کامیابی
صبا به لرزش تن سیم تار را مانی شعری از هوشنگ ابتهاج كفشهايم كو ؟ چه كسي بود صدا زد : سهراب ؟ آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ . مادرم در خواب است . و منوچهر و پروانه، و شايد همه مردم شهر . شب خرداد به آرامي يك مرثيه از روي سر ثانيه ها مي گذرد و نسيمي خنك از حاشيه سبز خواب مرا مي روبد . بوي هجرت مي آيد : بالش من پر آواز پر چلچله هاست . صبح خواهد شد و به اين كاسه آب آسمان هجرت خواهد كرد . بايد امشب بروم . *** من كه از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت كردم حرفي از جنس زمان نشنيدم . هيچ چشمي، عاشقانه به زمين خيره نبود . كسي از ديدن يك باغچه مجذوب نشد . هيچكس زاغچه اي را سر يك مزرعه جدي نگرفت . من به اندازه يك ابر دلم ميگيرد وقتي از پنجره مي بينم حوري - دختر بالغ همسايه پاي كمياب ترين نارون روي زمين فقه ميخواند *** چيزهايي هم هست، لحظه هايي پر اوج ( مثلاً شاعره اي را ديدم آنچنان محو تماشاي فضا بود كه در چشمانش آسمان تخم گذاشت . و شبي از شبها مردي از من پرسيد تا طلوع انگور، چند ساعت در راه است ؟ بايد امشب بروم *** بايد امشب چمداني را كه اندازه پيراهن تنهايي من جا دارد، بردارم و به سمتي بروم كه درختان حماسي پيداست، روبه آن وسعت بي واژه كه همواره مرا مي خواند . يك نفر باز صدا زد : سهراب ! كفش هايم كو ؟ روايت اول: روايت دوم: روايت سوم: راوي تويي و من كه از اين خواب مي پرم روايت چهارم (آخر) و سنگ خاطرات کسی که نبوده است امیر مرزبان http://www.ghazaleno.blogfa.com/post-16.aspx تو دارکوب منی ، من درخت پیر توام تو ماهی قزل آلا ، من آبگیر توام بتاب روی تنم ، خشک کن بسوزانم نبار ، مسئله ای نیست ، من کویر توام چه قدر کافرم هستی ، چه قدر عاشقتم چه قدر زود من هستی ، چه قدر دیر توام هزار کشته و زخمی ، هزار دیوانه و من نتیجه ای از خنده ی اخیر توام برای کشتن من تیغ تیز چاقو باش ببین لحظه ی آخر هنوز گیر توام هاوش تو از طلوع صبحي تو شعر التماسم غبار راه دورت نشسته رو لباسم من از تن تو طردم خاليه دست سردم كوه نمك تو چشمات پاشيده روي دردم تو باغ دل تو هزار جوونه باشه تو از مداري معلوم بشين رو خاك قلبم بيا به مقصد خود ببين چه پاكه قلبم الهي غرورت حريم خونه باشه تو باغ دل تو هزار جوونه باشه بيا كه عاشق باشيم قلب شقايق باشيم براي عمر رفته فكر دقايق باشيم تو اعتبار کوهی تو دشت انتظارم تو از هجوم موجي رو تن و خشك و داغم من از غرور دستات يه سايبون كشيدم رفتم تو خواب چشمات به آرزوم رسيدم الهي غرورت حريم خونه باشه تو باغ دل تو هزار جوونه باشه می تونید از اینجا بشنوید دلم تصوير بوسه مي خواهد يك فال حافظ مي خواهد هندوانه مي خواهد كمي اشك مي خواهد پدر بچه مي خواهد ممممممممم مي خواهد و يك سري چيزهاي ديگر هم مي خواهد دو روزي در سفر خواهم بود و بعد به خدمتتان باز خواهم گشت فعلا كه دو هوايي ام یار و نگار در برت دور مشو دور مشو خلق منم خانه منم دام منم دانه منم عاقل و دیوانه منم دور مشو دور مشو كعبه اسرار منم جبه و دستار منم راهب و زنار منم دور مشو دور مشو میر منم پیر منم بسته به زنجیر منم صاحب تدبیر منم دور مشو دور مشو شاد منم داد منم بنده و آزاد منم اندوه دل شاد منم دور مشو دور مشو شام منم روز منم عشق جگر سوز منم شمع دل افروز منم دور مشو دور مشو روضه منم حور منم ناز منم نور منم جنت معهود منم دور مشو دور مشو قال منم حال منم دال منم ذال منم مخبر احوال منم دور مشو دور مشو راح منم روح منم مفلق و مفتوح منم مطلع صبوح منم دور مشو دور مشو قیر منم شیر منم رونق قنشیر منم مهد تباشیر منم دور مشو دور مشو نفخ منم صور منم قرب منم دور منم واصل و مهجور منم دور مشو دور مشو یار منم غار منم دلبر و دلدار منم غنچه منم خار منم دور مشو دور مشو فصل منم وصل منم فرع منم اصل منم عقل منم نقل منم دور مشو دور مشو نام منم بام منم صبح منم شام منم حاصل ایام منم دور مشو دور مشو روز منم روزه منم آب منم كوزه منم صاحب دریوزه منم دور مشو دور مشو گنج منم رنج منم چار منم پنج منم روز و شب آهنگ منم دور مشو دور مشو شمس منم ماه منم حاجب و درگاه منم غافل و آگاه منم دور مشو دور مشو شیخ منم شاب منم ابر منم آب منم بیخود و بیخواب منم دور مشو دور مشو شمس شكرریز منم مفخر تبریز منم خنجر خونریز منم دور مشو دور مشو می روم درباره ی کارون ِ پر از آشغال و کثافت اما عفیف تا پیاده بر گردم با یک رنسانس توی بلوزم . دَم دَمای غروب باز می گردم از یک « لاینحل » و اعتراضی ندارم بجز سیبی که گاز نمی زنم شبیه ِ قدم هایی که می روند توی فرعی ترین اما در عوض مثل امید توی نیوزویک جیغ می کشند . این فرض را که « واقعی نیستم » باطل می کنم چرا که خانه را جدا فرض می کنم از کوچه ، و کوچه را از خیابان . حذف می شود اعلا م تو برای شام ، از خانه ام روبسپیرم می نشیند پشت میز و سر هر چیزی را می بُرد برای تقدس اش . غبطه می خورم به آن همه خنده ی بعد از شام که یک تلویزیون سامسونگ همه شان را بلعیده بود . مکث می کنم روی « فاصله » در دستور زبان درختان وبا همین منطق ساده ، با این همه لب می ریزم به گیلاس ها و او. به سرعت تصورش می کنم در ایستگاه مترو وقتی به این فکر می کنم « آنکه فکر می کند به حقیقت تنهایی ، تنهایی را نمی شناسد » . اضافه می کنم به عادتها مثل « خسته » که چیزی را مراعات می کند . تردید می کنم به اشمئزاز احشاء نه مثل مارکی دو ساد به باکره . از سر می گیرم مراوده را با اینهمه « نه » و می پرم در بلوغ سندباد توی حوض . خشنود میشوم از هر چیزی مثل یک جهانگرد مقارن ِ « رقص اصحاب داوود* » و شهرستان . چشم می پوشم از شکل ِ گیاهی ِ تا شده ام در صفحه ی 30 و زل می زنم به کُرسِت و گره ی کور ِ اخم ها . با همه ی سنگینی این بار پناه می برم به پشت ِ پلکهایم خواب می بینم دستهایم را جز از طریق شانه های یک زن . مهر 87 * نام اثری از شومان شامل 18 قطعه ی کوچک پیانو که در سال1837 تصنیف شده است . http://www.aghanbari.blogfa.com/post-25.aspx تو ستاره مثل تو ستاره چند قدم تا باران ترم كني سمت سرخي بوي تو را مرا
تو را دارد پنجشنبه را به امان خودم رها كنم چه بخواهم چه بخواهمش و درختهاي پيادهرو و خيس را تصور نكنم " تننماي تنگي با چنگ چندي چند
نوا بنوازد" تنگم بنشين رو به تنديس درستتر از توبگويم مرا تو كسي چشمهايش را ببندد و از تنباكوي تلخ كپر قليان دو قرآن لاي مينار توام درستتر ار تو بگويم مرا تو گاه كه نه حتي با دهان بوي قوي مرا
غروب همان دم كه بادم با حالا باد باد نشانم كنم تار تار تا سوي موي تو رويانم بكنم تيك تاكات تا برقصم با ساعت رسم حالا كه شماره تا و يك ربع مانده به صبح شعري از علي قنبري از كتاب نقطه پشت فعل خراب يا فرانتس كافكاي پشت جلد چرا پاييز آن
قدر ميان درختان پا سست مي كند تا برگ ها
بريزند؟ پاييز شلوار
زرد خود را كجا آويخته است؟ اين واقعيت
دارد كه پاييز در
انتظار حادثه است؟ شايد لرزش يك
برگ و يا جنبش
كائنات؟ آيا در زير
زمين مغناطيسي است مهربان با
پاييز؟ اين شعر هفتاد
و چهارم از مجموعه شعر راستي چرا؟ سروده پابلو نرودا و ترجمه احمد پوري است بايد بگويم به
نظرم ترجمه خوبي از اين اشعار صورت نگرفته است. اشعار در حد سوال هاي بچه هاي
دبستاني تنزل پيدا كردهاست بي روح پاييز ميان
درختان لنگر انداخته است؟ چرا؟ آيا در انتظار
برگ هاست؟ شلوار زرد او
روي كدام طناب تاب مي خورد؟ اين يك حقيقت
است؟ پاييز در
انتظار يك اتفاق ايستاده است؟ جان دادن يك برگ؟ يا جنباندن
ستون هاي عالم؟ نيروي جاذبه آيا همكار مهربان پاييز است؟ البته اين
ترجمه من نيست. من هنوز مترجم نشده ام. اما حاضرم اشعار مترجمان محترم را
ويراستاري كنم! كتاب راستي چرا
لبريز از سوال است. یک شعر در هوای هوایت،چرا که نه؟ سر می برم ترانه به پایت،،چرا که نه؟ کافی ست یک اشاره کنی چند «قافیه» اینجا«ردیف»کنم برایت،چرا که نه؟ سر می زنی به خلوت من باز بعد از این «آری»-هنوز مانده صدایت-«چرا که نه؟» گفتی:«غزل دوباره برایم می آوری؟» هستی هر غزل به فدایت،چرا که نه؟ ای کاش در جواب همین پرسشی که«من هستم هنوز متن دعایت،چرا که نه؟» می آمدی و تمام وجودم که پرسش است سیراب می شد از طنین صدایت: «چرا که نه؟» گفتم هنوز هم غزلم را تو می خری؟ گفتی اگر چه قافیه هایت... ،چرا که نه؟! محسن جعفری قیصر امین پور جورابهاي دخترم را بخيه ميزنم زنم ! گاهي عروسكم گاهي چند روز پيراهن چركم كه چسبيدهام بر تنم ! عصبانيام شبيه رگهاي گردن مادرم وميلرزم شبيه هق هق شانههاي دخترم ! ميرقصم با خودم در آينه ميرقصم با اولين عشقم كه نيست وخاطرهها گريه ميكنند در دامنم ! هزار دستانم با يك دست كيف دخترم هستم غذاي سوختهام با يك دست جارو برقيام و اگر برق نباشد تاريك است كه پاهاي بسياري درمن روشن ميشود ! جاروگرم ! هزار پايم ! خدا ميداند چه جانوري هستم ! اما نگو كه كثيفم كه نيستم كه اگر پيراهن خوني به تن دارم كسي را جز خودم نكشته ام ونگو كه كثيفم كه نيستم اما ... لخت ميگويم كه درمن هميشه آشغالهايي با اتومبيل هاي تميز دور زده اند ! بوقام اتومبيلام سرهاي برگشته بر من منم ! صندليام ! براي هر پيشنهادي پايهام ! خيالت تخت از راه كه برسم تختم ! درد نميفهمم بقول تو بد بختم ! بر صورتم سيلي، تنها صداست كه ميماند جاي زخم بر پيراهنم ! صبورم شبيه دختر اعراب زنده بگورم ! و قافيه ها مثل من همگي هرزهاند ! صداي آه خودش را در من كش ميدهد وچه ميدانم كه تو از من چه ميداني كه كفشهاي پاشنه بلندم بر پله ها چرا جيغ ميكشد ؟ چرا ؟ .... گاهي لحظات امامزادهاي در من است ! وقتي گريه ميكنم چادر نمازم ! مادرم هستم به تو تهمت ميزنم پدرم هستم ! وچند مشت توي دهانم ... كليد ميشود دندانهاي مادرم بر قفل دنيا كه بر لولاي تنم جز د ربد ري نميچرخيد خاك بر سرم ! سنگ قبرم ! هميشه در شيون زندگي دارم و هر روز انگشت هاي مردي فاتح فاتحه مي خواند برتنم ! هر كه اشاره مي كند منم ! هزار اسم دارم هر نامي كه ميشنوم بر ميگردم ! مهتابم ستاره ام سحرم تا صبح نمي خوابم شبم ! وهزار اسم ديگر باز منم ! فقط گاهي در شناسنامه و در روياي مادرم فرشته ام ! نيستم ؟ ! نمي دانم از آمدن شماخوشحال باشم يااز نيامدن شما غمگين گلایهام ز دلی هست كه بی تو مضطر نیست دو چشم بی هنری كه بدون تو، تَر نیست گلایهام ز زبانی كه بی حیا گشته و گوشها كه برای گناهها كَر نیست گلایهام ز محبین مدعی چو من است كه با زیادی ما، غربت تو كمتر نیست! هزار داد زدیم ادعای حب تو را به پیش تیغ ولی یك خبر ز حنجر نیست همیشه بانگ بلا، هر زمان چو كرب و بلا و اقتدای جوانیمان به اكبر نیست عجیب نیست چرا پشت پردهای آقا ز دشمنان چه بنالی چو دوست یاور نیست اگر كه غیبتتان گشته است طولانی گلایهام ز دلم هست كه بی تو مضطر نیست تو را گم مي كنم هر روز و پيدا مي كنم هر شب به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد این روسری آشفته¬ی یک موی بلند است دلم می خواست سهراب بخوانم. همه نشانه ها مرا به سوی تو می رسانند. می بخشمت و به راهم ادامه می دهم. هنوز اعماق هستی مکشوف نیست و من به مرگ نمی اندیشم. دم غروب ، ميان حضور خسته اشيا وولف 6در اثر معروف خود(اتاقی از ان خود)می نویسد:« در ادبیات گذشته یا زنان در رمان مطرح نمی شدند یا به واسطه یک جنس مذکر شرح داده می شدند»(چه برسد به اینکه راوی اثر باشند). و یا در جای دیگر می نویسد: «نوشته مردان در مقابل زنان صریح، بی پرده، و حاکی از استقلال ذهنی مردان است» این جملات نشان از این دارد که ذهنیت مدرن نیز مانند ذهنیت سنتی ارزش زیادی برای زنان و شخصیتهای زن قائل نبودند. اما رمان وینترسن یکی از همان اثاری که که با رفتاری عصیان گونه نه تنها زن راوی داستان بلکه نقش نوعی از مصلح کننده را بر عهده دارد. بی پرده و صریح خود را شرح می دهد و به نوعی از فلسفیدن از نگاه خود دست می زند.البته این نقش اصلاح کننده و مصلح بودن و همین طور جایگاه زندگی شاه و سلطنت محورانه همانطور که در ارباب حلقه ها به7 با این تفاوت که جایگاه نیروهای شر را در جنس گیلاس عده ای کشیش مسیحی بازی می کنند که انگار از همان ابتدا محکوم به فنا و از بین رفتنند.راوی زن داستان الگوی زن فرشته ای در خانه و یا فاحشه ای بیرون از خانه ( یا همان اثیری ویا لکاته بودن) 8را زیر پا له می کند. زن در جنس گیلاس کسی است که جایگاهی در حد یک پیش قراول ایفا میکند ،مجازات می کند در جایگاه خود به حد کافی سنگ دل است و حتی اندامش نیز مانند مانند اندامها اسطورهای مردسالارانه زن شهوانی و لطیف نیست. او نگاه اسطوره ای به زن و جایگاه زایندگی را نیز ندارد و حتی وقتی به طور اتفاقی بچه ای را نگه داری می کند به او شیر نمی دهد و از شیر سگها برای بزرگ کردن اون استفاده می کند. او جسمانیت خود را با عادت ماهیانه خود به اثبات می رساند. در فورغونی می نشیند و در مجلسی که طرفدارن سردمدارن مذهبی برپا کرده اند حاضر می شود و با آنها به جدال لفظی می پردازد.این رفتار نوعی دهن کجی ذهنیت مردسالار درباره عادت ماهیانه زنان است« کلیسا که بعدا با کمک اولین مقامات پزشکی عادت ماهیانه را در رده نجسی قرار دادند»7 همچنین «تابوهای مربوط به طرد و تماس، به ویژه در باره آمیزش بر قابلیت آلوده کننده گی زنان تاکید دارند»8.«در تمدنهای بسیار کهن بنا به پژوهش های جودی گراهن و کریس نایت،عادت ماهیانه به دلایل متعد از جمله هماهنگی با نظم کیهانی،قدرتی که جوامع کهن برای خون قائل بودند و این که تنها خونی است که جاری شدن ان ملازم با خطری نیست و با باروری پیوند دارد و به دلیل اهمیت باروری و تولید مثل از دلایل تقدس یافتن زنان بوده است.حتی در شروع ان آئین های ویژه ای به اجرا در می آمده است.در ادبیات فمنیستی جاری شدن صلح آمیز و حیات بخش خون به 5 بخش تقسیم می شود:نخست ،زمان شروع اولین عادت ماهیانه، که اغاز هماهنگی کیهانی است و بلوغ رسیدن یک زن را تمامی یک روستا یا چندین خانواده گسترده وحتی گاه ده هزار نفر جشن می گرفتند.دوم،خونریزی مربوط بعه ازاله بکارت که ورود به سطح بالا تری از هستی شناختی است.سوم،عادت ماهیانه معمولی که هماهنگی تن زن را با تن جهان نشان می دهد.چهارم خونریزی مربوط به وضع حمل،که قدرت آفرینندگی مادی زن را به حد کمال می رساند و پنجم،یائسگی که دوران آزاد شدن تمام نیروهای مثبت زن و خلاقیت روحی اوست.گراهن معتقد است با سلطه اصل پدری با مثابه ایده ی کیهانی،این آیین ها زوال یافت و به تدریج سخن گفتن در این باره به نوعی از تابو بدل شد و به جشن تکلیفی منجر شد که کلیسا برگزار می کند و در ان سخنی از عادت ماهیانه نیست.زیرا خون در جامعه پدر سالار گرچه همچنان نماد قدرت باقی ماند. اما در شکل منفی ان یعنی جنگجویی نیز تجلی می یابد»10 و درخت خوشحال بود..... لباسهايم را آخر همين هفته پست كن ميبوسمت، امضا سپيدي لباسهايت را تن پستچي كردم و دكمههايش را براي خودم جدا حالا هم قد اين درختها همسن اين درختها صبحها بالكن پر از پرندههاي علفخوار ميشود و شبها ماه را ميبينم كه ميان ابرها سياهكار ميشود دكمههايت را به نخي ميآويزم شايد باران بگيرد شايد بتوانم باران را روي صورتم احساس كنم شايد بتوانم صورتم را كه ميبوسي به ياد بياورم شايد حرفهايي كه دوباره برايت بگويم تازه باشند به ماه نگاه كن به صفحه آب حتما چيزي در آغوشت حس ميكني: مثل تراكم خوني گرم انگشت به ليوانهاي خالي ميكشي سيگار ميكشي جوهر كاغذ – هنوز خشك نشده – تمام خاموشي عالم انگار در دهانت مثل آتش سرد ميشود پيراهنم روي بند جا مانده شايد اين باران كه بيايد آن را بشويد شايد . دو هفته نامه دال مژههاي تو بر نگشتهاند كه ما را ببينند هرجا برويم آسمان همين جنگ است اما مثلا مارگريتا نرقصيدن تو با نخنديدن من فرق ميكند ما در دامن مين دنيا آمديم يكي گردنبندش را يكي گردنش را از دست داد خيلي دل ميخواهد كسي از خمپاره گوشواره بسازد روي خاك با خاطرات خوني برقصد خيلي اما مارگريتا ماهواره يك درميان يك در هزار پخش ميكند چشمهاي تو را اشكهاي مرا از دو هفتهنامه دال شعر از فرزاد آبادي به مولانا در آمده ایم شاید هم او به ما اندر شده است! باز می گردم با این غزل شما برنده شدید حتی نمیگذارید در این سرزمین کپه مرگمان را بگذاریم: شادي اگرچه با همه محرم نمي شود حسي كه باشكوه تر از غم نمي شود دوري و دوستي دو مسير مخالف است ايمان به تو بدون تو محكم نمي شود مجموعه ي وجود من و چشم هاي تو چيزي به غير زلزله ي بم نمي شود ويرانگي اگرچه شده سهم من ولي از كوه هرچه هم بكني كم نمي شود چشم اميد بسته به ابروي توست كه دیگر براي رفتن من خم نمي شود اين شاخه ها كه دور و برم را گرفته اند هرگز برام شاخه ي مريم نمي شود بيدار مي شوم ، نه... رگ خواب من هنوز دست فرشته اي ست كه آدم نمي شود افتادهايم، برق زنان بر بلور هم پيش هميم و بيخبريم از حضور هم در تُنگ تَنگ خُلقي دنيا من و دلم خو کردهايم مثل دو ماهي به گور هم وقتي که عشق، صورت خود را در آب ديد ماندند آه و آينه سنگ صبور هم من در تبت اسيرم و تو تشنة مني افتادهاند، ماهي و دريا به تور هم از ذرههات ميگذرد بند بند من پس تور و آب، با خبرند از عبور هم دورند اگرچه روز و شب از همدگر ولي فارغ نميشوند، شبي از از مرور هم مرتضی حیدری من دست لرزان و نحيف كلماتم را سوي تو دراز كردم و خواستم تا دست همراهي شفاف و معصوم و بياقبال تو را بفشارم. اين تمام خيال اجداد من بوده است. اين بلنداي تمناي ايشان بوده است. و من دريافتم كه بلندا و بلنديها پايههاي سستي دارند. دامنه هايي پر از جاي پا. پس دستان گرمي را جايي كنار همه بايد باشد ها، رها كردم و منظره اي بكر و دست ناسوده را آرزو كردم، گيرم بيغوله و خسرو. من هيچگاه پي اين همه زيبايي كه بهانههاي تحمل طبيعتند ونغمه شعر بيقافيه اي از سرزمين اي بسا آباد موعود، نبودهام. آخر علتها كه به معلول خويش باز نمي گردند! پس سرماي تنهايي را زير بغل مي گذارم و شكسته و تا شده راه خواهم پيمود. پس تحمل ميكنم. پس به شكل فرياد عصياني ميپيچم و حجم سياهي خواهم شد در لحظات اغوا، شايد كه هنوز چشماني باشد به ديدن عادت نشده و گوشهايي به شنيدن معتاد. میم ناظمی با تشکر از میم عزیز که همه متون قابل ستایشش را به من ناچیز تقدیم کرد: از آن چشم ها هم ديده ام. چشماني كه روزن بين دو عالمند. عالم من، عالمي كه همچون شعاع شفاف تاريكي در آن ايستاده بودم و عالمي ديگر، عالمي پشت آن چشم، پشت آن روزن، كه در آن بودن را ميپسنديدم. خواهش جديدي بود و اما آن خوشي موعود و آن گرماي تن آساي افسانه اي و آن عرصه جولان روحي كه تجرد را درك كرده و از يكنواختي و يكدستياش به تنگ آمده است، چند قدمي بيش نبود. ميگفتم. در طرف سنگفرش خيابان، در كنار باريك پياده رو به برهنگي شبح مغبوني در آمدم كه ديگران به آساني زندگي اش را نميفهميدند. هميشه براي من ساعت از نيمه شب گذشته بود. هميشه يك جا بودم و مكان برايم توفيري نداشت. مابين وهم و واقعيت ميلوليدم و زمين هم ثبات چنداني نداشت و زمان گنگ در من ميتپيد. ميديدم و ميگذشتم و كنار خالي ها را دست مال مي كردم و اما هميشه در اين دالان هاي باريك و درهم پيچ درونم صداي سقوط اشكي بر آب و انديشهاي بر خاك طنين ميانداخت. ميگذشتم، ميديدم يا نميديدم و از آن چشم ها كه انعكاس فجيع تنهايي بودند و من در آنها چيزي به جز باز هم تنهايي نمييافتم، گريزان بودم. ميگريختم و اما باز، باز ميگشتم و در آغوشش ميكشيدم و از وجودش لذت ميبردم. مثل سرخوردن بخار ترياك در زير حصار بودن. پر از نعشه و پر از گريز و پر از حضور و اما تهي و برزخوار. مابين تب و سرما تاب ميخوردم. ميديدم و ميگذشتم و به آساني در همه نضج ميگرفتم و راحت در همه ممزوج ميشدم. با همه، به خاطر يك چيز، اشك ميريختم و همدل همه بودم و بيدل بودم. چه سبك راه ميپيمودم. چه خيالانگيز بودم. چه بي بعد بودم و كارم چه خوب بيخ پيدا كرده بود و چه تمثيل خوبي از"حاضر غايب "بودم و اما در چه خروش و پيچشي تقلاي نفس ميكردم و از هراس چه طاق هاي بلندي، كوچك مي نمودم. در چه سرسراي بي انتهايي قدم مي زدم... ...چشم هايم كم سو بود و دنيا جور ديگري به چشمم مي آمد. هاله اي پر از هلالي هاي رقصان و ضجه زن و به هم ريخته. شايد عاشق بودم. رضا براهنی: مرا به دیدن جسمانی تو هیچ نیازی نیست يكي مي تونه بگه اين موسيقي روي وبلاگ من چي هست اخه همينطوري كدشو گذاشتم خودمم نمي دونم چي مي خونه يا حتي چه طوري مي خونه اما يه عده اي ازش تعريف كردن!
نميخوام چشامو رو هم بذارم وقتي چون تويي نشسته پيشم اي صميمي، و صندوق هاي زرد پست پرندگان همه خيس اند خبر به دورترین نقطه جهان برسد که او نخواست به من خسته بی گمان برسد شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت کسی که سهم تو بوده به دیگران برسد چه می کنی اگر او را که خواستی یک عمر براحتی کسی از راه ناگهان برسد رها کنی برود از دلت جدا باشد به آنکه دوستترش داشته به آن برسد رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند خبر به دورترین نقطه جهان برسد گلایه ای نکنی بغض خویش را بخوری که هق هق تو مبادا به گوششان برسد خدا کند که .... نه نفرین نمی کنم مباد به او که عاشق او بوده ام زیان برسد خدا کند که فقط این عشق از سرم برود خدا کند که فقط زود آن زمان برسد شعری از شاعر جوان فقید یزدی نجمه زارع مريد برغوثي، شاعر فلسطيني، يکي از بهترين شاعران حال حاضر جهان عرب است. او نهم جولاي سال ۱۹۴۴ در روستاي ديرغسانه در نزديکي رامالله به دنيا آمد و در اواسط دهه شصت براي تحصيل در دانشگاه به قاهره رفت. در جريان جنگ شش روزه سال ۱۹۶۷، مريد داشت سال آخر تحصيلش را ميگذراند. متن انگليسي شعر «سکوت» و گفت وگويي با مريد برغوثي را ميتوانيد در گاردين بخوانيد. ابتدا یک حکایت کش رفته شده از اینجا دویست و پنجاه سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت. او با مرد خردمندی مشورت كرد و تصمیم گرفت كه تمام دختران جوان منطقه را دعوت كند تا از میان آنان دختری سزاوار را برگزیند. وقتی كه خدمتكار پیر قصر ماجرا را شنید بشدت غمگین شد زیرا او می دانست كه دخترش مخفیانه عاشق شاهزاده است. و بعد گيسوي پريشان شدهاي دربادم كز شانه عشقت به زمين افتادم بر مثنوي نگاه ليلي بنويس من نيمه مجنون شده فرهادم سر جلسه شعر دختري پشت همه صندليها نشسته بود كه نسبتا توجهم را جلب ميكرد. هربار به او نگاه ميكردم در چهرهاش اثري از هيچ نوع احساسي ديده نميشد. به او گفتم شما چرا حرف نميزنيد؟ گفت: گل دهان گرفتهام. براي لحظاتي شعرهايش را گرفتم. غزلياتش توجهم را جلب كرد اما خب چون حس كردم شايد از دخالت من خوشش نيايد شعرها را پس دادم. لبهاي او به گونهاي بود كه لبخند را كم داشت. گفتم چرا لبخند نميزني؟ - گفت يعني بايد بخندم؟ - هر چهرهاي با لبخند زيبا تره. تبسمي كمرنگ بر گوشه لبانش نقش بست. و آخرين مكالمه ما اين بود: - خوبه كه شما ميتونيد گل به دهان بگيريد. و او گفت -نه برعكس كاش ميشد نگيرم. البته اين مكالمات به صورت گسسته انجام ميشد هرازگاهي من به او نگاه ميكردم و چيزي ميگفتم. و او شاعر شعر بالايي بود. خانم ليلي حفار. به اين شكل متوجه شدم كه انرژي مثبتي كه از وجودش تراوش ميكرد البته به خاطر موفقيت كارهايش است. و من از او خواستم يك تكه از يكي از شعرهايش را روي يك برگه بنويسد: آيينه روشنايي و لبخندي با مطلع هرچه حسن ميپيوندي آنقدر گل و شكوفه داري اي خوب انگار كه با بهار خويشاوندي امروز آقاي محمد حسيني كه نميدانم كيست در واقع فكر كنم برنده يكي از جايزههاي شعر كارنامه شايد هم برنده جايزه هوشنگ گلشيري مهمان يزد است. به به عجب خبر رسانياي عجب تبليغاتي اگر كسي ميخواهد بيايد بفرمايد: اداره ارشاد رو به روي خيابان فرمانداري ساعت 4 در متن قبل خيلي من من كردم. نميدانم من فرويدي است يا من ديگري خب ناراحت نباشيد. مردها از ما مردترند. ما از مردها زنتريم.!!!! ديشب داشتم تصور ميكردم بوته گل سرخي بودهام با گلبرگهايي به رنگ تند يك قرمز آتشين و كسي با من خوابيده است. و امروز به اين شعر برخوردم از آقاي صالحي بافقي از مجله اينترنتي فروغ نه تنها نبوديم، چشمهامان در شهامتِ دريدنمان سهيم بودند، لبهامان در جسارتِ به دندان کشيدنمان. زندهها را کنار مُردههامان در بطنِ راستمان دفن کرديم، خورشيد را در چشمهای تو، ماه را در چنگهای من و به فتحِ آغوش هم بر آمديم چون شب و روز، سالهاست من با بوتههای گل سرخ میخوابم تو با بوتههای تمشکهای وحشی ... البته اين شعر آنقدرها قوي نيست آقاي صالحي هم مثل خيليها روي شعرهايشان كار نميكنند. و بداهه را كمي دستكاري ميكنند. زياده گويي در اين شعر زياد است و گاهي مفهوم پيش پا افتاده است. مثل: چشمهايمان در شهامت دريدنمان سهيم بودند. چه مفهوم شاعرانهاي در اين خط وجود دارد؟ لبهايمان در جسارت به دندان كشيدنمان. با زهم تصوير سازي بديعي صورت نميگيرد. زندهها را در كنار مردههامان در بطن راستمان دفن كرديم. ظاهرا اين معنايي اروتيك است و اشاره به يك مفهوم دارد اما باز هم از قدرتي شاعرانه برخودار نيست. خورشيد را در چشمهاي تو ماه را در چنگهاي من با زهم مفهومي تكراري. به فتح آغوش هم بر ميآمديم چون شب و روز. برداشن وزن و نظم شعر به معناي رديف كردن ساده كلمات نيست. گاهي مفاهيمي نظير اين در اشعار با وزن ميبينيم. سالهاست من با بوتههاي گل سرخ ميخوابم خدا را شكر ايشان با من يكي نخوابيدهاند! تو با بوتههاي تمشك وحشي قدر مسلم آوردن تو با بوتههاي تمشك وحشي نوعي تقابل بر بيت قبلي است و بر زيبايي اين شعر نميافزايد آقاي صالحي ظاهرا شاعر فعالي هستند اگر در يزد هستند از ايشان براي جلسه شعرمان در يزد دعوت ميكنم اما در مفاهيم شعري روي شعر كار نميكنند. و در به كار بردن كلمات كمي زياده گو هستند اما موسيقي شعر را به خوبي ميشناسند و كلمات نسبتا به خوبي در جاي خود نشستهاند. وقتي بيشتر تامل كردم به زيبايي دو تكه آخر بيشتر پي بردم. من با بوتههاي گل سرخ ميخوابم تو با بوتههاي تمشك وحشي. و مفهوم آن برايم پر رنگ تر شد. بوته گل سرخ شايد خار هم داشته باشد. راستي بوته هاي تمشك وحشي خار دارند؟ . آن تكه در مشتم ماه و قبلش هم به نظرم زيبا بود اما روي تكه هاي ديگر بحث همان است. البته تصور من درباره خار داشتم خودم نبود بيشتر گلبرگ هاي درخشان قرمز منظورم بود. خب ديروز اين شعر محمد صادقي را خوانديم و نقد كرديم البته با كارهاي ديگر اين شعر را بخوانيد: سرم به ارتفاع تنت درد ميكند چهقدر ديوار به تو نزديك است آوارگي آسمان بر چالهاي به اندازه تو جاي امنيست چشمهاي نم كشيده زيردوش آب سرد و ريزش قطرهها بر استخوانهاي جلد شده و تنهايياي كه وارد فاضلاب شهر ميشود به نظر من اين شعر واقعا زيباست. ميبينيد بچهها همشهري ما چهقدر استعداد دارند. اين دوست عزيز الان چند ساليست سر جلسههاي شعر مينشنيد. آقا خاك جلسه خوردن مسلما از شما چيزي ميسازد خصوصا اگر حضور در آن جلسه سخت هم باشد!! يحثي درگرفت درباره كلمه زيربا آقاي ت كه ايشان گفتند كلمه زير با ريزش قطره ها اضافي است اما به نظر من شاعر چارهاي نداشته تا اين كلمات را بياورد و خودش به اين نكته آگاه بوده البته در انتهاي شعر اين جملات به عمد درشت چاپ شده بود: چهقدر زيبا شده آرزوهاي من لاي كفن ازدواج كه همه قريب به اتفاق با اين جملات در انتهاي شعر مخالفت كردند. آقايي سر جلسه شعر فورا اين دوبيت را سرود: آخر شعر را مجردها بهتر است گفتگو نكنند هرآنچه دارند انتظارش را لااقل توي نقد رو نكنند واقعا ترس پسرها از ازدواج جاي تامل دارد. کفعمی در مصباح، از هشام بن سایب کلبی و او از ابی صالح روایت می کند که: روزی جمعی از اصحاب پیغمبر بحث می نمودند در اطراف این موضوع که کدام حرف است در حروف که از همه بیشتر در کلام موجود است؟ معلوم شد حرف الف از همه بیشتر است و هیچکس نمی نتواند کلامی بگوید که الف در آن نباشد.حضرت امیرالمؤمنین (علیه السّلام) حضور داشتند. بدون تأمّل و فی البداهه خطبه ای فرمودند. چنانکه عقلها حیران ماند و نام این خطبه را مونقه گذاشتند؛ یعنی در حسن و نیکویی و بلاغت، شگفت آور است. فرمودند: ستایش می کنم کسی را که منّتش عظیم است و نعمتش فراوان؛ و رحمتش (بر غضبش) پیشی گرفته است. سخن (و حکم) اوتمامیّت یافته (و قطعی است)؛ خواست او نافذ و برهانش رسا و حکمش بر عدالت است. ستایش می کنم، به سان سپاس آن که معترف به ربوبیّتش و پر خضوع دربندگی اوست. و از گناه خویش (بریده و) کنده شده و به توحید او اقرار می نماید. و از وعید (و بیم) عذابش (به خود او) پناه می برد. و از درگاه پروردگارش امیدوار آمرزشی است که او را نجات بخشد، در روزی که (انسان را به گرفتاری خویش مشغول و) از بستگان و فرزندانش غافل می سازد. از او یاری و هدایت می جوییم و به او ایمان داریم و بر او توکّل می کنیم. از ضمیری با اخلاص و یقین، برای او (به توحید) گواهی می دهم و او را به یکتایی می شناسم. یکتا شناسی فردی مؤمن و استوار (در یقین). و او را یگانه می شمارم، یگانه دانستن بنده ای خاضع. نه در پادشاهی خود شریکی دارد و نه درآفرینشش یاوری. برتر از آن است که مشاور و وزیری داشته باشد و منزّه است از داشتن همانند و نظیری. (بر کردارها) آگاهی یافت و پوشیده داشت. و از نهان امور مطّلع گردید و بدان آگاه است و اقتدار و چیرگی دارد. نافرمانی گشت و آمرزید، طاعت و بندگی اش نمودند و او شکرگزاری نمود. فرمان روایی کرد و عدالت گسترد؛ و برتر از شائبه ی هر نقص و عیبی است و (آنچه شایسته ی هر چیزی بود، به او) عطا فرمود. همیشه بوده و هست و هیچ گاه زوال نمی یابد. و چیزی همانندش نیست. و او پیش از هر چیزی است و پس از هر چیزی. پروردگاری است که به عزّتش یگانه و به قدرت خویش پادشاه (و مقتدر). و به برتری شأنش پاک (و منزّه) است. و به علوّ مقامش (به حق) خود را بزرگ می شمارد. دیده ای او را نمی بیند و نگرشی (در معرفت) بر او احاطه پیدا نمی کند. قوی و مقتدر و بینا و شنوا و برتر و حکیم و رؤوف و مهربان و عزّتمند و داناست. هر آن که به توصیف او برآید، در وصفش حیران ماند. (به آفریدگان) نزدیک است و (در رفعت مقام، از آنان) دور است. (به علوّ شأنش از آنان) دور است و (به آنان) نزدیک است، و دعای کسی را که او را بخواند، اجابت می کند. و به بنده اش روزی می دهد و بدو عطا می فرماید. دارای لطفی است پنهان و قهری قوی و رحمتی گسترده و کیفری دردناک. رحمتش بهشتی پهناور و زیبباست و کیفرش جهنمی در بسته و هلاکت بار. و گواهی می دهم به بعثت محمّد صلّی الله علیه و آله، بنده و فرستاده و برگزیده و حبیب و خلیلش که او را –در بهترین (و ضروری ترین) برهه و در دوران گسیختگی (وحی) و کفر- به عنوان رحمتی برای بندگان خود و نعمتی برجسته از نعمتهای فراوان خویش مبعوث فرمود. خداوند کار (برانگیختن پیامبران به) پیامبری (از جانب) خود را به وسیله او به پایان رسانید و برهان خویش را با وی قوّت بخشید و آن بزرگوار نیز موعظه فرمود و خیرخواهی نمود و به سختی کوشید، نسبت به هر مؤمنی رؤوف و مهربان بود. سروری بخشنده و پاک گهر و راضی (به قضا و حکم حق) بود. رحمت و سلام و برکت و تعظیم و تکریمی (ویژه و فراوان) از سوی پروردگاری آمرزنده و مهربان و نزدیک و اجابت کننده، بر او باد. ای گروهی که نزدم حاضرید؛ شما را به تقوای پروردگارتان سفارش می کنم و به شیوه پیامبرتان یادآوری می نمایم. پس بر شما باد به ترسی که در دلهایتان جای گیرد و هراسی که اشکتان را جاری کند و تقوایی که نجاتتان بخشد، در روزی که هر که وزن نیکی اش سنگین و وزن کار بدش سبک باشد، رستگار شود. درخواست شما (از پروردگارتان) درخواستی توأم با ذلّت و افتادگی و شکرگزاری و فروتنی و توبه و کنده شدن (از گناه) و پشیمانی و بازگشت (به طاعت) باشد. هر کدامتان که غنیمت شمار (فرصت) است، عافیتش را پیش از بیماری و پیری اش را پیش از تهی دستی و فراغتش را پیش از (گرفتاری و) مشغولیت و زمان حضورش را پیش از کوچ، غنیمت بشمارد. پیش از آن که پیر شود و گرفتار بیماری و ناخوشی گردد و (به حالی افتد که) طبیبش از او ملول شود و (نزدیکترین) دوستش نیز از او روی گرداند و عقلش تباه گردد و رشته عمرش بگسلد. آن گاه گفته شود که فلانی به سختی بیمار است و تنش به شدّت نحیف شده و در بستر احتضاری سخت افتاده است. و هر خویش و بیگانه ای (به عیادت و وداع) به بالینش آمده است. پس دیده اش را با خیرگی به بالا افکنده، نگاهش را بدان سو دوخته، پیشانی اش عرق کرده، ناله های دردآلودش آرام شده و جانش گرفته شد. (در چنین حالی می بینی که) تیره بختی به همسرش روی آورده، گورش را کندند و فرزندانش بی سرپرست ماندند و نفراتش از دور او پراکنده شدند و آنچه جمع آوری کرده بود، تقسیم شده و بینایی و شنوایی اش از بین رفته است. (هم اکنون می بینی) رویش پوشانده، دست و پایش کشیده، رو به قبله اش کشیده اند و برهنه اش نموده، غسلش داده اند؛ (از هر جامه و پیرایه ای) عاری اش داشته، خشکش نموده اند و پارچه ای بر او افکنده و بر او کشیده اند و آماده اش نموده، (قطعه دیگر) کفنش را نیز بر او افکنده اند، (به گونه ای که) از آن کفن چانه اش را بسته، پیراهن وعمامه هم برایش قرار داده، در لفافش پیچیده اند و (نزدیکان) با او وداع نموده، بدرودش گفتند. (اینک می نگری) بر تابوتش حمل نمودند و با تکبیر بر او نماز گزارند و از خانه های پر زرق و برق و قصرهای مجلّل، با اتاقهای منظّم و پی در پی، منتقل شده است. در گوری که برایش کنده اند، گذاشته شد. گوری که تنگ است و با خشتهای محکم چیده شده و سقفش با تخته سنگهایی پوشیده شده است و خاک قبرش را بر او ریخته، کلوخ بر او پاشیدند. پس آنچه که از آن هراسان بود، واقع شد و خبرش به فراموشی سپرده شد و (کسانی که) یار و همنشین و خویشاوند و دوست (او بودند)، از وی برگشتند و تنهایش گذاشتند و همدم و رفیق و یار و ندیمش، کسانی دیگر به جای او برگزیدند. (اکنون) درون قبری قرار گرفته و به مکان تنها و خلوتی سپرده شده. کرمهای قبر در بدنش می دوند و خون و چرک از بینی اش روان است و جامه و بدنش فرسوده می شوند، خونش می خشکد و استخوانش فرسوده می شود. (و بدین گونه است) تا روز حشر او؛ که از قبرش برانگیخته شود و در صور دمیده شود و برای حشر و نشر فرایش خوانند. پس آنجاست که قبور، زیر و رو می گردند و آنچه در سینه هاست، بیرون کشیده (و هویدا) می شوند و هر پیامبر و صدیق و شهید سخنوری (که مجاز به تکلّم است)، آورده می شوند. داوری قاطع آن روز را پروردگاری به عهده دارد که مقتدر بر بندگانش وآگاه و بینا (به حالشان) است. پس بسا ناله هایی که او را رنجور و زمین گیر و حسرتی که فرسوده و نحیفش می گرداند. در جایگاهی هولناک و عظیم و مجتمعی بزرگ و وسیع، در مقابل پادشاهی بزرگوار که به هر کار کوچک و بزرگی داناست. در آن هنگام عرقش تا به دهان می رسد و اضطراب و ناراحتی اش، آرامش او را می رباید. اشکش مایه ترحّم بر وی نمی شود و ناله اش شنیده (و بدان توجّه) نمی گردد. و دلیل (و عذر) او پذیرفته نخواهد بود. نامه عملش به سویش باز می گردد (و به وی سپرده می شود) و بدی کردارش (بر او و دیگران) بیان می شود. هر عضوی از او به بدی کارش گواهی می دهد. چشمش به نگاه او (به حرام) و دستش به سخت گیری (نامورد) او و پایش به گام برداشتن (به سوی حرام)، پوستش به لمس (نامشروع) و شرمگاهش به تماس (به حرام) گواهی می دهند. فرشتگان نکیر و منکر او را (به عذاب وحشتناک) تهدید می کنند و (خداوند) بینا از کارش پرده بر می دارد. پس زنجیر در گردنش افکنده، دستش با غل بسته می شود و کشان کشان و در تنهایی رانده می شود. و در آتش دوزخ عذاب می گردد. و شربتی از آب داغ به وی نوشانیده می شود که چهره اش پخته و پوستش را می کند. فرشته مأمور (عذاب او) به سوی آتش می راندش، او را با گرزی آهنین می زند، (پیوسته) پوستش پس از پخته شدن، به پوستی جدید بر می گردد (و تبدیل می شود). و فریاد استمداد برمی آورد، ولی مأموران جهنم از او روی بر می گردانند. و فریاد سر می دهد و با ندامت دوران طولانی اش را در جهنم می ماند. به پروردگار توانا پناه می بریم از شرّ هر سرانجام (نا خجسته ای) و از او عفو می طلبیم به سان عفو کسانی که از آنان راضی گردید و آمرزش می جوییم همانند کسانی که (ایمان و طاعتشان را) از آنان پذیرفت. زیرا تنها اوست که کفیل خواهش و تقاضای من است. پس هر که از عذاب پروردگارش دور گردانده شود، به قرب حضرتش در بهشت سکنا گزیند و در قصرهایی مزیّن جاودانه ماند و از حوریان زیبا و سیه چشم و خادمان (بهشتی) بهره مند می گردد. و جامهایی (مملو از خوراکی و نوشیدنی) پیرامونش می گردانند و در جایگاه منیع و ممتاز بهشت مسکن یابد و در نعمتهای سرشار به سر برد و از تسنیم (و از نوشیدنی های بهشت) بدو نوشانیده می شود و از چشمه، سلسبیل آمیخته به زنجبیل، می نوشد که با مشک و عبیری سربسته شده که پیوسته نشاط آفرین و سرور انگیز است. از نوشیدنی هایی (پاکیزه) در باغی روشن، (با درختانی) پربار می نوشد که هر کس از آن بنوشد، نه دچار سردرد می شود و نه مست و مدهوش می گردد. ا این جایگاه کسی است که از پروردگارش بترسد و از نفس خویش بر حذر باشد و آن (نیز) کیفر کسی است که معصیت پروردگارش نماید و نفس (شیطانی) او، نافرمانی آفریدگارش را برایش تزیین نماید. این کلامی است قاطع و انکارناپذیر و حکمی بر پایه عدل. بهترین سخنی است که (از خدا و رسول) برگرفته شده و برترین پندی است که (درقرآن) بدان تصریح شده است. از سوی پروردگار ستوده نازل شده است و روح القدس (برتر از تمامی فرشتگان و دارای پاکی) ممتاز، آن را بر پیامبری هدایت یافته و بلند منزلت فرود آورده است. درود فرستادگان بزرگوار و گرامی داشتگان شایسته (الهی) بر او باد. پناه می برم به پروردگار مهربان از شرّ هر (شیطان) رانده شده. پس باید هریک از شما (به درگاه خداوند) تذلّل نماید و (به آستانش) دعا و زاری کند تا از پروردگار هر آفریده ای، آمرزش بطلبیم برای خودم و شما. چه نرم و لطيف ميرويد در جهان انديشه ام تنپوش آبي آرزوهايت! و چه بيقرارند در نوازش باد ،گيسوانت. گونه هايت ژرفاي آسماني است که بي هيچ ستاره تو را درخشيد. و چه زلال چشمه هايي که تو را جوشيد و پايدار ،زميني که از شهد لبانت نوشيد. نرم و لطيف مي آيي سبز و خرامان و چه آهسته بر مي فرازي رويش قامت ام را بر جنگل سبز ديدگانت. با غبان من باش! من آن نگاه سبز ياس سپيدم. رويشي بي دغدغه بر سنگ بوته هاي عقيق و گلوگاه فرياد يک غرور بر آواز هاي مغموم حنجره ات . بر آستان مخمل ديدگانت مرا فرياد کن و بر شمعداني گل هايت مرا برويان ميان اين سنگ و آفتاب پژمردگي افسانه شد " سهراب سپهری" به من چه؟ سهراب دست از سرمن برنمی داره مثل اینکه آقای سید مهدی موسوی مدتی آپ نشده اند و دوستشانش برای شعر نوشته اند خب اینهم یکی از شعرها: بقیه:اینجا سفر هميشه پُر از اضطراب ِ ثانيه ها سفر هميشه پر از تيك تاك ِ قلب ِ من است براي شهر شما ، خنده مي گذارم و بس ! سفر ، سكوت ِ غم انگيز ِ مرد ِ بي وطن است ■■■ تمام شد همه ي آنچه خواستم باشم تمام شد همه ي آنچه خواستم باشي « برو به خانه عزيزم ، كه بَر نخواهم گشت كه آب ، پشت ِ سر ِ مرد ِ مُرده مي پاشي » ٭ بخواب عروسك ِغمگين ِعمر ِ من ، « غزلم » بخواب و باور كن قصه هاي ِ بابا را بخواب ، يادت باشد كه زندگي زيباست ! به ياد ِمن ، « تو » ببين روز ِ خوب ِ فردا را ! به ياد ِمن ، « تو » ببين ، باز رازقي گل داد به ياد ِمن ، « تو » ببين عيد و تُنگ ِماهي را به مـاه نامه نوشتم مراقبت باشد كه باز گُم نشوي توي ِ اين سياهي ها من و شب و سفر و كوله بار ِتنهـايي دلي گرفته تر از اين اتاق ِ بي فانوس ! « اگر كه پوچي ِدنيا امانمان بدهد » ٭ من و خيال ِ تو و خواب هاي ِ بي كابوس ! صداي ِسوت ِ قطار و سكوت ِ يك چمدان صدام مي كند از پشت ِ در ، كه دير شده نگاه كن پدرت را چقدر غمگين است نگاه كن پدرت را چقدر پير شده ............ آرش معدنی پور امشب سهراب به وبلاگم قدم گذاشته روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد
در رگ ها نور خواهم ریخت
و صدا در خواهم داد "ای سبدهاتان پر خواب سیب آوردم سیب سرخ خورشید"
خواهم آمد گل یاسی به گدا خواهم داد
زن زیبای جذامی را گوشواری دیگر خواهم بخشید
کور را خواهم گفتم : چه تماشا دارد باغ!
دورهگردی خواهم شد، کوچه ها را خواهم گشت جار خواهم زد : ای شبنم شبنم شبنم
رهگذاری خواهد گفت : راستی را شب تاریکی است کهکشانی خواهم دادش
روی پل دخترکی بی پاست؛ دبّ کبر را بر گردن او خواهم آویخت
هر چه دشنام از لب خواهم برچید
هر چه دیوار از جا خواهم برکند
رهزنان را خواهم گفت: کاروانی آمد بارش لبخند
ابر را پاره خواهم کرد
من گره خواهم زد چشمان را با خورشید، دل ها را با عشق سایه ها را با آب شاخه ها را با باد
و به هم خواهم پیوست خواب کودک را با زمزمه زنجره ها
بادبادکها به هوا خواهم برد
گلدان ها آب خواهم داد
خواهم آمد پیش اسبان ‚ گاوان ‚ علف سبز نوازش خواهم ریخت
مادیانی تشنه سطل شبنم را خواهم آورد
خر فرتوتی در راه؛ من مگس هایش را خواهم زد
خواهم آمد سر هر دیواری میخکی خواهم کاشت
پای هر پنجرهای شعری خواهم خواند
هر کلاغی را کاجی خواهم داد
مار را خواهم گفت: چه شکوهی دارد غوک!
آشتی خواهم داد
آشنا خواهم کرد
راه خواهم رفت
نور خواهم خورد
دوست خواهم داشت مسجد اقصاست دلم ، جنت مأواست دلم حور شده ، نور شده ، جمله آثارم از او قسمت گل خنده بود ، گريه ندارد چه كند ؟ سوسن و گل مي شكند در دل هشيارم از او خانه شادي است دلم ، غصه ندارم چه كنم ؟ هر چه به عالم ترشي ، دورم و بيزارم از او دلم می خواد امشب فروغ بخونم و در کلمات اون غرق بشم: همه هستی من ایه تاریکیست ای فاصله ی آینه تا من! ای تمرین مرگ در آینه های همیشه ای از دست دادن دل و فرصت و هر چه زیبایست! ای شبیه ! بگو کجای آینه دریاست کجای آینه مردی از خودش زیباتر است کجای آینه اضطراب می میرد پ ن ۱:مجبور شدم یکی دیگر از شعرهای وبلاگ آریا را کش بروم. البته افسوس می خورم که نام شاعر مشخص نبود و البته این شعر سرتاپای مرا لرزاند نمی دانم چرا. پ ن ۲: نميدانم چرا اين روزها آنقدر به من سر ميزند به او ميگويم دو بر و دو سر و دو زير نميشود ميگويد لايحه بيست و سوم مجلس دارد تصويب ميشود ياسي برو حسابش را برس! كاروانسرا كاشانه نيست بايد برويم تا در خانه خويش خاك شويم آخر يك خروار خاك آنكه خود را ساكن كاروانسرا كه نه حاكم آن خواند مورچگان در سرش سكونت كه نه حكومت دارند اگر نظرات اوشو را در باره عبادت گذاشتهام بايد كامل حرفهاي او را بنويسم: مراقبه شبانه: عبادت بدون مراقبه كاريست اشتباه. زيرا به باورهاي تو بسته است. تو بايد خدايي را باور كني كه نميشناسياش. و تو چگونه ميتواني خدايي را كه نميشناسي عبادت كني؟ تو ميتواني ديگران و خودت را بفريبي اما عبادت نميتواند از باور برخيزد. اين نوع عبادت دروغين است. و اگر عبادت نيز دروغين باشد در زندگي چه چيزي ميتواند راستين باشد؟ اگر ميليونها نفر در دنيا با وجود اينكه چيزي در مورد مراقبه نميدانند؛ همچنان به عبادت مشغولاند. گلهايي پلاستيكي در دست دارند و آنها را گلهايي واقعي ميپندارند. از اين رو به عبادت ميپردازند اما در زندگيشان هيچ اثري از رايحه دلنواز نيست. برعكس، بوي تعفن انواع حسادتها، نفرتها، خصومتها و زيادهخواهيها از زندگيشان بلند است. هيچ رايحه دلنوازي به مشام نميرسد. براساس مشاهدات من، آغازگر دين راستين مراقبه است. مراقبه يعني حالتي از سكوت بدون فكر. آن دم كه تو در سكوت مطلق بدون فكر مزاحمي به سر ميبري؛ شور و حال چنين سكوتي چنان عظيم است كه تو ناگزير ثناگوي جهان ميشوي. غير ممكن است چنين نباشي. غير ممكن است احساس شكرگذاري نكني. آنگاه ديگر پاي باور در ميان نيست. تو شادماني را شناختهاي. سكوت را تجربه كردهاي. موسيقي دلنواز آن به گوشت خورده است و و ازاين موسيقي، قبل تو آكنده از ثناگويي ميشود. از عبادت سرشار ميشوي و در برابر هستي سر تعظيم فرود ميآري. چه مي توانم كرد تا تو را خوش آيد؟ خيابان هاي باريك را به تو هديه مي كنم، غروب هاي نوميد را، ماهِ حومه هاي ناهموار را، من تلخي ِمردي را به تو هديه مي كنم كه ساعت ها و ساعت ها به ماهِ تنها خيره شد. نياكانم را به تو هديه مي كنم، ارواحي كه مردان زنده به خاطره شان در سنگ مر مر حرمت مي نهند. من به تو هديه مي كنم هر آن بصيرتي را كه ممكن است در كتاب هايم يافت شوند، هر آنچه مردانگي يا مضحكه اي كه در زندگي ام هست. من وفا داري مردي را به تو هديه مي كنم كه هيچ گاه وفادار نبوده است من آن گوهري را به تو هديه مي كنم كه در درون حفظ كرده ام. مركز قلبم را كه در كلمات نمي گنجند، معركه اي بي رؤيا كه نه زمان مي تواند لمسش كند، نه شادي، نه تيره روزي. خاطره ي گل زردي را به تو هديه مي كنم كه يك بار هنگام غروب ديدمش، سالها پيش از آن كه توبه دنيا آمده باشي. توضيحات خودت را به تو هديه مي كنم ،فرضياتت درباره ي خودت خبرهاي موثق و شگفت آور درباره ي خودت. مي توانم تنهايي ام را به تو هديه كنم تاريكي ام را، گرسنگي قلبم را؛ من مي كوشم نامطمئن بودن را به تو رشوه دهم، خطر را، شكست را. 
به بوی نافه سر زلف یار را مانی
به گوش یار رسان شرح بی قراری دل
به زلف او که دل بی قرار را مانی
در انتظار سحر چون من ای فلک همه چشم
بمان که مردم چشم انتظار را مانی
سری به سخره ی زانوی غم بزن ای اشک
که در سکوت شبم آبشار را مانی
به پای شمع مه از اشک اختران ای چرخ
کنار عاشق شب زنده دار را مانی
ز سیل اشک من ای خواب من ندیده هنوز
چه بستری تو که دریا کنار را مانی
گذشتی ای مه ناسازگار زودگذر
که روزهای خوش روزگار را مانی
مناز این همه ای مدعی به صحبت یار
که پیش آن گل نورسته خار را مانی
امان نمی دهی ای سوز غم به ساز دلم
بیا که گریه ی بی اختیار را مانی
غزال من تو به افسون فسانه در همه شهر
ترانه ی غزل شهریار را مانی
نوید نامه ات ای سرو سایه پرور من
بگو بیا که نسیم بهار را مانی
من راویام ... تو شخصيت داستان من
انكــــار کن که آمــــدهای در جهان من
با يک تم جنــــــــــايی مبهم موافقی ؟
با يک رُمانس عشق ؟ بگو قهرمان من !
اينجا ـــ درون قصهی من ، شهرزاد شب !
بعد از دو قرن آمدهای در زمان من ...
... و راه ميروی دل من تاپ ... تاپ ... تاپ
حالا صدای پای شما از زبان من ،
بر سطرهای کاغذ من جان گرفت و بعد
در خوابی عاشقانه شدی ميهمان من ـــ
من روایام ... ولی وسط خوابهام تو ،
مجبور میشوی که بگويی بيان من ،
اصلا به ذهنيات شما جور نيست پس
ديگر چه جای سنجش سود و زيان من
حالا دوباره پای شما ... تاپ ... تاپ ... تاپ
هرگام ميروی تو و هر لحظه جان من !
از اين به بعد قصهی ما گريه آور است
پيچيده توی خانه صدای « بنان » من
زُل میزنم که اين همـــهی آسمان من
اصلا ستاره مثل تو آيا نداشته است؟
يا اشتـــــباه بوده تــم داســـــتان من ؟
اينـــــجا فضا به سود تو تغيير میکند !
بیهوده نيست دغدغهی دوستان من !
راوی تويی... بيا و بريز اين اسيــد را ،
در خاطـــــــرات تلخ من و داستان من ،
بر روی آن نوشته شده:
، ..... مرزبان من .... ،
ــ در روز مرگ قصهی اين عشق ــ
، ... دفن شد ،
بر سنگ جای بوسهی خوانندگان من
اين قصه را چه کسی گفته ؟ من ؟ نه! تو ؟
بگذار تا که بسته بماند دهان من !
راوی چه فرق میکند اينکه منم ؟ تويی ؟
ويرانه است بی تو تمام جهان من ...


: از دختر آفتاب كش رفتم.
بخت منی که خوابی و تعبیر تو محال
ای همچو شعر حافظ و تفسیر مثنوی
شرح تو غیر ممکن و تفسیر تو محال
عنقای بی نشانی و سیمرغ کوه قاف
تفسیر رمز و راز اساطیر تو محال
بیچاره ی دچار تو را چره جز تو چیست ؟
چون مرگ ، ناگزیری و تدبیر تو محال
ای عشق ، ای سرشت من ، ای سرنوشت من !
تقدیر من غم تو و تغییر تو محال
حتی اگر به دیده رویا ببینیم
من صورتم که به صورت شعرم شبیه نیست
بر این گمان مباش که زیبا ببینم
شاعر شنیدنی ست ولی میل توست
آماده ای که بشنوی ام یا ببینیم
این واژه ها صراحت تنهایی من اند
با این همه مخواه که تنها ببینیم
مبهوت می شوی اگر از روزن ات شبی
بی خویش در سماع غزل ها ببینیم
یک قطره ام و گاه چنان موج می زنم
در خود که ناگزیری دریا ببینیم
شب های شعر خوانی من بی فروغ نیست
اما تو با چراغ بیا تا ببینیمhttp://kamipanjere.bloghaa.com/archives/510
بدين سان خواب ها را با تو زيبا مي كنم هر شب
تبي اين گاه را چون كوه سنگين مي كند آنگاه
چه آتش ها كه در اين كوه برپا مي كنم هر شب
تماشايي است پيچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من
كه پيچ و تاب آتش را تماشا مي كنم هر شب
مرا يك شب تحمل كن كه تا باور كني اي دوست
چگونه با جنون خود مدارا مي كنم هر شب
چنان دستم تهي گرديده از گرماي دست تو
كه اين يخ كرده را از بيكسي ها مي كنم هرشب
تمام سايه ها را مي كشم بر روزن مهتاب
حضورم را ز چشم شهر حاشا مي كنم هر شب
دلم فرياد مي خواهد ولي در انزواي خويش
چه بي آزار با ديوار نجوا مي كنم هر شب
كجا دنبال مفهومي براي عشق مي گردي ؟
كه من اين واژه را تا صبح معنا مي كنم هر شب
به جویبار که در من جاری بود
به ابرها که فکرهای طویلم بودند
به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من
از فصل های خشک گذر می کردند
به دسته های کلاغان
که عطر مزرعه های شبانه را
برای من به هدیه می آوردند
به مادرم که در آینه زندگی می کرد
و شکل پیری من بود
و به زمین که شهوت تکرار من درون ملتهبش را
از تخمه های سبز می انباشت سلامی دوباره خواهم داد
می آیم می آیم می آیم
با گیسویم : ادامه بوهای زیر خاک
با چشمهایم : تجربه های غلیظ تاریکی
با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار
می آیم می آیم می آیم
و آستانه پر از عشق می شود
و من در آستانه به آنها که دوست می دارند
و دختری که هنوز آنجا
در آستانه پرعشق ایستاده سلامی دوباره خواهم داد
آشفتگی موی تو دیوانه کننده¬ست
بالقوّه سپید است زن اما زن این شعر
موزون و مخیّل شده و قافیه¬مند است
در فوج مدل¬های مدرنیته هنوز او
ابروش کمان دارد و گیسوش کمند است
پرواز تماشایی موهای رهایش
تصویرِ رهاکردن یک دسته پرنده¬ست
دل غرق نگاهی¬ست که مابینِ دو پلکش
یک قهوه¬ای سوخته¬ی خیره¬کننده¬ست
با اخم به تشخیصِ پزشکان سرطان¬زاست
خندیدن او عامل بیماری قند است
تصویر دلش با کمک چشمِ مسلّح
انگار که سنگی تهِ شیئی شکننده¬ست
شاید به صنوبر نرسد قامتش امّا
نسبت به میانگین همین دوره بلند است
ماه است و بعید است که خورشید نداند
میزان حضور و حذرش چند به چند است
نگاه منتظري حجم وقت را مي ديد.
و روي ميز ، هياهوي چند ميوه نوبر
به سمت مبهم ادراك مرگ جاري بود.
و بوي باغچه را ، باد، روي فرش فراغت
نثار حاشيه صاف زندگي مي كرد.
و مثل بادبزن ، ذهن، سطح روشن گل را
گرفته بود به دست
و باد مي زد خود را.
مسافر از اتوبوس
پياده شد:
"چه آسمان تميزي!"
و امتداد خيابان غربت او را برد.
غروب بود.
صداي هوش گياهان به گوش مي آمد.
مسافر آمده بود
و روي صندلي راحتي ، كنار چمن
نشسته بود:
"دلم گرفته ،
دلم عجيب گرفته است.
تمام راه به يك چيز فكر مي كردم
و رنگ دامنه ها هوش از سرم مي برد.
خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود.
چه دره هاي عجيبي !
و اسب ، يادت هست ،
سپيد بود
و مثل واژه پاكي ، سكوت سبز چمن وار را چرا مي كرد.
و بعد، غربت رنگين قريه هاي سر راه.
و بعد تونل ها ،
دلم گرفته ،
دلم عجيب گرفته است.
و هيچ چيز ،
نه اين دقايق خوشبو،كه روي شاخه نارنج مي شود خاموش ،
نه اين صداقت حرفي ، كه در سكوت ميان دو برگ اين گل شب بوست،
نه هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف
نمي رهاند.
و فكر مي كنم
كه اين ترنم موزون حزن تا به ابد
شنيده خواهد شد."
نگاه مرد مسافر به روي زمين افتاد :
"چه سيب هاي قشنگي !
حيات نشئه تنهايي است."
و ميزبان پرسيد:
قشنگ يعني چه؟
- قشنگ يعني تعبير عاشقانه اشكال
و عشق ، تنها عشق
ترا به گرمي يك سيب مي كند مانوس.
و عشق ، تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگي ها برد ،
مرا رساند به امكان يك پرنده شدن.
- و نوشداري اندوه؟
- صداي خالص اكسير مي دهد اين نوش.
و حال ، شب شده بود.
چراغ روشن بود.
و چاي مي خوردند.
- چرا گرفته دلت، مثل آنكه تنهايي.
- چقدر هم تنها!
- خيال مي كنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي.
- دچار يعني
- عاشق.
- و فكر كن كه چه تنهاست
اگر ماهي كوچك ، دچار آبي درياي بيكران باشد.
- چه فكر نازك غمناكي !
- و غم تبسم پوشيده نگاه گياه است.
و غم اشاره محوي به رد وحدت اشياست.
- خوشا به حال گياهان كه عاشق نورند
و دست منبسط نور روي شانه آنهاست.
- نه ، وصل ممكن نيست ،
هميشه فاصله اي هست .
اگر چه منحني آب بالش خوبي است.
براي خواب دل آويز و ترد نيلوفر،
هميشه فاصله اي هست.
دچار بايد بود
و گرنه زمزمه حيات ميان دو حرف
حرام خواهد شد.
و عشق
سفر به روشني اهتراز خلوت اشياست.
و عشق
صداي فاصله هاست.
صداي فاصله هايي كه
- غرق ابهامند
- نه ،
صداي فاصله هايي كه مثل نقره تميزند
و با شنيدن يك هيچ مي شوند كدر.
هميشه عاشق تنهاست.
و دست عاشق در دست ترد ثانيه هاست.
و او و ثانيه ها مي روند آن طرف روز.
و او و ثانيه ها روي نور مي خوابند.
و او و ثانيه ها بهترين كتاب جهان را
به آب مي بخشند.
و خوب مي دانند
كه هيچ ماهي هرگز
هزار و يك گره رودخانه را نگشود.
و نيمه شب ها ، با زورق قديمي اشراق
در آب هاي هدايت روانه مي گردند
و تا تجلي اعجاب پيش مي رانند.
- هواي حرف تو آدم را
عبور مي دهد از كوچه باغ هاي حكايات
و در عروق چنين لحن
چه خون تازه محزوني!
حياط روشن بود
و باد مي آمد
و خون شب جريان داشت در سكوت دو مرد.
"اتاق خلوت پاكي است.
براي فكر ، چه ابعاد ساده اي دارد!
دلم عجيب گرفته است.
خيال خواب ندارم."
كنار پنجره رفت
و روي صندلي نرم پارچه اي
نشست :
"هنوز در سفرم .
خيال مي كنم
در آب هاي جهان قايقي است
و من - مسافر قايق - هزار ها سال است
سرود زنده دريانوردهاي كهن را
به گوش روزنه هاي فصول مي خوانم
و پيش مي رانم.
مرا سفر به كجا مي برد؟
كجا نشان قدم نا تمام خواهد ماند
و بند كفش به انگشت هاي نرم فراغت
گشوده خواهد شد؟
كجاست جاي رسيدن ، و پهن كردن يك فرش
و بي خيال نشستن
و گوش دادن به
صداي شستن يك ظرف زير شير مجاور ؟
و در كدام بهار
درنگ خواهد كرد
و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟
شراب بايد خورد
و در جواني يك سايه راه بايد رفت،
همين.
كجاست سمت حيات ؟
من از كدام طرف مي رسم به يك هدهد؟
و گوش كن ، كه همين حرف در تمام سفر
هميشه پنجره خواب را بهم ميزند.
چه چيز در همه راه زير گوش تو مي خواند؟
درست فكر كن
كجاست هسته پنهان اين ترنم مرموز ؟
چه چيز در همه راه زير گوش تو مي خواند ؟
درست فكر كن
كجاست هسته پنهان اين ترنم مرموز؟
چه چيز پلك ترا مي فشرد،
چه وزن گرم دل انگيزي ؟
سفر دارز نبود:
عبور چلچله از حجم وقت كم مي كرد.
و در مصاحبه باد و شيرواني ها
اشاره ها به سر آغاز هوش بر ميگشت.
در آن دقيقه كه از ارتفاع تابستان
به "جاجرود" خروشان نگاه مي كردي ،
چه اتفاق افتاد
كه خواب سبز تار سارها درو كردند ؟
و فصل ؟ فصل درو بود.
و با نشستن يك سار روي شاخه يك سرو
كتاب فصل ورق خورد
و سطر اول اين بود:
حيات ، غفلت رنگين يك دقيقه "حوا" است.
نگاه مي كردي :
ميان گاو و چمن ذهن باد در جريان بود.
به يادگاري شاتوت روي پوست فصل
نگاه مي كردي ،
حضور سبز قبايي ميان شبدرها
خراش صورت احساس را مرمت كرد.
ببين ، هميشه خراشي است روي صورت احساس.
هميشه چيزي ، انگار هوشياري خواب ،
به نرمي قدم مرگ مي رسد از پشت
و روي شانه ما دست مي گذارد
و ما حرارت انگشت هاي روشن او را
بسان سم گوارايي
كنار حادثه سر مي كشيم.
"و نيز"، يادت هست،
و روي ترعه آرام ؟
در آن مجادله زنگدار آب و زمين
كه وقت از پس منشور ديده مي شد
تكان قايق ، ذهن ترا تكاني داد:
غبار عادت پيوسته در مسير تماشاست .
هميشه با نفس تازه راه بايد رفت
و فوت بايد كرد
كه پاك پاك شود صورت طلايي مرگ.
كجاست سنگ رنوس ؟
من از مجاورت يك درخت مي آيم
كه روي پوست ان دست هاي ساده غربت اثر گذاشته بود :
"به يادگار نوشتم خطي ز دلتنگي."
شراب را بدهيد
شتاب بايد كرد:
من از سياحت در يك حماسه مي آيم
و مثل آب
تمام قصه سهراب و نوشدارو را
روانم.
سفر مرا به باغ در چند سالگي ام برد
و ايستادم تا
دلم قرار بگيرد،
صداي پرپري آمد
و در كه باز شد
من از هجوم حقيقت به خاك افتادم.
و بار دگر ، در زير آسمان "مزامير"،
در آن سفر كه لب رودخانه "بابل"
به هوش آمدم،
نواي بربط خاموش بود
و خوب گوش كه دادم ، صداي گريه مي آمد
و چند بربط بي تاب
به شاخه هاي تر بيد تاب مي خوردند.
و در مسير سفر راهبان پاك مسيحي
به سمت پرده خاموش "ارمياي نبي"
اشاره مي كردند.
و من بلند بلند
"كتاب جامعه" مي خواندم.
و چند زارع لبناني
كه زير سدر كهن سالي
نشسته بودند
مركبات درختان خويش را در ذهن
شماره مي كردند.
كنار راه سفر كودكان كور عراقي
به خط "لوح حمورابي"
نگاه مي كردند.
و در مسير سفر روزنامه هاي جهان را
مرور مي كردم.
سفر پر از سيلان بود.
و از تلاطم صنعت تمام سطح سفر
گرفته بود و سياه
و بوي روغن مي داد.
و روي خاك سفر شيشه هاي خالي مشروب ،
شيارهاي غريزه، و سايه هاي مجال
كنار هم بودند.
ميان راه سفر، از سراي مسلولين
صداي سرفه مي آمد.
زنان فاحشه در آسمان آبي شهر
شيار روشن "جت" ها را
نگاه مي كردند
و كودكان پي پرپرچه ها روان بودند،
سپورهاي خيابان سرود مي خواندند
و شاعران بزرگ
به برگ هاي مهاجر نماز مي بردند.
و راه دور سفر ، از ميان آدم و آهن
به سمت جوهر پنهان زندگي مي رفت،
به غربت تر يك جوي مي پيوست،
به برق ساكت يك فلس،
به آشنايي يك لحن،
به بيكراني يك رنگ.
سفر مرا به زمين هاي استوايي برد.
و زير سايه آن "بانيان" سبز تنومند
چه خوب يادم هست
عبارتي كه به ييلاق ذهن وارد شد:
وسيع باش،و تنها، و سر به زير،و سخت.
من از مصاحبت آفتاب مي آيم،
كجاست سايه؟
ولي هنوز قدم گيج انشعاب بهار است
و بوي چيدن از دست باد مي آيد
و حس لامسه پشت غبار حالت نارنج
و به حال بيهوشي است.
در اين كشاكش رنگين، كسي چه مي داند
كه سنگ عزلت من در كدام نقطه فصل است.
هنوز جنگل ، ابعاد بي شمار خودش را
نمي شناسد.
هنوز برگ
سوار حرف اول باد است.
هنوز انسان چيزي به آب مي گويد
و در ضمير چمن جوي يك مجادله جاري است
و در مدار درخت
طنين بال كبوتر، حضور مبهم رفتار آدمي زاد است.
صداي همهمه مي آيد.
و من مخاطب تنهاي بادهاي جهانم.
و رودهاي جهان رمز پاك محو شدن را
به من مي آموزند،
فقط به من.
و من مفسر گنجشك هاي دره گنگم
وگوشواره عرفان نشان تبت را
براي گوش بي آذين دختران بنارس
كنار جاده "سرنات" شرح داده ام.
به دوش من بگذار اي سرود صبح "ودا" ها
تمام وزن طراوت را
كه من
دچار گرمي گفتارم.
و اي تمام درختان زينت خاك فلسطين
وفور سايه خود را به من خطاب كنيد،
به اين مسافر تنها،كه از سياحت اطراف "طور" مي آيد
و از حرارت "تكليم" در تب و تاب است.
ولي مكالمه ، يك روز ، محو خواهد شد
و شاهراه هوا را
شكوه شاه پركهاي انتشار حواس
سپيد خواهد كرد
براي اين غم موزون چه شعرها كه سرودند!
ولي هنوز كسي ايستاده زير درخت.
ولي هنوز سواري است پشت باره شهر
كه وزن خواب خوش فتح قادسيه
به دوش پلك تر اوست.
هنوز شيهه اسبان بي شكيب مغول ها
بلند مي شود از خلوت مزارع ينجه.
هنوز تاجز يزدي ، كنار "جاده ادويه"
به بوي امتعه هند مي رود از هوش.
و در كرانه "هامون"، هنوز مي شنوي :
- بدي تمام زمين را فرا گرفت.
- هزار سال گذشت،
- صداي آب تني كردني به گوش نيامد
و عكس پيكر دوشيزه اي در آب نيفتاد.
و نيمه راه سفر، روي ساحل "جمنا"
نشسته بودم
و عكس "تاج محل" را در آب
نگاه مي كردم:
دوام مرمري لحظه هاي اكسيري
و پيشرفتگي حجم زندگي در مرگ.
ببين، دو بال بزرگ
به سمت حاشيه روح آب در سفرند.
جرقه هاي عجيبي است در مجاورت دست.
بيا، و ظلمت ادراك را چراغان كن
كه يك اشاره بس است:
حيات ضربه آرامي است
به تخته سنگ "مگار"
و در مسير سفر مرغ هاي "باغ نشاط"
غبار تجربه را از نگاه من شستند،
به من سلامت يك سرو را نشان دادند.
و من عبادت احساس را،
و به پاس روشني حال،
كنار "تال" نشستم، و گرم زمزمه كردم.
عبور بايد كرد
و هم نورد افق هاي دور بايد شد
و گاه در رگ يك حرف خيمه بايد زد.
عبور بايد كرد
و گاه از سر يك شاخه توت بايد خورد.
من از كنار تغزل عبور مي كردم
و موسم بركت بود و زير پاي من ارقام شن لگد مي شد.
زني شنيد،
كنار پنجره آمد، نگاه كرد به فصل.
در ابتداي خودش بود
و دست بدوي او شبنم دقايق را
به نرمي از تن احساس مرگ برمي چيد.
من ايستادم.
و آفتاب تغزل بلند بود
و من مواظب تبخير خوابها بودم
و ضربه هاي گياهي عجيب را به تن ذهن
شماره مي كردم:
خيال مي كرديم
بدون حاشيه هستيم.
خيال مي كرديم
بدون حاشيه هستيم.
خيال مي كرديم
ميان متن اساطيري تشنج ريباس
شناوريم
و چند ثانيه غفلت، حضور هستي ماست.
در ابتداي خطير گياه ها بوديم
كه چشم زن به من افتاد:
صداي پاي تو آمد، خيال كردم باد
عبور مي كند از روي پرده هاي قديمي.
صداي پاي ترا در حوالي اشيا
شنيده بودم.
- كجاست جشن خطوط؟
- نگاه كن به تموج ، به انتشار تن من.
- من از كدام طرف مي رسم به سطح بزرگ؟
- و امتداد مرا تا مساحت تر ليوان
پر از سوح عطش كن.
- كجا حيات به اندازه شكستن يك ظرف
دقيق خواهد شد
و راز رشد پنيرك را
حرارت دهن اسب ذوب خواهد كرد؟
- و در تراكم زيباي دست ها، يك روز،
صداي چيدن يك خوشه را به گوش شنيديم.
- ودر كدام زمين بود
كه روي هيچ نشستيم
و در حرارت يك سيب دست و رو شستيم؟
- جرقه هاي محال از وجود بر مي خاست.
- كجا هراس تماشا لطيف خواهد شد
و نا پديدتر از راه يك پرنده به مرگ؟
- و در مكالمه جسم ها مسير سپيدار
چقدر روشن بود !
- كدام راه مرا مي برد به باغ فواصل؟
عبور بايد كرد .
صداي باد مي آيد، عبور بايد كرد.
و من مسافرم ، اي بادهاي همواره!
مرا به وسعت تشكيل برگ ها ببريد.
مرا به كودكي شور آب ها برسانيد.
و كفش هاي مرا تا تكامل تن انگور
پر از تحرك زيبايي خضوع كنيد.
دقيقه هاي مرا تا كبوتران مكرر
در آسمان سپيد غريزه اوج دهيد.
و اتفاق وجود مرا كنار درخت
بدل كنيد به يك ارتباط گمشده پاك.
و در تنفس تنهايي
دريچه هاي شعور مرا بهم بزنيد.
روان كنيدم دنبال بادبادك آن روز
مرا به خلوت ابعاد زندگي ببريد.
حضور "هيچ" ملايم را
به من نشان بدهيد."
بابل، بهار 1345

روزی روزگاری درختی بود...
و او پسر کوچولویی را دوست می داشت.
پسرک هر روز می آمد.
برگهایش را جمع می کرد.
از آنها تاج می ساخت و شاه جنگل می شد.
از تنه اش بالا می رفت
از شاخه هایش آویزان می شد و تاب می خورد
و سیب می خورد.
با هم قایم باشک بازی می کردند.
پسرک هر وقت خسته می شد زیر سایه ی درخت می خوابید.
او درخت را دوست می داشت....
خیلی زیاد!
و درخت خوشحال بود.
اما زمان می گذشت
پسرک بزرگ می شد
و درخت، اغلب تنها بود.
تا یک روز پسرک نزد درخت آمد
درخت گفت : "بیا پسر، از تنه ام بالا بیا و با شاخه هایم تاب بخور ، سیب بخور و در سایه ام باز ی کن و خوشحال باش!"
پسرک گفت :"من دیگر بزرگ شده ام .
بالا رفتن و بازی کردن کار من نیست.
می خواهم چیزی بخرم و سرگرمی داشته باشم .
من به پول احتیاج دارم.
می توانی کمی پول به من بدهی؟"
درخت گفت:"متأسفم، من پولی ندارم .
من تنها برگ و سیب دارم.
سیبهایم را به شهر ببر و بفروش.
آن وقت ول خواهی داشت و خوشحال خواهی شد.
پسرک از درخت بالا رفت
سیبها را چید
و برداشت و رفت.
و درخت خوشحال بود.
اما پسرک دیگر تا مدتها بازنگشت…
و درخت غمگین بود.
تا یک روز
پسرک برگشت،
ودرخت از شادی تکان خورد
و گفت:" بیا پسر، از تنهام بالا بیا
با شاخههایم تاب بخور و خوشحال باش."
پسرک گفت:"آنقدر گرفتارم
که فرصت بالا رفتن از درخت را ندارم،
زن و بچه میخواهم
و به خانه احتیاج دارم.
میتوانی به من خانه بدهی؟"
درخت گفت:"من خانهای ندارم،
خانهی من جنگل است،
ولی تو میتوانی شاخههایم را بیری و
برای خود خانه بسازی
و خوشحال باشی."
آن وقت پسرک شاخههایش را برید
و برد
تا برای خودش خانهای بسازد.
و درخت خوشحال بود.
اما پسرک دیگر تا مدتها بازنگشت
و وقتی برگشت، درخت چنان خوشحال شد
که زبانش بند آمد.
با این حال به زحمت و زمزمه کنان گفت:
"بیا پسر ، بیا و بازی کن."
پسرک گفت:"
دیگر آنقدر پیر و افسرده شدهام
که نمیتوانم بازی کنم.
قایقی میخواهم
که مرا از اینجا
به جایی دور ببرد.
میتوانی قایقی به من بدهی؟"
درخت گفت:" تنهام را قطع کن و برای خود قایقی بساز،
آن وقت میتوانی با قایقت از اینجا دور شوی…
و خوشحال باشی."
پسر تنهی درخت را قطع کرد،
قایقی ساخت
و سوار بر آن از آنجا دور شد.
و درخت خوشحال بود
اما نه به راستی!
پس از زمانی دراز
پسرک بار دیگر بازگشت
درخت گفت:"پسر، متأسفم!
متأسفم که چیزی ندارم به تو بدهم…
دیگر سیبی برایم ماندهاست ."
پسرک گفت:"دندانهای من دیگر به درد سیب خوردن نمیخورد."
درخت گفت:"شاخهای ندارم که با آن تاب بخوری…"
پسرک گفت :"آنقدر پیر شدهام
که نمیتوانم با شاخههایت تاب بخورم."
درخت گفت:"دیگر تنهای ندارم
که از آن بالا بروی…"
پسرک گفت :"آنفدر خستهام
که نمیتوانم بالا بروم."
درخت آهی کشید و گفت:"افسوس! ای کاش میتوانستم
چیزی به تو بدهم…
اما چیزی برایم نماندهاست.
من حالا
یک کندهی پیرم و بس.
متأسفم…"
پسرک گفت:"
من دیگر به چیز زیادی احتیاج ندارم ،
بسیار خستهام.
فقط جایی برای نشستن میخواهم.همین."
درخت گفت:"بسیار خوب!"
و تا آنجا که میتوانست خود را بالا کشید.
"بسیار خوب!
یک کندهی پیر
به درد نشستن و آسودن که میخورد.
بیا پسر، بیا بنشین.
بنشین و استراحت کن."
پسرک چنان کرد .
و درخت خوشحال بود!
با خويش کن بی خويش را، چيزی بده درويش را
تشريف ده عشاق را، پر نور کن آفاق را
بر زهر زن ترياق را، چيزی بده درويش را
با روی همچون ماه خود، با لطف مسکين خواه خود
ما را تو کن همراه خود، چيزی بده درويش را
چون جلوه ی مه می کنی، وز عشق آگه می کني
با ما چه همره می کني؟ چيزی بده درويش را
درويش را چه بود نشان، جان و زبان دُر فشان
نی دلق صد پاره کشان، چيزی بده درويش را
هم آدم و آن دم تويی، هم عيسی و مريم تويي
هم راز و هم محرم تويی، چيزی بده درويش را
تلخ از تو شيرين می شود، کفر از تو چون دين می شود
خار از تو نسرين می شود، چيزی بده درويش را
جان من و جانان من! کفر من و ايمان من !
سلطان سلطانان من! چيزی بده درويش را
ای تن پرست بو الحزن، در تن مپيچ و جان مکن
منگر بتن، بنگر بمن، چيزی بده درويش را
امروز ای شمع آن کنم، بر نور تو جولان کنم
بر عشق جان افشان کنم، چيزی بده درويش را
امروز گويم: چون کنم؟ يک پاره دل را خون کنم
وين کار را يکسو کنم، چيزی بده درويش را
تو عيب ما را کيستي؟ تو مار يا ماهيستي؟
خود را بگو تو چيستي؟ چيزی بده درويش را
جانرا در افکن در عدم زيرا نشايد ای صنم
تو محتشم او محتشم چيزی بده درويش را


چنان پرم از تو چنان پر که بیشتر شبیه شوخی زیبایی هستم
و عصر باز خانواده بینایی به خواستگاری ام آمد
و خواستگار ، جوان و شق و رق ، و گل به دست ، که من گفتم
شما که ریش مرا دیده اید
و مادرم گل ها را گرفت ، گذاشت در گلدان و گفت چرا با جوان عاشق شوخی ؟
و چادرش را به روی شانه اش انداخت و شربت و شیرینی گرفت ، و لبخند زد
چنان پرم از تو که دیگر
و خواستگار بی مقدمه فریاد زد ، قلم و کارت بلانش و مهر !
و گریه کرد دلم سوخت چون که عاشق بود
و مادرم گفت ، مسئله پیچیده است ، جهیزش حاضر نیست
برادر بزرگترش رفته هند که طوطی و ، بودا بیاورد
و خواستگار نامه ای از کنسول فرانسه به من داد که در اصفهان سفر می کرد
و عینک و ، کلاه خود به سر داشت
و خواهر کوچکترم که از لای پرده می خندید ، چه ناز بود ! هنوز سیم به دندان داشت
و صورت پدر خواستگار در آیینه ، انعکاس عینک و ابرو بود
و چشم هایش را به صورت من بیچاره دوخته بود و هیز بود
ومن بلند شدم ، اریب توی آینه رفتم
و از هزار بندر و دریاچه عبور کردم
و بادبان های کشتی ها را به نام تو افراشتم
و رفتم از دکلی بالا ، نشستم آن سر
و بوی دریا می آمد و عطر نای نهنگان عاشق را نسیم می آورد
و خواستگار که شکل بحر خزر بود پیش آمد ، تمام ساحل و جنگل را به دست داشت
و گریه کرد و فریاد زد شبیه من
پرم من از تو چنان پر که دیگرم به دیدن جسمانی تو هیچ نیازی نیست
و رفت
و مادرم که چشم نامحرم را دور دید ، چادرش را برداشت
و روی عرشه ی کشتی به رقص در آمد
بقیه برگشتند
![]()
![]()
پرنده را بي دليل اعدام مي كني
در ژرف تو
آينه ايست
كه قفس را انعكاس مي دهد
و دستان تو محلولي ست
كه انجماد روز را
در حوضچه شب غرق مي كند.
ديگر زندگي را نمي توان
در فرو مردن يك برگ
يا شكفتن يك گل
يا پريدن يك پرنده ديد
ما در حجم كوچك خود رسوب مي كنيم
- آيا شود كه باز درختان جواني را
در راستاي خيابان
پرورش دهيم
سنگين
ز غمنامه هاي زمانه نباشند؟
در سرزميني كه عشق آهني ست
انتظار معجزه را بعيد مي دانم
باغبان مفلوك چه هديه اي دارد؟
پرندگان
از شاخه هاي خشك پرواز مي كنند
آن مرد زرد پوش
كه تنها و بي وقفه گام مي زند
با كوچه هاي « ورود ممنوع »
با خانه هاي « به اجاره داده مي شود »
چه خواهد كرد
سرزميني را كه دوستش مي داريم؟
و گفتگويي از پريدن نيست
در سرزمين ما
پرندگان همه خيس اند
در سرزميني كه عشق كاغذي است
انتظار معجزه را بعيد مي دانم

جمع آیینه ها ضربدر تو، بی عدد صفر، بعد از زلالی
می شود گل در اثنای گلزار، می شود کبک در عین رفتار
می شود آهویی در چمنزار، پای تو ضربدر باغ قالی
چند برگی است دیوان ماهت؟ دفتر شعرهای سیاهت؟
ای که هر ناگهان از نگاهت یک غزل می شود ارتجالی
هر چه چشم است جز چشم هایت، سایه وار است و خود در نهایت
می کند بر سبیل کنایت مشق آن چشم های مثالی
ای طلسم عدد ها به نامت! حاصل جزر و مد ها به کامت!
وی ورق خورده ی احتشامت هر چه تقویم فرخنده فالی!
چشم وا کن که دنیا بشورد! موج در موج دریا بشورد!
گیسوان باز کن تا بشورد شعرم از آن شمیم شمالی
حاصل جمع آب و تن تو، ضربدر وقت تن شستن تو
هر سه منهای پیراهن تو، برکه را کرده حالی به حالی
هنوز بخت سیاهی که داشتم دارم
هراس نیست ز غم تا پناه من عشق است
هنوز پشت و پناهی که داشتم دارم
به کوی عشق شدم سر سپرده و دانم
هنوز شوکت و جاهی که داشتم دارم
به سینه سوز و به دل غم به دیده اشک روان
برای عشق گواهی که داشتم دارم
گناه من همه این شد که دوستت دارم
به جانِ دوست گناهی که داشتم دارم
مراست قبله ی امید روی دلجویت
به سوی قبله نگاهی که داشتم دارم
بدین امید که از راه رفته باز آیی
هنوز چشم به راهی که داشتم دارم
اگر چه می گذرد عمر در شب تاریک
امید پرتو ماهی که داشتم دارم
هماره گوی چو «فرزین» امید لطف و وفا
ز یار چشم سیاهی که داشت دارم*
حقيقت، نيازي به شيوايي کلام ندارد.
پس از مرگ سوارکار
اسب در راه خانه
همه چيز را ميگويد
بدون گفتن هيچ چيز
او این خبر را به دخترش داد. دخترش گفت كه او هم به آن مهمانی خواهد رفت. مادر گفت: تو بختی نداری، نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا. دختر جواب داد: می دانم هرگز مرا انتخاب نمی كند اما فرصتی است كه دست كم برای یك بار هم كه شده او را از نزدیك ببینم. روز موعود فرارسید و شاهزاده به دختران گفت: به هریك از شما دانه ای می دهم، كسی كه بتواند در عرض شش ماه زیبا ترین گل را برای من بیاورد ملكه آینده چین می شود. آن دختر هم دانه را گرفت و در گلدانی كاشت. سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد. دختر با باغبانان بسیاری صحبت كرد و آنان راه گلكاری را به او آموختند. اما بی نتیجه بود و گلی نرویید. روز موعود فرا رسید دختر با گلدان خالیش منتظر ماند و دیگر دختران هر كدام با گل زیبایی به رنگ ها و شكل های مختلف در گلدانهای خود حاضر شدند. شاهزاده هر كدام از گلدانها را با دقت بررسی كرد و در پایان اعلام كرد كه دختر خدمتكار، همسر آینده او خواهد بود. همه اعتراض كردند كه شاهزاده كسی را انتخاب كرده كه در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است. شاهزاده گفت: این دختر تنها كسی است كه گلی را به ثمر رسانده كه او را سزاوار همسری امپراطور می كند؛
گل صداقت
زیرا چیزی كه به شماها داده بودم دانه نبود بلكه سنگریزه بود. آیا امكان دارد گلی از سنگریزه بروید
و شهدت ببعث محمد رسوله،و عبده و صفیه،و نبیه و نجیه،و حبیبه و خلیله،بعثه فی خیر عصر،و حین فترة و کفر،رحمة لعبیده،و منة لمزیده،ختم به نبوته،و شید به حجته،فوعظ و نصح،و بلغ و کدح،رئوف بکل مؤمن،رحیم سخی،رضی ولی زکی،علیه رحمة و تسلیم،و برکة و تکریم،من رب غفور رحیم،قریب مجیب.
وصیتکم محشر من حضرنی بوصیة ربکم،و ذکرتکم بسنة نبیکم،فعلیکم برهبة تسکن قلوبکم،و خشیة تذری دموعکم،و تقیة تنجیکم قبل یوم تبلیکم و تذهلکم،یوم یفوز فیه من ثقل وزن حسنته،و خف وزن سیئته،و لتکن مسالتکم و تملقکم مسالة ذل و خضوع،و شکر و خشوع،بتوبة و تورع،و ندم و رجوع و لیغتنم کل مغتنم منکم صحته قبل سقمه،و شیبته قبل هرمه،وسعته قبل فقره،و فرغته قبل شغله،و حضره قبل سفره،قبل تکبر و تهرم و تسقم،یمله طبیبه،و یعرض عنه حبیبه،و ینقطع غمده،و یتغیر عقله،ثم قیل:هو موعوک،و جسمه منهوک،ثم جد فی نزع شدید،و حضره کل قریب و بعید،فشخص بصره،و طمح نظره،و رشح جبینه،و عطف عرینه،و سکن حنینه،و حزنته نفسه،و بکته عرسه،و حفر رمسه،و یتم منه ولده،و تفرق منه عدده،و قسم جمعه،و ذهب بصره و سمعه،و مدد و جرد،و عری و غسل،و نشف و سجی،و بسط له و هییء،و نشر علیه کفنه و شد منه ذقنه،و قمص و عمم،و ودع و سلم،و حمل فوق سریر،و صلی علیه بتکبیر،و نقل من دور مزخرفة،و قصور مشیدة،و حجر منجدة،و جعل فی ضریح ملحود و ضیق مرصود،بلبن منضود،مسقف بجلمود،و هیل علیه حفره،و حثی علیه مدره،و تحقق حذره،و نسی خبره،و رجع عنه ولیه و صفیه،و ندیمه و نسیبه،و تبدل به قرینه و حبیبه،فهو حشو قبر،و رهین قفر،یسعی بجسمه دود قبره،و یسیل صدیده من منخره،یسحق تربة لحمه،و ینشف دمه،و یرم عظمه حتی یوم حشره،فنشر من قبره حین ینفخ فی صور،و یدعی بحشر و نشور.فثم بعثرت قبور،و حصلتسریرة صدور،و جیء بکل نبی و صدیق و شهید،و توحد للفصل قدیر بعبده خبیر بصیر فکم من زفرة تضنیه و حسرة تنضیه،فی موقف مهول،و مشهد جلیل،بین یدی ملک عظیم،و بکل صغیر و کبیر علیم فحینئذ یلجمه عرقه،و یحصره قلقه،عبرته غیر مرحومة،و صرخته غیر مسموعة،و حجته غیر مقبولة،زالت جریدته،و نشرت صحیفته،نظر فی سوء عمله،و شهدت علیه عینه بنظره،و یده ببطشه،و رجله بخطوه و فرجه بلمسه،و جلده بمسه،فسلسل جیده،و غلتیده،و سیق فسحب وحده فورد جهنم بکرب و شدة،فظل یعذب فی جحیم،و یسقی شربة من حمیم،تشوی وجهه،و تسلخ جلده یضربه ملک بمقمع من حدید،و یعود جلده بعد نضجه کجلد جدید،یستغیث فتعرض عنه خزنة جهنم،و یستصرخ فیلبثحقبة یندم،نعوذ برب قدیر،من شر کل مصیر،و نساله عفو من رضی عنه،و مغفرة من قبله،فهو ولی مسالتی،و منجح طلبتی،فمن زحزح عن تعذیب ربه جعل فی جنته بقربه،و خلد فی قصور مشیدة، و ملک بحور عین و حفدة،و طیف علیه بکئوس،و سکن حظیرة قدس،و تقلب فی نعیم،و سقی من تسنیم،و شرب من عین سلسبیل،و مزج له بزنجبیل،مختم بمسک و عبیر،مستدیم للملک،مستشعر للسرور،یشرب من خمور،فی روض مغدق،لیس یصدع من شربه،و لیس ینزف.
هذه منزلة من خشی ربه،و حذر نفسه معصیته،و تلک عقوبة من جحد مشیئته،و سولت له نفسه معصیته،و هو قول فصل،و حکم عدل،و خبر قصص قص،و وعظ نص،«تنزیل من حکیم حمید»نزل به روح قدس مبین،علی قلب نبی مهتد رشید،صلت علیه رسل سفرة مکرمون بررة،عذت برب علیم، رحیم کریم،من شر کل عدو لعین رجیم فلیتضرع متضرعکم،و لیبتهل مبتهلکم،و لیستغفر کل مربوب منکم لی و لکم و حسبی ربی وحده. (1)
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
-----------------------------------------------------------------------------------------------------
1) شرح ابن ابی الحدید ج 19 ص 140 تا ص 143،نهج السعادة فی مستدرک نهج البلاغه ج 1 ص 87 خ 20،کنز العمال ج 16 ص 208 تا ص 213 ش 44234،سفینة البحار ج 1 ص 397 با نقل از ج 9 بحار الانوار چاپ قدیم،تاریخ عماد زاده ص 436 جلد امیر المؤمنین (ع)
پرنده تا به ابد در قفس نمي ماند
به شعر زاده و عاشقانه باور کن
به فکر عاطفه باشي هوس نمي ماند
دو دست را به طواف نسيم جاري کن
بدان که صومعه بي دادرس نمي ماند
شبيه کاج بمان چون به باغ ثابت شد
بهار رد نفس خار و خس نمي ماند
براي بال گشودن تلاش بايد کرد
قطار منتظر هيچ کس نمي ماند
علي سليماني / همدان

درخت نقشي درابديت ريخت
انگشتانم برنده ترين خار را مي نوازد
لبانم به پرتو شوكران لبخند ميزند
اين تو بودي كه هر وزشي هديه اي ناشناس به دامنت ميريخت؟
و اينك هرهديه ابديتي است
اين تو بودي كه طرح عطش را بر سنگ نهفته ترين چشمه كشيدي؟
و اينك چشمه نزديك نقش عطش درخود مي شكند
گفتي نهال از طوفان ميهراسد
و اينك بباليد نورستهترين نهالان
كه تهاجم برباد رفت
سياهترين ماران مي رقصند
و برهنه شويد زيباترين پيكرها
كه گزيدن نوازش شد
ادامه مطلب
که ترا در خود تکرار کنان
به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد
من در این ایه ترا آه کشیدم آه
من در این ایه ترا
به درخت و آب و آتش پیوند زدم
زندگی شاید
یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد
زندگی شاید
ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد
زندگی شاید طفلی است که از مدرسه بر میگردد
زندگی شاید افروختن سیگاری باشد در فاصله رخوتنک دو همآغوشی
یا عبور گیج رهگذری باشد
که کلاه از سر بر میدارد
و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید صبح بخیر
زندگی شاید آن لحظه مسدودیست
که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد
و در این حسی است
که من آن را با ادرک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت
در اتاقی که به اندازه یک تنهاییست
دل من
که به اندازه یک عشقست
به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد
به زوال زیبای گلها در گلدان
به نهالی که تو در باغچه خانه مان کاشته ای
و به آواز قناری ها
که به اندازه یک پنجره می خوانند
آه ...
سهم من اینست
سهم من اینست
سهم من
آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد
سهم من پایین رفتن از یک پله متروکست
و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید
دستهایت را دوست میدارم
دستهایم را در باغچه می کارم
سبز خواهم شد می دانم می دانم می دانم
و پرستو ها در گودی انگشتان جوهریم
تخم خواهند گذاشت
گوشواری به دو گوشم می آویزم
از دو گیلاس سرخ همزاد
و به ناخن هایم برگ گل کوکب می چسبانم
کوچه ای هست که در آنجا
پسرانی که به من عاشق بودند هنوز
با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر
به تبسم معصوم دخترکی می اندیشند که یک شب او را باد با خود برد
کوچه ای هست که قلب من آن را
از محله های کودکیم دزدیده ست
سفر حجمی در خط زمان
و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن
حجمی از تصویری آگاه
که ز مهمانی یک اینه بر میگردد
و بدینسانست
که کسی می میرد
و کسی می ماند
هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می ریزد مرواریدی صید نخواهد کرد
من
پری کوچک غمگینی را
می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین
می نوازد آرام آرام
پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد
| Design By : Night Melody |

