غلام همت آنم كه زير چرخ كبود ز بند هرچه رنگ تعلق پذيرد آزاد است به استقبال رمضان مي رويم. كوتاه مدتيست كه رنگ روي معنويت صفاي خويش را بر روحم آشكار كرده است همين ديروز بود كه باز هم نسيم لطف الهي بر من وزيد و شرمزده شدم كه هميشه فكر مي كردم من خاطر خواه اويم و ديدم كه مدت ها كمرنگ مي شود و فراموش مي شود اما هرگاه كم آوردم كسي چيزي نشانه اي فرستاد كه دست لطفش را بر سرم كشد و فهميدم كه نام عاشق را تنها و تنها بر او مي توان نهاد. بارها عرصه پرده دري پيش آمد و او مرا رهاند. او چون مادري پيري خدايي چنان تنگ در آغوشم كشيد و از من محافظت كرد كه ديگررويم نمي شود به چيزي پليد بينديشم. او چاره اي جز پاكي برايم نگذاشته است و او مرا پاك كرده است حال چگونه مي توانم دست از چنين معبودي بردارم؟ چگونه او را زير سوال ببرم؟ چگونه چيزي بيشتر بخواهم كه او پيشاپيش هوايم را داشته است؟ چگونه مي توانم كسي را به غير از او در قلبم بنشينم. نه درس هاي بيشماري وجود دارد كه چاره اي ندارم جز اينكه گوش به فرمانش باشم. من تسليم خواتسه اويم. چيزي نمي خواهم كه او نخواهد. به دوستي گفتم از براي مردن كه گفت: اگر هيچ چيز هم نباشد وهيچ كس هم نباشد و هيچ در هيچ باشد تنها مي توان سر به روي مهر نهاد و او را سپاس گذارد سپاسگزارم اي بهترين من و همه دوستانم و همه انسان ها را ببخش زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است. آدم نمى افتد، مگر این كه دست از ركاب زدن بردارد. آن روزها كه من ركاب مىزدم و او كمكم مىكرد، تقریباً راه را مىدانستم، اما ركاب زدن دائمى، در جادهاى قابل پیش بینى كسلم مىكرد، چون همیشه كوتاهترین فاصلهها را پیدا مىكردم. یادم نمىآید كى بود كه به من گفت جاهایمان را عوض كنیم، ولى هرچه بود از آن موقع به بعد، اوضاع مثل سابق نبود. خدا با من همراه بود و من پشت سراو ركاب مىزدم. او مسیرهاى دلپذیر و میانبرهاى اصلى را در كوه ها و لبه پرتگاه ها مى شناخت و از این گذشته میتوانست با حداكثر سرعت براند، گاهى نگران مىشدم و مىپرسیدم، «دارى منو كجا مىبرى» او مىخندید و جوابم را نمىداد و من حس مىكردم دارم كم كم به او اعتماد مىكنم. او مرا به آدمهایى معرفى كرد كه هدایایى را به من مىدادند كه به آنها نیاز داشتم. حالا هدیه ها خیلى زیاد شده بودند و خداوند گفت: «همهشان را ببخش. بار زیادى هستند. خیلى سنگیناند!» او همه رمز و راز هاى دوچرخه سوارى را بلد بود. من یاد گرفتم چشمهایم را ببندم و در عجیبترین جاها، فقط شبیه به او ركاب بزنم.. این طورى وقتى چشمهایم باز بودند از مناظر اطراف لذت مىبردم و وقتى چشمهایم را مىبستم، نسیم خنكى صورتم را نوازش مىداد. هر وقت در زندگى احساس مىكنم كه دیگر نمىتوانم ادامه بدهم، او لبخند مىزند و فقط مىگوید، «ركاب بزن....» نمی دانم نمی دانم نمی دانم نمی دانم دلم هم نمی خواهد بدانم می خواهد مادرم وقتی خیلی نگران برادرم می شد می گفت کاش پرنده ای می شدم می رفتم ببینم کجاست و چه می کند؟ آهاي خاتون چش عسلی تصدق نیگات شم قربون خنده ای که می شکفه رو لبات شم مخاطب عشق شخص خاصي نيست. تو فقط عشق بورز و بگذار عشق كيفيت وجود تو باشد. عشق هيچ ارتباطي با روابط شخصي ندارد. عشق بايد چون رايحه باشد. گل همواره رايحه اش را مي پراكند، چه كسي بداند چه نداند. حتي در دوردست ترين مناطق هيماليا كه رفت و آمدي وجود ندارد هزاران گل مي شكفند و رايحه مي پراكنند. عشق بايد كيفيت وجود تو باشد. عشق بورز تا روزي خود عشق شوي. نه حتي عاشق،بلكه خود عشق. آن روز. روز رازگشايي بزرگ است، روزي كه قطره در دريا نيست شود و دريا شود. از زمان دوربينهاي كرليان تاكنون،عكسهاي زيادي از ميدان هاي مغناطيسي اي كه اطراف موجودات زنده رااحاطه كرده اند،گرفته شده است.ما همگي با اين حقيقت آشناييم كه منشا همه اعمال و رفتارهاي ما، برانگيزش ها و ارتعاشات الكتريكي است كه از مغز ما ساطع ميشود.اين جريانهاي الكتريكي از خلال سيستم عصبي ما كه درواقع يك شبكه ارتباطي با ساير اندام هاست،در سراسر بدن جريان مي يابند. اطلاعات و فرمان ها از مغز بواسطه اين شبكه ارتباطي و به منظور تنظيم اعمال ما منتقل مي شود.اين انرژي الكتريكي از مابين سلولها عبور مي كند،سلولهايي كه برخي از آنها حاوي كريستال مايع هستند.كريستالهاي مايع وقتي درمعرض فشار مكانيكي قرار مي گيرند قطبهاي همنام تشعشعات ليزري از آنها متساطع مي شود. (هنگاميكه كريستال ها تحت فشار مكانيكي قرار مي گيرند يك ولتاژ توليد ميكنند.)و اين بار الكتريكي از خلال بدن ما عبور ميكند،به گونه اي كه حتي ممكن است به بيرون از كالبد فيزيكي نيز انتشار يابد.(به صورت هاله اي نوراني اطراف بدن را فرا ميگيرد.) Perincurium ،يك لايه از بافت پيوندي است كه سيستم عصبي را پوشش ميدهد و اين جريانهاي الكتريكي را مستقيما به راه انداخته و هدايت مي كند.بيشتر از 50%سلولهاي مغزي از اين دسته سلولهاي پيوندي هستند. هنگاميكه ما متحمل آسيب و يا صدمه اي مي شويم، اين بافت پوششي-پيوندي ،سيگنالهايي را از محل آسيب ديده به منظور شروع به كار پروسه درمان و ترميم به سمت مغز ارسال ميكند.مثلا وقتي روي زخم به اصطلاح كبره ميبندد(دلمه بستن روي زخم )اين فرايند نتيجه عملياتي است كه سيستم عصبي انجام داده است. *اين سيستم به ميدانهاي مغناطيسي واكنش نشان مي دهد و نسبت به آنها حساس است.بدن ما عملا يك ميدان مغناطيسي شناخته شده ،با عنوان ميدان بيومغناطيسي ( biomagnetic field ) را توليد مي كند.براي اولين بار دكتر زيمرمن( Zimmerman ) دردانشگاه كلورادو آمريكا،توسط سوپر هدايتگري كه به شيوه تداخل كوانتومي عمل ميكند،و اصطلاحا به آن SQUID گفته ميشود،به خوبي توانست ميدانهاي بيو مغناطيسي را اندازه گيري كند. SQUID درك زيادي از چگونگي كاركرد بدن به خصوص به منظور تشخيص هاي اساسي ،در اختيار ما قرار ميدهد. *بسامد مغناطيسي از يك اندام به اندام ديگر تفاوت مي كند.درواقع ميتوان گفت هنگاميكه يك عضو يا اندام ،به گونه اي سالم و درست عمل نمي كند،بسامد بيو مغناطيسي آن تغيير مي يابد.(يعني امواجي كه از خود منتشر مي كند غير از امواجي است كه آن عضو در هنگام سلامتي منتشر مي سازد.) ما اين تغيير بسامدها را در نتايج كار دستگاههاي كارديگرام (ثبت كننده ضربان قلب) و يا انستالوگرام(ثبت كننده امواج مغزي)به وضوح مشاهده كرده ايم. *اين ميدان مغناطيسي اطراف بدن را احاطه مي كند، مشابه همان چيزي كه ما به عنوان aura يا هاله مي شناسيم. اما اين ميدان بيومغناطيسي احتمالا بخشي از آن هاله محسوب ميشود. *خوب ما ميدانيم كه اگر دو ميدان مغناطيسي در تماس با هم قرار بگيرند،بر يكديگر اثر ميگذارند. بنابراين اين قضيه قابل فهم است كه دو ميدان مغناطيسي منحصر به فرد (ميدانهاي مغناطيسي دو شخص كه در كنار يكديگر قرار ميگيرند)ميتوانند به گونه اي علّي-معلولي تاثيراتي متقابل بر روي يكديگر داشته باشند.يك مثال دم دستي در رابطه با اين مسئله،زماني است كه بچه اي به زمين مي خورد و يا صدمه ميبيند و شما بطور ناخود آگاه او را بغل كرده و بلند مي كنيد.و يا مثلا دست او را كه صدمه ديده نوازش كرده و مي بوسيد. بلافاصله مي بينيد كه بچه بهتر مي شود و احساس آرامش و آسودگي بيشتري مي كند.هيچ به اين قضيه فكر كرده ايد،چرا شما بعد ازاين عمل از او مي پرسيد: حالا بهتر شدي؟چرا قبل از صورت گرفتن پروسه ترميمي ،حال كودك بهتر مي شود؟آيا با خودتان فكر كرده ايد كه چرا در بين اشخاص مختلف يا يك جمعي به طور غير ارادي جذب يك نفر شديد؟ رخ دادن چنين چيزهايي مي تواند به خاطر Magnetic Personality (اي)باشد كه آن شخص دارنده آن است. *ميدان انرژي مغناطيسيِ دستانِ "درمانگران"در حين درمانگري ،توسط دستگاه مگنومتر اندازه گيري شده است و نتايج نشان داده،كه ميدان مغناطيسي دستها به هنگام درمانگري 1000بار قويتر از ساير قسمتهاي بدن است. *فركانس سالم و بي عيب و نقص جاري شده ،توسط دستان يك درمانگر ،فركانس نامنظم ساطع شده از يك عضو ناسالم يا افكار مخرب و ناسالم را تنظيم كرده و متعادل ميكند. *اين تركيب حوزه ها و ميدان هاي انرژي (كه اصطلاحاً سينرژي گفته ميشود) ،آن كاري است كه ريكي ميكند . هنگاميكه با ريكي درگير شده و به تمرين آن مي پردازيم به يك سطح بالاتري از شعور و آگاهي دست مي يابيم كه مارا قادر مي سازد ،بعنوان كانال يك منبع انرژي خارجي عمل كنيم . بنابراين چون ماخود منبع انرژي نيستيم ،انرژي ما هرگز تحليل نرفته و تخليه نخواهد شد. فروردین بوسه های شما تند و سریع و بسیار پرحرارت هستند که نشانگر حس شهوتران و لذت طلب شماست، اما این احساس داغ و سوزان خیلی زود فروکش می کند. اردیبهشت بوسه های شما با تعلل صورت می گیرد اما بوسه هایی ژرف و با احساس هستند که پی در پی می آیند و می آیند و... خرداد بوسه های شما با فوران خنده، لبخند و مسخره بازی قطع می شود. تیر بوسه های شما گرم و لطیف است، و دوست دارید تا ابد به آن ادامه دهید... مرداد بوسه های شما وحشی و پراحساس، همراه با چنگ زدن و گاز گرفتن است. هیچگاه موقع بوسیدن از بروز احساسات خود جلوگیری نمی کنید و دوست دارید دیگران شما را به این خاطر تشویق کنند. شهریور بوسه های شما بسیار دقیق، ظریف و ماهرانه است و معشوقتان زمانی متوجه آن می شود که شما کارتان را تمام کرده اید. مهر آنقدر نگران وضعیت تنفستان هستید که نمی توانید خوب به بوسیدنتان بپردازید. آبان شما خیلی زود از بوسیدن می گذرید و به سراغ......چیزی می روید که پشت سر آن برسد. آذر بوسه های شما غافلگیر کننده و خود به خودی هستند که باعث می شود معشوقتان بیشتر و بیشتر طلب کند. دی بوسه های شما لحظه ی خلاص شدن و آزادی از استرسی است که در طول روز اسیرتان کرده است. بهمن بوسه های شما خیس و با کثیف کاری همراه است و هنگام بوسیدن چشمانتان را باز نگاه می دارید! اسفند بوسه های شما رویایی، خیال انگیز، عاشقانه و ابدی است. حميده بازهم برايم زنگ زد. نميدانم چرا خود را در عشق ورزيدن به من متعهد كرده است. گفت كه يكشنبه ميخواهد بيايد مرا ببيند و من گفتم يكشنبه مدرسه نيستم و اگر ميخواهد بيايد خانه يا دوشنبه بيايد مدرسه. بازهم كمي درباره نيكبخت بحث ميكنيم و او ميرود. دوشنبه در مدرسه ناگهان در مقابلم سبز ميشود. اين روزها آنقدر سرم شلوغ است كه همه جيز از يادم ميرود. همين كه او را ميبينم انگار چيزي در دلم ميشكند. مانتو مشكي نسبتا كوتاه با كفش قرمز به همراه يك مچ بند قرمز. همانجا يه شاخه گل به همراه زركهايي كه به آن زده به من ميدهد. برقي از شادي از چشمانم از ميجهد. گل هديهاي از بهشت است اين را پيامبر اسلام گفته هرچه فكر ميكنم چه كار خوبي كردهام به ذهنم نميرسد. گلهاي حميده هميشه با كلاس هستند. طرحي از يك عاشق در تارو پود گلش نهفته است. يك عاشق با سليقه و با خودم فكر ميكنم كارهاي كه از يك مرد انتظار داشتهام هميشه شاگردانم برايم كردهاند. سعي ميكنم گرم تحويلش بگيرم و در آغوشش بكشم. زنگ تفريح است به شدت خسته ام. فقط 5 دقيقه وقت دارم يك چايي بخورم با صبحانه و بعد كلاس بعد. به او ميگويم بيايد كلاس بعديام كه كلاس سوم رياضي است. حميده حسابي قد كشيده است. - چه رشتهاي ميخوني؟ رفته است به يك دبيرستان ديگر. - رشته ورزش چرا قبلا به فكرم نرسيد. با وجود عشق به نيكبخت بايد هم برود تربيت بدني بخواند. ساعت بعد سر كلاس سوم رياضي از او به عنوان مهمان نام ميبرم. وسطهاي كلاس است كه متوجه ميشوم بچهها به نوعي مسخرهاش كردهاند به خاطر نيكبخت. گاهي سر كلاس با او حرف ميزنم و گاهي درسهاي جديد سوم رياضي را از او ميپرسم و ميگويم حواسش را جمع كند. حميده كلاس دوم است. سر كلاس ناگهان چشمم به حاج حسيني ميافتد. شاگرد بسيار باهوشي است. ازدواج كرده است اما ميخواهد طلاق بگيرد. چون عاشق كس ديگري است. هميشه قبل از من ميرود و تخته را پر ميكند از شعرهاي عاشقانه. من هم تك تك بيتها را ميخوانم و همزمان پاك ميكنم چون پر از مفاهيم منفي دربه دري و خيانت و نالايق بودن من و غيره و غيره است و آنها ميخندند. حاجي حسيني برگشته و داستان نيكبخت را ميگويد. ميخواسته به بازي تيم ملي در دوبي برسد اما يادش ميايد نميدانم چه شناسنامه يا پاسپورتش را جا گذاشته ميرود خانه و آنجا هم نبوده ميرود ورزشگاه و در كمد قفل بوده! و به اين ترتيب از هواپيما جا ميماندو. ميگويم شايد اگر سوار هواپيما ميشد هواپيما ميافتاد. عجب. چه داستانهايي از نيكبخت ميگويند. خوب است حميده خودش را نكشته. پارسال به خاطر گريستن نيكبخت سر كلاس دو ساعت اعصاب ما را خورد كرد. يا به خاطر باخت پرسپوليس. با خودم فكر ميكنم نيكبخت هرجاي دنيا هم باشد حالا سر كلاس ماست و اينكه چرا روح او به اين جانب كشيده شده است. مگر دستم به او نرسد. درباره انتخاب نيكبخت به عنوان محبوبترين بازيكن كه به حميده ميگويم اول ذوق ميكند. بعد ميگويد من ميروم به كسي ديگر راي ميدهم. كلاس به پايان ميرسد. شاخه گلم در دفتر بود و مفقود شده است. عشق هاي ديگه هم فعال بشه اين كاملا طبيعيه وقتي وجود تو پر از لذت و درگير عشقه مغناطيس وجودت بقيه رو جذب مي كنه اما بايد يادت باشه كدوم رابطه هست كه تو را تغذيه مي كنه اگه بخواي از يه رابطه براي تغذيه يه رابطه ديگه استفاده كني بايد بدوني كه هيچكدومشون ارزشي ندارن چه اوني كه براي بقاش به خودش قايم نيست چه اوني كه يكي ديگه توش قرباني ميشه پس قطعا شما بايد شجاعت انتخاب داشته باشيد و البته اگه براش به زمان نياز داريد اونو به خودتون بديد. وقتی که عاشق می شويد مگوييد که خداوند در قلب من است ،بلکه بگوييد من در قلب خداوند جای دارم . وگمان مکنيد که زمام عشق در دست شماست ، بلکه اين عشق است که اگر شما را شايسته ببيند حرکت شما را هدايت می کند .عشق را هيچ آرزو نيست مگر انکه به ذات خويش دررسد . اما اگر شما عاشقيد وآرزويی می جوئيد ، آرزو کنيد که که ذوب شويد و همچون جويباری باشيد که با شتاب ميرود وبرای شب آواز می خواند . آرزوکنيد که رنج بيش از حد مهربان بودن را تجربه کنيد . ارزو کنيد که زخم خورده فهم خود از عشق باشيد و خون شما به رغبت وشادی بر خاک ريزد آرزو کنيد که صبحدم برخيزيد وبالهای قلبتان را بگشاييد وشکر گوئيد که يکروز ديگر از حيات عشق به شما داده شده است... خط سوم البته من هنوز اکیست نشدم! عشق شكيباست و هر چيز ديگر عجول. هنگاميكه درك كنيد شكيبايي يعني عشق و عبادت، همه چيز را درك خواهيد كرد. كافيست ياد بگيريد چگونه شكيبا باشيد. برخي چيزها را نمي توان انجام داد. آنها خودشان اتفاق مي افتند. چيزهايي است كه مي توان آنها را انجام داد، ولي مربوط به همين دنيا مي شوند. آنچه خود به خود رخ مي دهد، به دنياي ديگر مربوط است. تنها اين چيزها واقعي هستند. پذيراي اين موارد باشيد.. شكيبا باشيد و در انتظار باقي بمانيد. با عشق و سپاس منتظر باشيد؛ با سپاس از آنچه تاكنون رخ داده است و در انتظار آنچه قرار است رخ دهد. معمولا ذهن انسان دقيقا برعكس عمل مي كند. ذهن هميشه در حال اعتراض و نق زدن است و هرگز سپاس گزار نيست. ذهن آرزوهاي مختلف دارد و از ظرفيت پذيرش برخوردار نيست. اگر ظرفيت دريافت در شما وجود نداشته باشد، آرزوهايتان به ثمر نمي نشيند. تعهد را نمي توان تحمل كرد. اين يكي از مشكلات در روابط ميان انسانهاست. مردها بيشتر نياز به آزادي دارند تا عشق و زنها بيشتر به عشق نيز دارند تا آزادي. اين مشكل در روابط تمامي زوجها در سراسر دنيا وجود دارد. زن اصلا نگران آزادي اش نيست. او اگر بتواند از فرد مقابل يك برده بسازد، حاضر خواهد بود تا آخر عمر برده باقي بماند. او آماده است تا هرگونه تعهدي را قبول كند؛ البته اگر بتواند تعهدي را به فرد مقابل تحميل كند. او آماده است در زندان زندگي كند، اگر فرد مقابل حاضر باشد در يك سلول تاريك روزگار بگذراند. مردها حاضرند حتي عشق را قرباني آزادي خود سازند. مرد دوست دارد زير آسمان آبي – حتي تنها – زندگي كند. او با عشق مشكلي ندارد، ولي همين عشق مي تواند تبديل به زندان شود؛ مشكل اينجاست. تقاضاي تعهد بيش از حد يا آزادي بيش از حد، هردو از خامي است. گاهي بايد نسبت به ديگران احساس تعهد كرد، ولي هنگاميكه متوجه مي شويد به آزادي بيشتري نياز داريد، لازم است تعهدها را رها كنيد. هنگاميكه مرد نياز زوجش براي تعهد را درك مي كند، بايد آزادي هاي خود را ناديده بگيرد. اگر عشق وجود داشته باشد، اندكي از خودگذشتگي نيز وجود خواهد داشت. و اگر عشقي نباشد، بهتر است از هم جدا شويد. وقتي ديگر نيازي وجود نداشته باشد، عشق شكوفا مي شود. عشق هنگامي مي شكفد كه نيازها از ميان رفته اند. عشق فقط ميان پادشاه و ملكه رخ مي دهد؛ وقتي كه ديگر همه نيازها برآورده شده است. عشق تجملي ترين چيز در جهان است. نياز نيست، بلكه نهايت تجمل است. انسان به غذا، مسكن، لباس و چيزهاي ديگر نياز دارد. اينها همگي مربوط به دنياي مادي اند، ولي عشق به اين دنيا تعلق ندارد. وقتي ديگر نياز نداريد، با انرژي كل جريان مي يابيد و شخص ديگري نيز وجود دارد كه با اين انرژي در جريان است. هر دو مي خواهيد اين حالت خود را با هم سهيم شويد. پس انرژيهاي خود را به الهه عشق تقديم مي كنيد. عشق تجمل خالص است؛ زيرا هدفي ندارد. عشق نوعي غريزه است، نه وسيله اي براي رسيدن به هدفي ديگر. بياموز كه چگونه نيست و نابود شوي و چگونه نباشي. اين والاترين هنر زندگي است، زيرا « خود » بسيار فريبنده است. هميشه راههايي را پيدا مي كند تا از دري ديگر وارد شود. مي تواند چهره اي فروتن به خود گيرد و خود را پرهيزكار نشان دهد. مي تواند مقدس نما شود. مي تواند انواع نقش ها را بازي كند. تماشاگر باش و تو هر قدر بيشتر ترفندهاي « خود » را بشناسي از دستش رها مي شوي، زيرا « خود » ديگر نمي تواند ترفندهايي را كه شناخته اي عليه تو بكار گيرد. اندك اندك تمام درها به روي او بسته مي شوند. سرانجام روزي كه آخرين ترفند « خود » با شكست روبرو شود از دستش خلاصي مي يابي. اين عين رهايي. هدف نهايي تمامي اديان است. تنها در چنين رهايي است كه مي تواني به كنه حقيقت دست يابي. اين دو، نه دو چيز جدا از هم، بلكه دوروي يك سكه اند. رهايي عين حقيقت است و حقيقت عين رهايي.
در زندگی انسان ها، عشق نزديکترين پديده به مديتيشن است. آن لحظه که شما به عشقی دچار می شويد، واقعاً چه چيزی رخ می دهد؟ چه چيزی بين آن دو نفر که عاشق يکديگر شده اند، روی می دهد؟ آنها بخاطر ديگری خود را وا می گذارند. دورنگی ها و و اين همان لحظه زيبايی است که به مديتيشن (آرامش،تفکر، مراقبه) بدل می گردد. هيچ کس تاکنون درباب آن، اينگونه سخن نگفته است. در واقع آنها معتقد بودند که تضادی بين اين دو مفهوم وجود دارد: عشق ضد مديتيشن است و مردمی که گرفتار عشق اشخاص مشابه ديگری، به اين دليل مجرد می مانند، که عشق را امری غيرروحانی و پست تلقی می کنند. اما از نظر من، اين مفاهيم کاملاً از هم متفاوتند. عشق، شما را ياری از نظر من، عشق تجربه ای بنيادی است که شما را به اشخاصی معنوی و آرام (مديتيتور) بدل می سازد. اديان کهن، عشق را بازداشته اند و اين امر تنها به يک دليل مشخص صورت گرفته است. که اگر مردم بتوانند، عشق خود را بدل به مديتيشن کنند، ديگر نيازی به کشيشان،کليساها و کنيسه ها نيست و مردم ديگر آزاد خواهند بود. هيچ نيازی به هدايت روحانی وجود نخواهد داشت و ميليون ها کشيش سراسر دنيا، اشخاصی مزاحم تلقی خواهند گشت. پس طبيعی است که آنها ايده های غلطی به شما بياموزند و ضد و مقابل عشق باشند و حتی تصوراتی درباره مديتيشن (مراقبه) را ارائه کنند، چرا که شما هيچ تجربه بنيادی از آن نداريد. عشق و محبت درست شبيه استخر شنايی است که شما گام به گام در عمق بيشتری از آن فرو می رويد. کف استخر به دو قسمت تقسيم می شود، بخشی برای آنان که نمی توانند شنا کنند و آب تا گردنشان می آيد و بخشی ديگر برای آنان که قادر به شنا کردن هستند. اما کسانی که می خواهند شنا بياموزند، بايد به قسمت اول بروند که اين امر برای شناگران ضرورتی ندارد. وقتی شناکردن را آموختيد، جرئت بيشتری خواهيد يافت و به بخش عميقتر آب وارد می شويد. برای شناگر مسئله اين نيست که عمق آب چقدر است، او هميشه در سطح شنا خواهد کرد. آب ممکن است صدپا، پانصدپا و يا پنج مايل عمق داشته باشد، تفاوتی برای شناگر ندارد. اما اين اختلاف، برای غيرشناگران بسيار مهم است و ورای پنج پا، هرچيزی ديگر وحشتناک و مرگ آفرين است. اما استخر شنا از نظر من عشق و مديتيشن درست شبيه استخر است. عشق، بخش کم عمق آن است که آنان که مديتيشن (مراقبه کردن) نمی دانند، استفاده می کنند. اما آنجا دقيقاً فضايی است که شما مديتيشن را می آموزيد. و آن بخش، در همان استخر است، همان آب را دارد و از جنس همان پديده است. شما نمی توانيد به بخش عميق تر برويد، چراکه از وارد شدن به آن هراس داريد. بخش کم عمق محکوم شده است و به شما گفته شده که تنها بايد در قسمت عميق شيرجه بزنيد، اما بی آنکه شناکردن را پيش از آن، آموخته باشيد. شما زندگی خود را با آن محکوميت، آشفته کرديد و زندگی فکری خويش را هم بخاطر آن استراتژی مطلق مستأصل کرده ايد: چراکه شما شنا کردن نمی دانيد، پس نمی توانيد بی درنگ وارد حوزه ی عميق شويد. شما در عشق کمی از آن را می چشيد، چرا که عشق نيز در همان ميدان انرژی حضور دارد و می توانيد بدين طريق وارد حوزه ی عميق تر گرديد. واقعاً چه چيزی رخ می دهد، وقتی يک جفت به قلمرو ارضاء جنسی وارد می شوند؟ هر نکته ای بايد در آن بايد مورد توجه قرار گيرد. زمان می ايستد. برای لحظه ای، وقتی مزه آن را می چشيد، به چنان شگفتی دست می يابيد که وابسته به آن شخص ديگر نيست. چيزی در وجودتان رخ می دهد، و امری نيز در وجود فرد ديگر روی می دهد، که آن نيز وابسته به شما نيست. اگر شما بتوانيد، آرام بنشينيد و انديشه هايتان را تماشا کنيد، ناگهان مشاهده خواهيد کرد که زمان بار ديگر می ايستد. و آنجاست که می فهميد، اين در دستان شماست، نه در دستان بيولوژی تان. قادريد اين زمان را تا آنجا که می خواهيد، بسط دهيد و آن دم، هنگامی است که به کليد اسرار، پی خواهيد برد. آن کليد اينست: فکری نيست، نفسی نيست، زمانی نيست، فقط وجود داشته باشد. به همين دليل است که من هرگز در برابر عشق نايستادم و به همين دليل است که مرا همواره محکوم می کنند، چرا که من ريشه کسب و کار اديان را قطع کرده ام. کار و بار آنها وابسته به محکوميت عشق و ستايش مديتيشن(مراقبه) است. آنها می دانند که شما نمی توانيد به مديتيشن دست يابيد، چراکه عشق گناه شناخته شده و محکوم شده است. شما هرگز، تجربه ارضاء را نخواهيد چشيد، پس مديتيشن تنها يک فلسفه باقی خواهد ماند، و زندگی تان نيز بدون عشق، تلخ و خشمناک خواهد بود و آماده است تا به هر بهانه ای، متلاشی گردد. چراکه انرژی شما کجا بايد برود؟ می توانست بدل به صلح، سکوت، لذت و سعادت شود. اما شما اجازه نداديد، اين تبلور رخ دهد. آن انرژی سرکوفته، بدل به زهر می گردد. به همين دليل است که بسياری تندمزاج، خشمگين، نگران و عصبی هستند. علت ساده اش اينست که آنها منبع طبيعی آرامش را از دست داده اند. هيچ حيوانی تندمزاج، خشمگين و عصبی نيست، چرا که آنها زبان کشيشان را نمی فهمند. آنها هرگز نشنيده اند که تجرد، معنويت است و البته آنها به مديتيشن نيز دست نيافته اند، اما بسيار بهتر از انسان هايی هستند که قادرند به قله های مديتيشن برسند اما تجربه ساده ارگاسم را از دست داده اند. اينها فقط نشانه هايی از امکان ها و پتانسيل های شمايند. و بسيار ساده تر است که با امری طبيعی شروع کنيد و بعد سعی کنيد به چيزی ماوراطبيعی برسيد که ورای حدود دنيای طبيعت است. هنگامی که به سکوت، خاموشی، موقعيت بی زمانی و آرامش ذهنی واقف باشيد، لذت ارضاء را خواهيد چشيد که ربطی به سکس ندارد، و تماماً خلوص و پاکی است. فردی که به اين خلوص و پاکی دست می يابد، ديگر نيازی به سکس نخواهد داشت و به مشکل روانی نيز دچار نخواهد گشت و هيچ ممنوعيتی هم درکار نخواهد بود. او می تواند از سکس لذت ببرد و می تواند چنين لذتی را برای فرد مقابل نيز فراهم آورد، چراکه ارگاسم او فوراً بدل به مراقبه و مديتيشن می گردد. ارضاء جنسی به راهی منجر می شود که ارضاء و ارگاسم تفکری (مدتيشن) ــ پديده ای عظميم تر ــ را به همراه خواهد داشت. بعد از اين، فرد می تواند به سکس بپردازد و ضرری نيز برايش ندارد، اما نيازی نيز به آن ندارد و در عين حال هيچ ممنوعيتی هم بر آن وجود ندارد. ارضاء فکری تمام انرژی شما را جذب خواهد نمود و شما ديگر انرژی نخواهيد داشت. در حقيقت تمام انرژی شما، انرژی جنسی است و يک انفجار بزرگ لذت می تواند تمام آنرا جذب کند. از اينرو شما ديگر نيازی نداريد که به شخصی منحرف بدل گرديد يا همچنان مجرد باقی بمانيد. حتی اگر بخواهيد بازی های قديمی خود را تکرار کنيد، بسيار خوب است. در واقع شايد اين بخشی از زندگی هر فرد روشنی باشد، که گاهی به مقاربت بپردازد. و از همين روست که نگاه افراد به سکس متفاوت خواهد گشت. بدون آن، تغيير بسيار مشکل است. آنها می توانند ببينند که يک فرد معنوی نيز می تواند از سکس لذت ببرد. و اين امر خود، پلی را بين افراد معنوی و روشن انديش با کسان عادی برقرار می سازد: هر دو يک امر، را تجربه می کنند. عشق، نوعی مديتيشن است و مديتيشن نيز نوع ماورا طبيعی عشق است. منبع: Osho, The Last Testament, Vol. 2, Number 21 ده نوع رابطه كه سرانجامي نخواهند داشت: رابطه نوع 10 رابطه اي كه در آن نامزد يا همسر شما در دسترستان نيست از آنجا كه به دلايل بسيار و بنا به تعريف اين نوع رابطه اساس رابطه محسوب نميشود آن را در پايان گنجاندهام اولين توقع و انتظاري كه از نامزد يا همسرتان ميرود اين است كه او در دسترستان باشد. براي آن دسته از ما كه دوست داريم وانمود كنيم معناي در دسترس بودن را نميدانيم در زير تعريفي آورده شده است. در دسترس: كسي است كه منعي براي ازدواج با شما نداشته باشد. با هيچ كس ديگري درگير نباشد متاهل نباشد نامزد نداشته باشد به طور ثابت با كسي نباشد با كس ديگري همبستر نشود تنها باشد مجرد باشد و تماما مال شما باشد موارد زير مترادف عبارت در دسترس نيستند: با كسي است اما قول ميدهد به زودي او را ترك خواهد كرد با كسي است اما ميگويد كه او را واقعا دوست ندارد با كسي است اما ميگويد كه ديگر با هم همبستر نميشوند با كسي است اما ميگويد فقط به دليل وجود بچهها است كه با او زندگي ميكند با كسي است و آن كس درباره شما ميداند اما ميگويد برايش مسئلهاي نيست با كسي است و قصد جدا شدن از او هم ندارد ولي با اينحال از شما ميخواهد كه با او بمانيد رابطهاش را به هم زده اما اين امكان وجود دارد كه دوباره همه چيز را از سر بگيرند متاركه كرده اما اين امكان وجود دارد كه طلاق نگيرند از كساني كه متاهل و يا در روابط ديگري هستند بر حذر باشيد اين مهم نيست كه چه شرايطي داريد و يا عذر و بهانههايتان چيستند. اما نتيجه همواره يكسان خواهد بود. شما داريد كاري ميكنيد كه قلبتان بشكند شما مستعد انتخاب افراد "غير قابل دسترس" هستيد اگر: راه حل: اگر به كسي علاقهمند شديد كه نسبت به شما احساس تمايل ميكند اما متاهل است يا در رابطه ديگري هست بايد به او بگوييد: " من هم به تو علاقهمندم اما در زندگي براي خود قانوني دارم: هرگز با كسي كه با شخصي ديگر رابطه دارد درگير نميشوم. هرگاه منعي نداشتي مرا باخبر كن" هرگاه شخصي متاهل به شما اظهار علاقه كرد بايد اين جرات را به خود بدهيد كه به او بگوييد: " من شما را دوست دارم اما كاري كه ما ميكنيم سالم نيست و به نفع هيچيك از ما و نه هيچكس ديگري نخواهد بود و من بيش از آن خودم را دوست دارم تا اجازه بدهم با من چنين رفتاري بشود. ديگر نميتوانم شما را ببينم. اگر روزي همسرتان را ترك كرديد به من خبر بدهيد. هنگامي كه با كسي درگير ميشويدكه با شخص ديگري رابطه دارد در واقع پسماندههاي آن شخص را قبول كردهايد. استحقاق شما به مراتب بيش از اين است. آيا تو آن گمشدهام هستي باربارا دي آنجلس عشق وقتی روی میدهد که تو بالغ باشی. تو وقتی قادری عشق بورزی که بزرگ شده باشی. کمال پیدا کرده باشی. وقتی دانستی که عشق یک نیاز نیست بلکه یک سر ریزش است. عشق بر خاسته از وجود یا عشق از روی بذل و بخشش آنگاه بی هیچ قیدو شرط میبخشی. آن به اصطلاح عشق نوع اول از نیاز شدید و عمیق فردی به فردی دیگرنشات میگیرد در حالی که عشق از روی بخشش یا عشق برخاسته از وجود، سر ریزش محبت از فردی بالغ و از سر وفور عشق است. او غرق در عشق است. تو آن را دارا هستی و این عشق شروع میکند به پخش شدن در اطراف تو. درست مثل لامپ روشنی که در تاریکی نور افشانی میکند. عشق محصول فرعی وجود توست. وقتی تو هستی هالهای از عشق پیرامون توست. وقتی نیستی هالهای هم اطراف تو نیست. و وقتی آن هاله را پیرامون خود نداشتی از دیگران میخواهی که عشق را به تو بدهند. تو گدایی و آن دیگری هم از تو میخواهد که به او عشق ببخشی. اکنون دو تا گدا دست پیش یکدیگر دراز کردهاند و هردو امیدوارند که آن دیگری آن را داشته باشد. طبیعی است که هردو احساس ناکامی کرده و خود را فریب یافته احساس خواهند کرد. میتوانی از هر زن و شهر و هر عاشق و معشوقی بپرسی آنها خود را فریب یا فته احساس میکنند. تو فقط خیال کردی که دیگری آن را دارد. اگر تو عوضی خیال کنی دیگری چه تقصیری دارد؟ و دیگر آن تصویر خیالی از هم پاشیده و طرف مقابل مطابق با آن تصویر از کار در نیامده است. همین آن بیچاره هیچ وظیفهای ندارد که حقانیت خودش را طبق انتظارات تو بر کرسی بنشاند و تو طرف را فریب دادی این چیزی است که او احساس میکند چون امیدوار بود که عشق از وجود تو سرریز و به وجود او سرازیر شود. شما هر دو امیدوار بودید که عشق را از طرف مقابل دریافت کنید. و هر دو تهی بودید عشق چه طور میتواند اتفاق بیفتد؟ نهایتا هر دو میتوانید با هم بد بخت باشید. کوری عصا کش کور دیگر پیش از اینهم که هنوز وصلتی صورت نگرفته بود و تنها بودید عادت داشتید بد بخت باشید. حالا میتوانید در کنار هم بد بخت باشید. و یادت باشد وقتی دو نفر با هم بدبخت هستند یک جمع ساده نیست. ضرب است. تو در تنهایی خود احساس یاس و ناامیدی میکردی اکنون در کنار هم باز هم این احساس را داری. اما یک خوبی هم دارد. الان تو میتوانی مسئولیت یاس و ناامید خودت را به گردن طرف بیندازی. این اوست که تو را بدبخت میکند؛ این امتیاز خوبی است. تو دیگر خیالات راحت است. من چیزیم نیست اما با چنین زن شلخته، پرحرف، بد اخلاق، و تنگ نظری چه میتوان کرد؟ باید بدبخت بود. با چنین شوهر قرمیت و کنسی چه میتوان کرد؟ اکنون میتوانی مسئولیت را به گردن طرف بیندازی. تو سپر بلا پیدا کردهای. اما بدبختی همچنان باقی است. البته بدبختی به توان دو تو میتوانی هزار بار شوهر یا زن عوض کنی. اما هر بار همان نوع همسر، همان فلاکت و سیهروزی تکرار خواهد شد. بد بختی به شکلهای دیگر. اما بد بختی مشابهی تکرار میشود. تقریبا همان بد بختی. تو میتوانی همسر دیگری اختیار کنی اما خودت که عوض نشدهای حالا کی میخواهد همسر جدید را انتخاب کند؟ تو؟ خودت؟ این انتخاب دو باره از روی خامی و ناپختگی تو صورت میگیرد. تو دوباره همان تیپ همسر را انتخاب خواهی کرد. مسئله اساسی عشق این است که قبل از هر چیز باید بالغ شوی. بعد همسر بالغی پیدا خواهی کرد. افراد نا بالغ اصلا تو را به خود جلب نمیکنند. داستان به همین سادگی است. اگر بیست و پنج ساله باشی عاشق یک بچه دو ساله نمیشوی. اگر از نظر روحی فرد بالغی باشی در دام یک عشق شیرخواره نمیافتی. نمیتواند پیش بیاید. میتوانی درک کنی که این کار بیمعنی است. در حقیقت فرد بالغ در دام عشق نمیافتد بلکه از دام عشق بلند میشود واژهfall (افتادن) صحیح نیست. فقط افراد نا بالغ میافتند. آنها سکندی میخورند و در دام عشق میافتند. قبلا یک طوری خودشان را زفت و رفت میکردند وروی پا میایستادند. اکنون نمیتواند خود را اداره کنند و نمیتوانند بایستند؛ زنی را پیدا میکنند و کله پا میشوند. مردی پیدا میکنند و پایشان سست میشود. آنها همیشه آماده زمین خوردن و چهار دست پا راه رفتن هستند. اصلا ستون فقرات ندارند. و از آن استحکام لازم بر خورار نیستند که بتوانند به تنهایی روی پای خود بایستند. فرد بالغ برای اینکه به تنهایی روی پای خودش بایستد؛ دارای انسجام و استحکام لازم است و وقتی فرد بالغ عشقش را نثار میکند رشته اتصالی به این عشق وصل نیست. او فقط آن را میبخشد. وقتی فرد بالغ عشقاش را در طبق اخلاص به کسی میبخشد شاکر و خرسند است که عشقش را پذیرفتهاند نه بر عکس. اوتوقع ندارد برای این کار از او تشکر کنند نه به هیچ وجه او نیازی به تشکر شما ندارد. وقتی دو فرد بالغ عاشق یکدیگرند یکی از بزرگترین تناقضات زندگی، یکی از زیباترین پدیده های هستی روی میدهد. آنها باهمند در عین حال فوقالعاده تنها هستند. آنها به قدری باهمند که تقریبا یکی هستند. ادامه دارد بلوغ : هنر زندگی کردن اشو وقتی مردی شما را بخواهد، هیچ چیز نمی تواند جلوی او را بگیرد. اگر شما را نخواهد، هیچ چیز نمی تواند نگهش دارد. دست از بهانه گیری برای یک مرد و رفتار او بردارید. رفتار آرامتر همیشه بهتر است. اگر رابطه تان به این خاطر که مردتان آنطور که لیاقتش را دارید، با شما رفتار نمی کند، به اتمام رسید، هیچوقت سعی نکنید که با هم دو دوست معمولی باشید. یک دوست با دوست خود بدرفتاری نمی کند. پاگیر نشوید. اگر فکر می کنید که شما را در حالت تعلیق نگه داشته است، مطمئن باشید که حتماً اینکار را کرده است. هیچوقت به خاطر اینکه فکر می کنید گذر زمان ممکن است اوضاع را بهتر کند، در یک رابطه نمانید. ممکن است یکسال بعد به خاطر اینکار از خودتان عصبانی شوید، چون اوضاع هیچ تغییری نکرده است. تنها کسی که در رابطه می توانید کنترلش کنید، خودتان هستید. از مردانی که پیش از ازدواج تقاضای رابطه جنسی میکنند دوری گزینید. اگر چیزی ناراحتتان می کند، حتماً با او درمیان بگذارید. هیچوقت اجازه ندهید، طرفتان همه چیزتان را بداند. ممکن است بعدها بر ضد شما از آن استفاده کند. شما نمی توانید رفتار هیچ مردی را تغییر دهید. تغییر از درون ناشی می شود. هیچوقت نگذارید احساس کند او از شما مهمتر است...حتی اگر تحصیلات یا شغل بهتری نسبت به شما داشته باشد. او را به یک بت تبدیل نکنید. او یک مرد است، نه چیزی بیشتر، و نه کمتر. اجازه ندهید مردی هویت و وجود شما را توصیف کند. هیچوقت مرد کس دیگری را هم قرض نگیرید. اگر به کس دیگری خیانت کرد، مطمئن باشید که به شما هم خیانت خواهد کرد. مردها طوری با شما رفتار می کنند که خودتان اجازه می دهید رفتار کنند. همه مردها بد نیستند. نباید فقط شما همیشه انعطاف از خودتان نشان دهید...هر مصالحه ای دو جانبه است. بین از دست رفتن یک رابطه و شروع یک رابطه جدید، به زمانی برای ترمیم و التیام نیاز دارید....قبل از شروع کردن یک رابطه تازه، مسائل قبلیتان را باید به کل فراموش کنید. هیچوقت نباید دنبال کسی باشید که مکمل شما باشد. یک رابطه از دو فرد کامل تشکیل می شود. دنبال کسی باشید که مشابهتان باشد نه مکملتان. شروع رابطه و قرار ملاقات با اشخاص مختلف جهت یافتن بهترین فرد خوب است. نیازی نیست که با هر کس که دوست می شوید همان فرد موردنظر شما برای ازدواج باشد. کاری کنید که بعضی وقت ها دلش برایتان تنگ شود. وقتی مردی همیشه بداند که کجا هستید و همیشه در دسترسش باشید، کم کم نادیده تان می گیرد. هیچوقت به مردی که همه آن چیزهایی که از رابطه می خواهید را به شما نمی دهد، به طور کامل متعهد نشوید. این مطالب را برای بقیه خانم ها هم مطرح کنید. بااینکار لبخند به لبان بعضی ها می آورید، بعضی ها را درمورد انتخابشان به فکر می اندازید و خیلی های دیگر را هم آماده می کنید. می گویند یک دقیقه طول می کشد که یک فرد خاص را پیدا کنید، یک ساعت طول می کشد که او را تحسین کنید، یک روز تا دوستش بدارید و یک عمر تا فراموشش کنید. حقيت اينه كه اگه دختري مردي رو ترك كرد دختراي ديگههم به همون دليل تركش ميكنن. پس بايد از خودتون بپرسيد آيا همون آدم سابق هستيد؟ و چه چيزي بايد در شما تغيير كنه. در دوست داشتن مهم اين نيست كه چه چيزي باعث شادابي شما ميشه. بلكه به نحوهاي عشق بورزيد كه طرف مقابلتونو خوشحال كنه. يعني كاريو انجام بدين كه اون دوست داره. چه طور ميتونيد بفهميد؟ بايد بشناسيدش و نيازهاشو به خوبي برآورد كنيد خيلي از اوقات ميدونيد طرفتون چي ميخواد ولي جلو خودتون ميگيريد اين نشون دهنده اينه كه شما هنوز به مرحلهاي نرسيديد كه بتونيد تمام و كمال عشق بورزيد وقتي كه ترس مانع ميشه معنيش اينه كه شما هنوز به قدرتمندي وجود خودتون پي نبرديد كه چيزي رو كه ميخوايد ميتونيد به دست بياريد هنوز خودتونو اونقدر نشناختيد كه بدونيد چيزي نميتونه به شما ضربه بزنه اساسا ترس باعث بسته شدن جريان آزاد انرژي ميشه چيزي نبايد وجود داشته باشه كه شما از اون بترسيد و گرنه از همونجا به شما آسيب وارد ميشه البته اين يه حكم كلي نيست ترس در خيلي از موارد زنگ خطري براي سلامت روحي و رواني خود شماست و بايد بهش اهميت بديد اما نبايد اجازه بديد زمام زندگي شما رو خصوصا در روابط به دست بگيره در روابط شجاع باشيد يه دستورالعمل هست كه هميشه جواب ميده و اون محبتي از صميم قلبه نه محبتي كه منافع خود شما رو تامين ميكنه هروقت به خودتو و صرفا خودتون فكر كنيد هرگز معناي عشق ورزيدن رو متوجه نشديد. عشق ورزيدن به معناي يكي دونستن خودتون با همه محيط پيرامونتون هست انسانهايي كه هرگز نديدشون اما معناي عشق در دوست داشتن اونها متجلي ميشه تا بعد بگذار شادی سزای مان باشد. 
اوایل، خداوند را فقط یك ناظر مى دیدم، چیزى شبیه قاضى دادگاه كه همه عیب و ایرادهایم را ثبت میكند تا بعداً تك تك آنها را بهرخم بكشد.
به این ترتیب، خداوند مى خواست به من بفهماند كه من لایق بهشت رفتن هستم یا سزاوار جهنم. او همیشه حضور داشت، ولى نه مثل یك خدا كه مثل مأموران دولتى.
ولى بعدها، این قدرت متعال را بهتر شناختم و آن هم موقعى بود كه حس كردم زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است، آن هم دوچرخه سوارى در یك جاده ناهموار!
اما خوبیش به این بود كه خدا با من همراه بود و پشت سر من ركاب مىزد.
حالا دیگر زندگى كردن در كنار یك قدرت مطلق، هیجان عجیبى داشت.
او مرا در جادههاى خطرناك و صعبالعبور، اما بسیار زیبا و با شكوه به پیش مىبرد، و من غرق سعادت مىشدم.
بزودى زندگى كسالت بارم را فراموش كردم و وارد دنیایى پر از ماجراهاى رنگارنگ شدم. هنگامى كه مىگفتم، «دارم مىترسم» بر مىگشت و دستم را مىگرفت.
هدایایى چون عشق، پذیرش، شفا و شادمانى. آنها به من توشه سفر مىدادند تا بتوانم به راهم ادامه بدهم. سفر ما؛ سفر من و خدا.
و ما باز رفتیم و رفتیم..
و من همین كار را كردم و همه هدایا را به مردمى كه سر راهمان قرار مىگرفتند، دادم و متوجه شدم كه در بخشیدن است كه دریافت مىكنم. حالا دیگر بارمان سبك شده بود.
او مىدانست چطور از پیچهاى خطرناك بگذرد، از جاهاى مرتفع و پوشیده از صخره با دوچرخه بپرد و اگر لازم شد، پرواز كند..


يك اِكيست ممكن است كارماي هشت تا ده زندگي را يكباره بسوزاند، پس تعجبي ندارد كه روابط ما دوام نمييابند. به پايان رسيدن يك رابطه، به اين علت نيست كه شما شكست خوردهايد. اِكيستها با پيروان مذاهب اورتدوكس كه كارما برايشان نسبتاً ديرتر ميسوزد، متفاوت هستند. انسان بايد خيلي قوي باشد كه بتواند كارماهاي اينهمه زندگي را در يك زندگي بسوزاند.
هنگامي كه با سفر روح و ديگر جنبههاي اِك در ارتباطيم، در واقع درحال گشودن راهي به سوي عشق هستيم. سپس عشق به تدريج در درون ما باز ميشود، اما به اين معنا نيست كه روابط انساني ما هميشه درست پيش برود. مسائل ميتوانند غلط از آب دربيايند و سختتر شوند. اما در خاتمه، هر دو فرد درگير ماجرا تعالي يافته و به قلب خدا نزديكتر ميشوند.
مجرايي براي خدا
همه براي عشق الهي تقلا ميكنيم، عشقي كه در ابتداي ورود ـ خود را به صورت عشق انساني مينماياند. هنگاميكه خود را از عشق پر ميكنيد، مجرايي خاموش براي اِك هستيد و ساير افراد به سوي شما كشيده ميشوند. به هر كجا كه برويد، تلاش ميكنند به شما نزديك شوند.
بعضي روزها آن قدر از خودم ميبخشم كه ديگر چيزي براي بخشش نميماند. اين بيشتر در مورد واصلين حلقههاي بالا روي ميدهد. اما ميدانيد كه زندگي به بخشيدن عشق به شما ادامه ميدهد و شما عشق بيشتري خواهيد داشت كه پس بدهيد.
هنگاميكه از عشق اِك پر ميشويد، چيزهاي خندهداري پيش ميآيد. در چند روز اخير به يك سوپرماركت ميرفتم تا مواد مورد نياز را بخرم، از آنجاييكه بسيار عجله داشتم، برنامهام را به دقت تنظيم كردم: پس از ورود ابتدا به قسمت بستهبنديها و بعد به قسمت مواد غذايي منجمد سري ميزنم و صفي را انتخاب ميكنم كه از همه كوتاهتر باشد.
همين طور كه گروهي از شما نيز دريافتهايد، اگر حتي دو دقيقه را هدر دهيد، تأخير شروع ميشود. ناگهان مدير از طريق بلندگو اعلام كرد، همة صندوقداران جلو بيايند. اين به معناي صفهاي طولانيتر بود. اما به اين معنا هم بود كه اِك در حال استفاده از شما به عنوان مجرايي به عنوان عشق به همه اين افراد است. بنابراين بهتر است شما هم به نوبة خود آرام بگيريد و لذت ببريد.
به سرعت خريدم را تمام كردم، و به سرعت به طرف صندوقي كه صف آن از همه كمتر بود رفتم. فقط يك خانم جلوي من بود و پنج، شش قلم جنس داشت.
همين كه پشت سر او قرار گرفتم مشكل شروع شد. او نوعي سبزي برداشته بود كه صندوقدار با آن آشنا نبود و قيمت آن را نميدانست.
خانم گفت، "پنجاه و نه سنت است."
صندوقدار پرسيد، "هر پوند ë؟"
زن گفت، "بله."
حرف او را پذيرفت و قيمت را وارد ماشين كرد.
در حاليكه زن مجلهاي را ورق ميزد، صندوقدار كيسة خريد او را كناريگذاشت و گفت، "ده دلار و دوازده سنت." خوب شد. داشت سريع پيش ميرفت. زن مجله را كنار گذاشت و شروع به گشتن كيف پولش كرد، و يك مشت پول خُرد بيرون آورد. فكر كردم، "آه، عالي شد قرار است همة ده دلار و دوازده سنت را با پول خُرد حساب كند." به فكر افتادم صندوق را عوض كنم. اما پيش خود گفتم، آنجا چه ترفند جالب ديگري برايم تدارك ديدهاند؟ تصميم گرفتم منتظر شوم.
ده دقيقه بعد زن پول خُردها را مرتب و منظم روي ميز جلوي صندوق چيده بود. صندوقدار گفت، "اين فقط هفت دلار و دوازده سنت است." با خود گفتم، مثل اينكه براي رفتن سه دلار كم است. در اعماق كيفش پول خُردهاي بيشتري را جستجو كرد.
در همين حين مردي وارد صف شد و پشت سر من ايستاد. او خشن و زمخت و قوي بود و به نظر ميرسيد زندگي را به سختي ميگذراند. نگاهي به سكهها انداخت، به سرعت شرايط را بررسي كرد و با چنان بيحرمتي آن را توصيف كرد كه تكرار نميكنم. به اين اميد كه تنش برطرف شود، لبخندي زدم و او هم خنديد.
او گفت، "من به صندوق بعدي ميروم، فكر كنم زودتر از شما بيرون بروم."
گفتم، "بله ممكن است."
تا زماني كه كار آن خانم تمام شد، پانزده دقيقه آنجا ايستاده بودم. صندوقدار قيمت اجناس مرا وارد صندوق كرد و به طرف در خروجي به راه افتادم. مرد خشن هنوز در صف صندوق بود.
نقاب های خويش را کنار می زنند. اراده می کنند که باهم باشند، يک روح در دو بدن. اين نهايت عشق است.
می گردند، هرگز نمی توانند اشخاصی معنوی و آرام (مديتيتور) باشند.
می رساند تا به آرامش دست يابيد که اين خود بخشی از مدتيشن (مراقبه) است. عشق، شما را شادمان می کند، که اين هم بخشی از مديتيشن است. عشق به شما، حداقل برای چند لحظه سکوت و خاموشی را اعطاء می کند، که اين نيز جزئی ضروری از مديتيشن است و نهايتاً اگر عشق سبب شود که به ارضاء جنسی برسيد، که به اصل مديتيشن
پی خواهيد برد.
ــ بخش کم عمق، بخش عميق ــ يک ماهيت دارد و تا هنگامی که شنا بياموزيد، آن خط مرزی، معنی دارد.
آونگ های ساعت ديگر تکان نمی خورند و اين تنها لحظه ای است که به نظر جاودانه می ماند. در آن لحظه، آن جفت ديگر دو نفر نيستند بلکه در درون هم ذوب می شوند. هيچ فکری نيز در ذهن نخواهد گذشت، تماماً خالی و خاموش است. و اين ها همه مسائلی است که به مديتيشن مربوطند.
هیچوقت خودتان را برای رابطه ای که ارزشش را ندارد تغییر ندهید.
قبل از اینکه بفهمید واقعاً چه چیز خوشحالتان می کند، با کسی ارتباط برقرار نکنید.
برای رفتاری که با شما دارد، حد و مرز بگذارید.
| Design By : Night Skin |



