|
|
|
|
روزهای اول و آخر پریودم برام روزهای ابری ای هست. که همینطور اشک میاد. گاهی بعضی چیزها این اشک رو تشدید می کنه. اما چه اهمیت داره. گریه واقعا چیزیه که گاهی بهش نیاز دارم تا تخلیه بشم. گاهی انقد سرم شلوغ شده که فرصت گریتسن هم نداشتم. آیا باید از کسایی که به آدم گریه هدیه می دن تشکر کرد؟ این گریه رو باید از دوستای نزدیکم هم پنهون کنم تا ناراحتشون نکنم. به هر حال اهمیت نداره. من به این بیماری پی ام اس غلبه می کنم. به مشاور مدرسه گفتم به این بچه های بی نوا که سر کلاس دل درد می گیرن بگه دو تا مفنامیک اسید بخورن یا یه دونه بروفن تااونقد درد نکشن. و براش تعریف می کنم در دوران دبیرستانم من هرگز از این قضیه چیزی به مادرم نمی گفتم. خانواده ما همه مرد بودن و روم نمیشد. چون مادرم قضیه رو جار میزد. دلمو می گرفتم و می رفتم توی اتاق پشتی. آی درد بکش. آی گریه کن. تازه مادرمم هی اومد یه چیزی بارم می کرد. آی دختره تنبل چرا پا نمیشی یه کاری بکنی. در عین حال فشار شهوت هم بود به خاطر بالا رفتن هورمون و من توی اون اتاق تاریک ملغمه ای از احساسات متناقض رو تجربه می کردم بدون اینکه بتونم درد رو تسکین بدم یا کسی محبتی بهم بکنه و فکر می کنم پی ام اسم به این شکل شکل گرفته. اما خب به لطف ریکی خیلی از مسائلم کمتر شده. به هر حال سال آخر دبیرستان بود که فهمیدم با یه دونه یا نهایت دو تا مفنامیک اسید دیگه هیچ اثری از درد نیست واون وقت وای خدا چه قدر مفنامیک اسید برام معجزه بود. یه نجات دهنده بود. یه مهربون یه خدا نه تا شما این دردو نکشید قدرشو نمی دونید. . وقتی متنی پر از شهوت می نوشتم مطمنئئ یکی دوروز در همین دوره بوده وگرنه به لطف ریکی باز هم همه انرژی جنسی من به قلبم منتقل شده قلبی جادار و مهربون!!! نمی خوام توی وبلاگم دردها رو منتقل کنم. تجربه دارم هروقت گله کردم بدتر شد پس بذاریداینجا خوشگل بمونه هوم؟
+
تاريخ جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 15:4 نويسنده سپیده
|
چند تا از آقايون كه قبلا در زمينه هايي با من بحث داشتند تماس گرفتند و ازدواجم را تبريك گفتند. نكته بارزي كه توي همه تبريك ها و سوال ها بود اين بود كه مهريت چنده؟ بعضا اصرار داشتند ميزان مهريه را بدونند. اون وقت دچار اين فكر شدم كه واقعا چه قدر حقيرانه به من به عنوان يك زن نگاه مي شه. ارزش انساني من با چند تا سكه تعيين مي شه و واقعا اين نگرش حاكم بر ذهن انسان هاي مجاورم به تاسفم واداشت. اما مهم نبود. ما كه هزار جور فكر بد ديگه رو ديديم اينم روش.
به هر حال ميزان مهريه من 110 هزار تومنه. من دوست ندارم ارزش انسانيم با اين چيزا تعيين بشه. اون آقا بهم گفت: لا اقل مي ذاشتي هيچ يا مي ذاشتي قرآني چيزي. و من گفتم مهريه كم ارزش تر از اونه كه بخوام يه چيز با ارزش رو براش انتخاب كنم. واقعا. مهريه دليل موندن من كنار محبوبم نيست و دليلي براي نگه داري اونم نيست. يا لا اقل من اين طور آدمي نيستم كه بخوام با چيزاي سفت و سخت كسيو كنار خودم نگه دارم. صبر كردم و انساني رو انتخاب كردم كه ارزش هاي انساني براش تعيين كننده باشه نه قراردادهاي اجتماعي. نه اينكه فكر كنيد كامل گرا هستم. البته كامل گرايي با كمال گرايي فرق داره. كامل گرايي مفهومي منفي و كمال گرايي مفهومي مثبت هست.
اون وقت اون آقا تازه به مزاياي من پي برد و چند تا محاسن شمرد كه آره كارمند نبودي كه بودي. روشنفكر نبودي كه بودي. تحصيلكرده نبودي كه بودي. قيافت خوب نبود كه بود. مهريت كم نبود كه بود و خلاصه به اين نتيجه رسيد كه من مورد خوبي بودم. گرچه اين من بودم كه اونو نمي خواستم و خودم ز محاسن خودم خبر داشتم. ولي بازهم من ته دلم باز هم به اين فكر كردم كه گاهي اوقات نقاط تاريكي هستند كه ما رو از انتخاب راه درست باز مي دارند. بايد خيلي چيزا رو از دست بديم تا قدرشونو بدونيم. مثل من كه تا برادر عزيزمو از دست ندادم قدر دل آدما رو نفهميدم. اينو از اون لحاظ گفتم براي كسايي كه مي خوان بدونن مهريم چقده.
اما نكته آخر اينه كه علارغم اينكه بارها و بارها تجربه كردم و وقتي از چيزاي خوب زندگيم نوشتم به نحوي اونا دستخوش تغيير شدن يا درموردشون بدبياري آوردم بازهم خواستم امتحان كنم. و ديدم صحبت هاي من در مورد مهرداد و ثبت لحظات خوبمون بازهم بعضي درون هاي تيره را فرا مي خونه تا موج منفي بفرستن و تحمل ديدن خوشبختي ديگرانونداشته باشن. گرچه چنين آدمايي لحظات تاريك سهمگيني خودشونو دارن اما بازهم حرجي براشون نيست. اين يك قانونه آدم نبايد چيزاي خوب زندگيشو جار بزنه و بايد اونا رو چون گنجي ارزشمند واسه خودش حفظ كنه. اگه بيادبگه من گنج دارم اي بسا دزداي زيادي به فكر كش رفتنش باشن. واسه همينم من ديگه درباره مهرداد چيزي نخواهم گفت. البته شايد يه موقع هايي اشاره اي بهش بكنم اما مي دونم كه در همون حد هم ممكنه براي عده اي سنگين تموم بشه. نه اينكه مرد باشن ممكنه زن باشن و حسرت اين زندگي روداشته باشن و آهشون دامن زندگيمو بگيره. خب پس منو ببخشيد كه ديگه از همسرم چيزي نخواهيد شنيد. براي همه تون بهروزي آرزو مي كنم.
+
تاريخ جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 7:43 نويسنده سپیده
|
حلول ماه ذیحجه ماه جشن ماه رسیدن به معبود ماه گذشتن از نفسانیات ماه ترک متعلقات ماه پر از عید ماه حج را تبریک می گم. امروز اینجا هم بارون بارید و عطر خوش این ماه رو بیشتر به مشام رسوند. خدایا یه کاری کن ما هم بیایم دورت بگردیم.
+
تاريخ جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 0:29 نويسنده سپیده
|
گاهي اوقات انسان به يك نوع ركود مي رسه. يك نوع ثبات. يك نوع عدم تعارض بين همه چيز. اينجا جايي هست كه فكر مي كنه زندگي يكنواخته. اين همون سطح تعادله. همون جايي كه دائم عدم تعادل ايجاد مي شه تا انسان بخواد به تعادل برسه يعني اينجا. ذهن ما، وجود ما به اين تعادل عادت نداره. ما انسان هايي هستيم كه دائم به نوعي كمبود، نوعي كشمكش و نوعي مشكل نياز داريم تا حس زنده بودن بهمون دست بده. اگه به اينجا رسيدين دنبال مشكل نبايد رفت. حقيقت اينه كه شما وارد يك فضاي بالاتر براي رشد شدين. فضايي كه در اون بايد به روح بپردازيد. بايد عمق روح را وسعت بدين. در اين نقطه ديگه براي خودتون تلاش نمي كنيد چون خودتون مشكلي ندارين. اونوقت وقتشه كه پا رو فراتر بذاريد و مشكل ديگران رو حل كنيد. اوشو مي گه اونوقت وقتيه كه خودتون مي رين دنبال مشكل افريني. ميگين من بي مشكلم. يه مشكل جديد خلق كنم! ديدين خارجيا ميرن دنبال هيجاناي عجيب و غريب؟ اونا مدت هاست به اين مرحله رسيدن. مرحله اي كه در اين فرهنگ ذهن ما خيلي دير بهش مي رسه. كه هيچ نگراني اي نداشته باشه و حالا دنبال ايجاد مشكل براي خودش باشه. سوال اينجاست شما چي كار مي كنيد وقتي خيلي از مشكلات ريزو درشتي كه بقيه دارن ندارين؟ جواب اينجاست. بايد به دنبال عرصه جديدي براي رشد برين تا دوباره تعارض ايجاد بشه. امااين بار رشد شما انتخابيه. خودتون انتخاب مي كنيد. خب مث من يه عالمه دردسر واسه خودتون درس كنيد تا بهتون بگم بعدش چي كار كنيد. اما اگه خيلي وقت داشتين برين يه مسئله سخت پيدا كنيد تا حل كنيد. مسئله اي مثل مشكل عاطفي ديگران. به نظر من كمك به ديگران بالاترين درجه انسانيت هست.
+
تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 17:43 نويسنده سپیده
|
- چرا ناراحت نيستي؟ خاك تو اون سرت چرا ناراحت نيستي؟ اونوقت دلم مي گه: - هو درست صحبت كنا. دلش اونقد درد داره كه نوبت به مغزش نمي رسه! راست مي گه به خدا. محرك هاي قوي تري هستن كه فعلا ذهنمو مشغول كردن. خواب ديدم به يه نفر كه هرگز جوابم تلفنمو نداده زنگ زدم. جواب داد و بهم گفت : چه طوري ........ ! امروز يه اس ام اس بهم رسيد. فكر كنم يكي از شاگرداي نخالم باشن. نوشته بود؟ چرا جواب اس ام اس نميدي؟ قبلا خود مكشتي بهت اس ام اس بدم؟ ! مكشتي اينجا اشاره به لهجه يزدي داره!!!
امروز وقتي وارد مدرسه شدم صداي شور و كف و دف مي اومد. و بچه ها با چه حرارتي داشتن دست مي زدن. به عبارتي قر توي كمرم خشك شد او قد كه رقص آلود مي زدن. آخه امروز سالگرد ازدواج حضرت زهراس با حضرت علي. راستي به نظر من حضرت زهرا شهيد راه عشق بود. اون به خاطر عشق شهيد شد. مث اينكه به اون مرحله اوشو رسيدم كه ديگه مغز و دل و جسم واسه ما تصميم نمي گيرن. موندم پس كي تصميم مي گيره. J اصلا دلم نمي خواد جواب تلفن كسي بدم حتي به اين نسترن. خب بعدش بايد بگم كه امروز سر يه كلاس به يكي از بچه ها گفتم چيه زهرا گلم؟ نيشش آقا تا بناگوشش رفت. گفت خانوم بهم ميگه گلم. مي بينيد چه قدر گاهي بچه ها نياز به محبت هاي ساده اي دارن. هرگز كسي اين بچه رو با يك لحن محبت آميز صدا نكرده بود. حالم خوبه فعلا خداحافظ - سويا - امپراطور!
+
تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 17:30 نويسنده سپیده
|
•دل بستگي پيوند عاطفي عميقي است كه با افراد خاص زندگي خود داريم و با عث مي شود وقتي با آنها تعامل مي كنيم لذت ببريم و در مواقع استرس از نزديكي به آنها احساس آرامش كنيم.
•دلبستگي ايمن: اين نوباوگان از والدين خود به عنوان تكيه گاهي امن استفاده مي كنند و وقتي ازآنها جدا مي شود ممكن است گريه كنند يا نكنند اما اگر گريه كنند چون والد غايب است او را مي خواهند و وقتي والد بر گردد آنها به طور فعال در پي تماس با او هستند و گريه آنها فورا كاهش مي بايد. تقريبا 65 درصد كودكان آمريكاي شمالي
•دلبستگي دوري جو: به حضور والدين بي اعتنا هستند و وقتي او را ترك مي كنند ناراحت نمي شوند. به فرد غريبه شبيه والد خود واكنش مي دهند. هنگام پوستن مجدد از والد خود استقبال مي كنند يا به كندي اين كار را مي كنند. وقتي والد آنها را بلند مي كند به او نمي چسبند. 20درصدبچه هاي آمريكاي شمالي
•دلبستگي مقاوم: قبل از جدايي دنبال نزديكي به والدين خود هستند. . بعد از برگشتن او عصباني مي شوند. رفتار خصمانه كتك و هل را نشان مي دهند. وقتي بغل مي شوند به گريه ادامه مي دهند وناراحت ميشوند و نمي شود آنها را آرام كرد. 10 تا 15 درصد نوباوگان آمريكاي شمالي
•دلبستگي آشفته/سردرگم: بيشترين نا ايمني را نشان مي دهند. هنگام پيوشتن والدين رفتارهاي سر درگم و متضاد نشان مي دهند. امكان دارد وقتي والدين آنها را بغل كرده رو بر گردانند يا با هيجان سطحي افسرده به او نزديك شوند. اغلب هيجان را به صورت جلوه صورت بهت زده انتقال مي دهند. تعداي بعد از آرام شدن گريه مي كنند و حالت هاي عجيب و غريب نشان مي دهند تقريبا 5 تا ده درصد نوباوگان
این الگوی دلبستگی در صورتی که با فرزند پروری صمیمانه همراه نشود می تواند تا بزرگسالی هم ادامه پیدا کند.
![]() •ديدگاه روانكاوي تغذيه را عامل مهمي مي داند اما به دلايل متفاوت رفتار گرايان هنگامي كه مادر گرسنگي بچه را برطرف مي كند نوباوگان ياد مي گيرند لبخند هاي گرم و كلمات آرامش بخش او را ترجيح دهند زيرا اين رويداد ها با كاهش تنش همايند شده اند.
• دلبستگي به ارضاي گرسنگي بستگي ندارد آزمايش ميمون
+
تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 6:34 نويسنده سپیده
|
خب این آهنگ زیر را که در موبایلم دارم قطع می کنم تا بتوانم چند کلمه ای بنویسم. باز هم حکایت سمانه و من است. من در اینجا اسم اشخاص را تغییر می دهم تا بعضی دیدگاه ها نتواند روی زندگی آنها تاثیر بگذارد. سمانه امروز ده بار بیشتر به من زنگ زد در پی رفتن سر کلاس آقای استادو در نهایت خودم به او زنگ زدم. و آنقدر مرا خنداند که انرژی یافتم تااین مطلب را برایتان بنویسم. حقیقت این است که من در زندگی ام به شدت از جانب دوستان ستایش شده ام و البته این ستایش از حسن نظر دوستان است. اما در این بین تعریف های دو نفر را هرگز فراموش نمی کنم. یکی بود که از من تعریف می کرد. آخرین خواستگاری که دیدم قبل از ازدواج با مهرداد و بعد هم رفت زن گرفت. اما هم چنان گاهی زنگ می زند و ازخوب بودن می گوید که فکر می کنم این بیشتر به خوب اندیشیدن خودش بر می گردد. دیگری همین سمانه است. سمانه هر بار مرا می بیند انگار معصومی چیزی دیده بنا می کند به تعریف کردن . و چنان مطالبی می گوید که خودم هم شاخ در می آورد. می گویم پس با این حساب حیف شد اگر تو پسر بودی قبل از ازدواج با مهرداد با کمال افتخار زنت می شدم . می گوید ولی بعضی نظراتت به من نمی خورد. می گویم مثلا: - می گوید آرمانگرایی نمی گذاری من بعضی کارها را بکنم. می گویم - مثلا؟ می گوید می خواهم بروم یک زن دیگر بگیرم نمی گذاری. اینجاست که دهانم از تعجب وا می شود. می گوید ولی جفتتان را خر می کردم. آنقدر قربان صدقه ات می رفتم تا با این قضیه کنار بیایی. اما من نمی توانم مریم را کنار بگذارم. او یک رفیق فابریک دارد به اسم مریم. همیشه مریمی سر راه من بوده است. پدرم عاشق مریم بوده که مادرم باشد معشوقمان عاشق مریم بوده عاشقمان عاشق مریم بوده در نهایت این رفیق شفیقمان هم عاشق مریم است. می گوید علارغم خوب بودن بی نظیر تو و اینکه اخلاقت به درد همه می خورد من اگر مجبور بودم یکی را انتخاب کنم آنوقت مریم را انتخاب می کردم. این یک حقیقت است. اما در نهایت می گوید من جفت تان را می خواهم. اما من فقط یکی را می خواهم آن هم مهرداد است. گمان نمی کنم مهرداد دیگر مریمی در زندگی اش بوده باشد گرچه با این شانس من حتما مریمی در کار بوده. مهرداد گاهی نامه های عاشقانه دوران دبیرستانش را خطاب به دوست دخترش برایم می خواند. دلیل ازدواج نکردنش همان عشق بوده. و من هم کفری می شوم می گویم پس من چه؟ من هم نامه بخوانم؟ وبا این حال به سمانه می گویم تنها کسی که قرار است با قربان صدقه تو خر شود و بیخیال زن دومت هم شود منم! چون آنقدر سرم شلوغ بود که..... سمانه ی زمانی ماجراهای شوهرش را برایم تعریف کرده بود. همان شوهری که از او طلاق گرفته بود. از خنده روده بر شده بودم. و به او گفتم بیاید این داستان ها را تعریف کند تا کتابی بنویسم و پرفروش شود از بس خنده دار می شود. اما او امروز برایم زنگ تفریح دیگری در نظر گرفت. صدای تلفن خودش را با شوهر سابقش که بر سر خریدن موبایل برای دختر کوچکشان بحث می کردند ضبط کرده بود. آنقدر خنده ام گرفته بود که ...... شوهرش می گفت شما یک جایتان را بالا گذاشتید و رفیتید طلاق گرفتید. شما عشقید. سمانه هم می گفت تو هم رفتی زن گرفتی. خلاصه نمی شود که قضیه را اینجا تعریف کرد. شاید روزی فرصت شد و داستانش را نوشتیم. :) تقدیم به همه مریم دوستان:
همه دنیای من نگاه مریم میشنم یه عمری چشم به راه مریم منو می رسونه تا شبای رویا چهره قشنگ و مثل ماه مریم
دلم آروم نداره بی قراره گریه هر شبم بی اختیاره گل مریم همه دار و ندارم غیر مریم کسی رو دوست ندارم نگا کن تو چشام مریم عزیز رویاهام مریم پس کی مال من میشی من تورو میخوام مریم نگا کن تو چشام مریم عزیز رویاهام مریم پس کی مال من میشی من تورو میخوام مریم
آرزومه که بیاد مال خودم شه تو نگاهش نشون از عاشقی باشه دوست دارم دستاشو تو دستم بگیرم وقتی که چشماشو میبنده بمیرم دوست دارم زندگیمو براش بزارم آسمونمو براش هدیه بیارم بیشینم هر شب و هر شب سره راهش تا چشمام بیوفته تو چشم سیاهش نگا کن تو چشام مریم عزیز رویاهام مریم پس کی مال من میشی من تورو میخوام مریم نگا کن تو چشام مریم عزیز رویاهام مریم پس کی مال من میشی من تورو میخوام مریم
نگا کن تو چشام مریم عزیز رویاهام مریم پس کی مال من میشی من تورو میخوام مریم نگا کن تو چشام مریم عزیز رویاهام مریم پس کی مال من میشی من تورو میخوام مریم
+
تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 23:17 نويسنده سپیده
|
صبح که از خواب بیدار می شوم این ترانه سر زبانم است. وقتی ميای صدای پات از همه جاده ها مياد که از همه دنيا مياد لحظه ديدن ميرسه به سينه من ميرسه
+
تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 7:4 نويسنده سپیده
|
آه دلم درد مي كند. دردي از اعماق ته. وقتي با يك آدم غمگين صحبت می كنم بيشتر دلم درد مي گيرد. آن روز در اتوبوس نشسته بودم كه متوجه امواج شديدا نفي كننده بغل دستي ام بودم. با خودم فكر كردم لابد من در خواب و خيالم. داشتم خفه مي شدم. دخترك بيدار شد. و من با خودم فكر كردم مگر چه هيزم تري به او فروخته ام كه آنطور پشتش را به من مي كند. بعد ديدم با دستمال كاغذي صورتش را پاك مي كند و دريافتم مشغول گريستن است. راستي چه چيزي مي تواند اينگونه انسان را به گريه بيندازد. ياد گريه هاي بي امان خودم افتادم در يكي از بازگشت هايم كه برايتان گفته بودم. داشتم از خستگي بيهوش مي شدم. به همراه خون. گفتم بايد چيزي به اين دخترك بياموزم. اما حالش را نداشتم. دستم را زدم به او . با تندي نگاهم كرد. - اتفاقي افتاده؟ مي دانم گاهي در اين مواقع نبايد مزاحم طرف شد تا خالي شود اما شايد مي توانستم برايش كاري انجام دهم. با تعجب نگاهم كرد. - داري گريه مي كني؟ - نه. دوباره رويش را كرد آنطرف. - بازهم دستم را زدم به او و رويش را برگرداند. - اگه مسئله اي هست مي تونم كمكت كنم. - نه و دوباره رويش را كرد طرف ديگر و بنا كرد گريه كردن. و من ديدم هيچ كاري ديگري نمي توانم برايش انجام دهم. نمي شود كه زوري براي مردم نسخه پيچيد. اول از ته دل برايش دعا كردم بعد ديدم بازهم براي دلم كافي نيست. اين بار با اشك هايش همراه شدم و بنا كردم گريه كردن. خودم حالم خیلی خوش بود بنا براین آن گریه ابدا برای خودم نبود. البته او پشتش به من بود اما از نظر روحي برايش نوازش فرستادم. نمي دانم چه شد كه ديگر نشستن روي آن صندلي را دوام نياوردم. برخاستم و روي صندلي جلو نشستم. آنجا هم كمك راننده يك چايي به من داد. و امروز اين بار رفيق غمگين خودم از عشقش گفت و دل غمگينش ويرانم كرد. حقيقت اين است كه امروز رفتيم سر كلاس ضمن خدمت. و آقايي كه درس مي داد همان محبوب او بود. البته من نمي دانستم وقتي برگشتم و ناگهاني درباره استاد كلاسمان كه آدم نسبتا جالبي است گفتم برايم به زحمت اقرار كرد كه اوست. و عجيب بود. مردي كه آن دخترك انقدر از او تعريف مي كرد سر راهم قرار گرفت. البته من هم دورا دور از آن مرد شنيده بودم و مي خواستم بيشتر بشناسمش. اما غم رفيقم اين بود كه آن مرد متاهل است و علارغم اينكه هزار و صد و ده مرتبه گفته بودم مردان متاهل به درد عشق و عاشقي نمي خورند توي كتش نرفت كه نرفت. حالا منم با دوستم كه هنوز دلش شكسته است و استادمان كه نمي دانم چه طور در حالي كه اسرارش را مي دانم سر كلاسش بنشينم!!!
+
تاريخ سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 22:27 نويسنده سپیده
|
آه كه موسيقي آدم را ديوانه مي كند. نصف شبي كه تو زل زده اي به من پنهان از پس عينكت و من در پي آنم كه برايت يك آشي بپزم بر صفحه اين كاغذ تا بخوري و كيفش را ببري. آره اسم اين موسيقيه. آنجلز ويپ. البته به پاي آهنگ هاي تو كه نمي رسه. خوبم و راحتم در پي نوازش دستات و گاهي فكر مي كنم شايد تو خوشت نياد تا اسرار نهاني مون را بر صفحه اين كاغذ جلوه گر كنم. اما انگار چيزي پنهان ما را فرامي خونه به پرده دري. نه سعي مي كنم با حيا باشم. مي بيني هيچ نوشته اي نمي ياد. امروز يكي گفته بود اونقد از شوهرت تعريف نكن چون ظرفيت نداره. ديگه خبر نداره امروز رفتي و يه گوني كتاب خريدي و انبارش كردي تا باهم بخونيم. به هم لم بديمو بخونيم. بابا زشته. زشته آره. واسه همينم منتشرش نمي كنم. ديگه هيچ چشمي هم اينجا بهمون اثر نمي كنه. واسه من كه به همه مي گم عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد اما خودم ميامو تو رو جار مي زنم. و مي دوني كه بازهم چاره اي ندارم. هادي مي گفت قلمت لبريز از لرزش پنهان عشقه. هادي بهم مي گفت تو واسه همه ما خواهر بزرگه ايه. يه مدته خبري ازش ندارم. زنگ موبايلم همش بستس. موندم چرا خاموشش نمي كنم. همه هستي من انگار در لحظه لحظه اين نوشتنن روي كيبورد براي تو شكل مي گيره و با اين حال سعي مي كنم اسيرت نكنم. حتي سعي مي كنم خودم اسير نشم. و معلوم نيست واسه چي و واسه كي اونقد حرفامونو اينجا لو مي دم. مي خواستم يه پيشنهادي بهت بدم. يه انجمني درباره محيط زيست راه بندازيم. داشتم فكر مي كردم بايد تلاش كنيم تا مردم قدر طبيعت رو بيشتر بدونن. و اونقد آشغال نريزن. يا يه گرويهي تشكيل بديم اول بريم پاكسازي كنيم. يعني بشيم خدمتگزار طبيعت. مگه اون انقد بهمون خدمت نكرده؟ اينجا نمي تونم بعضي از مشكلاتمو بگم. آخه هر وقت مي گم بدتر ميشه اينه كه مي ذارم حل بشه. البته مشكل خاصي كه نيست فقط كمي نگراني درباره درس و امتحانه. مي خواستم به بعضي از اساتيد ارجمندم بگم زياد سخت نگيرن. و اون درس خوندنو كوفت آدم نكنن. بذارین دعاي بچه مردم پشت سرتون باشه. نه نه چاپش نمي كنم. ديگه خيلي پر حرفي كردم. فعلا. شب به خير ساعت دو نيمه شب
+
تاريخ سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 1:49 نويسنده سپیده
|
اصلا نمي دانم اين قالب چه طور انتخاب شد. چون خودش انتخاب شد مي گذارم مدتي باشد. خيلي خسته ام اما نه آنقدر كه خاطره امشب را ثبت نكنم. و خاطره طلايي امشب را كه با محبت هاي بي مانند مهرداد شكل گرفته است جاوداني نكنم. راستي شما به عوض نق زدن فراوان از زندگي زناشويي تان ببيند خداوند چه نعمت بزرگي سر راه تان گذاشته است. تنها من كه شب هاي بي شماري بدون آغوشي كه اندكي نياز فراوانم را به محبت ورزيدن آرام بخشد گذرانده ام قدر يك تن گرم را در شب هاي سرد پاييزي مي دانم. يا شما كه اين پتانسيل عظيم براي محبت ورزیدن به شما داده شده است اما نمي دانيد چه طور قدرش را بدانيد. خب بهتر است اگر نمي دانيد چگونه عشق بورزید كتاب چراغ دل زنت را روشن كن يا چراغ دل شوهرت را روشن كن بانوي دانشمند خانم الن كريدمن را بخوانيد. علارغم اينكه مردها را خوب مي شناسم و مي دانم چه قدر گاهي در برابر خواندن كتاب هاي روانشناسي آبكي كه گاهي مفيد فايده مي شوند مقاومت مي كنند اما با مهرداد قرار گذاشته ايم هراز گاهي به اين كتاب ها سري بزنيم. مثلا كتاب مردان مريخي زنان ونوسي. يا همين كتاب الن كريدمن. كه نكات قابل توجهي را به شما مي آموزد. يعني خودم از آن چيزهاي خوبي ياد گرفته ام. هميشه حسرت اين را داشتم كه دستورالعمل اين كتاب ها را خودم پياده كنم. نه اینکه همه كتاب ها را به دوستان متاهلم پاس بدهم و خودم بمانم بي ياري كه كمي به او محبت كنم. مهرداد به يك دسته گل رز دنبالم آمد. مدتي دستانم را در دستانش گرفت و به چهره ام خيره شد. البته به خاطر دل تنگي ومن از شرم جرات نكردم سرم را بالا بياورم. تنها لبخندي پنهان زدم كه رد انگشتانش را زير چانه ام حس كردم. سرم را بالا آوردم و به چشمانش زل زدم و آنوقت گرمي لب هايش انگار غنچه پژمرده وجودم را شكفت. بعد چه شد؟ بعد دستم را انداختم زير بازويش و سرم را گذاشتم روي شانه اش و او مشغول رانندگي شد. دلم نمي خواست اين لحظه تمام شود. لحظه برآورده شدن آرزوي هميشگي تان. البته شانه فراوان است. اما شانه مردي كه بتوانيد به او تكيه كنيد و او را امين خود بدانيد دوستش بداريد و عاشقش باشيد ناياب است. مهرداد تجلي يك عمر جستجو گري ام در باب عشق است. نقطه اوجي كه هميشه به شما وعده داده شده و حالا با دست يابي به آن در مي يابيد كه لطف خداوند بي كران است. به منطقه ممنوعه وارد مي شويم. مثل لحظه هايي كه من و مهرداد بي هيچ سخني زير پتوي خودمانيم و تنها سرمان بيرون است و به هم زل زده ايم. گاهي اشك هم مي ريزيم چون دقيقا اينجاست كه زخم هاي عميق سر مي گشايد و آنوقت آغوشي كنار شماست تا همه زخم ها خوب شود. به شما آرامش دهد و حس كنيد كه در قله به سر مي بريد.اينها همه سپاس اندكيست از وجود مهرداد كه مربي صبوری ام هم هست و مرا همچون دختركي كوچك بزرگ كرده است. ممنونم
+
تاريخ یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 23:54 نويسنده سپیده
|
بشقاب سبز است و کاکائو زیاد بشقاب سبز است و کاکائو زیاد باید چند قاشق دیگر شکر اضافه کرد؟
+
تاريخ شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 13:55 نويسنده سپیده
|
یه شعر جدید تقدیم به مهرداد:
آه ای عبور آبی دریا کنار من با من بمان
+
تاريخ جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 10:28 نويسنده سپیده
|
روايت اول:
روايت دوم: روايت سوم:
راوي تويي و من كه از اين خواب مي پرم روايت چهارم (آخر) و سنگ خاطرات کسی که نبوده است بر روی آن نوشته شده: ، ..... مرزبان من .... ، ــ در روز مرگ قصهی اين عشق ــ ، ... دفن شد ، بر سنگ جای بوسهی خوانندگان من اين قصه را چه کسی گفته ؟ من ؟ نه! تو ؟ بگذار تا که بسته بماند دهان من ! راوی چه فرق میکند اينکه منم ؟ تويی ؟ ويرانه است بی تو تمام جهان من ... امیر مرزبان ( از وب لاگ آينه)
http://www.ghazaleno.blogfa.com/post-16.aspx
+
تاريخ جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 10:19 نويسنده سپیده
|
امشب شب دحوالارض است. گرچه نمی دونم توفیقی برای پاس داشتش خواهم داشت یا نه ولی منافع زیادی براش نوشتن. از جمله روزه فردا که مثل روزه شدن توی شصت ماهه. بعضی چیزهای معنوی را ما درک نمی کنیم اما قدر مسلم فردا روز نورانی و مبارکی هست. یک سری حتما به مفاتیح بزنید. فکر کنم روز خلقت زمین باشه یا نمی دونم چی. راستی برای روز ۸شت هشت هشتادو هشت یه خبر خوب بهم رسید.
اگه بیدارینون زیاده به خاطر کارکرد زیادمخ هست که روی ساختار شبکه ای مغز تاثیر می ذاره ساختار شبکه کارش مختص بیداری است و در تعامل با مخ هست. هرچی مخ بیشتر کار کنه اونم فعالتره. خب اگه خواب نمی رید چون مختون زیادداره کار می کنه اما بحث این نیست. گاهی لازمه مخ کار نکنه و از فکر و خیال بی خودی خالی باشه. تحقیقات نشون داده کسایی که ناراحتی شونو به رخت خواب می برن بعد از مدتی دچار بد خوابی یا بی خوابی مفرط می شن با آرزوی یه خواب خوب واسه شما
مبحثای جالبی دارم که به محض کم شدن مشغله بهتون می گم. فعلا
+
تاريخ پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 22:41 نويسنده سپیده
|
آبانم دارد مي گذرد. پاييزم و اين لحظه هاي طلايي. ولي مي توان از منظر ديگري نگريست شايد اين گذشتن بشارتي ماندگاري ديگري باشد. آبانم ماه زيباي وجودم دارد مي گذرد و من هيچ فرصتي براي يك شعر پاييزي نداشته ام دلم مي خواست پاييز را بستايم. چشم هاي با نفوذ پاييز را بستايم. اين فصل غمگين مثل عبور از موج را بستايم اما فرصتي نشد حس مي كنم پاييزعجيب تنهاست مثل تنهايي خودم تنهايي هاي سرشار از حضور و اين كلمات در لحظه اي نوشته مي شوند كه از زمان دزديده ام و خوشحالم كه از هر چيزي بهره اي مي برم ولو با دزدي
+
تاريخ پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 13:48 نويسنده سپیده
|
خيلي دلم گرفته. از خيلي چيزها و از جمله از باتوم خوردن سر مهرداد. و اينكه هيچ كاري از دست من بر نمي آيد.من هميشه مردهايي با ويژگي هايي خاص جذب كرده ام. به طور مثال اغلب مردهاي آشناي زندگي ام موي بلند داشته اند كه نمي دانم نشانه چيست. يا زنداني سياسي بوده اند. البته اين ارتباط در حد آشنايي بوده است. مثلا يكي از آنها اكبر بود كه به خاطر اقدام براي ترور نمي گويم كه دستگير شده بود و بارها زندان رفته بود. البته در سن نوجواني كه حالا به خاطر آن اقدامش غمگين بود چون آن فرد را فرد مفيدي مي دانست.يا يك بار كه اشتباهي به كسي اس ام اس دادم كه موجب دوستي اي مقطعي شد مردي بود كه او هم زندان رفته بود. بسياري از مردهايي كه سر راهم قرار گرفتند پدر نداشتند و نمي دانم چه ويژگي شخصيتي در من باعث اين جذب مي شود. خب مهرداد هم يكي از آنهاست كه هر سه ويژگي را داشته است. اين كه يك روز كاري از شهر بي خبر و ساكت و آرامي كه هيچ خبري از تظاهرات در آن نيست بزند برود يك شهر شلوغ و در تظاهرات شركت كند نشانه اين است كه به اين قضيه خيلي پايبند است. و من به عنوان همسر او كه نمي توانم بي خيالي طي كنم. اين است كه دفعه بعد من هم مي روم يك شهر ديگربراي تظاهرات. خودم را حسابي سبز هم مي كنم. مهرداد البته مثل همه مردهاي جذبي كمي عجيب و غريب بوده است و حالا با باتوم خوردن به ملاجش نمي دانم در تفكراتش چه تغيير حاصل شده اما قدر مسلم از مني كه اغلب به ديوانگي اش معترفند اگر يه باتوم نوش جان كنم مطمئن باشيد يا عاقل مي شوم يا ديوانه تر. منتها من نمي ايستم كسي باتوم بزند احتمالا يك دندان محكم از آن فرد مي گيرم. حقيقت اين است كه واكنش در برابر رفتار بد آن رفتار را خاموش مي كند اين هم از جنبه روانشناسي عرض كردم. البته مهرداد يك شانس ديگر هم آورده و آنهم اين است كه اگر هفت كوه سياه چشم شيطان كور زنداني شد زني دارد كه مي تواند با نامه هايش او را از زندان در آورد. زن هم خواستيد بگيريد زني اديب بگيريد مثل فاطمه شمس كه با آن نامه ها شوهرش را زود از زندان خلاص كرد.
+
تاريخ چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 14:25 نويسنده سپیده
|
تو دارکوب منی ، من درخت پیر توام تو ماهی قزل آلا ، من آبگیر توام بتاب روی تنم ، خشک کن بسوزانم نبار ، مسئله ای نیست ، من کویر توام چه قدر کافرم هستی ، چه قدر عاشقتم چه قدر زود من هستی ، چه قدر دیر توام هزار کشته و زخمی ، هزار دیوانه و من نتیجه ای از خنده ی اخیر توام برای کشتن من تیغ تیز چاقو باش ببین لحظه ی آخر هنوز گیر توام
هاوش
+
تاريخ سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 14:48 نويسنده سپیده
|
دلم مي خواد از شمس العماره بنويسم. سريالي كه توش با زوج هاي متفاوتي سرو كار داريم. راستش از هر سريالي تعريف كردم بهش گند زده شد. اما تا به حال اين سريال لحظه به لحظش گاهي بدون داشتن هيچ زايده اي انسان رو از ديدنش و نشستن پاي اون چن لحظه و به قولي گذرندون وقتش در اين هير و وير شوهرداري و بي وقتي پشيمون نمي كنه. ديدن زيور و اون شوهر دهاتيش رحمت از قشنگ ترين لحظه هاي داستانه. اعماق عجيب روانشناسي توي اين فيلم لحاظ شده كه گاهي به شكل طنز هم باهاش بر خورد مي شه. جنبه تا حدودي خرافي يوگا و انرژي از ديدگاه مخاطب دستمايه اي هست كه لحظات زيادي مي شه مخاطب رو باهاش خندوند اما همين طنزها گاهي اصل ميشن وقتي عمه به تصورات خوبي مي پردازه. و البته نقطه جالب اين فيلم بازي اون زن شوهر اصلي اي بابا بازم اسمش يادم رفت. آهان تيموريان است در بازنويسي دوباره متن يادم اومد. همون دختر ترشيده فيلم كافه ستاره. كه با شوهرش هرمز خان بازي مي كنه و چه خوب نقش يه زن خاله زنكي را بازي مي كنه كه بازهم مي تونه متحول بشه. البته هرمز خان هم منو هميشه ياد يه مرد سبيلوي مهربون مي ندازه! و بازي دريا و شكور هم كه دارن باهم دعوا مي كنن. اگه تا به حال به خاطر تحريم تلوزيون اين سريالو نديدين حيفه از دستش بدين. البته من گاي دلنوازانو مي بينم فقط به خاطر بهزاد. گرچه داره اون دختره رو اذيت مي كنه ولي نمي دونم چرا ازش خوشم مياد وقتي اونطور پشت پرده نگران رفتن اون دخترس و البته در ظاهر اونقدر سرد برخورد رفتار مي كنه ادمو نااميد مي كنه اما ديدن چشماي عاشقشو در نبود اون دختره خيلي دوس دارم. به هرحال اين شيوه عشق ورزيدن نيست وگرنه چه لزومي داره اون دختره رو انقد اذيت كنه حالا به خاطر يه اشتباهش. اگه اون از اول عاشق بود مي تونست از اين قضيه چشم پوشي كنه ليلا هم كه با خواستگاراش جاي خود داره. از همه خواستگاراش اين آخريه يعني فرهاد از همه بهتره كه اونم مريضه. نمي دونم نقش فرهادو بهش توي اين فيلم مي دن كه يعني يه عاشق راستين جانبازه يا راستي راستي ليلا باهاش ازدواج مي كنه؟ فكر كنم فرهادو قبول كنه. البته اگه زيبايي فيلم و خوشفكري نويسندش بازهم ادامه پيدا كنه و فيلم به جنبه تكاملي برسه كه عشق راستين واقعا انتخاب بشه. و البته گذشت حرف اولو مي زنه توي عشق راستين.
مهرداد فقط فوتبال مي بينه. بايد كلي زور بزنم تا بياد سريالي ببينه البته به خاطر همون جنبه هاي تحريم و گرنه خودش فيلم بين قابليه. من هميشه گند مي زنم. يه بار داشتم از يه فيلم بد مي گفتم كه كلي توپ و تشر شنيدم. اون فيلم فيلم محبوب مهرداد بود. البته منم فيلم شناسيم بد نيست بدبختانه اون فيلمو بدون زير نويس ديده بودم و نفهميده بودم جه طور فيلميه. راستش از اين جور سوتيا تا دلتون بخواد دادم : (
بايد نيم فاصلمو درس كنم. يادم رفته چه طوري. لينكشم از دست دادم. البته مي تونم از خوابگرد كمك بگيرم.
+
تاريخ دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 14:58 نويسنده سپیده
|
مردمي گمان مي كنند بين دو شب يك روز وجود دارد و مردمي ديگر گمان مي كنند بين دو روز يك شب وجود دارد. هر دو گروه درست مي گويند اما اين چه به درد تو مي خورد؟ اگر تو بگونه اي منفي بينديشي زندگي ات سراسررنج وغم و بدبختي خواهد بود. و يك شخص بدبخت چگونه ممكن است ديندار باشد؟ او چه دارد كه بابت آن از خدا سپاسگزاري كند؟ فقط يك انسان خوش و شاد مي تواند ديندار باشد، زيرا او چيزهاي زيادي دارد كه بابت آنها از خدا سپاسگزاري كند. زندگي هرروز گلهايش را بر سراو مي افشاند. نقل است روزي عارفي از يك ساختمان صد طبقه پايين افتاد. او در آن ساختمان بسيار سرشناس بود و همه ساكنان آنجا او را مي شناختند. همسايه كه از پنجره منزلشان شاهد سقوط او بودند يك به يك از او مي پرسيدند " حال شما چطور است؟ " و او پاسخ مي داد " تا حالا كه خوب بوده!" او در حال سقوط همچنان مي گفت " تا حالا كه خوب بوده! " اين درست است: " تا حالا كه خوب بوده." هرچه كه اتفاق خواهد افتاد، خواهد افتاد. اما كسي كه مي تواند تا پايان بگويد " تا حالا كه خوب بوده" پايان او كاملا متفاوت خواهد بود، زيرا پايان او، روي هم انباشته شدن مجموع رويكردهاي اوست. آن پايان ممكن نيست از جايي ديگر بيايد. از وجود خود او برمي خيزيد. حتي مرگ او نيز زيبا خواهد بود.
شب: انسان داراي سه منبع انرژي است. يكي بدن است، ديگري ذهن و سومي قلب. در نقطه اي كه اين سه جريان باهم تلاقي مي كنند، به هم مي پيوندند و با هم يكي مي شوند، چهارمي پديد مي آيد و آنرا تنها ( turia ) مي نامند كه سرآغاز معنويت و دگرگوني و سرآغاززندگي واقعي، راست و درست، جاودان و الهي است. اين سه جريان در همه وجود دارد اما آنها به هم پيوسته نيستند. در واقع آنها هريك در مسيري متفاوت حركت مي كنند. ذهن تو را به سويي مي كشد، قلب به سويي ديگر و بدن راه خود را مي رود. آنها هرگز باهم به توافق نمي رسند. اگر تو فعاليتهاي دروني خود را به تماشا بنشيني، شگفت زده خواهي شد. بدن مي گويد " بس است ديگر نخور دارم بالا مي آورم" اما ذهن پا فشاري مي كند "اين بستني خيلي خوشمزه است. فقط يك خورده ديگر..." و قلب مي گويد " اين خيلي زيباست. " ذهن مي گويد "تو خيلي ناداني، تو احمقي، ديوانه اي." هر زمان كه قلب گرفتار عشق مي شود ذهن مي گويد " تو كور شده اي" قلب در هر جهتي حركت مي كند،ذهن در آن ايرادي مي يابد. آنها در دنيايي متفاوت به سر مي برند. هدف مراقبه آن است كه به اين نيروهاي ناموافق كمك كند به هم بپيوندند و با هم هماهنگ شوند. آنگاه تو سرشار از انرژي مي شوي،زيرا تمام آن انرژيهايي كه در دشمني با هم بي جهت هدر مي رفتند، در اختيار تو قرار مي گيرند. و اين همان انرژي است كه به بالهاي تو تبديل مي شود و تو را به فراسو مي برد.
+
تاريخ دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 6:58 نويسنده سپیده
|
من به تن دردم نیست یک تب سرکش، تنها پکرم ساخته و دانم این را که چرا و چرا هر رگ من از تن من سفت و سقط شلاقی ست که فرود آمده سوزان دم به دم در تن من تن من یا تن مردم، همه را با تن من ساخته اند و به یک جور و صفت می دانم که در این معرکه انداخته اند.
نبض می خواندمان با هم و می ریزد خون، لیک کنون به دلم نیست که دریابم انگشت گذار کز کدامین رگ من خونم می ریزد بیرون. تبش از ضعف او ست، ضعفش از خونی ست که هر روز در گوشه ای از جهان از تنش فرومی ریزد، از توفانی ست که هر روز در گوشه ای از جهان وجودش را در می نوردد و بر او شلاق می زند: من به از هر کس سر به در می برم از دردم آسان که ز چیست با تنم توفان رفته ست از تنم خون فراوان رفته ست تبم از ضعف من است تبم از خونریزی.
این هم نیما. مهرداد دست مرا در افسردگی روحی پریود بسته است. چون تا می آید حال من خراب شود آقا می روند در غار خودشان. حالا خر بیاور و باقالی بار کنند. این دقیقا زمانیست که بیشتر به نوازش خوشبینی عطوفت و توجه نیاز دارم. آنوقت چه. حتی لحظه ای هم نباید نق زد. آقا در غار خودشان به سر می برند. بعدش چه؟ خب این شاید نوعی بستگی روحی باشد. می داندی زنانی که با هم دوست باشند پریودشان هم همراه می شود. این است که حال ما همزمان خراب می شود. و کسی نیست که دستی بر سر هیچکداممان بکشد. تجربه به من ثابت کرده است که نصف بیشتر ارتباطاتم را در این دوران گند زدایی کرده امو ببخشید یعنی گند زده ام. بعد هم خندیده ام. اما در به ریش مهرداد نمی شود خندید. ممکن است به خاطرش طلاق هم بگیرم. همیشه زندگی ما باید دستخوش عوامل بیرونی شود. البته در این قضیه کسی مقصر نیست اما اینکه من سیاسی نیستم و از بازی سیاست هم مثل بازی های دیگر لذت نمی برم نقطه اوج تفاوت ما باشد. خب من اگر بخواهم سیاست بازی کنم باید کفن بپوشم و صاف بروم جلو گلوه. چون اگر رفتم ناگهام معشوق دیرینم مرگ را در آغوش خواهم گرفت. پس یهتر است اصلا گردش نچرخم. من به مبارزه پنهان معتقدم. دلم برای بچه های بی مشاری که قربانی خشونت پدر و مادرشان هستند می سوزد. به سازندگی فکر می کنم. و انقلاب جهانی برای ویرانی است. از انقلاب خسته ام. معتقدم اگر مبارزه ای باید بکنم اول ساختن خودم است که می دانید گاه چه اندازه ویران است. من به مبارزه ای آرام و بنیادین می اندیشم که ریشه آن در تربیت است. باز هم می گویم از خشونت تظاهرات و از ویرانی آن بیزارم. نه من طاقت بال زخمی یک گنجش را هم ندارم چه طور بروم و باتوم خوردن عده ای را ببینم؟ برای این است که اخبار را سانسور می کنمو من طاقتش را ندارم آقا. اگر دوست دارید همینجا برایم گوری بکنید و این داستان ها را برایم باز گویید تا قبلا در آن خوابیده باشم. و کشور ما. کشور بیچاره ما سالهاست روی آرامش را به خود ندیده است. دلم برای ایران می سوزد. نه اینکه هدفمان جدا باشد نه راهمان جداست. سنگر یکیست منتها مسئولیت فرق می کند. آقا شما بروید جلو بجنگید من اینجا روی سر زخمی کسی مرهم می بندم و اگر شد کمی برایش اشک می ریزم. می بوسمش و سکوت خواهم کرد. ما هر دو به طبقه بالا خواهیم رسید. شما از آسانسور بروید من پله ها را یکی یکی می شمرم و می آیم. آن بالا هم را می بینیم.
+
تاريخ دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 0:23 نويسنده سپیده
|
راه خدای تعالی را عدد نتوان گفت چندانک بنده است به خدای تعالی راه است. "ابوالحسن خرقانی"
+
تاريخ دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 0:3 نويسنده سپیده
|
امروز کمبود و پامینم اود کرده نیاز دارم ساعت ها مقابل کامپیوتر بنشینم و به آن زل بزنم شاید در فاصله بینمان تو ناگهان ظهور کنی
+
تاريخ یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 9:48 نويسنده سپیده
|
امروز در جستجوی خدا بودم تا او را در آغوش بگیرم به خاطر محبت های بی شمارش و راستی که دلم برایش تنگ بود به این فکر کردم تو کجایی که من اغلب به آسمان نگاه می کنم برای جستجویت و یادم آمد در سر سبزی درختان در هر نوع لطافت و زیبایی نهفته است و همین نزدیکی است همین نزدیکی
+
تاريخ یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 9:29 نويسنده سپیده
|
Love purifies. The more one loves, the more one becomes artful, intelligent in love. Millions of marriages fail because two inexperienced persons are trying to work things out. If both are inexperienced, it is bound to fail. Marriage needs artfulness; it is great effort to create a symphony between two person's beings.
عشق خلوص می بخشد. هر قدر بیشتر عشق بورزی، در عشق کارکشته، ماهر و زیرک می شوی. میلیون ها ازدواج با شکست مواجه می شود، چون دو آدم بی تجربه سعی دارند برای مشکلات راه حلی بیابند. اگر هر دو بی تجربه باشند، ازدواج محکوم به شکست است. ازدواج به کارکشتگی نیاز دارد، ازدواج تلاشی بزرگ برای خلق یک سمفونی بین موجودیت دو نفر انسان است.
به مناسبتهاي كوچك و معمولي جشن بگيريد. در آيين ذن، جشن چاي داريم. اين يكي از زيباترين مراسمي است كه تاكنون وجود داشته است. رسوم بسياري در فرهنگها و آيين هاي مختلف سرتاسر دنيا وجود دارد، ولي هيچ يك از آنها همانند مراسم چاي در آيين ذن نيست؛ نوشيدن چاي و جشن گرفتن... غذا پختن و جشن گرفتن! حمام كردن و جشن گرفتن! اينها مواردي عادي است كه اگر به جشن گرفتنشان ادامه دهيد، مجموع شادي و سروري كه از آنها حاصل مي شود، به رشد معنويت شما كمك خواهد كرد. دوستي نزد شما مي آيد و با مهرباني و صميميت دستتان را مي فشارد. اين فرصت را از دست ندهيد؛ الوهيت به شكل يك دوست مقابلتان حضور دارد. كودكي از مقابلتان مي گذرد و به شما لبخند مي زند، اگر به لبخند كودك اعتنا نكنيد، الوهيتي را كه به شكل لبخند مقابلتان حضور يافته است، از دست داده ايد. اگر لحظه به لحظه زندگي تان را جشن بگيريد، زندگي تان رنگي روحاني به خود مي گيرد. در اينصورت، هرجا باشيد، همانجا معبد شما خواهد بود.
+
تاريخ پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 20:39 نويسنده سپیده
|
زمين و زمان را به هم پيوستم تا از آمدنت بگويم. نشد. شايد هم نيامدي. شايد هم آمدي به سمت تو مي آيم و دلم برايت تنگ مي شود. وقتي از رفتن مي نويسم بيمار مي شوم. اينجا خبر خاصي نيست. انارها رسيده اند. از هجوم حجم نامحرم دلخورم و از اينكه در پرده بودن را دوست داشته ام و دوست نداشته ام. از نرمي پوستم مي گويم و تلالو دوباره اش. از شهري كه خيلي خيلي سر سبز است و مي خواهم تا ابد در آن دور بمانم. از قالي هاي سليمان كه تخت هايمان را به هم نزديك مي كند. مي خواهم طوري بگويم كه كسي نفهمد. گاهي كمرنگ مي شوم. گاهي محو مي شوم. از باد مي گويم. باد باد باد باد از فلفل از سنگ و از گلاب خب كسي چه مي فهمد. حتي تو هم راز را نمي داني و اين يكي را به تو نخواهم گفت. از جوشش. از اندوهت كه حس مي كنم گاهي به شادي بدل مي شود . رنگ مي بازد و دوباره بر مي گردد و دست هاي من به آن معتاد است. نامه هايم وقتي مي خواهند به سمت تو بيايند به حمام مي روند. آرايش مي كنند. من ازآنها جا مي مانم. هر روز برايت لباسي به تن مي كنند. مي خواهند لاغر شوند اما نمي شود. و دست نگاه مي دارند. توبراي نامه هايم گاهي قهوه مي آوري و من حالا مي توانم هر وقت دلم خواست سر به كوه و بيابان بگذارم. نامه هايت مي رسند. دلتنگي در آنها موج مي زند. از خشمت مي گويي از دل سوختنت. از مهرباني ات. از پيراهني كه تازه خريده اي. از چك هاي پاس كرده و نكرده ات. از سلماني رفتنت. از كوه رفتنت و نرفتنت و همه جزييات را مي گويي. و من فكر مي كنم بيان جزييات مربوط به زنان نيست. مي بيني چه قدر دلم پر است با اينكه هر روز به هم نامه مي نويسيم. و هرروز هم را مي بينيم و وعده ما نامه نوشتن هر روزه است البته نه به زور با زهم دلمان سر مي رود. از گل سرخ ضميمه نامه ات ممنونم. از نامه هاي هر روزه ات سپاسگزارم. خدا تو را براي من آفريد و به اين شكل مطمئن شدم كه هستم. دلبستگي ما علارغم عدم وابستگي خود نمودي از رها بودن است. ما علارغم به هم پيوستگي تنهاييم. و در اين تنهايي باز هم يكديگر را داريم. و اينكه آرام و نرم دنبالم مي آيي. آرام و نرم.
+
تاريخ پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 13:53 نويسنده سپیده
|
وقتی که می بوسی ام دوست دارم آه بکشم
دوست عزیزی نوشته: به نظرم اگه واسه خونده شدن می نویسی قالبت رو عوض کن. من این چن روزه هیچ نتونستم بخونم روی وبلاگت. حقیقت اینه که خودم هنوز از این قالب سیر نشدم. به هر حال عوضش می کنم تا اون موقه تحمل و تامل کن. اما راستی واسه چی؟ قالب من مگه چی کارت داره؟ راستی این دوست عزیز تنها دوستیه که عروسیمو تبریک گفت و برام یه سایت آپلود عکس معرفی کرد. در هر صورت از توجه و نظر گاه به گاهش ممنونم.
+
تاريخ چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 0:33 نويسنده سپیده
|
ای عشق همه بهانه از توست من خاموشم این ترانه از توست من اندوه خویش را ندانم این گریه جاودانه از توست دیروز بیست تماس بی پاسخ داشتم از چند آدم مختلف که چون گوشی ام بی صدا بود جواب نداده بودم. قضیه از این قرار است کافیست آدم از تنهایی دق کند تا کسی یادی از او نکند و کافیست سرش کلی شلوغ باشد و شصت آدم مختلف کارهای مختلف با او داشته باشند. من وقت کم می آورم. بیست و چهار ساعت شبانه روز برایم کم است. یکی از این آدم ها زهرا بود که سه چهار روز است گیر داه بود می خواهد مرا ببیند. زهرا یک زمانی علاقه شدید به من داشت. تنها دانش آموزم بود که آرزو می کرد درسش را نمره نمی آورد تا باز هم با من کلاس بگیرد. می خواست برادر پولدارش را بفرستد خواستگاری ام. روابط نزدیک تر شد. روزی آنقدر مشکلاتش حاد شد که به خانه شان رفتم و فهمیدم به خاطر مشکلاتی پدرش شدیدا کتکش زده. حالا این وسط من می خواستم یک کاری کنم نه سیخ بسوزد و نه کباب. زهرا بسیار زیباست. ترکیب اندام عالی. چشم های رنگین. سفید سبزه. من همیشه آدم های خوشگل را از پسر و دختر جذب می کنم. اما به همین میزان هم از درون خراب. نیاز زهرا به من نیازی برای توجیه بیرون ماندنش بود. کمی کارش را راست و ریست کرده بودم چون پدرش می خواست خفه اش کند. البته با قدرت همان ورد بخشش وگرنه من که کاری بلد نیستم. رفتن با این دخترهای زیبا بیرون یعنی سیل توجه پسرها و گاه ملاحظه دوست پسرهایشان که البته برایم دشوار است. مرا چه به ملاحظه پسران. فکر نکنید خوشم نمی آید از این جنس لکن حوصله سیل شهوت روان بین این ارتباطات را ندارم و چیزی سیاه آن وسط حس می کنم. لکن امروز سوار زانتیا شدم و دیدم که زهرا جان با ۵ نفر هم زمان تلفنی صحبت می کند. توی ماشین آرایش می کند. و به قول خودش جاهای باکلاس می رود. ماشین پسرها را می گیرد و همه اینها زیر سر خانواده ای است که درکش نمی کند. چنان از کتک زدن پدرش در درونم خشمگین شدم که می خواستم تشویقش کنم فرار کند اما می دانم آن بیرون گرگ های بیشماری منتظرش هستند. و این خبر امروزم بود که باعث شادی ام نیست اینهمه خود بیگانگی از خویشتن. لکن من با همه این چیزها کنار می آیم و دلم می خواست زهرا دختر خودم بود تا چنان به من اعتماد می کرد که آنقدر دنبال تکیه گاهی پوشالی در بین یک مشت بچه سوسول نباشد.
+
تاريخ سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 22:29 نويسنده سپیده
|
مي خوام حرف بزنم نميشه بهتره راجع به يه مطلب علمي كه چند وقت پيش توي نشريه نگاه چاپ آموزش و پروش خوندم بگم. البته هرچي كه از اون توي ذهنم مونده. چون اونو به اجمال خوندم.
در اين باره كه آيا گوگل اعتياد آوره؟ اين مقاله احتمالا ترجمه اي چيزي بود. آخه نتيجه تحقيقات علمي چندتا دانشمند خارجكي رو نوشته بود. دريان باره كه وقتي مغز به عمل جستجوگري مشغول ميشه قسمتي از مغز كه توليد كننده دوپامين كه يك عصب رسانه است فعال ميشه. بعد از مدتي كه شما به عمل جستجوگري توي اينترنت مشغول مي شيد اين قسمت مغز گسترش پيدا مي كنه و همين طور نياز به توليد دوپامين. حالا اگه يه روز جستجوگري نكنيد دوپامين خونتون مياد پايين. به عبارتي شما معتاد شدين رفته پي كارش آقاجون. حس كردين بعد از مدتي كه رايانه رو نديدن وقتي كانكت ميشين چه حالي مي بريد؟ نه شما خودم. اين ميل مغز براي جستجوگري به صورت نشستن ساعت ها پاي رايانه و سرك كشيدن به سايتهاي مختلف متجلي ميشه وشما عين يه معتاد نشئه مي شيد. اما سوال مهم اينه كه آيا اين اعتياد ضرر هم داره؟ بايد عرض كنم تا جايي كه من توي اون مجله خوندم بله متاسفانه. چون مغز شما قسمت عظيمي از فعاليتش رو صرف جستجوي بيهوده مي كنه و باعث ميشه كه تمركز شما در جنبه هاي ديگر زندگيتون از دست بره. تمركزتون پايين مياد. آيا حس كرديد كه بعضي مسايل رو فراموش مي كنيد؟ اين پايين تر اومدن توجه دقيقا يعني احمق شدن. خب من كه معتادم. اما شايد بشه با فعاليت مفيد مغزي قسمتي از اين ضايعه رو جبران كرد.
مرتبط :آنچه اینترنت بر سر مغز می آورد
+
تاريخ دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 19:30 نويسنده سپیده
|
رسيدن به كنار خيابان با اتوبوس و مردي كه همچون نورافكني در برابر تير برق ها شب را روشن كرده است نشستن نشستن روي صندلي ماشين كنار مردي كه اسبش پيتيكو پيتيكو مي تازد و از شما چيزي نمي خواهد رسيدن به خانه ام كه ابريست و مردي همچون شومينه به آن گرما مي بخشد در نهايت خوابيدن خوابيدن روي يك تخت چهار نفره و مردي كه تخت دوم است و نرم
چه مي شود گفت اينها همه سپاس است به خاطر نعمات بي بديل هستي براي يادآوري كساني كه قدر نعماتشان را نمي دانند.
+
تاريخ دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 0:2 نويسنده سپیده
|
هر هفته به آغوشت خواهم آمد و منتظرم تا به آغوشت بازگردم امشب خواهم آمد خواهم رفت باز خواهم گشت در بین چیزهایی گیر کرده ام که به آن می گویند هستی یا نیستی و توقف کرده ام برای بودن یا نبودن اینجایی یا آنجا؟
+
تاريخ یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 9:54 نويسنده سپیده
|
انگار در من جاری شده بودی دیشب با دستی از غیب
نمی دانم موج منفی از کجا می آید و ویران می کند شاید از جایی که به تلفن کسی جواب نمی دهم. تاوان ها گاه سنگین است و نمی دانی با سیل ویرانگر افکار دیگران که درکت نمی کنند چه کنی یا می دانی آنطور که خودت گاهی سیل ویرانگر افکارت را روانه دیگران می کنی.
+
تاريخ شنبه نهم آبان 1388ساعت 15:49 نويسنده سپیده
|
مهرداد تا دير وقت كار مي كند و ديشب وقتي اومد كه من خواب بودم. كمي دورتر از من مث يه گربه كوچولو به خواب رفته بود و بيدارم نكرده بود . قرص سرما خوردگي خورده بودم و خواب منو برده بود. مهرداد داراي زندگي پرباري بوده. همون مردي بوده كه هميشه آرزوشو داشتم. مهم ترين دستاورد زندگيش همون معرفت و عشق و نگاه خردمندانيه كه به مسايل داره. عاشق صبوريش هستم. به همين زودي شده معلم صبوريم. اما اون توي زندگيش خيلي چيزها كسب كرده و در خيلي از زمينه ها موفق بوده. دختراي زيادي دورو و برش مي چرخن و ديونشن. اوه منم حسودي مي كنم و كمي ميترسم اما مهم ترين مولفش وفاداريشه كه مولفه انسان هاي كمال يافتس و اين هم برام درس مهميه. به هر حال زندگي اون زندگي پرباري بوده كه قسمت مهمش كمك كردن به انسان هاي ضعيف بوده. و گاهي حس مي كنم چه دل كوچيكو و مهربوني داره كه اصلا به يه مرد نمياد. البته يه دستاورد مهم ديگه هم توي زندگيش هست اگه گفتين چيه؟ خب منم ديگه بابا J
سپاس به خاطر همه محبت هاي الهي
اي كاش از اول تو رو نديده بودم آره نديده بودم كاشكي گل بوسه از لبات نچيده بودم آره نچيده بودم اي كاش منو دوسم مي داشتي يه قولو قرار باهام مي ذاشتي بيائو مهربون باش رازم نكني فاش بشكنو بالا بنداز با رنج ني ناش ناش J بيا تا پل عشقو منو تو از نو بسازيم خوش باشيمو اين زندگي رو مفتي نبازيم
+
تاريخ جمعه هشتم آبان 1388ساعت 11:55 نويسنده سپیده
|
خب عیدی امروز را همه ما قبلا گرفته ایم. تولد امام رضا. وجود اما رضا. سایه امام رضا مهربانی اش آنقدر دیوانه شدم که می خواستیم با مهرداد بپریم برویم مشهد. اما حیف شنبه باید ..... آره دلم داره پر می کشه واسه مشهد. امسال هنور نرفتم. به هر حال سپاس گزاری ویژه ام را برای داشتن زندگی که در آن بوی ائمه به مشامم رسیده و برای هستی ام دلیلی یافته ام را تقدیم می کنم سپاس می گذارم برای وجود امام رضا که همیشه کلی هوایم را داشته
تو که یک گوشه چشمت غم عالم ببرد مپسند این که تو باشی و مرا غم ببرد
+
تاريخ جمعه هشتم آبان 1388ساعت 0:31 نويسنده سپیده
|
فکر می کنید برای یک عدد هشت چند بار در عمر روز هشت هشت هشتاد و هشت اتفاق می افتد؟ این عدد هشت باید خیلی خوش اقبال باشد نه؟ فردا روز اقبال من است. هشت هشت هشتاد و هشت دلم می خواهد هشت هشت کنم. هشت هشت هشت هشت هشت هشت هشت هشت شما هم حتما به نوعی با یک هشت در ارتباط هستید دعا کنید فردا یک اتفاق خوب برایم بیفتد چون که هشت آید هفت هم پیش ما ست
+
تاريخ پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 16:44 نويسنده سپیده
|
+
تاريخ چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 13:50 نويسنده سپیده
|
وقتی خیلی خسته هستید خصوصا وقتی آزمایشگاه داشته اید و معلم خودشان مثل بره آنجا نشسته تا شما کلاسش را بگردانید و ۶ ساعت تمام با نود دانش آموز سر و کله زده اید و اشکالاتشان را رفع کرده اید و خسته اید به شوهرتان فکر نکنید چون احتمال دارد بخواهید کله او را بکنید اما وقتی به خانه می آیید و او برایتان یک چایی دبش دم کرده است و به حضورتان لبخند می زند آنوقت ......
+
تاريخ چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 13:29 نويسنده سپیده
|
هیچ خبر خاصی نیست جز اینکه درس دارم کار دارم مو شونه کردن دارم مو چیدن دارم به زودی شوهر دارم بچه ام ندارم ( بگما من بچه مچه نمی ندازم عمرا حتی اگه خدای نکرده خدای نکرده نا مشروع باشه که البته محاله!!!) دوباره درس دارم کلاس دارم. ترجمه دارم. کنفرانس دارم. اتوبوس دارم. ماچ ندارم فعلا. دیگه هیچی. راستی رفتارگرایان می گن که باید با رفتارها با تقویت مثبت منفی رفتار کرد. استاد ما می گه اگه کسیو تقویت پاره ای کنید محاله رفتارش خاموش بشه. اما من فکر می کنم درسته با آدما اینطوری رفتار کرد؟ و اساسا.... اما خب هر رفتار خوبی را تقویت مثبت کنید با پاسخ مواجه می شید. اما من این شیوه رو خوش ندارم. هی دیگران گفتنو هی ما خلاف علم رفتار کردیم. راستی هنوز نتونستم اسمی واسه آقامون انتخاب کنم. خودشم نظر خاصی نداره. اوف اصلا اسم هیچ مردی به خاطرم نمیاد جز اسم اصلی خودش. ولی خب چاره ای دارم. من اسم می خوام مهرداد چه طوره؟
+
تاريخ سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 22:1 نويسنده سپیده
|
تو از طلوع صبحي تو شعر التماسم غبار راه دورت نشسته رو لباسم من از تن تو طردم خاليه دست سردم كوه نمك تو چشمات پاشيده روي دردم
تو باغ دل تو هزار جوونه باشه
تو از مداري معلوم بشين رو خاك قلبم بيا به مقصد خود ببين چه پاكه قلبم
الهي غرورت حريم خونه باشه تو باغ دل تو هزار جوونه باشه
بيا كه عاشق باشيم قلب شقايق باشيم براي عمر رفته فكر دقايق باشيم
تو اعتبار کوهی تو دشت انتظارم تو از هجوم موجي رو تن و خشك و داغم من از غرور دستات يه سايبون كشيدم رفتم تو خواب چشمات به آرزوم رسيدم
الهي غرورت حريم خونه باشه تو باغ دل تو هزار جوونه باشه
می تونید از اینجا بشنوید
+
تاريخ دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 19:6 نويسنده سپیده
|
این شعر زیبا رو بخونید تا من فکری برای بلاگفا کنم که اجازه درج هیچ اسکریپتی رو نمی ده صبح اول صبح خوب نیست آدم فحش بده وگرنه بهش می گفتم ....
امشب دو دست خالي من را به دل نگير شرمنده بي خيالي من را به دل نگير هي نور و آب ولي ميوه ي دلم نرسيد در فصل تازه كالي من را به دل نگير بر دوش چشم صبورت چه قدر سنگينم بر گردنت وبالي من را به دل نگير در امتحان عشق تو رد شد دلم ولي اين نمره هاي عالي من را به دل نگير اكنون كه رد پاي تو خالي ز جاده است ترديد احتمالي من را به دل نگير اين دل دوباره سوي تو آمد ولي بيا امشب دو دست خالي من را به دل نگير
+
تاريخ دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 7:21 نويسنده سپیده
|
وقتی مجالی برای صحبت مستقیم نیست همیشه با دو شخصیت متفاوت سوئ تفاهم زیاد است.
مثل من که دائم دچار سوئ تفاهم می شوم. یا کارهایی می کنم که همیشه....... به هر حال هیچ چیز اهمیتی ندارد. یا چگونه یاد گرفتم بی رگ شوم می خواهم برای همسرم نامی انتخاب کنم . البته او هم دائم نامش تغییر می کند. به نظر می رسد ثبات بیشتری یافته ام. مدتیست اسم ها تغییری نکرده اند. هیچ اسمی بیشنهاد می کنید؟ برای یک عقده ای شوهر دوست چون من اینجا سراسر ستایش اوست. خواهش می کنم . ما را چشم نکنید خیلی در به دری کشیدم تا به او رسیدم دیگر طاقت بیوه شدن ندارم!!!
حضور خاکستری ات در هرم بی طاقت دستانم همیشه خالی بود در شب های سردی بستر ستارگان همیشه خرس های قطبی مرا باره می کردند و اکنون اینجا با همه سختی این صفحه کلید تو را باس می دارم
وفتی همه ب ها ب می خورد!!!
+
تاريخ یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 11:42 نويسنده سپیده
|
سلام من اینجام دقیقااین پشت مث اینکه این فاصله درس کارنمی کنه راستی یه توصیه بهتون میکنم برین اونچشاتونو عمل کنید نزدیک بود ما روب کشید دیگه اگه گفتم جایی میرم؟ خلاصه اتوبوس خراب شد و سه ساعت دیر رسیدیم توی این شهر شاید خوبیش این باشه که داداشت هی بگه بیا پیش بچه ها ونذاره بری یه کم یلدلی تلتلی کنی فعلا
+
تاريخ شنبه دوم آبان 1388ساعت 14:7 نويسنده سپیده
|
وقت ندارم آقا چه می دونم خانوم. ساعت چهار بلیط دارم. می روم. می روم. می روم. با زهم می روم. من نمی رود اتوبوس می رود. از جاده و خیابانو و دریا و شهر می گذرد. چه خوش است حال مرغی ز قفس رهیده باشد.
کسی می تونه یه سایت آپلود عکس معرفی کنه؟ اون سایت قبلیم باز نمیشه. و یه نکته مهم؟ یکی از قانون های مهم زندگی قانون سپاسگزاری هست. این سپاسگزاری بیشتر از همه در مورد خدا کاربرد داره. در مورد خلق هم وقتی براتون منفعتی نداره خیلی مفیده. وقتی منفعتی داره طرفتون فکر می کنه دارین سبیلشو چرب می کنید. به هر حال سپاسگزاری هر روزه به صورت ویژه در لحظاتی کم از خدا و شمردن حد اقل ده تا از نعمتای اون هرروزه با عث می شه بهتون یادآوری بشه که چه قدر خوشبخت هستین. و خدا معمتای بی شمار دیگه ای براتون بفرسته. و قلیل من عبادی الشاکرون. مردم سپاسگزارم کمن.
من می خوام یه تشکر ویژه کنم از خدا. به خاطر همسر خوبم. کسی که بعد از اونهمه سرکوفت شنیدن از همه بهم داد. همون خدایی که همه رنج ها و حقارت هایی که متحمل شدم در برابر رفتار کسایی که با همه وجود بهشون عشق ورزیدم رو دید و گفت دارم برات. همون کسی که دید که علارغم همه محاسن چه طور در برابر یه پیرزن عوام باید ذلیل این بشی که شوهر نداری. و اون یه ساعت برات دل بسوزونه. همون کسی که دید با وجود اینکه هر پسر نالایق و گند دماغی منو نمی خواد و جلو پدر و مادرم غروری برام نذاشت می دونست که خودم و خودش از این باخبریم که اون پسره لایق ما نیست. اون کسی که می دونست چرا خواستگار راه نمی دم چون نمی خوام دل پدر مادرم بشکنه و مردم عوضش گفتن همه رو رد می کنه چون مغروره در حالی که می دونستم قراره بذارن برن ولی بازهم می دونستم خدا منو برای همین آقای گلم نگه داشته. و چه قدر سر بلندم کرد در برابر همه کسایی که برای عشق ورزیدنشون یا نورزیدنشون چه قدر بهم بی احترامی کردن به خاطر اینکه سایه مردی روی سرم نبود تحت عنوان شوهر خدایی که توی این جامعه که مرداش به کمر باریک و دماغ فکر می کنن مردی رو برام فرستاد تا همینطور که هستم بهم عشق بورزه اونوقت توقع دارین در برابر این خدا قد علم کنم؟ اونی که همیشه هوامو داشته؟ فکر می کنید در برابر این همه دردی که کشیدم و این لطفی که بهم داشته چند میلیون بار باید بگم خدایا شکرت و باید به چه کسی غیر از اون چشم بدوزم؟ اونی که دید حتی خواستگار من کسی که ادعای عشق می کنه از من دعوت نمی کنه تا یه شعر بخونم. فقط اون بود که می تونست در برابر همه تیرگی های وجود دیگران کاری کنه تا مثل اون دختر عرب وقتی ازش پرسیدن چه طور میون قبیلت بر می گردی بگه - سر بلند
+
تاريخ جمعه یکم آبان 1388ساعت 13:50 نويسنده سپیده
|
|
|