تبليغاتX
زیبایی

 

زیر سایه یار

تا در امان بمانیم از چشم زخم اغیار

+ تاريخ پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 22:20 نويسنده سپیده |

 

این ترانه را حمیده این اواخر برام بلوتوس کرده بود.

ترانه دلنوازان

می خوام حذفش کنم به خاطر مضمون تلخش که دامن گیرم شد

اما خب نمی دونم وابستگیم بهش چیه

 

باز لحظه های ناگزیر دل بریدن

بازم آخر راهو حس تلخ نرسیدن

شاید رفتن راهی که هر هفته می رم

 

+ تاريخ پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 14:11 نويسنده سپیده |

 

آیا می دانید بسیاری از مسایلی که دیگران و خودمان در رابطه با دیگران و خودمان با آن دست و پنجه نرم  می کنیم کاملا به کودکی و نحوه رفتار پدر و مادرمان  بر می گردد؟ آیا می خواهید تا ابد قربانی نا آگاهی پدر و مادرتان در تربیت خودتان باشید؟ دست به کار شوید. خودتان از نو خود را تربیت کنید!

 

این هم نظریه اریکسون. نظری که بسیار مفید خواهد بود

 
 

مراحل رشد رواني _ اجتماعي نظريه اريکسون :


اريکسون رشد شخصيت و تکامل انسان را به هشت مرحله ي مجزا تقسيم مي کند . بنابراين مراحل هشت گانه ي اريکسون در رشد رواني _ اجتماعي بشرح زير مي باشد :


      دوره ي کودکي


1 - مرحله ي اول , دوره ي اميد - اعتماد در مقابل بي اعتمادي ( تولد تا 1 سالگي)


مرحله ي دهاني- حس رشد رواني- اجتماعي در طول  اولين سال زندگي ما رخ مي دهد , يعني زماني که بسيار درمانده هستيم .کودک براي زنده ماندن ,امنيت و محبت , به طورکامل به مادر يا مراقبت اصلي خود وابسته است . در طول مدت اين مرحله دهان اهميت حياتي دارد . اريکسون نوشت,(( کودک از طريق دهان زنده است و با آن عشق مي ورزد)) (اريکسون ، 1959,ص 57).


تعامل بين مادر و کودک تعيين مي کند که آيا کودک دنيا را با نگرش اعتماد خواهد ديد يا بي اعتمادي . اگر مادر به نيازهاي جسماني کودک پاسخ دهد و محبت و عشق و امنيت کافي براي او تأمين کند , از آن پس کودک شروع به پرورش حس اعتماد خواهد کرد و نگرش که نظر کودک درباره ي خود و ديگران مشخص خواهد کرد . از طرف ديگر , اگر مادر رفتاري طرد کننده ,بي ثبات و بي توجه داشته باشد کودک نگرش بي اعتمادي را پرورش خواهد داد و مظنون , ترسو و مضطرب خواهد شد براي مثال , اريکسون معتقد بود که مادري که بعد از به دنيا آمدن کودک او را به بستگان يا مهد کودک مي سپارد , خطر بوجود آمدن بي اعتمادي در کودک را مي پذيرد . بنابراين همساني ,پيوستگي و هماني تجربه به اعتماد منجر مي شوند. بي کفايتي , ناهمساني , يا مراقبت منفي ممکن است عدم اعتماد را برانگيزاند. بچه ها اعتماد يا عدم اعتماد را از چگونگي برخورد جهان يا اطرافيان بخصوص مادر با نيازهاي آنها ياد مي گيرند.


2 - مرحله ي دوم, دوره ي قدرت اراده (- اتکاء به خود در مقابل شرم وترديد ( 1تا 3 سالگي)


در طول دومين و سومين سال زندگي , يعني مرحله ي عضلاني مقعدي2 اريکسون , کودکان به سرعت انواع توانايي هاي بدني و ذهني را پرورش مي دهند و مي توانند کارهاي بسياري را براي خودشان انجام دهند . آن ها به طور موثرتري شروع به برقراري رابطه با ديگران مي کنند و راه مي روند , بالا ميروند , هُل مي دهند , مي کِشند و اشياء را در دست نگه مي دارند و يا آن ها را رها مي کنند کودکان از اين مهارت هاي جديداً پرورش يافته احساس غرور مي کنند و دوست دارند تا حد امکان خودشان کاري را انجام دهند


اريکسون معتقد بود که از بين همه ي اين توانايي ها ,مهمترين آن  ها نگهداشتن و رهاکردن است او اين رفتارها را نمونه هاي نخستين تعارض هاي بعدي در رفتار و نگرش ها مي دانست.


نکته ي مهم در طول اين مرحله , اين است که کودکان براي اولين بار مي توانند از مقداري حق انتخاب بهره مند شوند تا نيروي اراده ي خود انگيخته شان را تجربه کنند . برخورد عمده اي که بين خواست هاي والدين و کودک وجود دارد .معمولاً به آموزش توالت رفتن مربوط مي شود , يعني اولين مورد از تلاش جامعه براي تنظيم کردن نيازي غريزي.


بنابراين در اين مرحله فرصت هايي براي خوب آزمودن مهارتها به راه و روش شخصي به خود مختاري يا استقلال مي انجامند. حمايت افراطي يا نبودن حمايت به ترديد درباره ي توانايي کنترل خويشتن و محيط منجر مي شود . کودکان مي آموزند اراده ي خود را بيازمايند , مشخصاً انتخاب کنند , خويشتن را کنترل کنند و در مقابل درخواستهاي جامعه از آزادي انتخاب برخوردار باشند.


3 - مرحله ي سوم , دوره ي هدف– ابتکار در مقابل احساس گناه و تقصير (3 تا 5 سالگي)


در اين مرحله توانايي هاي حرکتي و ذهني در حال رشد مي باشند و کودکان قادر به انجام دادن کارهاي بيشتري براي خودشان هستند اکنون آن ها ميل نيرومندي به ابتکار عمل در بسياري از فعاليت ها دارند . ابتکار به شکل خيال پردازي نيز رشد مي کند و در ميل کودک به تملک والد جنس مخالف و در احساس رقابت با والد جنس موافق نشان داده مي شود .


پس چگونه بايد والدين به اين فعاليت ها و خيال پردازي هاي  خود انگيخته واکنش نشان دهند ؟ اگر آن ها کودک را تنبيه کنند, کودک احساس گناه مزمني که تمام فعاليت هاي خود انگيخته در سراسر زندگي را تحت تأثير قرار


مي دهد پرورش خواهد داد. اما اگر والدين اين موقعيت را با عشق و همدلي هدايت کنند , کودک اين احساس را که چه رفتاري مجاز است و چه رفتاري مجاز نيست را پرورش خواهد داد . از آن پس ابتکار کودک مي تواند به سوي هدف هاي واقع بينانه و هدف هايي که از نظر اجتماعي تأييد مي شوند هدايت شود تا آمادگي لازم را براي رشد احساس مسئوليت و اخلاقيات بزرگسال کسب کند .


در اين مرحله کودکان انجام فعاليت هاي تازه , لذت از پيشرفت هاي خويش و چگونگي رسيدن به مقاصد خود را ياد مي گيرند .بنابراين آزادي پرداختن به فعاليت ها و بکاربردن زبان و اظهار شناخت هاي تازه به ابتکار مي انجامند . محدوديت فعاليت ها و کوتاهي والدين در پاسخ دادن به نظرات و پرسش هاي کودکان به احساس گناه منجر خواهند شد . 


4 - مرحله ي چهارم , دوره ي کفايت :سعي و کوشش در مقابل کهتري و حقارت (6 تا 11 سالگي)


در اين مرحله , کودک مدرسه را آغاز مي کند و در معرض تأثيرات اجتماعي جديدي قرار مي گيرد . از نظر زيستي تغييرات مهمي در کودک ديده نمي شود به همين جهت در اصطلاح تحليل رواني اين مرحله را مرحله ي کمرن يا آرامش ناميده اند. حالت سکون اين دوره مقدمه ي طوفان هاي دوره ي نوجواني است ؛ با اين وجود در اين دوره پسران پرخاشجوتر و دختران پذيراتر هستند و دنياي کودک در اين دوره وسيع تر و پيچيده تر مي شود مدرسه و نظام اجتماعي آن به صورت يک جهان تازه براي او مطرح مي شود و دنياي همسالان به اندازه ي جهان بزرگسالان برايش اهميت پيدا مي کند .


اينکه کودکان تا چه اندازه اي خود را در پروراندن مهارت هايشان خوب تلقي کنند , عمدتاً به وسيله ي نگرش ها و رفتارهاي والدين و معلمانشان تعيين مي شود. اگر کودکان سرزنش , مسخره يا طرد شوند , احتمالاً احساس حقارت و بي کفايتي را پرورش خواهند داد . از طرف ديگر , تحسين و تقويت , احساس شايستگي آن ها را پرورش مي دهد و آن ها را به تلاش و رشد ترغيب مي کند . پيامد بحران در هريک از اين چهار مرحله ي کودکي , بيشتر به افراد ديگر بستگي دارد تا به خودمان . حل آن بيشتر نتيجه ي آنچه بر کودک تحميل شده مي باشد تا آنچه کودک مي تواند انجام دهد . اگر چه ما از تولد تا 11 سالگي , استقلال روز افزون را تجربه مي کنيم , رشد رواني اجتماعي مان به مقدار زياد به رفتارها و نگرش هاي والدين و معلمان ما وابسته مي ماند . اما در چهار مرحله ي آخر رشد رواني اجتماعي , کنترل فزاينده اي بر محيط مان داريم . ما هشيارانه دوستان , همکاران, شغل و همسرمان را انتخاب مي کنيم ؛ با اينحال اين انتخاب هاي آگاهانه تحت تأثير ويژگي هاي شخصيتي قرار دارند که آنها را در طول چهار مرحله ي اول رشد رواني اجتماعي , از تولد تا نوجواني پرورش داده ايم . اينکه ما در اين نقطه عمدتاً اعتماد , خودمختاري , ابتکار و سخت کوشي را نشان دهيم يا بي اعتمادي , ترديد , گناه و حقارت را , صرفنظر از اينکه تا چه اندازه اي ممکن است بعداً مستقل باشيم , بر روند زندگي ما تأثير خواهد گذاشت.


 بنابراين اجازه دادن به کودک که شخصاً کارهايي را انجام دهد و براي پيشرفتش در آنها مورد تمجيد و تحسين قرار گيرد به کوشا شدن و ساختن منجر مي شود . محدوديت فعاليت هاي کودک و انتقاد مداوم از کارهايي که انجام مي دهد به احساس حقارت مي انجامد . 


دوره ي نوجواني


 5 - مرحله ي پنجم , دوره ي وفاداري و دوستي– احساس هويت در برابر بي هويتي و بحران نقش (12 تا 18 سالگي)


مرحله اي که در آن بايد با بحران هويت من خود مواجه شويم و آن را حل کنيم . در اين زمان خود انگاره امان را


مي سازيم يعني , هماهنگي عقايدمان در مورد خودمان و آنچه ديگران درباره ي ما فکر مي کنند به صورت ايده آل , اين فرايند به تصويري هماهنگ و سازگار مي انجامد . شکل دادن و پذيرفتن هويتمان , کاري دشوار و پراضطراب است . نوجوانان بايد نقش ها و ايدئولوژيهاي مختلف را آزمايش کنند تا مناسب ترين آنها را تعيين نمايند . اريکسون پيشنهاد کرد که نوجواني خلأيي بين کودکي و بزرگسالي است , وقفه ي رواني لازم است که امکان زمان و انرژي را به آزمايش نقش و تصور آن مي دهد .


افرادي که با احساس هويت خود نيرومندي از اين مرحله بيرون مي آيند , براي روبروشدن با بزرگسالي به اطمينان و قطعيت مجهز هستند و برعکس آنهايي که در رسيدن به هويت منسجم ناکام مي مانند دچار بحران هويت مي شوند , آنچه را که اريکسون سردرگمي نقش ناميد يعني آنها نمي دانند کي و چه هستند , به کجا تعلق دارند , يا به کجا مي خواهند بروند . آن ها ممکن است از صحنه ي عادي زندگي , تحصيل , شغل و ازدواج کناره گيري کنند . اريکسون به تأثير بالقوه ي نيرومند گروه هاي همتا بر رشد هويت من در نوجواني اشاره نمود . به نظر اريکسون , معاشرت بيش از اندازه با گروه ها و فرقه هاي افراطي و متعصب يا همانند سازي وسواسي با شمايل فرهنگي عامه مي تواند رشد من را محدود کند .


بنابراين بازشناسي پيوستگي و اين هماني شخصيت يک نفر , حتي در موقعيت هاي متفاوت و از سوي افراد مختلف به هويت جويي يا احساس هويت مي انجامد . ناتواني در برقراري روابط پايدار , مخصوصاً در نقش هاي جنسي و انتخاب شغلي به ابهام نقش منجر مي شود .


دوره ي بزرگسالي


 6 - مرحله ي ششم , دوره ي محبت و عشق– نزديکي و صميميت در مقابل کناره گيري و انزوا (19 تا 35 سالگي)


اين مرحله شروع بزرگسالي است در طول اين دوره از والدين و سازمان هاي والدين مانند مدرسه مستقل مي شويم و به عنوان بزرگسالاني پخته و مسئول شروع به کار مي کنيم . و با ديگران روابط صميمي برقرار مي کنيم و پيوند زناشويي ايجاد مي نماييم .


اريکسون صميميت را به روابط جنسي محدود نکرد بلکه صميميت را به معني احساس نگراني و وفاداري , خود را بي پرده ابراز نمودن و هويت خود را با هويت ديگري يکي کردن بيان نمود . افرادي که قادر به برقراري روابط صميمي در اوان بزرگسالي نيستند , احساس مي کنند منزوي هستند و تنهايي را ترجيح مي دهند چون از صميميت


مي ترسند و آن را تهديدي براي هويت من خودشان مي دانند.


بنابراين در مرحله ي ششم هم جوشي هويت با ديگري به صميميت منجر مي شود و روابط رقابت آميز و خصمانه با ديگري به انزوا و گوشه گيري مي انجامد . اشخاص جوان در اين مرحله مي توانند با ديگران روابط صميمي برقرار کنند ؛ يا گرفتار احساس گوشه گيري شوند و چنين تصور کنند که در دنيا جز خويشتن کسي را ندارند .   


 7 - مرحله ي هفتم , دوره ي مواظبت– باردهي و بارآوري در مقابل رکود و بي حاصلي (35 تا 50 سالگي)


اين مرحله , مرحله ي پختگي و باليدگي است که طي آن بايد فعالانه و به طور مستقيم به آموزش و هدايت کردن نسل بعدي بپردازيم . اين نياز از خانواده ي نزديک ما فراتر مي رود و نسل هاي آينده و نوع جامعه اي که در آن زندگي خواهيم کرد را شامل مي گردد .


منظور از باروري علاوه بر جنبه ي شغلي آن , عبارت از علاقه ي انسان به توليد و تحويل نسلي نو و کوشش در اين راه است . و منظور از بي حاصلي آن است که مسئوليت لازم در پرورش فرزندان وجود نداشته باشد و شخص , خود را به زندگي شخصي و علاقه هاي خود محورانه سرگرم کند .


بحران اين دوره وقتي است که ديگران اهميت خود را از دست بدهند و فرد نسبت به آنان بي تفاوت شود و نسبت به خواسته ها و رفاه فردي خود اشتياق شديد پيدا کند . افرادي که دچار اين بحران هستند , به جز خود و خواسته هاي خود , براي هيچ کس و هيچ چيز اهميتي قائل نيستند . اين افراد کم کم ((غناي دروني)) را از دست مي دهند و به ((فقر دروني)) گرفتار مي شوند و به عضو غير مفيدي در جامعه تبديل مي شوند بحران اين مرحله را بحران ميانسالي مي نامند و به واسطه ي آن شخص احساس پوچي , بي حاصلي و بي هدفي مي کند ؛ اگرچه ممکن است در ظاهر جلوه ي ديگري داشته باشد .


8 - مرحله ي هشتم , دوره ي عقل– يکپارچگي و يگانگي خود در مقابل سرخوردگي (از 50 سالگي به بعد)


در طول مرحله ي آخر رشد رواني- اجتماعي , يعني باليدگي و پيري , ما با انتخاب بين انسجام من يا نااميدي مواجه مي شويم , نگرش هايي که شيوه ي ارزيابي ما از کل زندگيمان را تحت تأثير قرار مي دهند . در اين زمان تلاش هاي عمده ي ما در حال اتمام يا نزديک به اتمام هستند . اين مرحله زمان تأمل , زمان بررسي کردن زندگي مان و ارزيابي نهايي آن است . اگر با احساس رضايت و خرسندي به گذشته نگاه کنيم , معتقد باشيم که به طور شايسته با پيروزيها و شکستهاي زندگي کنار آمده ايم پس به ما مي گويند من منسجمي داريم و برعکس اگر ما زندگي خود را با احساس ناکامي , خشمگين از فرصتهاي از دست رفته , و متأسف از اشتباهاتي که نمي توانند اصلاح شوند بازنگري کنيم , پس احساس نااميدي خواهيم کرد .


به نظر اريکسون , فقط در سن پيري , رشد و تکامل واقعي و خردمندي اصيل پديد مي آيد و اين خردمندي را کساني دارند که به کمال ((من)) رسيده اند .


بنابراين پذيرفتن وضع زندگي خويش به احساس کمال و تعادل شخصيت منجر مي شود و احساس از دست دادن فرصت ها به نااميدي مي انجامد .


 


تصوير اريکسون از ماهيت انسان :


اريکسون نظري خوشبينانه درباره ي ماهيت انسان دارد و معتقد بود همه ي افراد به کسب اميد , هدف و خردمندي موفق نمي شوند , ما همگي توان رسيدن به اين هدفها را داريم . هيچ چيزي در طبيعت ما , نمي تواند مانع از انجام اين کار شود . ما توان آنرا داريم که به صورت هشيار , رشد خود را طول زندگيمان هدايت کنيم . ما صرفاً محصول تجربيات کودکي نيستيم ؛ اگرچه در مدت چهار مرحله ي اول رشد , از تولد تا بلوغ جنسي , کنترل کمي داريم , استقلال روزافزون و توانايي فزاينده براي انتخاب کردن شيوه هاي پاسخ دهي به بحرانها و درخواست هاي جامعه را کسب مي کنيم . تأثيرات کودکي اهميت دارند , اما رويدادهاي مراحل بعدي مي توانند تجربيات ناگوار اوليه را خنثي کنند .


نظريه ي اريکسون فقط به طور جزئي جبرگرايانه است . در طول چهار مرحله ي اول , تجربياتي که از طريق والدين , معلمان , گروههاي همسال و فرصتهاي مختلف با آنها مواجه مي شويم , به طور عمده خارج از کنترل ما هستند . اراده ي آزاد مي تواند بيشتر در مدت چهار مرحله ي آخر پرورش يابد , هرچند که انتخاب هاي ما تحت تأثير نگرشها و نيرومندي هايي قرار مي گيرند که در طول مراحل پيشين آن ها را ساخته ايم .


در مجموع اريکسون  معتقد بود که شخصيت بيشتر تحت تأثير يادگيري و تجربه قرار دارد تا وراثت . تجربه هاي رواني – اجتماعي , و نه نيروهاي زيستي غريزي عوامل تعيين کننده ي مهمتر رشد شخصيت هستند . هدف نهايي و درجه ي اول ما پرورش دادن هويت من مثبتي است که تمام نيرومندي هاي بنيادي را در مي گيرد .


روانشناسی

 

 

 
 
 

+ تاريخ دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 23:22 نويسنده سپیده |

 

چيزي كه لازم دارم گشتن پي يك شعر است تا آن را در وبلاگم بگذارم. اما حالش نيست پس ناچارم خودم شعر بگويم. حال آن هم نيست. حال و هواي گريه را مي توان شعري به غايت تيره كرد. همان چيزي كه طبع شما مي پسندد و طبع من نه. چيزي روي دلم است و غباري. غمي. كه آمده است و جا خوش كرده است. چه اهميت. شما مي دانيد و من هم كه بدتر از اين ها را هم پشت سر گذارده ايم.

چنان پر شد هواي سينه از دوست

كه ياد خويش گم شد از ضميرم

از محبوب دورم. وقتي نمي توانم نماز بخوانم. دلم مي خواهد خودم را بزنم. معمولا هم يكي پيدا مي شود تا دست نوازشي برساند و سيلي اي بزند. حالا چه ربطي دارد؟ اينهمه به نماز خواندن؟

ولله من نمي دانم. اگر فكر مي كنيد خيلي عارف و صوفي هستم و نماز جعفر طيار مي خوانم خير. گاهي نماز صبحم را از خواب آلودگي يك ركعت مي خوانم. اما نمي دانم همان چند ركعت دست و پا شكسته با من چه مي كند كه آرامم مي كند. آرام كه مي گويم يعني منظورم آررررااااااااااااامممم است. يعني خيلي خوب. خيلي خيلي خوب.

 

نخنديد. فلسفي شد؟ حالا كم كم دارم خالي مي شوم. اين حرف ها را كجا مي توان زد؟ هيچ جا. زمين و زمان در گذر است. روزها و ثانيه ها مي گذرد. من هم مي گذرم.

در اعماق غمم نوعي خوشحالي هست. اين غم در خوشحالي و خوشحالي در غم چيز غريبي ست. مدت هاست ياد گرفته ام با اين پديده ها به راحتي كنار بيايم.حالا مي روم سراغ بغض بيژن مرتضوي. و اين آهنگ را تا مدت ها مي توان شيند. مي توان با آن به عالم شعر سفر كرد. هان مي خواهيد بروم؟

 

چه خوب است اتوبوسي كه به سمت ستاره ها مي پرد

و از آن قطره هاي اشك من باران مي شود

و زمين را سبز خواهد كرد

بيا و نياز دست هايم را به لمس در بر كش

بند بند انگشتانم با درختان ويولون هر شب همخوابه مي شوند

و كودكان شب در پشت پرده سكوت

سقط مي شوند

صداي خنده نمي آيد و بار سفر آغوش مي گشايد

 

هان خوب نيست آدم گريه كند؟ به اين شكل راحت وضع حمل كندو بارش را زمين بگذارد. كودكانش را به امان خدا بسپارد و راحت زندگي كند. حتي يك كهنه هم در عمرش عوض نكرده باشد در عوض همبازي كودكان مردم باشد. حس كند به چه چيزهاي كوچكي حسودي اش مي شود و همه چيز را براي خودش مي خواهد.

+ تاريخ دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 0:46 نويسنده سپیده |

 

هر کس می خواهد برود بمیرد برود

خواستم بگویم من هم می آیم.

 

نفسی

        تا مرگ

  با توام

 

+ تاريخ دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 0:6 نويسنده سپیده |

 

ای خاک بر سر .....

یک بار که ویندوز را بد نصب کرده

حالا هم نه از یاهو مسنجر خبری است نه از ورد نه از پاور پوینت

من نمی دانم این پسرها چرا این قدر خنگند؟

واقعا مسایل فنی برای زنان جزء مسایل پیچیده ای است که با عث می شود آدم یک سر درد اساسی بگیرد از احساس ناتوانی

باید مسلما این کامپیوتر را بیشتر یاد بگیرم. مثلا نصب ویندوز. این دخترها چه دارند که به آدم بدهند؟

هیچ.

یا خراب شدن ماشین. هر دو وسیله من دچار حس غم انگیزی شدند. به خریدن لب تاپ فکر کردم و کامپیوترم مریض شد و به خریدن ماشین نو که ماشینم بغض کرد البته خوب شد با نوشتن یک نام یا علی روی فرمانش!!!!

من چه طور می توانم از مگی لاغر مردنی بیچاره ام که به من دل بسته است دست بکشم؟

چه قدر آدم ها بی رحم و بی وفایند. من نمی توانم ماشینم را بفروشم فقط به خاطر اینکه موجود زبونی است. خب او هم دل دارد. اوه چه دل مهربانی هم!!!!

بس است دیگر مسخره ام نکنید.

 

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 18:2 نويسنده سپیده |

 

 

قصد من تنها آن است که تو را باز به خود برگردانم. تو دزدیده شده ای! بر توحجابی افکنده اند و به هر طریق ممکن شرطی ات کرده اند تمام درهای منتهی به خودت را بسته اند. تمامی کار من آن است که در تو درها و پنجره ها بگشایم و اگر بتوانم تمامی دیوارها را فرو بریزیم و در زیر آسمان رهایت کنم؛ آن گاه در خواهی یافت که مذهب چیست...

1

پيام من نظريه فلسفی نيست، بلکه نوعی کيمياگری است! دانش تحول روحانی است بنابر اين فقط آنان که مايلند بر آنچه هستند بميرند و دوباره متولد گردند؛  فقط اين عده از مردم با شهامت و شجاع که معدودند آماده شنيدن پيام من هستند . زيرا شنيدن اين پيام نيز مخاطره آميز است . با شنيدن شما نخستين گام را برای زايش دوباره برداشته ايد. پيام من چيزي كمتر از مرگ و زايش مجدد نيست!

2

جهنم از اون جايي شروع مشود كه اولين آرزو شكل ميگيرد و بهشت اون جايي هست كه هيچ درخواست و آرزويي نباشد!

3

جاي يك چيز را در زندگيت عوض كن تا زندگيت زيبا شود! بجاي ترس از خدا، عشق را جايگزين كن!

4

هرچيزي كه در اين دنيا ميبيني در تضاد است! شب و روز، خوب و بد، زشت و زيبا، عشق و تنفر ... اما با عبور از تمام اين تضاد ها، به حقيقتي ميرسيم كه ميشه اسمش را خدا گذاشت.

5

عشق، دليلي براي وجود اثبات خداوند است.

6

شاد باش ! مراقبه  خودش به تو دست خواهد داد. مسرور باش زیرا دین خودش دنبالت خواهد آمد. شادمانی شرط اصلی است.مردم تنها وقتی مذهبی هستند که نگران و اندوهگین هستند و بهمین دلیل تمام مذهبشان دروغ است!

7

گل سرخ گل سرخ است و خار , خار. نه خار بد است و نه گل سرخ خوب. اگر انسان از روي زمين محو شود , گلهاي سرخ آنجا خواهند بود و خارها نيز آنجا اما ديگر كسي نيست بگويد گلهاي سرخ خوبند و خار ها بد .

8

عشق یک آینه است.رابطه ی واقعی آینه ای است که در آن دو عاشق چهره ی یکدیگر را می بینند و خدا را باز می شناسند. این راهی به سوی پروردگار است.

9

همه باورها خفه کننده اند و همه ی سرسپردگیها به تو کمک میکنند تا زنده ی واقعی نباشی.انها موجودیت تو را می میراند

10

شجاع ادمي است كه ميترسد , اما عليه ترسش اقدام ميكند ; ولي ترسو ادمي است كه ميترسد اما با ترسش سر ميكند . با هم تفاوت ندارند , هر دو ترسو هستند . شجاع ادمي است كه علي رغم ترسش پيش ميرود , ترسو ادمي است كه دنباله روي ترس خود است . اما يك ادم كامل نه اين است و نه ان ; او فاقد ترس است و بس

11

مردم ميگويند عشق كور است زيرا نميدانند عشق چيست .من به تو ميگويم كه فقط عشق چشم دارد به غير از عشق همه چيز نا بيناست

12

همه تلاش دین این است: چطور ذهن را کنار بگذار و به سوی زندگی حرکت کن چطور ساز و کار تکراری را ترک کن و چطور به پدیده ی همیشه تازه و همیشه سبز هستی قدم بگذار

13

مرگ تنها برای آن عده زیباست که زندگی خود را زیبا سپری کرده اند آنان که از زیستن نهراسیده اند، آنان که به قدر کافی شهامت زندگی کردن داشته اند، مرگشان جشن است

14

ژرف زندگي كن، از ته دل زندگي كن، يكپارچه با تمام وجود به طوري كه وقتي مرگ در زد آماده باشي... آماده چون ميوه ايي رسيده براي فرو افتادن از درخت. تنها نسيمي ملايم مي وزد و ميوه فرو مي افتد؛ گاه حتي بدون هيچ نسيمي، ميوه به سبب سنگيني و رسيدگي از درخت مي افتد. مرگ نيز بايد چنين باشد و اين آمادگي بايد با زندگي كردن فراهم آيد...

15

همه باورها خفه كننده اند و همه سر سپردگي ها به تو كمك ميكنند تا زنده واقعي نباشي، آنها موجوديت تو را مي ميرانند

16

زندگی نه کیفر که پاداش است.با فرصت عظیمی که برای رشد یافتن دیدن دانستن درک کردن و بودن به تو ارزانی داشته اند تو را پاداش داده اند.من زندگی را روحانی میخوانم.در حقیقت از دید من زندگی و خدا مترادف یکدیگرند

17

واقعی تر زندگی کن. نقابها را کنار بگذار . آنها بر قلبت سنگینی میکنند. همه ی ریاکاریها را کنار بگذار .عریان باش البته خالی از دردسر نخواهد بود اما همین دردسر ارزش آن را دارد زیرا تنها پس از آن دردسر است که رشد پیدا میکنی وبالغ میشوی

18

دلسوزی تنها هنگامی سر بر می آورد که بتوانی ببینی که همه با تو خویشاوندی دارند.دلسوزی تنها هنگامی پدید می آید که ببینی تو عضوی از همه و همه عضوی از تو هستند.هیچ کس جدا نیست.وقتی توهم جدایی کنار رفت دلسوزی سر بر می آورد

19

عشق نخستین گام به سوی خداست و تسلیم آخرین گام .... و این دو گام کل سفر است

20

هر لحظه را چنان با شکوه زندگی کن که گویی واپسین لحظه زندگیت است... و کسی چه میداند؟! شاید که واپسین لحظه باشد....!

21

به مردم كمك كن طبيعي باشند . به مردم كمك كن آزاد باشند. به مردم كمك كن خودشان باشند . هرگز سعي نكن كسي را به زور وادار به كاري كني , به زور بكشي و به زور هل بدهي و تحت كنترل خودت در اوري . اينها همه ترفند هاي نفس هستند

22

گنج تو وجودت است؛ جای دیگر به دنبالش نگرد! همه قصر ها و همه ی پل هایی که به قصر ختم میشوند مهمل و بی معنی اند، تو باید پل خود را در درون وجود خود خلق کنی! قصر آنجاست؛ گنج هم آنجاست...

23

کل کائنات یک شوخی است! بعضی ها آن را لی لا و بعضی ها مایا میخوانند (به معنی رویا) این تنها یک لطیفه و یک بازی است و روزی که این را فهمیدی به خنده می افتی و آن خنده هرگز متوقف نخواهد شد! همینطور ادامه خواهد داشت، این خنده به سراسر پهنه ی کائنات گسترش خواهد یافت!

24

متدين واقعي به هيچ مذهبي، به هيچ ملتي، به هيچ نژادي و به هيچ رنگي تعلق ندارد! او به كل انسانيت تعلق دارد

25

دانش مانع از شناخت است . وقتي پرده دانش فرو مي افتد , گل شناخت شكفتن ميگيرد

26

هر جانوري مستعد پير شدن است ولي رشد كردن امتياز انحصاري انسان است و فقط تعداد انگشت شماري مدعي اين امتياز هستند، در زندگي رشد كردن يعني حركت به اعماق درون؛ همانجا كه ريشه هايت قرار دارند

27

قلب هرگز پرسشي ندارد؛ با اين وجود پاسخ را دريافت ميكند! ذهن هزار و يك سوال دارد با اين حال هرگز پاسخي در يافت نمیکند! زيرا نميداند چطور دريافت كند

28

خنده عبادت است! اگر بتوانی بخندی چگونه عبادت کردن را آموخته ای. جدی نباش! آدم جدی هرگز نمیتواند مذهبی باشد، آدمی که بتواند بی چون و چرا بخندد  آدمی که همه  مسخرگی و همه ی بازی زندگی را می بیند در میان آن خنده به اشراق میرسد

29

تو كساني كه دوستشان داري و كساني كه از آنها متنفري همگي جلوه هاي خداوند هستند، همين جمله كوتاه ميتواند تمام زندگيت را دگرگون سازد. لحظه اي كه فرد دريابد كه همه چيز يكي است عشق به خودي خود طلوع ميكند و این يعني تصوف

30

بي وقفه آزاد بوده ام تا هرگز نتواني از من جزميتي بنا نهي. اگر بخواهي چنين کني، فقط خود را ديوانه کرده اي! ارثيه واقعا وحشتناکي براي محققان بجا گذاشته ام! از حرفهاي من چيزي نخواهند فهميد!! همين خوب است که کسي نميتواند آئين يا کيش خاصي از من بسازد. نه! اين ناممکن است... واژه هايم تو را مي سوزانند، ولي نميتواني هيچ گونه الهيات يا جزميتي از آنها بسازي. ميتواني راهي براي زندگي بيابي ولي نه جزميتي تا با تکيه به آنها موعظه کني. ميتواني شراب شورش را از اين جام بنوشي ولي نميتواني درونمايه اي انقلابي را با تار و پود آنها ببافي. واژه هايم تنها آتش بپا نمي کنند! اينجا و آنجا باروت را نيز چاشني آنها کرده ام تا براي قرنها انفجار ايجاد کنند! بيش از آن که لازم است باروت ريخته ام تا انفجار محتوم باشد! آنکس که ميخواهد از من کيش خاصي بيافريند، کمابيش با هر جمله اي به دردسر خواهد افتاد!

31

تو خواهان قدرتی تا آزار برسانی. و گرنه عشق کافیست، مهربانی کافیست

32

اگر نتوانی تنها باشی، پیوند تو دروغین است. این تنها نیرنگی است تا از تنهایی فرار کنی، همین و بس

33

بگذار بگویم که در جامعه ای غیر آزاد میتوانی آزاد باشی، در جهانی سیاه بخت، سعادتمند باشی. مانعی از سوی دیگران نمیتواند وجود داشته باشد، میتوانی دگرگون شوی

34

ذهن تنها زمانی در صحنه می ماند که به تمامی در چیزی نباشی. در هر کار و هر چیز، تام و تمام باش تا ذهن نتواند حتی برای لحظه ای تو را آزار دهد

35

عشق چنان از احترام سرشار است که آزادی را هدیه می کند. و اگر عشق آزادی به همراه نیاورد، عشق نیست؛ چیز دیگریست

36

نخست راه را برو، سپس با تمام وجود خود را در آن دریاب - فقط بعد از آن است که میتوانی دستان دیگری را بگیری و راه را به آن نشان دهی

37

مکاشفه بخوانش، آگاهی یا چیز دیگر، اینها نام های بیش نیستند، اما سکوت محض است که ذات و جوهر است. هیچ چیز در تو تلاطم را باعث نمیشود،هیچ بادی در تو موج ایجاد نمیکند و در این حالت است که به ملکوت قدم میگذاری

38

زندگی راه های خود را میجوید. لحظه ای که شروع میکنی همه چیز را مدیریت کنی، آنها را ضایع میکنی. بگذار زندگی آزاد باشد

39

زندگی آزاد از تضاد هاست. تمامی تضاد ها مکمل یکدیگرند. راست بدان که روز و شب مکمل یکدیگرند، زندگی و مرگ نیز چنین اند

40

تنهایی جایی است که دیگری را از دست میدهی. یگانگی هنگامی است که خود را در میابی

41

حقیقت راز گشایی است. وجود دارد. نیازی به اختراع آن نیست، باید کاشف آن باشی

42

از آنچه میگریزی، بیشتر و بیشتر به سوی آن جلب میگردی. ذهن تو این سو و آن سو به دنبال اوست

43

حقیقت تنها به نافرمانان رخ مینماید، و شورشی محکوم به زندگی سراسر خطر است

44

زندگی را قدر بدان، حرتمش را نگهدار. هیچ چیز مقدس تر از آن نیست، هیچ چیز ملکوتی تر از آن نیست

45

وقتی ذهن میشناسد آن را دانش میخوانیم، وقتی دل میشناسد آن را عشق مینامیم و آنگاه که وجود میشناسد آن را مراقبه می نامیم

46

آسمان بی زمین تهی خواهد بود، آسمان بی زمین نمیتواند بخندد. زمین بی آسمان میمیرد. هر دو در کنار هم - و رقص متولد میشود. زمین و آسمان در کنار هم میرقصند - و خنده است و شور و نشاط، جشن آغاز میگردد

47

مراقبه نه سفري در فضاست و نه سفري در زمان بلكه يك بيداري آني است . اگر بتواني همين الان خاموش باشي اين ساحلي ديگر است اگر اجازه دهي ذهن متوقف شود و از كار بيفتد اين ساحلي ديگر است

48

زندگي مانند صفحه اي سفيد است كه هرچه بر آن بكشي همان ميشود! ميتواني شادي يا بدبختي را در آن رسم كني! تمام عظمت وجود انسانيت در اين آزادي عمل است!

49

 اين خانه تاريك نيست! در بيرون از اين خانه تاريك، آفتاب هميشه در حال نور افكني ميباشد، فقط  كافي است که درها و پنجره ها را بگشایی تا نور به درون بیاید

50

براي خلق كردن بايد از همه قيد و بندها رها شد‏‏، وگرنه خلاقيت تو چيزي جز تقليد و نسخه برداري نخواهد بود!  فقط يك نسخه ي بدل! تو فقط هنگامي ميتواني خلاق باشي كه فرديت خويشتن را دريابي

51

زندگی در زندگی کردن است. زندگی یک شیئی نیست، یک روند است. بجز زیستن، راهی برای دستیابی به زندگی نیست: جریان داشتن و جاری شدن به همراه آن. اگر در یک  فلسفه، دریک عقیده ی جزمی و در الهیات به دنبال معنی زندگی میگردی، راهی مطمئن برای ازدست دادن زندگی و معنای آن یافته ای. زندگی چیزی نیست که به انتظارت نشسته باشد، در درونت اتفاق می افتد. زندگی چیزی نیست که همچون یک هدف در آینده باشد که به آن برسی، در همین لحظه و در اینک‌اینجاست در تنفس هایت، در گردش خونت و در تپش قلبت. هرآنچه که هستی زندگی تو است و اگر شروع کنی که معنی آن را درجایی دیگر بیابی، آن را از کف می دهی.

52

تا دوری نزدیک نتوانی بود. اگر همیشه دور بمانی، عشق خواهد مرد. اگر همیشه نزدیک بمانی، عشق خواهد مرد.

53

دوستی خالص‌ترین عشق است. دوستی والاترین صورت عشق است جایی که چیزی نمی‌خواهی، شرطی قائل نمی‌شوی، جایی که ایثار کردن عین لذت است. یکی بسیار نصیب می‌برد، اما این اصل نیست، این نصیب خودبخود پیش می‌آید. انسان نیاموخته که زیبایی‌های تنهایی را دریابد. او همیشه آوازهٔ جستن نوعی پیوند است، می‌خواهد با کسی باشد – با یک دوست، با یک پدر، با یک همسر، با یک فرزند، با یکی و کسی... اما نیاز اساسی آن است که به گونه‌ای فراموش کنی که تنهایی.

54

با عاشق شدن کودک باقی خواهی ماند؛ و با عروج در عشق به بلوغ دست خواهی یافت.

55

عشق یک پیوند است. عاشق و معشوق هر دو تلاش می‌کنند خود باقی بمانند، در پیوند و در عین حال مستقل، چنین است که مبارزه آغاز می‌شود.

56

عشق آزمونی روحی است – ربطی به جنسیت ندارد و با کالبدها بیگانه‌است، عشق با درونی‌ترین کانون وجود سروکار دارد. اما تو هنوز حتی به معبد خود قدم نگذاشته‌ای. ابداً نمی‌دانی که کیستی، و با اینحال در پی آنی که چگونه عشق بورزی. نخست خود باش، خود را بشناس، و دل خوش دار که عشق را پاداش خواهی گرفت.

57

والاترین هنر در جهان آنست که مرید باشی. این موهبت با هیچ چیز دیگری قابل مقایسه نیست. مریدی یگانه‌است و همتایی ندارد. در هر پیوند دیگری، چیزی شبیه آن نخواهی یافت، نه چیزی مثل آن نمی‌تواند وجود داشته باشد.

58

اگر دیگری را دوست می‌داری، اگر می‌خواهی یاریش کنی، کمک کن تا یگانه شود. نه نباید او را اشباع کنی. تلاش نکن با حضور خود بگونه‌ای او را کامل کنی. دیگری را کمک کن تا یگانه شود. چنان سیراب از وجود خود که نیازی به حضور تو نباشد.

59

ازدواج وسیله‌ای است برای فرار از ترس تغییر، ازدواج وسیله‌ای است تا پیوند را تثبیت کنی. اما عشق چنان پدیده‌ای است که به محض تلاش برای تثبیت آن، خواهد مرد. ایستایی در عشق همان و نابودی عشق همان. عشق واقعی تنهایی را به یگانگی مبدل می‌سازد.

60

آنکه اعتماد می‌کند... مهم نیست که به چه چیزی اعتماد می‌کند، همین اعتماد حاکی از معصومیت اوست. حتی اگر بدلیل اعتماد، فریب بخورد، مهم نیست، چون ارزش اعتماد بسیار فراتر از چنین فریبی است. می‌توانی همه چیز را از او بگیری، ولی اعتماد را هرگز.

61

حیرت خواهی کرد، که اگر خود را دوست بداری، دیگران نیز دوستت خواهند داشت. هیچکس کسی را که خود را دوست نمی‌دارد، دوست ندارد. اگر نمی‌توانی به خود عشق بورزی، چه کس دیگری به این کار اهمیت خواهد داد؟

62

عشق با درد همراه است – چون رشد را موجب می‌شود. عشق با درد همراه است چون عشق چنین می‌طلبد. عشق با درد همراه است چون عشق دگرگون می‌کند. عشق با درد همراه است، چون در عشق از نو زاده می‌شوی.

63

رابطه جنسی هرگز کسی را ارضا نکرده‌است. این پیوند بیشتر و بیشتر عدم رضایت ایجاد می‌کند. رابطه جنسی هرگز کسی را به کمال نرسانده – با کمال بیگانه‌است. رابطه جنسی زمانی معنا می‌یابد که با عشق همراه باشد. پس عشق و رابطه جنسی به هم می‌آمیزند. و عشق مرکزیت عظیم‌تری است، مرکزیتی والاتر. آن گاه که رابطه جنسی به عشق گره می‌خورد، بالا و بالاتر جریان می‌یابد.

64

انسان عاشق هرگز به کسی خشم نمی‌ورزد، چون در واقع وابسته به دیگری نیست. او می‌تواند در تنهایی نیز شاد باشد... البته او باز شادی خود را با دیگری تقسیم می‌کند ولی دیگر به کسی وابسته نیست. اکنون دیگر رابطه وابستگی برقرار نیست؛ این پیوند است، پیوند وابستگی متقابل.

65

آنکه عمیقاً به خوشبختی خود علاقه‌مند است، همواره به خوشبختی دیگران نیز علاقهمند است، اما نه به خاطر دیگران. در ژرفای وجود به خودش علاقهمند است، به همین دلیل یاری می‌رساند. اگر در دنیا به همه بیاموزند که خود را دوست بدارد، تمام دنیا خوشبخت خواهد شد. امکان شوربختی از میان خواهد رفت. هستند کسانی که با احساسات خود کنار می‌آیند و هستند کسانی که با همین احساسات می‌جنگند- ولی هر دو اسیر احساسات خواهند ماند. باید از دایرهٔ این پیوند رها گردی. باید تماشاگر باشی، یک ناظر.

66

دوستی به پیوند می‌انجامد، ثابت می‌ماند، صمیمیت بیشتر جاری است، و سیال. دوستی یک رابطه‌است، صمیمیت حالتی از وجود توست. صمیمی هستی، با کدام و چه کسی، ابداً مهم نیست.

67

زمانی فرا می‌رسد که به عشق رسیده‌ای و زمانی فرا می‌رسد که به ورای عشق می‌رسی. زمانی فرا می‌رسد که پیوند می‌یابی و از این پیوند لذت می‌بری، و زمانی خواهد رسید که تنهایی و از زیبایی تنها بودن لذت می‌بری. آری هر چیز و هر زمانی زیباست.

68

بزرگ‌ترین معجزه در جهان آن است که تو هستی، من هستم. بودن بزرگ‌ترین معجزه‌است و مکاشفه درهای این معجزه بزرگ را برویت می‌گشاید.

69

شهامت به معنای زندگی در پیوند با دیگران و در عین حال مستقل باقی ماندن است. انسان نوین، انسان با شهامت خواهد بود. در گذشته، تنها دو نوع ابله در جهان زندگی می‌کرده‌اند، گونهٔ این دنیایی و گونهٔ آن دنیایی – ولی هر دو ابله بوده‌اند. انسان واقعاً بی باک کسی است که در این جهان زندگی می‌کند ولی به این دنیا تعلق ندارد.

70

عشق به مثابه یک پیوند رخ می‌نماید اما در خلوت ژرف آغاز می‌گردد. هنگامی که به تمامی در تنهایی خود خرسندی، هنگامی که مطلقاً به دیگری نیازمند نیستی، وقتی حضور دیگری یک احتیاج نمی‌نماید، آنگاه است که توانایی دریافت عشق را خواهی داشت. اگر وجود دیگری نیاز تو باشد، تنها می‌توانی بهره کشی کنی. تزویر کنی، مسلط شوی، اما عشق نمی‌توانی بورزی.

71

اگر ایجاد پیوند آزاد باشد، با آزادی همراه باشد، شادی از راه خواهد رسید، چون آزادی ارزش غایی است، چیزی از آن بالاتر نیست. اگر عشق تو سوی آزادی رهنمونت کند، عشق تو عین برکت است، و اگر سوی بردگی براندت نه برکت که لعنت است.

72

تمام تاکید من نه بر اسم‌ها که بر افعال است؛ تا می‌توانی از اسم‌ها حذر کن،اینکار در زبان امکان‌پذیر نیست، ولی در عرصه زندگی می‌توانی، چه زندگی خود یک فعل است. زندگی یک اسم نیست، واقعاً زندگی کردن است و نه زندگی. عشق نیست، عشق ورزیدن است. پیوند نیست، پیوند یافتن است. ترانه نیست، ترانه خواندن است. رقص نیست، رقصیدن است.

73

آنگاه که در پیوند هستیم، آن را بدیهی فرض می‌کنیم. زن تصور می‌کند مرد را می‌شناسد، و مرد تصویر می‌کند که زن را می‌شناسد. نه مرد و نه زن چیزی نمی‌دانند. شناختن دیگری ناممکن است، دیگری همواره یک راز باقی می‌ماند. بدیهی دانستن وجود دیگری توهین است، بی احترامی است.

74

زندگی وابستگی متقابل است. هیچکس مستقل نیست. حتی برای لحظه‌ای نمی‌توانی تنها زندگی کنی. به حمایت تمام هستی نیازمندی، هر آن دَم است و بازدَم. نه این یک پیوند نیست، این وابستگی متقابل محض است.

75

مردم فقط مي توانند جنبه هايي از تو را ببينند. آنان نمي توانند توي واقعي را ببيند زيرا آنان خود واقعي خويش را نديده اند. تو نيز خود واقعي خودت را نديده اي. تو فقط احساس مي كني كه مردم جنبه هايي از تو را به عنوان تمام واقعيت مي گيرند و اين درست نيست، زيرا تو مي داني كه جنبه هاي ديگر هم وجود دارند. ولي تو نيز از وجود واقعي خودت آگاه نيستي. حتي مجموع تمامي جنبه هاي تو نيز، خود واقعي تو نيست. تو از حاصلجمع تمام جنبه هاي خودت بيشتر هستي

76

نفس بسيار سنگين است. مانند يك لنگر است كه شما را تحت كنترل نيروي جاذبه در مي آورد. در مراقبه، حتي اگر هم بسيار عميق نباشد، يك نكته را درخواهيد يافت: وقتي كه با چشمان بسته نشسته باشي، احساس مي كني كه به بالا مي روي. چشم ها را باز مي كني، سرجايت هستي. و چه اتفاقي افتاد؟ زيرا لحظه اي كه چشم ها را مي بندي، بازهم تنظيم شده اي. احساس مي كني كه به هوا برخاسته اي. ولي با بازكردن چشم ها، ناگهان خودت را مي بيني كه مانند قبل روي زمين نشسته اي. بدنت هنوز روي زمين است، ولي روحت، آگاهيت بلند شده است

77

در سكوت ، دانش در تو قيل و قالي ندارد . مشاهده تو شفاف است – زنگاري بر آيينه نيست ...آنچه را كه هست بازتاب مي دهي . و در اين بازتاب است كه هر عملي را فضيلت است .

78

نخستين گام آن است كه زندگي را همان گونه كه هست بپذيري ، بااين پذيرش آرزو محو مي گردد ، فشار و تنش محو مي گردد ، نارضايتي محو مي گردد ؛ احساس شادي مي كني بدون اينكه دليل خاصي در ميان باشد

79

وجود از آنهائيست كه خود را وقف وجود كرده اند . در اين حالت هيچ كسالتي در ميان نخواهد بود . زندگي سراسر خوشي و شاد كامي خواهد بود

80

زندگي غير منطقي است ، در زندگي ، تضادها ، تضاد نيستند ، بلكه مكمل اند ، زندگي به “ يا اين “ ، “ يا آن “ اعتقادي ندارد . زندگي به هر دو باور دارد . روز شب و شب روز مي شود . روز و شب به هم     مي آويزند و در هم ذوب مي شوند

81

طبيعي باش ولي آگاهي را چاشني آن كن . خدا را در زندگي طبيعي خود مهمان كن ، خدا را با زندگي طبيعي خود آشنا كن ، بخواب ، بخور عشق بورز ، نيايش كن ، به مكاشفه بنشين ، ولي فكر نكن كه چيز خاصي بوجود مي آوري يا كار ويژه اي انجام مي دهي –  در اينجاست كه به خواص مي پيوندي

82

بخاطر داشته باش كه تنها تو نيستي كه حقيقت را مي جويي – حقيقت نيز در جستجوي توست . بارها و بارها دست حقيقت به تو بسيار نزديك شده است . چنان نزديك كه شانه ات را لمس كرده است . ولي تو شانه خالي كرده اي و گريخته اي

83

و من اين را بلوغ ذهن مي خوانم : آنگاه كه بي هيچ پرسشي به زندگي نظر بيندازي ، و صرفا با شهامت و بي باكي درآن شيرجه روي

84

در حضور باش ، هر كجا كه هستي . مهم نيست كجا : تمام و كمال در حضور باش ، و با حضور تو ، هر حركت كوچك ، شعله فروزاني خواهد شد ، و خواهي ديد كه تمام حيات تو به كارواني از نور مبدل خواهد شد

85

آزادي ، هدف زندگي است . بدون آزادي زندگي ابدا معنايي ندارد . منظور از آزادي ، آزادي سياسي ، اجتماعي يا اقتصادي نيست . آزادي يعني آزادي از زمان ، آزادي از ذهن و آزادي از آرزو .

86

پيش از مرگ درياب كه زندگي چيست ، زيرا اگر زندگي را پيش از مرگ تجربه كني ، مرگ طي همان تجربه ناپديد خواهد شد . مرگ دود خواهد شد و محو مي گردد . از آن پس مرگي وجود نخواهد داشت ؛ و زندگي ابدي خواهد شد

87

زندگي يك معما نيست ، يك راز است . مي توان پاسخي براي معما يافت ، راز بگونه اي است كه هرگز نمي توان پاسخي براي آن يافت . راز چيزي است كه مي تواني با آن يكي شوي . مي تواني در آن حل شوي . مي تواني در آن ذوب شوي و خود به راز تبديل شوي .

88

دمادم در فقر واژه بسر مي برم . هر واژه را با ترديد محض بر زبان مي آورم ، چون خوب مي دانم كه كافي نيست ، ناقص است . هيچ چيز كافي نيست  –  حقيقت چنان بيكران و واژگان چنان حقير

89

آينده زاده شور بختي توست و نه زاده جشن و شادي تو .

90

تلاش مكن كه كودك را پيش از پيري ،پير كني ، او را خرد مكن . اين همان چيزي است كه در دنيا شاهد آنيم : كهنسالان بر كودكان مسلط اند و مي خواهند آنها را زودتر از زماني كه طبيعت مقدور داشته از دوران كودكي بيرون بكشند .آنان مي كشند و خرد مي كنند .كودك ، كودكي را براي هميشه از كف مي نهد

91

اين تويي و فقط تويي كه در نهايت مسوول آن چيزي هستي كه برايت پيش مي آيد . اين را بخاطر داشته باش . اين كليد اصلي است  اگر ناشادي مسوول تويي . اگر درست زندگي نمي كني ، مسوول تويي ،اگر سر در گمي مسوول تويي . آري بار مسووليت ، تمام و كمال بر عهده توست

92

   هنگاميكه حقيقت ظهور مي يابد ، آواز سر نمي دهد ، در سكوت تجلي مي كند . چنان سر شار است كه تن به قالب واژه ها نمي دهد . دير يا زود گروهي تلاش مي كنند كه جامه واژگان بر آن بپوشانند ، آنرا نظاممند كنند . و در همين تلاش است كه آنرا به مسلخ مي برند .

93

آيا توجه كرده اي كه وقتي از ته دل مي خندي تاچند لحظه اي در حالت مكاشفه اي عميق بسر مي بري . انديشيدن متوقف مي شود . نه غير ممكن است بخندي و در عين حال بينديشي

94

مهم ترين مسووليت بر شانه دولت ، ملت يا هركس ديگر نيست . بار مسووليت واقعي بر شانه هاي توست . به همين دليل مجبوري زندگي را بر مبناي نور خود و راهي كه زندگي رهنمون است پيش ببري بي هيچ مصالحه اي

95

اول ، طبيعي باش . سپس در رودخانه « طبيعي » جاري خواهي شد . و روزي مي رسد كه رودخانه به اقيانوس « ماوراء طبيعي » مي پيوندد

96

زندگي پديده اي اسرار آميز است ، و آري كه خنده جزيي از آن و گريه نيز جزيي از آن است . بد نيست گهگاه غمگين باشي ، غمين بودن زيبايي خود را داراست . فقط بايد بياموزي كه از زيبايي غمين بودن لذت ببري ، از سكوت آن ، از ژرفاي آن

97

ذهن تو دمادم پيش بيني مي كند ، خود نمايي مي كند  –  ذهن تو دائم در واقعيت دخالت مي كند ، به آن رنگ مي دهد ، شكل و شمايلي به آن مي دهد كه از آن او نيست . ذهن هرگز نمي گذارد آنچه را كه هست ببيني ؛ فقط اجازه مي دهد چيزي را ببيني كه ذهن مي خواهد تو ببيني

98

هر گاه به صداي « من » گوش فرا دهي ، دير يا زود ، درد سر آغاز خواهد شد ، در دام بدبختي فرو خواهي افتاد . بايد و بايد به خود بگويي : راه « من » به بدبختي منتهي مي شود .... و هرگاه به طبيعت گوش بسپاري ، سوي خوشبختي ، رضايت ، سكوت و سعادت قدم برداشته اي 99

تنها آنگاه كه انساني رشد يافته ، پخته ، هوشيار و اگاه شوي ، خواهي توانست به مردم خدمت كني . بلي فقط در چنين حالتي مي تواني خدمت كني ، چون اكنون چيزي داري كه مي تواني تقسيم كني :  عشق ، مهرباني . اكنون چيزي داري كه ياري رسان است : درك ، خرد

100

انكار هميشه موجب تنش است . بپذير . اگر آسودگي مي خواهي ، پذيرش هميشه راه حل است . هر چه در پيرامون تو رخ مي دهد ؛ بپذير 101
تمام گذشته هاي تو را ديگران بر تو تحميل كرده اند ، پس خوب و بد آن مهم نيست . نكته مهم آن است كه به ياد داشته باشي كه اين كشف تو نبوده ، تمام آن عاريه اي بوده است ؛ دست دوم و سوم است ... بايد از شر آن تمام و كمال خلاص شوي 102
شادي امري روحي است ؛ سرچشمه آن جسم تو نيست . فرد مي تواند حتي در بيماري شاد باشد ، او مي تواند حتي بهنگام مرگ شاد باشد . شادي دروني است . درد و لذت هر دو ريشه در جسم دارند ولي شادي وابسته به وجود است 103
اگر نتواني تنها باشي پيوند تو دروغين است . اين تنها نيرنگي است تا ازتنهايي فرار كني ، همين و بس .... در جامعه اي غير آزاد مي تواني آزاد باشي . در جهاني سياه بخت ، سعادتمند باشي ، مانعي از سوي ديگران نمي تواند وجود داشته باشد ، مي تواني دگرگون شوي 104

خداوند يك شخص نيست ، بلكه تنها تجربه اي است كه تمام هستي را به پديده اي زنده مبدل مي سازد : تنهايي او مطرح نيست . او با زندگي مي تپد ....؛ با زندگي كه داراي ضربان است . لحظه اي كه دريابي دل هستي مي تپد ، خداوند را كشف كرده اي .

105

بخاطر داشته باش ، وقتي به تخريب دست مي زني ، خود را نيز تخريب كرده اي . و آنگاه كه مي آفريني ، خود را نيز مي آفريني و ابعاد نويي از وجود خود را كشف مي كني .

106
انسان پديده اي غريب است ؛ به فتح هيماليا مي رود ، به كشف اقيانوس آرام دست مي يازد ، به ماه و مريخ سفر مي كند ، تنهايك سرزمين است كه هرگز تلاش نمي كند آنرا كشف كند و آن دنياي دروني وجود خود اوست 107

ذهن تنها زماني در لحظه مي ماند كه به تمامي در چيزي نباشي . در هر كار و در هر چيز تام و تمام باش،تا ذهن نتواند حتي براي لحظه اي تو را آزار دهد .

108
كسي كه داراي روحي شورشي است بايد از هر ايده آلي ، هر قدر كهن ، آگاه باشد . او برمبناي آگاهي و درك خود و نه برمبناي شرايط جامعه پاسخ مي گويد . رستگاري حقيقي همين است 109
نخست راه برو ، چم و خم آن را بياموز و ببين كه مقصد آن كجاست  پس از اين شناخت است كه مي تواني دست ديگران بگيري و راهنماي راه شوي 110
چرا اين همه احساس نارضايتي مي كني ؟ چرا هميشه به هر دليلي يا بي هيچ دليلي ناراضي هستي ؟ حتي اگر همه چيز بروفق مراد باشد ، باز احساس كمبود مي كني ؛ مي داني گمشده تو چيست ؟ هرگز به وجودت ، گوش فرا نداده اي . 111
كافيست به نداي دلت گوش كني . او تنها آموزگار توست . در سفر واقعي زندگي ، شهود تو تنها آموزگار توست 112
لذت بردن ازكاري كه مي كني ، هدفي كه تمام توان خود را به آن معطوف ميداري ؛ آنچه را كه نمي خواهي از آن ديگري باشد ؛ آنچه را كه مي خواهي همان باشي ؛ نقشي كه كار گردان در اين نمايشنامه به تو داده است و تو حاضر نيستي اين نقش را با رياست جمهوري يا امپراطوري عوض كني ، تو را به خرسندي مي رساند 113
انديشيدن به چيزي  يك مساله است ؛ و شدن آن چيزي كه به آن مي انديشيده اي مساله اي ديگر.و همين « شدن » هدف واقعي است 114
براي آنانكه مي خواهند زندگي كنند ، نه درباره آن فكر كنند ، عشق بورزند نه درباره آن بينديشند ، باشند ، نه درباره آن فلسفه ببافند ؛ راه ديگري وجود ندارد . عصاره لحظه حاضر را بنوش ، قطره قطره آنرا به كام بكش ، چون اين لحظه مي گذرد و باز گشتي نخواهد بود 115
مرگ از زندگي متراكم تر است . زندگي در هفتاد ياهشتاد سال پراكنده است ، مرگ در يك لحظه رخ مي دهد . چنان متراكم است كه اگر درست زندگي كرده باشي ، خواهي توانست راز مرگ را رمز گشايي كني . و راز مرگ چيزي جز يك پوشش نيست 116
پير شدن از هر حيواني بر مي‌آيد، ولي رشد كردن امتياز ويژه انسان است. فقط عده‌ معدودي مدعي اين امتياز ويژه هستند 117
بلوغ همان معصوميت است، با يك تفاوت: بلوغ همان معصوميت بازيافته است؛ معصوميتي كه از نو فراچنگ آمده 118
سالخوردگي چيزي نيست كه تو خودت در آن دخالت داشته باشي، چيزي است كه خود به خود از نظر جسماني اتفاق مي‌افتد. هر بچه‌اي كه به دنيا مي‌آيد با گذشت زمان پير مي‌شود. بلوغ چيزي است كه تو خودت آن را به زندگي مي‌آوري. بلوغ بر‌آمده از آگاهي و دانايي است 119
مسأله اساسي عشق اين است كه قبل از هر چيزي بايد بالغ شوي. بعد همسر بالغي پيدا خواهي كرد؛ افراد نابالغ اصلاً تو را به خود جلب نمي‌كنند. داستان به همين سادگي است. 120
بايد به دختر و پسر اجازه داد به قدر كافي با هم آشنا و مأنوس شوند. قبل از اين دوره، حتي اگر خودشان خواهان ازدواج باشند، نبايد به آنها چنين اجازه‌اي داد. آن وقت طلاق از روي زمين محو خواهد شد 140
ازدواج فرصتي بي‌نظير براي رويش در بستر عشق خواهد بود 141
شهامت بي‌ترسي نيست، بلكه چيزي فراتر، حضور كامل ترس به همراه شهامت مواجهه با ترس است 142
اگر ما به ترديد برسيم و در پي آن شاهد تغيير باشيم، اين فرايند را بايد جشن گرفت و بخاطرش پايكوبي كرد- مي توانيم به جاي آويزن شدن به امور آشنا و شناخته شده، از موقعيت‌هاي پيش آمد به عنوان فرصت‌هاي ماجراجويي و تعمق بخشيدن به درك ما از خود جهان پيرامون‌مان بهره جوييم 143
هسته‌ي تو درست مثل قرص ماه در آسمان روز كه تا شب ظلماني بر آن حادث نگردد. بازتاب آفتاب عالم تاب در آن هويدا نيست و كافي است در زلال شب به تماشاي مهتاب بنشيني و در گوي بلورين وجودت حقيقت را رويت كني.و اين بلوغ است 144
عشق چيزي جاودانه است، جزيي از ابديت است. اگر رشد پيدا كني، راه و رسمش را بداني و واقعيات زندگي عاشقانه را بپذيري و درك كني، آنگاه عشق روز به روز رشد مي‌كند و شاخه و برگ بيشتري مي‌يابد. ازدواج فرصتي بي‌نظير براي رويش در بستر عشق خواهد بود 145
حجاب ذهن را بينداز و به هستي گوش بسپار . حجاب ذهن را بينداز و به من گوش بسپار من خواهان ارتباط با تو نيستم بلکه خواهان يگانگي با توام ارتباط از ذهن برميخيزد يگانگي از جان 146
عشق الهي به گونه اي است كه اگر معبد وجود شما را براي سكونت برگزيند ديگر اجازه نمي دهد بت ها و خدايان گوناگوني كه هم اكنون بسياري از ان ها در معابد وجود دارند و بر اريكه قدرت نشسته اند بر جاي خود باقي بمانند .وقتي نور الهي ظهور ميكند همه چيز را در بر ميگيرد .او يك چيز است و همه چيز .او فرمانرواي مطلق است 147
گناه يكي از قديمي ترين ترفندها براي سلطه بر مردم است. آنها در تو احساس گناه ايجاد ميكنند. آنها ايده هايي بس احمقانه به خوردت ميدهند كه قادر به محقق ساختن آنها نيستي. سپس گناه به وجود ميآيد و همين كه به وجود آمد، تو به دام افتاده ايي ... گناه راه كاسبي است. 148
به ياد داشته باشيد من تضمين نميکنم که کاري که ميگويم شما را هميشه به مقصد صحيحي هدايت مي کند. خيلي از اوقات شما را به مقصد اشتباه نيز ميبرد زيرا براي رسيدن به در درست ممکن است در ابتدا درهاي غلط زيادي زده شود. اگر تصادفا در درست را پيدا کنيد قادر نخواهيد بود که درست بودن آنرا تشخيص بدهيد. بنابراين به ياد داشته باشيد در محاسبه نهايي هيچ تلاشي بيهوده نيست تمام تلاشها به اوج يافتن نهايي رشد کمک ميکند.
 
149
مرتکب هر تعداد اشتباهي که ممکن است بشويد فقط يک چيز را به ياد داشته باشيد:يک اشتباه را دوبار مرتکب نشويد و رشد خواهيد کرد. اين جزئي از آزادي شماست که بيراهه برويد اين جزيي از شأن شماست که حتي در مقابل خدا قرار بگيريد. در غير اين صورت ميليونها انسان در دنيا بدون اراده و شهامت هستند. اين طريقي است که بتوانيد جرأت و شهامت پيدا کنيد. 150
دين وقتي به تو بي باكي ميبخشد، بگذار معيار اين باشد. اگر دين به تو هراس بخشيد، واقعا دين نيست 151
بايد آرامش به رقص در آيد و سكوت به آواز. و تا دروني ترين درك تو به خنده بدل نشده، هنوز چيزي كم است. هنوز كاري است كه بايد انجام گيرد 152
عشقت را در مراقبه ات و مراقبه ات را در عشقت جاري ساز. اين همان چيزي است كه من تعليم ميدهم. اين همان چيزي است كه زندگي پويا ميخوانمش و زندگي مذهبي زندگيي پوياست. ژرف زندگي كن، از ته دل زندگي كن، يكپارچه با تمام وجود، به طوري كه وقتي مرگ در زد آماده باشي، آماده همچون يك ميوه رسيده براي فرو افتادن از درخت. مرگ بايد چنين باشد. اين آمادگي بايد با زندگي كردن با وجد و سرور و شيطنت فراهم آيد... 153
همه لحظه ها زيبا هستند. فقط تو بايد پذيرا باشي و تسليم...يك شاهد... همه لحظه ها نعمتند، فقط تو بايد قادر به ديدن باشي. همه لحظه ها ميمون و مباركند. اگر تو با حق شناسي عميق بپذيري، هرگز هيچ چيزي عيب نخواهد كرد... 154
هرگز زندگيت را قرباني هيچ چيز نكن! همه چيز را قرباني زندگي كن! زندگي نهايت هدف است.بزرگتر از هر كشوري، بزرگتر از هر كيشي، بزرگتر از هر بتي، بزرگتر از هر آرماني 155
كل بازي هستي چنان زيباست كه تنها خنده ميتواند پاسخ آن باشد. تنها خنده ميتواند عبادت و شكر واقعي باشد. 156
من ذهني را كمال يافته ميخوانم كه ظرفيت حيرت كردن را حفظ كرده باشد. ذهني بالغ است كه مدام به شگفتي درآيد. از ديگران از خودش از هر چيزي.
زندگي حيرتي هميشه گيست
157
انسان ميتواند احساس عشق کند و همچنان به راه خودش ادامه بدهد ميتوان عاشق صخره بود عاشق درختان عاشق اسمان عاشق ستارگان انسان ميتواند عاشق دوستان همسر و بچه ها پدر و مادر خود باشد يک نفر ميتواند به ميليونها راه مختلف عاشق باشد
انسان ميتواند عاشق يک رهگذر غريبه در جاده شود ميتواند فقط احساس عشقي درباره او داشته باشد و همچنان به راهش ادامه دهد حتي نيازي به صحبت کردن با وي نداشته باشد نيازي به ارتباط برقرار کردن با او نباشد انسان ميتواند احساس عشق کند و همچنان به راه خودش ادامه بدهد.
158
عشق را درون خويش تجربه كن اگر دلي سرشار از عشق داشته باشي دير يا زود مخاطب خويش را پيدا ميكني عشق تو كسي را كه همواره جويايش بودي پيدا ميكند - راه عشق راهي پر مخاطره است تنها كساني كه شجاعت عشق ورزيدن را دارند به اين راه گام مي نهند عشق مراقبه تنها نصيب كساني ميشود كه شجاعت بودن را دارند راه عشق و مراقبه هر دو به خدا ميرسند 159
پيام من خيلي ساده است در زندگي کردن حد و مرزي براي خود قائل نباشيد.با تماميت وجود،شور و شوق و عشق و نهايت احساس زندگي کنيد،چرا که غير از زندگي خدايي وجود ندارد 160
زندگی نه بی معناست و نه با معنا . زندگی فقط هست . اما اگر سعی کنی معنایی در آن بیابی طبعاْ آن معنا آنجا نیست . تو خالق بی معنا بودن خود هستی . و به دنبال آن یأس است و پریشانی خاطر ... زندگی صرفاْ هست . از آن لذت ببر ! 161
هرگز معتقد نشو - هرگز پیرو نشو -  هرگز جزئی از هیچ تشکیلات و سازمانی نشو - به راستی به خودت وفادار باش -  به خودت خیانت نکن . 162
رهایی از سکس تجربه ی بزرگی است .رهایی از سکس انرژی های تو را برای مراقبه و سامادهی آماده می سازد 163

زندگی کردن ،عشق ورزیدن است ، هنگامی که شادمانی به نرمی به اعماق دریاچه سکوت می رود ، نفس گرم عشق ترانه ای ناشنیده را زمزمه می کند - هنگامی که آسمان باز ،زیر نگاه تو بیدار بیدار می شود و نسیم دلپذیر گرده های رستگاری را می فشاند ؛ دریاچه ،نیلوفر و عاشق نادیده در یک شور ناگهانی با هم یکی می شود

164
نيچه مي گويد خدا مرده است.اين حرف اشتباه است براي اينکه خدايي که آنها مي گويند هرگز وجود نداشته که حالا بخواهد بميرد.زندگي هست،هميشه بوده و خواهد بود اين يعني خدا. 165
سالکان معنوي عليه من هستند،زيرا تصور مي کنند که من خدا را انکار مي کنم.من خدا را انکار نمي کنم،بلکه به او بعدي واقعي مي بخشم،او را زنده مي کنم،او را زنده مي کنم،او را به تو نزديکتر مي کنم،حتي از قلبت نزديکتر.خدا هسته وجود توست.او از تو جدا نيست،دور نيست،در آسمان نيست،بلکه همين جاست.من مي خواهم آن تصور را که خداوند جايي ديگر در زماني ديگر است نابود کنم.خداوند اکنون و همين جاست.غير از اينجا مکاني و غير از اکنون زماني وجود ندارد. 166
مذهب يعني بازشدن قلبي که حيرت مي کند. مذهب يعني پذيرش دنياي اسرارآميزي که ما را احاطه کرده است 167
زندگي هرگز مشخص و قطعي نيست. در زندگي هيچ نوع بيمه اي وجود ندارد: زندگي فقط يک گستره ي وسيع است، يک حيطه ي وحشي و پرهرج و مرج. مي تواني منزلي کوچک و امن در اطراف خودت بسازي، ولي آنگاه آن منزل ثابت خواهد کرد که گور تو خواهد بود. زندگي را زندگي کن. 168
يک انسان مذهبي، يک انسان واقعاٌ مذهبي نه اين مردمان به اصطلاح مذهبي کسي است که مي گويد، "من نمي دانم" وقتي مي گويي "نمي دانم"، باز هستي، آماده ي آموختن هستي. وقتي مي گويي "نمي دانم" هيچ تعصبي به اين سو يا آن سو نداري، هيچ باوري نداري، هيچ دانشي نداري. فقط هشياري داري. مي گويي، "من هشيارم و خواهم ديد که روي خواهد داد. من هيچ عقيده ي جزمي از گذشته با خودم حمل نمي کنم. 169
تمام مذاهب اصيل چيزي جز يک علم __ يا يک هنر __ نيستند که به شما بياموزند که چگونه بميريد. و تنها راه آموزش اينکه چگونه بميريد اين است که بياموزيد چگونه زندگي کنيد. اين دو از هم جدا نيستند. اگر زندگي کردن درست را بداني، مردن درست را نيز خواهي دانست. پس نخستين چيز و يا اساسي ترين نکته اين است: چگونه زندگي کنيم. 170
انسان در حالت معمولي خود ديوانه است. هرکاري که انجام بدهد،  ميتواني ببيني... که از روي ديوانگي انجام ميدهد. ديوانگي تو آن جنون معمولي انساني نيست؛ ديوانگي تمام عرفا، تمام شعرا و تمام آفرينندگان است: اين جنوني است که فقط براي انسان هاي برکت يافته رخ ميدهد. 171
اگر از من بپرسي زيبايي چيست، خواهم گفت: به چشمان من بنگر، در چشمان من نشسته است. به سكوت من گوش بسپار، در سكوت من خانه دارد. من صداي گام هاي زيبايي را در كوچه هاي جان پرشور خويش بارها شنيده ام. من حديث صحبت خوبان و جام باده مي گويم. 172
كسي جوياي خداوند ميشود كه پيشاپيش او را يافته باشد! 173
هيچ كس نمي تواند تو را به ساحت زيبايي ببرد، مگر آنكه تو پيشاپيش ساحت زيبايي را درك كرده باشي. 174
به دلي خود گوش بسپار، نه به واعظان ريايي. آن ها با قواعد اخلاق خويش براي مرغ روحت قفس ميسازند. آن ها مانع رسيدن تو به خويشتن خويشت ميشوند. اگر به خويشتن نرسي، به زندگي نرسيده اي. 175
تنها آزادي است كه مي تواند ترانه بخواند، در قفس، آزاد ترين ترانه ها نيز خاموش ميشوند. آوازي كه در آزادي خوانده شود نيايش است. 176
دين پنجره نيست كه فقط روزهاي يكشنبه آن را بگشايي و به كليسا بروي! اين گونه نيست كه در يك ساعت ديندار باشي و بيست و سه ساعت ديگر را فارغ از دين زندگي كني. به همين دليل است كه هيچ كاه طعم شيرين دينداري را نچشيده اي. دينداري تو بايد به وسعت سپيده دمي باشد تا سپيده دمي ديگر. 177
هنگامي كه حجاب خود را بر ميداري و در ميانه نمي ماني، بزرگترين معجزه هستي رخ ميدهد. تو حضوري الهي مي يابي. من اين حضور را دينداري مي نامم. 178
ديندار واقعي نه حسرت گذشته را ميخورد و نه دغدغه آينده را دارد. او اكنون در اين جا زندگي مي كند. خداوند را در اكنون و اين جا مي توان احساس كرد. او سرچشمه زندگيست. حيات از او مي جوشد. 179
ماهي چيزي درباره دريا نميداند، زيرا در دريا زاده شده و در آن زندگي ميكند، اما روزي كه او را از آب بگيرند و بر روي ماسه هاي داغ ساحل بيندازند؛ آنگاه ماهي خانه حقيقي خود را خواهد شناخت و متوجه ميشود چه چيزي را از دست داده، او اكنون با تمام وجود به خود را به اقيانوس بيافكند. مردم فقط در لحظه مرگ است كه قدر و منزلت زندگي را خواهد فهميد... 180
انسان با روحي پاك و زيبا به دنيا مي آيد، اما بتدريج خشن و ويرانگر ميشود و روح خود را به زشتي مي آلايد. تقديس گران خشونت، زشت ترين موجودات دنيايند. زشت ترين موجودات دنيا، بي بهره ترينشان از زندگي هستند. 181
روشن شدگي چيست؟ روشن شدگي آن است كه همه زندگي را معبد و دين ببيني. روشن شدگي آن است كه خدا را در آيينه سيماي همگان مشاهده كني؛ حتي اگر بعضي از آينه ه كدر باشند. آينه كدر را ميتوان صيقلي كرد. آدم هاي خوب رفته را ميتوان بيدار كرد. كافي است اندكي آب به صورتشان بپاشي! بيدار خواهند شد. 182
عاشق و معشوق همواره فراز هاي وجود خود را به يكديگر نشان ميدهند. به همين دليل بسياري از ازدواج ها با شكست روبرو ميشوند. زيرا پس از ازدواج و زندگي بيست و چهار ساعته با يكديگر؛ حفظ پرستيژ هميشه موفق بسيار دشوار است. اين جا است كه پته نشيب ها و شكست ها نيز روي آب مي افتد و عاشق و معشوق در مقابل هم مي ايستند. 183
بسياري از راهبان فقيرانه زندگي ميكنند. اما براي حفظ زندگي فقيرانه خود از جيب مردم بدبخت و بينوا ميخورند. آن ها ميتوانند به جاي پيش گرفتن زندگي فقيرانه، بروند كار كنند و خلاقيت به خرج دهند و بدين سان زندگي پيرامون خود را غني و زيبا تر كنند. آيا من براي آنكه با نابينايان همدردي كنم بايد با چشمان بسته راه بروم؟ نه، اين معيار خوب بودن و تقوا نيست. 184
شهامت بي‌ترسي نيست، بلكه چيزي فراتر، حضور كامل ترس به همراه شهامت مواجهه با ترس است 185
عاشق شو ورنه روزي كار جهان سر ايد بي انكه تو درس مقصود را در كارگاه آفرينش خوانده باشي. 186
به عوام و حساسيت هاشان نگاه نكن .در بند عوام نباش . قضاوت عوام تو را نفريبد . هيچ كس جز ذات هستي در مورد تو قضاوت نخواهد كرد. هيچ كس نمي تواند در مقام قاضي بنشينيد حتي خود تو . تو نيز در مورد ديگران قضاوت نكن . بي ترديد تو نيز بازي هاي پنهان اندر پرده را نمي داني . قضاوت نكن و در بند قضاوت ديگران نيز نباش . تو تنها يي يكه اي تو قبلا نبو ده اي و همچون تويي نيز هرگز نخواهد امد . تو زيبايي . بپذير . هرچه مي خواهد پيش بيايد گو پيش بيايد چه باك ؟ تو از ميان شان گذر كن خيلي زود در خواهي يافت كه هر كه او رنجور تر پر درد تر و هر كه او پردرد تر آگاه تر . اين گونه است كه رنج ها دست مايه آگاهي و روشني تو ميشوند. 187
انساني كه به ساحت روشن شدگي رسيده است حال خفتگان را خوب ميفهمد. اما كساني كه در خواب هستند مرد بيدار را درك نميكنند و اين طبيعي است. 188
يكي از اساسي ترين توهمات آدمي اين است كه گمان مي كند عشق را مي شناسد به همين سبب از تجربه ي عشق عاجز است .هر كسي مي پندارد كه مي داند عشق چيست بنابراين نيازي به تجربه ي آن احساس نمي كند .به همين دليل عشق با دنياي ما قهر كرده است .ما با عاشقاني روبروييم كه از عشق تهي اند. والدين تظاهر مي كنند كه فرزندان شان را دوست دارند .شوهران تظاهر مي كنند. همسران تظاهر مي كنند . تظاهر و تظاهر .البته هيچ كس به عمد اين كار را نمي كند بسياري از آها نمي دانند كه چنين مي كنند و اي كاش از همان ابتدا آدم ها مي آموختند كه عشق برترين هنر زندگي ست به جادو ميماند و معجزه مي كند .اي كاش مي آموختند كه عشق را بايد كشف كرد بايد براي كشف آن زحمت كشيد .بايد به ژرفاي آن رفت و شيوه ها ي آن را آموخت . 189
عشق هنر است .عشق ورزيدن مهارت نيست بلكه امكاني با لقوه در همگان است . به همين سبب اميد آن هست كه روزي همگان به بلنداي بلند عشق صعود كنند.در واقع تنها در چنان روزي ست كه انسانيت حقيقي زاده مي شود .ما هنوز پيش از آن واقعه ي عظيم زندگي مي كنيم .آن واقعه ي بزرگ وبا شكوه هنوز رخ نداده است . 190
اينکه عالمي در درونمان باشد فرقي نمي کند ما فقط دنياي ماده و اشيا را ميشناسيم همه چيز را ميشناسيم الا خودمان را دنيا برايمان واقعي است پول واقعي است قدرت واقعي است ما حتي نميدانيم چه کسي هستيم آيا هر گز با خود مواجه شده ايم ؟ افکار بي شمار و و احساسات فراوان حالت متفاوت و .... ديواري به ضخامت ديوار چين را به دور خويش ساخته ايم و تمام سنگيني آن را در طول زندگي خود تحمل ميکنيم و اسرار آميز ميشويم. رمز و راز ساخته دست بشر است هستي سر زنده وشاد است. همانند يک آواز يک رقص و جشن مداوم در طول سال است.وقتي فعاليتهاي ذهني متوقف شوند وقتي آگاهي خود را در مرکز فرديت خود جمع کنيم.خواهيم ديد دري به سوي دنياي ديگر باز ميشود. روزي که در درونمان با خود تنهاشديم به خانه آمده ايم و تمام طبيعت و هستي آن را جشن ميگيرد بايد تمام جهان آن را جشن بگيرد بخشي از جهان روشن بين شده است. 191
چيزهاي دنيا را بايد در يک طرف گذاشت و يک لحظه عشق را در طرف ديگر. عشق يک نيايش است نه يک کالا مي توانيد آن را تقديم کنيد و وجودمان مملو از آن باشد. تمام چيزهاي دنيا قابل مقايسه با يک لحظه عشق نيستند همان يک لحظه ميتواند به ما خرسندي نهايي را ارزاني کند.فقط يک لحظه تجربه آن ميتواند به قدر کافي شما را از زيبايي پر کند. 192
اگر انساني بدون شناختن عشق بميرد هرگز زندگي نکرده است و فردي که عشق را دريافت ديگر نيازي به هيچ چيز نخواهد داشت. عشق يک گل کمياب است و فقط بعضي وقتها مي رويد، ميليونها نفر از مردم با اين طرز فکر اشتباه، که فکر مي کنند عاشقند زندگي مي کنند. آنها باور دارند که عاشقند ولي اين فقط باور آنهاست. 193
عشق گلي کمياب است و فقط بعضي اوقات مي رويد. کمياب است زيرا فقط هنگامي اتفاق مي افتد که ترسي وجود نداشته باشد و نه قبل از ان. يعني عشق فقط براي افراد عميقا روحاني، افراد مذهبي مي تواند واقع شود. روابط جنسي براي همه امکان پذير است. آشنايي براي همه امکان پذير است، اما عشق نه. 194

هر چه بيشتر از دامنه هاي سرسبز عشق بالا بروي زندگي ات معنا دارتر مي شود آوازهاي بيشتري در فضاي دلت مترنم خواهد شد و شور وسر مستي بيشتري را تجربه خواهي كرد . دراوج عشق به گل نيلوفر تبديل خواهي شد . در اين اوج است كه ديگر مرگ و زمان و ذهن معناي خود را از دست مي دهند و تو به جاودانگي استحاله مي يابي . دراوج عشق جايي كه مرگ بي معنا مي شود ترس و تشويق و اضطراب نيز همچون سايه اي كه در نور رنگ ببازد محو مي شوند . اگر ذهن كنار گذاشته شود اضطراب نيز با آن كنار گذاشته مي شود و جاي آن را اعتماد و خرسندي و وصال پر مي كنند

195
عشق کاغذی ، به گل کاغذی می ماند . عشق حقیقی ، شبیه گل واقعی ست .زنده است . می بالد .گل واقعی ، در توفان پرپر می شود .گل واقعی ،حساس است . لطیف است .گل واقعی ،ثابت و یکنواخت و جامد نیست .گل واقعی ،شکننده نیز هست 196
خداوند را در نحوه بودن خود جست و جو كن. خدا را در هماهنگي ات با هستي جستجو كن. 197
اين نكته را نبايد فراموش كرد كه انگيزه اصلي دينداري، نه در طمع باغ بهشت است و نه ترس از آتش دوزخ. خاستگاه اصلي دينداري، حيرت است. حيرت را در كليسا و كنيسه و معبد نميتوان يافت. حيرت چيزيست كه در دل حساس جوانه ميزند و ميبالد و همه وجود آدمي را مي پوشاند. 198
با استاد بودن به معناي ياد گرفتن چيزي نيست، با استاد بودن به معناي مبتلا شدن است. با ديدن استادي كه بال و پر خويش را گشوده و در هوا چرخ ميزند، ناگهان بياد مياوري كه آراي من هم بال و پري دارم، من هم ميتوانم در آسمان صاف و آبي به پرواز در آيم. استاد بال و پر تو را به يادت مياورد. استاد چيزي را به تو ياد نميدهد. او فقط اشتياقي را در تو بر مي انگيزد. 199
روز ديگر با هم دستان خويش را به سوي آن بخشنده دراز خواهيم كرد. ما را از جنس جاودانگي سرشته اند. مهم نيست كه روزها آمده و رفته اند. ما هميشه اينجا خواهيم بود. بنابر اين، بر رفته ها اندوه نخوريد. اگر توانسته باشم بذر اشتياق را در جان تان بكارم، مقصودم حاصل شده است. روزي ديگر دستان خويش را به سوي آن بخشنده دراز خواهيم كرد... از ياد مبريد كه باز نزدتان خواهم آمد. شما مردمي هستيد كه زود فراموش ميكنيد. آن قدر فراموش كاريد كه حتي وجود خويش را نيز از ياد برده ايد. ميدانم كه بزودي به يادي دور و كمرنگ تبديل خواهم شد. ميدانم كه بزودي حتي در وجود من نيز ترديد خواهيد كرد...
+ تاريخ پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 17:49 نويسنده سپیده |

 

خیلی دلم می خواهد چیزی بنویسم یا حتی نامه ای

کامپیوترم ناگهان ایستاد و ویندوز را هم دادم عوض کنند هنوز درست نشده

دلم می خواهد بنویسم و این تیرگی درون را بریزم روی سپیدی کاغذ

نمی شود

برای نوشتن به کامپیوتر وابسته ام بد است

پس ناچارم گریه کنم

در این شرایط کسی می گوید می خواهد خودکشی کند

فکر می کندی چه حالی به شما دست می دهد؟

البته این حال بد بیو لوژیک است.

متن قبلی را دوست ندارم

تحمیل حال بد است بر صفحه

استقبال از سیاهی است.

دعا کنید کامی زود خوب شود.

 

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 9:39 نويسنده سپیده |

با يك جاده تاريك قدم مي زنم با يك جاده تاريك  مي زنم  قدم .در راه گم ميشوم. چراغ ها مي‌تابند و  همه چيز از كنارمان مي گذرد.  ايستاده ايم. ثانيه مي گذرد.  درد سرك مي كشد. در نقطه بي‌بازگشت به خانه

 

 

 

تپش مداوم و تند واژه ها. گاهي در بهت سكون آور همچون رعد مي‌گذرند. مجبورم سكوت كنم. تند تند تند تند تند تند تند تند تند. زير جيغ ها ممتد با او وارونه مي‌شوم.  روي سيم‌هاي برق راه مي‌روم هم‌چون ميخ در زمين بذر استخوان مي‌پاشم. همه چيز مرگ است. با چشم‌هاي بسته. خاموش موتور

 

 

 

حضور فشفشه است بر سر. چوب هاي خشك گاهي تر مي شوند. يك هماغوشي رو به زوال .

بچه مرده در بغلم. ت است ت است ت است. آهن پيچ مي خورد. بذرهاي اين زمين ماشين هاي در خاك فرو رفته است. گاهي  نرمي ملايم يك لبخند است و رقص است در آغوش مرگ. تو هستي براي آخرين بار در بغلم. شيرين شيرين شيرين. برق چشمان عاشق است. شكلات چوبي گلوله در گوشه دهان شليك . انار بوسه زده بر لبخند يك كودك. موبايلي كهنه جانشين يك موبايل خراب. گرداب گرداب گرداب گرداب گرداب و آب.

تپ تپ تپ تپ تپ. تپش قلبي همراه با باتري. باتري نو است. لحظه فرو رفتن اكنون است. و ناگهان رويش اتوبوس ها. كافي‌ست

 

 

اين بار چيزي مثل حضور باران است. اما سرب. هنوز خشونت ترانه در كوبش چوب است. ريزش ريزش ريزش ريزش ريزش. و سكوتي در دل عشق است. بچه‌مان است. شلنگ زدن بي‌پايان يك عروس ديوانه است در برابر داماد. اسكيزوفرني انگشتانم است در توهم شنيدن صداي به جا مانده. بپر بپر بپر بپر پرش تلخ در گوشه لب. چشمان بيرون از حدقه. خماري است . دود سفيد است. درد زايمان است. نفس نفس نفس زدن دست هاهنوز هم. گم كردن واژه‌هاي سرد است. سرد

 

 

 

به ادامه پرواز قدم مي‌ماند در سرزمين مرگ. جاي ماندن روح عاشقي در سرزمين ارواح بر شانه معشوق. مني رنگ پريده و پريشان است در انتظار جهنم. و حسرتي ادامه‌دار كه آه مي‌كشد. آه مي‌كشد آه مي‌كشد. پوست‌هاي چسبيده بر استخوان كه تا ابد چروك مانده‌اند. و باز هم پيرتر خس خس مي كنند.

دست و پازدن ميان تلمباري از لجن. پس‌مانده است و بازهم چيزي سرخ در آن ميان. مثل آتش گداخته. مثل گل. پنجي وارونه است. زنجير است. دستان چسب زده تابيده است. مرگ نيست. انتظار ممتد مرگ است. آه

 

     " صبا جاويد "

+ تاريخ دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 14:37 نويسنده سپیده |

بيا ئو

     بيا

+ تاريخ یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 19:36 نويسنده سپیده |

آن رنگ كه نشد همسر من

و من رنگ ها را مي بوسم


ديروز سر جلسه شعر وقتي آقايي نسبتا مسن شعرش را خواند و بعد همه شروع كرد درباره شعرش حرف زدن

مسئول جلسه هم كلی دعوايش كرد كه مولف مرده است و شما حق نداريد درباره شعرتان حرف بزنيد

او سكوت نكرد و باز هم درباره شعرش

از جمله گفت كه من شعر خانوم ...(خودم ) را گذاشته ام جلويم و اين شعر را گفته ام

همان شعر در  اتوي پيراهن آبي آسمان شنا كردم

خب خجالتمان داد!

بعد هم گفت. چيز مهمي نگفت.


تنيده عشق تو

تنيده عشق تو

در تارو پودممممممممممممم

بود لبريز از

بود لبريز از

عشقت وجودممممممممممممممم

تو بودم كردي از نابودي و با مهر پروردي

فداي نام تو


غلط املايي در مطلب امضاي من است!

 

+ تاريخ جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 7:46 نويسنده سپیده |

جاروها نگران جوجه هايشان هستند

ايا از پس من جوجه اي جاودانه خواهد كرد نسل مرا؟

جوجه جاروها در نطفه خفه شدند

چرا كه برق هاي جارويي گيتار به دست

زوزه مي كشند



+ تاريخ چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 15:49 نويسنده سپیده |


مي دانيد درباره الف نون چه فكر مي كنم؟

فكر مي كنم علاوه بر تلويزيون ايران تلويزيون آمريكا را هم صاحب شده است. به اين شكل كه به آنها گفته است اگر با او مصاحبه نكنند و نگذارند هر چرندي را دلش مي خواهد بگويد با آنها مذاكره نخواهد كرد.

براي همين هم در هر دو مصاحبه دو تا مصاحبه گر دست و پاچلفتي كه داشتند از ترس آب مي شدند سوال مي پرسيدند.

آيا كسي پيدا نمي شود كه بتواند در بحث دهان اين الف نون را ببندد؟ نه من باورم نمي شود مطمئنا مصاحبه ساختگي بود.

اما او واقعا يك اعجوبه است. قبول كنيد. چه طور ملت هفتاد ميليوني ايران را مچل خودش كرده حالا هم دنيا را!!!!!

احتمالا طلمسي مهره ماري چيزي با خودش دارد. باور كنيد.

+ تاريخ چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 0:32 نويسنده سپیده |

حالا كه در ابتداي آسمان ايستاده بود

فكر مي‌كرد كدام ستاره را انتخاب كند

كدام شهاب سوزان را

كدام منظومه مرجاني ريخته بر خود

اگر بگويم او راه زيادي آمده بودم مبالغه كرده‌ام

فقط يك بار او را ديده بودند

كه گونه بر ليموي باران زده گذاشته و مي‌گفت: آمين

و كسي كه خودش نيست ولي گاهي صدايش

لا به لاي كاج‌ها و اميدهاي ما مي‌پيچد

كاسه اي‌آب پيش پايش ريخته بود

لابد يعني: سفر به خير......

اما او كه جايي نمي‌رفت، همين‌جا بود

و مي‌خواست هم‌چنان با كودكش منچ‌بازي كند

از تعادل دو كفه شبنم و خون بگويد

به دكمه افتاده پيرهن مرده‌اي دقيق شود

و فكر كند حالا وقتش است

وقت آن است كه ابتداي آسمان بايستد

و چيزي را انتخاب كند

آمين

 

 

 

از كتاب جمهور

شعر بهزاد خواجات

+ تاريخ چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 0:11 نويسنده سپیده |

سر كلاس مي‌روم

سر كلاس مي‌روم سر كلاس مي‌روم سر كلاس مي‌روم سر كلاس مي‌روم. هوم؟

كلاسم بچه‌هاي خوبي دارد آن‌قدر كه خودشان به خودشان بگويند كم ظرفيت. شيوه كلاس‌داري‌ام را تغيير داده‌ام و آن را گرد كرده‌ام. يعني همه بچه‌ها مجبورند روي مسئله فكر كنند. اين شيوه باعث گذشتن كلاس خيلي سريع مي‌شود. و آنها احساس خستگي كمي مي‌كنند. دوم تجربي‌ها خيلي بي‌‌حالند و سوم تجربي‌ها پر از شيطان هستند. اولي‌ها شادترند. و دل‌شان مي‌خواست من معلم‌شان باشم. البته اميدوارم زياد سرشان نعره نزنم. امسال ديگر درس نمي‌پرسم. هركس مي‌خواهد بخواند هركس هم نمي‌خواهد نخواند. زمان پرسيدن را صرف حل مسئله‌هاي تكراري به شيوه گرد مي‌كنم . در نهايت يك كتبي از آنها مي‌گيرم. مي‌خواهم يك سري نمره كشكي بگذارم تا مدرسه هم به كمبود نمره اعتراض نكند اما كار خطرناكي است چون بچه‌ها اعتراض مي‌كنند و همه آنها بيست خبري نيست مي‌خواهند. زياد ازكتاب فراتر نمي‌روم و اهداف آموزش را در چارچوب كتاب دنبال مي‌كنم. اميد‌وارم سال كم تنشي باشد. دعا نماييد.


قبلا سر كلاس زياد شعر مي خواندم مي خواهم اين كار را دوباره از سر بگيرم. از شعرهاي همين وبلاگ. چه طور است؟

 بي ربط نوشت:

از تاييد كامنت هايي كه نسبت به صاحب آنها شناختي ندارم معذورم.


+ تاريخ سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 20:38 نويسنده سپیده |

  بر مي گردم و اينجا مي نشينم

و فكر مي كنم نه رفتن خوشحالم مي كند

نه برگشتن

بدون تو

ديگر دلي برايمان نمانده است

ما بي دليم

+ تاريخ دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 1:33 نويسنده سپیده |


دلم تصوير بوسه مي خواهد

يك فال حافظ مي خواهد

هندوانه مي خواهد

كمي اشك مي خواهد

پدر بچه مي خواهد

ممممممممم مي خواهد

و يك سري چيزهاي ديگر هم مي خواهد

دو روزي در سفر خواهم بود و بعد به خدمتتان باز خواهم گشت

فعلا كه دو هوايي ام

: از دختر آفتاب كش رفتم.





+ تاريخ جمعه دهم مهر 1388ساعت 19:13 نويسنده سپیده |

وقتي چونان يك الم سياه درنده مي شوم

و نيش مي كشم توله‌هايم را

براي به چنگ آوردن يك لحظه از هستي

از چشم‌هايم آتش مي جهد

و زوزه در گلويم به دماي مركز خورشيد مي‌رسد

نيازي به صدور مجوز نيست

در كره‌‌اي كوچك تر از يك سيب

كلبه‌اي ساخته‌ام

كه در آن براي خودم حتي

جايي نيست

وق وق وق وق

 با خط‌وط دراز كاري ندارم

و همه تلاشم دور ماندن از هجوم نفس‌گير شك است

زيستن بر پاشنه‌هاي بلند كمر باريك

به باد فنا

داد  مرا

 پر و اكنون كلاه بر موهاي كوتاه آلماني‌ام

و پستان‌بندي از جنس آهن

مرا صاف كرده است


                    "صبا جاويد"


+ تاريخ پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 16:3 نويسنده سپیده |

رفتيم و به اتفاق چند تن از بچه هاي كلاس شعر تئاتر كرامت را ديدم. اين نمايشنامه را كرامت نوشته بود و من در حالي كه چشم هايم از خستگي روي هم مي افتاد سعي مي كردم حرف هاي آنها را كه بندري بود بفهمم.

همه چيز در تاريكي مطلق شكل مي گرفت و بازيگرها در سايه نوري دايره اي شكل ظاهر مي شدند!

داستان يك عروسي خون بود. دختري كه پسري به دنبالش مي آيد تا در روز نخستين جنگ او را به آنسو ببرد و دختر به خاطر تنها بودن همراهش نمي رود. برادر دختر مي خواهد داماد را بكشد چرا كه شلوارش را در خانه آنها آويخته است. و ناگهان تيري در قلب نامزد مي نشيند و سر كله برادر عروس پيدا مي شود. دختر به او شك مي كند اما او اين قتل را انكار مي كند. برادر داماد براي بردن عروس مي آيد و با جسد برادر خود مواجه مي شود. بعد از كل كل اين سه با هم تيري هم قلب برادر او مي نشيند. در اين قسمت جانسوز مثل اسب بنا كردم به گريه كردن. چون مرثيه اين خواهر در رثاي برادرش تيشه به ريشه من مي زد.

يعد سارا و بعد عروس هرسه در تير اندازي جان باختند. نكته جالب نويسندگي اين نمايشنامه تقابل اين دو خانواده بود كه يكي از آنها خانواده عروس و ديگري داماد بود. دو خانواده اي كه قرار بود وصلت كنند قرباني جنگ مي شوند هرچند  داستان وجه ديگري دارد كه بر طبع جنگ پسند انسان اشاره مي كند. دختر خون بهاي مردي است كه پدرش كشته است. راستش ياد شعر خودم افتادم كه عروس تا ابد خفته در گور توام بود!

بعدها به همراه بچه هاي سوال هايي از او خودش در مورد فضاي تاريك به كور بودن زن رواي داستان اشاره كرد. از دكورو و هيچ چيز خبري نبود چون راوي داستان زن كوري بود كه حكايت كشته شدن اين بچه ها به زيبايي از زبان او بيان مي شد.

بازي ننه عمرو و سارا و آن دو نفر ديگر خوب بود اما از بازي عروس تعريفي نمي شود كرد.

نام تئاتر 31/6/1359 بود. ديدن كرامت بعد از مدت ها برايم لذت بخش بود و آخرني دعوايي كه بر سر چگونگي شعر با هم كرده بوديم. او قبلا نمايشنامه اي از پيتر هانكه را بازنويسي كرده  بود و كار بسيار خوبي به اتفاق كارگردان از آب در آورده بودند
+ تاريخ چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 19:35 نويسنده سپیده |

ای شده غره در جهان دور مشو دور مشو

 

                                                    یار و نگار در برت دور مشو دور مشو

 

خلق منم خانه منم دام منم دانه منم

 

                                                 عاقل و دیوانه منم دور مشو دور مشو

 

كعبه اسرار منم جبه و دستار منم

 

                                                   راهب و زنار منم دور مشو دور مشو

 

میر منم پیر منم بسته به زنجیر منم

 

                                                  صاحب تدبیر منم دور مشو دور مشو

 

شاد منم داد منم بنده و آزاد منم

 

                                                 اندوه دل شاد منم دور مشو دور مشو

 

شام منم روز منم عشق جگر سوز منم

 

                                               شمع دل افروز منم دور مشو دور مشو

 

روضه منم حور منم ناز منم نور منم

 

                                                 جنت معهود منم دور مشو دور مشو

 

قال منم حال منم دال منم ذال منم

 

                                                 مخبر احوال منم دور مشو دور مشو

 

راح منم روح منم مفلق و مفتوح منم

 

                                                مطلع صبوح منم دور مشو دور مشو

 

قیر منم شیر منم رونق قنشیر منم

 

                                                مهد تباشیر منم دور مشو دور مشو

 

نفخ منم صور منم قرب منم دور منم       

 

                                               واصل و مهجور منم دور مشو دور مشو

 

یار منم غار منم دلبر و دلدار منم

 

                                               غنچه منم خار منم دور مشو دور مشو

 

فصل منم وصل منم فرع منم اصل منم

 

                                               عقل منم نقل منم دور مشو دور مشو

 

نام منم بام منم صبح منم شام منم

 

                                               حاصل ایام منم دور مشو دور مشو

 

روز منم روزه منم آب منم كوزه منم

 

                                               صاحب دریوزه منم دور مشو دور مشو

 

گنج منم رنج منم چار منم پنج منم

 

                                            روز و شب آهنگ منم دور مشو دور مشو

 

شمس منم ماه منم حاجب و درگاه منم

 

                                              غافل و آگاه منم دور مشو دور مشو

 

شیخ منم شاب منم ابر منم آب منم

 

                                              بیخود و بیخواب منم دور مشو دور مشو

 

شمس شكرریز منم مفخر تبریز منم

 

                                              خنجر خونریز منم دور مشو دور مشو



+ تاريخ سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 0:45 نويسنده سپیده |

شايد خسته‌ام. شايد دلم چرند مي‌خواهد.  گرچه من بعد از سفر ديشبم به يزد و رفتن صبحم سر كلاس بعد رفتن به اداره فيف را سوار كردم. و كمي در خيابان ها سرگردان بودم تا او راببرم دكتر اما قضيه بعدتر اين بود كه در اتاقم بعد از مدتي كه مشغول نوشيدن لذت بخش اينترنت بودم پشت سرم نشسته بود يك ريز بنا كرده بود به غر زدن. گاهي جدا صبور مي شوم بايد با چيزي مسابقه صبر بدهم. فيفي غر زد غر زد غر زد غر زد و من به صفحات نگاه كردم. دنبال عكس گشتم. چاي خواست. ناگهان هشيار شدم. البته گاهي هم  كه نه اغلب از دست من غر مي زند. و مي گويد بازهم حماد به حرف هايم گوش مي دهد تو كه اصلا نمي شنوي آدم چه مي‌گويد. لبخند مي زنم. خب وقتي من در خيالات خودم غرقم و و البته خيال مي كنم  و خيال مي كنم چاره اي جر حواس پرتي در برابر او ندارم و البته به او مي گويم چون چرند مي گويي.

من نفر آخري بودم كه ثبت نام كردم. آنقدر كه روي پا ايستادم. و نوبتم را به آن پسرك دادم. براي دونفر ديگر هم انتخاب واحد كردم كه آخرش از مسئول آموزش فحش خورم از بس قيافه‌ام را تحمل كرد. يادم رفته بود انتخاب واحد چه قدر دنگ و فنگ دارد.

 تا بي نهايت وقت براي صبر كردن وجود دارد. پس صبر چيز خوبيست.

چيزي كه لازم دارم تنهايي و خلوت است و چيزي كه اين خلوت را پر مي كند نمي‌گويم كه چيست.

حالا ديگر لحظاتم پر است و لحظات تنهايي ام كم.

فيفي مي گويد سه ساعت است در كامپيوترم. و هنوز لحظات كام‌جويي‌ام به پايان نرسيده است. جدا كه عقده دارم در چهار روز فراق!

فيف مي گويد خنگم چون يادم نمي آيد حماد در باره انتقالي او به آن شهر كوچك دانشگاه‌مان به من چه گفته است. شايد خنگ شده باشم شايد هم ديگر به همه ورودي هاي ذهنم بهايي نمي دهم. شكي نيست كه حافظه ام  عجيب شده است.

فعلا مي‌روم.


مادرم هم به جمع غرزنان پيوست. مي گويم درس دارم. مي گويد يعني داري درس مي خواني؟

سه ساعت است كه دارم




حالا نوبت غر زدن من است و مي گويم فيف فيف فيف فيف فيف

ممكن است اسم شما را صدا بزنم؟

+ تاريخ دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 19:52 نويسنده سپیده |

 

این لحظه ای پشت پنجره راه های طولانی

این نور ماه و همه خیال های دور جان می دهد

برای نامه نوشتن و شعر گفتن

 


 

+ تاريخ شنبه چهارم مهر 1388ساعت 18:56 نويسنده سپیده |

 

مث اینکه من مفقود شدم.

این شهر جدیده برام

معلوم نیست از اونجا به کجا برم!

خب برای اونایی که خبر ندارن بگم دانشجو شدم و باید بگم دانشجو بودن خیلی کیف داره

خصوصا برای من بعد از اونهمه سختی

خیلی می زنن توی پر آدم

اما من فقط درسو برای خودش دوس دارم

توی یه شهر کوچیک کنار یه شهر بزرگ قبول شدم

 و فعلا دلم برای عونترنت تنگه

شما چی؟

 

+ تاريخ شنبه چهارم مهر 1388ساعت 18:32 نويسنده سپیده |

در اتوي پيراهن آبي پدرم شنا كردم

و پريدم در اتوبوسي به سمت تو فردا

من مي‌آيد

با هيبتي سياه شده در پستوي خانه كهنه

و ديوارهاي گلي آفتاب خورده

بر دست ‌هاي مادرم چراغ قرمز مي زنند

در چشم هاي خيره اين زنبور

يك استكان شير وول مي ‌خورد

و شيرجه هاي عميق صبح در دل يك حوض

چندش آور است

همه رقص تفاله بر بستر چايي

كنار خطوط مبرهن استكان

در جسجوي جستجوي جستجوي جستجوست

زمان به دست نيامده پروست

همسرم بود كه بيمار بود

و برايم آواز مي‌خواند

بر لبه ليوان مي‌رقصيديم كه مرد

رج هاي كاموايي بلوزم

از صبح تا به حالا

پله‌هاي وارونه را روي سرم نگذاشتم

تا تجلي به هنگام حجاريان در تلوزيون

چرا مرا سوخت؟

- سعيد سعدي من كجاست؟

بوستان و گلستان را دارم مي‌زايم

و درد بر وديوارهاي رحمم رو به بالا

آجر پرتاب مي‌كند

                                                " صبا جاويد "

 

+ تاريخ چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 2:55 نويسنده سپیده |


می روم درباره ی کارون ِ پر از آشغال و کثافت اما عفیف

تا پیاده بر گردم با یک رنسانس توی بلوزم .

 

دَم دَمای غروب باز می گردم از یک « لاینحل » 

و اعتراضی ندارم  بجز سیبی که گاز نمی زنم

 

شبیه ِ قدم هایی که می روند توی فرعی ترین

 اما در عوض مثل امید توی  نیوزویک  جیغ  می کشند .

 

این فرض را که « واقعی نیستم » باطل می کنم

 چرا که  خانه را جدا فرض می کنم از کوچه  ، و کوچه را از خیابان .

 

حذف می شود اعلا م تو برای شام ، از خانه ام

روبسپیرم می نشیند پشت میز  و سر هر چیزی را می بُرد برای تقدس اش .

 

غبطه می خورم به آن همه خنده ی بعد از شام

که یک تلویزیون سامسونگ همه شان را بلعیده بود .

 

مکث می کنم روی « فاصله » در دستور زبان درختان

وبا همین منطق ساده ، با این همه لب می ریزم به گیلاس ها و او.

 

به سرعت تصورش می کنم در ایستگاه مترو

وقتی به این فکر می کنم  « آنکه  فکر می کند به حقیقت تنهایی ، تنهایی را نمی شناسد » .

 

اضافه  می کنم  به عادتها  

 مثل  « خسته » که چیزی را مراعات می کند .

 

تردید می کنم به اشمئزاز احشاء

نه مثل  مارکی دو ساد  به باکره .

 

از سر می گیرم مراوده را با اینهمه  « نه »

و می پرم در بلوغ  سندباد  توی حوض .

 

خشنود میشوم از هر چیزی مثل یک جهانگرد

مقارن ِ « رقص اصحاب داوود* »   و  شهرستان .

 

چشم می پوشم از شکل ِ گیاهی ِ تا شده ام در صفحه ی 30

و زل می زنم به کُرسِت و گره ی کور ِ اخم ها .

 

با  همه ی سنگینی این بار پناه می برم به پشت ِ پلکهایم

 خواب می بینم دستهایم  را   جز از طریق شانه های یک زن .

                                                                                    مهر 87

 

* نام اثری از شومان شامل 18 قطعه ی کوچک پیانو که در سال1837 تصنیف شده است .


http://www.aghanbari.blogfa.com/post-25.aspx



+ تاريخ چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 2:37 نويسنده سپیده |