و حتي صورتت را با ناخن خراشيدم تا يادت بماند من نمي‌خواستم بميرم.

تو اما چه بودي؟ يك دا‌غدار كه طبق معمول در سكوت تو باز هم به تعبير حجم خون آ‌لود دلت پي نبردم. باز هم جايگاه خودم را نشناختم. من در تصويرهاي روي جلد كتابت زن دوم  بودم. كه انگار داغ آن بر پيشاني‌‌ام كوبيده شده است و نمي‌دانم نفرين كيست.

زن دومي كه كه مرد را از عشق اول جفا كار خويش جدا مي‌كند. مي‌تواند محبوب باشد و مي‌تواند منفور و من محبوب منفور تو بودم.

درنقطه عطف تجلي عشق‌مان او مرد.  و انتقام گرفت. و من نيزمحو شدم اما يادت رفت كه خودت مرا تصوير كرده بودي. خودت ثانيه‌ها و لحظه‌ها به چين گوشه لبم فكر كرده بودي و رنگ گيسوانم

پس چه طور مي‌توانستم محو شوم؟

مثل اتللو که چاقو را در قلب بي‌گناه دزدمونا فرو كرد و ناگاهي بعد در قلب خويشتن.

اما من نمردم. ديده‌اي كه نمي‌ميرم. مي‌روم تا زن دوم كسي ديگر باشم. محبوب منفوري ديگر.

اما تو چه؟ ناچاري ماتم‌زده باشي. هنوز ناچاري باز اندوه در دلت را تاب بياوري.

از دست رفته‌اي به ظاهر. حتي از دست من هم كاري بر نمي‌آيد. من نيز ناچارم عزادار جفت‌مان باشم. اما ديده‌‌اي كه چون بادم و لحظه‌اي اينجا همراه با اشك خورشيد آب‌ها را بخار مي‌كنم و لحظه‌اي ديگر در كنار گلداني گل تولد گلبرگ‌هايش را تبريك مي‌گويم و برايش يك جفت كفش نوزاد هديه مي‌برم.

بايد بروم اما گاهي مي‌آيم و كاكل زلف‌هيات را پريشان مي‌كنم و در حسرت بوسه دست‌هاي تو تا ابد براي ني‌ها نوا خواهم شد.

                                          " صبا جاوید"

 

+ تاريخ جمعه دوم مرداد 1388ساعت 1:30 نويسنده سپیده |