تبليغاتX
طلوع آب
















طلوع آب

 

 

سلام. وقتي تو نيستي من هم انتظار مي‌شوم پشت درب كوچك حياط خاطره. همان گوشه‌اي كه گاهي با هم پشت آن پنهان مي‌شديم و گاهي كه مطمئن بوديم كسي نيست يكديگر را بغل مي‌كرديم.

وقتي تو نيستي من آب مي‌شوم. ترانه مي‌شوم. درخت مي‌شوم. ديدارمي‌شوم. صدا مي‌شوم. دست و پا مي‌زنم. شنا مي‌كنم تا در ساحل پلك چشمانت دمي آفتاب بگيرم.

جاي پاي قدم‌هايت در گوشم جا مانده است آن زمان كه مثل باد بر من مي‌وزيدي. بر زورق دستانت سوار مي‌شدم و هرگز گم نمي‌شدم در درياي درياي سبز سبز.

 به خواب عينكت مي‌آمدم. برايت گل مي‌كشيدم و شيشه‌هاي عينك تو ناگهان اقيانوس مي‌شد. جنگل مي‌شد. رنگين كمان مي‌شد.

 باران باريده بود.

هنوز از دل كوير صدا مي‌آيد. در اعماق چشمانش نمك باريده است و با اين‌حال تن‌پوشي از ستاره بر تن كرده است مثل يك عروس. من هنوز هم به زيارت چشمانت نايل نيامده‌ام. انگار پرده اي حرير بر چشمان خواب خواب محبوبم نگهبان است.

من پشت همين درب كوچك باز هم انتظار مي‌كشم. و هنوز چشمانم نيمه باز است كه به خواب رفته‌ام.

و آنگاه شور پر شرر هستي‌ات بر من مي‌تابد. ادامه دستانم همچنان بر بوسه دستانت سلام مي‌كند

راستي سلام

اين واژه بودنت در التماس صبح. اين شب.  اين آسمان. اين ما كه در حلول بودن ذوب مي‌شويم در جمع عشق.

در حضور مداومت رودها جاري‌اند.

 

 

صبا

 این متن رو با موسیقی بخونید.

 

نوشته شده در جمعه یازدهم دی 1388ساعت 23:54 توسط سپیده | |

 

تلاش اندکم ترنم زندگیست

تلاش کمترینم تصویری از زیبایی ست

من یک درختم

میهمان دار یک کبوتر

 

 

نوشته شده در دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 0:33 توسط سپیده | |

 

دفتري دارم كه مهرداد گاهي با خط زيبايش برايم پيغام مي‌گذارد. امروز اين داستان را برايم نوشته بود:

  

كيف قهوه‌اي پشت پنجره تنها بود. پرده ها كشيده شده بودند. درخت قد كشيده بود و برگي نداشت. كسي مي‌رود جلو كيف قهوه‌اي. جدا كه پارازيت مي‌اندازد. مي‌‌خواهم ارتباطي بين كيف و درخت برقرار كنم. درخت مي‌خواهد پيغامي بفرستد براي كيف. اما چگونه؟

به ذهنم يك گنجشك خطور كرد. درخت از گنجشك خواهش مي‌كند. گنجشك قبول مي‌كند. اما چه طور با كيف حرف بزند. پنجره كه بسته است.

به نظرت درخت و اين كيف قهوه‌اي مي‌توانند حرف‌هاي‌شان را بزنند؟ كودكي از كنار پنجره مي‌گذرد و شيطنتش گل مي‌كند. سنگي پرتاب مي‌شود.

 شيشه مي‌شكند.

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 1:5 توسط سپیده | |

 

 

صداي امواج مي‌آيد و ناگهان تو مي‌آيي. من در مقابلت چشمان خويش را بسته‌ام  چیزی گرم بر گونه‌ام مي‌نشيند و اين‌سان بارش را در آغوشت آغاز مي‌كنم .تيغ‌هاي فرو رفته در گلبرگ هايت را لمس می‌کنم.  ايستاده‌ايم كه برگ بر صورت‌مان مي‌بارد.

 

مي‌رويم. مي‌خواهيم از تپه‌ها بگذريم. مي‌خواهيم ديگر برنگرديم. شايد به رودي برسيم.  به نوك انگشتانت خوب نگاه مي‌كنم. انگار مدت‌ها  دور بوده‌اند. انگارمدت‌ها از سوز سرما لرزيده‌اند. از نوك انگشتانت قالي پرنده مي‌بارد و گلبرگ مي‌بارد. درخت مي‌بارد.جعبه مداد سياهم را پر از مداد رنگي كرده‌اي.

 

نوك انگشتانت بو سه‌زننده  بر خرد خرد گونه‌ام هستند. چه كوتاه مرا درمي‌نوردند. ديشب ديشب ديشب خاموش بودي. تنها بغض‌هايت را بوسيده بودم. خاموش ماندم. ازتابلوي آخرت دريا مي‌ريخت ومن بازهم دلتنگت شدم. براي آن پرنده كشيدم. حيف كه گوشه چشم پرنده نم داشت. و آن قالي را كه ورق زدم ردپاي پنهان تو سبز شده بود. گمت كرده بودم. فكر كردم در اين وسعت چه قدر بي‌تو تنهايم.

ناگهان نسيمت گونه‌ام را تر كرد. ظاهر شدي. چشم در چشم. و بازهم پنهان. بازي ستاره بارانت بود.برق چشمانت سوسو مي زد و غيب مي‌شد. اين بار دستانت را كشيدم و در راه‌روهاي پيچ در پيچ ابديت با تو گم شدم.

 

نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388ساعت 2:1 توسط سپیده | |

 

لختي بخواب

           اي لالايي دردناك

   در بين انگشتانم

                   بگذار غم بر من بتابد

 هراس آلوده در انتهاي گرما

    هميشه روييدن

                 بر دستان سردم

صورت ساييدن

                 بر بال هاي تو

كه اينك قرن هاست خفته ايم

                       يا بر فراز ابر

در اعماق خاك

ما با هميم

              بر دوش مان تشابه پرچم ها سنگيني مي كند

حتي سكوت سرد زمستان هم

برگ ها را نااميد نكرد

تابوت هاي زرد زير پا

فراموشي بودن

                 بودن 

 

   صبا جاویدان

 

 

نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 1:17 توسط سپیده | |

 

شعرهای من مثل قطره قطره های پنهان پشت دستانم

مهجور مانده اند و رو به زوال به من می نگرند

با چشمان كودكی كه انگار به مادرش می گوید درد دارد

و این بار من ناچارم یك شب تا صبح به نوازشش بپردازم



نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 1:3 توسط سپیده | |

 

دلم براي نوستالژياي غم و شكست تنگ شده. نوستالژياي احساس ناتواني در شب هاي زمستاني دور از محبوب. كه لبريز اشك و آه به بد بختي هايم فكرمي كردم. و حس مي كنم كه نادانم وقتي خداوند به من احساس پادشاهي داد تا هرچه مي خواهم داشته باشم دوباره به اندوه بيندشم. چيزي كه در من نيست و نابود شده. البته هر روز نيست و نابودش مي كنم. همچون جادوگري كه با عصاي خود  خرابه اي همه ويران را مي زدايد و قصري نوراني همراه با كالسكه هايي با اسب هاي سپيد مي آفريند.

و آن وقت حس مي كنم من دقيقا اينجا هستم تا ثابت كنم كه مي شود كه از تاريكي به سمت نور جهيد. البته با دست خالي. حتي مي شود همان عصاي جادوگري هم نداشت. اما چيزي در درون داشت به نام ايمان.

اين بازگشت به غم همان تقلاي ذهن است. همان خو كردن به يك چيز پايدار. سال هاست با اين عادت

 جنگيده ام. عادتي كه انسان را به عمق تاريكي فرا مي خواند. شايد هم دعوت شيطان باشد. با اين حال گاهي سفر كردن به جهنم بد نيست. به شرط اينكه بداني بال داري و تنها داري در فراز غم پرواز مي كني. آنوقت مي داني كه پايت گير نيست. كه آمده اي اينجا در دنياي اندوه تا آن حس و حال خاطره انگيز را زنده كني كه خاطره اغلب دلرباست.  در اين گونه مواقع بايد حس كني از هرچيزي آزادي. قيد و بند مثل دامي نيرومند تو را پايين مي كشد. مي برد در اعماق غم. و تو آن كبوتري خواهي بود كه بال دارد اما پرواز نمي تواند.

 

نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 4:21 توسط سپیده | |

 

اگر تو نباشی

        یاری  شگرف

                به نام 

           مرگ

هست

 

شعری از شهرام شیدایی را اینجا بخوانید.

 

 

نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 13:21 توسط سپیده | |

 

وقتی که می بوسی ام

دوست دارم آه بکشم

 

 

دوست عزیزی نوشته: به نظرم اگه واسه خونده شدن می نویسی قالبت رو عوض کن. من این چن روزه هیچ نتونستم بخونم روی وبلاگت.

حقیقت اینه که خودم هنوز از این قالب سیر نشدم. به هر حال عوضش می کنم تا اون موقه تحمل و تامل کن. اما راستی واسه چی؟ قالب من مگه چی کارت داره؟

راستی این دوست عزیز تنها دوستیه که عروسیمو تبریک گفت و برام یه سایت آپلود عکس معرفی کرد. در هر صورت از توجه و نظر گاه به گاهش ممنونم.

 

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 0:33 توسط سپیده | |

 

 

رسيدن به كنار خيابان با اتوبوس و مردي كه همچون نورافكني در برابر تير برق ها شب را روشن كرده است

نشستن

نشستن روي صندلي ماشين كنار مردي كه اسبش پيتيكو پيتيكو مي تازد و از شما چيزي نمي خواهد

رسيدن به خانه ام كه ابريست و مردي همچون شومينه به آن گرما مي بخشد

در نهايت خوابيدن

خوابيدن روي يك تخت چهار نفره و مردي كه تخت دوم است و نرم

 

 

چه مي شود گفت اينها همه سپاس است به خاطر نعمات بي بديل هستي براي يادآوري كساني كه قدر نعماتشان را نمي دانند.

 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 0:2 توسط سپیده | |

 

این شعر زیبا رو بخونید تا من فکری برای بلاگفا کنم که اجازه درج هیچ اسکریپتی رو نمی ده

صبح اول صبح خوب نیست آدم فحش بده

وگرنه بهش می گفتم ....

 

امشب دو دست خالي من را به دل نگير

شرمنده بي خيالي من را به دل نگير

هي نور و آب ولي ميوه ي دلم نرسيد

در فصل تازه كالي من را به دل نگير

بر دوش چشم صبورت چه قدر سنگينم

بر گردنت وبالي من را به دل نگير

در امتحان عشق تو رد شد دلم ولي

اين نمره هاي عالي من را به دل نگير

اكنون كه رد پاي تو خالي ز جاده است

ترديد احتمالي من را به دل نگير

اين دل دوباره سوي تو آمد ولي بيا

امشب دو دست خالي من را به دل نگير

 

نوشتار

 

 

نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 7:21 توسط سپیده | |

 

هر کس می خواهد برود بمیرد برود

خواستم بگویم من هم می آیم.

 

نفسی

        تا مرگ

  با توام

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 0:6 توسط سپیده | |

با يك جاده تاريك قدم مي زنم با يك جاده تاريك  مي زنم  قدم .در راه گم ميشوم. چراغ ها مي‌تابند و  همه چيز از كنارمان مي گذرد.  ايستاده ايم. ثانيه مي گذرد.  درد سرك مي كشد. در نقطه بي‌بازگشت به خانه

 

 

 

تپش مداوم و تند واژه ها. گاهي در بهت سكون آور همچون رعد مي‌گذرند. مجبورم سكوت كنم. تند تند تند تند تند تند تند تند تند. زير جيغ ها ممتد با او وارونه مي‌شوم.  روي سيم‌هاي برق راه مي‌روم هم‌چون ميخ در زمين بذر استخوان مي‌پاشم. همه چيز مرگ است. با چشم‌هاي بسته. خاموش موتور

 

 

 

حضور فشفشه است بر سر. چوب هاي خشك گاهي تر مي شوند. يك هماغوشي رو به زوال .

بچه مرده در بغلم. ت است ت است ت است. آهن پيچ مي خورد. بذرهاي اين زمين ماشين هاي در خاك فرو رفته است. گاهي  نرمي ملايم يك لبخند است و رقص است در آغوش مرگ. تو هستي براي آخرين بار در بغلم. شيرين شيرين شيرين. برق چشمان عاشق است. شكلات چوبي گلوله در گوشه دهان شليك . انار بوسه زده بر لبخند يك كودك. موبايلي كهنه جانشين يك موبايل خراب. گرداب گرداب گرداب گرداب گرداب و آب.

تپ تپ تپ تپ تپ. تپش قلبي همراه با باتري. باتري نو است. لحظه فرو رفتن اكنون است. و ناگهان رويش اتوبوس ها. كافي‌ست

 

 

اين بار چيزي مثل حضور باران است. اما سرب. هنوز خشونت ترانه در كوبش چوب است. ريزش ريزش ريزش ريزش ريزش. و سكوتي در دل عشق است. بچه‌مان است. شلنگ زدن بي‌پايان يك عروس ديوانه است در برابر داماد. اسكيزوفرني انگشتانم است در توهم شنيدن صداي به جا مانده. بپر بپر بپر بپر پرش تلخ در گوشه لب. چشمان بيرون از حدقه. خماري است . دود سفيد است. درد زايمان است. نفس نفس نفس زدن دست هاهنوز هم. گم كردن واژه‌هاي سرد است. سرد

 

 

 

به ادامه پرواز قدم مي‌ماند در سرزمين مرگ. جاي ماندن روح عاشقي در سرزمين ارواح بر شانه معشوق. مني رنگ پريده و پريشان است در انتظار جهنم. و حسرتي ادامه‌دار كه آه مي‌كشد. آه مي‌كشد آه مي‌كشد. پوست‌هاي چسبيده بر استخوان كه تا ابد چروك مانده‌اند. و باز هم پيرتر خس خس مي كنند.

دست و پازدن ميان تلمباري از لجن. پس‌مانده است و بازهم چيزي سرخ در آن ميان. مثل آتش گداخته. مثل گل. پنجي وارونه است. زنجير است. دستان چسب زده تابيده است. مرگ نيست. انتظار ممتد مرگ است. آه

 

     " صبا جاويد "

نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 14:37 توسط سپیده | |

جاروها نگران جوجه هايشان هستند

ايا از پس من جوجه اي جاودانه خواهد كرد نسل مرا؟

جوجه جاروها در نطفه خفه شدند

چرا كه برق هاي جارويي گيتار به دست

زوزه مي كشند



نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 15:49 توسط سپیده | |

وقتي چونان يك الم سياه درنده مي شوم

و نيش مي كشم توله‌هايم را

براي به چنگ آوردن يك لحظه از هستي

از چشم‌هايم آتش مي جهد

و زوزه در گلويم به دماي مركز خورشيد مي‌رسد

نيازي به صدور مجوز نيست

در كره‌‌اي كوچك تر از يك سيب

كلبه‌اي ساخته‌ام

كه در آن براي خودم حتي

جايي نيست

وق وق وق وق

 با خط‌وط دراز كاري ندارم

و همه تلاشم دور ماندن از هجوم نفس‌گير شك است

زيستن بر پاشنه‌هاي بلند كمر باريك

به باد فنا

داد  مرا

 پر و اكنون كلاه بر موهاي كوتاه آلماني‌ام

و پستان‌بندي از جنس آهن

مرا صاف كرده است


                    "صبا جاويد"


نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 16:3 توسط سپیده | |

در اتوي پيراهن آبي پدرم شنا كردم

و پريدم در اتوبوسي به سمت تو فردا

من مي‌آيد

با هيبتي سياه شده در پستوي خانه كهنه

و ديوارهاي گلي آفتاب خورده

بر دست ‌هاي مادرم چراغ قرمز مي زنند

در چشم هاي خيره اين زنبور

يك استكان شير وول مي ‌خورد

و شيرجه هاي عميق صبح در دل يك حوض

چندش آور است

همه رقص تفاله بر بستر چايي

كنار خطوط مبرهن استكان

در جسجوي جستجوي جستجوي جستجوست

زمان به دست نيامده پروست

همسرم بود كه بيمار بود

و برايم آواز مي‌خواند

بر لبه ليوان مي‌رقصيديم كه مرد

رج هاي كاموايي بلوزم

از صبح تا به حالا

پله‌هاي وارونه را روي سرم نگذاشتم

تا تجلي به هنگام حجاريان در تلوزيون

چرا مرا سوخت؟

- سعيد سعدي من كجاست؟

بوستان و گلستان را دارم مي‌زايم

و درد بر وديوارهاي رحمم رو به بالا

آجر پرتاب مي‌كند

                                                " صبا جاويد "

 

نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 2:55 توسط سپیده | |

 

 

 

عجیب بازیگرم

هر بار پرده ای بر می داری

در پرده ای دیگرم

هزار لایه ام

سایه سرگشته خودکشی در پی ام روان است

این عاشق ابدی

روح

 همچنان لبخند می زند

 

 

 

 

 

 

 

 

پ ن: بهتره یه عکس عاشقونه بذارم نکنه حالمون بهتر شد داداش

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 2:1 توسط سپیده | |

 

به كجا مي خواهيم وارد شويم و با هم چه خواهيم گفت و به كجا مي رسيم هريك توهم ماست

ما هميشه خواب بوده ايم و همه چيز انگار روياست

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 2:8 توسط سپیده | |

 

گاهی مشعوق کم می آورم

گاهی برای شعرهایم مخاطبی نیست

هیچ گورستانی سرای تو نیست

 

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 1:27 توسط سپیده | |

 

 

تصويري از خيانت باران

تصويري از پليس يگان ويژه ديوانه‌ام

تصويري از تو در پرده ابهام

تصويري از شيخ شيوخات اجنه

در دست‌هاي پشت به ديوار قاب من

در آلبوم برگ گل صورتي

 فتاده فتاده ديوانه

همه شعرهايم قرباني تو

برديوار مي‌كوبانم تو را

ديوار صاف مي‌شود در بغلم

در عكس چايي روي ميز نگاهت مي‌كنم

مي‌نوشمت

ديگر كسي را نمي‌خواهم

بخار مي‌شوم

در گوشم طبل مي‌كوبند

به كدامين سمت

 جهش بي‌جهت شب‌هاي جمعه را جاي دهم

در آغوش گريه‌هاي تو

گربه‌هاي تكيده مرده‌ات

پنجول مي‌كشند در انتهاي ميز

ديوانه‌تر مي‌شوم

بيا و برايم يك تيمارستان بساز

از همه نام‌هايم

در رخصت زنجير دلت

بكش تمام مرا

اين شعر مي‌رود تمام جاده‌هاي تو را

تا انتها و دور مي‌زند

بيخ گوش من

صداي جرقه جرقه‌هاي عاشقانه يك چوب كبريت

بر ديواره بلند و قهوه‌اي هستي

ناگه صداي بوسه تو

از دور مي‌آيد

 

                            " صبا جاوید "

                        

نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت 2:26 توسط سپیده | |

   

از آن زمان كه نقطه در به دري بودم

تا به حال كه دارم سيلويا پلات مي‌شوم

انگشتم در چشم تو گير كرده است

من كه آويزان تمام خودكارهاي تمام شده‌ام

و هرچه به كسي زنگ مي‌زنم گوشي را بر نمي‌دارد

و همه فكر مي‌كنند يك نفرند

و يك نفر است كه براي آنها آواز مي‌خواند اما در قلب من

شاخه گل در به در فراوان است كه هريك

به انتظارند تا كسي بر آنها عطر بيفشاند

از اين مذاق تلخ‌مان كه

 هر لحظه بوي خون و سبز سفید می شود

تا فريادهاي نصف شبي پابرهنه

تا طوفان

تا هيكل‌هاي آويخته بر عكس براي شكنجه

هنوز صداي مرگ مي‌آيد

من مدت‌هاست كه قوه چشايي‌ام از دست رفته

در كنار بمب‌هاي شيميايي حلبچه

براي همين هم گاهي كه چيزي تلخ است مي‌خندم

اصلا دلت مي‌خواست نوك انگشتانت صداي ديوانه ديوانه بر رج‌هاي قالي مادرم ببافد؟

تو هم دست بر نمي‌داري

دائم برايم تابوت مي‌فرستي

هر روز به شكلي مي‌ميري

و من دارم به خوانشي دوباره مي‌رسم از عروسي

كه رنگ لباس‌ها در آن سياه و به جاي گل لكه‌هاي خون روي لباس‌هاي‌مان كوبيده‌اند

و من همچنان سيلويا پلات

عروس سياه پوش خوابيده در گور توام

تا ابد از آن توام

 

                                          " صبا جاوید "

 

 

نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 15:52 توسط سپیده | |

 

 

هنوز دمادم نامه هاي من به تو پايان نيافته بود وقتي حديث دلتنگي پشت پرده ات در سكوت ابدي كمي حباب مي داد و من بازهم در هپروت آگاهانه ام تصويري سايه وار از تو در دور دست مي ديدم كه در حال احتضار است.

آن روز كه تو تصميم به مرگ من گرفتي آن‌گونه عجولانه و ناغافل كه برايت چيزي جز بهت باقي نماند و پيكر غرق در خون و معصوم من.

من اما تقلا كرده بودم و زياد هم نجيب جان نباخته بودم. نبايد حسرت خوبي ابدي‌ام بر دلت مي‌ماند. پس دست و پا زدم و حتي صورتت را با ناخن خراشيدم تا يادت بماند من نمي‌خواستم بميرم.

تو اما چه بودي؟ يك دا‌غدار كه طبق معمول در سكوت تو باز هم به تعبير حجم خون آ‌لود دلت پي نبردم. باز هم جايگاه خودم را نشناختم. من در تصويرهاي روي جلد كتابت زن دوم  بودم. كه انگار داغ آن بر پيشاني‌‌ام كوبيده شده است و نمي‌دانم نفرين كيست.

زن دومي كه كه مرد را از عشق اول جفا كار خويش جدا مي‌كند. مي‌تواند محبوب باشد و مي‌تواند منفور و من محبوب منفور تو بودم.

درنقطه عطف تجلي عشق‌مان او مرد.  و انتقام گرفت. و من نيزمحو شدم اما يادت رفت كه خودت مرا تصوير كرده بودي. خودت ثانيه‌ها و لحظه‌ها به چين گوشه لبم فكر كرده بودي و رنگ گيسوانم

پس چه طور مي‌توانستم محو شوم؟

مثل اتللو که چاقو را در قلب بي‌گناه دزدمونا فرو كرد و ناگاهي بعد در قلب خويشتن.

اما من نمردم. ديده‌اي كه نمي‌ميرم. مي‌روم تا زن دوم كسي ديگر باشم. محبوب منفوري ديگر.

اما تو چه؟ ناچاري ماتم‌زده باشي. هنوز ناچاري باز اندوه در دلت را تاب بياوري.

از دست رفته‌اي به ظاهر. حتي از دست من هم كاري بر نمي‌آيد. من نيز ناچارم عزادار جفت‌مان باشم. اما ديده‌‌اي كه چون بادم و لحظه‌اي اينجا همراه با اشك خورشيد آب‌ها را بخار مي‌كنم و لحظه‌اي ديگر در كنار گلداني گل تولد گلبرگ‌هايش را تبريك مي‌گويم و برايش يك جفت كفش نوزاد هديه مي‌برم.

بايد بروم اما گاهي مي‌آيم و كاكل زلف‌هيات را پريشان مي‌كنم و در حسرت بوسه دست‌هاي تو تا ابد براي ني‌ها نوا خواهم شد.

                                          " صبا جاوید"

 

نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت 1:30 توسط سپیده | |

 

 

در لحظه های غرق

از پله پله های رو به بالا که

زیر ماه با دست های درختان

در آغوش هوا

 پرده ها را دریده ایم

و دستان مان  که در انتهای یک نقطه قلاب

ابرها به دنبال کادر بندی آغوش مان

 همه مهربان

فلش

رعد برق

شب

ترانه

خواب کسی را به اعماق

بی هیچ ترانه آبی

بی حنجره

در لمس نا تنیده سکوت

حتی لذتی سرد

 از گوشه گیسوی چمن

دستان تو راهی 

ناچار از راهنمایی ریزخندم

دستان پاک تو در پس زمینه

دستان ملتهب من داغ

و خواب خواب بیداری

 

                             " صبا جاوید "

 

مولف نمرده است

شعر بالا  یک فعل دارد!

 

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 14:38 توسط سپیده | |

 

این بار نامت را فریاد نمی کنم تا روز مبادا چیزی از تو بخواهم

بلکه در درون سینه ام غل غل نام توست

و رقص اهورایی وجود من

که ذوب می شود و ساکت است

و این چنین عشق معنا می شود

یا علی

 

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 23:57 توسط سپیده | |

 

دلم می خواست سهراب بخوانم. همه نشانه ها مرا به سوی تو می رسانند. می بخشمت و به راهم ادامه می دهم. هنوز اعماق هستی مکشوف نیست و من به مرگ نمی اندیشم.

دم غروب ، ميان حضور خسته اشيا
نگاه منتظري حجم وقت را مي ديد.
و روي ميز ، هياهوي چند ميوه نوبر
به سمت مبهم ادراك مرگ جاري بود.
و بوي باغچه را ، باد، روي فرش فراغت
نثار حاشيه صاف زندگي مي كرد.
و مثل بادبزن ، ذهن، سطح روشن گل را
گرفته بود به دست
و باد مي زد خود را.

مسافر از اتوبوس
پياده شد:
"چه آسمان تميزي!"
و امتداد خيابان غربت او را برد.

غروب بود.
صداي هوش گياهان به گوش مي آمد.
مسافر آمده بود
و روي صندلي راحتي ، كنار چمن
نشسته بود:
"دلم گرفته ،
دلم عجيب گرفته است.
تمام راه به يك چيز فكر مي كردم
و رنگ دامنه ها هوش از سرم مي برد.
خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود.
چه دره هاي عجيبي !
و اسب ، يادت هست ،
سپيد بود
و مثل واژه پاكي ، سكوت سبز چمن وار را چرا مي كرد.
و بعد، غربت رنگين قريه هاي سر راه.
و بعد تونل ها ،
دلم گرفته ،
دلم عجيب گرفته است.
و هيچ چيز ،
نه اين دقايق خوشبو،كه روي شاخه نارنج مي شود خاموش ،
نه اين صداقت حرفي ، كه در سكوت ميان دو برگ اين گل شب بوست،
نه هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف
نمي رهاند.
و فكر مي كنم
كه اين ترنم موزون حزن تا به ابد
شنيده خواهد شد."

نگاه مرد مسافر به روي زمين افتاد :
"چه سيب هاي قشنگي !
حيات نشئه تنهايي است."
و ميزبان پرسيد:
قشنگ يعني چه؟
- قشنگ يعني تعبير عاشقانه اشكال
و عشق ، تنها عشق
ترا به گرمي يك سيب مي كند مانوس.
و عشق ، تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگي ها برد ،
مرا رساند به امكان يك پرنده شدن.
- و نوشداري اندوه؟
- صداي خالص اكسير مي دهد اين نوش.

و حال ، شب شده بود.
چراغ روشن بود.
و چاي مي خوردند.

- چرا گرفته دلت، مثل آنكه تنهايي.
- چقدر هم تنها!
- خيال مي كنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي.
- دچار يعني
- عاشق.
- و فكر كن كه چه تنهاست
اگر ماهي كوچك ، دچار آبي درياي بيكران باشد.
- چه فكر نازك غمناكي !
- و غم تبسم پوشيده نگاه گياه است.
و غم اشاره محوي به رد وحدت اشياست.
- خوشا به حال گياهان كه عاشق نورند
و دست منبسط نور روي شانه آنهاست.
- نه ، وصل ممكن نيست ،
هميشه فاصله اي هست .
اگر چه منحني آب بالش خوبي است.
براي خواب دل آويز و ترد نيلوفر،
هميشه فاصله اي هست.
دچار بايد بود
و گرنه زمزمه حيات ميان دو حرف
حرام خواهد شد.
و عشق
سفر به روشني اهتراز خلوت اشياست.
و عشق
صداي فاصله هاست.
صداي فاصله هايي كه
- غرق ابهامند
- نه ،
صداي فاصله هايي كه مثل نقره تميزند
و با شنيدن يك هيچ مي شوند كدر.
هميشه عاشق تنهاست.
و دست عاشق در دست ترد ثانيه هاست.
و او و ثانيه ها مي روند آن طرف روز.
و او و ثانيه ها روي نور مي خوابند.
و او و ثانيه ها بهترين كتاب جهان را
به آب مي بخشند.
و خوب مي دانند
كه هيچ ماهي هرگز
هزار و يك گره رودخانه را نگشود.
و نيمه شب ها ، با زورق قديمي اشراق
در آب هاي هدايت روانه مي گردند
و تا تجلي اعجاب پيش مي رانند.
- هواي حرف تو آدم را
عبور مي دهد از كوچه باغ هاي حكايات
و در عروق چنين لحن
چه خون تازه محزوني!

حياط روشن بود
و باد مي آمد
و خون شب جريان داشت در سكوت دو مرد.

"اتاق خلوت پاكي است.
براي فكر ، چه ابعاد ساده اي دارد!
دلم عجيب گرفته است.
خيال خواب ندارم."
كنار پنجره رفت
و روي صندلي نرم پارچه اي
نشست :
"هنوز در سفرم .
خيال مي كنم
در آب هاي جهان قايقي است
و من - مسافر قايق - هزار ها سال است
سرود زنده دريانوردهاي كهن را
به گوش روزنه هاي فصول مي خوانم
و پيش مي رانم.
مرا سفر به كجا مي برد؟
كجا نشان قدم نا تمام خواهد ماند
و بند كفش به انگشت هاي نرم فراغت
گشوده خواهد شد؟
كجاست جاي رسيدن ، و پهن كردن يك فرش
و بي خيال نشستن
و گوش دادن به
صداي شستن يك ظرف زير شير مجاور ؟

و در كدام بهار
درنگ خواهد كرد
و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟

شراب بايد خورد
و در جواني يك سايه راه بايد رفت،
همين.

كجاست سمت حيات ؟
من از كدام طرف مي رسم به يك هدهد؟
و گوش كن ، كه همين حرف در تمام سفر
هميشه پنجره خواب را بهم ميزند.
چه چيز در همه راه زير گوش تو مي خواند؟
درست فكر كن
كجاست هسته پنهان اين ترنم مرموز ؟
چه چيز در همه راه زير گوش تو مي خواند ؟
درست فكر كن
كجاست هسته پنهان اين ترنم مرموز؟
چه چيز پلك ترا مي فشرد،
چه وزن گرم دل انگيزي ؟
سفر دارز نبود:
عبور چلچله از حجم وقت كم مي كرد.
و در مصاحبه باد و شيرواني ها
اشاره ها به سر آغاز هوش بر ميگشت.
در آن دقيقه كه از ارتفاع تابستان
به "جاجرود" خروشان نگاه مي كردي ،
چه اتفاق افتاد
كه خواب سبز تار سارها درو كردند ؟
و فصل ؟ فصل درو بود.
و با نشستن يك سار روي شاخه يك سرو
كتاب فصل ورق خورد
و سطر اول اين بود:
حيات ، غفلت رنگين يك دقيقه "حوا" است.

نگاه مي كردي :
ميان گاو و چمن ذهن باد در جريان بود.

به يادگاري شاتوت روي پوست فصل
نگاه مي كردي ،
حضور سبز قبايي ميان شبدرها
خراش صورت احساس را مرمت كرد.

ببين ، هميشه خراشي است روي صورت احساس.
هميشه چيزي ، انگار هوشياري خواب ،
به نرمي قدم مرگ مي رسد از پشت
و روي شانه ما دست مي گذارد
و ما حرارت انگشت هاي روشن او را
بسان سم گوارايي
كنار حادثه سر مي كشيم.
"و نيز"، يادت هست،
و روي ترعه آرام ؟
در آن مجادله زنگدار آب و زمين
كه وقت از پس منشور ديده مي شد
تكان قايق ، ذهن ترا تكاني داد:
غبار عادت پيوسته در مسير تماشاست .
هميشه با نفس تازه راه بايد رفت
و فوت بايد كرد
كه پاك پاك شود صورت طلايي مرگ.


كجاست سنگ رنوس ؟
من از مجاورت يك درخت مي آيم
كه روي پوست ان دست هاي ساده غربت اثر گذاشته بود :
"به يادگار نوشتم خطي ز دلتنگي."

شراب را بدهيد
شتاب بايد كرد:
من از سياحت در يك حماسه مي آيم
و مثل آب
تمام قصه سهراب و نوشدارو را
روانم.

سفر مرا به باغ در چند سالگي ام برد
و ايستادم تا
دلم قرار بگيرد،
صداي پرپري آمد
و در كه باز شد
من از هجوم حقيقت به خاك افتادم.

و بار دگر ، در زير آسمان "مزامير"،
در آن سفر كه لب رودخانه "بابل"
به هوش آمدم،
نواي بربط خاموش بود
و خوب گوش كه دادم ، صداي گريه مي آمد
و چند بربط بي تاب
به شاخه هاي تر بيد تاب مي خوردند.

و در مسير سفر راهبان پاك مسيحي
به سمت پرده خاموش "ارمياي نبي"
اشاره مي كردند.
و من بلند بلند
"كتاب جامعه" مي خواندم.
و چند زارع لبناني
كه زير سدر كهن سالي
نشسته بودند
مركبات درختان خويش را در ذهن
شماره مي كردند.

كنار راه سفر كودكان كور عراقي
به خط "لوح حمورابي"
نگاه مي كردند.

و در مسير سفر روزنامه هاي جهان را
مرور مي كردم.

سفر پر از سيلان بود.
و از تلاطم صنعت تمام سطح سفر
گرفته بود و سياه
و بوي روغن مي داد.
و روي خاك سفر شيشه هاي خالي مشروب ،
شيارهاي غريزه، و سايه هاي مجال
كنار هم بودند.
ميان راه سفر، از سراي مسلولين
صداي سرفه مي آمد.
زنان فاحشه در آسمان آبي شهر
شيار روشن "جت" ها را
نگاه مي كردند
و كودكان پي پرپرچه ها روان بودند،
سپورهاي خيابان سرود مي خواندند
و شاعران بزرگ
به برگ هاي مهاجر نماز مي بردند.
و راه دور سفر ، از ميان آدم و آهن
به سمت جوهر پنهان زندگي مي رفت،
به غربت تر يك جوي مي پيوست،
به برق ساكت يك فلس،
به آشنايي يك لحن،
به بيكراني يك رنگ.

سفر مرا به زمين هاي استوايي برد.
و زير سايه آن "بانيان" سبز تنومند
چه خوب يادم هست
عبارتي كه به ييلاق ذهن وارد شد:
وسيع باش،و تنها، و سر به زير،و سخت.

من از مصاحبت آفتاب مي آيم،
كجاست سايه؟

ولي هنوز قدم گيج انشعاب بهار است
و بوي چيدن از دست باد مي آيد
و حس لامسه پشت غبار حالت نارنج
و به حال بيهوشي است.
در اين كشاكش رنگين، كسي چه مي داند
كه سنگ عزلت من در كدام نقطه فصل است.
هنوز جنگل ، ابعاد بي شمار خودش را
نمي شناسد.
هنوز برگ
سوار حرف اول باد است.
هنوز انسان چيزي به آب مي گويد
و در ضمير چمن جوي يك مجادله جاري است
و در مدار درخت
طنين بال كبوتر، حضور مبهم رفتار آدمي زاد است.

صداي همهمه مي آيد.
و من مخاطب تنهاي بادهاي جهانم.
و رودهاي جهان رمز پاك محو شدن را
به من مي آموزند،
فقط به من.
و من مفسر گنجشك هاي دره گنگم
وگوشواره عرفان نشان تبت را
براي گوش بي آذين دختران بنارس
كنار جاده "سرنات" شرح داده ام.
به دوش من بگذار اي سرود صبح "ودا" ها
تمام وزن طراوت را
كه من
دچار گرمي گفتارم.
و اي تمام درختان زينت خاك فلسطين
وفور سايه خود را به من خطاب كنيد،
به اين مسافر تنها،كه از سياحت اطراف "طور" مي آيد
و از حرارت "تكليم" در تب و تاب است.

ولي مكالمه ، يك روز ، محو خواهد شد
و شاهراه هوا را
شكوه شاه پركهاي انتشار حواس
سپيد خواهد كرد

براي اين غم موزون چه شعرها كه سرودند!

ولي هنوز كسي ايستاده زير درخت.
ولي هنوز سواري است پشت باره شهر
كه وزن خواب خوش فتح قادسيه
به دوش پلك تر اوست.
هنوز شيهه اسبان بي شكيب مغول ها
بلند مي شود از خلوت مزارع ينجه.
هنوز تاجز يزدي ، كنار "جاده ادويه"
به بوي امتعه هند مي رود از هوش.
و در كرانه "هامون"، هنوز مي شنوي :
- بدي تمام زمين را فرا گرفت.
- هزار سال گذشت،
- صداي آب تني كردني به گوش نيامد
و عكس پيكر دوشيزه اي در آب نيفتاد.

و نيمه راه سفر، روي ساحل "جمنا"
نشسته بودم
و عكس "تاج محل" را در آب
نگاه مي كردم:
دوام مرمري لحظه هاي اكسيري
و پيشرفتگي حجم زندگي در مرگ.
ببين، دو بال بزرگ
به سمت حاشيه روح آب در سفرند.
جرقه هاي عجيبي است در مجاورت دست.
بيا، و ظلمت ادراك را چراغان كن
كه يك اشاره بس است:
حيات ضربه آرامي است
به تخته سنگ "مگار"

و در مسير سفر مرغ هاي "باغ نشاط"
غبار تجربه را از نگاه من شستند،
به من سلامت يك سرو را نشان دادند.
و من عبادت احساس را،
و به پاس روشني حال،
كنار "تال" نشستم، و گرم زمزمه كردم.

عبور بايد كرد
و هم نورد افق هاي دور بايد شد
و گاه در رگ يك حرف خيمه بايد زد.
عبور بايد كرد
و گاه از سر يك شاخه توت بايد خورد.

من از كنار تغزل عبور مي كردم
و موسم بركت بود و زير پاي من ارقام شن لگد مي شد.
زني شنيد،
كنار پنجره آمد، نگاه كرد به فصل.
در ابتداي خودش بود
و دست بدوي او شبنم دقايق را
به نرمي از تن احساس مرگ برمي چيد.
من ايستادم.
و آفتاب تغزل بلند بود
و من مواظب تبخير خوابها بودم
و ضربه هاي گياهي عجيب را به تن ذهن
شماره مي كردم:
خيال مي كرديم
بدون حاشيه هستيم.
خيال مي كرديم
بدون حاشيه هستيم.
خيال مي كرديم
ميان متن اساطيري تشنج ريباس
شناوريم
و چند ثانيه غفلت، حضور هستي ماست.

در ابتداي خطير گياه ها بوديم
كه چشم زن به من افتاد:
صداي پاي تو آمد، خيال كردم باد
عبور مي كند از روي پرده هاي قديمي.
صداي پاي ترا در حوالي اشيا
شنيده بودم.
- كجاست جشن خطوط؟
- نگاه كن به تموج ، به انتشار تن من.
- من از كدام طرف مي رسم به سطح بزرگ؟
- و امتداد مرا تا مساحت تر ليوان
پر از سوح عطش كن.
- كجا حيات به اندازه شكستن يك ظرف
دقيق خواهد شد
و راز رشد پنيرك را
حرارت دهن اسب ذوب خواهد كرد؟
- و در تراكم زيباي دست ها، يك روز،
صداي چيدن يك خوشه را به گوش شنيديم.
- ودر كدام زمين بود
كه روي هيچ نشستيم
و در حرارت يك سيب دست و رو شستيم؟
- جرقه هاي محال از وجود بر مي خاست.
- كجا هراس تماشا لطيف خواهد شد
و نا پديدتر از راه يك پرنده به مرگ؟
- و در مكالمه جسم ها مسير سپيدار
چقدر روشن بود !
- كدام راه مرا مي برد به باغ فواصل؟

عبور بايد كرد .
صداي باد مي آيد، عبور بايد كرد.
و من مسافرم ، اي بادهاي همواره!
مرا به وسعت تشكيل برگ ها ببريد.
مرا به كودكي شور آب ها برسانيد.
و كفش هاي مرا تا تكامل تن انگور
پر از تحرك زيبايي خضوع كنيد.
دقيقه هاي مرا تا كبوتران مكرر
در آسمان سپيد غريزه اوج دهيد.
و اتفاق وجود مرا كنار درخت
بدل كنيد به يك ارتباط گمشده پاك.
و در تنفس تنهايي
دريچه هاي شعور مرا بهم بزنيد.
روان كنيدم دنبال بادبادك آن روز
مرا به خلوت ابعاد زندگي ببريد.
حضور "هيچ" ملايم را
به من نشان بدهيد."

بابل، بهار 1345

 

اشعار سهراب

 

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 19:56 توسط سپیده | |

 

حتي دندانهاي  ترانه‌وارم قانعت نمي‌كنند

در ميان نرمي استخوان‌ها گرفتارم

يخ زده در ميان لبخند كودكانه گرگ‌ها

هنوز زنده‌ام

و اجزاي خون آلود پيكرم بر لب هاي خون ريز یک کرکس

قهقهه‌وار مي رقصند

خوب است كه ديوانه‌ام مي كني

و من به ريخت و پاش هستي ام مي پردازم

روزي كه بر نقطه نقطه زمين

از لبه چترها اشك هاي من مي‌چكيد

در انتهاي چكمه‌ها ميان لجن

جايي براي يك نقطه نمانده است

خون مرا بنوش   

 

                    صبا جاوید

 

 

نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 19:39 توسط سپیده | |

 

بیانیه جدید کروبی

حذف مجازات سنگسار

نامزد ندا

مگس ها در شيراز 

شعر يدالله رويايي براي ندا

 

قال و مقال مطرح عشق است خاطرم

وقتي تو مي‌روي

وقتي كه ما بر سايه مبرهن خيال در خيابان تكيه مي‌كنيم

ناگه كه مي‌پريم

يعني هنوز عشق

در تارو پود مكرمه جان فرياد مي‌زند

آه اي غريو تاريكي نگاه كن

اينك من يك نداي ديگرم

هرسو كه بنگري ندا

با چشمان ملتهب خويش

از تو می پرسد

چرا؟

                                        صبا جاوید

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 19:51 توسط سپیده | |

 

دندان بر جگر نخواهيم گذاشت

و کور نخواهیم بود

 آماده مردنيم ما

هنوز خون است که بر امتداد خيابان

مي‌جوشد

 

نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 2:2 توسط سپیده | |

 

 

چه جوجه‌های کوچکی در دل‌مان می‌لرزند

باید پرواز کنیم

از لبه پرتگاه  بال می‌گشاییم

ما سقوط نخواهیم کرد

باد ما را با خود خواهد برد

                             صبا جاوید

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 18:10 توسط سپیده | |

 

 

وقتی که دل تنگم

بوسیدن لب های یک درخت

آهو ست

 

 

نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 2:30 توسط سپیده | |

 

سر خم مي كنند

اولين بار

از اعماق چاه شنيده ام             

اي بلنددددددد در جستجوي فريادها

كف پايت را بر

سوي انگشت تو را دنبال مي كنم

اي حق

 خاموشي ابدي‌ام

سينه سوراخ است

و داغي سرخ از اعماق

 تنها و تنها و تنها

 

 

نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 16:40 توسط سپیده | |

 

 

سلام

قسمتي از كلامم شده است بغض فرو خورده

  و گم شده در شب لابه لاي تاريكي ستارگان

 بي تو

همه وجودم چيزي شده است كه ديگر به حرف در نمي‌آيد

به شعر در نمي‌آيد

به داستان در نمي‌آيد

تنها و تنها به تو در مي‌آيد

به شكل تو و  بوسه مهربانت كف دستانم

 من كه دور مانده ام همچون سلسله شاهان

و عشاق مشهور از محبوب ابدي خود

 زندگي دشواري ست كه همه بهاست

توكجايي؟

 كدام گل مي‌تواند چشمانت را به جاي من ببويد

كدام آفتاب گرد تو مي‌گردد

نور كدام ستاره در آغوشت روشن مي‌شود

گل هاي كدام گلدان بر خنكاي آب‌هاي جاري از نوك انگشتانت جان مي‌گيرند؟

سرت را روي بازوي كدام سنگ زمين مي‌گذاري؟

بازوان كدام درخت حلقه بر گردن توست؟

كدام خدا از لبانت بوسه مي گيرد

و من نقطه كوچك كدام خط هستم كه روزي ابتدا و انتهاي تو مي شود؟

برگ همه درختان را كنار هم بچين و جاي پاي مرا نگاه كن

من طلوع كرده ام در درخشش لبخند حبه‌هاي انگور

بر سرخاب پر ترانه درخت انار

سكوت مي‌كنم مرا دنباله كن

 بر پرواز بادباك‌ها

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 14:23 توسط سپیده | |

 

 

مانده ام که گل ها بوسه خداوند هستند

یا لبخند او؟

و این وسط

بوسه و لبخند تو را به چه تعبیر کنم؟

همه خرمن های گل

تقدیم تو باد

بوسه و لبخند من و خدا

 

عاشقانه همیشه هست

تا زیبایی هست.

 

نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت 14:55 توسط سپیده | |

 

سلام

ساعت يك شده است

انگار از قبرت برخاسته‌اي وبرايم تسليت فرستاده‌اي

بعد از اين‌همه مردن حضورت را پاس مي‌دارم

سلام

سلام

سلام

دنياي ما دنياي مردگان است

بعد از مردن‌هاي بي‌شمارت

هنوز هم روح تيك تيك در ترانه‌هايت مداوم است

راستش را بگو

قسمت ابدي عشق هجران است؟

 

از بين يك سي دي با دويست آهنگ تنها يك ترانه را دوست دارم

آن هم شايد چون مي‌توان با آن خوب رقصيد!

 

 

و این ترانه از محسن یگانه از زبان برادرم با همه رنجهای نگفته اش و مدفون در دلش:

 

 

آي خدا دلگيرم ازت

آي زندگي سيرم ازت

آي زندگي مي ميرمو

عمرمو مي گيرم ازت 

 

چه اعتراف تلخيه

انگار رسيدم ته خط

ببين كه زخماي تنم

شاهد حرفاي منه

 

 

اي خدا دلگيرم ولي

احساس غم نمي‌كنم

چون با توام پيش كسي

سرم رو خم نمي‌كنم

 

اين غصه‌هاي لعنتي

از خنده دورم مي كنه

اين لحظه هاي بي هدف

زنده به گورم مي كنه

چه لحظه‌هاي خوبيه

ثانيه هاي خوبيه

فرشته مردن من منو از اينجا مي بره

 

فنگ شویی وچیدمان میزکار

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 13:5 توسط سپیده | |

 

 

تمام شده‌اي

در لحظه‌اي باراني

بارها تو را به رگ زده‌ام

به خواب در افتاده‌ام از بالاي تو

هنوز قايق‌ها در لبالب پارو مي‌زنند

من تشنه‌ام

 

 

" صبا جاوید"

 

نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 23:44 توسط سپیده | |

 

از من وحدت يك خدا را طلب مي‌كني

مجبورم بال در بياورم و اداي الهه ها را

بر سر گل‌ها آب بيفشانم

با جويبارها مسابقه بگذارم

رو به روي ميز تو بنشينم

و برايت سینی رویا بیاورم

زوزه بكشم

اما كسي را پاره نكنم

گاهي روي بال پروانه‌ها نقاشي مي‌كشم

براي گردن تو نور مي‌آفرينم

به رنگ خواب‌هاي نديده ات برايم

مادران را فرزند مي‌شوم

شير مي‌شوم

مرا نوش جان مي‌كني

مي‌بيني چه قدر شجاعي

با يك الهه مسابقه گذاشته‌اي

و او را بارها آفريده‌اي

 

" دریا جاوید"

 

لعنت بر فیلترینگ

با فیلتر سایت tinypic همه عکس ها از دست رفت!

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 2:30 توسط سپیده | |

 

 

 

 

تقديم به محسن ناظمي به پاس همه محبت‌هايش:

 

حتي گستره آب نيز پا در ركاب تماشاي قوهاي عاشق مانده است و ما را بهار در گستره آبي يك سرزمين ماندن ترانه‌خوان

بر شب‌هاي پرستاره ما چشم‌هاي تو در خواب است و من چون پري تنها و خاموش به ماه چشم دوخته‌ام

كه آيينه نگاه توست. از همه تصويرهاي معوج درخت بر پهنه رودخانه عبور كرده‌ام

من که حتي از سرزمين كوچك خود مهاجرت نكردم و بر پهنه كلبه كويري‌ام تصوير دريا كشيدم

اينجا حتي خاك را به افتخار آغوش آب سرمه مي‌كنند

سكوت كردي و چشم دوختي به موسيقي شب كه بر دستانم مي‌نواخت

و رهسپار ديار دور و دراز سبزه‌هاي باغ شدي

بر من نگاه ميزها و قناري‌ها ثابت ماندن يك حس پايدار در گستره زمان است كه نمي‌ميرم

و تنها و تنها به نوازش ساقه‌هاي گل چشم دوخته‌ام

با زهم رد پاي تو سكوت كرده است و بهت سكون انگيز نگاهت را برايم جا گذاشته است.

دست‌هاي من بي‌رمق شك كرده‌اند به دست‌هاي گرمي كه در شكوه ماندن تب مي‌كنند و ترانه‌هاي ماندگار مي‌خوانند

امشب مسافرم تا در آغوش بال‌هاي نامريي دوست گرم شوم

اين‌بار من مي‌روم و رد نگاه تو در جستجوي قدم‌هايم بر آب خيره مانده است

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 1:38 توسط سپیده | |

 

نامه های تو نام ندارند

صداي پای لک لک ها  از لب دريا مي‌آید

 از پس سيگارهاي خفته بر لبت

يك آسمان بیداری ست

تا تمنای عشق از پرچین بگذرد

و  بر چشمانت بياويزد

 دستانت سايه را نوازش می کرد

 و من پس رانده شدم به گوشه ‌هاي ذهن

نزديكي محال بود

ما هريك زير چراغ‌هاي خود می گریستیم

 با پرواز در آسمان خاموش

چيزي در گوشم نويد عشق مي‌داد

هر بار تو بودي كه روزني مي‌گشودي

و دستانم را نقطه نقطه مي‌گردي

روی دستانم در جهت صورت تو باز بود

بوي بوسيدن  می پيچيد

از اشك‌هايت لب مي‌گرفتم

 در گوشه چادر

پنهان میان برگ‌هاي درختان نباش

اكنون حضور تو است

كه بر لب‌هايم رنگ مي‌بازد

 

پ ن:

زمانی معشوقم که نویسنده قهاری بود را دیدم و به او گفتم اسمت را سرچ کرده ام و یک همنام دیگر برایت یافته ام با فلان تخلص.

در حالی که یادش می آمد و غمگین می شد گفت برو برایش نامه بنویس و بگو اسمش را عوض کند. خدایی نام دوم هم که شعر می گفت شعرهای دره پیتی می گفت در حد و اندازه او که به هرحال هم نویسنده و هم منتقد قابلی بود نبود.

این قضیه به خنده ام وا داشته بود. هرچه بود بین ما شکر ظاهری آب بود و از دو عاشق به دو دشمن تبدیل شده بودیم.

این شد که نام ادبی ای که من روی خودم گذاشته بودم به سرقت رفت. یعنی اسم صبا جاوید متاسفانه زیاد است. فعلا نامم را به دریا جاوید تغییر می دهم

چه گیری کردیم به حضرت عباس

یادتان باشد به کسی نخندید حتی اگر دشمن هم باشید!

 

 

نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388ساعت 19:6 توسط سپیده | |

 

و من نوازش سرانگشتان درياچه را چشيده ام

اينجا حضور پنهان سنگ ها اشك مي ريزد

سكوت بر امتداد لب هايمان ترانه مي خواند

براي پيموده شدن با باد هنوز سنگينم

 

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 22:43 توسط سپیده | |

 

سلام

 ميان دست تو و دويدن چشم‌هاي من رابطه‌اي نمانده است

مي‌خواهم يك‌بار ديگر بسوزم

 يك روز سرد چون كنده‌اي از درخت ميان برف‌ جا ماندم

و حسرت آخر دستانم كشيدن شعله بود

چون آه بر امتداد مژگانم

باران مي‌سازد برايت

و دستانت كه آرام آرام حجم ممتد حروف را مهمان صفحه‌ها مي‌كنند

 همه مهمان خانه گنجشك بودند

شكوفه‌هاي سپيد بر ميز فنجان‌هاي گرم منتظر

در اين خانه عروس ها به دست باد ورق مي‌خورند

وقت خواب است

انگشترم را بيرون بياور

 

نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 1:11 توسط سپیده | |

 

ترنم ساده آفرينش تو بود كه مرا از نازكي ممتد يك آه آگاه ساخت. بر گل‌برگ‌هاي لبت بوسه مي‌زدم و براي رفتنت دانه دانه دانه اشك مي‌ريختم.

مهربان بر شانه‌ام دستي زدي

-         بازخواهم گشت

 بر رد قطارت اي روح آبي پاشيدم و دانستم هواپيماي تو ديگر بر اين فرودگاه نخواهد نشست و دلتنگ‌ام مي‌شوي گاهي كه لبت گلبرگ مي‌شود بر مرواريد سياه اشك‌ها

 مي‌توانم تا ابد برايت بنويسم و تو را به زنجير بكشم اما بال‌هاي يك پرنده از ساختن قفس معذورند

ما هر دو مي‌پريم

و من در آسمان به ياد نقطه شيرين تو خواب مي‌بينم

همه چيز رها شده است در دست‌هاي تو

و روح هنوز محتاج يك نوازش كوچك انگشتان توست

در زير قله خوابيده‌ام و پنهان از همه تلالو جنگل به داستان كوچك يك درخت گوش مي‌دهم

گاهي برايم از انارهاي سرخش در سال‌هاي دور مي‌گويد كه بوي نم مي‌دادند بر ديوارهاي كاه‌گلي

و من موهاي تو را شانه مي‌كردم

و تو نگران كم شدن آنها بودي بر لبخند ديوصفتانه‌ام كه مردي بي‌مو را كسي جز من دوست نخواهد داشت.

من رفته بودم. سفر كرده بودم به آغوش دريا و از پسته‌هاي تو دزديده بودم.

آخرين شبي بود كه تماس گرفتي

در صداي قهقهه گوشي‌ام صداي مردي ديگر پيچيده بود كه مهمان بود

من متهم بودم همه عمر كه تاريخ زنده‌به گوري را در خود خفه مي‌كرد

اكنون بر ديواره كوچك اين قبر يك دانه يافته‌ام

كه قد خواهد كشيد

سيب خواهد داد. كاج خواهد داد و پرنده‌اي را به سوي خود خواهد خواند

و رودخانه‌اي از مزار من عبور مي‌كند

من زنده خواهم ماند همراه با تو كه بر شانه‌هايم خواهي خواند

 

 "صبا جاوید"

نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت 1:23 توسط سپیده | |

 

 

 

 

نمي‌خواهم صداي پاي بي‌مهري كسي را بشنوم

كساني كه فرار مي‌كنند از هيچ به اوج نرسيده‌اند

 صداي پاي امواج همراه باموسيقي زيستن در آميخته است

 آسمان دستم را گرفته است

تنها هستم در پهنه زندگي

به تنهايي يك درخت كه آرزوي تاباندن سايه بر سر رهگذراني دارد

 نمي‌شود چيزي نوشت نمي‌شود

اين موسيقي را بايد شنيد

پس سكوت مي‌كنم به احترام صداي بال پروانه‌ها كه زنده‌اند

به احترام برگ‌هاي افراشته گل‌ها كه زيبايي نگاه‌شان را نثارم مي‌كنند

به احترام همه گلدان‌هاي مصنوعي گوشه اتاق‌ها كه آرام ومعصومانه سكوت كرده‌اند

به احترام همه ستاره‌ها كه لبخندشان دل‌ها را شاد مي‌كند

سپاس مي‌گذارم از همه مهرباني خدا كه هر لحظه سراغم را مي‌گيرد

امشب صداي دريا مي‌ايد كه هنوز هم نفس مي‌كشد

بر پهنه غروب مرغ‌هاي دريايي مي‌ايستم

 اي تداوم آبي مرا با خود ببر

بر پهنه موج‌ها پا گذاشتن و تا انتهاي فلق امواج خورشيد را دنبال كردن

 

 

نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 0:49 توسط سپیده | |

 

 

 

 

 

 

حالا كه دستانت در جستجوي خامو‌شي‌ست

نيمه شب در انتظار آغوشم چشمانش را روي هم نگذاشته

نيمه شب مردي نيست

 كه براي يك بار هماغوشي با دستانم خودش را خفه كند

و بعد بگذارد برود

دستانم را از دار آويختم ملاك تنم نبود

دست‌هاي من در آغوش  تو جان دادند

و تو تا ابد سكوت كردي

انگار خاطره پيراهنم ذهنت را حامله مي‌كرد

 

نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت 0:41 توسط سپیده | |

 

هر شب بر امتداد انگشتان دره‌ات چون پروانه‌اي

بوسه

 و گرماي  امتداد آن بر چشمانم خوابي ابدي مي‌‌‌سازد

مجبور به خيانتم نكن

پرنده كوچك تو در قفس نخواهد ماند

گاهي كه آب و دانه را فراموش مي‌كني در باز کن

جنگل را به وعده اقيانوس فريب مي‌دهم

 و بر كناره ميله‌ها برايش جايي خالي مي‌كنيم

هرشب من و جنگل چه‌چه مي‌زنيم

قايقت را در درياي ما بينداز

به موسيقي ريتمي ثابت مي‌دهم تا آرام هماغوش باد شوي

بادبان را نوازش كن

 طوفان قفس را لرزاند

اكنون همه بال‌هاي جهان به جستجوي پرنده‌اند

هرنقطه‌اي مكث كوچك يك پرواز است

 

"صبا جاوید"

نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 2:4 توسط سپیده | |

 

 

 

با نوشتن مي‌توان مرزهاي تلخ تنهايي را پيمود و به نقطه مشترك عشق در درون رسيد.

 

 

 

اينجا در نيمه شب بر بساط تاريك تكيه مي‌ز‌نم و به حركت انگشتانم چشم مي‌دوزم كه بي‌وقفه در جستجوي حروف زندگي مي‌كنند تا كلماتي بيافرينند و خلقم كنند بر گستره بي‌كران اين صفحه سفيد.

با اين موسيقي آرام در انتهاي شب همه لرزش‌ها لبريز شوق مي‌شوند و خواب بر چشمانم حرام مي‌شود. به كلمات ساده خود مي‌رسم. و نوشتن كه مدت‌ها بود فراموش شده بود در بالاي صندلي‌ها و راهي كه نمي‌توان پيمود و تنها مي‌توان بر بالاي تپه‌اي خيره ماند به درازي آن و اكنون ديگر ناي رفتن نيست.

 گاه نشستن است و زل زدن تا شايد انفجار.

ساده مي‌رويم و البته با كمي ويراژ به خاطر شيطنت گاه به گاه اين نت‌ها و كوه سياه درونم بر دهانم جاري مي‌شود و خاموش برمي‌گردد. اگر نوشتن لحظه لحظه‌هاي مداومي براي لقاح باشد شعر لحظه زايمان است.

بر من و اين خطوط  معوج ببخشاييد كه ديگر كورسوي اميدي نمانده است. آن را به هيچ بينگاريد. ما هردو به نقطه‌اي در دون چشم دوخته‌ايم تا شايد درخشيدن بگيرد.

بغض‌هاي مشترك ايهام را يك به يك مي‌گشاييم

كلمات مرا عروس خويش كرده‌اند

 هر لحظه بر سرم گل مي‌بارانند

 و دريغ از شاخه‌هاي گل بي‌شماري كه هر شب سهم تو بود

 و در ميان سكوت انگشتانم پژمرد

 وقتي نتوانستم به جستجوي تو بدوم

 با زهم به ستاره‌ها زل زدم

 چرا كه آسمان شهر ما هنوز هم صاف است و پر از ستاره

 ناگهان ستاره شدم.

چيست سكوت كه اكنون بر لحظات مي‌تابد و امواج مغزم به دنبال لحظات شيرين عشق قرمز مي‌شوند. رودخانه‌ها از سرتا پايم جاري مي‌شوند در جستجوي پا كي. در من مرداب هزار هاله تاريك تو را به درون مي‌كشد و مي‌ميرند شقايق‌ها

به قربان نواي بي‌مثالت كه كسي نيست. از من در اعماق دستي بر مي‌خيزد و گرمي نوراني مي‌جويد. روح‌ها هجوم مي‌آورند هاله‌ها از هرم تب داغند.

آه مي‌بارد.

بگذار. بگذارو باز هم بگذار. از من نگير آهنگ شرربار رقصيدن بر لبه آب. خوب گوش كن. از ميان سكوت دستانم به ياري گل‌هاي قالي آمده‌اند و از رخ‌شان غبار مي‌زدايند.

 

 

"صبا جاويد"

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 1:28 توسط سپیده | |

 

درد مي‌كشم و آفتاب را

پس مي‌اندازم

پنجول بر ملافه‌هاي خون‌آلود

گربه‌هاي شرم آور تا صبح بيدار ماندن است

در كشتار بي‌رحمانه تن‌ها

لب‌هاي ديگري فرو غلتيدند

در جيغ

و ميان ناله‌هاي پر لذت بريدن

جايي را گرفتم

لكه‌هاي سياه خون از پايين كسي مي‌آمد و مرا

بر مي‌امد

دستي بر شكم تا انتهاي كمر

رفتم و بيرون ريخت

در پلاستيكي به گردي يك قطره آب

پف دنيا را تركاندم و اسمي از غزه نبردم

چرا كه اين‌بار خون بالا مي‌آمد

و فوران مي‌كرد برفرش‌هاي ايراني

 تخت‌‌ها  رود‌خانه هایی هستند

که در من می ریزند

 


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 0:17 توسط سپیده | |

هنوز هم اينجا هستم. در خلوتم با خويشتن. برسنگي بلند كه گاهي بر بالايش چنبره مي‌زنم. با چاهي عميق پيش پايم كه گاهي اعماقش را مي‌كاوم. با وسعت آسمان كه حالا ديگر مي‌توانم بال بگشايم و بر فرازش به پرواز درآيم. به بال‌هاي رنگي خويش بنگرم و مستانه آواز بخوانم. و خود را در لباسي سپيد بيابم در انتظار داماد بازهم شاعرانه شد. كاش شعر بود تزريق شعر است كه گاهي مرا ازخويشتن دور مي‌كند و شعر حقيقي در واقع خودم هستم كه گاهي شعر بين ما فاصله مي‌اندازد.

بر دامنه اين حروف و وسعتشان لنگر انداخته‌ام و شادم كه اين حروف هستند ومن قدرشان را مي‌دانم.  بر تكيه‌گاه محكم كلمات تكيه زده‌ام و احساس مي‌كنم دوباره جوان شده‌ام.

حالا كمي پايين تر مي‌رويم. ديگر آب راه تنفس را بسته است و ما به مردن فكر مي‌كنيم. به خوابيدن ابدي. و آرامش مرگ بر پيكرم فرود مي‌آيد. نمي‌دانم چه چيز خواست از مرگ چهره بدي برايم بسازد. من كه هميشه با مرگ مانوس بودم. اما بازهم همان افسانه هميشگي شده‌ام با آغوشي باز براي مرگ.

چه قدر فراموشم شده بود مرگ. كدام پرده ظاهري مرا از اين آن جدا كرده بود تا گستره و نور آن را فراموش كنم.

قبل از اينجا ناگاه سقوط كردم. در ميانه همان چاه معلق باقي ماندم و آنقدر اشك ريختم كه سر رفت. اما نه انگار. آن چاه سوراخي بود از اين سوي زمين به آن سويش. اين شد كه اشك‌هايم هرگز دريايي نشد و از سوراخ انتهاي زمين در كهكشان پخش مي‌شد. با زهم رها شدم و من هم از سوي ديگر زمين پرت شدم بيرون و مجبور شدم دست‌هايم را باز كنم و پرواز كنم.

اين شد كه پرنده شدم.

هان. قبول نداريد اين كلمات و حروف معجزه مي‌كند در انتهاي شب و نمي‌گذارند آسوده بخوابم و مي‌خواهند باز هم از آنسوي ديگر سوارخ پرتم كنند بيرون؟

ديگر اعماقي نيست مي‌خواهم خودم را بالا بياورم. چند نفري مرده‌اند.

نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 0:24 توسط سپیده | |

 

از قدیم

عده ای از دوستان این داستان را قبلا خوانده اند.

 

واقعیت این است که نوشتن در دفتری که قرار بوده همه شبی یک صفحه در آن بنویسند و حالا کنار کشیده اند دشوار است. هیچ کس دلش برای خطوطی که قرار است در این دفتر نقش ببندد نسوخته است و همه به فکر خودشان هستند. اما من که همیشه دلم خواسته است چیز دیگری باشم و آنقدر دلم خواست و دلم خواست  تا به جایی رسیدم که هرگز هم متفاوت نبودم  و هرگز هم دلم برای آن خطوط نقش نبسته، نسوخته است و فقط به فکر خودم هستم؛ برای همین هم برای پر کردن توبره این دفتر  آنهم فقط به خاطر خودم؛ تصمیم گرفتم  سیل بیافرینم تا اول همهُ جاهای لعنتی را بشورد وببرد  و از بیخ و بن پاک کند. سیل می‌آید اول جویباری از  اشک دختران درست می شود  و بعد تصمیم  به نابودی خویشتن می گیرند. راستش این دختران جز موجودات بدبخت احساساتی  که فکر می کنند دریای عشق خودشان تشنگی دیگران را فرو می نشاند نیستند. اصلا برای پر کردن توبره سر گذشت دختری را می نویسم که  یک دست خود را به واقعیت بالای این صفحه آ ویزان کرد و نذر کرد که با همه اعضای دیگر به دنبال عشقش برود اما نفهمید که همان دست آویزان  برای ابد اورا به این صفحه دار زده است. در صفحه بعد اثری از او نبود و سیل به اندازه  کافی آمد تا دختران این مرز و بوم بیاموزند که به تلفنهای مشکوک  جواب ندهندو یک عمر وبال گردن دیگران نشوند.

بعد از آمدن سیل لازم است تا شیوه دراماتیک حفظ شود برای همین از سرزمینی آب گرفته سخن می‌گوییم که جان می‌دهد برای شل و گل بازی. کاری که هیچ آدم عاقلی  وقت خودش را برای آن تلف نمی کند. اما با آفرینش یک دختر بچه‌شیطان  که به بازی می‌اندیشد بی‌آنکه به خیس شدن کفش و لباسش  بیاندیشد یا به گل آلود شدن سر تا پایش می توان مشکل را برطرف کرد. و می‌شود دست در دست دخترک سر تا سر  صفحه گل‌آلود  سیل زده را  پایمال کرد و اصلاً با او در همه این شل و گلها  غلتید و بیخودی قهقهه  زد و بعد هم گریه کرد برای اینکه چرا مجبوری دلی را که شاد نبوده بخندانی.

به هر حال برای خلاص شدن از  شر یک بچه شیطان وپر شر و شور  می‌توان به او گفت تا از یک تا صد بشمرد و بعد بیاید تا با او به دیدن مرغ و خروسها برویم. وما از حالا تا صد شماره دیگر وقت داریم راستش زیباترین صحنه شاید مربوط به صبوری یک خالق است وقتی  صبر می کند سالها صبر می کند و یک دشت سیل  گرفته را  به همراه لبهای خشکیده زمین بدون هیچ اتفاقی رها می کند .یک دشت....... منتظر بمانید یک دشت....... باز هم منتظر بمانید .......................................................

و آنقدر منتظر بمانید تا دخترک  بیاید دنب‌التان و بگوید تا صد شمرده است.

یک دشت خالی یعنی همه اتفاقهای یک داستان.وما می دانیم که این توبره پر شده  است و می توان طناب آن‌را کشید.

 یزد

نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 1:5 توسط سپیده | |

 

مثل اینکه

تن پرنده ها

دوباره گرم شده ...

 

 

 

در من هجوم تپش های ماندن

زیباترین توهم رقصیدن بود

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 11:33 توسط سپیده | |

 

 

  

بي نهایت ماه است

پنجره‌هايي كه هر روز سلام مي‌كنند

و بر رخسار یکدیگر درخت مي‌كارند

                  روح‌هاي  اهورايي هر شب

گريه كودكان‌ را سيراب مي‌كند

          صداي آمدن از آيينه

سرم را روي سينه‌ات مي‌گذاري

و به بازی ماهی های حوض چشم می دوزی

 برایت گریه می کنم

وقتي صورتم را به گلي نزديك مي‌كنم

مهرباني‌ات مرا می بوسد

و سرخ همچنان به جا مانده است

آن‌گونه كه گلدان ها دست خورشید را می کشند

 

 

 

" صبا جاوید "

نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387ساعت 0:47 توسط سپیده | |

Design By : Night Melody