راهي كه به نور مي انجامد ؛ به نظر تاريك مي آيد.* راهي كه به جلو مي رود ؛ به نظر مي رسد به عقب باز مي گردد. * راه مستقيم ؛ طولاني به نظر مي آيد.* قدرت حقيقي ؛ ضعف به نظر مي آيد. * خلوص ناب ؛ كدر به نظرمي آيد. * ثبات واقعي ؛ تغيير به نظر مي آيد.* وضوح راستين ؛ گنگي به نظر مي آيد. * والاترين هنر ؛ ساده به نظر مي آيد.* عشق راستين ؛ بي تفاوتي به نظر مي آيد. * خرد ناب ؛ كودكي به نظر مي آيد.* اين كتاب از عجايب به جا مانده از روزگاران كهن ست. اين كتاب اثر * لائو تزو * هست.* لائو تزو * فرزانه اي است كه حدود 550 سال پيش از ميلاد مسيح بوده. توي اين كتاب فرايند زندگي و هستي رو در موردش توضيح مي ده. شعری از طاهره قزوینی عکس کاربریه فاطمه روببینید مطلبشم بد نیست.
آزادي الهي ترين پديده است. پس هرگز آزادي ات را فداي چيزي نكن حتي فداي عشق، زيرا هيچ چيز برتر از آزادي نيست. همه چيز را بايد فداي آزادي كرد، حتي زندگي را. اما آزادي را نبايد فداي هيچ چيز كني. حتي مي تواني خدا را فداي آزادي كني اما نمي تواني آزادي را فداي خدا كني.بودا به خدا باور ندارد، بلكه بر آزادي باور دارد. در حقيقت، آزادي خداي واقعي است. در آزادي زيستن، زندگي الهي است. اما قديسان در اسارت زندگي مي كنند. آنان انسانهايي آزاد نيستند. در واقع بزرگترين بردگان روي زمين اند. بردگان آرمانهاي مرده و آرمانگرايي مرده. اگر آگاهي ان كاملا آزاد باشد، ديگر در بند و زنداني نخواهد بود. شكوه دربنده شده آن از بند خواهد رست. براي نخستين بار خواهي دانست كه كيستي. شكوه زيبايي ات را خواهي شناخت. اين همان چيزي است كه مسيح در راه آن جان داد.، بودا با آن زندگي كرد وتمام عمرش را به تعليم آن پرداخت و سقراط جانش را فداي آن كرد. شب: آگاه بودن را بياموز. از هركاري كه انجام مي دهي، از هر چيزي كه در ذهن مي گذرد، از هر چيزي كه در قلبت مي جنبد هشيارتر شو. از اين سه لايه: بدن، ذهن، قلب- عمل، فكر، احساس- آگاه شو. از اين سه سطح آگاه شو. تا آرام آرام آن آگاهي استقرار يابد و سطح چهارم متولد شود. با تولد سطح چهارم، خدا در تو حلول مي كند. سطح چهارم، روح توست. دروني ترين هسته وجود توست. ظهور آن بر تو آشكار مي كند كه متولد نشده اي، كه نخواهي مرد، كه تو جزيي از جاودانگي هستي.و احساس جاودان بودن، سرمست كننده است. دورنماي تو را كاملا دگرگون مي كند. دنيا، همان دنياست اما ديگر همان دنيا نيست،زيرا تو همان آدم گذشته نيستي.مسيح بارها و بارها مي گفت: « تا زمانيكه همچون كودكان نباشيد، وارد پادشاهي خدا نخواهيد شد. »اما اين به آن معنا نيست كه كودكان در پادشاهي خداوند هستند، زيرا ناآگاه اند. از اين رو تاكيد بر اين است كه: كسانيكه «همچون » كودكان هستند. كلمه « همچون » را به خاطر بسپار.شخص خردمند را مي توان اينگونه توصيف كرد: كسي كه براي دومين بار كودك مي شود و اين همان معناي رهروي است- تولد دومين كودكي، اين بار با آگاهي. نخستين كودكي بدون آگاهي بود و تو آنرا از دست دادي. اما با آگاهي، نمي توان آنرا از دست داد. مراقبه های اوشو شيرين زنی آزاد است. او هنگامی که نقشی از خسرو پرويز شاه ايران را از دستان هنرمندی به نام شاهپور میبيند، عاشق میشود و شبانه ارمن را به اميد يافتن او ترک میکند. اما ليلی وضعيت ديگری دارد. او در يک قبيلهی غيرتمند و مردسالار عرب حق بودن هم ندارد، چه رسد به عاشق شدن. او تابع امر مردان خانوادهی خود است. آنان پس از اين که راز عشق ليلی و مجنون از پرده برون میافتد، در اولين اقدام ليلی را از محيط مکتبخانه که با مجنون ديدار میکند، دور می کنند. ليلی از آن پس در سهکنج خانهی پدری اسير رؤياها میشود. با دستی که در سخن دارد، هر از گاهی غزلی در فراق مجنون میسرايد و با آب ديده آن را آبياری میکند. ليلی که نام او به مناسبتِ عشق مجنون بر سر کوی و برزن است، چارهيی جز انزوا ندارد: ليلی ز گزاف ياوهگويان در خانهی غم نشست مويان او برای سربلندی خانوادهی خويش ناگزير است با اولين خواستگار روانهی خانهی بخت شود. ليلی در خانهی شوهر دلتنگتر از پيش است. چراکه شوهر و خانوادهاش دايرهی مراقبت از او را تنگتر میکنند بقيه را در مجله فروغ بخوانيد. البته به نظر من شيرين هم چارهاي جز انزوا ندارد. و در قصري منزوي همچنان اسير عشق خسرو باقي ميماند. نميدانم در هر صورت كداميك درست رفتار كردهاند؟ ليلي بسيارمورد ظلم است اما اساسا اين خاصيت عشق است؟ زن برنده اين داستان همان مهين بانوست كه بر اساس خرد عمل ميكند. اگر بخواهيم به برنده بودن بينديشيم كه او پادشاه است. آنچه براي عشق مهجوري مي آفريند مطمئنا ذهن هنرمندان است و گرنه عشق دائم در تب و تاب و افغان نيست. ذهن شاعران گويي در رسيدن به محبوب اتمام شاعرانگي مييابد كه دائم داستانهاي هجراني بنا ميكند و اين چنين يك ذهنيت براي يك ملت ميآفريند كه همچنان در تب و تاب عشق آنهم مجازي دست و پا بزنند. اما من به عشق مجازي و حقيقي معتقد نيستم. عشق عشق است و تا جايي كه به خويشتن و طرف مقابل آسيب نزند همچنان عشق باقي ميماند اما اگر به مازوخيسم تبديل شود ديگر عشق نيست بلكه شكل بيمارگونهاي از خودخواهيست. ليلي و شيرين هردو داراي اين مازوخسيم هستند. چرا كه به رفاه و غنا و شادماني زندگي خود نميانديشند بلكه خود را اسير در لحظههاي بيپايان غم و اندوه انسانهايي ديگر نمودهاند كه هيچيك آنچنان آش دهانسوزي هم نيستند. ليلي ميميرد و شيرين خود را ميكشد. مجنون كه ديوانه است! و اصلا معلوم نيست ميخواهد به ليلي برسد يا نه؟ و خسرو هم كه معلوم است چگونه عاشقيست وقتي زن ديگري ميگيرد. در هر صورت نماي زن در شاعران قبل از اين از مولانا گرفته تا نظامي فاقد يك نوع نگاه آگاهانه از حقوق زن است. اما چه لزومي دارد زن را از مرد جدا كنيم.؟وقتي داراي نگاه فمينيستي ميشويم خود بر اين تفاوت دامن زدهايم. به نظر ميرسد نميشود زياد به داستانهاي شاعران از اين نظر نگاه كرد بلكه به كار آنان ميتوان از نظر هنرمندانه نگريست وگرنه در بررسي نقش زن در اين آثار چيزي كه هست و هست تفكر مرد سالار است. تفكر مرد سالار را بايد تعريف نمود. كه لزوما بايد نام آن را عوض كرد چون باعث سوء برداشت براي مردان ميشود يا نوعي مرد ستيزي معنا ميشود. تفكر مرد سالار نوعي تفكر خشن و منفعت طلب و بيتوجه به حقوق انساني اعم از زن و مرد ميباشد. نوعي تفكر است كه صرفا و صرفا به برنده شدن ميانديشد بدون اينكه به اين توجه نمايد كه حقوق يا احساسات كسي اعم از زن يا مرد پايمال ميشود و اين مسلما لزوما مرد سيتز نيست بلكه بسياري از مردان هم قرباني مردسالاري هستند. مرد سالاري يعني نوعي حكومت زور و قرباني ساختن همه چيزهاي ديگر براي داشتن قدرت. بهتر است براي مردسالاري واژه ديگري به كار برد. اما اينكه چرا اين واژه انتخاب شده است خود جاي تامل دارد. اين كاركرد ناچارانه مردان است. آنان ناچار بودهاند براي حفظ خويشتن خشونت به خرج دهند پس اين دو واژه با هم عجين گشتهاند. مطمئنا فعاليت فمينيستي وقتي نوعي بيتوجهي به حقوق همه انسانها اعم از زن يا مرد باشد يا جلساتي كه صرفا و صرفا زنانه است و حضورمردان در آن ممنوع باشد بازهم رنگ و بويي از مرد سالاري دارد. همانطور كه آن را در جلسات بعضي دوستانم ديدهام. مسلما اين تعاريف به معناي مخالفت با نهادهاي حقوق زنان نيست. جایی که هیچ رودخانه ای نیست یک شیشه آب معدنی هم خوب است. اما بايد مواظب بود كه اين فعاليتها باعث ايجاد تفكر جدايي بين دو جنس نشود. مراقبه حالتي از بي ذهني است. نه در كانون ذهن است نه در پيرامون آن. اصلا در ذهن نيست. تماشا كردن ذهن از بيرون است. اين همان معناي دقيق شور و سرمستي است. خارج ايستادن از ذهن عين شور و سرمستي است. اين همان مراقبه است. تو تنها يك تماشاگر هستي نه يك مداخله گر و نه هويت يابنده با ذهن. به اين مي ماند كه در سكوت زير سايه درختي نشسته اي و به رفت و آمدها مي نگري. اينكه چه كسي مي گذرد مهم نيست. فقط آنچه را كه روي مي دهد، بدون ابرازعلاقه يا بي علاقگي، بدون دفاع كردن يا محكوم كردن، بدون هيچ قضاوتي، تماشا مي كني. آنگاه كه بتواني ذهن را بدون محكوم كردن يا تحسين آن و بدون گفتن اينكه « اين خوب است » و « آن بد است » تماشا كني، آنگاه كه بتواني در سكوتي ژرف تماشاگر ذهن باشي، اين همان مراقبه است. در خلال مراقبه، ذهن ناپديد مي شود و آرام آرام دورتر مي شود. آرام آرام تنها صدايي را مي شنوي كه از دوردست مي آيد. ناگهان لحظه اي فرا مي رسد كه ديگر ذهني نيست. ذهن رنگ باخته است. ذهن پژمرده است. و آنگاه كه ذهني وجود نداشته باشد و تو بدون ذهن باشي، رايحه اي دلنواز پراكنده مي شود. تو به خانه مي رسي. به شكوفايي مي رسي. هزاران گلبرگ وجودت شكوفا مي شوند. رايحه دلنوازت را در هستي مي پراكني. و اين همان عبادت است. اين تنها هديه اي است كه مي توانيم به هستي بدهيم و تنها هديه اي است كه هستي مي تواند از ما بپذيرد. مراقبه های اوشو انسان به شدت تلاش مي كند تا همچنان بدبخت باقي بماند اما اين را نمي داند. آنگاه كه بداند، از مضحك بون آنچه با خود مي كند خنده اش خواهد گرفت. انسان با آفريدن بدبختي به تمام شيوه هاي ممكن، به راستي شاهكار مي كند. كوچكترين فرصت را از دست نمي دهد. هرچيزي ا كه مي تواند بدبختش سازد در هوا مي قاپد!اين رويه را بايد تغيير داد. زندگي هردو فرصت را در اختيار تو قرار مي دهد. هم روز را، هم شب را. هم گل را، هم خار را. همواره بين اين دو تعادل برقرار است، نصف به نصف. بسته به توست كه كدام را برگزيني. معجزه اينجاست كه اگر تو خار را برگزيني دير يا زود هيچ گلي را نخواهي ديد، زيرا ذهنت به خار انس خواهد گرفت. فقط قادر خواهي بود خار را ببيني، گل را از كف خواهي داد. كوچكترين توجهي به آن نخواهي داشت. عين همين اتفاق در مورد كسي كه گل را برمي گزيند مي افتد: او شروع به فراموش كردن خار مي كند و توجه اش به خار جلب نمي شود. نگاهش چنان مثبت مي شود كه همه چيز را متفاوت مي بيند. انگلیسیها در باب "تعصب" ضرب المثلی دارند به این مضمون؛ روز اول که از کنار درخت سیب میگذری به کندن سیب سبز از شاخه طمع نکن. چه؛ شاخه میشکند اما سیب از آن جدا نمیشود. اگر یک روز صبر کنی سیب را با کمترین فشار از سرشاخه جدا میکنی، اما همین کمترین نیرو هم لازم نیست. روز سوم که رد شوی سیب خودش به زمین افتاده است. اين چند روزه به خاطر سوال دوستي مشغول تحقيق از جامعه اطرافم شدم. كه رابطه جنسي چهقدر وجود يك رابطه رو تضمين ميكنه. اين تحقيقهاي من فايده ندارند چون آكادميك نيستند. محض اطلاعتون به غير از رفيق شفيق فمينستم همه و همه از مرد و زن گفتند كه اين مسئله مهمترين نقشو ايفا ميكنه. البته رفيقمم گفت كه انسانها در رابطه جنسي خودشونو نشون ميدن. ولي هرچي فكر كردم اين مسئله خودمو قانع نكرد. به نظر من لطف مهرباني و انسانيت ربطي به مسئله جنسي نداره. البته انساني كه مهربانه قدر مسلم در اون رابطه هم كم نميذاره. انساني كه مشي انسانيت رو آموخته باشه اونقدرها اسير شهوت نيست كه اين مسئله بخواد مهم باشه يا نه. بازهم خيلي ايدهآليستي فكر كردم. آره من اينطوري فكر ميكنم. به قول دوست فيلسوفمون يا سفيدم يا سياه. البته موافق نظرش نيستم. به هر حال من با همين ايدهآليستم منزجرترين افرادو دوست دارم اما شما كه به خيال خودتون مطلق فكر نميكنيد نميتونيد كسيو تحمل كنيد. به هر حال انسانيت و معرفت و شناخت نقش اولو ايفا ميكنه. در دراز مدت و قتي آتش هوس فرو ريخت وقتي پرده جهل كنار رفت اونچه كه يه رابطه خوبو تضمين ميكنه بزرگوراي طرفمون هست و همينطور شناختش. براي اينكار نياز به تجربه جنسي قبل از ازدواج نيست بلكه نياز به شناخت خصوصيتهاي انساني طرفمون هست. اساسا در ازدواج همه ميدونن بعد از مدتي همه ظواهر عادي ميشن گرچه من بازهم موافق نيستم. چشم زيبا بين هميشه زيبايي رو ميبينه. اگه چيزها براي ما عادي ميشن چون خلاق نيستيم و بعد از مدتي چيزها برامون عادي ميشن. به هر حال در انتخاب اين مسئله مهمي نيست و هرگز نميتونه ملاك انتخاب يا رفتار واقع بشه. بلكه شما بايد ببينيد با كدوم انسان احساسا تكامل بيشتري ميكنيد. در واقع كدوم انسان هست كه ميتونه با شما بپره. همسنگي يا چيزي كه در اسلام مطرح ميشه كفو مهمترين مسئله هست اونم در همه زمينهها نه فقط در مسئله خاص. من تا به حال مردي مردتر ازخودم پيدا نكردم. مدتها بود فكر ميكردم چرا اغلب شاگردهاي دختر من از من خوششون مياد. بارها به من گفتن كه اگر پسر بودن حاضر بودن با من ازدواج كنند. بارها بهم گفتم خوشبه حال شوهرم. بارها شنيدم كه هر كسي لياقت منو نداره. راستي چرا اونا به اين چشم به من نگاه ميكنن؟ اونا اصلا باورشون نميشه پسري بتونه منو رها كنه. و متعجبم از دست پسرها كه چرا دقيقا برعكس عمل ميكنن. البته در ظاهر. دليلش مسلما اينه كه مردانگي در من كه درواقع با واژه نامناسب تعريف شده يعني زنانگي در من كه اون قدرت عشق و بخشندگي هست زياده. البته اينو از لطف خدا ميدونم كه در دل من شعله دوستداشتن ديگرانو زنده كرده و ازش ميخوام هرگز موهبت مهر به خلق خودشو ازم نگيره. دوستي اين اواخر ازم ميپرسيد تو چه طور مردي ميپسندي. خب والا چه عرض كنم گفتم همه خوبن. اونم گفت شد مثل رفيق من كه وقتي بيرون رفتيم تا دختري رو براش انتخاب كنيم گفت: اين دختره خوبه. اون يكي هم خوبه. بعدي هم اين زيبايي رو داره اما من حسنعلي منصورو مي خوام داستانشو شنيدين؟ خب بايد عرض كنم دقيقا مشكل منه. من زيبايي همه رو ميبينم. اما خب وقتي به اينجا ميرسيم اونوقت برامون سخت ميشه همراه هميشگي زندگيمون كي باشه؟ يعني بايد كسي باشه كه ارزششو داشته باشه يه عمر بهش متعهد باشيم. چون من با خيانت يا طلاق موافق نيستم. البته جديدا اينطوري شدم. قبلنا طلاق برام عادي بود. اما بعدها درويش توي ذهنم انداخت كه طلاق نوعي بيعاطفهگي به همراه داره. وگرنه چه طورميشه آدم همسرشو طلاق بده. شايد اين قانون در كشوهاي غربي كه براي اينكه طلاق بگيرن بايد يك سال طاقت بيارن بدون هم سر كنن قانوني بسيار انساني باشه. چون جدا شدن حتي از يك دوست خيلي سخته حالا چه برسه به همسري كه باهاش لحظات زيادي رو سر كردي. و كسايي كه اين وسط هنوز تكليف خودشونو نميدونن در واقع بايد تجريه بشتري داشته باشن. خب خب درسته همه اينا شعاره. من تا ازدواج نكنم نميتونم دراين باره نظر بدم درسته؟ ولي وقتي رفتين و ديدين كه اخلاق خوب، ايمان، شناخت و انسانيت حرف اولو در رابطه ميزنه نگين كه بهتون نگفتم. نه پول نه زيبايي ظاهري نه حتي جاذبه جنسي فقط انسانيت داستان اون مردي رو شنيدين كه وقتي زنش آبله گرفت كور شد؟ و بعد از بيست سال زنش مرد همه فهميدن كور نيست؟ بلكه براي اينكه زنش غصه نخوره خودشو به كوري زده. اين عشق و انسانيتي هست كه ميتونه كمال انساني باشه و من به كمتر از ازون راضي نميشم! خداوندا به ما در دو جهان بالاترين لذتها را عنايت فرما اي خداي بزرگ با كرامت اي مهربانترين مهربانان قسمتي از دعاي روز جمعه ياابن لحسن روحي فداك متي ترانا و نراك؟ امام زمان رو بشناسيم و فراموش نكنيم. تو محرم دل مايي خدا كند كه بيايي آیدین به مطلبی لینک داده است تحت عنوان حدیثی از پیامبر اسلام: هرکس خدا را بشناسد پروردگار خود را شناخته است. و البته این حدیث ظاهرا مسخره شده است با این عکس. اما حقیقت این است که زبان عربی زبان بسیار دقیقی است. گاهی کلماتی که در زبان فارسی یک معنا دارند در عربی یک معنا ندارند. به طور مثال در قرآن کلمه قسط و عدل در کنار هم آورده شده است و ما هر دو را عدل معنا می کنیم بدون اینکه فکر کنیم این دو چه تفاوتی با هم دارند. معنای عدل این است که هرچیزی سر جای خود باشد اما قسط را نمی دانم. حال در این حدیث معنای خدا با پروردگار که احتمالا رب بوده است یکی گرفته شده است. آیا می دانید فرعون هرگز ادعای خدایی نکرده اما ادعای پرورگاری داشته است؟ حالا بروید فکر کنید چه تفاوتی بین خدا و پروردگار وجود دارد. ظاهرا پرودگار به معنی کسی است که انسان در دامن او رشد می کند و او شرایط را برایش فراهم می کند. خداوند پرودگار است. مربی است. تربیت کننده است. الحمدالله رب العالمین به خاطر این مطلب از استاد بزرگوار استاد غفرانی استاد اخلاق داشگاه شهید ستاری تشکر می کنم که توجه عمیق به تفسیر قرآن را از او آموختم. و متاسفانه نوارهای اشان را بخشیدم. ایشان برای تفسیر سوره حمد فقط ۱۰ نوار سخنرانی داشتند. خب بیشتر فکر کردم آیا واقعا چنین حدیثی وجود دارد؟ و اگر وجود ندارد نصب چنین چیزی چه معنایی می تواند داشته باشد؟! فرقی هم نمی کند می خواهد شغل اصلی یا غیر اصلی آنها باشد در هر حال با عتاب و خطاب و جنگ و دعوا از هم جدا می شویم اما علتش چیست؟ شاید علتش نگاه انتقادی و در هر صورت تیره نگری باشد که شغلشان ایجاب می کند در واقع روزنامه نگاری نوعی گیر دادن است به همه جزییات و این برای من که دوست دارم چشمم را بر همه چیز ببندم قابل تحمل نیست وقتی آسان اندیشی را شیوه زندگی خود کرده ام با سخت گیری های بی جا کنار نمی آیم از جایی که عزیزترین دوستان و عشاق! و معشوقان من روزنامه نگار بوده اند می خواهم بگویم لازمه این شغل بیمار شدن است به صورت نا آگاهانه و شهودی اعلام می کنم آنها احتمالا گریبان گیر بیماری جسمی هستند و این قطعا به شغل آنها بر می گردد همه تیره نگری ها به سمت خودشان بر می گردد البته اغلبشان وجود نازنینی دارند این را برای خودم و خودشان می گویم اولا نخواهند با من دوست شوند که زیرا آبشان اساسی زده می شود دوما اگر می شود دامنه های انتقادی شغلشان را کمتر کنند تا به خودشان آسیب کمتری برساند ملايمت كيفيتي الهي است، زيرا لازمه نرم و ملايمت بودن ترك ‹‹خود ›› است ـ خود هيچگاه ملايم و فروتن نيست. هميشه خشن است. فروتن بودن براي ‹‹ خود ›› امري نا ممكن است. اگر ‹‹ خود ›› فروتن شود بنيانش بر هم مي ريزد. و راه رسيدن به هستي ملايمت است. تو بيشتر بايد همچون آب باشي تا همچون صخره. وهميشه يه ياد داشته باش: در دراز مدت ، آب است كه برصخره پيروز مي شود. هرگاه براي رسيدن به ايده آلهاي جديد تلاش مي كنيد، احساس تقصير و گناه به شما دست مي دهد؛ زيرا ايده آلهاي جديد احمقانه و غير ممكن است و كسي نمي تواند آنها را برآورد. هرچه كنيد، باز از ايده آلها عقب مي مانيد. ايده آل ناممكن است و هميشه براي برآوردنش با شكست مواجه مي شويد. ايده آل غير انساني است و به همين دليل، فوق انساني ناميده مي شود. رسيدن به ايده آلها شكنجه است. و برايتان مشكل ايجاد مي كند. آنرا رها كنيد و فقط باشيد. واقع گرا باشيد. با واقع گرا بودن، همه چيز به نظرتان زيبا و كامل مي رسد. وقتي پيش زمينه اي از كمال نداشته باشيد، همه چيز كامل است؛ زيرا چيزي براي مقايسه و محكوم كردن وجود ندارد. ذهن سالهاست كه براي محكوم كردن، شرطي شده است. ذهن با به وجود آوردن احساس تقصير در شما، از شما سواستفاده مي كند و به اين ترتيب، تحت حكمروايي آن قرار مي گيرد. زندگي يك معجزه است. هيچ توضيحي براي زندگي و اين كه چرا بايد باشد وجود ندارد. راز زندگي هميشه نا گشوده خواهد ماند. اين راز گشودني نيست، زيرا موضوع بيشتر دانستن مطرح نيست. چه نيازي به گل سرخ، گل نيلوفر و هزاران گل ديگر است؟ اگر ما وجود نداشتيم، زمين همچنان به دور خورشيد مي چرخيد، بدون اينكه جاي خالي ما را احساس كند، درختان سبز مي شدند و همه چيز همان گونه كه هست مي بود. اما زندگي به وقوع پيوسته است ـ نه تنها زندگي، بلكه آگاهي و عشق نيز. معجزه اي پس از معجزه ديگر به وقوع پيوسته است! تا امروز بشر، قرنها يك گراز نر خشن بوده است. خشونت، بيرحمي، تند خويي و جنگ طلبي را ستوده و تمام چيزهايي را كه زنانه است، محكوم كرده است. به همين دليل مشكلات فراواني به پا خاسته اند. مشكلات اينجاست كه هرچيززيبا، زنانه است و اگر تو زنانگي را محكوم كني، زيبايي از جهان رخت مي بندد. لائوسته مي گويد: ‹‹ همچون صخره ، سفت و سخت نباش ، بلكه همچون آب،نرم و ملايم باش. سرانجام نرم و ملايم برسفت و سخت پيروز خواهد شد. صخره روزي نابود خواهد شد، بگذار آب بر روي صخره چكه كند تا صخره به سنگ ريزه تبديل شود. ›› البته تو اكنون نمي تواني چنين چيزي راببيني؛ اين كار زمان مي خواهد اما صخره هرگز نمي تواند آب را نابود كند. به همين سبب تو نيازمند بصيرتي ژرف تر، نگاهي بازتر و دور نمايي گسترده تر هستي. اما ما بسيار تنگ نظر هستيم دور نمايي كوچك رامي بينيم. به دليل اين تنگ نظري، سفتي و سختي صخره را بر نرمي و ملايمت آب ترجيح مي دهيم. اما كساني كه واقعيت را از دور نماي حقيقي جاودانگي اش ديده اند، چيزي كاملا متفاوت مي گويند. بگذار نرمي و ملايمت گزينش تو باشد. تنها به یک دلیل اونم به اون دلیل که اون حضرت تحت عوامل سنت رفتار نکردند. ایشون تا سن بیستو هشت سالگی ازدواج ننمودند. به خاطر اینکه کسی نبود که بتونه همسرشون بشه از اون جهت که مقام علمی بسیار بالایی داشتند اما دلیل دوم شخصیه حضرت معصومه یک مبارز هست که به خاطر عشقش به یک کشور دیگه سفر کرد و در این راه جان داد. اون یک عاشقه. کاری ندارم عشق اون برادرش بود اما باز هم این حرکت به معنای توانایی یک زن مسلمانه و حرکتی الگو وار برای مقابله با طرز فکرهایی که عملکرد زن رو محکوم می کنه. دلیل سوم حرف دختری هست که به خاطر حرف حضرت معصومه مسلمون شده بود. اون گفت از وقتی دیدم در دین اسلام علمای بسیرا بزرگ گرد ضریح یک دختر می گردن به احترامی که این دین می تونه برای زن قابل بشخ پی بردم. دیگه هم سوال خصوصی نپرس آیدین دلیل چهارم همدردیه. آیا می دونید عده ای می خواستند به اون حضرت تجاوز کنند؟!!!! و حضرت معصومه از غم این رفتار بیمار شدند و جان دادند؟ عبارتهای تاکیدی را هر روز به هر میزان که لازم دارید تکرار کنید. در فیلم اعجاب انگیز دزد بغداد با کلماتی نوشته شده از نور به ما میگویند:(( شادمانی را باید به کف آورد)) شادمانی با مهار کردن کامل خوی هیجانی به دست میآید. جایی که ترس و بیم و وحشت وجود داشته باشد از شادمانی خبری نیست. احساس ایمنی و شادمانی حاصل ایمان کامل به خداست. یعنی آن هنگام که انسان یقین دارد قدرتی شکست ناپذیر از او و هر آنچه که دوست میدارد حمایت میکند و همه خواستههای درست دلش را بر میآورد؛ میتواند رها از هر گونه فشار عصبی، احساس رضایت و شادمانی کند. آنگاه از ظاهر مخالف امور آزرده نمیشود؛ چون یقین دارد که خرد لایتناهی از منافع و مصالح او حمایت میکند و از هر وضعیتی بهره میجوید تا خیر و صلاحش را پیش آورد. سری که بر پیشانی اخم آلود باشد؛ آسوده بر بالین قرار نمیگیرد. خشم و نفرت و بد خواهی و حسد و انتقامجویی شادمانی انسان را میرباید و بیماری و شکست و فقر میآورد. به راستی که نفرت و انزجار بیش از میگساری خانهها را ویران کرده است و بیش از جنگها جان آدمیان را بر باد داده اشت. مثلا زنی خوشبخت و سالم با مردی پیمان زناشویی بست که از جان و دل دوستش داشت. شوهر مرد و بخشی از داراییاش را برای خویشاوندی به ارث گذاشت. زن از شدت نفرت و انزجار و اشتها و سلامت خود را از دست داد. لاغر و ناتوان شد و نتوانست به کارش ادامه دهد. دچار سنگ کیسه صفرا شد و به بستر بیماری افتاد. یک استاد ما بعدالطبیعه روزی به عیادت او رفت و گفت نمیبینی که نفرت و انزجار چه بلایی بر سرت آورده؟ سنگهای سخت در تنت نشانده که تنها علاجش عفو و بخشایش و خیر خواهی خود تو است. زن ناگهان حقیقت نهفته در گفته او را دریافت. هماهنگ و بخشایشگر شد و سلامت شکوهمند خود را بازیافت. عبارتهای تاکیدی: اکنون نیکویی بیپایانم از راههایی بی انتها به من میرسد. شادمانی شگفتانگیزم از راهی شگفتانگیز آمده است تا همیشه نزدم بماند هر روز شادمانیهای ماندگار به سراغم می آید. به آنچه پیش روی منست با اعجاب مینگرم. جسورانه به شیری که بر سر راهم قرارگرفته است میتازم و میبینم که سگ خرمایی کوچولو و مهربانی بیش نیست. خیر و صلاحم هماکنون به صورت جریانی از شادمانی، پیوسته و ناگسسته و افزاینده به سویم جاری است. شادمانیام کار خداست پس هیچکس نمیتواند در آن دخالت کند. چون با خدا همراهم با خواسته دل خودم نیز همراه میشوم. عبارتهای تاکیدی بخشایش: همه را میبخشایم و همه مرا میبخشایند و همه دروازهها به ناگاه گشوده میشوند تا خیروصلاحم به سویم آید. هرچند خطاهایم به سرخی آتش باشند به سپیدی برف خواهم شد. من قانون بخشایش را فرا میخوانم. من از خطاها و عواقب آنها آزادم. من در حمایت رحمتم نه قانون کارما از دست دادن: در ذهن الهی از دست دادن وجود ندارد. پس من نمیتوانم آنچه را که حق من است از دست بدهم. خرد لایتناهی هرگز دیر نمیکند و راه بازگرداندن را میداند. در ذهن الهی از دست دادن وجود ندارد. پس محال است چیزی را که حق من است از دست بدهم. آنچه از دست دادهام به من بازگردانده خواهد شد یا معادل و همسنگ آن را باز خواهم ستاند. عبارتهای تا کیدی برای عشق: چون با آن یگانه جدایی ناپذیر همراهم پس با عشق و خوشبختی جدایی ناپذیر خود نیز همراهم. نور خدا در درونم میتابد و هرچه ترس و تردید و خشم و نفرت را میزداید. تجلی عشق خدا در من از من مغناطیسی مقاومت ناپذیر میسازد. من فقط کمال را میبینم و به جز حق الهی خویش هیچ نمیخواهم. همه را دوست میدارم و همه دوستم میدارند. او که به ظاهر دشمن منست از در دوستی در میآید: بسان حلقهای طلایی در زنجیر خیر و صلاح من. من با خودم و همه دنیا در آشتی و آرامشم. به همگان عشق میورزم و همگان به من عشق میورزند. هماکنون دروازههای شادی به رویم گشاده میشوند. ازدواج: اگر ازدواج بر صخره استوار یگانگی بنا نشده باشد نمیتواند پابرجا بماند. زن وشوهر باید یک روح باشند در دو بدن: جملهای از حضرت مسیح: مرد و زن هر دو یک تن خواهند شد. بنا بر این بعد از آن، دو نیستند بلکه یک تن هستند. آنچه را خدا پیوست انسان جدا نسازد. تا زن و شوهر همفکر و همدل نباشند و در عالم ذهنی واحدی زندگی نکنند به ناچار باید از هم جدا شوند. اندیشه دارای طیف یا تموجی است بی نهایت نیرومند، و آدمی به سوی آفریدههای اندیشه خویش کشیده میشود. برای هر انسانی نیمهای دیگر یا انتخابی الهی وجود دارد. این دو یه یک عالم فکری تعلق دارند. این دو را خدا به هم پیوند داده است پس احدی جدایشان نخواهد کرد و نتواند کرد. این جفت یکی خواهد شد. زیرا طرح الهی هشیاری برتر آنها همسان است. عبارت تاکیدی برای ازدواج: سپاس میگذارم که عقدی که در آسمانها بسته شده است هماکنون بر زمین پدیدار خواهد شد. این جفت یکی خواهد شد از الان تا ابدالآباد. قانون کارما: آدمی تنها آنچه را که میدهد باز میستاند. بازی زندگی بازی بومرنگهاست که پس از پرتاب به سمت خودش باز میگردد. و پندار و کردار و گفتار انسان دیر یا زود با دقتی حیرت انگیز به خود او باز میگردد. این قانون کارماست و کارما واژهایست سانسکریت یعنی بازگشت. آدمی هر چه بکارد درو خواهد کرد. هر اندازه دانش آدمی بیشتر باشد مسئولیت او افزونتر است. و اگر آنکس که از قانون معنویت با خبر است به آن عمل نکند به عذابی الیم گرفتار خواهد آمد. ترس از خداوند (قانون) ابتدای حکمت است. اگر به جای خداوند کلمه قانون را بگذاریم معنای بسیاری از متون دینی مشخص خواهد شد. خداوند( قانون) میگوید که انتقام از آن منست. من جزا خواهم داد. این قانون است که انتقام میگیرد نه خدا. خدا انسان را کامل میبیند. آفریده به سیمای خودش و قدرت و تسلط عطا کرده به او انسان تنها میتواند آن باشد که خود را چنان میبیند و تنها میتواند به جایی برسد که خود را آنجا ببیند. از قدیم گفتهاند که هیچ رویدادی بدون حضور یک ناظر رخ نمیدهد. انسان نخست شکست یا موفقیت خود و غم یا شادی خود را در یک صحنه میبیند آنگاه شکست یا موفقیت و غم و شادی او عینیت مییابد. پس می بینیم که رهایی از طریق دانش به دست میاید و از طریق معرفت به قانون معنویت اقتدار پس از اطاعت می آید. به محض اینکه انسان از قانون اطاعت کند قانون به اطاعت او در میآید. پیش از آنکه برق خادم انسان شود باید مطیع آن شد. اگر از روی جهل به آن دست بزنیم دشمن مهلک آدمی میشود. قوانین ذهن نیز بر همین سیاقند. ادامه دارد از کتاب چهار اثر از فلورانس اسکاول شین لازم به ذکر است این کتاب به چاب پنجاه و هفتم رسیده است. قدر نعمت نگاه ندارد مگر شخص سپاسگزار ، ارزش سپاس را در نیابد مگر دانا الهی آسودگی جسمم را سپاس - هماهنگی و اعتدالم را سپاس . الهی شادی درونم را سپاس - شادی و سرورم را سپاس. الهی اینهمه نشاطم و سرزندگی ام را سپاس – سلامتی ام را سپاس. الهی تندرستی ام را سپاس – انرژی فراوانم را سپاس. الهی انسان بودنم را سپاس – آگاهی روز افزونم را سپاس. الهی نیت پاكم را سپاس - روشنی ذهنم را سپاس. الهی گذشت و بخششم را سپاس - صمیمیت و عشقم را سپاس . الهی بارش فراوانم را سپاس – امیدواری به خدای مهربانم را سپاس. الهی رضایت درونم را سپاس - اینهمه شایستگی ام را سپاس. الهی رزق و روزی ام را سپاس - توانگری الهی را سپاس . الهی فرزندان صالح و سالمم را سپاس - دوستان خوبم را سپاس. الهی تحول امروزم را سپاس - میل به تحولم را سپاس . الهی این شوق درونی را سپاس - تولد جدیدم را سپاس. الهی توفیق سپاسگذاری خدای عاشقان را سپاس. امروزه اداره عالی همه امورم را به اراده قدرتمند الهی می سپارم. امروز گشایش و آسانی همه امورم را، به لطف بی پایان الهی می سپارم عشق و عبادت دو چهره يك انرژي واحدند. عشق زميني است و عبادت غيرزميني اما تجربه هردو يكي است. عشق داراي محدوديت است. محدوده آن از شخصي به شخصي ديگر است. عبادت نامحدود است. خطاب آن از شخص به هستي است. و فقط در آغاز خطاب عبادت از شخص به هستي است. زيرا وقتي تو با هستي ارتباط داري شخصيت تو محو ميشود. چون قطره اي ميشوي كه به دريا پيوسته است. ديگر نميتواني يك قطره باقي بماني. ناگزيري از محدوديتها فراتر روي و به دريا تبديل شوي. چيزي را از دست نميدهي. همه چيز را به دست ميآوري اما هويت كهنهات از بين ميرود. اما مشكل اينجاست كه فقط عده اندكي از مردم ميدانند كه عشق چيست. در مورود عبادت چه ميتوان گفت؟ عدهاي بسيار اندك از مردم طعم عشق را چشيدهاند زيرا قبل از آنكه بتواني طعم عشق را بچشي پيششرطهاي بسياري را بايد تحقق بخشي. اگر ذهن تو سرشار از نگرشهاي ذهن ضد عشق باشد غيرممكن است عشقي وجود داشته باشد. عشق نميتواند كنار حسادت، مالپرستي، خود، نفرت يا خشم وجود داشته باشد. اينها همگي پديدههايي ضد عشق هستند كه كوچكترين امكان عشق را از بين ميبرند. مردم به كليسا ميروند اما عبادتشان دروغين است. عبادت نهايت شكوفايي عشق است. رايحه دلنواز عشق است. كسي كه عشق را ژرف و كامل شناخته؛ كسي كه موفق شده "خود"، حسادت، مالپرستي و تمام چيزهاي مهمل را دور اندازد به شكلي طبيعي به سوي عبادت گام برخواهد داشت. اگر عشق ورزيدن به يك شخص تااين حد زيباست عشق ورزيدن به كل هستي چهقدر زيباتر خواهد بود؟ و اين همان عبادت است. عشق پرندهاي آزاد است. مراقبههاي اوشو ملاصدرا می گوید: اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آید و به قدر آرزوی تو گسترده می شود و به قدر ایمان تو کارگشا می شود یتیمان را پدر می شود و مادر محتاجان برادری را برادر می شود عقیمان را طفل می شود ناامیدان را امید می شود گمگشتگان را راه می شود در تاریکی ماندگان را نور می شود رزمندگان را شمشیر می شود پیران را عصا می شود محتاجان به عشق را عشق می شود خداوند همه چیز می شود همه کس را... به شرط اعتقاد به شرط پاکی دل به شرط طهارت روح به شرط پرهیز از معامله با ابلیس بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار و بپرهیزید از ناجوانمردی ها، ناراستی ها، نامردمی ها... چنین کنید تا ببینید چگونه بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود؟؟؟ می دونید که من طاقت رنگ سیا ندارم این قالبه هم عوض شد خیلی شبیه منه وبلاگش همشم از اوشو می نویسه اسمشم آناهیتاس جالب نیست؟ این مطلبم ازش کش رفتم. ۱- درگفتارتان معصوم باشید. ۲- هیچ چیز را به خودتان ربط ندهید. ۳- از روی حدس و گمان مسائل را ارزیابی نکنید ۴- همیشه بیشترین تلاشتان را بکنید. - شما باید آگاه باشید که کلام چیست و چه کاری انجام می دهد. کلام ارتعاش صوت است که تمایل دارد معادل فیزیکی خود را در جهان آشکار سازد. -زمانی که حقیقتاْ از نیروی کلام آگاه گردید، برایتان آسانتر خواهد بود که کلامتان با دقت انتخاب کرده و به درستی سخن گفته و تنها آن جیزی را بگویید که مورد نظرتان است. - با خود عهد کنید، کلامتان را بی عیب و نقص سازید. اگر درونتان جایگاه افکار زاید، مسموم، دروغ یا حقیقت و عشق باشد، در بیرون با صفاتی نظیر آن روبه رو می شوید. صفات مشابه در جهان بیرون، یکدیگر را جذب می کنند. -میزان عشق و نوع احساسی که به خود دارید، ارتباط مستقیمی با کیفیت و درستی کلامتان دارد. - هر گاه فکری انتقاد آمیز نسبت به خود به ذهنم برسد، قاضی را بخشیده و از میثاق عشق و احترام و پذیرش خود، پیروی می کنم. عبادت يك گل است. شكوفايي كامل آگاهي است. هيچ چيزي برتر از عبادت نيست. نهايت عشق است و به طور طبيعي رايحهاي دلنواز ميپراكند. انسان عبادتگر انساني سراپا عشق است. او سراپا عاشق هستي است. زندگياش عشقبازي است. هر لحظه خوش است زيرا هر لحظهاش همراه با شگفتي و هداياي ارزنده است. هيچ لحظهاي تهي نيست. از نابينايي ماست كه نميتوانيم زيباييها را ببينيم. از كري ماست كه نميتوانيم نغمههاي زيبا را بشنويم. نغمه و زيبايي همه جا را فرا گرفته است اما تو براي اينكه بتواني آنها را دريابي بايد به درجات بالاتر برسي. انرژي جنسي انرژياي است كه رو به پايين سير ميكند. عملكرد آن تحت تاثير قانون جاذبه قرار دارد. زمين آن را به پايين ميكشد. اين انرژي زميني است. فيزيولوژيكي است. زيستي است. شيميايي است. علم قادر به كاوش آن است و روشهاي علمي از پس پژوهش آن بر ميآيند. انرژي مادي است. عشق انرژي برتر است. عشق ميان انرژي جنسي و عبادت قرار دارد. بخشي از عشق ميتواند در دسترس تمام ابناي بشر قرار گيرد اما بخش ديگر فراتر از زمان است و فقط در دسترس كساني قرار ميگيرد كه به كاوش درون ميپردازند. نخستين بخش عشق كه ميتواند در دسترس تمامي انسانهاي معمولي قرار گيرد ناخودآگاه است. اما بخش دوم عشق خودآگاه است. آنگاه كه عشق خودآگاه شود تو براي نخستين بار چيزي را تجربه ميكني كه فراتر از نيروي جاذبه است. نه رو به پايين، بلكه رو به بالا سير ميكند. سومين بخش، عبادت است. انرژي جنسي رو به پايين سير ميكند و عشق رو به بالا. اما عبادت به هيچ سويي سير نميكند. حالتي از بودن است. انرژي جنسي در حركت است و عشق نيز. آنها در قطب مخالف يكديگر سير ميكنند. اما عبادت نقطهاي ثابت است. هيچ حركت، سفر و هيچ سيري ندارد. تو فقط وجود داري. در اين سكون و سكوت عميق آنگاه كه تو فقط وجود داري از خدا آگاه ميشوي. كل هستي از الوهيت آكنده ميشود و تنها تو نيستي كه الوهيت را تجربه ميكني. كساني كه نزديك تو ميآيند؛ كساني كه به روي تو باز هستند نيز چيزي عجيب، راز آلود و معجزهگونه را احساس خواهند كرد. نسيمي ناشناخته بر آنان خواهد وزيد. ممكن است لحظاتي از هالهاي پيرامون تو آگاه شوند. اين همان رايحه دلنشين عبادت است. بگو آري مراقبه هاي اوشو ناگفته هایی در مورد آب زمزم پایگاه خبری تقریب - سرویس ادیان: یک دانشمند ژاپنی کشف کرده است که آب زمزم دارای خصوصیات منحصر به فردی است که در آبهای معمولی دیگر یافت نمی شود. به گزارش پایگاه خبری تقریب، دکتر "مساروا ایموتو"، دانشمند ژاپنی تأکید کرد: تحقیقات علمی بسیاری که به وسیله تکنولوژی نانو بر روی آب زمزم انجام شده است، نشان می دهد هیچ یک از خواص این آب قابل تغییر نیست و اگر یک قطره از آب زمزم به 1000 قطره از آبهای معمولی اضافه شود، آن آبها خواص آب زمزم را به دست خواهند آورد. بانوى خردمندى در كوهستان سفر مى كرد كه سنگ گران قیمتى را در جوى آبى پیدا كرد. روز بعد به مسافرى رسید كه گرسنه بود. بانوى خردمند كیفش را باز كرد تا در غذایش با مسافر شریك شود. مسافر گرسنه، سنگ قیمتى را در كیف بانوى خردمند دید، از آن خوشش آمد و از او خواست كه آن سنگ را به او بدهد. زن خردمند هم بى درنگ، سنگ را به او داد.مسافر بسیار شادمان شد و از این كه شانس به او روى كرده بود، از خوشحالى سر از پا نمى شناخت. او مى دانست كه جواهر به قدرى با ارزش است كه تا آخر عمر، مى تواند راحت زندگى كند، ولى چند روز بعد، مرد مسافر به راه افتاد تا هرچه زودتر، بانوى خردمند را پیدا كند. هرجا با ترس مواجه مي شويد، از آن نگريزيد. در واقع از ترس، نشانه ها را دريافت كنيد، اين نشانه ها علايم راهنمايي هستند كه به شما مي گويند در كدام جهت پيش رويد. ترس فقط حريفي است كه به شما مي گويد: « بيا! » وقتي چيزي واقعا خوب است، ترس آور هم است؛ زيرا شناخت و نگاهي تازه به شما مي بخشد و شما را به سوي تغييرات خاصي مي راند. شما را به مرزي مي رساند كه اگر عقب نشيني كنيد، هرگز خودتان را نخواهيد بخشيد. هميشه از خودتان بعنوان آدمي ترسو ياد خواهيد كرد. اگر پيش رويد، خطرناك است. هرگاه با ترس روبرو مي شويد، به ياد داشته باشيد كه عقب نرويد؛ زيرا عقب نشيني راه حل نيست. به درون ترس بپريد. اگر از شب تاريك مي ترسيد، وارد شب تاريك شويد؛ زيرا تنها راه غلبه بر آن ترس، همين است. تنها راه پشت سر گذاشتن ترس همين است. وارد شب شويد. هيچ چيز مهم تر از آن نيست. در شب تنها بنشينيد و بگذاريد شب كارخود را بكند. اگر هم مي ترسيد و مي لرزيد، به شب بگوييد: «هرچه مي خواهي بكن. من اينجا هستم. » بعد از چند دقيقه خواهيد ديد كه همه چيز آرام گرفته است. تاريكي ديگر تاريك نيست، بلكه روشن شده است. از آن لذت خواهيد برد. مي توانيد آنرا لمس كنيد؛ آن سكوت مخملي، آن گستره و آن نواي موسيقي را. قادر خواهيد بود از آن تاريكي لذت ببريد و خواهيد گفت: « چه احمق بودم كه از اين تجربه زيبا مي ترسيدم. » خود را به هستي واگذار. واگذار كردن خود بسيار زيباست؛ زيرا تو را زيبا و برازنده ميسازد و فرصت بزرگي را پيش رويت قرار ميدهد. خدا خير و بركتش را در حجمي وسيع برتو جاري ميسازد. كسي كه همواره در حال ستيز است؛ بسته و دور از دسترس خداوند ميماند. كسي كه با هستي دشمني ندارد و به هيچ طريقي در صدد غلبه بر كسي يا چيزي نيست؛ در درسترس خداوند است. تمام در و پنجرههاي او باز است. باد ميتواند در او وارد شود و بر او بوزد. باران ميتواند بر او ببارد و خورشيد ميتواند بر او بتابد. پس خدا ميتواند در او وارد شود. خدا گاهي در شكل باد وارد ميشود گاهي در شكل باران و گاهي در شكل خورشيد. اينها راههاي ورود خدا در تو هستند. او هرگز در شكل خدا وارد نميشود. خدا يك شخص نيست. تو خدا را در شكل يك شخص ملاقات نخواهي كرد. هميشه با او در شكل انرژي طبيعي تماس خواهي يافت. گلي كه شكوفه زده خداييست كه بر تو سلام ميكند و آسمان پرستاره.... خدا بازوانش را به روي تو گشوده است و آماده در آغوش گرفتن توست. اما خدا تنها زماني ميتواند تو را در آغوش گيرد و بر تو بوسه زند كه دست از ستيز برداري و گرنه چنان مشغول و درگير خواهي بود كه هيچ فرصتي براي عشقبازي با خدا نخواهي يافت. زندگي يك رهرو بايد سرشار از عشق به خدا باشد. رهروي همان عشقبازي با خداست و به همين دليل آرامش، راحتي و رهايي عظيمي لازم است. اين تنها چيز لازم است. مراقبههاي اوشو خود را به هستي واگذار. از ترجمه زیبای مجید پزشکی تشکر می کنم. پ ن: ما دوباره داريم ميريم خودمونو به هستي واگذار كنيم خدا خودش رحم كنه. پ ن ۲: این هم پیام حافظ برای امام رضا رود ارس کدوم وره؟ ای صبا گر بگذری بر ساحل رود ارس به خدا نه از راه عقل و منطق، بلكه از راه عشق بايد روي آورد. روي آوردن به خدا از راه عقل و منطق، همانا از دست دان اوست. عقل و منطق بازدارنده است. دست و پا گير است. خدا را نمي توان با تور عقل و منطق صيد كرد. چنين توري براي خدايي چنان لطيف، زمخت است. خدا همچون ماهي نيست، بلكه همچون آبي سيال است. تو مي تواني ماهي را در تور اندازي اما آب را نمي تواني. آب از تور تو رد خواهد شد. يگانه راه شناخت خدا، راه عشق است. به ياد داشته باش كه مي گويم يگانه راه- زيرا تنها عشق است كه قلب تو را به روي هستي مي گشايد. به روي ابهت و عظمت آن. اين ابهت و عظمت همان خداست. شكوه هستي، خداست. بزمي هميشگي برپاست. رقص شادي، بي آغازي، بي پاياني. اما قلب ما همچنان بسته است و ما فكر خدارا در سر داريم. سر، جايگاه مناسبي براي خدا نيست. در جايي كه پاي خدا در ميان است بي سر باش! تمام رابطه ها خيالي است؛ زيرا هرگاه از درون خود بيرون مي رويد، از درِ تخيل عبور مي كنيد. در ديگري وجود ندارد. دوست و دشمن، هردو تخيلات شما هستند. وقتي تخيل را بطور كامل كنار بگذاريد، تنها مي شويد؛ مطلقا تنها. وقتي درك كنيد زندگي و تمام رابطه ها تخيل است، بر عليه زندگي حركت نمي كنيد و رابطه هاي شما به شما كمك مي كنند تا روابط را غني تر سازيد. وقتي بدانيد رابطه خيال است، چرا خيال بيشتري به آن نيفزاييد؟ چرا ار رابطه ها عميقا لذت نبريم؟ وقتي گلها چيزي جز خيال نيستند، چرا گلهاي بيشتر خلق نكنيم؟ چرا به دنبال گلي عادي باشيم؟ بگذاريم گل از الماس و ياقوت باشد. تخيل گناه نيست، بلكه نوعي توانايي و ظرفيت است. تخيل پل است. تخيل مانند پلي است روي رود، كه دو كرانه رود را به هم مي پيوندد و دو نفر را به هم مي رساند. دو نفر پل را فرا فكني مي كنند. اين پل مي تواند عشق يا اعتماد باشد، ولي در هر حال تخيل است. تخيل تنها واقعيت خلاق انسان است. از تخيل لذت ببريد و آن را زيبا و زيباتر سازيد. به تدريج به مرحله اي خواهيد رسيد كه ديگر به رابطه ها وابسته نيستيد. اگر چيزي داشته باشيد، آنرا سهيم مي شويد. آنرا با ديگران سهيم مي شويد، اما از خود همانگونه كه هستيد، خرسنديد. عشق، سراسر تخيل است؟ اما نه به معناي نكوهش آميز. تخيل استعدادي الهي است. مراقبه و اتصال يعني « هيچكس » شدن. يعني نيست شدن در كل. نه جدا ماندن از آن، نه مقاومت دربرابر آن، بلكه نيست شدن در آن.... عشق بازي با كل، اتحادي لذت آور با كل. البته، ما در برابر كل هيچ چيز نيستيم- خرد و كوچ، همچون قطره اي در برابر درياييم. و وقتي دريابي تو در برابر كل چيزي نيستي، آنرا شادمانه مي پذيري- نه با بي تفاوتي، بلكه با شور و شعف. با شور و شعفي حاصل از نيست شدن تمام ترسها و تشويشها. آنگاه كه دست از « خود » بشويي حتي ترس از مرگ نيز نيست مي شود، زيرا فقط « خود » است كه مي ميرد. واقعيت تو جاودانه بودن است. و وقتي تمام دلواپسيها و نگرانيها رفته باشند، تو در آرامش كامل قرار مي گيري. بي « خود » شدن آغاز مراقبه است و آرامش يافتن، نتيجه نهايي آن. آنگاه كه تو در ژرفاي وجودت چنان آرامي كه هيچ چيز آرامش تو را بهم نمي زند، به خانه مي رسي. به حقيقت، به آگاهي و شادماني مي رسي- سه چهره خداوند. همان لحظه كه تو به صلح و آرامش كامل برسي، اين سه چهره از آن تو مي شود- تو الهي مي شوي. در حقيقت، تو همواره الهي بوده اي، اما اينك از آن آگاه مي شوي. پيام من عشق است. به خودت عشق بورز كه آغاز كار است. سپس به آناني كه به تو نزديك اند. عشق بورز. پس از آن به دنيا و كل جهان. فقط در اينصورت قادر خواهي بود به خدا عشق بورزي. سفر از خود آغاز مي شود و د رخدا پايان مي پذيرد. اين دو، دو كرانه رودخانه هستند. تو يكي از كرانه ها هستي و خدا آن ديگري و عشق پلي است بين اين دو كرانه. اين پل از روي كل رودخانه مي گذرد اما انسانها از عشق مي هراسند. به همين دليل است كه به عبادت مي پردازند. هرگز نمي فهمند كه چه مي كنند. عبادتشان از روي ناداني است. تا زمانيكه عبادت از عشق سرشار نشود نمي تواند راستين باشد. زندگي مردم از عشق بي بهره است اما همچنان به كليساها و معبدها مي روند. اين كار كاملا بي معني است. تا زمانيكه در عشق زندگي نكني نمي تواني وارد هيچ معبدي شوي و كسي كه در عشق زندگي مي كند نيازي به وارد شدن به معبد را ندارد. او از قبل در آنجاست. اين پيام ساده را بخاطر بسپار و با آن زندگي كن، زيرا آن، نظريه اي نيست كه بدان باور يابي، بلكه خود زندگي است. در عشق شكوفا شو. رايحه دلنواز عشق را پراكنده ساز- كه اين عين عبادت است. تنها رايحه دلنواز عشق به خدا مي رسد نه هيچ چيز ديگر. زندگي گنجي است پايان ناپذير، اما فقط قلب شاعر است كه مي تواند آنرا بشناسد. عشق تنها شعر واقعي است. تمام شعرهاي ديگر، فقط انعكاسي از آن هستند. شعر مي تواند در صدا وجود داشته باشد يا در سنگ. شعر مي تواند در معماري باشد، اما همه اينها اساسا انعكاس عشق هستند كه در نمادهاي متفاوت مجسم شده اند. روح شعر، عشق است و كسانيكه با عشق زندگي مي كنند شعراي واقعي هستند. اين افراد شايد هرگز شعري نسرايند و هيچ قطعه ي موسيقي نسازند. شايد هيچ اثري نيافرينند كه مردم عادي بعنوان هنر تلقي مي كنند، اما كساني كه بطور كامل و مطلق با عشق زندگي مي كنند، شعراي واقعي هستند. اين حقيقت، شعر را در شما تقويت مي كند. به اين ترتيب، شور بيشتري خواهيد داشت. قلبتان آهنگ تازه اي خواهد داشت. زندگي تان ديگر كسالت آور نمي شود و راكد نمي ماند. زندگي تان پيوسته شگفت انگيز خواهد بود و هر لحظه رازهاي تازه اي را بر شما خواهد گشود. زندگي گنجي است پايان ناپذير، اما فقط قلب يك شاعر است كه مي تواند آنرا بشناسد. وقتي عشق را بشناسيد، آماده انتشار آن مي شويد. هر چه بيشتر عشق بورزيد، از عشق بيشتري برخوردار مي شويد. هرچه عشق بيشتري در ديگران بباريد، عشق بيشتري در درونتان مي جوشد. عشق هرگز اهميتي نمي دهد كه آيا فرد مقابل، ارزش دريافت آن را دارد يا نه. هر برخوردي غير از اين، برخوردي از روي خساست است. عشق خسيس نيست. ابر هرگز اهميتي نمي دهد زميني كه بر آن مي بارد، ارزش باران را دارد يا نه. ابر در كوهساران، صخره ها و همه جا مي بارد، بي قيد و شرط مي بخشد؛ بي هيچ چون و چرايي. عشق اينگونه است؛ فقط مي بخشد و از بخشيدن لذت مي برد. هركس كه مشتاق دريافت كردن باشد، آنرا دريافت مي كند. لازم نيست شايسته آن باشد يا در طبقه خاصي جاي بگيرد. نيازي نيست كه شرايط و ويژگيهاي خاصي داشته باشد. اگر همه اينها لازم باشند، آنچه مي دهيد، ديگر عشق نيست، حتما چيز ديگري است. وقتي عشق را بشناسيد، آماده انتشار مي شويد. هرچه عشق بيشتري بر ديگران بباريد، عشق بيشتري در درونتان مي جوشد. در حاليكه اقتصاد رايج جهان چيز ديگري ميگويد؛ اگر چيزي را ببخشيد،آنرا از دست مي دهيد. اگر مي خواهيد چيزي را نگاه داريد، آنرا از خود دور نكنيد، آنرا جمع كنيد و خسيس باشيد. در حاليكه در مورد عشق، موضوع كاملا برعكس است. اگر مي خواهيد عشق داشته باشيد، خسيس نباشيد. در غير اينصورت عشق مي ميرد. عشق را منتشر كيد تا منابع تازه اي در دسترس تان قرار گيرد. نهرهاي تازه در درونتان جاري خواهند شد. وقتي بي قيد و شرط عشق مي ورزيد، وقتي بطور كامل مي بخشيد، كل هستي به درونتان مي ريزد. زندگي بسيار است. حتي درختها ساده هستند. زندگي بايد ساده باشد. اما چرا براي شما اين همه پيچيده شده است؟ زيرا درباره آن فلسفه مي بافيد. براي آنكه در بحبوحه زندگي، در شدت و شور باشيد، بايد تمام فلسفه بافيها در مورد زندگي را دور بريزيد. در غير اينصورت در ابهام كلمات فرو خواهيد ماند. صبحي آفتابي و دلپذير بود. هزارپايي شاد و آوازخوان، از هواي صبحگاهي سرمست شده بود. قورباغه اي كه در آن نزديكي نشسته بود، از اين حالت هزارپا متعجب شد. قورباغه كه احتمالا يك فيلسوف بود، از هزارپا پرسيد:« صبركن! تو معجزه مي كني. هزارپا داري. چطور مي تواني هزار پا داشته باشي و آنها را به موقع حركت دهي؟ اول كداميك را برمي داري؟ بعد از آن كدام پا را؟ آيا گيج نمي شوي؟ اين كار براي من غير ممكن به نظر مي رسد. » هزارپا گفت: «من هرگز به اين موضوع فكر نكرده ام. بگذار درباره اش خوب فكر كنم. »هزارپا در حاليكه آنجا ايستاده بود، شروع به لرزيدن كرد و به زمين افتاد. خود او هم گيج شده بود؛ هزار پا .. چطور مي توانست آنها را اداره كند؟ فلسفه مردم را فلج مي كند. زندگي نيازمند فلسفه نيست. زندگي به تنهايي كافي است. نيازي به عصا، به حامي و حايل ندارد. زندگي كامل و مستقل است. اگر بتوانيد طوري كار كنيد كه گويي مشكلي نداريد، متوجه خواهيد شد كه واقعا هيچ مشكلي نداريد. همه مشكلات به باور شما بستگي دارند؛ آنها را باور مي كنيد و براي همين دچار مشكل مي شويد. اين كار، نوعي هيپنوتيزم است. مدام با خود مي گوييد اينطور يا آنطور هستيد، كامل نيستيد، لايق نيستيد. اين را تكرار مي كنيد تا در قلب شما بنشيند و عاقبت به واقعيت تبديل شود. بكوشيد طوري رفتار كنيد كه گويي مشكلي نداريد. ناگهان خواهيد ديد كه روحيه تازه اي داريد و واقعا هيچ مشكل خاصي نداريد. ديگر بر عهده خودتان است كه مشكلات را نگاه داريد يا براي هميشه آنها را فرو افكنيد. اگر متوجه شويد اين شما هستيد كه مشكلات را نگاه مي داريد، ديگر هيچ مشكلي به شما نمي چسبد. با وجود اين، ما بدون مشكل نمي توانيم زندگي كنيم. پس مشكل مي سازيم. بدون وجود مشكلات احساس تنهايي مي كنيم و هيچ كاري براي انجام دادن نخواهيم داشت. با وجود مشكلات شاد مي شويم. كاري بايد انجام داد؛ بايد درباره كاري فكر كنيم. در نتيجه مشغول مي شويم. اين اعتقاد كه لايق نيستيد و چنين و چنان هستيد، بسيار نفساني است. شما مي خواهيد لايق و شايسته شويد. چرا؟ چرا نمي توانيد با تمام عدم شايستگيها و محدوديتها يتان كنار بياييد؟ زمانيكه آنها را بپذيريد، خواهيد ديد كه به راحتي جاري مي شويد . یا محمد براستی که جادو از قدیم بوده و چنان نیست که به چیزی ضرر زند جز به اجازه من پس هر کس دوست دارد از اهل عافیت از جادو باشد و به او ضرر نزند باید بخواند : اللهم رب موسی و خاصه بکلامه و هازم من کاده بسحره بعصاه و معیدها بهذالعود ثعبانا و ملقفها افک اهل الافکو مفسد عمل الساحرین و مبطل کید اهل الفساد من کادنی بسحرا و بضر عامدا " او غیر عامد اعامه او لا اعلمه و اخافه او لا اخافه او لا فاقطع من اسباب السموات عمله حتی ترجعه عنی غیر نافذو یا ضارلی و لا شامت بی انی ادرء بعظمتک فی نحور الاعداء فکن لی منهم مدافعا احسن مدافعه و اتمها یا کریم. پس هر زمانی که او اینها را بگوید او را نه سحر جادوگر جنی و نه انسی هر گز زیان نزند. جهت ابطال سحر حضرت علی (ع) فرمود: هرکس بر پوست آهو بنویسد و نزد خود نگهدارد سحر از او باطل میشود بسم الله و بالله ماشاءالله بسم الله و لا حول ولا قوه الا بالله العلی العظیم قال موسی ما جئتم به السحر ان الله سیبطله ان الله لا یصلح عمل المفسدین و یحق الله بکلماته و لوکره المجرمون فوقع الحق و بطل ما کانو یعملون فغلبو هنالک وانقلبو صاغرین بسم الله و قدمنا الی ما عملو من عمل فجعلناه هباء" منصورا" وجعلنا من بین ایدیهم سدا" و من خلفهم سدا" فاغشیناه فهم لا یبصرون و القی السحره ساجدین قالو امنا برب العالمین رب موسی و هارون قال امنتم به قبل ان اذن لکم انه لکبیر کم الذی علمکم السحر قالو ان هذان لساحران یریدان ان یخرجاکم من ارضکم بسحرها بحق کهعیص و بحق حمعسق و بحق صم بکم عمی فهم لا یسمعون و لا یتکلمون . برای ابطال سحر و جادو شیخ بهایی رحمه علیه برای شاه عباس نوشت : برای ابطال سحر بر کف دست راست محسور با خاک کربلا و آب نیسان( آب باران) بنویسید بعد محسور چنان آن را بلیسد که اثری نماند و سه روز بنویسد طهسعهفا یا کعهفا با خود دارد. بسم الله الرحمن الرحیم یا من ازال السحر باعجاز موسی علیه السلام لما القی عصاه فاذا هی ثعبان مبین ازل عمن قصدته سحر السحره و کیدالفجره انک علی کل شیء قدیر . برای دفع شیاطین و جادو گران: از حضرت رسول خدا وارد شده است که ایه سخره را بخوانند و ایه اینست: ان ربکم الله الذی خلق السموات والارض فی سته ایام ثم استوی علی العرش یغشی اللیل والنهار یطلبه حثیثا والشمس و القمر والنجوم مسخرات بامره الا له الحق والامر تبارک الله رب العالمین ادعو ربکم تضرعا و خفیه انه لا یحب المعتدین و لا تفسدوا فی الارض بعد اصلاحها وادعوه خوفا و طمعا ان رحمه الله قریب من المحسنین. ترس از ساحر و و ظالم و شیاطین: پیامبر ص فرمود: بعد از نماز شب پیش از شروع نماز صبح رو به جانب محل سکونت ان ساحر و یا ظالم بکن و هفت مرتبه بگو: بسم الله و با لله سنشد عضدک باخیک و نجعل لکما سلطانا فلا یصلون الیکما بایاتنا انتما ومن اتبعکما الغالبون. چاره جادو و چشم زخم: امام صادق ع فرمود هر گاه گرفتار شدی دست خود را مقابل رویت بردار و بگو: باسم الله العظیم رب العرش العظیم الا ذهبت وانقرضت . و همچنین فرمود دست مقابل صورتت برگیر و حمد و قل هوالله و قل اعوذ برب الفلق و قل اعوذ برب الناس را بخوان و هر دو کف دست برا بر صورت بکش خداوند ترا از گزند ان حفظ میکند. و اگر کسی را چشم زده باشند باید بر تخم مرغ بنویسد : (جاعت بجیعت معجعت انفجعت انفلقت) و ان تخم مرغ را در بین دو پایش بشکند و هنگام شکستن بگوید : بسم الله و بالله و علی اسم الله واسم العین و اگر حیوان باشد در بین دو چشم او بشکنند رفع شود. چاره اجنه و شیاطین: هر کس از انچه بر زمین است بترسد از جن و شیطان هنگامی که ترس بر او داخل شود بگوید: یا الله الا له الاکبر القاهر بقدرته جمیع عباده والمطاع للعظمته عند کل خلیقته والممضی مشییته لسابق قدرته انت تکلاء ما خلقت باللیل والنهار و لا یمتنع من اردت به سوء" دونک من ذالک السوء و لا یحول احد دونک بین احد و ما ترید به من الخیر کل ما یری و لا یری فی قبضتک و جعلت قبائل الجن والشیاطین یروننا و لا نراهم و انا لکیدهم خائف ( صل علی محمد و آل محمد ) فامنی من شرهم و باسهم بحق سلطانک العزیز یاعزیز . به جهت دفع عقرب ها و مارها : از حضرت صادق مرویست که این دعا را بخواند: بسم الله و بالله صلی الله علی محمد و اله اخذت العقارب و الحیات کلها باذن الله تبارک و تعالی بافواهها و اذنابها و اسماعها و ابصارها و قواها عنی و عمن احببت الی ضحوه النهار انشاءالله تعالی. دفع شر حیوانات درنده: برای باز شدن زبان کودک و انکس که لکنت زبان دارد: جهت باز شدن زبان و رفع لکنت بنویسد و بر گردن او آویزند انشاءاله زبانش باز شود . ما لکم لا تنطقون اقرا باسم ربک الذی خلق خلق الانسان من علق اقرا ء و ربک الاکرم الذی علم بالقلم علم الانسان ما لم یعلم لا یتکلمون الا من اذن له الرحمن و قال صوابا انطلقنا الله الذی انطق کل شیء ففهمناها سلیمان. رسول خدا فرمود: برای مردی که پیش امدی سخت رخ دهد یا امری او را اندوهناک گرداند پس دو زانوی خود و ارنج دستانش را برهنه کند و به زمین بچسباند و سینه برزمین باشد در حالت سجده حاجت خود از خدا بخواهد برآورده شود. بر رفع هر بلایی و گرفتاری که پیش بیایداین دعا را بخواند بر طرف شود: اللهم انی اسئلک بان لک الحمد لا اله الا انت المنان بدیع السموات و الارض ذول الجلال والاکرام ان تصلی علی محمد و آل محمد و ان تجعل لی مما انا فیه فرجا" و مخرجا". دعا برای ادای قرض و دین: 442 بار در یک مجلس بگوید: لا اله الا انت سبحانک انی کنت من الظالمین فستجبنا له و نجیناه من الغم و کذالک ننجی المومنین. و یا در پی هر نماز واجب بگوید: بسم الله الرحمن الرحیم یا قاضی الدیون من خزانتک التی بین الکاف و النون اقض دینی و دین کل مدیون ما که از سحرو جادو نترسیدیم گفتیم اگه شما از ما میترسین بخونید

یه حس شخصی از نوع وابستگی هایی که ریشه در ضعف دارند و ...
![]()
خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان
صدرالدین محمد بن ابراهیم قوام شیرازی معروف به مُلاصَدرا
از کتابی برایتان مطلب می نویسم که زندگی بر اساس خرد سرخپوستان تولتک ( چهار میثاق ) را بیان می کند. منظور از چهار میثاق، اینها هستند:

این دانشمند تحقیقات بسیاری را بر روی آب زمزم انجام داده و به این نتیجه رسیده است که آب زمزم، آبی با برکت و منحصر به فرد است و بلورهای آن شبیه هیچ آب دیگری نیست و به هیچ وجه خواص آن تغییر نمی کند.
وی که پایه گذار نظریه تبلور ذرات آب است، می گوید: جمله "بسم الله الرحمن الرحیم" که در قرآن کریم وجود دارد و مسلمانان آن را در ابتدای کارهای خود یا در هنگام غذاخوردن و یا موقع خواب بر زبان می آورند، تأثیر عجیبی بر بلورهای آب دارد.
به گزارش سایت محیط، وی می افزاید: زمانی که بسم الله الرحمن الرحیم گفته می شود، تغییرات عجیبی در بلورهای آب رخ داده و آنها بسیار زیباتر می شوند، لذا می توان با گذاشتن کاستی از تلاوت قرآن کریم در کنار آب، آن را زیباتر و با صفاتر نمود
را هم زمزمه ميكرد . نگاهى به آسمان آبى و درياى لاجوردين و ساحل طلايى
انداخت و گفت :
- خدايا ! ميشود تنها آرزوى مرا بر آورده كنى ؟
ناگاه ، ابرى سياه ، آ سمان را پوشاند و رعد و برقى در
گرفت و در هياهوى رعد و برق ، صدايى از عرش اعلى بگوش
رسيد كه ميگفت :
چه آرزويى دارى اى بنده ى محبوب من ؟
مرد ، سرش را به آسمان بلند كرد و ترسان و لرزان گفت :
- اى خداى كريم ! از تو مى خواهم جاده اى بين كاليفرنيا
و هاوايي بسازى تا هر وقت دلم خواست در اين جاده رانندگى كنم !!
از جانب خداى متعال ندا آمد كه :
- اى بنده ى من ! من ترا بخاطر وفادارى ات بسيار دوست
ميدارم و مى توانم خواهش ترا بر آورده كنم ، اما ، هيچ
ميدانى انجام تقاضاى تو چقدر دشوار است ؟ هيچ ميدانى كه
بايد ته اقيانوس آرام را آسفالت كنم ؟ هيچ ميدانى چقدر
آهن و سيمان و فولاد بايد مصرف شود ؟ . من همه ى اينها
را مى توانم انجام بدهم ، اما ، آيا نمى توانى آرزوى
ديگرى بكنى ؟
مرد ، مدتى به فكر فرو رفت ، آنگاه گفت :
- اى خداى من ! من از كار زنان سر در نمى آورم ! ميشود
بمن بفهمانى كه زنان چرا مى گريند ؟ ميشود به من بفهمانى
احساس درونى شان چيست ؟ اصلا ميشود به من ياد بدهى كه
چگونه مى توان زنان را خوشحال كرد؟
صدايي از جانب باريتعالى آمد كه :
اى بنده من ! آن جاده اى را كه خواسته اى ، دو باندى
باشد يا چهار باندى ؟؟!!
بالاخره هنگامى كه او را یافت، سنگ را پس داد و گفت:«خیلى فكر كردم. مى دانم این سنگ چقدر با ارزش است، اما آن را به تو پس مى دهم با این امید كه چیزى ارزشمندتر از آن به من بدهى. اگر مى توانى، آن محبتى را به من بده كه به تو قدرت داد این سنگ را به من ببخشى!»
بوسه زن بر خاک آن وادی و مشکين کن نفس
منزل سلمی که بادش هر دم از ما صد سلام
پرصدای ساربانان بينی و بانگ جرس
محمل جانان ببوس آن گه به زاری عرضه دار
کز فراقت سوختم ای مهربان فرياد رس
من که قول ناصحان را خواندمی قول رباب
گوشمالی ديدم از هجران که اينم پند بس
عشرت شبگير کن می نوش کاندر راه عشق
شب روان را آشنايیهاست با مير عسس
عشقبازی کار بازی نيست ای دل سر بباز
زان که گوی عشق نتوان زد به چوگان هوس
دل به رغبت میسپارد جان به چشم مست يار
گر چه هشياران ندادند اختيار خود به کس
طوطيان در شکرستان کامرانی میکنند
و از تحسر دست بر سر میزند مسکين مگس
نام حافظ گر برآيد بر زبان کلک دوست
از جناب حضرت شاهم بس است اين ملتمس
![]()
| Design By : Night Skin |



