روايت اول:
من راویام ... تو شخصيت داستان من
انكــــار کن که آمــــدهای در جهان من
با يک تم جنــــــــــايی مبهم موافقی ؟
با يک رُمانس عشق ؟ بگو قهرمان من !
اينجا ـــ درون قصهی من ، شهرزاد شب !
بعد از دو قرن آمدهای در زمان من ...
... و راه ميروی دل من تاپ ... تاپ ... تاپ
حالا صدای پای شما از زبان من ،
بر سطرهای کاغذ من جان گرفت و بعد
در خوابی عاشقانه شدی ميهمان من ـــ
روايت دوم:
من روایام ... ولی وسط خوابهام تو ،
مجبور میشوی که بگويی بيان من ،
اصلا به ذهنيات شما جور نيست پس
ديگر چه جای سنجش سود و زيان من
حالا دوباره پای شما ... تاپ ... تاپ ... تاپ
هرگام ميروی تو و هر لحظه جان من !
از اين به بعد قصهی ما گريه آور است
پيچيده توی خانه صدای « بنان » من
روايت سوم:
راوي تويي و من كه از اين خواب مي پرم
زُل میزنم که اين همـــهی آسمان من
اصلا ستاره مثل تو آيا نداشته است؟
يا اشتـــــباه بوده تــم داســـــتان من ؟
اينـــــجا فضا به سود تو تغيير میکند !
بیهوده نيست دغدغهی دوستان من !
راوی تويی... بيا و بريز اين اسيــد را ،
در خاطـــــــرات تلخ من و داستان من ،
روايت چهارم (آخر)
و سنگ خاطرات کسی که نبوده است
بر روی آن نوشته شده:
، ..... مرزبان من .... ،
ــ در روز مرگ قصهی اين عشق ــ
، ... دفن شد ،
بر سنگ جای بوسهی خوانندگان من
اين قصه را چه کسی گفته ؟ من ؟ نه! تو ؟
بگذار تا که بسته بماند دهان من !
راوی چه فرق میکند اينکه منم ؟ تويی ؟
ويرانه است بی تو تمام جهان من ...
امیر مرزبان
( از وب لاگ آينه)
http://www.ghazaleno.blogfa.com/post-16.aspx



: از دختر آفتاب كش رفتم.




