|
|
|
|
لالونا هنگام راه رفتن همچون ديوانگان راه مي رود. حين ديدن اين فيلم چيز بيگانه اي نمي بينيد. انگار مشغول ديدن صحنه هاي آشنايي هستيد. و بازيگران ناگهان به سرشان مي زند و بنا مي كنند به اجراي موسيقي يا رقصيدن. شروع فيلم چيزي كه در انتهاي فيلم باز هم دلتان مي خواهد به ابتدا برگرديد و آن را ببينيد به شدت گرم است. لالونا و مرد روي تيغه اي درست رو به دريا مشغول رقصيدن هستند و پسرشان با چشماني به غايت مليح سردرگم است. لالونا مي رقصد او فارغ از هرچه در عالم است حتي مهم ترين چيزش- فرزندش - در موسيقي ذوب مي شود. لالونا تصوير يك مادر مدرن است. زني كه علارغم هنرمند بودنش بازهم مادر است و براي فرزندش از همه چيز حتي صدايش مي گذرد. ديوانه وار مي جنگد و مي گريد به خاطر اعتياد پسرش عشق ديوانه وار مادرانه او در دادن هرويين به فرزندش، تمايل به خوابيدن با او اعماق يك مادرانگي بي پيرايه مدرن است. جايي كه او با ذهن يك روشنفكر مادرانگي مي كند.جايي كه او همپاي پسرش تا مرز مرگ مي رود. اين فيلم به راستي تصويرگر عشق مادرانه است. زيباست پر از ظرافت ديوانگي لالونا با چهره اش همخوان است . همه چيز در اين فيلم سرجاي خودش است. حتي لبخندي كه پسربعد از سيلي كه از دست پدرش مي خورد مي زند بعد از بازيافتن او يك سيلي كه به شدت شيرين است.
+
تاريخ سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 2:12 نويسنده سپیده
|
حالا هم خوابم مياد. اصلا نميدونم اينهمه خواب در من از كجا مياد. اگه اين فيفي بود ميگفت خوش به حالت. آخه به نظر خودش چون نميتونه بخوابه. براي همينم نوشتن سنگينم نمياد. اوا خواهر واه واه. بعضي وقتا ميشه به اين اداهاي عشوه آميز خنديد. امروز توي رنوي فكسنيم كه جديدا اسمشو گذاشتم مگي داشتم صداي ويولون پرويز ياحقي رو ميشنيدم. رنوم مث يه اسب خوب ميمونه خيلي بچه رام ونجيبيه. به قول في في مث خودم سركش نيست. جديدا بهش داشتم ميگفتم من باج بده نيستم. اونم گفت آره تو خيلي عصيانگري. يعني چارچوب پذير نيستي. اين دقيقا جمله خودشه. اما من فكر ميكنم اين كه تعريف خوبيه. ولي من اونطوري هم نيستم. يعني به موقش هم چارچوب پذيرم هم سواري بده هم باج بده. اما زياد بار نميتونم حمل كنم. عجب خريتي. نوشتن اين كلمات قبلا خواب. اصلا معلوم نيست چرا انقد دلم ميخواد مسخره بازي در بيارم. مسخره بازي مسخره بازي مسخره بازي ديشب به كلي فراموشم شده. ببخشيدا مث خر گريه ميكردم. نميدونم شايد غم غريبي غربت آدمو اينطوري ميكنه. و حالا كه توي اتاق خودمم انگار دنياي شادي رو دارم. به مگي هم فك كردم. كه بچه خوب كم خرجيه و واسه چي واسه دك و پز بايد خودمو بندازم توي خرج و قرض. و يه رخش ديگه بخرم. اصلا نحمل قرضو وقروضاتو ندارم. از اولش نيت كردم يه ماشيني بخرم كه توش بشه براي مردم زياد كار كرد. نشد سوار مگي بشمو يه كسي نباشه كه به يه چايي نرسونمش. اين از توفيقات مگيه نه من. ماشين من با اون چشاي نقلي درخشونش. حيف كه صداي شيهشو نميشنوم. معلوم نيست خره يا اسب. اما حس ميكنم اسب باشه هرچند يه اسب لاغر مردني پيره. ولي من دوسش دارم. الان ديگه با اين نوشته ها شايد خواب نرم. حتي خميازمم نمياد. هاهاهاهاهاهاها هرچي فكر ميكني نمياد مياد هرچي فكر ميكني مياد نمياد. اينم يكي از قوانين مورفي. هاهاهاهاهاهاها. بازم خميازه؟ برم بخوابم؟ هوم خوابم مياد. و يه چيزاي ديگه مثلا گريه. آره دلم مي خواد گريه كنم. گريه هم شده برايم مث خواب. دوستش دارم. آخه دلم خيلي تنگه. تنگ.
+
تاريخ دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 16:6 نويسنده سپیده
|
دو سه روزي رفتم سفر
به اين شهر جديد كه به دلايل امنيتي فعلا نمي گم كجاست توي ماشين هي مثل ..... اشك ريختم آخرش فهميدم به خاطر اين موسيقيس كه پسره گذاشته واقعا طاقت موسيقي غمگين احمقانه ندارم مي خواستم كله اون خواننده رو بكنم آخرش به پسره گفتم خاموشش كرد بعدش ديگه فينيش شد اشكامو مي گم نوشتم كه هي فك نكنيد اين جانب دائم مشغول هر هرو كروكر خنده هستم واقعا گاهي فكر نمي كنم اعماق غم هنوز منو بتونه تا اين مرتبه از خرابي ببره مي تونستم با اون موسيقي بميرم يعني كم مونده بود!!!
+
تاريخ دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 0:1 نويسنده سپیده
|
آخه بگو عنتر نصف شبي وقت ديدن فيلم وحشتانكه اونم براي اولين بار تنهايي؟ ميخواستم برم حموم اصلا حالش نبود. خلاصه گفتيم بيايم به ذهنمون هيجان وارد كنيم. هيجانم وارد كرديم. وقتي اون جسده سوخته مرده خودشو انداخت رو دختره يك جيغ بنفش كشيدم. اصلا زمان و مكان از ذهنم خارج شد نفهميدم شبه يا روز يه دفعه داداشم اومد بيرون گفت: مامان! اين فيلم فيلم وان ميسد كال بود. و خيلي شبيه همون فيلم ژاپنيه بود كه روح دختره تو چاه بود.خدايي من قيافه جنا رو خيلي تحمل كردم و لي اونجا ديگه نتونستم جلو خودمو بگيرم. اما يه فيلم خوب تو دستمه كه به زودي مي بينمش. لالونا اثر برتولوچي. ميرم حموم. نه ميترسم. مامان خدا بگم حميده رو چي كار كنه با اين اس ام اساش من باب اساعه ادب به شخص شخيص عنتر يا شايد هم خودم از جهت انتساب به يكديگر پوزش مي طلبم. به هر حال ما جانوري از نوع خودمان هستيم!!!
+
تاريخ پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 0:41 نويسنده سپیده
|
به اين شكل ضايع شدم. مجتبي در حالي كه عين مردي كه دارد از زن خودش دفاع ميكند داشت از فروغ و بعد هم شاملو دفاع ميكرد قرمز شده بود و من يادم افتاد كه آنها گفتهاند در شعرهاي فروغ نميشود جاي واژهاي را به سادگي عوض كرد. خواستم زياد فروغ زده نشوم و به اصطلاح گير سه پيچ بدهم. گفتم خب اينكه فروغ در اين جمله شعرش گفته زندگي شايد آويختن مردي از ريسمان از درختي باشد خب چرا نگفته زن؟ زندگي شايد زني باشد كه از شاخه درختي با ريسمان خودش را آويخته است. البته مجتبي جوابي نداشت. اما اي دل غافل ناگهان آقاي تربتي كه كنار دست زنش با آن برق چشمهاي آبانماهياش نشسته بود زبان آمد و گفت: اتفاقا خيلي سوال به جا و خوبي بود. فروغ دارد از همه سختيهاي خودش ميگويد و ميگويد با همه اين دردها زندگي ميكند اما آن مرد ميرود و خودش را دار ميزند. راستش آقاي تربتي نكتههاي درخور ديگري هم داشت كه خيلي دلم ميخواست بشنوم. راستش دهانم از تعجب باز ماند وميخواستم گير بدهم چرا نگفته طناب گفته ريسمان كه منصرف شدم. و بعد در دلم خواستم گير سه پيچ ديگري به فروغ خدا بيامرز بدهم البته اين بار با خودم گفتم اين كه ميگويي مردها خودشان را دار ميزنند نگاه جنسيتي است از شما بعيد است فروغ خانم !!!! امان از ذهن گير بدي ما!
همه هستي من آيه تاريكيست كه تو را خود تكرار كنان به سحرگاه شكفتنها و رستنهاي ابدي خواهد برد من در اين آيه تو را آه كشيدم
مجتبي ميگفت آه بعدي را خواننده خود ميكشد.
+
تاريخ سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 2:56 نويسنده سپیده
|
تو ستاره مثل تو ستاره چند قدم تا باران ترم كني سمت سرخي بوي تو را مرا تو را دارد پنجشنبه را به امان خودم رها كنم
چه بخواهم چه بخواهمش و درختهاي پيادهرو و خيس را تصور نكنم " تننماي تنگي با چنگ چندي چند نوا بنوازد" تنگم بنشين رو به تنديس درستتر از توبگويم مرا تو كسي چشمهايش را ببندد و از تنباكوي تلخ كپر قليان دو قرآن لاي مينار توام درستتر ار تو بگويم مرا تو گاه كه نه حتي با دهان بوي قوي مرا غروب همان دم كه بادم با حالا باد باد نشانم كنم تار تار تا سوي موي تو رويانم بكنم تيك تاكات تا برقصم با ساعت رسم حالا كه شماره تا و يك ربع مانده به صبح
شعري از علي قنبري از كتاب نقطه پشت فعل خراب يا فرانتس كافكاي پشت جلد
+
تاريخ سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 2:28 نويسنده سپیده
|
نميدانم جلايي پور كيست؟ دو جرقه ازاين آدم در ذهنم درخشيد. اول نوشته وبلاگ احمد بود درباره او و بعد هم نامه زنش بود به او خطاب به لبخندش. و فوكوسي كه روي لبخندش كردم كه در واقع خيلي درد داشت. شايد هم آن لبخند بود كه باعث درگيري ذهنم شد. به هر حال دو شب متوالي خواب آدمي را ديدم با همين پيش زمينه در ذهنم. خوابهايي بود كه در آن بسيار نگران دربند بودنش بودم. بعد كه از دردهاي زندگيش خواندم فهميدم آدمهايي كه ميخندند شايد دردهاي عميق تري را تجربه كردهاند و دو شب بعد از آن خوابها او آزاد شد و كسي نميداند چه قدر از آزادياش خوشحال شدم. انگار برادر خودم آزاد شده باشد. نامه فاطمه شمس براي آزادي جلايي پور و همينطور شعر خود او براي آقاي خاتمي http://nimdaayereh.persianblog.ir/post/111/
+
تاريخ سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 2:18 نويسنده سپیده
|
چرا پاييز آن قدر ميان درختان پا سست مي كند تا برگ ها بريزند؟
پاييز شلوار زرد خود را كجا آويخته است؟
اين واقعيت دارد كه پاييز در انتظار حادثه است؟
شايد لرزش يك برگ و يا جنبش كائنات؟
آيا در زير زمين مغناطيسي است مهربان با پاييز؟ اين شعر هفتاد و چهارم از مجموعه شعر راستي چرا؟ سروده پابلو نرودا و ترجمه احمد پوري است بايد بگويم به نظرم ترجمه خوبي از اين اشعار صورت نگرفته است. اشعار در حد سوال هاي بچه هاي دبستاني تنزل پيدا كردهاست بي روح
پاييز ميان درختان لنگر انداخته است؟ چرا؟ آيا در انتظار برگ هاست؟ شلوار زرد او روي كدام طناب تاب مي خورد؟ اين يك حقيقت است؟ پاييز در انتظار يك اتفاق ايستاده است؟ جان دادن يك برگ؟ يا جنباندن ستون هاي عالم؟ نيروي جاذبه آيا همكار مهربان پاييز است؟
البته اين ترجمه من نيست. من هنوز مترجم نشده ام. اما حاضرم اشعار مترجمان محترم را ويراستاري كنم! كتاب راستي چرا لبريز از سوال است.
+
تاريخ یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 16:46 نويسنده سپیده
|
حالا كه چه؟ دلم مي خواست تصور كنم در زنداني هستم و با اميد دارم با دست هاي خالي يك تونل مي كنم. اميد من به زندگي همانند اميد اين زنداني است به فرار اميدي هست كه گرچه وجود دارد اما با سختي همراه است. حقيقت اين است كه من مدت ها مانند موش كور زندگي كردم در اعماق تاريكي بعد كه كمي نور به زندگي ام تابيد در نهايت يك خفاش شدم. يعني آن كوري همچنان باقي ماند ولي خب كمي آزادي عمل پيدا كردم. اصلا خيلي ناشكرم. من گاهي مثل عقاب شده ام با چشمان تيزبين اما هميشه چشمان تيزبين نشان دهنده بصيرت نيست. نمي دانم شايد خفاش ها هم مي بيند. پس چرا فكر كردم آنها كورند. بصيرت چيزيست كه براي زندگي به آن نياز داريم يا شايد خرد. حقيقت اين است كور بودن يك اصل است مگر اينكه نوري بتابد. نمي دانم براي روشن شدن زواياي زندگي چه بايد كرد اما خب مي گويند ظاهرا تقوي باعث اين امر است. تقوي يعني اين كه بتواني جلو خودت را در موقع لازم بگيري. حقيقت اين است كه بي حالي همچون كرم خاكي گاهي چنان دامنم را مي گيرد كه حال و حوصله نه تقوا و نه بي تقوايي برايم نمي گذارد. ( املايم نشت كرده هنگام گذاشتن اين ذ يا ز در فعل هايي مثل گذاشتن يا گزاردن!) نمي دانم اصلا اينهمه ناشكري چگونه ايجاد مي شود؟ همان تفكر موش كوري همچنان در زندگي حاكم است كه با كمي تلاش خفاشي مي شود. چرا پروانه نباشيم؟ خب داريم وارد فازهاي زيباشناسانه مي شويم. من از فضاي گل و بلبل لغات خودم خسته شده ام. در اين گونه مواقع شعر افاقه نمي كند. چه طور به خدمتتان عرض كنم از رمانتيك بودم خسته شده ام.
رمانيتك بودن در واقع شايد نوعي ادا باشد. من اينجا سعي مي كنم لغات سر هم كنم و چرند بنويسم و در نهايت هم فكر مي كنم چرنديات خوبي باشد. نفرت است كه درونمان را تيره مي كند. من از خصومت متنفرم. خب از اصلا از تنفر متنفرم. ديگر چه
+
تاريخ شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 15:56 نويسنده سپیده
|
نمي دونم اين چه حسيه كه نسبت به دوستام دارم. و از كجا مي آد. يا من در انتخاب دوست مشكل دارم يا اينكه دوستان من شان دوستي رو رعايت نمي كنند. به هر حال اهميت نداره. البته من خيلي حساسم. روي كوچكترين رفتار و طرزفكر. البته نه در وهله اول. اما سر جمع باعث مي شه نخوام با كسي دوستي كنم. خلاصش اين ميشه كه علارغم آدماي زيادي كه توي زندگيم هستن هيچ دوستي ندارم. البته گاهي پسرها در بعضي موارد بهتر از دخترها عمل مي كنند اما پسرها اين ريسك رو دارن كه بعد از مدتي مي خوان صاحبت باشن! و سعي مي كنم با فاصله از اونا به سر ببرم. پس من رسما دور دوست هامو اعم از دختر و پسر خط مي كشم. البته كار سختيه. بريدن از عادته بيشتر. كه خب توي تابستون خيلي سخت تره. چون كسي دور و برم نيست. اما خب من لا اقل براي دوستي تعريف بسيار مهمي دارم و اونم اينه كه دوست من لا اقل بتونه موفقيت آدمو تحمل كنه و در اون سهيم باشه. تا به حال در آدماي اطرافم چنين چيزي نديدم! و اين معناش چي مي تونه باشه؟ معناش اينه كه آدمي كه رسما براي انسانيت تلاش كنه خيلي كم به تور من افتاده. وسوال بعدي اينه كه اصلا اين چه توقعيه. مثلا خودت خيلي آدمي؟ بايد بگم كه خب دلم مي خواد. دلم مي خواد آدمي كه از نظرهاي زيادي چيزهاي زيادي برام داشته باشه تا بتونم بهش بگم دوست. اين دليل همه تنهايي و دليل ازدواج نكردنمه. به هرحال اين همه نكته مهميه كه هرچه براي خود مي پسندي براي ديگران هم بپسند. اميدوارم لا اقل خودم دوست خوبي براي ديگران باشم.
آدم صدا نزني مرا از من عوضي تر پيدا نمي شود نگرد
اين قسمتي از شعر مهرداد فلاحه اين قسمتي از نوشتن به زوره كه بعد از بيدار شدنم نوشتم. هنوز هم نكته هاي قابل توجهي در اين باره مي شه نوشت. مثلا اينكه اغلب آدماي خود شكوفا تنها هستن. امااين تنها بودن دليل اينه كه منم خود شكوفا هستم؟ اگه اينطوره پس ماشالا به خودم. تنهايي چيزيه كه بهش عادت دارم و دوست ندارم كسي تنهاييمو به هم بزنه اما گاهي خيلي سخت مي شه. چه قدر بايد ظريف بود كه با آدمي بود و تنهاييشو به هم نزد. خب ما كه اصلا به خودمون همچين نهيبي نمي زنيم. فكر مي كنيم بايد در همه سوراخ سنبه ها نفوذ كنيم. همه اين چيزها چيزهاي ذهني هستن؟ يا وسواس هاي ذهني. من با دختري حدود يك سال هم خيلي نزديك بودم. و باهاش مث خواهر زندگي كردم. يا حتي سفر رفتم. اما شايد دير فهميدم كه نبايد با كسي زود قاطي شد. و متاسفانه يا خوشبختانه اين جمله بودا هميشه آويزه گوشم بوده: اگه كسي رو پيدا كردي كه بتوني باهاش بپري باهاش برو اما اگه نه تنها برو
+
تاريخ جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 17:37 نويسنده سپیده
|
یک شعر در هوای هوایت،چرا که نه؟ سر می برم ترانه به پایت،،چرا که نه؟ کافی ست یک اشاره کنی چند «قافیه» اینجا«ردیف»کنم برایت،چرا که نه؟ سر می زنی به خلوت من باز بعد از این «آری»-هنوز مانده صدایت-«چرا که نه؟» گفتی:«غزل دوباره برایم می آوری؟» هستی هر غزل به فدایت،چرا که نه؟ ای کاش در جواب همین پرسشی که«من هستم هنوز متن دعایت،چرا که نه؟» می آمدی و تمام وجودم که پرسش است سیراب می شد از طنین صدایت: «چرا که نه؟» گفتم هنوز هم غزلم را تو می خری؟ گفتی اگر چه قافیه هایت... ،چرا که نه؟! محسن جعفری
+
تاريخ چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 14:48 نويسنده سپیده
|
تو قله ی خیالی و تسخیر تو محال
بخت منی که خوابی و تعبیر تو محال ای همچو شعر حافظ و تفسیر مثنوی شرح تو غیر ممکن و تفسیر تو محال عنقای بی نشانی و سیمرغ کوه قاف تفسیر رمز و راز اساطیر تو محال بیچاره ی دچار تو را چره جز تو چیست ؟ چون مرگ ، ناگزیری و تدبیر تو محال ای عشق ، ای سرشت من ، ای سرنوشت من ! تقدیر من غم تو و تغییر تو محال قیصر امین پور
+
تاريخ چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 14:44 نويسنده سپیده
|
گاهی چنان بدم که مبادا ببینیم
حتی اگر به دیده رویا ببینیم من صورتم که به صورت شعرم شبیه نیست بر این گمان مباش که زیبا ببینم شاعر شنیدنی ست ولی میل توست آماده ای که بشنوی ام یا ببینیم این واژه ها صراحت تنهایی من اند با این همه مخواه که تنها ببینیم مبهوت می شوی اگر از روزن ات شبی بی خویش در سماع غزل ها ببینیم یک قطره ام و گاه چنان موج می زنم در خود که ناگزیری دریا ببینیم شب های شعر خوانی من بی فروغ نیست اما تو با چراغ بیا تا ببینیمhttp://kamipanjere.bloghaa.com/archives/510
+
تاريخ چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 14:42 نويسنده سپیده
|
سلام
بر مي گردم بااميد به اينكه بتوانم اينجا از خودم بنويسم. اينجا هيچ حرفي را نمي توانستم بزنم. بحث قهر نبود. اما خب فكر مي كنم شايد بشود ادامه داد. راستي مدرسه ها دارد باز مي شود. از چه مي شود نوشت. نه از خود مي توان گفت و نه از ديگران. همه چيز تحت تاثير قرار مي گيرد يا لا اقل من اينطور تصور مي كنم اما دليل مهمش همان آن بود كه نمي توانستم چيزي بگويم. بعد هم اين سوال برايم پيش آمد. وبلاگ جاي چه چيزي را در زندگي برايم گرفته است؟ يا اصلا حجم اين كامپيوتر در اتاقم. چرا بايد باشد؟ چرا بايد نباشد؟ چرا نبايد باشد؟ خب به همان سادگي كه مي روم. به همان سادگي هم باز مي گردم. در خواست هايتان را ساده صريح و شفاف بگوييد.
+
تاريخ چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 14:38 نويسنده سپیده
|
|
|