تبليغاتX
هستی

هستی

 

 خيلي دلم گرفته. از خيلي چيزها و از جمله از باتوم خوردن سر مهرداد.  و اينكه هيچ كاري از دست من بر نمي آيد.من هميشه مردهايي با ويژگي هايي خاص جذب كرده ام. به طور مثال اغلب مردهاي آشناي زندگي ام موي بلند داشته اند كه نمي دانم نشانه چيست. يا زنداني سياسي بوده اند. البته اين ارتباط در حد آشنايي بوده است.

مثلا يكي از آنها اكبر بود كه به خاطر اقدام براي ترور نمي گويم كه دستگير شده بود و بارها زندان رفته بود. البته در سن نوجواني كه حالا به خاطر آن اقدامش غمگين بود چون آن فرد را فرد مفيدي مي دانست.يا يك بار كه اشتباهي به كسي اس ام اس دادم كه موجب دوستي اي مقطعي شد مردي بود كه او هم زندان رفته بود. بسياري از مردهايي كه سر راهم قرار گرفتند پدر نداشتند و نمي دانم چه ويژگي شخصيتي در من باعث اين جذب مي شود.

خب مهرداد هم يكي از آنهاست كه هر سه ويژگي را داشته است. اين كه يك روز كاري از شهر بي خبر و ساكت و آرامي كه هيچ خبري از تظاهرات در آن نيست بزند برود يك شهر شلوغ و در تظاهرات  شركت كند نشانه اين است كه به اين قضيه خيلي پايبند است. و من به عنوان همسر او كه نمي توانم بي خيالي طي كنم. اين است كه دفعه بعد من هم مي روم يك شهر ديگربراي تظاهرات. خودم را حسابي سبز هم مي كنم.

مهرداد البته مثل همه مردهاي جذبي  كمي عجيب و غريب بوده است و حالا با باتوم خوردن به ملاجش

نمي دانم در تفكراتش چه تغيير حاصل شده اما قدر مسلم از مني كه اغلب به ديوانگي اش معترفند اگر يه باتوم نوش جان كنم مطمئن باشيد يا عاقل مي شوم يا ديوانه تر. منتها من نمي ايستم كسي باتوم بزند احتمالا يك دندان محكم از آن فرد مي گيرم.

حقيقت اين است كه واكنش در برابر رفتار بد آن رفتار را خاموش مي كند اين هم از جنبه روانشناسي عرض كردم.

البته مهرداد يك شانس ديگر هم آورده و آنهم اين است كه اگر هفت كوه سياه چشم شيطان كور زنداني شد زني دارد كه مي تواند با نامه هايش او را از زندان در آورد.

زن هم خواستيد بگيريد زني اديب بگيريد مثل فاطمه شمس كه با آن نامه ها شوهرش را زود از زندان خلاص كرد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 14:25  توسط بئاتريس و مهرداد  | 

مردمي گمان مي كنند بين دو شب يك روز وجود دارد و مردمي ديگر گمان مي كنند بين دو روز يك شب وجود دارد. هر دو گروه درست مي گويند اما اين چه به درد تو مي خورد؟

اگر تو بگونه اي منفي بينديشي زندگي ات سراسررنج وغم و بدبختي خواهد بود. و يك شخص بدبخت چگونه ممكن است ديندار باشد؟ او چه دارد كه بابت آن از خدا سپاسگزاري كند؟ فقط يك انسان خوش و شاد مي تواند ديندار باشد،‌ زيرا او چيزهاي زيادي دارد كه بابت آنها از خدا سپاسگزاري كند. زندگي هرروز گلهايش را بر سراو مي افشاند.

نقل است روزي عارفي از يك ساختمان صد طبقه پايين افتاد. او در آن ساختمان بسيار سرشناس بود و همه ساكنان آنجا او را مي شناختند. همسايه كه از پنجره منزلشان شاهد سقوط او بودند يك به يك از او مي پرسيدند " حال شما چطور است؟ " و او پاسخ مي داد " تا حالا كه خوب بوده!" او در حال سقوط همچنان مي گفت " تا حالا كه خوب بوده! "

اين درست است: " تا حالا كه خوب بوده." هرچه كه اتفاق خواهد افتاد، خواهد افتاد. اما كسي كه مي تواند تا پايان بگويد " تا حالا كه خوب بوده" پايان او كاملا متفاوت خواهد بود، زيرا پايان او،‌  روي هم انباشته شدن مجموع رويكردهاي اوست. آن پايان ممكن نيست از جايي ديگر بيايد. از وجود خود او برمي خيزيد. حتي مرگ او نيز زيبا خواهد بود.

 

شب:

انسان داراي سه منبع انرژي است. يكي بدن است، ديگري ذهن و سومي قلب. در نقطه اي كه اين سه جريان باهم تلاقي مي كنند،‌ به هم مي پيوندند و با هم يكي مي شوند، چهارمي پديد مي آيد و آنرا تنها ( turia )  مي نامند كه سرآغاز معنويت و دگرگوني و سرآغاززندگي واقعي، راست و درست، جاودان و الهي است.

اين سه جريان در همه وجود دارد اما آنها به هم پيوسته نيستند. در واقع آنها هريك در مسيري متفاوت حركت مي كنند. ذهن تو را به سويي مي كشد، قلب به سويي ديگر و بدن راه خود را مي رود. آنها هرگز باهم به توافق نمي رسند.

اگر تو فعاليتهاي دروني خود را به تماشا بنشيني، شگفت زده خواهي شد. بدن مي گويد " بس است ديگر نخور دارم بالا مي آورم" اما ذهن پا فشاري مي كند "‌اين بستني خيلي خوشمزه است. فقط يك خورده ديگر..." و قلب مي گويد " اين خيلي زيباست. " ذهن مي گويد "‌تو خيلي ناداني،‌ تو احمقي، ديوانه اي." هر زمان كه قلب گرفتار عشق مي شود ذهن مي گويد " تو كور شده اي" قلب در هر جهتي حركت مي كند،‌ذهن در آن ايرادي مي يابد. آنها در دنيايي متفاوت به سر مي برند.

هدف مراقبه آن است كه به اين نيروهاي ناموافق كمك كند به هم بپيوندند و با هم هماهنگ شوند. آنگاه تو سرشار از انرژي مي شوي،‌زيرا تمام آن انرژيهايي كه در دشمني با هم بي جهت هدر مي رفتند، در اختيار تو قرار مي گيرند. و اين همان انرژي است كه به بالهاي تو تبديل مي شود و تو را به فراسو مي برد.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 6:58  توسط بئاتريس و مهرداد  | 

 

من به تن دردم نیست

یک تب سرکش، تنها پکرم ساخته و دانم این را که چرا

و چرا هر رگ من از تن من سفت و سقط شلاقی ست

که فرود آمده سوزان

دم به دم در تن من

تن من یا تن مردم، همه را با تن من ساخته اند

و به یک جور و صفت می دانم

که در این معرکه انداخته اند.

 

نبض می خواندمان با هم و می ریزد خون، لیک کنون

به دلم نیست که دریابم انگشت گذار

کز کدامین رگ من خونم می ریزد بیرون.

تبش از ضعف او ست، ضعفش از خونی ست که هر روز در گوشه ای از جهان از تنش فرومی ریزد، از توفانی ست که هر روز در گوشه ای از جهان وجودش را در می نوردد و بر او شلاق می زند:

من به از هر کس

سر به در می برم از دردم آسان که ز چیست

با تنم توفان رفته ست

از تنم خون فراوان رفته ست

تبم از ضعف من است

تبم از خونریزی.

 

 

این هم نیما. مهرداد دست مرا در افسردگی روحی پریود بسته است. چون تا می آید حال من خراب شود آقا می روند در غار خودشان. حالا خر بیاور و باقالی بار کنند.

این دقیقا زمانیست که بیشتر به نوازش خوشبینی عطوفت و توجه نیاز دارم. آنوقت چه. حتی لحظه ای هم نباید نق زد. آقا در غار خودشان به سر می برند.

بعدش چه؟ خب این شاید نوعی بستگی روحی باشد. می داندی زنانی که با هم دوست باشند پریودشان هم همراه می شود.

این است که حال ما همزمان خراب می شود. و کسی نیست که دستی بر سر هیچکداممان بکشد.

تجربه به من ثابت کرده است که نصف بیشتر ارتباطاتم را در این دوران گند زدایی کرده امو ببخشید یعنی گند زده ام. بعد هم خندیده ام.

اما در به ریش مهرداد نمی شود خندید. ممکن است به خاطرش طلاق هم بگیرم.

همیشه زندگی ما باید دستخوش عوامل بیرونی شود. البته در این قضیه کسی مقصر نیست اما اینکه من سیاسی نیستم و از بازی سیاست هم مثل بازی های دیگر لذت نمی برم نقطه اوج تفاوت ما باشد.

خب من اگر بخواهم سیاست بازی کنم باید کفن بپوشم و صاف بروم جلو گلوه. چون اگر رفتم ناگهام معشوق دیرینم مرگ را در آغوش خواهم گرفت. پس یهتر است اصلا گردش نچرخم. من به مبارزه پنهان معتقدم.

دلم برای بچه های بی مشاری که قربانی خشونت پدر و مادرشان هستند می سوزد.

به سازندگی فکر می کنم. و انقلاب جهانی برای ویرانی است. از انقلاب خسته ام. معتقدم اگر مبارزه ای باید بکنم اول ساختن خودم است که می دانید گاه چه اندازه ویران است.

من به مبارزه ای آرام و بنیادین می اندیشم که ریشه آن در تربیت است. باز هم می گویم از خشونت تظاهرات و از ویرانی آن بیزارم. نه من طاقت بال زخمی یک گنجش را هم ندارم چه طور بروم و باتوم خوردن عده ای را ببینم؟

برای این است که اخبار را سانسور می کنمو من طاقتش را ندارم آقا.

اگر دوست دارید همینجا برایم گوری بکنید و این داستان ها را برایم باز گویید تا قبلا در آن خوابیده باشم.

و کشور ما. کشور بیچاره ما سالهاست روی آرامش را به خود ندیده است. دلم برای ایران می سوزد.

نه اینکه هدفمان جدا باشد نه راهمان جداست. سنگر یکیست منتها مسئولیت فرق می کند. آقا شما بروید جلو بجنگید من اینجا روی سر زخمی کسی مرهم می بندم و اگر شد کمی برایش اشک می ریزم. می بوسمش و سکوت خواهم کرد.

ما هر دو به طبقه بالا خواهیم رسید. شما از آسانسور بروید من پله ها را یکی یکی می شمرم و می آیم. آن بالا هم را می بینیم.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 0:23  توسط بئاتريس و مهرداد  | 

 

راه خدای تعالی را عدد نتوان گفت چندانک بنده است به خدای تعالی راه است.
به هر راهی رفتم قومی دیدم .
گفتم:
بار خدا مرا به راهی بر که من باشم و خلق تو در آن نباشند.
اندوه در پیش من نهاد.
گفت:
این اندوه باری گران است خلق نتوانند کشید...

"ابوالحسن خرقانی"

نارایانا

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 0:3  توسط بئاتريس و مهرداد  | 

 

امروز کمبود و پامینم اود کرده

نیاز دارم ساعت ها مقابل کامپیوتر بنشینم و به آن زل بزنم

شاید در فاصله بینمان تو ناگهان ظهور کنی

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 9:48  توسط بئاتريس و مهرداد  | 

 

ای عشق همه بهانه از توست

من خاموشم این ترانه از توست

من اندوه خویش را ندانم

این گریه جاودانه از توست

دیروز بیست تماس بی پاسخ داشتم از چند آدم مختلف که چون گوشی ام بی صدا بود جواب نداده بودم. قضیه از این قرار است کافیست آدم از تنهایی دق کند تا کسی یادی از او نکند و کافیست سرش کلی شلوغ باشد و شصت آدم مختلف کارهای مختلف با او داشته باشند.

من وقت کم می آورم. بیست و چهار ساعت شبانه روز برایم کم است.

یکی از این آدم ها زهرا بود که سه چهار روز است گیر داه بود می خواهد مرا ببیند. زهرا یک زمانی علاقه شدید به من داشت. تنها دانش آموزم بود که آرزو می کرد درسش را نمره نمی آورد تا باز هم با من کلاس بگیرد. می خواست برادر پولدارش را بفرستد خواستگاری ام.

روابط نزدیک تر شد. روزی آنقدر مشکلاتش حاد شد که به خانه شان رفتم و فهمیدم به خاطر مشکلاتی پدرش شدیدا کتکش زده.

حالا این وسط من می خواستم یک کاری کنم نه سیخ بسوزد و نه کباب.

زهرا بسیار زیباست. ترکیب اندام عالی. چشم های رنگین. سفید سبزه. من همیشه آدم های خوشگل را از پسر و دختر جذب می کنم. اما به همین میزان هم از درون خراب.

نیاز زهرا به من نیازی برای توجیه بیرون ماندنش بود. کمی کارش را راست و ریست کرده بودم چون پدرش می خواست خفه اش کند. البته با قدرت همان ورد بخشش وگرنه من که کاری بلد نیستم.

رفتن با این دخترهای زیبا بیرون یعنی سیل توجه پسرها و گاه ملاحظه دوست پسرهایشان که البته برایم دشوار است. مرا چه به ملاحظه پسران. فکر نکنید خوشم نمی آید از این جنس لکن حوصله سیل شهوت روان بین این ارتباطات را ندارم و  چیزی سیاه آن وسط حس می کنم.

لکن امروز سوار زانتیا شدم و دیدم که زهرا جان با ۵ نفر هم زمان تلفنی صحبت می کند. توی ماشین آرایش می کند. و به قول خودش جاهای باکلاس می رود. ماشین پسرها را می گیرد و همه اینها زیر سر خانواده ای است که درکش نمی کند.

 چنان از کتک زدن پدرش در درونم  خشمگین شدم که می خواستم تشویقش کنم فرار کند اما می دانم آن بیرون گرگ های بیشماری منتظرش هستند.

و این خبر امروزم بود که باعث شادی ام نیست اینهمه خود بیگانگی از خویشتن. لکن من با همه این چیزها کنار می آیم و دلم می خواست زهرا دختر خودم بود تا چنان به من اعتماد می کرد که آنقدر دنبال تکیه گاهی پوشالی در بین یک مشت بچه سوسول نباشد.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 22:29  توسط بئاتريس و مهرداد  | 

 

انگار در من جاری شده بودی

دیشب

با دستی از غیب

 

 

نمی دانم موج منفی از کجا می آید و ویران می کند

شاید از جایی که به تلفن کسی جواب نمی دهم.

تاوان ها گاه سنگین است و نمی دانی با سیل ویرانگر افکار دیگران که درکت نمی کنند چه کنی

یا می دانی

آنطور که خودت گاهی سیل ویرانگر افکارت را روانه دیگران می کنی.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 15:49  توسط بئاتريس و مهرداد  | 

 

 

 

خب عیدی امروز را همه ما قبلا گرفته ایم. تولد امام رضا. وجود اما رضا. سایه امام رضا

مهربانی اش

آنقدر دیوانه شدم که می خواستیم با مهرداد بپریم برویم مشهد. اما حیف شنبه باید .....

آره دلم داره پر می کشه واسه مشهد. امسال هنور نرفتم.

به هر حال سپاس گزاری ویژه ام را برای داشتن زندگی که در آن بوی ائمه به مشامم رسیده و برای هستی ام دلیلی یافته ام  را تقدیم می کنم

سپاس می گذارم برای وجود امام رضا که همیشه کلی هوایم را داشته

 

تو که یک گوشه چشمت غم عالم ببرد

مپسند این که تو باشی و مرا غم ببرد

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 0:31  توسط بئاتريس و مهرداد  | 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 13:50  توسط بئاتريس و مهرداد  | 

 

هیچ خبر خاصی نیست جز اینکه درس دارم

کار دارم

مو شونه کردن دارم

مو چیدن دارم به زودی

شوهر دارم

بچه ام ندارم ( بگما من بچه مچه نمی ندازم عمرا حتی اگه خدای نکرده خدای نکرده نا مشروع باشه که البته محاله!!!)

دوباره درس دارم

کلاس دارم. ترجمه دارم. کنفرانس دارم. اتوبوس دارم. ماچ ندارم فعلا.

دیگه هیچی.

راستی رفتارگرایان می گن که باید با رفتارها با تقویت مثبت منفی رفتار کرد. استاد ما می گه اگه کسیو تقویت پاره ای کنید محاله رفتارش خاموش بشه.

اما من فکر می کنم درسته با آدما اینطوری رفتار کرد؟ و اساسا....

اما خب هر رفتار خوبی را تقویت مثبت کنید با پاسخ مواجه می شید. اما من این شیوه رو خوش ندارم. هی دیگران گفتنو هی ما خلاف علم رفتار کردیم.

راستی هنوز نتونستم اسمی واسه آقامون انتخاب کنم. خودشم نظر خاصی نداره.

اوف اصلا اسم هیچ مردی به خاطرم نمیاد جز اسم اصلی خودش. ولی خب چاره ای دارم.

من اسم می خوام

مهرداد چه طوره؟

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 22:1  توسط بئاتريس و مهرداد  | 

 

وقت ندارم آقا

چه می دونم خانوم. ساعت چهار بلیط دارم. می روم. می روم. می روم. با زهم می روم. من نمی رود اتوبوس می رود. از جاده و خیابانو و دریا و شهر می گذرد. چه خوش است حال مرغی ز قفس رهیده باشد.

 

کسی می تونه یه سایت آپلود عکس معرفی کنه؟ اون سایت قبلیم باز نمیشه.

و یه نکته مهم؟ یکی از قانون های مهم زندگی قانون سپاسگزاری هست. این سپاسگزاری بیشتر از همه در مورد خدا کاربرد داره.

در مورد خلق هم وقتی براتون منفعتی نداره خیلی مفیده. وقتی منفعتی داره طرفتون فکر می کنه دارین سبیلشو چرب می کنید.

به هر حال سپاسگزاری هر روزه به صورت ویژه در لحظاتی کم از خدا و شمردن حد اقل ده تا از نعمتای اون  هرروزه با عث می شه بهتون یادآوری بشه که چه قدر خوشبخت هستین. و خدا معمتای بی شمار دیگه ای براتون بفرسته. و قلیل من عبادی الشاکرون. مردم سپاسگزارم کمن.

 

من می خوام یه تشکر ویژه کنم از خدا. به خاطر همسر خوبم. کسی که بعد از اونهمه سرکوفت شنیدن از همه بهم داد. همون خدایی که همه رنج ها و حقارت هایی که متحمل شدم در برابر رفتار کسایی که با همه وجود بهشون عشق ورزیدم رو دید و گفت دارم برات.

همون کسی که دید که علارغم همه محاسن چه طور در برابر یه پیرزن عوام باید ذلیل این بشی که شوهر نداری. و اون یه ساعت برات دل بسوزونه.

همون کسی که دید با وجود اینکه هر پسر نالایق و گند دماغی منو نمی خواد  و جلو پدر و مادرم غروری برام نذاشت  می دونست که خودم و خودش از این باخبریم که اون پسره لایق ما نیست.

اون کسی که می دونست چرا خواستگار راه نمی دم چون نمی خوام دل پدر مادرم بشکنه و مردم عوضش گفتن همه رو رد می کنه چون مغروره در حالی که می دونستم قراره بذارن برن ولی بازهم می دونستم خدا منو برای همین آقای گلم نگه داشته.

و چه قدر سر بلندم کرد در برابر همه کسایی که برای عشق ورزیدنشون یا نورزیدنشون چه قدر بهم بی احترامی کردن به خاطر اینکه سایه مردی روی سرم نبود تحت عنوان شوهر

خدایی که توی این جامعه که مرداش به کمر باریک و دماغ فکر می کنن مردی رو برام فرستاد تا همینطور که هستم بهم عشق بورزه

اونوقت توقع دارین در برابر این خدا قد علم کنم؟ اونی که همیشه هوامو داشته؟

فکر می کنید در برابر این همه دردی که کشیدم و این لطفی که بهم داشته چند میلیون بار باید بگم خدایا شکرت

و باید به چه کسی غیر از اون چشم بدوزم؟

اونی که دید حتی خواستگار من کسی که ادعای عشق می کنه از من دعوت نمی کنه تا یه شعر بخونم.

فقط اون بود که می تونست در برابر همه تیرگی های وجود دیگران کاری کنه تا مثل اون دختر عرب وقتی ازش پرسیدن چه طور میون قبیلت بر می گردی بگه

- سر بلند

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 13:50  توسط بئاتريس و مهرداد  | 

 

زیر سایه یار

تا در امان بمانیم از چشم زخم اغیار

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 22:20  توسط بئاتريس و مهرداد  | 

 

این ترانه را حمیده این اواخر برام بلوتوس کرده بود.

ترانه دلنوازان

می خوام حذفش کنم به خاطر مضمون تلخش که دامن گیرم شد

اما خب نمی دونم وابستگیم بهش چیه

 

باز لحظه های ناگزیر دل بریدن

بازم آخر راهو حس تلخ نرسیدن

شاید رفتن راهی که هر هفته می رم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 14:11  توسط بئاتريس و مهرداد  | 

 

 

قصد من تنها آن است که تو را باز به خود برگردانم. تو دزدیده شده ای! بر توحجابی افکنده اند و به هر طریق ممکن شرطی ات کرده اند تمام درهای منتهی به خودت را بسته اند. تمامی کار من آن است که در تو درها و پنجره ها بگشایم و اگر بتوانم تمامی دیوارها را فرو بریزیم و در زیر آسمان رهایت کنم؛ آن گاه در خواهی یافت که مذهب چیست...

1

پيام من نظريه فلسفی نيست، بلکه نوعی کيمياگری است! دانش تحول روحانی است بنابر اين فقط آنان که مايلند بر آنچه هستند بميرند و دوباره متولد گردند؛  فقط اين عده از مردم با شهامت و شجاع که معدودند آماده شنيدن پيام من هستند . زيرا شنيدن اين پيام نيز مخاطره آميز است . با شنيدن شما نخستين گام را برای زايش دوباره برداشته ايد. پيام من چيزي كمتر از مرگ و زايش مجدد نيست!

2

جهنم از اون جايي شروع مشود كه اولين آرزو شكل ميگيرد و بهشت اون جايي هست كه هيچ درخواست و آرزويي نباشد!

3

جاي يك چيز را در زندگيت عوض كن تا زندگيت زيبا شود! بجاي ترس از خدا، عشق را جايگزين كن!

4

هرچيزي كه در اين دنيا ميبيني در تضاد است! شب و روز، خوب و بد، زشت و زيبا، عشق و تنفر ... اما با عبور از تمام اين تضاد ها، به حقيقتي ميرسيم كه ميشه اسمش را خدا گذاشت.

5

عشق، دليلي براي وجود اثبات خداوند است.

6

شاد باش ! مراقبه  خودش به تو دست خواهد داد. مسرور باش زیرا دین خودش دنبالت خواهد آمد. شادمانی شرط اصلی است.مردم تنها وقتی مذهبی هستند که نگران و اندوهگین هستند و بهمین دلیل تمام مذهبشان دروغ است!

7

گل سرخ گل سرخ است و خار , خار. نه خار بد است و نه گل سرخ خوب. اگر انسان از روي زمين محو شود , گلهاي سرخ آنجا خواهند بود و خارها نيز آنجا اما ديگر كسي نيست بگويد گلهاي سرخ خوبند و خار ها بد .

8

عشق یک آینه است.رابطه ی واقعی آینه ای است که در آن دو عاشق چهره ی یکدیگر را می بینند و خدا را باز می شناسند. این راهی به سوی پروردگار است.

9

همه باورها خفه کننده اند و همه ی سرسپردگیها به تو کمک میکنند تا زنده ی واقعی نباشی.انها موجودیت تو را می میراند

10

شجاع ادمي است كه ميترسد , اما عليه ترسش اقدام ميكند ; ولي ترسو ادمي است كه ميترسد اما با ترسش سر ميكند . با هم تفاوت ندارند , هر دو ترسو هستند . شجاع ادمي است كه علي رغم ترسش پيش ميرود , ترسو ادمي است كه دنباله روي ترس خود است . اما يك ادم كامل نه اين است و نه ان ; او فاقد ترس است و بس

11

مردم ميگويند عشق كور است زيرا نميدانند عشق چيست .من به تو ميگويم كه فقط عشق چشم دارد به غير از عشق همه چيز نا بيناست

12

همه تلاش دین این است: چطور ذهن را کنار بگذار و به سوی زندگی حرکت کن چطور ساز و کار تکراری را ترک کن و چطور به پدیده ی همیشه تازه و همیشه سبز هستی قدم بگذار

13

مرگ تنها برای آن عده زیباست که زندگی خود را زیبا سپری کرده اند آنان که از زیستن نهراسیده اند، آنان که به قدر کافی شهامت زندگی کردن داشته اند، مرگشان جشن است

14

ژرف زندگي كن، از ته دل زندگي كن، يكپارچه با تمام وجود به طوري كه وقتي مرگ در زد آماده باشي... آماده چون ميوه ايي رسيده براي فرو افتادن از درخت. تنها نسيمي ملايم مي وزد و ميوه فرو مي افتد؛ گاه حتي بدون هيچ نسيمي، ميوه به سبب سنگيني و رسيدگي از درخت مي افتد. مرگ نيز بايد چنين باشد و اين آمادگي بايد با زندگي كردن فراهم آيد...

15

همه باورها خفه كننده اند و همه سر سپردگي ها به تو كمك ميكنند تا زنده واقعي نباشي، آنها موجوديت تو را مي ميرانند

16

زندگی نه کیفر که پاداش است.با فرصت عظیمی که برای رشد یافتن دیدن دانستن درک کردن و بودن به تو ارزانی داشته اند تو را پاداش داده اند.من زندگی را روحانی میخوانم.در حقیقت از دید من زندگی و خدا مترادف یکدیگرند

17

واقعی تر زندگی کن. نقابها را کنار بگذار . آنها بر قلبت سنگینی میکنند. همه ی ریاکاریها را کنار بگذار .عریان باش البته خالی از دردسر نخواهد بود اما همین دردسر ارزش آن را دارد زیرا تنها پس از آن دردسر است که رشد پیدا میکنی وبالغ میشوی

18

دلسوزی تنها هنگامی سر بر می آورد که بتوانی ببینی که همه با تو خویشاوندی دارند.دلسوزی تنها هنگامی پدید می آید که ببینی تو عضوی از همه و همه عضوی از تو هستند.هیچ کس جدا نیست.وقتی توهم جدایی کنار رفت دلسوزی سر بر می آورد

19

عشق نخستین گام به سوی خداست و تسلیم آخرین گام .... و این دو گام کل سفر است

20

هر لحظه را چنان با شکوه زندگی کن که گویی واپسین لحظه زندگیت است... و کسی چه میداند؟! شاید که واپسین لحظه باشد....!

21

به مردم كمك كن طبيعي باشند . به مردم كمك كن آزاد باشند. به مردم كمك كن خودشان باشند . هرگز سعي نكن كسي را به زور وادار به كاري كني , به زور بكشي و به زور هل بدهي و تحت كنترل خودت در اوري . اينها همه ترفند هاي نفس هستند

22

گنج تو وجودت است؛ جای دیگر به دنبالش نگرد! همه قصر ها و همه ی پل هایی که به قصر ختم میشوند مهمل و بی معنی اند، تو باید پل خود را در درون وجود خود خلق کنی! قصر آنجاست؛ گنج هم آنجاست...

23

کل کائنات یک شوخی است! بعضی ها آن را لی لا و بعضی ها مایا میخوانند (به معنی رویا) این تنها یک لطیفه و یک بازی است و روزی که این را فهمیدی به خنده می افتی و آن خنده هرگز متوقف نخواهد شد! همینطور ادامه خواهد داشت، این خنده به سراسر پهنه ی کائنات گسترش خواهد یافت!

24

متدين واقعي به هيچ مذهبي، به هيچ ملتي، به هيچ نژادي و به هيچ رنگي تعلق ندارد! او به كل انسانيت تعلق دارد

25

دانش مانع از شناخت است . وقتي پرده دانش فرو مي افتد , گل شناخت شكفتن ميگيرد

26

هر جانوري مستعد پير شدن است ولي رشد كردن امتياز انحصاري انسان است و فقط تعداد انگشت شماري مدعي اين امتياز هستند، در زندگي رشد كردن يعني حركت به اعماق درون؛ همانجا كه ريشه هايت قرار دارند

27

قلب هرگز پرسشي ندارد؛ با اين وجود پاسخ را دريافت ميكند! ذهن هزار و يك سوال دارد با اين حال هرگز پاسخي در يافت نمیکند! زيرا نميداند چطور دريافت كند

28

خنده عبادت است! اگر بتوانی بخندی چگونه عبادت کردن را آموخته ای. جدی نباش! آدم جدی هرگز نمیتواند مذهبی باشد، آدمی که بتواند بی چون و چرا بخندد  آدمی که همه  مسخرگی و همه ی بازی زندگی را می بیند در میان آن خنده به اشراق میرسد

29

تو كساني كه دوستشان داري و كساني كه از آنها متنفري همگي جلوه هاي خداوند هستند، همين جمله كوتاه ميتواند تمام زندگيت را دگرگون سازد. لحظه اي كه فرد دريابد كه همه چيز يكي است عشق به خودي خود طلوع ميكند و این يعني تصوف

30

بي وقفه آزاد بوده ام تا هرگز نتواني از من جزميتي بنا نهي. اگر بخواهي چنين کني، فقط خود را ديوانه کرده اي! ارثيه واقعا وحشتناکي براي محققان بجا گذاشته ام! از حرفهاي من چيزي نخواهند فهميد!! همين خوب است که کسي نميتواند آئين يا کيش خاصي از من بسازد. نه! اين ناممکن است... واژه هايم تو را مي سوزانند، ولي نميتواني هيچ گونه الهيات يا جزميتي از آنها بسازي. ميتواني راهي براي زندگي بيابي ولي نه جزميتي تا با تکيه به آنها موعظه کني. ميتواني شراب شورش را از اين جام بنوشي ولي نميتواني درونمايه اي انقلابي را با تار و پود آنها ببافي. واژه هايم تنها آتش بپا نمي کنند! اينجا و آنجا باروت را نيز چاشني آنها کرده ام تا براي قرنها انفجار ايجاد کنند! بيش از آن که لازم است باروت ريخته ام تا انفجار محتوم باشد! آنکس که ميخواهد از من کيش خاصي بيافريند، کمابيش با هر جمله اي به دردسر خواهد افتاد!

31

تو خواهان قدرتی تا آزار برسانی. و گرنه عشق کافیست، مهربانی کافیست

32

اگر نتوانی تنها باشی، پیوند تو دروغین است. این تنها نیرنگی است تا از تنهایی فرار کنی، همین و بس

33

بگذار بگویم که در جامعه ای غیر آزاد میتوانی آزاد باشی، در جهانی سیاه بخت، سعادتمند باشی. مانعی از سوی دیگران نمیتواند وجود داشته باشد، میتوانی دگرگون شوی

34

ذهن تنها زمانی در صحنه می ماند که به تمامی در چیزی نباشی. در هر کار و هر چیز، تام و تمام باش تا ذهن نتواند حتی برای لحظه ای تو را آزار دهد

35

عشق چنان از احترام سرشار است که آزادی را هدیه می کند. و اگر عشق آزادی به همراه نیاورد، عشق نیست؛ چیز دیگریست

36

نخست راه را برو، سپس با تمام وجود خود را در آن دریاب - فقط بعد از آن است که میتوانی دستان دیگری را بگیری و راه را به آن نشان دهی

37

مکاشفه بخوانش، آگاهی یا چیز دیگر، اینها نام های بیش نیستند، اما سکوت محض است که ذات و جوهر است. هیچ چیز در تو تلاطم را باعث نمیشود،هیچ بادی در تو موج ایجاد نمیکند و در این حالت است که به ملکوت قدم میگذاری

38

زندگی راه های خود را میجوید. لحظه ای که شروع میکنی همه چیز را مدیریت کنی، آنها را ضایع میکنی. بگذار زندگی آزاد باشد

39

زندگی آزاد از تضاد هاست. تمامی تضاد ها مکمل یکدیگرند. راست بدان که روز و شب مکمل یکدیگرند، زندگی و مرگ نیز چنین اند

40

تنهایی جایی است که دیگری را از دست میدهی. یگانگی هنگامی است که خود را در میابی

41

حقیقت راز گشایی است. وجود دارد. نیازی به اختراع آن نیست، باید کاشف آن باشی

42

از آنچه میگریزی، بیشتر و بیشتر به سوی آن جلب میگردی. ذهن تو این سو و آن سو به دنبال اوست

43

حقیقت تنها به نافرمانان رخ مینماید، و شورشی محکوم به زندگی سراسر خطر است

44

زندگی را قدر بدان، حرتمش را نگهدار. هیچ چیز مقدس تر از آن نیست، هیچ چیز ملکوتی تر از آن نیست

45

وقتی ذهن میشناسد آن را دانش میخوانیم، وقتی دل میشناسد آن را عشق مینامیم و آنگاه که وجود میشناسد آن را مراقبه می نامیم

46

آسمان بی زمین تهی خواهد بود، آسمان بی زمین نمیتواند بخندد. زمین بی آسمان میمیرد. هر دو در کنار هم - و رقص متولد میشود. زمین و آسمان در کنار هم میرقصند - و خنده است و شور و نشاط، جشن آغاز میگردد

47

مراقبه نه سفري در فضاست و نه سفري در زمان بلكه يك بيداري آني است . اگر بتواني همين الان خاموش باشي اين ساحلي ديگر است اگر اجازه دهي ذهن متوقف شود و از كار بيفتد اين ساحلي ديگر است

48

زندگي مانند صفحه اي سفيد است كه هرچه بر آن بكشي همان ميشود! ميتواني شادي يا بدبختي را در آن رسم كني! تمام عظمت وجود انسانيت در اين آزادي عمل است!

49

 اين خانه تاريك نيست! در بيرون از اين خانه تاريك، آفتاب هميشه در حال نور افكني ميباشد، فقط  كافي است که درها و پنجره ها را بگشایی تا نور به درون بیاید

50

براي خلق كردن بايد از همه قيد و بندها رها شد‏‏، وگرنه خلاقيت تو چيزي جز تقليد و نسخه برداري نخواهد بود!  فقط يك نسخه ي بدل! تو فقط هنگامي ميتواني خلاق باشي كه فرديت خويشتن را دريابي

51

زندگی در زندگی کردن است. زندگی یک شیئی نیست، یک روند است. بجز زیستن، راهی برای دستیابی به زندگی نیست: جریان داشتن و جاری شدن به همراه آن. اگر در یک  فلسفه، دریک عقیده ی جزمی و در الهیات به دنبال معنی زندگی میگردی، راهی مطمئن برای ازدست دادن زندگی و معنای آن یافته ای. زندگی چیزی نیست که به انتظارت نشسته باشد، در درونت اتفاق می افتد. زندگی چیزی نیست که همچون یک هدف در آینده باشد که به آن برسی، در همین لحظه و در اینک‌اینجاست در تنفس هایت، در گردش خونت و در تپش قلبت. هرآنچه که هستی زندگی تو است و اگر شروع کنی که معنی آن را درجایی دیگر بیابی، آن را از کف می دهی.

52

تا دوری نزدیک نتوانی بود. اگر همیشه دور بمانی، عشق خواهد مرد. اگر همیشه نزدیک بمانی، عشق خواهد مرد.

53

دوستی خالص‌ترین عشق است. دوستی والاترین صورت عشق است جایی که چیزی نمی‌خواهی، شرطی قائل نمی‌شوی، جایی که ایثار کردن عین لذت است. یکی بسیار نصیب می‌برد، اما این اصل نیست، این نصیب خودبخود پیش می‌آید. انسان نیاموخته که زیبایی‌های تنهایی را دریابد. او همیشه آوازهٔ جستن نوعی پیوند است، می‌خواهد با کسی باشد – با یک دوست، با یک پدر، با یک همسر، با یک فرزند، با یکی و کسی... اما نیاز اساسی آن است که به گونه‌ای فراموش کنی که تنهایی.

54

با عاشق شدن کودک باقی خواهی ماند؛ و با عروج در عشق به بلوغ دست خواهی یافت.

55

عشق یک پیوند است. عاشق و معشوق هر دو تلاش می‌کنند خود باقی بمانند، در پیوند و در عین حال مستقل، چنین است که مبارزه آغاز می‌شود.

56

عشق آزمونی روحی است – ربطی به جنسیت ندارد و با کالبدها بیگانه‌است، عشق با درونی‌ترین کانون وجود سروکار دارد. اما تو هنوز حتی به معبد خود قدم نگذاشته‌ای. ابداً نمی‌دانی که کیستی، و با اینحال در پی آنی که چگونه عشق بورزی. نخست خود باش، خود را بشناس، و دل خوش دار که عشق را پاداش خواهی گرفت.

57

والاترین هنر در جهان آنست که مرید باشی. این موهبت با هیچ چیز دیگری قابل مقایسه نیست. مریدی یگانه‌است و همتایی ندارد. در هر پیوند دیگری، چیزی شبیه آن نخواهی یافت، نه چیزی مثل آن نمی‌تواند وجود داشته باشد.

58

اگر دیگری را دوست می‌داری، اگر می‌خواهی یاریش کنی، کمک کن تا یگانه شود. نه نباید او را اشباع کنی. تلاش نکن با حضور خود بگونه‌ای او را کامل کنی. دیگری را کمک کن تا یگانه شود. چنان سیراب از وجود خود که نیازی به حضور تو نباشد.

59

ازدواج وسیله‌ای است برای فرار از ترس تغییر، ازدواج وسیله‌ای است تا پیوند را تثبیت کنی. اما عشق چنان پدیده‌ای است که به محض تلاش برای تثبیت آن، خواهد مرد. ایستایی در عشق همان و نابودی عشق همان. عشق واقعی تنهایی را به یگانگی مبدل می‌سازد.

60

آنکه اعتماد می‌کند... مهم نیست که به چه چیزی اعتماد می‌کند، همین اعتماد حاکی از معصومیت اوست. حتی اگر بدلیل اعتماد، فریب بخورد، مهم نیست، چون ارزش اعتماد بسیار فراتر از چنین فریبی است. می‌توانی همه چیز را از او بگیری، ولی اعتماد را هرگز.

61

حیرت خواهی کرد، که اگر خود را دوست بداری، دیگران نیز دوستت خواهند داشت. هیچکس کسی را که خود را دوست نمی‌دارد، دوست ندارد. اگر نمی‌توانی به خود عشق بورزی، چه کس دیگری به این کار اهمیت خواهد داد؟

62

عشق با درد همراه است – چون رشد را موجب می‌شود. عشق با درد همراه است چون عشق چنین می‌طلبد. عشق با درد همراه است چون عشق دگرگون می‌کند. عشق با درد همراه است، چون در عشق از نو زاده می‌شوی.

63

رابطه جنسی هرگز کسی را ارضا نکرده‌است. این پیوند بیشتر و بیشتر عدم رضایت ایجاد می‌کند. رابطه جنسی هرگز کسی را به کمال نرسانده – با کمال بیگانه‌است. رابطه جنسی زمانی معنا می‌یابد که با عشق همراه باشد. پس عشق و رابطه جنسی به هم می‌آمیزند. و عشق مرکزیت عظیم‌تری است، مرکزیتی والاتر. آن گاه که رابطه جنسی به عشق گره می‌خورد، بالا و بالاتر جریان می‌یابد.

64

انسان عاشق هرگز به کسی خشم نمی‌ورزد، چون در واقع وابسته به دیگری نیست. او می‌تواند در تنهایی نیز شاد باشد... البته او باز شادی خود را با دیگری تقسیم می‌کند ولی دیگر به کسی وابسته نیست. اکنون دیگر رابطه وابستگی برقرار نیست؛ این پیوند است، پیوند وابستگی متقابل.

65

آنکه عمیقاً به خوشبختی خود علاقه‌مند است، همواره به خوشبختی دیگران نیز علاقهمند است، اما نه به خاطر دیگران. در ژرفای وجود به خودش علاقهمند است، به همین دلیل یاری می‌رساند. اگر در دنیا به همه بیاموزند که خود را دوست بدارد، تمام دنیا خوشبخت خواهد شد. امکان شوربختی از میان خواهد رفت. هستند کسانی که با احساسات خود کنار می‌آیند و هستند کسانی که با همین احساسات می‌جنگند- ولی هر دو اسیر احساسات خواهند ماند. باید از دایرهٔ این پیوند رها گردی. باید تماشاگر باشی، یک ناظر.

66

دوستی به پیوند می‌انجامد، ثابت می‌ماند، صمیمیت بیشتر جاری است، و سیال. دوستی یک رابطه‌است، صمیمیت حالتی از وجود توست. صمیمی هستی، با کدام و چه کسی، ابداً مهم نیست.

67

زمانی فرا می‌رسد که به عشق رسیده‌ای و زمانی فرا می‌رسد که به ورای عشق می‌رسی. زمانی فرا می‌رسد که پیوند می‌یابی و از این پیوند لذت می‌بری، و زمانی خواهد رسید که تنهایی و از زیبایی تنها بودن لذت می‌بری. آری هر چیز و هر زمانی زیباست.

68

بزرگ‌ترین معجزه در جهان آن است که تو هستی، من هستم. بودن بزرگ‌ترین معجزه‌است و مکاشفه درهای این معجزه بزرگ را برویت می‌گشاید.

69

شهامت به معنای زندگی در پیوند با دیگران و در عین حال مستقل باقی ماندن است. انسان نوین، انسان با شهامت خواهد بود. در گذشته، تنها دو نوع ابله در جهان زندگی می‌کرده‌اند، گونهٔ این دنیایی و گونهٔ آن دنیایی – ولی هر دو ابله بوده‌اند. انسان واقعاً بی باک کسی است که در این جهان زندگی می‌کند ولی به این دنیا تعلق ندارد.

70

عشق به مثابه یک پیوند رخ می‌نماید اما در خلوت ژرف آغاز می‌گردد. هنگامی که به تمامی در تنهایی خود خرسندی، هنگامی که مطلقاً به دیگری نیازمند نیستی، وقتی حضور دیگری یک احتیاج نمی‌نماید، آنگاه است که توانایی دریافت عشق را خواهی داشت. اگر وجود دیگری نیاز تو باشد، تنها می‌توانی بهره کشی کنی. تزویر کنی، مسلط شوی، اما عشق نمی‌توانی بورزی.

71

اگر ایجاد پیوند آزاد باشد، با آزادی همراه باشد، شادی از راه خواهد رسید، چون آزادی ارزش غایی است، چیزی از آن بالاتر نیست. اگر عشق تو سوی آزادی رهنمونت کند، عشق تو عین برکت است، و اگر سوی بردگی براندت نه برکت که لعنت است.

72

تمام تاکید من نه بر اسم‌ها که بر افعال است؛ تا می‌توانی از اسم‌ها حذر کن،اینکار در زبان امکان‌پذیر نیست، ولی در عرصه زندگی می‌توانی، چه زندگی خود یک فعل است. زندگی یک اسم نیست، واقعاً زندگی کردن است و نه زندگی. عشق نیست، عشق ورزیدن است. پیوند نیست، پیوند یافتن است. ترانه نیست، ترانه خواندن است. رقص نیست، رقصیدن است.

73

آنگاه که در پیوند هستیم، آن را بدیهی فرض می‌کنیم. زن تصور می‌کند مرد را می‌شناسد، و مرد تصویر می‌کند که زن را می‌شناسد. نه مرد و نه زن چیزی نمی‌دانند. شناختن دیگری ناممکن است، دیگری همواره یک راز باقی می‌ماند. بدیهی دانستن وجود دیگری توهین است، بی احترامی است.

74

زندگی وابستگی متقابل است. هیچکس مستقل نیست. حتی برای لحظه‌ای نمی‌توانی تنها زندگی کنی. به حمایت تمام هستی نیازمندی، هر آن دَم است و بازدَم. نه این یک پیوند نیست، این وابستگی متقابل محض است.

75

مردم فقط مي توانند جنبه هايي از تو را ببينند. آنان نمي توانند توي واقعي را ببيند زيرا آنان خود واقعي خويش را نديده اند. تو نيز خود واقعي خودت را نديده اي. تو فقط احساس مي كني كه مردم جنبه هايي از تو را به عنوان تمام واقعيت مي گيرند و اين درست نيست، زيرا تو مي داني كه جنبه هاي ديگر هم وجود دارند. ولي تو نيز از وجود واقعي خودت آگاه نيستي. حتي مجموع تمامي جنبه هاي تو نيز، خود واقعي تو نيست. تو از حاصلجمع تمام جنبه هاي خودت بيشتر هستي

76

نفس بسيار سنگين است. مانند يك لنگر است كه شما را تحت كنترل نيروي جاذبه در مي آورد. در مراقبه، حتي اگر هم بسيار عميق نباشد، يك نكته را درخواهيد يافت: وقتي كه با چشمان بسته نشسته باشي، احساس مي كني كه به بالا مي روي. چشم ها را باز مي كني، سرجايت هستي. و چه اتفاقي افتاد؟ زيرا لحظه اي كه چشم ها را مي بندي، بازهم تنظيم شده اي. احساس مي كني كه به هوا برخاسته اي. ولي با بازكردن چشم ها، ناگهان خودت را مي بيني كه مانند قبل روي زمين نشسته اي. بدنت هنوز روي زمين است، ولي روحت، آگاهيت بلند شده است

77

در سكوت ، دانش در تو قيل و قالي ندارد . مشاهده تو شفاف است – زنگاري بر آيينه نيست ...آنچه را كه هست بازتاب مي دهي . و در اين بازتاب است كه هر عملي را فضيلت است .

78

نخستين گام آن است كه زندگي را همان گونه كه هست بپذيري ، بااين پذيرش آرزو محو مي گردد ، فشار و تنش محو مي گردد ، نارضايتي محو مي گردد ؛ احساس شادي مي كني بدون اينكه دليل خاصي در ميان باشد

79

وجود از آنهائيست كه خود را وقف وجود كرده اند . در اين حالت هيچ كسالتي در ميان نخواهد بود . زندگي سراسر خوشي و شاد كامي خواهد بود

80

زندگي غير منطقي است ، در زندگي ، تضادها ، تضاد نيستند ، بلكه مكمل اند ، زندگي به “ يا اين “ ، “ يا آن “ اعتقادي ندارد . زندگي به هر دو باور دارد . روز شب و شب روز مي شود . روز و شب به هم     مي آويزند و در هم ذوب مي شوند

81

طبيعي باش ولي آگاهي را چاشني آن كن . خدا را در زندگي طبيعي خود مهمان كن ، خدا را با زندگي طبيعي خود آشنا كن ، بخواب ، بخور عشق بورز ، نيايش كن ، به مكاشفه بنشين ، ولي فكر نكن كه چيز خاصي بوجود مي آوري يا كار ويژه اي انجام مي دهي –  در اينجاست كه به خواص مي پيوندي

82

بخاطر داشته باش كه تنها تو نيستي كه حقيقت را مي جويي – حقيقت نيز در جستجوي توست . بارها و بارها دست حقيقت به تو بسيار نزديك شده است . چنان نزديك كه شانه ات را لمس كرده است . ولي تو شانه خالي كرده اي و گريخته اي

83

و من اين را بلوغ ذهن مي خوانم : آنگاه كه بي هيچ پرسشي به زندگي نظر بيندازي ، و صرفا با شهامت و بي باكي درآن شيرجه روي

84

در حضور باش ، هر كجا كه هستي . مهم نيست كجا : تمام و كمال در حضور باش ، و با حضور تو ، هر حركت كوچك ، شعله فروزاني خواهد شد ، و خواهي ديد كه تمام حيات تو به كارواني از نور مبدل خواهد شد

85

آزادي ، هدف زندگي است . بدون آزادي زندگي ابدا معنايي ندارد . منظور از آزادي ، آزادي سياسي ، اجتماعي يا اقتصادي نيست . آزادي يعني آزادي از زمان ، آزادي از ذهن و آزادي از آرزو .

86

پيش از مرگ درياب كه زندگي چيست ، زيرا اگر زندگي را پيش از مرگ تجربه كني ، مرگ طي همان تجربه ناپديد خواهد شد . مرگ دود خواهد شد و محو مي گردد . از آن پس مرگي وجود نخواهد داشت ؛ و زندگي ابدي خواهد شد

87

زندگي يك معما نيست ، يك راز است . مي توان پاسخي براي معما يافت ، راز بگونه اي است كه هرگز نمي توان پاسخي براي آن يافت . راز چيزي است كه مي تواني با آن يكي شوي . مي تواني در آن حل شوي . مي تواني در آن ذوب شوي و خود به راز تبديل شوي .

88

دمادم در فقر واژه بسر مي برم . هر واژه را با ترديد محض بر زبان مي آورم ، چون خوب مي دانم كه كافي نيست ، ناقص است . هيچ چيز كافي نيست  –  حقيقت چنان بيكران و واژگان چنان حقير

89

آينده زاده شور بختي توست و نه زاده جشن و شادي تو .

90

تلاش مكن كه كودك را پيش از پيري ،پير كني ، او را خرد مكن . اين همان چيزي است كه در دنيا شاهد آنيم : كهنسالان بر كودكان مسلط اند و مي خواهند آنها را زودتر از زماني كه طبيعت مقدور داشته از دوران كودكي بيرون بكشند .آنان مي كشند و خرد مي كنند .كودك ، كودكي را براي هميشه از كف مي نهد

91

اين تويي و فقط تويي كه در نهايت مسوول آن چيزي هستي كه برايت پيش مي آيد . اين را بخاطر داشته باش . اين كليد اصلي است  اگر ناشادي مسوول تويي . اگر درست زندگي نمي كني ، مسوول تويي ،اگر سر در گمي مسوول تويي . آري بار مسووليت ، تمام و كمال بر عهده توست

92

   هنگاميكه حقيقت ظهور مي يابد ، آواز سر نمي دهد ، در سكوت تجلي مي كند . چنان سر شار است كه تن به قالب واژه ها نمي دهد . دير يا زود گروهي تلاش مي كنند كه جامه واژگان بر آن بپوشانند ، آنرا نظاممند كنند . و در همين تلاش است كه آنرا به مسلخ مي برند .

93

آيا توجه كرده اي كه وقتي از ته دل مي خندي تاچند لحظه اي در حالت مكاشفه اي عميق بسر مي بري . انديشيدن متوقف مي شود . نه غير ممكن است بخندي و در عين حال بينديشي

94

مهم ترين مسووليت بر شانه دولت ، ملت يا هركس ديگر نيست . بار مسووليت واقعي بر شانه هاي توست . به همين دليل مجبوري زندگي را بر مبناي نور خود و راهي كه زندگي رهنمون است پيش ببري بي هيچ مصالحه اي

95

اول ، طبيعي باش . سپس در رودخانه « طبيعي » جاري خواهي شد . و روزي مي رسد كه رودخانه به اقيانوس « ماوراء طبيعي » مي پيوندد

96

زندگي پديده اي اسرار آميز است ، و آري كه خنده جزيي از آن و گريه نيز جزيي از آن است . بد نيست گهگاه غمگين باشي ، غمين بودن زيبايي خود را داراست . فقط بايد بياموزي كه از زيبايي غمين بودن لذت ببري ، از سكوت آن ، از ژرفاي آن

97

ذهن تو دمادم پيش بيني مي كند ، خود نمايي مي كند  –  ذهن تو دائم در واقعيت دخالت مي كند ، به آن رنگ مي دهد ، شكل و شمايلي به آن مي دهد كه از آن او نيست . ذهن هرگز نمي گذارد آنچه را كه هست ببيني ؛ فقط اجازه مي دهد چيزي را ببيني كه ذهن مي خواهد تو ببيني

98

هر گاه به صداي « من » گوش فرا دهي ، دير يا زود ، درد سر آغاز خواهد شد ، در دام بدبختي فرو خواهي افتاد . بايد و بايد به خود بگويي : راه « من » به بدبختي منتهي مي شود .... و هرگاه به طبيعت گوش بسپاري ، سوي خوشبختي ، رضايت ، سكوت و سعادت قدم برداشته اي 99

تنها آنگاه كه انساني رشد يافته ، پخته ، هوشيار و اگاه شوي ، خواهي توانست به مردم خدمت كني . بلي فقط در چنين حالتي مي تواني خدمت كني ، چون اكنون چيزي داري كه مي تواني تقسيم كني :  عشق ، مهرباني . اكنون چيزي داري كه ياري رسان است : درك ، خرد

100

انكار هميشه موجب تنش است . بپذير . اگر آسودگي مي خواهي ، پذيرش هميشه راه حل است . هر چه در پيرامون تو رخ مي دهد ؛ بپذير 101
تمام گذشته هاي تو را ديگران بر تو تحميل كرده اند ، پس خوب و بد آن مهم نيست . نكته مهم آن است كه به ياد داشته باشي كه اين كشف تو نبوده ، تمام آن عاريه اي بوده است ؛ دست دوم و سوم است ... بايد از شر آن تمام و كمال خلاص شوي 102
شادي امري روحي است ؛ سرچشمه آن جسم تو نيست . فرد مي تواند حتي در بيماري شاد باشد ، او مي تواند حتي بهنگام مرگ شاد باشد . شادي دروني است . درد و لذت هر دو ريشه در جسم دارند ولي شادي وابسته به وجود است 103
اگر نتواني تنها باشي پيوند تو دروغين است . اين تنها نيرنگي است تا ازتنهايي فرار كني ، همين و بس .... در جامعه اي غير آزاد مي تواني آزاد باشي . در جهاني سياه بخت ، سعادتمند باشي ، مانعي از سوي ديگران نمي تواند وجود داشته باشد ، مي تواني دگرگون شوي 104

خداوند يك شخص نيست ، بلكه تنها تجربه اي است كه تمام هستي را به پديده اي زنده مبدل مي سازد : تنهايي او مطرح نيست . او با زندگي مي تپد ....؛ با زندگي كه داراي ضربان است . لحظه اي كه دريابي دل هستي مي تپد ، خداوند را كشف كرده اي .

105

بخاطر داشته باش ، وقتي به تخريب دست مي زني ، خود را نيز تخريب كرده اي . و آنگاه كه مي آفريني ، خود را نيز مي آفريني و ابعاد نويي از وجود خود را كشف مي كني .

106
انسان پديده اي غريب است ؛ به فتح هيماليا مي رود ، به كشف اقيانوس آرام دست مي يازد ، به ماه و مريخ سفر مي كند ، تنهايك سرزمين است كه هرگز تلاش نمي كند آنرا كشف كند و آن دنياي دروني وجود خود اوست 107

ذهن تنها زماني در لحظه مي ماند كه به تمامي در چيزي نباشي . در هر كار و در هر چيز تام و تمام باش،تا ذهن نتواند حتي براي لحظه اي تو را آزار دهد .

108
كسي كه داراي روحي شورشي است بايد از هر ايده آلي ، هر قدر كهن ، آگاه باشد . او برمبناي آگاهي و درك خود و نه برمبناي شرايط جامعه پاسخ مي گويد . رستگاري حقيقي همين است 109
نخست راه برو ، چم و خم آن را بياموز و ببين كه مقصد آن كجاست  پس از اين شناخت است كه مي تواني دست ديگران بگيري و راهنماي راه شوي 110
چرا اين همه احساس نارضايتي مي كني ؟ چرا هميشه به هر دليلي يا بي هيچ دليلي ناراضي هستي ؟ حتي اگر همه چيز بروفق مراد باشد ، باز احساس كمبود مي كني ؛ مي داني گمشده تو چيست ؟ هرگز به وجودت ، گوش فرا نداده اي . 111
كافيست به نداي دلت گوش كني . او تنها آموزگار توست . در سفر واقعي زندگي ، شهود تو تنها آموزگار توست 112
لذت بردن ازكاري كه مي كني ، هدفي كه تمام توان خود را به آن معطوف ميداري ؛ آنچه را كه نمي خواهي از آن ديگري باشد ؛ آنچه را كه مي خواهي همان باشي ؛ نقشي كه كار گردان در اين نمايشنامه به تو داده است و تو حاضر نيستي اين نقش را با رياست جمهوري يا امپراطوري عوض كني ، تو را به خرسندي مي رساند 113
انديشيدن به چيزي  يك مساله است ؛ و شدن آن چيزي كه به آن مي انديشيده اي مساله اي ديگر.و همين « شدن » هدف واقعي است 114
براي آنانكه مي خواهند زندگي كنند ، نه درباره آن فكر كنند ، عشق بورزند نه درباره آن بينديشند ، باشند ، نه درباره آن فلسفه ببافند ؛ راه ديگري وجود ندارد . عصاره لحظه حاضر را بنوش ، قطره قطره آنرا به كام بكش ، چون اين لحظه مي گذرد و باز گشتي نخواهد بود 115
مرگ از زندگي متراكم تر است . زندگي در هفتاد ياهشتاد سال پراكنده است ، مرگ در يك لحظه رخ مي دهد . چنان متراكم است كه اگر درست زندگي كرده باشي ، خواهي توانست راز مرگ را رمز گشايي كني . و راز مرگ چيزي جز يك پوشش نيست 116
پير شدن از هر حيواني بر مي‌آيد، ولي رشد كردن امتياز ويژه انسان است. فقط عده‌ معدودي مدعي اين امتياز ويژه هستند 117
بلوغ همان معصوميت است، با يك تفاوت: بلوغ همان معصوميت بازيافته است؛ معصوميتي كه از نو فراچنگ آمده 118
سالخوردگي چيزي نيست كه تو خودت در آن دخالت داشته باشي، چيزي است كه خود به خود از نظر جسماني اتفاق مي‌افتد. هر بچه‌اي كه به دنيا مي‌آيد با گذشت زمان پير مي‌شود. بلوغ چيزي است كه تو خودت آن را به زندگي مي‌آوري. بلوغ بر‌آمده از آگاهي و دانايي است 119
مسأله اساسي عشق اين است كه قبل از هر چيزي بايد بالغ شوي. بعد همسر بالغي پيدا خواهي كرد؛ افراد نابالغ اصلاً تو را به خود جلب نمي‌كنند. داستان به همين سادگي است. 120
بايد به دختر و پسر اجازه داد به قدر كافي با هم آشنا و مأنوس شوند. قبل از اين دوره، حتي اگر خودشان خواهان ازدواج باشند، نبايد به آنها چنين اجازه‌اي داد. آن وقت طلاق از روي زمين محو خواهد شد 140
ازدواج فرصتي بي‌نظير براي رويش در بستر عشق خواهد بود 141
شهامت بي‌ترسي نيست، بلكه چيزي فراتر، حضور كامل ترس به همراه شهامت مواجهه با ترس است 142
اگر ما به ترديد برسيم و در پي آن شاهد تغيير باشيم، اين فرايند را بايد جشن گرفت و بخاطرش پايكوبي كرد- مي توانيم به جاي آويزن شدن به امور آشنا و شناخته شده، از موقعيت‌هاي پيش آمد به عنوان فرصت‌هاي ماجراجويي و تعمق بخشيدن به درك ما از خود جهان پيرامون‌مان بهره جوييم 143
هسته‌ي تو درست مثل قرص ماه در آسمان روز كه تا شب ظلماني بر آن حادث نگردد. بازتاب آفتاب عالم تاب در آن هويدا نيست و كافي است در زلال شب به تماشاي مهتاب بنشيني و در گوي بلورين وجودت حقيقت را رويت كني.و اين بلوغ است 144
عشق چيزي جاودانه است، جزيي از ابديت است. اگر رشد پيدا كني، راه و رسمش را بداني و واقعيات زندگي عاشقانه را بپذيري و درك كني، آنگاه عشق روز به روز رشد مي‌كند و شاخه و برگ بيشتري مي‌يابد. ازدواج فرصتي بي‌نظير براي رويش در بستر عشق خواهد بود 145
حجاب ذهن را بينداز و به هستي گوش بسپار . حجاب ذهن را بينداز و به من گوش بسپار من خواهان ارتباط با تو نيستم بلکه خواهان يگانگي با توام ارتباط از ذهن برميخيزد يگانگي از جان 146
عشق الهي به گونه اي است كه اگر معبد وجود شما را براي سكونت برگزيند ديگر اجازه نمي دهد بت ها و خدايان گوناگوني كه هم اكنون بسياري از ان ها در معابد وجود دارند و بر اريكه قدرت نشسته اند بر جاي خود باقي بمانند .وقتي نور الهي ظهور ميكند همه چيز را در بر ميگيرد .او يك چيز است و همه چيز .او فرمانرواي مطلق است 147
گناه يكي از قديمي ترين ترفندها براي سلطه بر مردم است. آنها در تو احساس گناه ايجاد ميكنند. آنها ايده هايي بس احمقانه به خوردت ميدهند كه قادر به محقق ساختن آنها نيستي. سپس گناه به وجود ميآيد و همين كه به وجود آمد، تو به دام افتاده ايي ... گناه راه كاسبي است. 148
به ياد داشته باشيد من تضمين نميکنم که کاري که ميگويم شما را هميشه به مقصد صحيحي هدايت مي کند. خيلي از اوقات شما را به مقصد اشتباه نيز ميبرد زيرا براي رسيدن به در درست ممکن است در ابتدا درهاي غلط زيادي زده شود. اگر تصادفا در درست را پيدا کنيد قادر نخواهيد بود که درست بودن آنرا تشخيص بدهيد. بنابراين به ياد داشته باشيد در محاسبه نهايي هيچ تلاشي بيهوده نيست تمام تلاشها به اوج يافتن نهايي رشد کمک ميکند.
 
149
مرتکب هر تعداد اشتباهي که ممکن است بشويد فقط يک چيز را به ياد داشته باشيد:يک اشتباه را دوبار مرتکب نشويد و رشد خواهيد کرد. اين جزئي از آزادي شماست که بيراهه برويد اين جزيي از شأن شماست که حتي در مقابل خدا قرار بگيريد. در غير اين صورت ميليونها انسان در دنيا بدون اراده و شهامت هستند. اين طريقي است که بتوانيد جرأت و شهامت پيدا کنيد. 150
دين وقتي به تو بي باكي ميبخشد، بگذار معيار اين باشد. اگر دين به تو هراس بخشيد، واقعا دين نيست 151
بايد آرامش به رقص در آيد و سكوت به آواز. و تا دروني ترين درك تو به خنده بدل نشده، هنوز چيزي كم است. هنوز كاري است كه بايد انجام گيرد 152
عشقت را در مراقبه ات و مراقبه ات را در عشقت جاري ساز. اين همان چيزي است كه من تعليم ميدهم. اين همان چيزي است كه زندگي پويا ميخوانمش و زندگي مذهبي زندگيي پوياست. ژرف زندگي كن، از ته دل زندگي كن، يكپارچه با تمام وجود، به طوري كه وقتي مرگ در زد آماده باشي، آماده همچون يك ميوه رسيده براي فرو افتادن از درخت. مرگ بايد چنين باشد. اين آمادگي بايد با زندگي كردن با وجد و سرور و شيطنت فراهم آيد... 153
همه لحظه ها زيبا هستند. فقط تو بايد پذيرا باشي و تسليم...يك شاهد... همه لحظه ها نعمتند، فقط تو بايد قادر به ديدن باشي. همه لحظه ها ميمون و مباركند. اگر تو با حق شناسي عميق بپذيري، هرگز هيچ چيزي عيب نخواهد كرد... 154
هرگز زندگيت را قرباني هيچ چيز نكن! همه چيز را قرباني زندگي كن! زندگي نهايت هدف است.بزرگتر از هر كشوري، بزرگتر از هر كيشي، بزرگتر از هر بتي، بزرگتر از هر آرماني 155
كل بازي هستي چنان زيباست كه تنها خنده ميتواند پاسخ آن باشد. تنها خنده ميتواند عبادت و شكر واقعي باشد. 156
من ذهني را كمال يافته ميخوانم كه ظرفيت حيرت كردن را حفظ كرده باشد. ذهني بالغ است كه مدام به شگفتي درآيد. از ديگران از خودش از هر چيزي.
زندگي حيرتي هميشه گيست
157
انسان ميتواند احساس عشق کند و همچنان به راه خودش ادامه بدهد ميتوان عاشق صخره بود عاشق درختان عاشق اسمان عاشق ستارگان انسان ميتواند عاشق دوستان همسر و بچه ها پدر و مادر خود باشد يک نفر ميتواند به ميليونها راه مختلف عاشق باشد
انسان ميتواند عاشق يک رهگذر غريبه در جاده شود ميتواند فقط احساس عشقي درباره او داشته باشد و همچنان به راهش ادامه دهد حتي نيازي به صحبت کردن با وي نداشته باشد نيازي به ارتباط برقرار کردن با او نباشد انسان ميتواند احساس عشق کند و همچنان به راه خودش ادامه بدهد.
158
عشق را درون خويش تجربه كن اگر دلي سرشار از عشق داشته باشي دير يا زود مخاطب خويش را پيدا ميكني عشق تو كسي را كه همواره جويايش بودي پيدا ميكند - راه عشق راهي پر مخاطره است تنها كساني كه شجاعت عشق ورزيدن را دارند به اين راه گام مي نهند عشق مراقبه تنها نصيب كساني ميشود كه شجاعت بودن را دارند راه عشق و مراقبه هر دو به خدا ميرسند 159
پيام من خيلي ساده است در زندگي کردن حد و مرزي براي خود قائل نباشيد.با تماميت وجود،شور و شوق و عشق و نهايت احساس زندگي کنيد،چرا که غير از زندگي خدايي وجود ندارد 160
زندگی نه بی معناست و نه با معنا . زندگی فقط هست . اما اگر سعی کنی معنایی در آن بیابی طبعاْ آن معنا آنجا نیست . تو خالق بی معنا بودن خود هستی . و به دنبال آن یأس است و پریشانی خاطر ... زندگی صرفاْ هست . از آن لذت ببر ! 161
هرگز معتقد نشو - هرگز پیرو نشو -  هرگز جزئی از هیچ تشکیلات و سازمانی نشو - به راستی به خودت وفادار باش -  به خودت خیانت نکن . 162
رهایی از سکس تجربه ی بزرگی است .رهایی از سکس انرژی های تو را برای مراقبه و سامادهی آماده می سازد 163

زندگی کردن ،عشق ورزیدن است ، هنگامی که شادمانی به نرمی به اعماق دریاچه سکوت می رود ، نفس گرم عشق ترانه ای ناشنیده را زمزمه می کند - هنگامی که آسمان باز ،زیر نگاه تو بیدار بیدار می شود و نسیم دلپذیر گرده های رستگاری را می فشاند ؛ دریاچه ،نیلوفر و عاشق نادیده در یک شور ناگهانی با هم یکی می شود

164
نيچه مي گويد خدا مرده است.اين حرف اشتباه است براي اينکه خدايي که آنها مي گويند هرگز وجود نداشته که حالا بخواهد بميرد.زندگي هست،هميشه بوده و خواهد بود اين يعني خدا. 165
سالکان معنوي عليه من هستند،زيرا تصور مي کنند که من خدا را انکار مي کنم.من خدا را انکار نمي کنم،بلکه به او بعدي واقعي مي بخشم،او را زنده مي کنم،او را زنده مي کنم،او را به تو نزديکتر مي کنم،حتي از قلبت نزديکتر.خدا هسته وجود توست.او از تو جدا نيست،دور نيست،در آسمان نيست،بلکه همين جاست.من مي خواهم آن تصور را که خداوند جايي ديگر در زماني ديگر است نابود کنم.خداوند اکنون و همين جاست.غير از اينجا مکاني و غير از اکنون زماني وجود ندارد. 166
مذهب يعني بازشدن قلبي که حيرت مي کند. مذهب يعني پذيرش دنياي اسرارآميزي که ما را احاطه کرده است 167
زندگي هرگز مشخص و قطعي نيست. در زندگي هيچ نوع بيمه اي وجود ندارد: زندگي فقط يک گستره ي وسيع است، يک حيطه ي وحشي و پرهرج و مرج. مي تواني منزلي کوچک و امن در اطراف خودت بسازي، ولي آنگاه آن منزل ثابت خواهد کرد که گور تو خواهد بود. زندگي را زندگي کن. 168
يک انسان مذهبي، يک انسان واقعاٌ مذهبي نه اين مردمان به اصطلاح مذهبي کسي است که مي گويد، "من نمي دانم" وقتي مي گويي "نمي دانم"، باز هستي، آماده ي آموختن هستي. وقتي مي گويي "نمي دانم" هيچ تعصبي به اين سو يا آن سو نداري، هيچ باوري نداري، هيچ دانشي نداري. فقط هشياري داري. مي گويي، "من هشيارم و خواهم ديد که روي خواهد داد. من هيچ عقيده ي جزمي از گذشته با خودم حمل نمي کنم. 169
تمام مذاهب اصيل چيزي جز يک علم __ يا يک هنر __ نيستند که به شما بياموزند که چگونه بميريد. و تنها راه آموزش اينکه چگونه بميريد اين است که بياموزيد چگونه زندگي کنيد. اين دو از هم جدا نيستند. اگر زندگي کردن درست را بداني، مردن درست را نيز خواهي دانست. پس نخستين چيز و يا اساسي ترين نکته اين است: چگونه زندگي کنيم. 170
انسان در حالت معمولي خود ديوانه است. هرکاري که انجام بدهد،  ميتواني ببيني... که از روي ديوانگي انجام ميدهد. ديوانگي تو آن جنون معمولي انساني نيست؛ ديوانگي تمام عرفا، تمام شعرا و تمام آفرينندگان است: اين جنوني است که فقط براي انسان هاي برکت يافته رخ ميدهد. 171
اگر از من بپرسي زيبايي چيست، خواهم گفت: به چشمان من بنگر، در چشمان من نشسته است. به سكوت من گوش بسپار، در سكوت من خانه دارد. من صداي گام هاي زيبايي را در كوچه هاي جان پرشور خويش بارها شنيده ام. من حديث صحبت خوبان و جام باده مي گويم. 172
كسي جوياي خداوند ميشود كه پيشاپيش او را يافته باشد! 173
هيچ كس نمي تواند تو را به ساحت زيبايي ببرد، مگر آنكه تو پيشاپيش ساحت زيبايي را درك كرده باشي. 174
به دلي خود گوش بسپار، نه به واعظان ريايي. آن ها با قواعد اخلاق خويش براي مرغ روحت قفس ميسازند. آن ها مانع رسيدن تو به خويشتن خويشت ميشوند. اگر به خويشتن نرسي، به زندگي نرسيده اي. 175
تنها آزادي است كه مي تواند ترانه بخواند، در قفس، آزاد ترين ترانه ها نيز خاموش ميشوند. آوازي كه در آزادي خوانده شود نيايش است. 176
دين پنجره نيست كه فقط روزهاي يكشنبه آن را بگشايي و به كليسا بروي! اين گونه نيست كه در يك ساعت ديندار باشي و بيست و سه ساعت ديگر را فارغ از دين زندگي كني. به همين دليل است كه هيچ كاه طعم شيرين دينداري را نچشيده اي. دينداري تو بايد به وسعت سپيده دمي باشد تا سپيده دمي ديگر. 177
هنگامي كه حجاب خود را بر ميداري و در ميانه نمي ماني، بزرگترين معجزه هستي رخ ميدهد. تو حضوري الهي مي يابي. من اين حضور را دينداري مي نامم. 178
ديندار واقعي نه حسرت گذشته را ميخورد و نه دغدغه آينده را دارد. او اكنون در اين جا زندگي مي كند. خداوند را در اكنون و اين جا مي توان احساس كرد. او سرچشمه زندگيست. حيات از او مي جوشد. 179
ماهي چيزي درباره دريا نميداند، زيرا در دريا زاده شده و در آن زندگي ميكند، اما روزي كه او را از آب بگيرند و بر روي ماسه هاي داغ ساحل بيندازند؛ آنگاه ماهي خانه حقيقي خود را خواهد شناخت و متوجه ميشود چه چيزي را از دست داده، او اكنون با تمام وجود به خود را به اقيانوس بيافكند. مردم فقط در لحظه مرگ است كه قدر و منزلت زندگي را خواهد فهميد... 180
انسان با روحي پاك و زيبا به دنيا مي آيد، اما بتدريج خشن و ويرانگر ميشود و روح خود را به زشتي مي آلايد. تقديس گران خشونت، زشت ترين موجودات دنيايند. زشت ترين موجودات دنيا، بي بهره ترينشان از زندگي هستند. 181
روشن شدگي چيست؟ روشن شدگي آن است كه همه زندگي را معبد و دين ببيني. روشن شدگي آن است كه خدا را در آيينه سيماي همگان مشاهده كني؛ حتي اگر بعضي از آينه ه كدر باشند. آينه كدر را ميتوان صيقلي كرد. آدم هاي خوب رفته را ميتوان بيدار كرد. كافي است اندكي آب به صورتشان بپاشي! بيدار خواهند شد. 182
عاشق و معشوق همواره فراز هاي وجود خود را به يكديگر نشان ميدهند. به همين دليل بسياري از ازدواج ها با شكست روبرو ميشوند. زيرا پس از ازدواج و زندگي بيست و چهار ساعته با يكديگر؛ حفظ پرستيژ هميشه موفق بسيار دشوار است. اين جا است كه پته نشيب ها و شكست ها نيز روي آب مي افتد و عاشق و معشوق در مقابل هم مي ايستند. 183
بسياري از راهبان فقيرانه زندگي ميكنند. اما براي حفظ زندگي فقيرانه خود از جيب مردم بدبخت و بينوا ميخورند. آن ها ميتوانند به جاي پيش گرفتن زندگي فقيرانه، بروند كار كنند و خلاقيت به خرج دهند و بدين سان زندگي پيرامون خود را غني و زيبا تر كنند. آيا من براي آنكه با نابينايان همدردي كنم بايد با چشمان بسته راه بروم؟ نه، اين معيار خوب بودن و تقوا نيست. 184
شهامت بي‌ترسي نيست، بلكه چيزي فراتر، حضور كامل ترس به همراه شهامت مواجهه با ترس است 185
عاشق شو ورنه روزي كار جهان سر ايد بي انكه تو درس مقصود را در كارگاه آفرينش خوانده باشي. 186
به عوام و حساسيت هاشان نگاه نكن .در بند عوام نباش . قضاوت عوام تو را نفريبد . هيچ كس جز ذات هستي در مورد تو قضاوت نخواهد كرد. هيچ كس نمي تواند در مقام قاضي بنشينيد حتي خود تو . تو نيز در مورد ديگران قضاوت نكن . بي ترديد تو نيز بازي هاي پنهان اندر پرده را نمي داني . قضاوت نكن و در بند قضاوت ديگران نيز نباش . تو تنها يي يكه اي تو قبلا نبو ده اي و همچون تويي نيز هرگز نخواهد امد . تو زيبايي . بپذير . هرچه مي خواهد پيش بيايد گو پيش بيايد چه باك ؟ تو از ميان شان گذر كن خيلي زود در خواهي يافت كه هر كه او رنجور تر پر درد تر و هر كه او پردرد تر آگاه تر . اين گونه است كه رنج ها دست مايه آگاهي و روشني تو ميشوند. 187
انساني كه به ساحت روشن شدگي رسيده است حال خفتگان را خوب ميفهمد. اما كساني كه در خواب هستند مرد بيدار را درك نميكنند و اين طبيعي است. 188
يكي از اساسي ترين توهمات آدمي اين است كه گمان مي كند عشق را مي شناسد به همين سبب از تجربه ي عشق عاجز است .هر كسي مي پندارد كه مي داند عشق چيست بنابراين نيازي به تجربه ي آن احساس نمي كند .به همين دليل عشق با دنياي ما قهر كرده است .ما با عاشقاني روبروييم كه از عشق تهي اند. والدين تظاهر مي كنند كه فرزندان شان را دوست دارند .شوهران تظاهر مي كنند. همسران تظاهر مي كنند . تظاهر و تظاهر .البته هيچ كس به عمد اين كار را نمي كند بسياري از آها نمي دانند كه چنين مي كنند و اي كاش از همان ابتدا آدم ها مي آموختند كه عشق برترين هنر زندگي ست به جادو ميماند و معجزه مي كند .اي كاش مي آموختند كه عشق را بايد كشف كرد بايد براي كشف آن زحمت كشيد .بايد به ژرفاي آن رفت و شيوه ها ي آن را آموخت . 189
عشق هنر است .عشق ورزيدن مهارت نيست بلكه امكاني با لقوه در همگان است . به همين سبب اميد آن هست كه روزي همگان به بلنداي بلند عشق صعود كنند.در واقع تنها در چنان روزي ست كه انسانيت حقيقي زاده مي شود .ما هنوز پيش از آن واقعه ي عظيم زندگي مي كنيم .آن واقعه ي بزرگ وبا شكوه هنوز رخ نداده است . 190
اينکه عالمي در درونمان باشد فرقي نمي کند ما فقط دنياي ماده و اشيا را ميشناسيم همه چيز را ميشناسيم الا خودمان را دنيا برايمان واقعي است پول واقعي است قدرت واقعي است ما حتي نميدانيم چه کسي هستيم آيا هر گز با خود مواجه شده ايم ؟ افکار بي شمار و و احساسات فراوان حالت متفاوت و .... ديواري به ضخامت ديوار چين را به دور خويش ساخته ايم و تمام سنگيني آن را در طول زندگي خود تحمل ميکنيم و اسرار آميز ميشويم. رمز و راز ساخته دست بشر است هستي سر زنده وشاد است. همانند يک آواز يک رقص و جشن مداوم در طول سال است.وقتي فعاليتهاي ذهني متوقف شوند وقتي آگاهي خود را در مرکز فرديت خود جمع کنيم.خواهيم ديد دري به سوي دنياي ديگر باز ميشود. روزي که در درونمان با خود تنهاشديم به خانه آمده ايم و تمام طبيعت و هستي آن را جشن ميگيرد بايد تمام جهان آن را جشن بگيرد بخشي از جهان روشن بين شده است. 191
چيزهاي دنيا را بايد در يک طرف گذاشت و يک لحظه عشق را در طرف ديگر. عشق يک نيايش است نه يک کالا مي توانيد آن را تقديم کنيد و وجودمان مملو از آن باشد. تمام چيزهاي دنيا قابل مقايسه با يک لحظه عشق نيستند همان يک لحظه ميتواند به ما خرسندي نهايي را ارزاني کند.فقط يک لحظه تجربه آن ميتواند به قدر کافي شما را از زيبايي پر کند. 192
اگر انساني بدون شناختن عشق بميرد هرگز زندگي نکرده است و فردي که عشق را دريافت ديگر نيازي به هيچ چيز نخواهد داشت. عشق يک گل کمياب است و فقط بعضي وقتها مي رويد، ميليونها نفر از مردم با اين طرز فکر اشتباه، که فکر مي کنند عاشقند زندگي مي کنند. آنها باور دارند که عاشقند ولي اين فقط باور آنهاست. 193
عشق گلي کمياب است و فقط بعضي اوقات مي رويد. کمياب است زيرا فقط هنگامي اتفاق مي افتد که ترسي وجود نداشته باشد و نه قبل از ان. يعني عشق فقط براي افراد عميقا روحاني، افراد مذهبي مي تواند واقع شود. روابط جنسي براي همه امکان پذير است. آشنايي براي همه امکان پذير است، اما عشق نه. 194

هر چه بيشتر از دامنه هاي سرسبز عشق بالا بروي زندگي ات معنا دارتر مي شود آوازهاي بيشتري در فضاي دلت مترنم خواهد شد و شور وسر مستي بيشتري را تجربه خواهي كرد . دراوج عشق به گل نيلوفر تبديل خواهي شد . در اين اوج است كه ديگر مرگ و زمان و ذهن معناي خود را از دست مي دهند و تو به جاودانگي استحاله مي يابي . دراوج عشق جايي كه مرگ بي معنا مي شود ترس و تشويق و اضطراب نيز همچون سايه اي كه در نور رنگ ببازد محو مي شوند . اگر ذهن كنار گذاشته شود اضطراب نيز با آن كنار گذاشته مي شود و جاي آن را اعتماد و خرسندي و وصال پر مي كنند

195
عشق کاغذی ، به گل کاغذی می ماند . عشق حقیقی ، شبیه گل واقعی ست .زنده است . می بالد .گل واقعی ، در توفان پرپر می شود .گل واقعی ،حساس است . لطیف است .گل واقعی ،ثابت و یکنواخت و جامد نیست .گل واقعی ،شکننده نیز هست 196
خداوند را در نحوه بودن خود جست و جو كن. خدا را در هماهنگي ات با هستي جستجو كن. 197
اين نكته را نبايد فراموش كرد كه انگيزه اصلي دينداري، نه در طمع باغ بهشت است و نه ترس از آتش دوزخ. خاستگاه اصلي دينداري، حيرت است. حيرت را در كليسا و كنيسه و معبد نميتوان يافت. حيرت چيزيست كه در دل حساس جوانه ميزند و ميبالد و همه وجود آدمي را مي پوشاند. 198
با استاد بودن به معناي ياد گرفتن چيزي نيست، با استاد بودن به معناي مبتلا شدن است. با ديدن استادي كه بال و پر خويش را گشوده و در هوا چرخ ميزند، ناگهان بياد مياوري كه آراي من هم بال و پري دارم، من هم ميتوانم در آسمان صاف و آبي به پرواز در آيم. استاد بال و پر تو را به يادت مياورد. استاد چيزي را به تو ياد نميدهد. او فقط اشتياقي را در تو بر مي انگيزد. 199
روز ديگر با هم دستان خويش را به سوي آن بخشنده دراز خواهيم كرد. ما را از جنس جاودانگي سرشته اند. مهم نيست كه روزها آمده و رفته اند. ما هميشه اينجا خواهيم بود. بنابر اين، بر رفته ها اندوه نخوريد. اگر توانسته باشم بذر اشتياق را در جان تان بكارم، مقصودم حاصل شده است. روزي ديگر دستان خويش را به سوي آن بخشنده دراز خواهيم كرد... از ياد مبريد كه باز نزدتان خواهم آمد. شما مردمي هستيد كه زود فراموش ميكنيد. آن قدر فراموش كاريد كه حتي وجود خويش را نيز از ياد برده ايد. ميدانم كه بزودي به يادي دور و كمرنگ تبديل خواهم شد. ميدانم كه بزودي حتي در وجود من نيز ترديد خواهيد كرد...
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 17:49  توسط بئاتريس و مهرداد  | 

 

خیلی دلم می خواهد چیزی بنویسم یا حتی نامه ای

کامپیوترم ناگهان ایستاد و ویندوز را هم دادم عوض کنند هنوز درست نشده

دلم می خواهد بنویسم و این تیرگی درون را بریزم روی سپیدی کاغذ

نمی شود

برای نوشتن به کامپیوتر وابسته ام بد است

پس ناچارم گریه کنم

در این شرایط کسی می گوید می خواهد خودکشی کند

فکر می کندی چه حالی به شما دست می دهد؟

البته این حال بد بیو لوژیک است.

متن قبلی را دوست ندارم

تحمیل حال بد است بر صفحه

استقبال از سیاهی است.

دعا کنید کامی زود خوب شود.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 9:39  توسط بئاتريس و مهرداد  | 


مي دانيد درباره الف نون چه فكر مي كنم؟

فكر مي كنم علاوه بر تلويزيون ايران تلويزيون آمريكا را هم صاحب شده است. به اين شكل كه به آنها گفته است اگر با او مصاحبه نكنند و نگذارند هر چرندي را دلش مي خواهد بگويد با آنها مذاكره نخواهد كرد.

براي همين هم در هر دو مصاحبه دو تا مصاحبه گر دست و پاچلفتي كه داشتند از ترس آب مي شدند سوال مي پرسيدند.

آيا كسي پيدا نمي شود كه بتواند در بحث دهان اين الف نون را ببندد؟ نه من باورم نمي شود مطمئنا مصاحبه ساختگي بود.

اما او واقعا يك اعجوبه است. قبول كنيد. چه طور ملت هفتاد ميليوني ايران را مچل خودش كرده حالا هم دنيا را!!!!!

احتمالا طلمسي مهره ماري چيزي با خودش دارد. باور كنيد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 0:32  توسط بئاتريس و مهرداد  | 


دلم تصوير بوسه مي خواهد

يك فال حافظ مي خواهد

هندوانه مي خواهد

كمي اشك مي خواهد

پدر بچه مي خواهد

ممممممممم مي خواهد

و يك سري چيزهاي ديگر هم مي خواهد

دو روزي در سفر خواهم بود و بعد به خدمتتان باز خواهم گشت

فعلا كه دو هوايي ام

: از دختر آفتاب كش رفتم.





+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 19:13  توسط بئاتريس و مهرداد  | 

شايد خسته‌ام. شايد دلم چرند مي‌خواهد.  گرچه من بعد از سفر ديشبم به يزد و رفتن صبحم سر كلاس بعد رفتن به اداره فيف را سوار كردم. و كمي در خيابان ها سرگردان بودم تا او راببرم دكتر اما قضيه بعدتر اين بود كه در اتاقم بعد از مدتي كه مشغول نوشيدن لذت بخش اينترنت بودم پشت سرم نشسته بود يك ريز بنا كرده بود به غر زدن. گاهي جدا صبور مي شوم بايد با چيزي مسابقه صبر بدهم. فيفي غر زد غر زد غر زد غر زد و من به صفحات نگاه كردم. دنبال عكس گشتم. چاي خواست. ناگهان هشيار شدم. البته گاهي هم  كه نه اغلب از دست من غر مي زند. و مي گويد بازهم حماد به حرف هايم گوش مي دهد تو كه اصلا نمي شنوي آدم چه مي‌گويد. لبخند مي زنم. خب وقتي من در خيالات خودم غرقم و و البته خيال مي كنم  و خيال مي كنم چاره اي جر حواس پرتي در برابر او ندارم و البته به او مي گويم چون چرند مي گويي.

من نفر آخري بودم كه ثبت نام كردم. آنقدر كه روي پا ايستادم. و نوبتم را به آن پسرك دادم. براي دونفر ديگر هم انتخاب واحد كردم كه آخرش از مسئول آموزش فحش خورم از بس قيافه‌ام را تحمل كرد. يادم رفته بود انتخاب واحد چه قدر دنگ و فنگ دارد.

 تا بي نهايت وقت براي صبر كردن وجود دارد. پس صبر چيز خوبيست.

چيزي كه لازم دارم تنهايي و خلوت است و چيزي كه اين خلوت را پر مي كند نمي‌گويم كه چيست.

حالا ديگر لحظاتم پر است و لحظات تنهايي ام كم.

فيفي مي گويد سه ساعت است در كامپيوترم. و هنوز لحظات كام‌جويي‌ام به پايان نرسيده است. جدا كه عقده دارم در چهار روز فراق!

فيف مي گويد خنگم چون يادم نمي آيد حماد در باره انتقالي او به آن شهر كوچك دانشگاه‌مان به من چه گفته است. شايد خنگ شده باشم شايد هم ديگر به همه ورودي هاي ذهنم بهايي نمي دهم. شكي نيست كه حافظه ام  عجيب شده است.

فعلا مي‌روم.


مادرم هم به جمع غرزنان پيوست. مي گويم درس دارم. مي گويد يعني داري درس مي خواني؟

سه ساعت است كه دارم




حالا نوبت غر زدن من است و مي گويم فيف فيف فيف فيف فيف

ممكن است اسم شما را صدا بزنم؟

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 19:52  توسط بئاتريس و مهرداد  | 

 

این لحظه ای پشت پنجره راه های طولانی

این نور ماه و همه خیال های دور جان می دهد

برای نامه نوشتن و شعر گفتن

 


 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 18:56  توسط بئاتريس و مهرداد  | 

 

مث اینکه من مفقود شدم.

این شهر جدیده برام

معلوم نیست از اونجا به کجا برم!

خب برای اونایی که خبر ندارن بگم دانشجو شدم و باید بگم دانشجو بودن خیلی کیف داره

خصوصا برای من بعد از اونهمه سختی

خیلی می زنن توی پر آدم

اما من فقط درسو برای خودش دوس دارم

توی یه شهر کوچیک کنار یه شهر بزرگ قبول شدم

 و فعلا دلم برای عونترنت تنگه

شما چی؟

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 18:32  توسط بئاتريس و مهرداد  | 

حالا هم خوابم مياد. اصلا نمي‌دونم اين‌همه خواب در من از كجا مياد. اگه اين فيفي بود مي‌گفت خوش به حالت. آخه به نظر خودش چون نمي‌تونه بخوابه. براي همينم نوشتن سنگينم نمياد. اوا خواهر واه واه.

بعضي وقتا مي‌شه به اين اداهاي عشوه آميز خنديد.

امروز توي رنوي فكسنيم كه جديدا اسمشو گذاشتم مگي داشتم صداي ويولون پرويز ياحقي رو مي‌شنيدم. رنوم مث يه اسب خوب مي‌مونه خيلي بچه رام ونجيبيه. به قول في في مث خودم سركش نيست.

جديدا بهش داشتم مي‌گفتم من باج بده نيستم. اونم گفت آره تو خيلي عصيانگري. يعني چارچوب پذير نيستي. اين دقيقا جمله خودشه.

اما من فكر مي‌كنم اين كه تعريف خوبيه. ولي من اونطوري هم نيستم. يعني به موقش هم چارچوب پذيرم هم سواري بده هم باج بده. اما زياد بار نمي‌تونم حمل كنم.

عجب خريتي. نوشتن اين كلمات قبلا خواب. اصلا معلوم نيست چرا انقد دلم مي‌خواد مسخره بازي در بيارم.

مسخره بازي مسخره بازي مسخره بازي

ديشب به كلي فراموشم شده. ببخشيدا مث خر گريه مي‌كردم. نمي‌دونم شايد غم غريبي غربت آدمو اينطوري مي‌كنه. و حالا كه توي اتاق خودمم انگار دنياي شادي رو دارم. به مگي هم فك كردم. كه بچه خوب كم خرجيه و واسه چي واسه دك و پز بايد خودمو بندازم توي خرج و قرض. و يه رخش ديگه بخرم.  اصلا نحمل قرضو وقروضاتو ندارم. از اولش نيت كردم يه ماشيني بخرم كه توش بشه براي مردم زياد كار كرد. نشد سوار مگي بشمو يه كسي نباشه كه به يه چايي نرسونمش. اين از توفيقات مگيه نه من.

ماشين من با اون چشاي نقلي درخشونش. حيف كه صداي شيهشو نمي‌شنوم. معلوم نيست خره يا اسب.

اما حس مي‌كنم اسب باشه هرچند يه اسب لاغر مردني پيره. ولي من دوسش دارم.

الان ديگه با اين نوشته ها شايد خواب نرم. حتي خميازمم نمياد.  هاهاهاهاهاهاها

هرچي فكر ميكني نمياد مياد هرچي فكر ميكني مياد نمياد. اينم يكي از قوانين مورفي.

هاهاهاهاهاهاها. بازم خميازه؟ برم بخوابم؟

هوم خوابم مياد. و يه چيزاي ديگه مثلا گريه. آره دلم مي خواد گريه كنم. گريه هم شده برايم مث خواب. دوستش دارم. آخه دلم خيلي تنگه. تنگ.


+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 16:6  توسط بئاتريس و مهرداد  | 

نمي‌دانم جلايي پور كيست؟

دو جرقه ازاين آدم در ذهنم درخشيد. اول نوشته وبلاگ احمد بود درباره او و بعد هم نامه زنش بود به او خطاب به لبخندش. و فوكوسي كه روي لبخندش كردم كه در واقع خيلي درد داشت.

شايد هم آن لبخند بود كه باعث درگيري ذهنم شد. به هر حال دو شب متوالي خواب آدمي را ديدم با همين پيش زمينه در ذهنم.

خواب‌هايي بود كه در آن بسيار نگران دربند بودنش بودم. بعد كه از دردهاي زندگيش خواندم فهميدم آدم‌هايي كه مي‌خندند شايد دردهاي عميق تري را تجربه كرده‌اند

و دو شب بعد از آن خواب‌ها او آزاد شد و كسي نميداند چه قدر از آزادي‌اش خوشحال شدم.

انگار برادر خودم آزاد شده باشد.

نامه فاطمه شمس براي آزادي جلايي پور و همينطور شعر خود او براي آقاي خاتمي

http://nimdaayereh.persianblog.ir/post/111/

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 2:18  توسط بئاتريس و مهرداد  | 

نمي دونم اين چه حسيه كه نسبت به دوستام دارم. و از كجا مي آد. يا من در انتخاب دوست مشكل دارم يا اينكه دوستان من شان دوستي رو رعايت نمي كنند. به هر حال اهميت نداره. البته من خيلي حساسم. روي كوچكترين رفتار و طرزفكر. البته نه در وهله اول. اما سر جمع باعث مي شه نخوام با كسي دوستي كنم.

خلاصش اين ميشه كه علارغم آدماي زيادي كه توي زندگيم هستن هيچ دوستي ندارم.

البته گاهي پسرها در بعضي موارد بهتر از دخترها عمل مي كنند اما پسرها اين ريسك رو دارن كه بعد از مدتي مي خوان صاحبت باشن! و سعي مي كنم با فاصله از اونا به سر ببرم.

پس من رسما دور دوست هامو اعم از دختر و پسر خط مي كشم. البته كار سختيه. بريدن از عادته بيشتر. كه خب توي تابستون خيلي سخت تره. چون كسي دور و برم نيست.

اما خب من لا اقل براي دوستي تعريف بسيار مهمي دارم و اونم اينه كه دوست من لا اقل بتونه موفقيت آدمو تحمل كنه و در اون سهيم باشه. تا به حال در آدماي اطرافم چنين چيزي نديدم!

و اين معناش چي مي تونه باشه؟ معناش اينه كه آدمي كه رسما براي انسانيت تلاش كنه خيلي كم به تور من افتاده. وسوال بعدي اينه كه اصلا اين چه توقعيه. مثلا خودت خيلي آدمي؟

بايد بگم كه خب دلم مي خواد. دلم مي خواد آدمي كه از نظرهاي زيادي چيزهاي زيادي برام داشته باشه تا بتونم بهش بگم دوست.

اين دليل همه تنهايي و دليل ازدواج نكردنمه.

به هرحال اين همه نكته مهميه كه هرچه براي خود مي پسندي براي ديگران هم بپسند. اميدوارم لا اقل خودم دوست خوبي براي ديگران باشم.

 

آدم

صدا نزني مرا

از من عوضي تر

پيدا نمي شود

نگرد

 

 

اين قسمتي از شعر مهرداد فلاحه

اين قسمتي از نوشتن به زوره كه بعد از بيدار شدنم نوشتم. هنوز هم نكته هاي قابل توجهي در اين باره مي شه نوشت. مثلا اينكه اغلب آدماي خود شكوفا تنها هستن. امااين تنها بودن دليل اينه كه منم خود شكوفا هستم؟ اگه اينطوره پس ماشالا به خودم.

تنهايي چيزيه كه بهش عادت دارم و دوست ندارم كسي تنهاييمو به هم بزنه اما گاهي خيلي سخت مي شه.

چه قدر بايد ظريف بود كه با آدمي بود و تنهاييشو به هم نزد. خب ما كه اصلا به خودمون همچين نهيبي نمي زنيم. فكر مي كنيم بايد در همه سوراخ سنبه ها نفوذ كنيم.

همه اين چيزها چيزهاي ذهني هستن؟ يا وسواس هاي ذهني. من با دختري حدود يك سال هم خيلي نزديك بودم. و باهاش مث خواهر زندگي كردم. يا حتي سفر رفتم. اما شايد دير فهميدم كه نبايد با كسي زود قاطي شد.

 و متاسفانه يا خوشبختانه اين جمله بودا هميشه آويزه گوشم بوده:

اگه كسي رو پيدا كردي كه بتوني باهاش بپري باهاش برو

اما اگه نه

تنها برو



+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 17:37  توسط بئاتريس و مهرداد  | 

سلام

بر مي گردم بااميد به اينكه بتوانم اينجا از خودم بنويسم. اينجا هيچ حرفي را نمي توانستم بزنم. بحث قهر نبود.

اما خب فكر مي كنم شايد بشود ادامه داد. راستي مدرسه ها دارد باز مي شود.

از چه مي شود نوشت. نه از خود مي توان گفت و نه از ديگران. همه چيز تحت تاثير قرار مي گيرد يا لا اقل من اينطور تصور مي كنم

اما دليل مهمش همان آن بود كه نمي توانستم چيزي بگويم. بعد هم اين سوال برايم پيش آمد. وبلاگ جاي چه چيزي را در زندگي برايم گرفته است؟ يا اصلا حجم اين كامپيوتر در اتاقم. چرا بايد باشد؟ چرا بايد نباشد؟ چرا نبايد باشد؟

خب به همان سادگي كه مي روم. به همان سادگي هم باز مي گردم.

در خواست هايتان را ساده صريح و شفاف بگوييد.


+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 14:38  توسط بئاتريس و مهرداد  | 

 

گاهی مشعوق کم می آورم

گاهی برای شعرهایم مخاطبی نیست

هیچ گورستانی سرای تو نیست

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 1:27  توسط بئاتريس و مهرداد  | 

 

معلوم نیست این همه آدم با استعداد در زمینه تبلیغات انگلیسی در تلویزیون ایران از کجا پیدا شده اند و

آدم هایی که فعلا  به عنوان طرفداران الف نون سناریو می نویسند و پاسخ های تبلیغاتی کوبنده

می دهند قبلا در کدام دستگاهی مشغول بوده اند

ما چنین استعداد هایی داشتیم و آز آن غافل بودیم؟

خیلی دل می خواست بدانم پیر سیاست احمدی کیست آیا محصولی است؟

یا کیست؟

فکر کنم الف نون بیچاره گیج شده باشد.

یک پیشگو درباره الف نون گفت: او رای می آورد اما یکسال بیشتر رییس جمهور نخواهد بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 17:0  توسط بئاتريس و مهرداد  | 

 

نشستم در مقابل خودم. در چشمان خودم زل زدم و فرياد زدم

 نه تو تنها نيستي

تنها نيستي

تنها نيستي

تنها نيستي

و به بهانه هاي متفاوت ذهنم انديشيدم كه هر چيزي را دستاويز قرار مي دهد براي فرار از احساس شكست

و من خود را كوزه شكسته اي ديدم كه ديگر هيچ آبي در آن جاي نخواهد گرفت

چيزي كه از دست رفته است

گلي پر پر شده كه مي كوشد به زندگي لبخند بزند

و دلم سوخت از دست كساني كه اين مردن را به رخم مي كشند

همه شكستنم را

و سكوت كردم براي لحظه هاي بي شماري كه از تكه هاي جانم از گوشت و پوست و استخوانم بخشيدم

و باز هم سكوت كردم كه هرگز صداي آزاري از آن به گوش نرسد كه  هرگز دستي براي باز پس خواستن آنچه بخشيده ام دراز نكرده ام

با اين همه آنقدر سنگينم كه ياراي حركتم نيست

دريغ از لحظه اي شوق پريدن

همه چيز بازيچه اي بيش نيست

به لحظه هاي بازي هاي بي شمار ديگران نگاه مي كنم

و در مي يابم كه شايد روحم مدت هاست پر كشيده است

و من بي دليل اينجا به جستجوي دستاويزي مي گردم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 20:45  توسط بئاتريس و مهرداد  | 

 

در زمان حضرت سلیمان دو تا گنجشک یه گوشه ای نشسته بودند. گنجشک نر به گنجشک ماده اظهار محبت می کرد. می گفت تو محبوبه منی. تو همسر منی. دوستت دارم. عاشقتم. چرا به من کم محبتی؟ چرا محلم نمیذاری؟ فکر کردی من کم قدرت دارم تو این عالم عیال؟ من اگه بخوام می تونم با نوک منقارم تخت و تاج سلیمان رو بردارم بندازم تو دریا. باد که مسخر سلیمان بود پیام رو به گوش سلیمان رسوند. حضرت تبسمی کرد و فرمود اون گنجشک ها رو بیارید پیش من. آوردند.سلیمان به گنجشک نر گفت خوب ادعاتو اجرا کن بینم. گفت من چنین قدرتی ندارم. سلیمان گفت پس الان به همسرت گفتی؟ گفت خوب شوهر گاهی جلو همسرش کلاس میاد یه خالی ای می بنده. عاشق که ملامت نمیشه. من عاشقم. یه چی گفتم ولی یا نبی الله واقعا دوسش دارم. این به ما محل نمیذاره. حضرت به گنجشک ماده گفت اینکه به تو اظهار محبت میکنه چرا محلش نمیدی؟ گفت یا نبی الله چون دروغ میگه هم منو دوست داره هم یه گنجشک دیگه رو. مگه تو یک دل چند تا محبت جا میگیره؟ این کلام در دل جناب سلیمان چنان اثری گذاشت که تا چهل روز گریه می کرد و فقط یک دعا می کرد. می گفت:

                      

الهی دل سلیمان رو از محبت غیر خودت خالی کن

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 17:34  توسط بئاتريس و مهرداد  | 

 

چه تلخ بود دیدن ابطحی در دادگاه

به کدام اتهام؟

 

فقط آنجا خنده دار بود که آقای ابطحی به رنگ مخملی شال دادستان اشاره کرد!

 

 

یک نکته اضافی:

عجب فیلمی بود این عطریانفر

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 22:48  توسط بئاتريس و مهرداد  | 

 

انگار دارم پرده نااميدي را مي درم

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 3:6  توسط بئاتريس و مهرداد  | 

 

 

انگار از هاله‌اي از سختي در اومدم. چيزي كه مي‌گذره. از چند روز گريه كردن و دندون درد. در به سر بردن يك آشفتگي. تنها چيزي كه بايد مراقبش بود اينه كه از حس آزادي جدا نباشيم. چيزي، هيچ چيز نبايد ما رو در حصار قرار بده. و من نمي‌تونيم و نمي‌خوام در حصار چيزي باشم. و بايد مراقب لحظه‌هايي باشم كه دارم دستي دستي خودمو اسير مي‌كنم.

حقيقت اينه كه من ديگه اون روياي يكي دوسال پيش نيستم. نه نيستم. چيزي در من گشته و تغيير كرده. اما خب گاهي به خاطر عادت به بعضي چيزها دست به كارهايي مي‌زنم. ديگه دلم خيلي چيزها رو نمي‌خواد. خيلي از چيزها ديگه براي دلم مهم نيستن يا ديگه اونقد اهميت ندارن. و سوال اينجاست كه آيا اصلا چيزي هست كه برايم واجد اهميت باشه؟

دلم مي‌خوام يه دستوري بدم مبني بر اينكه

 هيچ چيزهيچ اهميتي نداره.

به چهره خودم در آيينه روبرو نگاه مي‌كنم. گاهي به شدت نااميد مي‌شمو و اشك مي‌ريزم و گاهي سرخوش مي‌شم اون‌هم به شدت و يادم مي‌آد كه اينها جزيي از جنبه تعادل هست. همونطور كه روز و شب چرخه كاملو تشكيل مي‌دن و وجود ما هم همونطور كه توش رشدهاي فزاينده هست پس‌رفتو درجا زدن هم هست و خوشحالم دراين حوالي چيزي در قلبم زنده هست به اسم عشق كه گاهي گمش مي‌كنم.

گاهي در غبار تاريكي و آزردگي عشق رو فراموش مي‌كنم ولي يادم نمي‌ره برم دست به دامان سلطان عشق بشم و اون دوباره برام پرده‌ها رو كنار مي‌زنه و همه اون چيزي كه باعث غبار شده رو يادم داده پاك كنم.

و بايد تيرگي‌هاي عظيم رو بشورمو و بشورم چيزهايي كه لطافت را كم كرده.

مدت‌هاست مشغول شستنم و حالا خوشحالم كه كمي حتي اگه شده كمي از حجم تيرگي كاسته شده.

سياه‌چاله‌هاي هولناكي در وجودم كه از اون‌ها آگاهم و خوشحالم كه گاهي در پرده روشني چيزي شاد و آروم ته دلم مي‌بينم و گاهي چنان در بند سياهي مي‌شم كه مي‌خوام به قعر سقوط كنم.

و با اين حال امروز ............

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 13:34  توسط بئاتريس و مهرداد  | 

 

در جنبش سبز چه نهفته است که حتی مانکن ها دستبند سبز دارند؟

 

با خودم فكر مي‌كردم با توجه به زيبايي و نورانيتي كه در ميرحسين سراغ دارم اگر او در انتخابات پيروز شود با توجه به اين اوضاع متشنج، قدرت از او چه خواهد ساخت؟

آيا هم‌چون خاتمي قيافه‌اي افسرده يا چهره‌اي كه به هر حال تقبيح خواهد شد؟ با جك و غيره؟

و اين شايد بد باشد و بسيار خودخواهانه كه خوشحالم او نبرده است تا در راس قدرت قرار گيرد.

زيبايي ميرحسين و شگفتي دروني‌اش و پاكي‌‌اش بود كه باعث شد صدها هزار نفر كه عمري شايد مسلمان هم نبوده‌اند حالا الله اكبر بگويند و انسان‌هاي بي‌شماري را وادار كند به انديشيدن درباره اسلام. به استدلال اسلامي به شوري حق‌طلبانه و الهي.

اگر ميرحسن رييس جمهور مي‌شد جهاني صلح آميز و زيبا داشتيم و شايد دوره‌اي پيش مي‌امد كه در طول تاريخ بشر زيبا بود براي زندگي با توجه به در اعتدال بودن رييس جمهور آمريكا و اينكه من اوباما را دوست دارم.

نگوييد چه روياگون

اما انگار براي چنين چيزي تنها و تنها بايد در انتظار امام زمان بود.

در تاريخ شكست از آن كساني بوده است كه بهتر بوده‌اند. خوب‌تر بوده‌اند و پاك‌تر.

يازده امام معصوم ما را كشته‌اند.

شنيده‌ام منافقين قصد كشتن موسوي را داشته‌اند نمي‌دانم تا چه اندازه راست است اما خدا لعنتشان كند كه هرچه آدم به درد بخور در اين ممكلت بود آنها كشتند.

مي‌خواستم بدين‌وسيله شكست ظاهري موسوي را تبريك بگويم و بگويم

شهدا در ظاهر مرده‌اند اما پيروزهاي واقعي آنها هستند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 1:31  توسط بئاتريس و مهرداد  | 

 

نمي‌دانم هنوز هم احمقانه است كه انسان با ديدن يك فيلم آنطور اشك بريزد يا واقعا آن فيلم چيزي در درون خودش دارد.

ديدن اين فيلم ساده داستاني به نام گراناز از شبكه يك با عث شد مثل ابر بهار اشك بريزم.

داستان پسركي بود كه به خاطر كمك به يك پيرزن بلوچ به مدرسه نرفت و هيچ كس حاضر به شنيدن حرفش نشد.

كلي كتك خورد و در موضوع انشايش كه نامه به يك دوست بود نامه‌اي به پدرش نوشت.

نه مدير نه معاون نه پدر و نه معلم هيچ يك نگذاشتند او حرفش رابزند.

وقتي معلم انشا را خواند فهميد كه آن پسر به مادر خودش كمك كرده

و روز بعد در حالي كه دستش را روي شانه پسرك گذاشت املا گفت:

چه مهربان و دوست داشتني‌اند كساني كه به خاطر آرامش ديگران از آرامش خود مي‌گذرند.

 

 

نمي‌دانم خود در چه درجه‌اي در من وجود دارد. اما قدر مسلم هرچه فكر مي‌كنم بيشتر روي خودم كار مي‌كنم باز هم حس خودخواهي در من حساس‌تر مي‌شود. هرچه تلاش مي‌كنيم انگار دوربين نزديك‌تر مي‌آيد و بيشتر زوم مي‌كند.

عجبا از دست نفس

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 10:51  توسط بئاتريس و مهرداد  | 

 

 

گمان مبر که به پایان رسید کار مغان

هزار باده ناخورده در رگ تاک است

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 1:46  توسط بئاتريس و مهرداد  | 

 

دلم برای دیدن ارباب حلقه ها تنگ شده است

تلویزیون دیگر قسمت سوم را پخش نکرد.

دلم برای فرودو تنگ شده است. فرودو در واقع همان خود ما هستیم و آن حلقه همان خود است که فرودو برای نابود کردنش از قعر جهنم گذشت. در این میان نیروهای زاید مانع و نیروهای زیادی یاری دهنده اند.

برای رسیدن به دنیایی سرشار از نور باید خودخواهی را فراموش کرد. باید حلقه را به قعر آتش انداخت.

چه قدر زیباست این فیلم

چه قدر گاندولف را دوست دارم و با آن اسب سفید اگر گفتید یاد چه کسی می افتم؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 0:6  توسط بئاتريس و مهرداد  | 

 

خبرهاي زيادي اتفاق افتاده

از جمله اين كه امروز رفتم سر صحنه فيلمبرداري از يه كار تئاتري كودك

قرار شد عروسك گردوني كنم تا استعدادم مشخص بشه

اما حقيقت اينه كه من حال ندارم از صبح ساعت 8 تا ساعت سه بعد از ظهر برم و بعدشم كولرم رو خاموش مي‌كنن تا صدا نره

خب تابستونه و براي استراحت

بهم نگين تنبل

به هر حال نشستن اونجا و ديدن اينكه بقيه هي كار مي‌كنن زياد حال نمي‌ده

معلوم نيست برم يا نرم

شايد با توافق با كارگردان به صورت پاره‌وقت برم

ديشب رفتيم درباره الي رو ديديم

اونقد خفقان آور بود كه فقط دلم مي‌خواست جيغ بكشم

فيلم مزخرفي بود واقعا

اصلا يكي بگه اصلا چي داشت؟

ما كه نفهمديدم چرا بهش جايره دادن

در عوض ار ديدن سوپر استار حسابي كيفور شدم

گرچه ياسي مي‌خواست يه تحليل فمينيستي روي فيلم بكنه

اما حتي در اون حدم نبود

مهرانه اومد و منتظره تا من براش آناستازيا رو بذارم

پس تا بعد

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 14:45  توسط بئاتريس و مهرداد  | 

 

تحلیل آماری موسسه چتم هاوس

 

دوستان شاید لازم باشد مدتی نباشم

معلوم نیست

شاید یک روز

شاید یک هفته

شاید یک ماه

شاید هرگز نیایم

به هرحال به کمی سکوت و سکون نیاز دارم

فعلا بدرود

 

زاهد! ایمن مشو از بازی غیرت، زنهار!

که ره صومعه تا دیر مغان اینهمه نیست

دولت آنست که بی خون دل آید به کنار

ورنه با سعی عمل باغ جنان این همه نیست

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 15:52  توسط بئاتريس و مهرداد  | 

 

مطمئنا ما نباید دست از مبارزه فرهنگی مان برداریم.

مبارزه فرهنگی در واقع همان روشنگری و ارئه رهنمود تک تک افراد این ملت است

من برای آقای خامنه ای نامه ای نوشتم

ما وظیفه داریم چشم دیگران را از ریز و درشت باز کنیم

بیایید همه نامه ای برای رهبر بنویسیم

و نظرات خود را بگوییم. یا حتی نامه به الف نون

یکی از فروع دین اسلام امر به معروف و نهی از منکر است. چرا این شیوه در دست عده ای باشد.

ساکت ننشینیم تک به تک و حرف های خود را بزنیم و امیدوار باشیم که وقتی همه می گوییم اوضاع بهتر شود.

با امید به حضرت حق

+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 2:56  توسط بئاتريس و مهرداد  | 

 

رنگ پریده ام

تازه کمی خونریزی زخمی که خوردم بهتر شده است

کارم حتی به بالا آوردن خون هم رسید

اما چه انتظاری از یک درمانگر دارید

او می تواند خودش را هم شفا دهد!

دلم می خواهد تا مدت ها به سقف خیره شوم

و در افکارم غرق شوم

اما مجبورم فردا بروم!

                                   صبا جاوید

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 23:38  توسط بئاتريس و مهرداد  | 

 

همیشه دلم می خواست سائو سائو را ببینم

همش از اون می شنیدم

امشب توی فیلم صخره سرخ حسابی دیدش زدم.

البته از افسانه سه برادر توی اون کارتون لیوبی را دوست داشتم.

 

 پ ن:به خاطر والس و نویدهای دیگر که به زودی می شنویم خوشحالم

والس از فیلتر درآمد.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 23:40  توسط بئاتريس و مهرداد  | 

 

آقا ما هنوز نرفته ایم بخوابیم

و داریم یک چیزهای جالبی که نمی گوییم و به دستمان رسیده  نگاه و کنکاش می کنیم.

امروز چرخ ماشینمان در جوب افتاد!

و چند شیرمرد آن را بیرون آوردند

سوال؟

 کدوم نادونی گفته که مردا بدن؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 0:40  توسط بئاتريس و مهرداد  | 

 

 

آقا ما خوابمان می آید

شب به خیر

کناظره امشب را هم ندیدیم.

 

 

یه اس ام برام اومده که براتون می نویسم:

از یه خنگه می پرسن: اسم کوچیک جومونگ چیه؟

می گه:

افسانه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 0:22  توسط بئاتريس و مهرداد  | 

 

باراک اوباما یک صلح طلب است

کابینه هفتاد میلونی یا کابینه فامیلها

 

 

کلمات می خواهند بیایند

 مجال زاییدن نمی یابم

این بار کودک دیر رسی خواهم داشت

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 21:59  توسط بئاتريس و مهرداد  | 

 

حقيقت اين است كه

بعله

حقيقت اينه كه

اينه كه من موافق نيستم هيچكس هشت سال رييس جمهور باشه

براي اثباتشم مي‌گم كه يه نگاهي به صورت خاتمي بندازيد

خصوصا كه دائم زيرابتم بزنن

قيافه خاتمي به قدري افسرده و كسل هست كه خوشحالم نخواسته اين بار سنگين رو روي دوش خودش بذاره

حالا بريد يه نگاهي به احمدي نژاد بندازيد

احمدي نژاد هم علارغم اينكه به خاطر سياست‌هاي غيرعلمي و بگير ببند فرهنگي اجتماعيش به شدت باهاش مخالفم به اندازه كافي زيراب خورده

و به نظر نمي‌رسه ديگه تواني داشته باشه تا چهار سال ديگه بيشتر گند نزنه

اين از اون جهت

از جهت ديگه آقا جون اين قضيه هشت سال بيشتر روانيه براي اينكه رييس جمهور توي اين چهار سالش به اميد چهار سال بعدش خوب كار كنه

درسته كه به هر حال وجدان دروني آدمو تشويق مي‌كنه هميشه درست كار كنه اما

انگيزه يه چيز قدرتمنده

 مي‌دونيد واقعا بضي بايد چقد خنگ بشن كه براي خودشون درد سر درست مي‌كنند و ب‌خوان رييس جمهور بشن

يعني اونقد دلشون براي مردم سوخته؟

هوم؟

يا قدرت طلبن؟

به هر حال من به انگيزه‌هاي رجل سياسي اونقدا خوش‌بين نيستم

ولي ميرحسن ثابت كرده دست كم قدرت طلب نيست

و اگه الان مياد چون بيچاره چاره‌اي نداره

از دست من و شما كه از دست احمدي‌نژاد خسته‌ايم

يا حتي براي دل شكسته خاتمي

احمدي‌نژادم دلسوز بود و ي به همون اندازه ببخشيدا احمق!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 22:37  توسط بئاتريس و مهرداد  | 

 

 برايت گريه مي‌كنم

بي صدا و آرام

بي حضور هيچ‌كس

تنها خانه اندوه تو دل من است

 

از شنیدن سنتوری های چاوشی بدم اومده

برادرم عاشق اون ترانه توی فیلم سنتوری بود.

و وقتی ازش می پرسیدم چرا اون ترانه رو بارها گوش می کنه و می بینه می گفت

از ژست علی سنتوری وقتی می خونتش خوشم میاد

پارسال با شوق و ذوق اومد اون فیلمو گذاشت تا ببینم.

 

گوشيو بردار تا صدات يه ذره آرومم كنه

اين نفساي آخره

دلم داره پر مي کشه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 15:26  توسط بئاتريس و مهرداد  | 

 

 

می دانید از چه خسته ام؟

از شغلم

نه از معلم بودن نه

از معلم فیزیک بودن

از کودکی های بی نهایت شاگردانم گاهی

درست است از آنها دلخورم

چرا که هر قدر هم برای شان زحمت بکشی بازهم تو معلم فیزیک هستی

صاحب درسی هستی که آنها از آن بدشان می آید

چه حرف ها

بارها خودشان گفتند دوستش دارند

نه اصلا

از این بدم می آید

از اینکه آنها با زور سر کلاس می نشینند

از بی انگیزگی مفرطشان

از اینکه وقت نداری چیزی اضافی بگویی به خاطر تعطیلی های بی شمار امسال

هرچه قدر بدوی بازهم عقبی

وقتی مجبورم اخراج کنم بتوپم صفر بدهم اخم کنم شخصیت لعنتی بگیرم

از این ویژگی ها مزخرف که معلم بودنم باعث و بانیش بوده

که اگر نباشد از سرو کولت بالا می روند و  آبرویت را می برند

از اینکه بچه ها عادت به توپیدن و خشونت دارند

من اصلا می خواهم یک نخاله به تمام معنا باشم

اصلا نمی خواهم بزرگ شوم

از این دنیای بزرگانه منطقی احمقانه که نمی دانم از کجا دامن گیرم شده ناراحتم

اصلا نمی دانم چه طور شد اینطور شدم

آنقدر جدی و احمق!

 

حالا این ترانه بر سر زبانم است:

نریز آبروی عشقو

واسه عشق خیلیا مردن

قصه لیلی و مجنون

بذا باشه واسه گفتن

اگه تو باشي مي دونم قصه مون زنده مي مونه

 يه روزي ميشه كه دنيا قصه ما رو مي خونه

 

به همین زودی یک سال گذشت

از مرگ برادرم

پارسال در چه بد بختی دست و پا می زدم

خدا را سپاس به خاطر وضعیت تعادل آمیز امسال

بازهم از مراسم ختم فرار کردم

اگر من مردم برایم ختم نگیرید

باورم نمی شود  رفته باشد

نه نرفته است و دلم برایش تنگ است

دلم می خواهد در آغوشش بکشم.

 

 

ایام غم همیشه سایه سنگینی دارند

سایه سنگین این روزها را حس می کنید؟

ایام فاطمیه است.

 

اما وبلاگ غزلداستان همیشه معرف شعرهای زیباییست

نمی دانم در مایاکوفسکی چه نهفته است

قدر مسلم همیشه مفتونم می کند:

 ...می ترسم از یاد ببرم اسمت را
             به سان شاعران
که می ترسند از یاد ببرند
              آن کلمه را
که می نماید همتراز خدا
             اما
من همیشه به یاد خواهم داشت
             جسمت را
همیشه دوست خواهم داشت
             جسمت را
                  اما
همیشه پاس خواهم داشت
             جسمت را
بدان سان که سربازی
جنگش درهم شکسته
بی کس و بی مصرف
     پاس می دارد
تنها پای برجای مانده اش را ...

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 1:54  توسط بئاتريس و مهرداد  | 

شعر: باید تمام آنچه منم را عوض کنم

شعر:زدم به جاده عشقت پیاده در باران

 

از همه دوستاني كه روز معلم را صادقانه به من تبريك گفتند ممنونم

 و از الطاف بي‌دريغ‌شان سپاس‌گذارم

 گرچه من كوچكتر از آن هستم كه معلم باشم و بيشتر يك دانشجو‌ام.

 و اين جملات که دوست عزیزم لیلا برایم ارسال کرد را به محضر همه دوستان بزرگوارم كه استاد و معلم هستند و مرا مفتخر مي‌كنند تقديم مي‌كنم:

سلام بر قلبي كه براي سوختن بي‌پرواست.

 بوسه بر دستاني كه بي‌امان بر صفحه تاريخ الفباي عشق مي‌آموزد.

 و سجده بر قدومي كه در ركاب آموختن شه‌سوار است.

 

و در آخر در گذشت استاد بزرگ ادبيات جناب استاد رضا سيد حسيني را تسليت مي‌گويم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:48  توسط بئاتريس و مهرداد  | 

 

 

 

یک سری کار دارم

مدتی طول می کشد

و این وبلاگ هم حواسم را پرت می کند

پس مدتی از محضرتان مرخص می شوم

روزی باز می گردم

فعلا

یا حق

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 22:46  توسط بئاتريس و مهرداد  | 

 

اینم یه سایت جدید آپلود عکس

هوم

چه طوره؟

بد جوری عکسی شدم.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 23:46  توسط بئاتريس و مهرداد  | 

نمي‌دانم چرا آنقدر از اينترنت زده شده‌ام. شايد به اين دليل كه كساني كه از آن پشت سر و كله‌شان پيدا مي‌شود به خودشان اجازه مي‌دهند هر غلطي دل‌شان مي‌خواهد بكنند و هرچه دل‌شان مي‌خواهد بگويند.

 

اينترنت و دنياي مجازي به من ثابت كرد كه مردم ما مردم بي‌هويتي هستند.

مي‌گوييد مشت نمونه خروار نيست؟

نمي‌دانم از چه رو آن‌قدر منزجر شده‌ام و مواجه شده‌ام با چهره‌اي كثيف و زشت كه همه چيز در آن پايين‌تنه است و پايين‌تنه

اينترنت در نشان دادن آن چهره برهنه بسيار ماهر عمل كرده است.

و نمي‌دانم چرا همه در ديدن چهره زشت اعمال خود آن‌قدر نادان شده‌اند.

 

بايد زيبايي‌ها را ديد

 

 

خدايا خودت رحم كن به ما

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 18:15  توسط بئاتريس و مهرداد  | 

مطالب قدیمی‌تر