تبليغاتX
هستی


هستی

 

امروز در جستجوی خدا بودم تا او را در آغوش بگیرم

به خاطر محبت های بی شمارش

و راستی که دلم برایش تنگ بود

به این فکر کردم تو کجایی که من اغلب به آسمان نگاه می کنم برای جستجویت

و یادم آمد در سر سبزی درختان

در هر نوع لطافت و زیبایی نهفته است

و همین نزدیکی است همین نزدیکی

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 9:29 توسط بئاتريس و مهرداد| |

 

زمين و زمان را به هم پيوستم تا از آمدنت بگويم. نشد. شايد هم نيامدي. شايد هم آمدي

به سمت تو مي آيم و دلم برايت تنگ مي شود.

وقتي از رفتن مي نويسم بيمار مي شوم. اينجا خبر خاصي نيست. انارها رسيده اند. از هجوم حجم نامحرم دلخورم و از اينكه در پرده بودن را دوست داشته ام و دوست نداشته ام.

از نرمي پوستم مي گويم و تلالو دوباره اش.

از شهري كه خيلي خيلي سر سبز است و مي خواهم تا ابد در آن دور بمانم.

از قالي هاي سليمان كه تخت هايمان را به هم نزديك  مي كند.

مي خواهم طوري بگويم كه كسي نفهمد. گاهي كمرنگ مي شوم. گاهي محو مي شوم.

از باد مي گويم. باد باد باد باد

از فلفل

از سنگ و از گلاب

خب كسي چه مي فهمد. حتي تو هم راز را نمي داني و اين يكي را به تو نخواهم گفت.

از جوشش. از اندوهت كه حس مي كنم گاهي به شادي بدل مي شود . رنگ مي بازد و دوباره بر مي گردد و دست هاي من به آن معتاد است. نامه هايم وقتي مي خواهند به سمت تو بيايند به حمام مي روند. آرايش مي كنند. من ازآنها جا مي مانم. هر روز برايت لباسي به تن مي كنند. مي خواهند لاغر شوند اما نمي شود. و دست نگاه مي دارند.

توبراي نامه هايم گاهي قهوه مي آوري و من حالا مي توانم هر وقت دلم خواست سر به كوه و بيابان بگذارم.

نامه هايت مي رسند. دلتنگي در آنها موج مي زند. از خشمت مي گويي از دل سوختنت. از مهرباني ات. از پيراهني كه تازه خريده اي. از چك هاي پاس كرده و نكرده ات. از سلماني رفتنت.

از كوه رفتنت و نرفتنت و همه جزييات را مي گويي. و من فكر مي كنم بيان جزييات مربوط به زنان نيست.

مي بيني چه قدر دلم پر است با اينكه هر روز به هم نامه مي نويسيم. و هرروز هم را مي بينيم و وعده ما نامه نوشتن هر روزه است البته نه به زور با زهم دلمان سر مي رود.

از گل سرخ ضميمه نامه ات ممنونم. از نامه هاي هر روزه ات سپاسگزارم. خدا تو را براي من آفريد و به اين شكل مطمئن شدم كه هستم. دلبستگي ما علارغم عدم وابستگي خود نمودي از رها بودن است.

ما علارغم به هم پيوستگي تنهاييم. و در اين تنهايي باز هم يكديگر را داريم.

و اينكه آرام و نرم دنبالم مي آيي. آرام و  نرم.

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 13:53 توسط بئاتريس و مهرداد| |

 

مهرداد تا دير وقت كار مي كند و ديشب وقتي اومد كه من خواب بودم. كمي دورتر از من مث يه گربه كوچولو به خواب رفته بود و بيدارم نكرده بود . قرص سرما خوردگي خورده بودم و خواب منو برده بود.

مهرداد داراي زندگي پرباري بوده. همون مردي بوده كه هميشه آرزوشو داشتم. مهم ترين دستاورد زندگيش همون معرفت و عشق و نگاه خردمندانيه كه به مسايل داره. عاشق صبوريش هستم. به همين زودي شده معلم صبوريم.

اما اون توي زندگيش خيلي چيزها كسب كرده و در خيلي از زمينه ها موفق بوده. دختراي زيادي دورو و برش مي چرخن و ديونشن. اوه منم حسودي مي كنم و كمي ميترسم اما مهم ترين مولفش وفاداريشه كه مولفه انسان هاي كمال يافتس و اين هم برام درس مهميه. به هر حال زندگي اون زندگي پرباري بوده كه قسمت مهمش كمك كردن به انسان هاي ضعيف بوده. و گاهي حس مي كنم چه دل كوچيكو و مهربوني داره كه اصلا به يه مرد نمياد.

البته يه دستاورد مهم ديگه هم توي زندگيش هست

اگه گفتين چيه؟  خب منم ديگه بابا J

 

سپاس به خاطر همه محبت هاي الهي

 

اي كاش از اول تو رو نديده بودم

آره نديده بودم

كاشكي گل بوسه از لبات نچيده بودم

آره نچيده بودم

اي كاش منو دوسم مي داشتي

يه قولو قرار باهام مي ذاشتي

بيائو مهربون باش

رازم نكني فاش

بشكنو بالا بنداز

با رنج ني ناش ناش J

بيا تا پل عشقو منو تو از نو بسازيم

خوش باشيمو اين زندگي رو مفتي نبازيم

 

نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 11:55 توسط بئاتريس و مهرداد| |

 

وقتی خیلی خسته هستید خصوصا وقتی آزمایشگاه داشته اید و معلم خودشان مثل بره آنجا نشسته تا شما کلاسش را بگردانید و ۶ ساعت تمام با نود دانش آموز سر و کله زده اید و اشکالاتشان را رفع کرده اید و خسته اید به شوهرتان فکر نکنید

چون احتمال دارد بخواهید کله او را بکنید

اما وقتی به خانه می آیید و او برایتان یک چایی دبش دم کرده است و به حضورتان لبخند می زند

آنوقت ......

نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 13:29 توسط بئاتريس و مهرداد| |

 

سلام

من اینجام

دقیقااین پشت

مث اینکه این فاصله درس کارنمی کنه

راستی  یه توصیه بهتون میکنم  برین اونچشاتونو عمل کنید

نزدیک بود ما روب کشید

دیگه اگه گفتم جایی میرم؟

خلاصه اتوبوس خراب شد و سه ساعت دیر رسیدیم

توی این شهر شاید خوبیش این باشه که داداشت هی بگه بیا پیش بچه ها ونذاره بری یه کم یلدلی تلتلی کنی

فعلا

 

 

نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 14:7 توسط بئاتريس و مهرداد| |

 

چيزي كه لازم دارم گشتن پي يك شعر است تا آن را در وبلاگم بگذارم. اما حالش نيست پس ناچارم خودم شعر بگويم. حال آن هم نيست. حال و هواي گريه را مي توان شعري به غايت تيره كرد. همان چيزي كه طبع شما مي پسندد و طبع من نه. چيزي روي دلم است و غباري. غمي. كه آمده است و جا خوش كرده است. چه اهميت. شما مي دانيد و من هم كه بدتر از اين ها را هم پشت سر گذارده ايم.

چنان پر شد هواي سينه از دوست

كه ياد خويش گم شد از ضميرم

از محبوب دورم. وقتي نمي توانم نماز بخوانم. دلم مي خواهد خودم را بزنم. معمولا هم يكي پيدا مي شود تا دست نوازشي برساند و سيلي اي بزند. حالا چه ربطي دارد؟ اينهمه به نماز خواندن؟

ولله من نمي دانم. اگر فكر مي كنيد خيلي عارف و صوفي هستم و نماز جعفر طيار مي خوانم خير. گاهي نماز صبحم را از خواب آلودگي يك ركعت مي خوانم. اما نمي دانم همان چند ركعت دست و پا شكسته با من چه مي كند كه آرامم مي كند. آرام كه مي گويم يعني منظورم آررررااااااااااااامممم است. يعني خيلي خوب. خيلي خيلي خوب.

 

نخنديد. فلسفي شد؟ حالا كم كم دارم خالي مي شوم. اين حرف ها را كجا مي توان زد؟ هيچ جا. زمين و زمان در گذر است. روزها و ثانيه ها مي گذرد. من هم مي گذرم.

در اعماق غمم نوعي خوشحالي هست. اين غم در خوشحالي و خوشحالي در غم چيز غريبي ست. مدت هاست ياد گرفته ام با اين پديده ها به راحتي كنار بيايم.حالا مي روم سراغ بغض بيژن مرتضوي. و اين آهنگ را تا مدت ها مي توان شيند. مي توان با آن به عالم شعر سفر كرد. هان مي خواهيد بروم؟

 

چه خوب است اتوبوسي كه به سمت ستاره ها مي پرد

و از آن قطره هاي اشك من باران مي شود

و زمين را سبز خواهد كرد

بيا و نياز دست هايم را به لمس در بر كش

بند بند انگشتانم با درختان ويولون هر شب همخوابه مي شوند

و كودكان شب در پشت پرده سكوت

سقط مي شوند

صداي خنده نمي آيد و بار سفر آغوش مي گشايد

 

هان خوب نيست آدم گريه كند؟ به اين شكل راحت وضع حمل كندو بارش را زمين بگذارد. كودكانش را به امان خدا بسپارد و راحت زندگي كند. حتي يك كهنه هم در عمرش عوض نكرده باشد در عوض همبازي كودكان مردم باشد. حس كند به چه چيزهاي كوچكي حسودي اش مي شود و همه چيز را براي خودش مي خواهد.

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 0:46 توسط بئاتريس و مهرداد| |

 

ای خاک بر سر .....

یک بار که ویندوز را بد نصب کرده

حالا هم نه از یاهو مسنجر خبری است نه از ورد نه از پاور پوینت

من نمی دانم این پسرها چرا این قدر خنگند؟

واقعا مسایل فنی برای زنان جزء مسایل پیچیده ای است که با عث می شود آدم یک سر درد اساسی بگیرد از احساس ناتوانی

باید مسلما این کامپیوتر را بیشتر یاد بگیرم. مثلا نصب ویندوز. این دخترها چه دارند که به آدم بدهند؟

هیچ.

یا خراب شدن ماشین. هر دو وسیله من دچار حس غم انگیزی شدند. به خریدن لب تاپ فکر کردم و کامپیوترم مریض شد و به خریدن ماشین نو که ماشینم بغض کرد البته خوب شد با نوشتن یک نام یا علی روی فرمانش!!!!

من چه طور می توانم از مگی لاغر مردنی بیچاره ام که به من دل بسته است دست بکشم؟

چه قدر آدم ها بی رحم و بی وفایند. من نمی توانم ماشینم را بفروشم فقط به خاطر اینکه موجود زبونی است. خب او هم دل دارد. اوه چه دل مهربانی هم!!!!

بس است دیگر مسخره ام نکنید.

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 18:2 توسط بئاتريس و مهرداد| |

آن رنگ كه نشد همسر من

و من رنگ ها را مي بوسم


ديروز سر جلسه شعر وقتي آقايي نسبتا مسن شعرش را خواند و بعد همه شروع كرد درباره شعرش حرف زدن

مسئول جلسه هم كلی دعوايش كرد كه مولف مرده است و شما حق نداريد درباره شعرتان حرف بزنيد

او سكوت نكرد و باز هم درباره شعرش

از جمله گفت كه من شعر خانوم ...(خودم ) را گذاشته ام جلويم و اين شعر را گفته ام

همان شعر در  اتوي پيراهن آبي آسمان شنا كردم

خب خجالتمان داد!

بعد هم گفت. چيز مهمي نگفت.


تنيده عشق تو

تنيده عشق تو

در تارو پودممممممممممممم

بود لبريز از

بود لبريز از

عشقت وجودممممممممممممممم

تو بودم كردي از نابودي و با مهر پروردي

فداي نام تو


غلط املايي در مطلب امضاي من است!

 

نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 7:46 توسط بئاتريس و مهرداد| |

  بر مي گردم و اينجا مي نشينم

و فكر مي كنم نه رفتن خوشحالم مي كند

نه برگشتن

بدون تو

ديگر دلي برايمان نمانده است

ما بي دليم

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 1:33 توسط بئاتريس و مهرداد| |

رفتيم و به اتفاق چند تن از بچه هاي كلاس شعر تئاتر كرامت را ديدم. اين نمايشنامه را كرامت نوشته بود و من در حالي كه چشم هايم از خستگي روي هم مي افتاد سعي مي كردم حرف هاي آنها را كه بندري بود بفهمم.

همه چيز در تاريكي مطلق شكل مي گرفت و بازيگرها در سايه نوري دايره اي شكل ظاهر مي شدند!

داستان يك عروسي خون بود. دختري كه پسري به دنبالش مي آيد تا در روز نخستين جنگ او را به آنسو ببرد و دختر به خاطر تنها بودن همراهش نمي رود. برادر دختر مي خواهد داماد را بكشد چرا كه شلوارش را در خانه آنها آويخته است. و ناگهان تيري در قلب نامزد مي نشيند و سر كله برادر عروس پيدا مي شود. دختر به او شك مي كند اما او اين قتل را انكار مي كند. برادر داماد براي بردن عروس مي آيد و با جسد برادر خود مواجه مي شود. بعد از كل كل اين سه با هم تيري هم قلب برادر او مي نشيند. در اين قسمت جانسوز مثل اسب بنا كردم به گريه كردن. چون مرثيه اين خواهر در رثاي برادرش تيشه به ريشه من مي زد.

يعد سارا و بعد عروس هرسه در تير اندازي جان باختند. نكته جالب نويسندگي اين نمايشنامه تقابل اين دو خانواده بود كه يكي از آنها خانواده عروس و ديگري داماد بود. دو خانواده اي كه قرار بود وصلت كنند قرباني جنگ مي شوند هرچند  داستان وجه ديگري دارد كه بر طبع جنگ پسند انسان اشاره مي كند. دختر خون بهاي مردي است كه پدرش كشته است. راستش ياد شعر خودم افتادم كه عروس تا ابد خفته در گور توام بود!

بعدها به همراه بچه هاي سوال هايي از او خودش در مورد فضاي تاريك به كور بودن زن رواي داستان اشاره كرد. از دكورو و هيچ چيز خبري نبود چون راوي داستان زن كوري بود كه حكايت كشته شدن اين بچه ها به زيبايي از زبان او بيان مي شد.

بازي ننه عمرو و سارا و آن دو نفر ديگر خوب بود اما از بازي عروس تعريفي نمي شود كرد.

نام تئاتر 31/6/1359 بود. ديدن كرامت بعد از مدت ها برايم لذت بخش بود و آخرني دعوايي كه بر سر چگونگي شعر با هم كرده بوديم. او قبلا نمايشنامه اي از پيتر هانكه را بازنويسي كرده  بود و كار بسيار خوبي به اتفاق كارگردان از آب در آورده بودند
نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 19:35 توسط بئاتريس و مهرداد| |

شايد خسته‌ام. شايد دلم چرند مي‌خواهد.  گرچه من بعد از سفر ديشبم به يزد و رفتن صبحم سر كلاس بعد رفتن به اداره فيف را سوار كردم. و كمي در خيابان ها سرگردان بودم تا او راببرم دكتر اما قضيه بعدتر اين بود كه در اتاقم بعد از مدتي كه مشغول نوشيدن لذت بخش اينترنت بودم پشت سرم نشسته بود يك ريز بنا كرده بود به غر زدن. گاهي جدا صبور مي شوم بايد با چيزي مسابقه صبر بدهم. فيفي غر زد غر زد غر زد غر زد و من به صفحات نگاه كردم. دنبال عكس گشتم. چاي خواست. ناگهان هشيار شدم. البته گاهي هم  كه نه اغلب از دست من غر مي زند. و مي گويد بازهم حماد به حرف هايم گوش مي دهد تو كه اصلا نمي شنوي آدم چه مي‌گويد. لبخند مي زنم. خب وقتي من در خيالات خودم غرقم و و البته خيال مي كنم  و خيال مي كنم چاره اي جر حواس پرتي در برابر او ندارم و البته به او مي گويم چون چرند مي گويي.

من نفر آخري بودم كه ثبت نام كردم. آنقدر كه روي پا ايستادم. و نوبتم را به آن پسرك دادم. براي دونفر ديگر هم انتخاب واحد كردم كه آخرش از مسئول آموزش فحش خورم از بس قيافه‌ام را تحمل كرد. يادم رفته بود انتخاب واحد چه قدر دنگ و فنگ دارد.

 تا بي نهايت وقت براي صبر كردن وجود دارد. پس صبر چيز خوبيست.

چيزي كه لازم دارم تنهايي و خلوت است و چيزي كه اين خلوت را پر مي كند نمي‌گويم كه چيست.

حالا ديگر لحظاتم پر است و لحظات تنهايي ام كم.

فيفي مي گويد سه ساعت است در كامپيوترم. و هنوز لحظات كام‌جويي‌ام به پايان نرسيده است. جدا كه عقده دارم در چهار روز فراق!

فيف مي گويد خنگم چون يادم نمي آيد حماد در باره انتقالي او به آن شهر كوچك دانشگاه‌مان به من چه گفته است. شايد خنگ شده باشم شايد هم ديگر به همه ورودي هاي ذهنم بهايي نمي دهم. شكي نيست كه حافظه ام  عجيب شده است.

فعلا مي‌روم.


مادرم هم به جمع غرزنان پيوست. مي گويم درس دارم. مي گويد يعني داري درس مي خواني؟

سه ساعت است كه دارم




حالا نوبت غر زدن من است و مي گويم فيف فيف فيف فيف فيف

ممكن است اسم شما را صدا بزنم؟

نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 19:52 توسط بئاتريس و مهرداد| |


لالونا هنگام راه رفتن همچون ديوانگان راه مي رود. حين ديدن اين فيلم چيز بيگانه اي نمي بينيد. انگار مشغول ديدن صحنه هاي آشنايي هستيد. و بازيگران ناگهان به سرشان مي زند و بنا مي كنند به اجراي موسيقي يا رقصيدن.

شروع فيلم چيزي كه در انتهاي فيلم باز هم دلتان مي خواهد به ابتدا برگرديد و آن را ببينيد به شدت گرم است.

لالونا و  مرد روي تيغه اي درست رو به دريا مشغول رقصيدن هستند و پسرشان با چشماني به غايت مليح سردرگم است.

لالونا مي رقصد او فارغ از هرچه در عالم است حتي مهم ترين چيزش-  فرزندش - در موسيقي ذوب مي شود.

لالونا تصوير  يك مادر مدرن است. زني كه علارغم هنرمند بودنش بازهم مادر است و براي فرزندش از همه چيز حتي صدايش مي گذرد. ديوانه وار مي جنگد و مي گريد به خاطر اعتياد پسرش

عشق ديوانه وار مادرانه او در دادن هرويين به فرزندش، تمايل به خوابيدن با او اعماق يك مادرانگي بي پيرايه مدرن است.  جايي كه او با ذهن يك روشنفكر مادرانگي مي كند.جايي كه او همپاي پسرش تا مرز مرگ مي رود.

اين فيلم به راستي تصويرگر عشق مادرانه است. زيباست پر از ظرافت

ديوانگي لالونا با چهره اش همخوان است . همه چيز در اين فيلم سرجاي خودش است. حتي لبخندي كه پسربعد از سيلي كه از دست پدرش مي خورد مي زند بعد از بازيافتن او

يك سيلي كه به شدت شيرين است.

 

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 2:12 توسط بئاتريس و مهرداد| |

دو سه روزي رفتم سفر

به اين شهر جديد كه به دلايل امنيتي فعلا نمي گم كجاست

توي ماشين هي مثل ..... اشك ريختم

آخرش فهميدم به خاطر اين موسيقيس كه پسره گذاشته

واقعا طاقت موسيقي غمگين احمقانه ندارم

مي خواستم كله اون خواننده رو بكنم

آخرش به پسره گفتم خاموشش كرد

بعدش ديگه فينيش شد

اشكامو مي گم

نوشتم كه هي فك نكنيد اين جانب دائم مشغول هر هرو كروكر خنده هستم

واقعا گاهي فكر نمي كنم اعماق غم هنوز منو بتونه تا اين مرتبه از خرابي ببره

مي تونستم با اون موسيقي بميرم

يعني كم مونده بود!!!

نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 0:1 توسط بئاتريس و مهرداد| |

 

به اين شكل ضايع شدم.

مجتبي در حالي كه عين مردي كه دارد از زن خودش دفاع مي‌كند داشت از فروغ و بعد هم شاملو دفاع مي‌كرد قرمز شده بود و من يادم افتاد كه آنها گفته‌اند در شعرهاي فروغ نمي‌شود جاي واژه‌اي را به سادگي عوض كرد.

خواستم زياد فروغ زده نشوم و به اصطلاح گير سه پيچ بدهم. گفتم خب اينكه فروغ در اين جمله شعرش گفته

زندگي شايد آويختن مردي از ريسمان از درختي باشد

خب چرا نگفته زن؟

زندگي شايد زني باشد كه از شاخه درختي با ريسمان خودش را آويخته است.

البته مجتبي جوابي نداشت. اما اي دل غافل ناگهان آقاي تربتي كه كنار دست زنش با آن برق چشم‌هاي آبان‌ماهي‌اش نشسته بود زبان آمد و گفت: اتفاقا خيلي سوال به جا و خوبي بود.

فروغ دارد از همه سختي‌هاي خودش مي‌گويد و مي‌گويد با همه اين دردها زندگي مي‌كند اما آن مرد مي‌رود و خودش را دار مي‌زند.

راستش آقاي تربتي نكته‌هاي درخور ديگري هم داشت كه خيلي دلم مي‌خواست بشنوم.

راستش دهانم از تعجب باز ماند ومي‌خواستم گير بدهم چرا نگفته طناب گفته ريسمان كه منصرف شدم. و بعد در دلم خواستم گير سه پيچ ديگري به فروغ خدا بيامرز بدهم البته اين بار با خودم گفتم اين كه مي‌گويي مردها خودشان را دار مي‌زنند نگاه جنسيتي است از شما بعيد است فروغ خانم !!!!

امان از ذهن گير بدي ما!

 

همه هستي من آيه تاريكي‌ست

كه تو را خود تكرار كنان به سحرگاه شكفتن‌ها

و رستن‌هاي ابدي خواهد برد

من در اين آيه تو را آه كشيدم

 

 

مجتبي مي‌گفت آه بعدي را خواننده خود مي‌كشد.

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 2:56 توسط بئاتريس و مهرداد| |

حالا كه چه؟ دلم مي خواست تصور كنم در زنداني هستم و با اميد دارم با دست هاي خالي يك تونل مي كنم. اميد من به زندگي همانند اميد اين زنداني است به فرار

اميدي هست كه گرچه وجود دارد اما با سختي همراه است.

حقيقت اين است كه من مدت ها مانند موش كور زندگي كردم در اعماق تاريكي بعد كه كمي نور به زندگي ام تابيد در نهايت يك خفاش شدم. يعني آن كوري همچنان باقي ماند ولي خب كمي آزادي عمل پيدا كردم.

اصلا خيلي ناشكرم. من گاهي مثل عقاب شده ام با چشمان تيزبين اما هميشه چشمان تيزبين نشان دهنده بصيرت نيست. نمي دانم شايد خفاش ها هم مي بيند. پس چرا فكر كردم آنها كورند.

بصيرت چيزيست كه براي زندگي به آن نياز داريم يا شايد خرد.

حقيقت اين است كور بودن يك اصل است مگر اينكه نوري بتابد.

نمي دانم براي روشن شدن زواياي زندگي چه بايد كرد اما خب مي گويند ظاهرا تقوي باعث اين امر است. تقوي يعني اين كه بتواني جلو خودت را در موقع لازم بگيري.

حقيقت اين است كه بي حالي همچون كرم خاكي گاهي چنان دامنم را مي گيرد كه حال و حوصله نه تقوا و نه بي تقوايي برايم نمي گذارد.

( املايم نشت كرده هنگام گذاشتن اين ذ يا ز در فعل هايي مثل گذاشتن يا گزاردن!)

نمي دانم اصلا اينهمه ناشكري چگونه ايجاد مي شود؟ همان تفكر موش كوري همچنان در زندگي حاكم است كه با كمي تلاش خفاشي مي شود.

چرا پروانه نباشيم؟ خب داريم وارد فازهاي زيباشناسانه مي شويم. من از فضاي گل و بلبل لغات خودم خسته شده ام. در اين گونه مواقع شعر افاقه نمي كند. چه طور به خدمتتان عرض كنم از رمانتيك بودم خسته شده ام.

 

رمانيتك بودن در واقع شايد نوعي ادا باشد.

من اينجا سعي مي كنم لغات سر هم كنم و چرند بنويسم و در نهايت هم فكر مي كنم چرنديات خوبي باشد.

نفرت است كه درونمان را تيره مي كند. من از خصومت متنفرم. خب از اصلا از تنفر متنفرم.

ديگر چه
نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 15:56 توسط بئاتريس و مهرداد| |

 

دوستان عزیزم

متاسفانه این وبلاگ به پایان کار خویش در این برهه رسید

علارغم همه زحمات و بازدیدهای شما دوستان ناچارم از این خانه هم بروم

 

 

دیگر آدرس عامی نخواهم داشت  که اگر خواستم همینجا ادامه می دهم

شب و روز شما خوش

 

 

نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 12:54 توسط بئاتريس و مهرداد| |

 

 

 

غلام همت آنم كه زير چرخ كبود

 ز بند هرچه رنگ تعلق پذيرد آزاد است

 

 

به استقبال رمضان مي رويم. كوتاه مدتيست كه رنگ روي معنويت صفاي خويش را بر روحم آشكار كرده است

همين ديروز بود كه باز هم نسيم لطف الهي بر من وزيد و شرمزده شدم كه هميشه فكر مي كردم من خاطر خواه اويم و ديدم كه مدت ها كمرنگ مي شود و فراموش مي شود اما هرگاه كم آوردم كسي چيزي نشانه اي فرستاد كه دست لطفش را بر سرم كشد و فهميدم كه نام عاشق را تنها و تنها بر او مي توان نهاد.

 

 

بارها عرصه پرده دري پيش آمد و او مرا رهاند. او چون مادري پيري خدايي چنان تنگ در آغوشم كشيد و از من محافظت كرد كه ديگررويم نمي شود به چيزي پليد بينديشم. او چاره اي جز پاكي برايم نگذاشته است و او مرا پاك كرده است

 

حال چگونه مي توانم دست از چنين معبودي بردارم؟ چگونه او را زير سوال ببرم؟ چگونه چيزي بيشتر بخواهم كه او پيشاپيش هوايم را داشته است؟ چگونه مي توانم كسي را به غير از او در قلبم بنشينم.

 

نه

 درس هاي بيشماري وجود دارد كه چاره اي ندارم جز اينكه گوش به فرمانش باشم. من تسليم خواتسه اويم. چيزي نمي خواهم كه او نخواهد.

 

به دوستي گفتم از براي مردن كه گفت:

اگر هيچ چيز هم نباشد وهيچ كس هم نباشد و هيچ در هيچ باشد تنها مي توان سر به روي مهر نهاد و او را سپاس گذارد

 

سپاسگزارم اي بهترين

من و همه دوستانم و همه انسان ها را ببخش

 

نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 0:42 توسط بئاتريس و مهرداد| |

 

چیزی که باعث سردردم میشه که اینه که کسی در درون دارای سدی باشه که اون سد رو هم خودش و ذهنیتش برای خودش ایجاد کرده

جلو چیزی عظیم رو گرفتن و باهاش راحت نبود باعث سر درد من میشه

و منو دچار حالت تهوع می کنه انگار دارم چیزی رو فرو می دم که نباید

مث اینکه بایددو تا پا دارم دو تا قرض کنم و فرار کنم و گرنه من هم در برابر چیزی مقاومت کردم به اسم فرار

اما گاهی به اشتباه در رفتم و بی دلیل ترسیدم و این مسلما به دلیل ناوارد بودن طرف مقابلم بوده نه به دلیل ضعف های بنیادینی که فکر می کردم داره.

 

پس به نظر می رسه علاوه بر موانع درجه یک موانع درجه دو و سه یی هم هستن که در درون باید از شون بگذرم و بی دلیل دست به فرار نزنم.

 

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 16:21 توسط بئاتريس و مهرداد| |

 

 

اگر بار گران بودیم رفتیم

خب این هم از ایمیل امروز:

HELLO,
 
How are you? i hope you are fine, My name is Ms Tanisha, I am browsing today and i come across your email address, i decided to write you, my heart is seeking for a true lover that will bring joy and happiness back in my life,I am looking for a long term relationship in a man of your kind who understands the need to love and be loved(Remember the distance or colour does not matter but love matters a lot in life)i am waiting for your reply so that i will send you my picture for you to know who i am,may God bless you.
Ms Tanisha.

خانوم تانیشا ما رو عوضی گرفته

 

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 23:11 توسط بئاتريس و مهرداد| |

 

سلام

دوستان

اینترنت چیست؟ آیا مامنی برای ابراز وجود است که همه جا به آن معتادیم؟

دیروز یک پست فرستادم که بلاگفا دبه کرد

دیروز لنگرود لاهیجان کردم

و خیلی خوب بود

امروز می روم به دریا

و فردا باز خواهم گشت و یک فکر اساسی برای زیستن در یزد می کنم که حال نمی دهد

اینترنت چیست؟

حالم خوب است

یعنی جنگل شفایم داده است

جنننننننگگگگگگگگگگگللللللللللللللللللللللللللل

چه عالی

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 13:1 توسط بئاتريس و مهرداد| |

 

تنهایی بسی دشوار است

زن بودن هم دشوارتر

دریا برایم غرش کرد

دخترکی لاهیجانی می خواست بمیرم

من در لنگرودم

حرفم اصلا نمی آید

باز هم نمی گردم

به زودی باز می گردم

و باز هم در آن اتاق تنگ دریا را تصویر می کنم

من به زودی خواهم رفت

مردم گیلان از با فرهنگ ترین و مهربان ترین انسان هایی هستند  که دیده ام

وری بیو تیفول و نایس هستن

خیلی مودب هستن

بعضا خیلی خوشگل هستن

همیشه به آدم لبخند می زنن

یک شوهر گیلانی ما را بس

دیگر چه عرض کنم جانا؟

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 21:32 توسط بئاتريس و مهرداد| |

 

 

سلام

سلامی دیوانه وار و نصف شبی بر خودم

یک نفر بیاید کیف  مرا ببندد

برای یک سفر معلوم نیست چند روزه عازمم

از کلیه مردان  و نامردان محترم تقاضا می کنم هوای این جانب را داشته باشند

چون بازهم تنها می روم

کجا؟

خب معلوم است به کنار دل دریای خزر می روم که دلش برایم تنگ است و دلم برایش تنگ است و صدایم می زند چه جورررررررررر

دلم می خواهد چند صد روزی از هوای نامرد یزد دور باشم.

پس می روم

قبل از آن قرار است جناب مستطاب هستی عیدی روز تولدم را پیشاپیش بدهد

یعنی فردا

قرار است همسویی سطح سه ریکی را به امید خدا بگیرم

کادوی شما را هم پیشاپیش برای روز هفده تیر تولدم قبول می کنم

بعد از آن تنها می روم

سعی می کنم جاهای خطرناک نروم

اما دلم جنگل بکر می خواهد

جنگللللللللللل  بکررررررررر

سعی می کنم خودم را در دریا خفه نکنم

سعی می کنم زیاد با او هماغوشی نکنم

اما خوشحالم و می دانم این سفر ارمغان های زیادی برایم دارد

طبق معمول مقصد خاصی ندارم

حتی طول آن نیز مشخص نیست

دعا کنید از آبشار خان ببن سر در نیاورم

دعایممممم کنید

فعلا

 

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 1:14 توسط بئاتريس و مهرداد| |

 

من از تاريكي به در آمده ام

وتو مرد شده اي

اما عزيزم

مرد شدن كه به آن چيزي كه تو فكر مي كني كه نيست

اين نامه را مدت هاست كه مي خواهم بنويسم

حالا كه انوار طلايي ام باز هم مي تابند و از شر سياهچاله رهايي يافتيم بگذار بگويم

تا آن سر تيره ات را در آسياب سفيد نكني

هنوز هم كودكم باقي خواهي ماند

قرار بود زن يك پليس ويژه خوشگل ضد آشوب طرفدار موسوي شوم!

گفتم مهريه ام يك اردنگي از جانب هر كدام از خوانندگان وبلاگم كه بخواهند

قبول كرد

 

نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 1:21 توسط بئاتريس و مهرداد| |

 

 

نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 14:54 توسط بئاتريس و مهرداد| |

 

روي تخت خوابيده بودم و بنا كردم به جيغ كشيدن‌هاي خفيف. به آنها گفتم جيغ مي‌خواهم جيغ. چند وقتي قبلا رفته بودم روي يك كوه و تا دل‌تان بخواهد جيغ كشيده بودم.گاهي چيزي روي دلم سنگيني مي‌كند. براي همين هم وقتي به  ميم گفتم كه حامله‌ام كپ كرد. سكوت كرد و نزديك بود گريه كند. آخر نادان كدام مردي جرات دارد مرا به صورت فيزيكي حامله كند؟

 آزموده‌ايم در اين شهر بخت خويش. بيرون فكند بايد از اين ورطه رخت خويش.

مي‌خواهم بروم گاهي سر به كوه و بيابان بگذارم. براي همين هم ميم به من مي‌گويد ديوانه. خيلي‌ها گفتند. اما من يك ديوانه عاقل‌گشته‌ام بدبختانه.

خلاصه روي تخت بنا كردم به جيغ‌هاي خفيف كشيدن تا صدايم از خوابگاه بيرون نرود. و دختر 11 ساله آقاي كاف كه قدش هم بلند بود فقط مرا درك كرد و بنا كرد به خنديدن. خانم عين كه دائم به من مي‌گفت سرت را به باد مي‌دهي با نگاهي از حدقه در آمده به من زل زد.

مهديه وخانم نيك هم گفتند آنقدر غر نزن.

كمي كه جيغ كشيدم دلم خالي شد بناكردم به ورجه وروجه. لباس پوشيدم و رفيتم براي بازديد.

بازديد يك جاي عالي.

تصفيه خانه آب اصفهان براي يزد.

و ديديم چه طور آب صاف مي‌شود. چه طور رودخانه با بزرگواري مي‌جوشد و زنده است.

چه طور رودخانه را در بند كرده بودند. اصفهاني‌ها  مي‌گفتند به خاطر آب‌كشي براي شما زاينده رود خشك شده اما براي يزد فقط سه متر مكعب روزانه برداشت مي‌شود. خود تصفيه خانه اصفهان روزي ده متر مكعب بر مي‌دارد . فولاد مباركه كه از آن‌هم بازديد كرديم نمي‌دانم در چه زماني سيزده ميليون متر مكعب آب.

كاش مي‌توانستم از فرآيند تصفيه بنويسم. مثل زيارت مي‌ماند و نمي‌شود چيز گفت فقط خودتان بايد ببينيد و وقتي با آن‌همه دستگاه و زحمت آب تصفيه مي‌شود و شفاف شما نگاهش مي‌‌كنيد چه حالي به آدم دست مي‌دهد.

ما در اين هيرو وير تظاهرات داشتيم كيف مي‌كردي مو چه كنيم اين كيف به ما هديه شد. و با وجود جيغ‌هاي پياپي قبل از آن و با وجود دپرسي رو به مرگ و با وجود جگر خونين ناگهان سرشار از انرژي شديم.

كه چه طور رودخانه چه طور كوه چه طور درخت‌ها همينطور بي‌خيال روي پا ايستاده‌اند. بي‌خيال همه چيز

و بعد به يك شبه جهنم رفتيم. جايي كه آهن مي‌سوزانند.

نگاه به آن آهن مذاب مثل يك معجزه بود. ديدن آن كارخانه عظيم و نمونه‌اي از قدرت عظيم انسان بود و البته مقايسه با قدرت عجيب و غريب خدا با زهم عظمت او را در دل‌مان زنده كرد. بعضي همكارن زن ترسيدند.

وقتي آن آهن‌پاره‌ها در كوره اكسيژن داده مي‌شد و دماي آن به هزار و ششصد مي‌رسيد صداي سوزانده شدن آهن شبيه نعره ديو بود.انگار ديوها را مي‌سوزانند و آهن مذاب با حرارتي وصف نا‌پذير بيرون مي‌آمد. بايد اين را مي‌ديدم تا درك كنم حرارت دروني انسان از آهن مذاب هم به مراتب بالاتر مي‌رود و ديگران را گرم مي‌كند.

مي‌خواهم در قلبم كوره‌اي بسازم تا گرم‌تان كند.

بيچاره آهن. خيلي‌ها گفتند شبيه جهنم است اما من گفتم جهنم خيلي بدتر است و آنها گفتند تو جهنم را هم ديده‌اي؟

گفتم از رويش پروازي كردم!

بگذريم. آهن نه متري مذاب نورد مي‌شد به آهن هزار متري با سي تن وزن.

نمي‌شود كه از آن عظمت چيزي گفت. فقط ياد كارگاه ستارگان افتادم كه اينطور صداها و حرارت‌ها دائم در آن به گوش مي‌رسد تا نور توليد شود نور.

 

نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 13:9 توسط بئاتريس و مهرداد| |

 شعری از شیدا محمدی

من دروغ می گویم؟

افشاگري كرباسچي درباره فساد مالي الف نون در گفت وگو با سلام

رای ِ من که این است

 

 

 

 

چگونه بايد اميدوار بود؟ ابدا عنواني نيست كه بخواهم درباره‌اش بحث كنم اما مي‌خواهم بگويم درباره آن آقا يعني الف نون زياد فكرتان را مشغول نكنيد و تير كينه‌تان را به سمت او نگيريد. فكر نكنيد اگر انتخاب شود چه اتفاقي مي‌افتد تنها و تنها به پيروزي موسوي بينديشيد.

مگر نمي‌دانيد فكر كردن به چيزي آن را قوي‌تر مي‌كند.

مگر نمي‌دانيد وقتي نسبت به كسي كينه بورزيد او قدرت بيشتر مي‌يابد؟

الف نون را ابدا جدي نگيريد. او عددي نيست كه بخواهيم دشمن فرضش كنيم و خودمان را به خاطرش ناراحت كنيم. ما تحمل‌مان از اين حرف‌ها بالاتر است.

از دعاي نفي استفاده كنيد و در برابر تصورات ذهنتان بايستيد:

نه نه نه  چينين اتفاقي نخواهد افتاد. به لطف خدا او راي نخواهد آورد.

به قدرت دعا باور داشته باشيد. و به قدرت تصوير سازي ذهني. همه؛ ايراني سبز را تجسم كنيد.

از دعاي آرامش بهره بجوييد:

آرام باش رها كن و به خدا بسپار

خدا جاي حق نشسته است. گرچه ظلم عده‌اي كه با پول بيت‌المال براي خودشان تبليغ مي‌كنند و بعد مي‌گويند بياييد اموال مارا بررسي كنيد جگر آدم را خون مي‌كند.

گرچه استفاده ابزاري از پرچم ايران باعث توهين بي‌شمار به اين پرچم مي‌شود وكه بالايش كلي خون داده‌اند خون انسان را به جوش مي‌آورد اما مطمئنا با آرامش مي‌توان پيروز بود.

و خدا پيروز است. شايد عده‌اي نادان خود را حزب‌الله بخوانند اما حزب خدا حزبي هوشيار است و مطمئنا حزب‌الله هم المفلحون

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 1:24 توسط بئاتريس و مهرداد| |

 

شوریده واری دیگر

رنگ اتاق خواب

 

اما سوال؟

آيا مردم ما گيج هستند؟

و من كه هميشه در در مخالفت وارد مي‌شوم امشب مي‌خواهم جهات مثبت وجود احمدي‌نژاد را بررسي كنم.

به نظر من احمدي‌نژاد رييس‌جمهور نخواهد شد.

خواري و خفتش از قيافه‌اش پيداست.

متاسفم به هر حال او رييس جمهور كشور ما بوده است. و سرافكندگي او سرافكندگي ماست هرچند تقصير از خودش باشد و كاش من حال داشتم انتقاداتم را مي‌دادم اما احمدي‌نژاد ظاهرا به حرف كسي گوش نمي‌كرده اما به نظر من براي اينكه كسي بلد نبوده او را راهنمايي كند و مطمئنا مشاوران نالايقي داشته.

اما نكته مهم اين است كه او به خاطر حرفش درباره هاشمي گور خود را كند.

و از اين طريق باعث شد حتي رهبرموضع خفيفي اتخاذ كند.

  حالا توجه نماييد از منظر وجود مثبت احمدي‌نژاد:

احمدي‌نزاد باعث شد عده‌اي قدر عافيت را خوب بدانند و نق نزنند.

2- احمدي‌نژاد يك عده پولدار را كن فيكون كرد و باعث دلخوشي عده‌اي شد اما مسللما اين به معناي موافقت با عملكرد او نيست

3- احمدي‌نژاد باعث شد يك عده پته ‌شان روي آب ريخته شود

4- احمدي‌نژاد باعث شد خيلي از هنرمندان مجبور شوند بيايند و عملا براي انتخابات فعاليت كنند چون ديگر زندگي در اين وضعيت كارد به استخوان‌شان رسيده است

5- احمدي‌نژاد باعث شد عده‌اي دريابند كه نبايد منفعل بود بلكه بايد فعال بود و مسلما بايد انتقاد كرد

6- احمدي‌نژاد باعث شد تشخيص دهيم چه ساده مي‌توان مردم را فريفت و گذشته تلخ را فراموش كرد

7- باوركنيد وجود احمدي‌نزاد براي اين چهار سال بد نبود حتي اگر به قيمت قهوه‌اي كردن همه چيز تمام شد چون باعث شد عده‌اي قدر عافيت را بدانند و بدانند چه قدر هم مي‌توان پسرفت كرد و بي‌منطق بود و اين مسلما زنگ خطري براي ماست. 

 

 

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 0:41 توسط بئاتريس و مهرداد| |

 

ژاله اصفهاني به روايت تصوير 

خاله شادونه با بچه هاش

واقعا متاسفم كه درس هاي داستان نويسي عباس‌ معروفي فيلتر است. به هر حال چند بار هم آن را سيو كردم و نشد. اين درس‌ها عالي است و من خودم با همان شش هفت جلسه خواندن جدا نكات كاربردي زيادي از آنها آموختم.

حركت شركت ايران‌خودرو به نظر من بسيار منزجركننده است. انگار يك عده آدم عقده‌اي آن پشت‌ها نشسته‌اند كه كلي به خاطر عملكرد بدشان سركوفت خورده‌اند و منتظرند آن را سر كسي خالي كنند و كسي را ضعيف‌تر از يك نويسنده گير نمي‌آورند. اما خب اشتباه مي‌كنند و نويسنده‌ها توانمندترين انسان‌ها  هستند. به عنوان يك معلم به آنها مي‌گويم:

" آقا برو كار خودتو درست كن و اين اداهاي عقده‌آميزو بذار كنار"

 

اما يك خبر خوب:

امروز كلاس سوم رياضي جشن فارغ‌التحصيلي براي خودشان گرفتند آن‌هم سر كلاس من با يك كيك بسيار زيبا.

من هم دوربينم را برده بودم. هر سال از همه شاگردانم عكس مي‌گيرم.

 

درس دادن به بچه‌هاي محروم خصوصا داراي فقر فرهنگي دشوار است. راستي اگر معلم‌ها سه ماه تعطيل نبودند مطمئنا بعد از پنج سال سر از تيمارستان در مي‌آورند. فقط گاهي به نعره نياز دارند!

 

بچه‌ها موجودات بدبختي شده‌اند. من كمتر ديدم توسط معلمي تشويق شوند و دائم سركوفت مي‌شنوند. دائم تهديد مي‌شوند و زور درس‌خواندن بالاي سرشان است. و كسي از انگيزش براي آنها استفاده نمي‌كند.

 

ديدگاه‌ها معلمان بسيار بسته است. اميدوارم روزي شاهد تحول شخصيتي و فرهنگي در آموزش و پرورش باشيم چرا كه اين مدارس و معلمان هستند كه همه جمعيت از زير دستان آنها بيرون مي آيند اگر در حال حاضر داراي فقر فرهنگي و افسردگي در هر زمينه‌اي هستيم البته كه بايد از چشم معلم ديد!!!

البته معلمان را نبايد محكوم كرد بلكه بايد به آنها آموزش داد.

 

هيچ فكر كرده ايد چرا بعد از 7 سال زبان خواندن هم عربي و هم انگليسي در دبيرستان با آن‌همه سركوفت چرا بعد از ديپلم دو كلمه زبان نمي‌توانيم حرف بزنيم. آيا اين آموزش بدون كاربرد ما را نشان نمي‌دهد؟ كه آن‌همه هزينه و زمان برده است؟

 

تحول در آموزش نياز به سرعت و هوش فراگير دارد و البته قدم‌هايي برداشته شده است اما نمي‌دانيم با ديدگاه‌هاي غير علمي و والدانه معلمان چه بايد كرد.

تنها بايد براي معلمان اس ام اس‌هاي نشان‌گر فقر ساخت يا جايگاه معلم را حقيقتا درك كرد و به ارتقاي آن كمك كرد؟

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 14:40 توسط بئاتريس و مهرداد| |

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 19:19 توسط بئاتريس و مهرداد| |

 

 هرگاه بچه‌اي را كنار خيابان مي‌بينم كه در انتظار سرويس است اميد برايم معنا مي‌شود. تا وقتي كودكي لبخند مي‌زند هميشه شوق زيستن وجود خواهد داشت.

گاهي براي بچه‌ها بوق مي‌زنم و اشاره مي‌كنم كنارتر روند.

 

 

خب چه كنيم ما هم گاهي به جومونگ دل خوش مي‌شويم

گرچه در نهايت جومونگ هم يك قدرت‌طلب جلوه مي‌كند

اما گاهي ديدن آن خاطره انگيز است و در حافظه لحظاتي درنگ مي‌كند.

اما يانگوم چيز ديگري بود.

 

 

 

اما اشك‌ها و لبخند ها ريتم خيلي تندي داشت بر خلاف بعضي سريال‌ها كه ريتم كندي داشت. و مي‌توانست با پتانسيل بيشتري براي  جذب مخاطب وارد عمل شود. داستان كمي ضعيف بود يا چه مي‌دانم فيلنامه و حيف بود مجموعه اين بازيگران توانا در اين سريال اين‌گونه هرز روند گرچه همه قسمت‌هايش مرا خنداند.

 

 

سريال يوسف بسيار مورد انتقاد قرار گرفت اما من نمي‌توانم شوق مادرم را براي ديدن اين سريال و حسرتش در اتمام آن رافراموش كنم. شايد به خاطر همزاد‌پنداري او با يعقوب به خاطر فرزند از دست داده. و اين‌چنين همه مردم اين چنين داستان‌هايي را دوست دارند هرچند از نظر تكنيكي قوي نباشد.  

با اين وجود اين سريال جذابيت داشت و همينطور نورانيت چون داستان زندگي يك پيامبر بود و به نظر من در ايجاد اخلاق هم بسيار مفيد است.

داستان يوسف به راستي داستان زيبايي‌ست. و دستان پرتوان خدا آن را نوشته است!

 

به قول خانم اميد مي‌گويد ما ماهواره نداريم و هروقت مي‌رويم خانه فك و فاميل من هي مي‌گويم 5 دقيقه بيشتر بنشينيم. اما خب من خودم ماهواره را بنا به دلايلي دوست ندارم مثل يك چيز غير عادي. يا يك هيو كه جانشين يك عادت قبلي مثل تلوزيون مي‌شود!

 

  

 

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:47 توسط بئاتريس و مهرداد| |

 

امشب شب تولد يكي از دوستان ويژه‌ام بود. مريم دختر دو ساله دختر عمه‌ام. سه شنبه بود كه من  بی هیچ اطلاعی به عمه‌ام گفته بودم اگر طاهره امشب عروس شود من فردايش عروس مي‌شوم!

هان باورتان مي‌شود طاهره 5 شنبه عقد كرد و من ماندم با حرفي كه به آن عمل نكردم.

حالا دو ساله است مريم و مرا به عنوان يكي از دوستان ويژه‌اش نام مي‌برد.

به هر حال بهترين رفقاي من كودكان هستند. به طوري كه همسايه‌مان مي‌گفت تو معلم بچه‌ها هستي؟

- نه من رفيق بچه‌ها هستم.

مريم كمي شرور است. مي ريزد بر سر آدم و بنا مي‌كند به كشيدن مو

در حالي كه دخترها دو ساعت كارشان بود چند ديس سالاد درست كنند رفت و اولين ديس را ريخت روي زمين و وقتي همه جيغ كشيدند رفت سراغ دومي كه دومي را وارونه كرد

علاقه ويژه اي به پرتاب كردن دارد.

به هر حال سيم دوربين فيلم برداري را كند و نزديك بود از برادر كوچكم كتك بخورد.

در جایی دوربین عکاسی ام را خواست. داده بودم ومادرش گفته بود دوربین خودمان را شکسته. رفتم از او بگیرم که با نگاهی عجیب که انگار از رفیقش بی معرفتی انتظار ندارد به من نگاه کرد و به ناچار نخ دروبین را دو بار چرخاندم دور سرش و برای دوربینم یک آیت الکرسی خواندم. و او آن را با خودش برد.

به هر حال براي اين رفيق ويه دو ساله كه گاهي به مادرش مي‌گويد بيا براي دريا زنگ بزنيم يك هديه ويژه خريدم.

يك ماشين بزرگ. و يادم افتاد به خري كه سال‌ها پيش براي دختر برادرم خريدم. خري كه تاب مي‌خورد و همه بچه ها در آن تولد صف بسته بودن تا سوارش شوند.

از يكي ديگر از رفقايم نام مي‌برم كه دختر حميده است. وقتي مادرش از كربلا آمده بود رفت و دمپايي زيباي مادرش را به عنوان هديه براي من آورد. البته آن را نبردم.

دفعه بعد هم آورد و براي بار سوم به ناچار دمپايي را آوردم و چند روزي پايش كردم گرچه دوامي نياورد.

اين خاطره را به عنوان عكسي از دمپايي ثبت مي‌كنم.

فاطي كوچولو اسم خودش را گذاشته بود فرشته زارع و با خودش حرف مي‌زد. و گفته بود آرزو دارم يكبار كه از مهد كودك آمدم خانه تو خانه ما باشي و من بپرم در بغلت.

و يكبار رفتم در خانه‌شان تا آرزويش را بر آورده كنم بد بختي آن روز رفته بود خانه عمه‌اش.

همان روز وقتي به خانه‌شان آمد آمد به طرفم و محكم ترين بوسه را از گونه ام گرفت اصلا نمي‌دانم چنين بوسه‌اي از كجا آموخته بود.

 

نوشته شده در سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 1:51 توسط بئاتريس و مهرداد| |

 

 

 

 

 

گل ها جواب زمستانند به سلام آفتاب

نه زمستانی باش که بلرزانی

و نه تابستانی تا بسوزانی

بهاری باش تا برویانی

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 0:22 توسط بئاتريس و مهرداد| |

و ترس از سرو رويت مي‌بارد

ترس در امحا و احشاي وجودت خانه انداخته است

از چه مي‌ترسي

 از يك زن

 

مدتي هست كه به اين پي بردم كه شوهرم شهيد شده است. مي‌دانيد چه زماني فهميدم؟

يك زماني از قطار تهران به يزد جا ماندم. چون اتوبوس مي‌خواست صندلي جلو سوارم كند سوار نشدم رفتم ترمينال جنوب

آنجا هم ماشيني در كار نبود

سوار يك سواري شدم رفتم قم تا از ميدان هفتاد و دو تن بروم يزد

آنجا هم ماشيني نبود

به ناچار سوار يك شخصي امن شدم به همراه سه دانشجوي ديگر

من جلو نشستم و راننده هم‌رزم شوهر فقيدم بود.

در عرض چهار ساعت ما را رساند يزد كه البته به خاطر حرف زدن من. اگر ما خودمان را به خواب مي‌زديم او با ماشينش پرواز مي‌كرد و ما را سه ساعته مي‌رساند يزد

 

آنجا بود كه فهميدم شوهر من مفقود شايد هم شهيد شده است. چون با مردي آشنا شدم كه حقيقتا جسور بود. چنين انسان‌هايي در زندگي‌ام كم ديده‌ام. ميان مردان اين‌چنين با چند جوجه پسر كه از ازدواج مي‌ترسند قطعا تفاوت‌هاي ژرفي وجود دارد.

نه جانم من نمي‌توانم خودم را به زور آويزان چند جوجه كنم تا منت بر سرم بگذارند و بيايند مرا بگيرند.

همان بهتر كه به شوهر فقيد سابقم كه شهيد شده است وفادار بمانم.

بازهم مي‌پرسيد چه طور فهميدم؟

وقتي مرد گفت:

اينا كه مرد نيستن. مرد اونايي بودن كه از هيچ چيز وحشتي نداشتن و صاف مي‌رن جلو گلوله. خودشو مثال زد. مي‌گفت صبح‌ها مي‌رفتيم گشت و يه شب سر يادم نيست سر چند تاعراقي بد بخت را بريده بود.

براي همينم جرات داشت با ماشين پرواز كنه. به خاطر شيميايي بودنش از سيگار منع شده ولي باز هم سيگار كشيده بود. سيگار كه چه عرض كنم ترياك.

داستان‌هايي از زندگيش گفت كه اگه معتاد نبود الان نصف قم مال اون بود ووقتي همه دكترا گفته بودن اگه سيگار بكشي بازم مي‌ميري اون كشيده بود.

نه غرض طرفداري از يك رفتار بد نيست.

غرض شجاعتي هست كه در رفتار كسي وجود داره كه با همه وجود به قدرت‌هاي ما ورايي معتقده.

اما گفت توي زنگيم دو تا كار نكردم. يكيش چشم چروني زن مردم.

واقعا قابل اعتماد بود و گفت يه ساله اعتيادو گذاشتم كنار.

با خودم گفتم مي‌ذارم كنار و گذاشته بود.

شايدم نذاشته بود ولي به هر حال در كنار اون ياروي معتاد حس كردم كنار يه شير نشستم كه از هيچ چيز نمي‌ترسه.

اون وقت اشك دويد توي چشام. راستي شوهر بيچاره من كدوم يكي از اين جووناي خوشگل شجاعي بودن كه صاف رفتن جلو گلوله  و حالا سینه قبرستون خوابیدن و من حالا بايد خوار و خفيف منت چند تا جوجه را بكشم تا بيان باهام ازدواج كنن؟

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 1:1 توسط بئاتريس و مهرداد| |

 

 

 

2-     آن شب در حالي كه دور مجتمع بزرگ ورزشي در تنهايي با اسكيت گشت مي‌زدم با خود فكر مي‌كردم با او چه كنم؟ به اسمان نگاه مي‌كردم. شال‌گردن را محكم مي‌پيچيدم دور صورتم و در سرماي دي‌ماهي  مواظب اشك‌هايم بودند كه فرو نريزد. خود را به بي‌خيالي مي‌زدم و آن زمين سرد را به دامنه كوهي شبيه مي‌ديدم كه در حال بالارفتن از آن بودم. همه جذابيت محبوبم كوهنوردي‌اش بود و بازوهاي ستبرش. تصميم گرفتم كوهنورد بزرگي شوم تا ديگر مجذوب كوهنورد بودن كسي نشوم.

 

4-      دربست يك ماشين گرفتم. شخصي بود و مرد همين كه من سوار شدم شماره‌اي را گرفته بود و مشغول صحبت بود.

-         عزيزم چيزي مي‌خواي بگيرم بيام؟

چه كسي فكر ميكرد يك مرد سبيل كلفت ميان‌سال به نظر بي‌سواد با زنش اين‌گونه صحبت كند؟ حتما داشت با دختركي خوش  وبش مي‌‌كرد. اما چرا ذهن من اين‌گونه بدبين بود؟ نمي‌دانم چه شد كه سر صحبت را با او باز كردم. شايد خواستم ببينم چه ‌قدر مي‌تواند به زنش كه آن‌گونه مهربان با او حرف مي‌زد وفادار باشد.

مرد علارغم همه عامي بودنش مرام داشت و از كارو كاسبي‌‌اش گفت كه هرچه خرج كند خدا هم به او مي‌دهد و هروقت كم آورده از اوستا كريم خواسته و او هم كوتاهي نكرده

-         مي‌دوني من بايد اين دو ريالي كه دارمو خرج زنم بكنم. آخه زنا خودشون كتك خورده خدايي هستن.

هوم؟ فكر كردم راستي. ما يك‌جور كتك خورده‌ايم. آن هم از خدا اما چه گونه؟

-         آفرين. اين اصلا راه پول دار شدنه و شما بايد خرج كنيد.

 مرد با همه حرف‌هايش همه تئوري‌هايي كه من سال‌ها در كتاب خوانده بودم به من يادآوري كرد و اين بود كه مصمم شدم با او در زمينه‌اي مشورت كنم.

در زمينه آخرين پسر كه ميان وسوسه من با وسوسه عشق اولش گرفتار آمده بود و حالا كه او آمده بود نمي‌توانست قيد هيچ‌يك را بزند. وقتي گفتم پسري با من اين‌گونه رفتار مي‌كند گفت به درد نمي‌خورد اما وقتي به او گفتم چگونه گير كرده است دستش را برد به طرف صورت بدون ريشش و به فكر فرو رفت و ماشين را خاموش كرد و جلو مجتمع ورزش ايستاد بنا كرد گفتن از.

-         منم جووني‌هام عاشق يه دختري بودم و شبا بهش تليفون مي‌كردم و زد و خورد رفتم سربازي

دو ساعت كارش بود تا بگويد وقتي به دخترك گفته مي‌رود سربازي تا برگردد و با او ازدواج كند دختر به او گفته:

-         حالا سربازيتو برو.

-         مي‌دوني توي سربازي شب و روز با خيال اون به خواب مي‌رفتم و تا يه تليفون بهش نمي‌كردم خوابم نمي‌برد.

عجب. يك بار هم كه ما خواستيم درد دل كنيم بازهم اسير داشتان عاشقانه‌اي شديم.

-         تا ‌اينكه يه شب كه بهش زنگ زدم طوري با هام حرف زد انگار منو نمي‌شناسه. براش پيغام فرستادم اگه بخواي منو ترك كني حسابت با اين شمشيره.

فهميدم كه مرد احتمالا لاتو لوتي بوده با آن سبيل.

سرو ته داستان به نحوي به هم آمد. دخترك با كسي ديگر ازدواج كرده بود و مرد هم با زن فعلي‌اش بود كه مي‌گفت بايد به او محبت كند و بهر اميدي زن او شده.جدن مرد مهرباني بود.

 البته با خودم گفتم خدا مي‌داند و دل زنش.

-خب زن اول چي شد؟ فكرش از سرتون بيرون رفت؟

-         سرطان گرفت و مرد.

اشكي كه در چشمانش دويد پاسخ سوالم بود.

و فكر كردم اين يقينا سزاي شكستن دل او بوده.

مرد هنوز هم با عشقي بي بديل از دخترك حرف مي‌زد آنقدر كه دريافتم يك مرد هرگز نمي‌تواند خاطره عشق اولش را فراموش كند.

-         در باره تو هم بايد بهت بگم. اگه اون بهت بگه تو رومي‌خواد هم  نمي‌تونه از اون دختر دست برداره. و آب پاكي را روي دستم ريخت.

در حالي كه در اعماق چشمانم در تاريكي سر شب كسي نا اميدي و بي‌خيالي را نديد از مرد خدا حافظي كردم و او كارتش را به من داد تا براي موقعيتي سفارش بستني بدهم. و البته وفاداري‌اش در دادن شماره برايم آشكار شد! كه مردها در هر صورت پيشنهادشان را مي‌دهند.

 

 

 

5-     همچنان گرد زمين بازي درتنهايي مي‌گشتم. آخرين پسر كه بسيار جوان بود دائم از جلوام در مي‌آمد تا در نهايت جرات كردو گفت

-         من تنهام. تو چه طور؟

يادم نمي‌آيد چه جوابش را دادم تنها به اين فكر كردم كه وقتي به پسرك زنگ زده بودم تا از حال و هوايم در آن كوه‌پيمايي بگويم جواب نداد.

 

نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 0:11 توسط بئاتريس و مهرداد| |

آنقدر خسته ام كه حتي پسورد ايميلم را هم فراموش كرده‌ام. اما چرا نمي‌روم بروم بخوابم با اين مغزي كه كه اگر بر زمين گذاشته شود فرصت چشم بستن هم به من نمي‌دهد و هفت پادشاه را خواب مي‌بيند؟

من بر آنم كه بر شب تازم و پيش روم. چه كسي مي‌توانست فكرش را بكند كه او چه چيزي از آب در آيد؟

هرچيزي

امشب مي‌خواهم از پسري براي‌تان بنويسم كه وجودش كرامتي در زندگي من بود و مرا از قيد و بند آزاد كرد.

نمي‌دانم اسم آن دختر كه هنوز هم باعث ستايش من است پويه بود يا پونه. اسمش را مي‌گذارم پويه چون با مسما تر است. پويه آمده بود يزد و يك كنفرانس گذاشته بود. يعني پويه را نمي‌شناسيد؟ همان دختري كه گرد جهان را با دوچرخه پيمود.

من آن زمان‌ها عاشق به اصطلاح معشوقم بودم. يعني عاشق كه نه در بندش بودم و جستن نتوانستم.

يك پسر حول و حوش پويه مي‌گرديد كه خياال برم داشت رفيقش است. پسرك رشكم را برانگيخت. ته ريش قهوه‌اي از دور مسن ترش كرده بود. يك دوربين دستش بود و از جلسه عكس مي‌گرفت.

يك آن كه دوربين جلو‌اش بود برايش ژست گرفتم.

در دلم گرفتم بابا يكي هم بيايد از من نا چيز عكس بگيرد.

او هم نامردي نكرد فوري از من عكس گرفت. انگار پيام روح مرا در يافت كرد. از آنجا آتشي در دلم افتاد شايد هم آب رواني.

مگر فرق من با پويه چيست كه او بايد با جواني به اين زيبايي بچرخد و من در به در هفت‌ساله مردي باشم كه حسرت يك مكالمه بيست دقيقه‌اي را به دلم گذاشته است؟

كتابي خوانده بودم به نام نه راز زناني كه هرچه مي‌خواهند به دست مي آورند

اولين راز اين بود: كمي حسود باشيد. در توضيح نوشته بود كافيست شما هم چيزهاييي را كه زنان ديگر دارند بخواهيد.

 

2-

رفته بوديم تئاتر و من همان پسر را ديدم و دوباره برقم گرفت. عجب پس او رفيق پويه نبود بلكه همشهري خود ما بود. اين‌بار او را از نزديك‌تر كاويدم. ملاحت چهره‌اش را تنها در بعضي بازيگرهاي مشهور تلوزيون ديده بودم. چيزي در اعماق آن چهره بود كه براي من نورمي‌داد.

چشمان سبز و پوست سفيدو و اين‌بار بي‌ته‌ريش.

لحظه شماري مي‌كردم تا فردا شود. سه روز بود كه از معشوقم به اصطلاح خبر نداشتم. داشتم دق مي‌كردم. و ديدن اين جرفه ناگهان مرا بر افروخت.

انگار نوري جديد در زندگي‌ام تابيده بود. براي لحظاتي مزه گس و عجيب عشق تازه را زير زبانم حس كردم. خيلي بدبخت شده بودم. هرشب با آهي بي‌ش‌مار از ته دل به خواب مي‌رفتم. لباس‌هايم كهنه بود. دل دماغي براي هيچ چيز نداشتم.

با همان وضعيت منتظر فردا شدم كه شايد پسرك را در جشنواره ببينم.

او آمد. رنگ پيراهنش قرمز تند بود. بسيار شيك‌تر از مراسم پويه. بايد بگويم من عاشقش شدم. شايد هم چيزي ديگر.

همان روز در تلفن عمومي تئاتر معشوقم را پيدا كردم و بسيار جدي به او گفتم مي‌خواهم بروم. او طبق معمول از پشت تلفن وانمود كرد من كسي ديگر هستم و نمي‌تواند با من حرف بزند. دچار فوبياي استراق‌سمع تلفني بود! دوباره رنگ زدم و هرچه دل تنگم مي‌خواست گفتم.

چشمان سبز پسرك تندي و تيزي‌ام را بيشتر مي‌كرد.

كجا بود خوشبختي گم شده من؟ آيا در دردستان مردي بود كه هرگز با من وارد گفتگو نمي‌شد؟ مسلما نه؟

آيا در پيراهن قرمز آقاي ميم بود؟

 

نمي‌دانم نامش را چگونه آموختم اما از يكي از آشناها ي حسودم درباره او پرسيدم و وقتي گفت كه بي نهايت دوست دختر دارد فهميدم جايي براي من درمانده دلشكسته ميان آنها نيست. چرا كه از من گذشته بود اداهاي ژيگولي در بياورم. شايد هم هرگز اهلش نبودم. پس مرا طاقت مقابله با آن پيراهن قرمز نبود.

 

از آن آشنا خواستم شماره آقاي ميم را برايم گير بياورد اما هنوز از عشق قبلي‌ام نبريده بودم. پاپيش نشدم. براي من آن جرقه چشم‌ها كه مرا ننگريسته بود كفايت مي‌كرد.

 

چند ماه بعد

ديدار بعدي من با آقاي ميم در گروه كر بود. اما نمي‌دانم در كدام دنيا سر مي‌كردم. اين بار اين او بود كه به من چراغ سبز مي‌داد. چپ مي‌رفت راست مي‌امد چيزي مي‌گفت. من زيبايي خاصي نداشتم اما جذابيت خاصي داشتم در گروه از همه مسن تر‌بودم و براي همين هم نمي‌توانستم عاشق پسري باشم كه از من چهار سال كوچكتر بود.

چرا ديگر جذب آن چهره نمي‌شدم. چرا هلاكش نبودم؟ چرا دست و دلم نمي‌لرزيد؟ او مانند يك گل زيبا بود. چشمان يك آهو را داشت و من كه مي‌دانيد هميشه شيفته زيبايي‌ام اما نه در پي تصاحب آن.

مسلما اين حرف كه او دوست دختران زيادي داشته به همراه سن كمترش عامل مهمي بود كه به او فكرنكنم

 

 

سكانس آخر. دو سال بعد

از مجاهدين يك تاكسي دربست گرفتم و به راننده گفتم اگر خواست مسافر سوار كند

چند متر آنطرف‌تر پسري با دوربينش سوار ماشين شد.

نگاه كردم به اين آشناي ناشناس. و بازهم دورتر از آن بودم كه بخواهم با مردي وارد حرف زدن بشوم. اون فقط چند سانتي‌متر آنطرف‌تر نشسته بود.

طوري آشنا حرف زدم كه بايد مرا مي‌شناخت اما شايد خود را به نشناختن زد. نه مطمئنن نشناخت. اصلا نگاهي نكرد.

-         عكس مي‌گيريد؟

-         بعد از ظهرها. صبح‌ها كه سربازم.

به نظرم به خاطر سربازي غمگين مي‌امد يا طوري گلايه كرد. حلقه باريكي برانگشت دست چپش ديدم.

يعني زن گرفته است؟ يا نامزد كرده است؟

پس كه بود اين دختر خوشبخت. آيا كسي مثل من مي‌توانست زيبايي‌اش را بستايد.

البته كه مي‌توانست. شايد هم بهتر

او مرا نشناخته بود. پس خنگ بود. هميشه قيافه زيبا نشانه باهوشي نيست.

خواستم كرايه‌اش را حساب كنم.

 كرايه خودش را داد و پياده شد.

 

 

نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت 1:20 توسط بئاتريس و مهرداد| |

 


 

 

اين روزها مشغله نيست. پس چه چيز ذهن مرا درگير مي‌كند. من به سكوت و زمان نياز دارم. به ايستادن زمان نياز دارم. گاهي كه نمي‌گذرد.

در اطرافم همسايه‌ها خانه كرده‌اند. حالا ديگر صداي ميز را و فرش و پنجره را و گلدان‌هاي  گل را و حتي موچه‌هايي كه در ليوان آب روي ميز شنا مي‌كنند و شب‌ها بر سرو كول هم مي‌خوابند و من گاهي مي‌انديشم مرده‌اند را مي‌شنوم. و دستانم دل‌شان براي حرف زدن تنگ مي‌شود چرا كه نمي‌شود همه چيز را گفت. همه حرف‌ها را اينجا زد. چرا نمي‌شود همه خشونت را بر اين برگه خالي كرد. چرا نمي‌شود تنفر را سرود. و مي‌شود از همه چيزهاي زشت خالي بود.

 

اين روزها تو را رها كردم  كه حتي مي‌گفتي اين صفحه را نداري و من راه دست يافتن‌ات را به آن گفته بودم. و دلخورم از دستت و رهايت كردم. و نتوانستم هيچ حرفي را با تو بزنم چرا كه احساس كردم با من صاف نيستي. با چيزهاي درپرده نمي‌‌توانم كنار بيايم. با ساعت‌هاي گمشده و دروغ های کوچک.

 

و شايد هيچ‌كدام از چيزهاي بالا نباشد. فركانس ما همان چيزي كه گفته بودي تنها مفهومي بود كه هرگز دركش نكرده‌اي با هم جور نبود و مغز من از اين قضيه رنج مي‌‌كشيد.

 

نمي‌دانم مردي را مي‌خواهم كه گاهي نباشد و در درون‌گرايي مفرط خويش غرق شود و  به دنبالش بدوم. يا مردي مي‌خواهم با روحي وسيع كه وقتي حتي يك هفته با او حرف نمي‌زنم انگا روحش حاضر است اما گريزپاست. يا مردي چون تو را كه به اغلب سازهايم مي‌رقصد و نيازهايم را برطرف مي‌كند با اين‌حال من نمي‌توانم با او همساز شوم و آهنگ خود را بنوازم.

 

پس قضيه هيچ‌نوع عيب و عيوبي نيست و غرض نواي روح است كه با ساز تو نمي‌خواند و آهنگ ناجورش آزرده‌مان مي‌كند و من مجبورم علارغم همه نيازهايم باز هم تنهايي بپيمايم.

ديدي كه چه‌قدر تلاش كردم اما انگار در روح تو خشي مانعي چيزي اتصال را به تاخير مي‌انداخت.

 

 در جمع همه مردم حاضرم و در خلوت خود فرصتي نمي‌يابم و البته كه بايد تنها شوم. تنهايي چيزي كه با آن مانوس شده‌ام يا شايد بيشتر به آن متعهد باشم. پس چگونه مي‌توان هم كسي را داشت و هم تنها بود؟ آيا چاره‌اي جز انتخاب هيچ‌يك نداريم؟

و خوب مي‌داني كه من ناگزير از تنها ماندم. تا اسير شدن در دستان هر كسي كه بخواهد مرا از آن خويش بداند و من خود، خويشتن را دستانش اسير مي‌كنم.

پس بايد پرنده‌اي باشم كه هرازگاهي برگردم و بر سر ديوار اين باغ بنشينم و با كسي چه و چه و جيك جيك كنم و بعد هم به ناگاه در تنهايي همه خدا را پرواز كنم.

 راه به اعماق درون خود مي‌پويم و مي‌انديشم بسته‌بندي كردن يك انسان چه كار دشواري است و من كه هميشه ادعاي عشق داشته‌ام چرا حالا نميژتوانم به تو عشق بورزم. و مي‌رسم به اين حقيقت كه قطعا عشق حقيقت ويژه‌ايست بين دو نفر. يا شرايط ويژه‌ايست كه در زماني اتفاق مي‌افتد و به همه معشوق‌هايم مي‌انديشم كه همه فرار كردند كه چه چيز در وجودشان مرا به بند مي‌كشيد.

و فكر مي‌كنم در همان برهه عاشقشان بودم و حالا وقتي احتمال اين وجود دارد كه كسي جواب بدهد بازهم به سويش نمي‌روم. چار كه طاقت مواجه با گرانباري عشقي فرسوده و پيموده شده را ندارم و با اينحال عشق رودخانه‌اي در جريان است. عشق رودخانه‌اي در جريان است كه از قلبم نواي دل‌انگيزي برمي‌انگيزد و مدت‌هاست به آن‌گونه سابق شيفته نمي‌شوم . ليكن گاهي كساني هستند كساني كه يافت مي‌شوند و مي‌بينم حس متفاوتي مي‌دهند و امان از بازي ذهن.

و من شيفته كششم و شيفته تب و تابم و دلم اما ديگر كمي درد مي‌كند و روح همسايه‌ها هماكنون قرمزي بودن را بر من تابيده‌اند و من بي‌معشوق هنوز هم عاشقم.

نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 13:14 توسط بئاتريس و مهرداد| |

مورچه‌ها خودكشي كردند

يكي نيست بگويد دختر تو چرا نمي‌خوابي مگر فردا دقيقا سر ساعت هشت و چهل و پنج دقيقه نبايد سر كار باشي. خب من قبلا دقيقا از ساعت 5 تا 9 هوشم برده است و اقرار مي‌كنم تازگي‌ها چنين خواب هشيارانه‌اي نداشتم. يعني به عبارتي خواب ناهشيارانه داشتم. يعني غش مي‌كردم از خستگي. و دقيقا به خوبي از خواب بيدار مي‌شدم.

براي همين هم ساعت يازده و نيم رفتم حمام و وقيقا يك و نيم آمدم بيرون.!

دو ساعت در حمام چه مي‌كردم؟ هيچي جانم لباس مي‌شستم! پس لباس‌شويي كجاست؟ هنوز به لباسشو‌يي عادت نكرده‌ام بعد از 15 سال. يعني حس مي‌كنم خوب نمي‌شويد!

براي همينم هم خودم هميشه لباس‌هايم را با تعداد اندك با دست مي‌شويم. اما اين‌بار تلنبار شده  بود. بايد عرض كنم لباس كثيف تلنبار شده روي زندگي اثر منفي مي‌گذارد. يعني يا نوعي كار عقب افتاده است يا چيزي ديگر. به هر حال زياد لباس چرك انبار نكنيد!

امشب حرف‌هاي خيلي جالبي زدم قبول كنيد مگر نه. ياد دوستي به خير كه مي‌گفت ما جوراب مي‌پوشيم  و هروقت قالب بست مي‌اندازيمش مي‌رود!

برمي‌گرديم سراغ مورچه‌ها. يك ليوان آب كنار دستم بود تا شب بنوشم مثل اينكه كمي شيرين بوده يا چيزي ديگر. چون اين مورچه‌هاي كنه رفته بودند وسط آن! بعد يك جزيره كوچك درست ميان آب‌ها درست كرده بودند و از سرو كول هم بالا رفته بودند و اصلا كسي نمي‌دانست عده‌اي از مورچه‌ها چرا رفته‌اند روي عده پاييني! يعني رفته‌اند آنها را نجات بدهند؟

من فقط ليون آب را پايين گذاشتم. و حالا جزيره كوچك مورچه دقيقا در ميان ليوان آب به خاموشي گراييده و همه آنها مرده‌اند. L

شايد هم از اول قصد خودكشي داشته‌اند. اما چرا؟ درست بيخ گوش من؟ كسي چه مي‌داند!

 

 

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 1:55 توسط بئاتريس و مهرداد| |

 

File:Claude Monet-Madame Monet en costume japonais.jpg

 

آنقدر یک نفر از كلود مونه تعريف كرد كه من نيز ناخواآگاه شيفته‌ا‌ش شدم و تعدادي از كارهايش البته از پشت اين صفحه شيشه‌اي نگريستن گرفتم.

شايد خوب باشد بوي سيگار گرفت گاهي اما مسلما دائما به صلاح نباشد. لحظه‌هايي كه كسي برايم سيگار مي‌گرفت و من هرگز كشيدنش را و فرو دادن دود را نياموختم.

امروز با سرعت در يك جاده خارج از شهر در تاريكي بي‌پناه شب راندم و حس كردم بي‌نهايت عاشق سرعتم  وقتي ه خانه آمدم فيلم اسپيد راينررا با هيجان وصف‌ناپذيري ديدم و با خودم گفتم چرا هرگز فيلم ماتريكس را كامل نديدم و به ديدن نصفه و نيمه آن در مركز جهاد دانشگاهي همان‌جا كه براي نخستين بار ياسمن را ديدم و هرگز فكر نمي‌كردم دوست ماندگار زندگيم شود اكتفا نمودم.

آن زمان‌ها به خيالم آقاي ايكسي علاقه خاصي به من داشت. يك نوع احترام دائمي به من مي‌گذاشت تا اينكه زماني دردوراني تصميم گرفتم علاقه‌اش را بسنجم و به و پيشنهاد يك سفر كوتاه به يكي از روستاهاي اطراف شهر دادم يا او داد و كم كم ناگهان زبان باز كرد كه براي رفتن به آنجا بايد يك باك بنزين خالي كرد و پيشنهاد خانه خودش در همين حوالي داد و حس كردم راستي از خيال پرواز من درطبيعت و تا فرود آمدن درديدار اول درآغوش آقاي ايكس فاصله زياد است.

و حسي به من دست داد كه هرگز نخواهم با اين آقاي به اصطلاح روشنفكر حتي ملاقاتي نمايم. و فهميدم ميزان علاقه او به من از يك باك بنزين هم كمتر است. هوم

باز هم حس خانم معلمانه‌‌ام گل كرد. اين پسرها اغلبشان از روشنفكر ترنشان تا دهاتي‌ترينشان در همان حوالي اول مي‌خواهند زن را لمس كنند. محض اطلاع بگويم اگر با پسري قرار بگذار  دفعه اول بخواهد دستش را بياورد جلو و به هر حال هرنوعي لمسي انجام دهد ديگر ملاقاتي نخواهم كرد.

ظاهرا اين وسيله امتحاني آقايان است براي حس پذيرفتنشان. دقيقا مثل رفتار آقاي ايكس كه تا دو كلمه تلفني حرف زد فكر كرد بايد همه مشقت‌ها را فراموش كند و صاف برود سراغ اصل مطلب بدون حتي يك باك بنزين.

بگذريم. اين فيلم هم جالب بود و فكر كنم فيلم هفته بعد هم با بازي راب ويليامز جالب باشد. من اغلب فيلم‌هاي راب ويليامز از جمله انجمن شاعران مرده و روياهايي را كه مي‌آيند را دوست دارم.

اين اواخر بازهم فيلم روح به دستم رسيد منتها بدون سانسور كه قبلا سه بار اين فيلم را ازتلوزيون ديده‌ام مثل فيلم مسير سبز كه چهار بار ديده‌ام  بازهم جادارم ببينم. راستي در مسير سبز چه چيزي وجوددارد كه من از ديدنش هربار لذت مي‌برم؟

ياد آقاي واي اسم كسي يادم نمي‌ماند افتادم كه وقتي در انجمن سينماي جوانان ايران فيلم مي‌ديديم به نحوي نام فيلم ارباب حلقه‌ها را مي‌برد. بعد از نقد فيلم هميشه او به نوعي اسم فيلم ارباب حلقه‌ها را مي‌برد و مي‌خواست مارا مجبور كند با زبان اصلي فيلم را ببينيم كه من چون زبان نمي‌فهميدم موافق نبودم و مي‌گفت اين فيلم را يادم نيست چند بار ديده.....

 مثل من كه بعد از هر فيلمي موضوع عشق را در فيلم بررسي مي‌كردم و برو بچ سر به سر او و من مي‌گذاشتند به او مي‌گفتند ارباب حلقه‌ها و به من مي‌گفتند از نقطه نظر عشقي چه نظري دارم؟

بعد پسري كه فكر مي‌كنم زن داشت من و دختر دايي را با 206‌اش‌مي‌رساند كه نمي‌دانم چه شد او هم به چراغ سبز چشمان دختر دايي دچار شد.

 

 امروز بر صفحه ديوار اتاقم عكس يك دريا كشيدم و سواربر قايق شدم و تا انتهاي دريا سفر كردم

خيلي خوابم مي‌آيد پس شب به خير

نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 1:41 توسط بئاتريس و مهرداد| |

اين اواخر كسي خيلي دلم را سوزاند. آنقدر سوزاند كه شايد تا مدت ها نتوانم از خودم بنويسم!

بايد ببخشمش

اما فرصتي نيافته‌ام.

 

 

اين بار سركلاس حسابي خنديدم. همه بچه‌ها خنديدند. مشغول خنده بوديم كه م زنگ زد تا شعر بگيرد. خوب است كه حالا بعد از آن نقد شخصيتي كه مرا متن گروتسگ خوانده بود شعر مي‌خواست.

البته هنوز برايش نبرده‌ام براي اينكه چيزي ندارم تا بريزم رويش.

قرار شده شوهر حميده براسم فلش مموري بخرد.

بعد درحالي كه گوشي را قطع مي‌كرد گفت

به بچه‌ها بگوييد آن‌قدر نخندند.

 

 

 

 

مدتي خيلي خوش گذشت و تمام شد. به اميد خوشي‌هاي بيشتر

 

 

لطفا همه مرا ببخشند.  كسي از من غمگين نباشد.

 

 

هميشه اينجا نقش بازي كرده‌ام و غم‌ها را نفي كرده‌ام. اگر بخواهم غمگين بنويسم جگرتان را كباب مي‌كنم.

 

 

اي دوستان بي‌وفا از غم بياموزيد بي‌وفا

غم با همه نامحرمي هر شب به ما سر مي‌زند

 

 

با اين وجود شادم كه سودايي ندارم

در سينه غوغايي ندارم

 

 

آخ سرم

نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 0:13 توسط بئاتريس و مهرداد| |

واي امشب به اطلاعات جالبي دست پيدا كردم.

متاسفانه مطلع شدم هيوا نام درختي در برزيل هست كه از اون ماده اي ترشح مي‌شه كه خيلي كاربرد داره و مهم‌ترين كاربردش در ساختن كاندوم هست. L

در كشور آمريكاي جنوبي اصلا كسي كلمه كاندوم رو تلفظ نمي‌كنه بلكه همه مي‌گن: هيوا

دوباره  L

بعد فهميدم كه توي يزد چهل درصد خريد كاندوم توسط زنان صورت مي‌گيره.

وايييييييييي

يه چيز ديگه هم فهميدم كه نمي‌گم.

خب با اين حساب بايد فكري براي اسم هيوا بكنم!!!!

گرچه اسمي بود كه باهاش خيلي مانوس بودم و البته اينم رو فهميدم كه هيوا به كردي معني مقاومو مي‌ده كه واقعا به شخصيت من مي‌خوره!

خب كسي اسم جديد سراغ نداره؟

  فقط تورو خدا از این معنیا نده.

 

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 2:22 توسط بئاتريس و مهرداد| |

 

 

 

 
 
 
 
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 1:51 توسط بئاتريس و مهرداد| |

 در رفتن جان از بدن

گويند هر نوعي سخن

من خود به چشم خويشتن

ديدم كه جانم مي‌رود

 

مي‌دانيد وقتي دو تا راننده پايه يك مي‌نشينند در ماشين تا به شما تعليم رانندگي بدهند مي‌شود چه؟

مي‌شود راننده پايه دويي چون من كه ياد مي‌گيرد وسط تپه سربالايي بايستد بدون اينكه عقب عقب برود و بعد برود بالا بدون اينكه عقب عقب برود.

 

مي‌دانيد با معلمان اسكيت و زبانم چه كردم؟

طوري سر معلم اسكيت را شستم كه عمرا كسي جرات نكرده بود با او حرف بزند. البته او در نهايت سرم جيغ زد و گفت اخراجم و گوشي را قطع كرد اما هرچه بايد مي‌دانست به او گفتم.

حقيقت اين است كه اگر مي‌رفتم باشكاه احتملا يك  كتك مفصل مي‌خوردم. هرچه باشد او مربي كاراته است.

بعد از ساعت‌هاي متمادي سخنراني به من گفت كه اگر چنين رفتار نكنم نمي‌شود كلاس را كنترل كرد. بعد هم گفت به من احترام بگذار كه گفتم احترام زوري نيست سركار خانم.

حقيقت اين است كه رفتارش با بچه‌ه‌اي  پنج شش ساله بيشتر از هرچيز براي من مخرب بود. تنبيه سختي كه براي آنها در نظر مي‌گرفت. علارغم اينكه بارها و بارها مزه سكوت در برابر زورمندي را چشيده بودم نمي‌دانستم چرا اين بار اين‌همه سكوت كردم؟ اما من چه مي‌توانستم بكنم؟

واقعا چنين مربياني روح و روان انسان‌ها تخريب نمي‌كنند؟

كاش مادر عارفه مي‌دانست اين مربي چند بار اشك آن بچه را در آورد.

بارها كردم زنگ بزنم تربيت بدني و حد اقل تذكري بدهم اما به خاطر شان مربي‌گري‌اش نتوانستم دل خودم را راضي كنم.

خب قدر مسلم او نسبتا نادان است و كسي بايد روشنش كند اما من نتوانستم. شايد چون شاگردش بودم و براي من شاني انساني قايل نبود بلكه مي‌خواست ادب و تربيت يادم بدهد.

مي‌خواستم واژه بيمار را به كار ببرم. اما خب نمي‌برم.

 

 

 

اما معلم زبانم به مراتب بهتر بود. و با او دوست بودم. نمره زبانم ناينتي تري داد بگذريم كه من تاپ كلاس بودم و لي خب به خاطر غيبت كردن و راحت بودن زيادي به او حق مي‌دهم كه به دختر ديگري نمره بيشتري بدهد.

اما اين ترم با يك معلمي كه خدا را شكر ظاهرا خوش اخلاق است كلاس گرفتم گرچه بچه‌هاي نادان همه با معلم قبلي گرفتند.

اما حقيقت اين است كه نمي‌خواستم همه انگيزه‌ام براي زبان خواندن به ترسي مبدل شود كه قبلا سال‌ها طول كشيده بود از خودم بيرونش كنم.

چرا معلمان به جاي ايجاد انگيزه از ترس و تهديد استفاده مي‌كنند؟ كه البته توي كت من نمي‌رود از يك چيز مجازي آن‌قدر بترسم.

 

درنهايت بايد بگويم وقتي سر كلاس جديد گفتم سنم ترتي است معلم فعلي فكر كرد اشتباه گفته‌ام و گفت ترتين؟

القصه او فكر كرد من سيزده سالم هست.

اينجا لزوم آن آدمك با دندان‌هايش حس مي‌شود.

 

و در نهايت:

چو اسير دام تو‌ام

رام توام اي محرم رازم

 

خدايا خوب است دعا كنم كسي بيايد مرا اسير كند؟

فعلا كه اين موهبت شامل حالم نشده

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت 13:19 توسط بئاتريس و مهرداد| |

 

 

صبا

یلدا

دریا

و من هیوا

چهار خواهریم

صبا شاعر است

یلدا یک عاشق بالفطره

دریا یک روانشناس است

 من

خواهر کوچکتر

چیزی نیستم.

فامیل ما جاوید است.

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387ساعت 23:50 توسط بئاتريس و مهرداد| |

 

 

و آنگاه که  تنهایی را از دوشم بر می داشتی

چشمانم به چشمانت خیره مانده بود

 

نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 12:5 توسط بئاتريس و مهرداد| |

 

گاهی چنان محو می شوم که ازچشمان خویش نیز پنهان می گردم.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 14:41 توسط بئاتريس و مهرداد| |

داستان هاي اين چند روزه زيادن. همه زيادن و همه جالب. بين خودم و مربي هاي اسكيت و زبانم بخشش خوندم آخه مي خواستم سر به تن جفتشون نباشه.

القصه وقتي مربي اسكيتو ديدم فكر كردم چرا من اصلا توي چشاش نگاه نمي‌كنم. خب معلومه براي اين كه از اين فسقلي بيست و سه ساله مي‌ترسم. فكر نكنيد اين رفتار شاگرد پروره. نه بابا همه مي‌خوان نرن اون كلاس.

اين‌بار هم برامون سخنراني كرد.

و البته گفت كه تنبيه موثرتر از تشويقه. شايد براي آموزش لحظه اي درست باشه. اما يقينا نه براي روح انساني.

روح انساني با لطافت اخته.

بعدش مسابقه سرعت گذاشتيم. كه ما بايد اونو بگيريم و اونم ما رو. اون كه سه سوته همه ما رو مي‌گيره. هيچ كسم نتونسته بگيرتش.

خلاصه جرات كردمو بهش گفتم: مي‌گيرمت.

اونم نه گذاشت نه برداشت گفت آره هفت هشت سال  بايد كار كني.

بابا اعتماد به نفسو.

منم گفتم  سر يه سال مي‌گيرمت.

دي

خلاصه بايد عرض نمايم كه با اين جور كار كردن ما كه هفته اي يه روز مي ريم شايد نتونيم سر يه سال بگيرمش. ولي يه روزي مي گيرمش.

اما بشونيد از معلم هاي زبان. اصول معلم هاي زبان دز قبال منِ معلم خيلي محترمانه‌تر و بيشتره. خب معلم زبانمون كه دفعه قبل نمره منو كه پر از اشتباه بودمو و نفر اول بودم و از همه كمتر بهم نمره داده بود مملو از احساس گناه بودو راستش من خيلي ناراحت شدم. البته سياست اون تفاوت نذاشتنه. اما مگه مي‌شه؟

توي اون جلسه يكي از بچه ها خودكار منو بهم داد. يعني خم شد و بهم داد و اين حركت توي نظر اون جلوه كرد.

آقا جلسه بعد اومد و خودش نشست پايين و منو كرد بالاي ميز تا از بچه‌ها سوال بپرسم.

محض اطلاعتون خيلي براش بخشش خوندم

البته ناراحتي من از روش نفيي اون هست. اون يكي از معلم هاي خوب زبانه به خاطر فعال بودن و سختگيريش.

اما نمي‌تونه لا اقل برا من جذاب باشه. چون من ازش مي‌ترسم. مطمئنا ترس از اون باعث نمي‌شه كه من علاقه منديم حفظ بشه.

البته منم بي‌خيال شدم. ديگه تكليفامو با ترس انجام ندادم. آخه لول ما هم لولي نيست كه اون بخواد انقد در موردش سخت گيري كنه.

 

 

اما خب خدا را شكر مي‌كنم روش بخشيدن ديگراو كه باعث صلحو مهرو صفا ميشه بلدم وگرنه نمي‌دونم با اين نكته انديشي خودم و حساسيتم بايد چه خاكي توي سرم مي‌ريختم

خدا را شكررررررررررررررررررر

نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 9:3 توسط بئاتريس و مهرداد| |

حالا روي صندلي برادرم نشسته‌ام. يك صندلي بزرگ مشكي گردان است. مادرم آن را بعد از مرگ او براي خودش نگاه داشته بود همراه با گل. اما نمي دانم چرا بيرونش آورد و گفت تو نمي‌بري توي اتاقت؟

خدا بيامرزاد برادرم را.

چند شب پيش بازهم يكي خوابش را ديده بود كه خوش و خندان بوده و شوهر همسايه اي كه خواب ديده  گفته او نمرده است بلكه شهيد شده است.

راستش قاضي پرونده در باره مرگ او كاملا مشكوك است و دستور تحقيق بيشتري داده

 

درباره شعر قبل وقتي بيشتر تامل كردم به زيبايي دو تكه آخر بيشتر پي بردم.

من با بوته‌هاي گل سرخ مي‌خوابم تو با بوته‌هاي تمشك وحشي.

و مفهوم آن برايم پر رنگ تر شد.

بوته گل سرخ شايد خار هم داشته باشد. راستي بوته هاي تمشك وحشي خار دارند؟

. آن تكه در مشتم ماه و قبلش هم به نظرم زيبا بود اما روي تكه هاي ديگر بحث همان است.

 

البته تصور من درباره خار داشتم خودم نبود بيشتر گلبرگ هاي درخشان قرمز منظورم بود.

 

 

امروز در درفتر من و خانم اميدخدايي دعوا كرديم و كتك كاري.

اول او داشت درباره چادر سركردنش  بيست سال پيش مي‌گفت  كه من فكر كردم حرفش تمام شده و گفتم پروفسوري كه به يزد آمده گفته مقنعه شما معلم هاي ف چرا سياه است. آخر امروز يه مقنعه كرم سر كرده بودم!

بعد هم گفتم؟

تو حرفت تموم شده بود؟

اونم گفت: من كه اصلن حرفام تموم نميشه. بايد حرفمو قط كني.

راست ميگه. البته مباحث خيلي شيرينيو مطرح مي كنه كه خصوصا از طلاق‌كاري با شوهرش و اينكه به زورتهديد طلاق گرفتن چه مزايايي به دست آورده. البته به ظاهر طنز مي‌گه به طوريكه آدمو مي خندونه. مثلا ويزاي تنهاييشو با زور طلاق گرفته كه شوهرش گفته به خاطر جيغ و دادت جلو درو همسايه موافقت كردم.

چشماي عسلي خيلي خوشگل داره سفيد و قد بلند و خوش زبونو خلاصه همه چي تموم.

 

القصه ديدم كمي ناراحت بود رفتم جلو و ميكروفونو جلو دهنش گرفتم البته مشتم رو.

بعدم از اونجايي كه قبلا سابقه كت‌كاري داشتيم گفتم:

مي زنمتا.

بعدم چندتايي زدمش كه اونم منو زدو بعدم گفت من كاراته رفتم. بلند شد اومد جلو بقيه معلما چند تا فن روي من اجرا كردو منم الفرار.

بعدشم اوهوم دوباره حمله كردمو هلش دادم گفتم براي اينكه بليزي.

بقيه معلما هم هي خندين. منم گفتم دندونت مي گيرما. كه اونم گفت منم با چنگ و دندون از خودم دفاع مي كنم.

 

راستش اون خيلي جو عوض مي كنه توي دفتر با معلم هاي اغلب بي حال و خشك معمولا شاد و شوخه.

 

بعد اونا به ما گفتن شما هنوز بزرگ نشدين. آخه من كه ازدواج نكردم اونم كه بچه نداره. البته بعد از مدتها زندگي مشترك. فكر كنم نخواسته خودش و باز به زور طلاق بچه دار نشده : ديييييييييي

البته فك كنم شوهرش عاشقشه.

 

اوهوم.

و بايد عرض كنم ديگه

سر كلاس اسكيت يه پسري عاشقم شده به اسم شايان. گفت هركي خواست تو رو اذيت كنه بگو من بزنمش. كمربند سبز داره. جلسه قبل زياد تحويلش نگرفتم اما اين جلسه با هاش پلكيدم كه مربي گفت كسي سر كلاس كسي حرف نزنه. L

القصه مادر شايان هم سر كلاس. بود. من به شايان گفتم تو باديگارد من باش.

خلاصه با هام چرخيديمو با هم نرمش كرديم.

مادرشم با كلاسه. توي اين سرياله بازي كرده بود كه توي شبكه سراسري پخش شده بود فخر فخاران.

 

علت دوستي من با شايان اينه كه اون هي دور سالن مي چرخيد و سرش را چند بار مي كوبوند به ستون هاي فنر پيچي شده. منم اين كارو تكرار كردم و اون به اين شكل عاشقم شد.

 

البته مادر شوهرم كه يعني مادر شايان باشه هم بعدش با هام دوست شد. كمي خودشو از جمع جدا مي گيره.

 

البته شايان پنج سالش بيشتر نيست.  دييييييييييي

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 13:4 توسط بئاتريس و مهرداد| |

امروز بچه ها کتبی داشتند به آنها گفتم

با قلم ننویسید

یکی گفت: - می تونیم با قلم بنویسیم؟

- نه نمی تونید

یکی دیگه گفت:

- خانوم من می خوام با قلم بنویسم

- نه کسی حق نداره با قلم بنویسه

یکی دیگه گفت:

- با خود کار آبی بنویسیم؟

- با هرچی می خواید بنویسید به غیر از قلم

عزیزی گفت:

من با خودکار صورتی بنویسم؟

واییییییی جوش آوردم:

با قلم ننویسید

با قلم ننویسید

با قلم ننویسید

با قلم ننویسید

با قلم ننوبسید

اگه نفهمیدین بازم بگم.

خلاصه ده بار پشت سر هم گفتتتتتتتتتم.

 

بعضی جملات دیگر هم تکرار کردم

اسمتون یادتون نره وگرنه صفر

اسمتون یادتون نره

اسمتون یادتون نره

اسمتون یادتون نره

اسمتون یادتون نره

اسمتون یادتون نره

خلاصه بچه ها خندشون گرفته بود و کفری شده بودن

مث خودمممم

 

نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 23:36 توسط بئاتريس و مهرداد| |

باید عرض کنم این مربی اسکیت امروز فقط نیم ساعت سخنرانی کرد. تا به قول خودش شب برویم فکر کنیم چه نشانه رفتاری بدی داشته ایم که او در گفتارش تذکر داده است.

گاهی اوقات غیر قابل تحمل می شود. حالا می فهمم چرا بعضی دانش آموزان معلمی را دوست ندارند. عزیزم احترام با بیان به دست نمی آید.

مربی می گوید انسان  از کلمه انس گرفته شده اما معنی کلمه انس را نمی داند می گوید تعالی روح

با او بحث نمی کنم چون می دانم که اگر بحث کنم دیگر باید فاتحه کلاس اسکیت را بخوانم.

 

در نهایت گفتم ما که تا به حال اNم ندشه ایم شاید شما بتوانید ما را آدم کنید که گفت بهتر است دارای دیدگاه مثبت یه خودمان باشیم! دیگر نمی داسنت که من خودم این تعالیم را درس می دهم.

امیدوارم نادند من معلمم. کاش احتراممان به انسان ها به خاطر عنوانشان نبود. البته او به من احترام می گذارد اما بعضی رفتارهایش برایم قابل تحمل نیست از جمله سخنرانی اش در باره بوی بدونو ناخن گرفتن و غیره و غیر

اوففففففففف

سر کلاس زبان هم منفی گرفتم به خاطر نبردن دیکشنری

می بیند تو را به حضرت عباس گیر چه معلم هایی افتاده ایم

البته راضی بودم چون خیلی هوایم را داشت. خوشحال شدم که بچه ها فکر نکنند بین ما فرق می گذارد.

 

خدا تا یک ماه دیگر به من صبر بدهد. خدایا خودت رحم کن. راستی بچه ها از دست معلم هایی با شخصیت های به ظاهر مخوف چه می کشند؟!!!

 

نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 19:16 توسط بئاتريس و مهرداد| |

افسوس هر آنچه برده ام با ختنیست

برداشته ها تمام بگذاشتنیست

بگذاشته ام هر آنچه برداشتیست

 

 

دو شب پيش خواب ديدم دايي‌ام بادبادكي شده است

كه نخش در دست من بود

دايي‌ام در هوا پرواز مي‌کرد و بعد او را ناگهان كنار خودم ديدم با چهره‌اي سياه و سخت بيمار

 

 

و امروز فهميدم دايي‌ام پرواز كرده است واقعا

دايي‌ام مرده بود

او يكي از عشق‌هاي زندگي من بود. او را رها كردم بالاجبار

در حالي كه مي‌دانستم بعضي انسان‌ها چون  كودكي هستند كه بايد هميشه تيمارشان كرد

باید كنارشان بود

بايد به آنها آب و دانه داد

عشق داد

مواظب‌شان بود

افسوس كه ديگران مرا مجبور كردند از او جدا شوم

با هم به رويا پردازي مي‌پرداختيم

دايي‌ام يكي  از معدود مردان وفاداربه من بود در زندگي‌ام

او سر قولش ماند

تا آخرین لحظه به درمانگاه ترک اعتیاد می رفت

و من از ترس اینکه مبادا نرفته باشد هرگز به آنجا زنگ نزدم

با هم مي‌رفتيم در چمن‌های دروازه قرآن يزد مي‌نشستيمو سيگار مي‌كشيديم

سيگارش را به من نمي‌داد من هم زياد اهلش نبودم

زماني كشاورز بود و هميشه در حسرت آب و درخت بود

دايي معتادم

عشق من بود

و حالا پر كشيده است

باد بادكي در دستان من

افسوس از دل من

افسوس

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 19:4 توسط بئاتريس و مهرداد| |


Design By : Night Skin