تبليغاتX
هستی


هستی

 

زمين و زمان را به هم پيوستم تا از آمدنت بگويم. نشد. شايد هم نيامدي. شايد هم آمدي

به سمت تو مي آيم و دلم برايت تنگ مي شود.

وقتي از رفتن مي نويسم بيمار مي شوم. اينجا خبر خاصي نيست. انارها رسيده اند. از هجوم حجم نامحرم دلخورم و از اينكه در پرده بودن را دوست داشته ام و دوست نداشته ام.

از نرمي پوستم مي گويم و تلالو دوباره اش.

از شهري كه خيلي خيلي سر سبز است و مي خواهم تا ابد در آن دور بمانم.

از قالي هاي سليمان كه تخت هايمان را به هم نزديك  مي كند.

مي خواهم طوري بگويم كه كسي نفهمد. گاهي كمرنگ مي شوم. گاهي محو مي شوم.

از باد مي گويم. باد باد باد باد

از فلفل

از سنگ و از گلاب

خب كسي چه مي فهمد. حتي تو هم راز را نمي داني و اين يكي را به تو نخواهم گفت.

از جوشش. از اندوهت كه حس مي كنم گاهي به شادي بدل مي شود . رنگ مي بازد و دوباره بر مي گردد و دست هاي من به آن معتاد است. نامه هايم وقتي مي خواهند به سمت تو بيايند به حمام مي روند. آرايش مي كنند. من ازآنها جا مي مانم. هر روز برايت لباسي به تن مي كنند. مي خواهند لاغر شوند اما نمي شود. و دست نگاه مي دارند.

توبراي نامه هايم گاهي قهوه مي آوري و من حالا مي توانم هر وقت دلم خواست سر به كوه و بيابان بگذارم.

نامه هايت مي رسند. دلتنگي در آنها موج مي زند. از خشمت مي گويي از دل سوختنت. از مهرباني ات. از پيراهني كه تازه خريده اي. از چك هاي پاس كرده و نكرده ات. از سلماني رفتنت.

از كوه رفتنت و نرفتنت و همه جزييات را مي گويي. و من فكر مي كنم بيان جزييات مربوط به زنان نيست.

مي بيني چه قدر دلم پر است با اينكه هر روز به هم نامه مي نويسيم. و هرروز هم را مي بينيم و وعده ما نامه نوشتن هر روزه است البته نه به زور با زهم دلمان سر مي رود.

از گل سرخ ضميمه نامه ات ممنونم. از نامه هاي هر روزه ات سپاسگزارم. خدا تو را براي من آفريد و به اين شكل مطمئن شدم كه هستم. دلبستگي ما علارغم عدم وابستگي خود نمودي از رها بودن است.

ما علارغم به هم پيوستگي تنهاييم. و در اين تنهايي باز هم يكديگر را داريم.

و اينكه آرام و نرم دنبالم مي آيي. آرام و  نرم.

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 13:53 توسط بئاتريس و مهرداد| |

 

 

سلام
مهم نيست كه من چه كسي هستم
فردي از افراد اين جامعه هستم
آقاي خامنه اي من مدت هاي طولاني بسيجي بوده ام
اما امروز آنچه نشان داديد اين بود كه در جهت حقيقت حركت نمي كنيد
شما مي گوييد من نمي گويم به چه كسي راي مي دهم بعد هم مي گوييد با اين دولت هم جهت ترم؟!!!
شما مي گوييد قانون و بعد خودتان مستقيما عليه قانون مي ايستيد و مي گوييد اين است كه هست و اگر ادامه بدهيد حرف مي زنم؟
اگر قانون قانون است پس چرا شما حمايت مي كنيد؟ بايد بدانيد ما اكنون در دهكده جهاني زندگي مي كنيم. بهتر است فلسفه جنگ و دشمني را فراموش كنيد و آنقدر از اسراييل و آمريكا نترسيد و بگذاريد جهان در جهت صلح پيش برود.
احمدي نژاد اصلا حرف زدنش در در شان ملت ايران است؟ شما چرا با مردم رشد نمي كنيد؟ چرا كمي اينترنت كار نمي كنيد؟
و باز هم سوال مي كنيم چرا دائم شعار شما مرگ بر است؟
مرگ بر چه كسي؟
بر اوباما؟ كه يك سياه پوست است و در آمريكا بر سر كار آمده؟ پزش براي احمدي نژاد است كه ملت آمريكا از جنگ خسته شده اند و يك صلح طلب را انتخاب كرده اند؟
مگر بني آدم اعضاي يك پيكر نيستند؟
كه تلوزيون ايران به خاطر شكست اقتصادي دنيا خوشحالي مي كند؟
و اينطور آبروي اسلام نمي رود؟
به هر حال شما در جايگاه بلندي تكيه زده ايد و نبايد صداقت و حقيقت را فداي هيچ سليقه شخصي بكنيد؟
آيا نيروي انتظامي كه مي ريزد در خيابان و دختر مردم را بازور مي برد در جهت اسلام كار مي كند و امر به معروف مي كند؟
لابد اين مطابق سليقه شماست؟
يا ساختن يك سريال مزخرف درباره جنگ با پول بيت المال و تبليغ بي خود آن؟
كه فقط و فقط در آن ارزش ها مسخره شده اند و مردم جذب آن مي شوند به خاطر اين مسخره كردن؟!
نه آقا جان با اين كارهاي تان جوان ها را از اسلام منزجر مي كنيد
تبليغات هرگز جاي شناخت اصولي را نمي گيرد
اميدوارم عاقبت همه ما ختم به خير شود
و اميدوارم اين نامه به دست شما برسد
و با آرزوي ظهور امام زمان روحي فداه

                                                            صبا جاوید

نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 1:2 توسط بئاتريس و مهرداد| |

مدتيست ننوشته‌ام. اين نامه‌اي براي خودم است چون دلم برايش تنگ شده است. اين روزها آن‌قدر مشغله زياد است كه فرصت حال و احوالي با خودم هم نيافته‌ام. روزها به شدت كوتاه است و نمي‌دانم زمان چرا آنقدر براي رفتن شتاب دارد با اين وجود انگار ننوشتن در وبلاگ با عث آزادي من مي‌شود. انگار اينجا چيزي يا نگاهي مرا به بند مي‌كشد. ديرزماني‌ست كه براي خودم ننوشته‌ام. از وقتي شروع به وبلاگ ‌نويسي نمودم هميشه براي ديگران نوشتم.

به نظر مي‌رسد دايره به نقطه تكرار رسيده است. البته اميدوارم كه با تلاش‌هايم اين نقطه تكرار نباشد بلكه نقطه تعالي باشد در فراتر رفتن از نيازهاي سابق. اميدوارم نيازهاي سابق پايم را نبندد.

شايد نفطه مهم در نوشتن براي خويشتن خودم نوشتن طبق شرايطي راحت است. نوشتن و تكيه دادن. من هرگز نتوانستم پشت صندلي آن بالا راحت باشم.

مثل قرار كه هرگز در حركت احساس آرامش نمي‌كنم و بايد در جايي بنشينم. البته پيشرفت قابل ملاحظه‌اي حتي در اين موضوع يافته‌ام.

برگشته‌ام به نقطه اي كه در دفتر خاطراتم بعضي چيزهاي را كه خيلي بد بود و سخت گلويم را مي‌فشرد مي‌ريختم بيرون. آن زمان از آنها متنفر بودم و حالا مي‌انديشم با همه بدي چيزهايي را در خود داشتند كه حالا آرزوي يك لحظه‌شان را دراي مثل نفس كشيدن برادر.

بارها و بارها مي‌خواهم از اين كابوس بر خيزم اما نمي‌شود و گريبانم را گرفته است.

رسيدن به نقطه‌اي كه به خودم ختم مي‌شود. به خلوتي كه زماني وجود داشت كه هيچكس در زندگي‌ام نبود. آن زمان ناتوان از هر نوع ارتباطي بودم. تنها و درمانده بودمو از اين نظر مي‌گويم شايد تعالي باشد كه حالا فرصت سرخواراندن هم ندارم. چرا كه مي‌توانم در خدمت ديگران باشم و از آن لذت ببرم.

زماني كه تلفن نداشتيم و من هيچ دوستي كه بتوانم او را دوست بخوانم بر عكس حالا كه ارزش دوستي و دوست را دريافته‌ام و انسان‌هاي بي‌شماري در حقم دوستي نموده‌اند و با اين وجود هميشه يك نفر بوده است. يك نفر هميشه بوده است. و آن البته خدا بوده است كه هر لحظه در دشوارترين لحظاتي كه يادم مي‌آيد يه نحوي كمكي برايم فرستاده است.

الان يكي از دوستان زنگ زد و گفت: احساسا دلتنگي مي‌كني؟ احساس گذر زمان مي‌كني و بعد داستان ارتباطش با دو مرد را برايم بيان كرد. عاشق مرد است و مرد اول زن دارد و مرد دوم نيازاهاي ارتباطي و جنصي‌اش را برآورده مي‌كند.

به او گفتم با هردو در اربتاطي كه گفت نه. و مرد دوم از عشق او خبر دارد و مرد اول را وارد حريم جنصي نمي‌كند.

و گفت مرد بيچاره دوم گاهي به خاطر عده نگه داشتن او حاضر است مقدار زيادي پول بدهد كه البته او قبول نمي‌كند.

به هر حال اين هم يك شيوه زندگي است.

دوباره زنگ زد.

و ما با هم بحث كرديم درباره اينكه او چه طور مي‌تواند چنين شيوه‌اي را در رابطه ادامه دهد. و او گفت. عشق مرد اول همچنان وجود دارد اما او مرد من نيست. و من مي‌توانم با او دوست باشم.

خواستم برايم توضيح دهد آيا خودش مي‌تواند به اين نقطه برسد كه شوهرش عاشق زن ديگري باشد؟

و او گفت : - اگه منو جاي خودش داشته باشه آره

و من به او گفتم من اين قضيه را تحمل نمي‌‌كنم هرگز

و مردي مي‌خواهم كه به من صادق و وفادار باشد و در نهايت گفتم گرچه پاي عمل اگر بسد من مي‌توانم اين قضيه را تحمل كنم كه شوهرم به زن ديگري هم برسد اما تو كه مي‌گويي آري نمي‌تواني.

به هر حال من معتقدم در رابطه ايده‌آلي مرد و زن هردو به وفاداري نياز دارند. چه طور مي‌شود در خانواده‌اي زندگي كرد كه مرد تو مخفيانه با زن ديگري در ارتباط باشد. اينجا در واقع حتي وفاداري هم مهم نيست بلكه اصل صداقت زير سوال مي‌‌رود. او گفت كه همه حيوانات هم جنس نر اين اختيار را دارد و خدا هم اين اجازه را داده است.

و من به او گفتم بله درباره حيوان‌ها شايد صحيح باشد و البته انسان هم موجودي چند همسر است اما وقتي به عنوان انسان مطرح مي‌شوي و در نقطه تعالي موضوع فرق مي‌كند. به او گفتم حاضر است مرد اول طلاق بگيرد و با او زندگي كند؟

گفت بله.

-         چه طور دلت مي آيد يك زن ديگر را مطلقه كني و سه فرزند طلاق درست كني؟

اينجا عنوان زنيكه خر به من داده شد با تفكرات ار تجاعي و قرار شد نيم ساعت ديگر دوباره زنگ بزند و گفت فرزند دوست دختري در آمريكا

اما همه مي‌دانند فرزند طلاق بودن چه پديده شومي است گرچه براي ادامه زندگي نبايد ترحم كرد بلكه بايد به رشدي رسيد كه ادامه زندگي را ممكن سازد نه مانند عده‌اي از زنان شوهردار همشهري ما كه به خاطر عرف و به خاطر وابستگي به فرزنادن به شوهر خود خيانت مي‌كنند. فرزند محصول خيانت به مراتب خطرناك‌تر از فرزند محصول طلاق است.

به هر حال بايد قانع شد كه بايد به حريم خانوداه ديگران احترام گذاشت و اين را بيشتر از هركس زنان و دختران تنها بايد بياموزند.

احترام به خانواده كسي نوعي احترام به خويشتن در زماني كه ما تنها نبوديم و البته اين هم ديلي كافي نيست شايد ناشي از نوعي ترس باشد. ما بايد كمي متعد باشيم و مانند لاشخور به زندگي ديگران چشم ندوزيم.

و البته مردان مجرد هم در اين زمينه مقصرند. چرا كه با عدم تعهد خويش در واقع با عث فرو پاشي بعضي كانون‌هاي مهم ميش‌وند.

يك مرد مجرد اگر به رشد برسد و تشكيل خانواده دهد اولا زن ديگري را از تنهايي بازداشته است ثانيا به طور غير مستقيم بعضا باعث مي‌شود تا مرد غير متعهد و ناتوان ديگري نتواند نسبت به خانواده خود بي اعتنا يا كم هر باشد.

در واقع همه چيز به هم وابسته است.

به او گفتم حاضر است با مرد دوم ازدواج كند؟ گفت نه

او كوچكتر است. از او خواستم اين طرز فكر احمقانه را از سرش بيرون كند چرا كه كوچكتر بودن گاهي مزيت‌هايي هم دارد. اما در كتش نرفت و مرد بزرگتر ازخودش خواست.

خب من هم يادم رفت دگير چه مي‌خواستم درباره خودم بنويسم

به اميد عشق براي همه

بدرود افسانه جان

نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 22:16 توسط بئاتريس و مهرداد| |


Design By : Night Skin