کامیابی
گاهي بايد از بعضي دوستان سپاسگزاري كرد و از بعضي دوستان ديگر دلجويي. و در اين پست مي خواهم از دوست بزرگوار پشت پرده اي كه زحماتش در نت گاه آن طور كه بايد و شايد مورد تقدير قرار نگرفته به بهانه هاي مختلف سپاسگزاري كنم. اين دوست عزيز لايق عناوين زيادي ست. طوطي شکر شکن چشم قرمز وبلاگستان، شين دين پناه، عالم رباني عرصه لينك هاي بي نظير در هفتان و ....، مدافع حقوق زنان، صاحب سايت پر آوازه ادبي فروغ، خب هنوز نشناخته ايد؟ همان كه صالح تسبيحي نامش را بدون كلمه حضرت نمي برد، استاد استاد استاد در دانشگاه و مخابرات و عكس و نقاشي و الي ماشاء الله برو آخر، مترجم توانا،عاشق حاضر و غايب، لطافت شناس و غرق عرصه رويا، سياستمدار جان بر کف سبز شهاب مباشری دام ظله عاليست. شهاب از دوستان قديمي من و از دوستان جديد مهرداد است! دليل اين پست خبر آخر وبلاگ اوست. حقيقتا دل خورم از اينكه تلاش هاي انساني كه همه عمرش را صرف فرهنگ و ادب كرده است بايد آن قدر با موانع عديده روبرو شود. وقتي كه در گالري اش اسباب شعر و فيلم و عكس وهنر و هنرمند رواج داشته باشد. به راستي كساني كه با فرهنگ و هنر مي ستيزند با چه مي سيتزند؟ با نفس كشيدن خودشان! در نهايت شعري از امیر پیرنهان را نثار دل شكسته او مي كنم با اين اميد كه موانع براي بازگشايي فروغ برطرف شود. روزنی بود که زندان به تماشای تو بست نقطه ای بود که پایان به تماشای تو بست دید از روزنه ی چشم تو سیب افتاده ست باغ انگور فراوان به تماشای تو بست ابر در ناحیه ی چشم تو پس می افتد این چه ابریست که باران به تماشای تو بست ؟! به خدا گفته ام این خلقتتان مشکوک است هفت کم بود که صد خان به تماشای تو بست ؟ چشم تو خاصیت فوق مخرب دارد چون خدا بود که طوفان به تماشای تو بست خلق کرد از تو پریزاده . خدا عاشق شد و دو چشم از تن انسان به تماشای تو بست آه . آن روز که آمد به تماشات نشست نقطه ای بود که پایان به تماشای تو بست در نهايت مي خواهم از صالح تسبیحی هم دلجويي كنم. او در حق من لطف بزرگی کرده است. اين اواخر به يزد آمده است و افتخار نداده برايش مرغ سياهي بكشيم. و اميدوارم ناراحتي هاي او هرچه زودتر بهبود يابد. و چون مثبت انديشي و فراموش كردن خشونت شناسي! را در دستور كار خود قرار داده مطمئنم كه موفق خواهد شد. از جایی که نگران دمپایی هستم نامی از حسین سلطانی یار جدایی ناپذیر صالح و شهاب که مدتیست مفقودالاثر شده نمی برم. كفشهايم كو ؟ چه كسي بود صدا زد : سهراب ؟ آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ . مادرم در خواب است . و منوچهر و پروانه، و شايد همه مردم شهر . شب خرداد به آرامي يك مرثيه از روي سر ثانيه ها مي گذرد و نسيمي خنك از حاشيه سبز خواب مرا مي روبد . بوي هجرت مي آيد : بالش من پر آواز پر چلچله هاست . صبح خواهد شد و به اين كاسه آب آسمان هجرت خواهد كرد . بايد امشب بروم . *** من كه از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت كردم حرفي از جنس زمان نشنيدم . هيچ چشمي، عاشقانه به زمين خيره نبود . كسي از ديدن يك باغچه مجذوب نشد . هيچكس زاغچه اي را سر يك مزرعه جدي نگرفت . من به اندازه يك ابر دلم ميگيرد وقتي از پنجره مي بينم حوري - دختر بالغ همسايه پاي كمياب ترين نارون روي زمين فقه ميخواند *** چيزهايي هم هست، لحظه هايي پر اوج ( مثلاً شاعره اي را ديدم آنچنان محو تماشاي فضا بود كه در چشمانش آسمان تخم گذاشت . و شبي از شبها مردي از من پرسيد تا طلوع انگور، چند ساعت در راه است ؟ بايد امشب بروم *** بايد امشب چمداني را كه اندازه پيراهن تنهايي من جا دارد، بردارم و به سمتي بروم كه درختان حماسي پيداست، روبه آن وسعت بي واژه كه همواره مرا مي خواند . يك نفر باز صدا زد : سهراب ! كفش هايم كو ؟ مردی با خود زمزمه کرد: یه سار شروع به خواندن کرد! اما مرد نشنید. مرد فریاد بر آورد: خدایا با من حرف بزن ... مرد به اطراف خود نگاه کرد و گفت: پس تو کجایی ؟؟؟؟ بگذار تو را ببینم ... مرد فریاد کشید "خدایا یک معجزه به من نشان بده" ... مرد در نهایت یاس فریاد زد: خدا اغلب در شادیهای ما سهیم نیست!! تا حال چند با خوشی هایت را آرام و بی بهانه به او گفته ای؟؟؟ تا به حال به او گفته ای که چقدر خوشبختی؟؟؟ که چقدر همه چیز خوب است ؟؟؟ که چه خوب که او هست ؟؟؟ خدا همراه همیشگی سختیها و خستگی های ماست، زمانی که خسته و درمانده به به طرفش می رویم، خیال می کنیم تنها زمانی که به خواسته خود برسیم او ما را دیده و حس کرده؟ اما........ ... خورشید را باور دارم حتی اگر نتابد دیوار نوشته ای در جنگ جهانی
این مطلب را این وبلاگ برداشتم ولی اصلش مال گروه هشت بهشته. کلیپ های زیبایی توش دیدم باید توش عضو بشم. ای آفتاب طاهره صفارزاده ۲۷ آبان ۱۳۱۷ سرجان - ۴ آبان ۱۳۸۷ تهران شاعر.مترجم وب سايت . آواي آزاد . آفتاب فواید بوسه در روابط زناشویی و غیره
صدای پای آب خاطرات پوران فرخزاد ، فریدون تنکابنی و محمد مهدی انوشفر از سهراب سپهری پوران فرخزاد :سهراب اقاقیا را خیلی دوست داشت سهراب بی نهایت انسان نجیبی بود و همیشه وقتی با زن یا دختری حرف می زد نگاه به زمین داشت . من پیش خود فکر می کردم که او می داند با چه کسانی حرف می زند اما چهره آنها را هیچ وقت ندیده است . یادم هست سر همین موضوع هر وقت با فروغ به خانه ما می آمد من اذیتش می کردم و همیشه با فروغ می خندیدیم . پوران فرخزاد سپس به خاطرات مکتوبش از سهراب در کتاب زن شبانه موعود اشاره می کند و می افزاید : من چند باری سهراب را در خانه پدری در کنار فروغ دیدم و از سهراب بسیار خجول شرمآگین و کم سخن که بیشتر زیر پلکهای فرو افتاده اش سخن می گفت و هرگز چشم در چشم کسی نمی دوخت و حالتی داشت که انگار دارد با خودش حرف می زند و هیچ مخاطبی ندارد یادمانهای کوتاه و کم رنگی دارم .اگر درست به یاد بیاورم سهراب که دوره نقاشی دانشکده هنرهای زیبا را به پایان رسانیده و در همان جا به درس دادن مشغول شده بود ،اگر گاهی حرفی می زد جز در مورد نقاشی نبود و جوری حرف می زد که انگار جز نقاشی سرگرمی دیگری ندارد . فروغ هم که به طراحی و نقاشی گوشه چشمی داشت گاهی به کارگاه او می رفت ودر آنجا با هم به کار می پرداختند که فرآیندش همین چند تابلویی است که با امضای خود فروغ از او به یادگار مانده و در اختیار خانواده سپهری است . چند بار از فروغ شنیدم که در مورد رفت و آمدش به کارگاه سهراب می گفت : دارم از سهراب یاد میگیرم و از فرم کارش خیلی خوشم می آید هر قدر بخواهم از او می پرسم، وقتی هم جواب نمی دهد از او نمی رنجم. خب سهراب است دیگر ، سهراب هم این گونه است. یک بار هم وقتی سهراب از کنار اقاقی های خانه پدری ام که یادش همیشه با من است برای خداحافظی به طرف در می رفت، شنیدم که با صدای زمزمه مانندی گفت:عجب اقاقی هایی، من را به یاد باغ کاشان می اندازد . هیکلش متوسط و نحیف، چشمانش ریز ،نگاهش تیز ، مژه هایش کم پشت و تک تک بود. از زیبایی مردانه هیچ بهره ای نداشت اما چیزی در او موج می زد که انسان را جذب می کرد .سهراب اقاقیا را خیلی دوست داشت . محمد مهدی انوشفر:سهراب در یک کلام آدم افتاده ای بود اما محمد مهدی انوشفر ،استاد مجسمه سازی و سفالگری ایران هم در کارگاه کوزه گری از سهراب خاطره هایی دارد که نشان از روح کنجکاو و سرکش سهراب سپهری دارد . روحی که او را به سمت گل و سفال گری هم کشانده بود . انوشفر در این باره می گوید: یادم هست زمانی حدود سالهای چهل و شش و چهل و هفت در میراث فرهنگی سابق، واقع در میدان بهارستان و پشت وزارتخانه یک سری کارگاه قلم کاری و مینیاتور و سفالگری بود و من در انجا کار می کردم. سهراب هم آنجا می آمد کار می کرد .سهراب همیشه آدم ساکت و آرامی بود و اصلا حرف نمی زد . همیشه سلام می کرد و بعد آرام و ساکت در گوشه کارگاه مشغول کار می شد .همه از این سکوت او متعجب بودند . سهراب در یک کلام آدم افتاده ای بود . فریدون تنکابنی:چینی نازک تنهایی من در اتوبوس شکست فریدون تنکابنی هم در گفتگو با عصر ایران در مورد سهراب، ضمن ابراز تاسف از این که هیچ وقت نتوانسته سهراب را از نزدیک ببیند در مورد شعر های سهراب حرف زد و خاطره ای طنز آمیز از شعر سهراب تعریف کرد : چند سالی طول کشید تا جامعه متوجه ارزش بالای شعرهای سهراب سپهری شود و دقیقا خاطرم هست که در آن سالهای اول مردم چندان از شعرهای او استقبال نمی کردند اما من خیلی به شعرهای او علاقه داشتم و همیشه اشعارش را برای دوستانم می خواندم . یک روز در اتوبوس نشسته بودم و مجله آرش که سردبیر آن آقای طاهباز بود در دستم بود و اتفاقا شعری هم از سهراب داشت که من سرگرم خواندن آن بودم . به سراغ من اگر می آیید/ نرم و آهسته بیایید/ مبادا که ترک بردارد/ چینی نازک تنهایی من. آقایی که کنار من نشسته بود تقریبا سرش را کرده بود در مجله و تازه بعد از چند دقیقه ناگهان بر آشفته شد و گفت : آقا این هم شد شعر ؟ به سراغ من اگر می آیید ؟ من هم که واقعا متعجب شده بودم گفتم : آقا شما خیلی خودتان را ناراحت نکنید اینها جماعت شاعرند دیگر یک چیزی می نویسند شما به دل نگیرید . و این چنین بود که چینی نازک تنهایی من در اتوبوس شکست . برگرفته از سایت روزنامه عصر ایران به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید يه كنسرت موسيقي بسيار هيجانانگيز از ياني كه در پايان اجراي هر قطعهاش شما از لبخوني تماشاگرها عبارات Thank you و چشمانِ ذوقزده اونها رو ميبينين و متوجه نخواهين شُد كه وقت اين برنامه چطور تموم ميشه. اين دفعه ياني سال 2006 توي لاسوگاس هر چي حرفهاي بوده از دور دنيا جمع كرده و باهاشون كنسرت داده. اما براي ما شرقيهاي چيزي كه توي اين كنسرت جلب توجه خواهد كرد يكي ملوديهاي كاملاً خاورميانهايه كه توسط يه تكنواز ويولونِ ارمني Samvel Yervinyan نواخته ميشه و كاملاً شُما رو متعجب ميكنه چون گاهي موتيوهاي بيژنمرتضوي ، گاهي ياحقي و گاهي هم قطعاتِ آذربايجاني رو از اون برداشت ميكنين. طبق معمول Pedro Eustache هم ياني رو با ساز ارمني دودوك (كه صداش شبيه ساز دوزله ماست) و ساكسيفون و سازهاي بادي ديگه همراهي ميكنه. يه دختر خيلي ژاپني به اسم Sayaka Katsuki هست كه تكنوازي ويولون انجام ميده و همه رو متعجب ميكنه. Victor Espinola از پاراگوئه با هارپ (همون چنگ) يه كاري ميكنه كه خيال ميكنين يه كامپيوتر يا رُبوت داره چنگ ميزنه. گيتار باس Hussain Jiffry از سريلانكا و يه خوره كيبورد يا اُرگ از تايوان به اسم Ming Freeman. و باز از اون كارهاي مهيج در عرصه نوازندگي پركاشن و سازهاي كوبهاي يك نوازنده پورتوريكويي به اسم Walter Rodriguez كه با كفشهاش و دو تا دستهبيل روي يه تخته چوب به سبك اسپانياييها مينوازه! يه سنتور پيشرفته كه بهش ميگن Dulcimer رو هم يه آمريكايي به نام Dan Landrum مينوازه. و خلاصه كه با پشتصحنه و تمريناتشون ميتونين توي اين پكيج حال كنين حسابي. آهان Charlie Adams اون نوازنده درام هم كه هيكلش گــُندهاست و توي همه كنسرتهاي ياني ديده ميشه اومده. دو تا خواننده بسيار خوشصداي زن هم هستن كه واقعاً سورپرايزن.. ياني كريسوماليس در 14 نوامبر سال 1954 (23 آبان 1333 ) در شهر كالاماتي يونان به دنيا آمد . و دوران كودكي و نوجواني اش را در شهر زيبا و كوهستاني كالاماتا گذراند. در سن چهارده سالگي به رشته شنا علاقمند شد و توانست ركوردي ملي در رشته شنا بري كشورش يونان بجا گذارد و تلاش گسترده ي بري رسيدن به رقابتهي المپيك نمود. در سال 1972 ميلادي (1351 شمسي) به آمريكا بري تحصيل در رشته مورد علاقه اش روانشناسي در مشهور ترين دانشگاه روانشناسي دنيا يعني مينسوتا رفت. پس از فارغ التحصيل شدن از دانشگاه در يك گروه محلي راك در مينسوتا بنام كاملئون ( Chameleon) بعنوان نوازنده كيبورد آغاز بكار كرد. پس از آن كسي نميداند چه اتـفاقي بري ياني افتاد اما او اكنون صاحب استديوي شخصي است و بيش از 25 ميليون از آلبوم هي وي در دنيا بفروش رفته است. او تبديل شد به موسيقي داني مستـقـل با عقيد و تفكري منحصربفرد و به شهرت و محبوبيتي جهاني دست يافت و ين در حالي بود كه ياني حتي قادر به خواندن و نوشتن ساده ترين نتهي موسيقي نيز نمي باشد ولي با تبحري خواص ساخته هي خود را با روش مخصوص خود و رسم الخط ابدائي خود مينگارد. ياني قطعاتي كامل و زيبا دارد كه كاملا ساخته خود اوست و در سبكي انحصاري اجرا شده است. اكثر آلبوم هي ياني توسط شركتهي virigin records ويا EMI توليد تهيه وتوزيع ميشوند. ياني موسيقي هي بيشماري بري برنامه هي تلويزيوني و سينميي ساخته و همچنين قطعات تبليغاتي متعددي بري شركتهي تجارتي – بازرگاني گوناگون خلق نموده است. او اوقاتش را بيشتر در لوس آنجلس و سياتل آمريكا ميگذراند و اكنون يك شهروند آمريكيي بشمار ميرود. او مدتها با خانم هنرمندي بنام ليندا يوانز همكاري صميمي داشت و در اويل سال 1998 ين ارتباط را پيان يافته اعلام كرد. ين ارتباط ظاهراً يك همكاري دوستانه بوده است.!! ياني از اويل سال 1998 تا ماه آوريل 1999 هيچگونه فعاليت توليدي كنسرت و توري را برگذار نكرد و به استراحت پرداخت. و در سال 2000 يكي از بي نظير ترين آلبوم هي خودش را ارائه داد در سبكي متفاوت از آلبوم هي گذشته اش... جالب ينست كه تمام تنظيمات و تبديلات موسيقي ين آلبوم شخصاً و فقط توسط خود ياني در استديو شخصي خودش انجام شد ! ياني در هنگامي كه بري ساخت آهنگ تمركز ميكند به تلفنها پاسخ نميدهد و در آرامش كامل وسكوت مطلق بري آماده كردن ذهن خود به سر ميبرد و هيچكس را به ملاقات نمي پذيرد.! ياني تا بحال موسيقي به سبك كليسيي – مذهبي ارائه نكرده است چرا كه همواره اعتقاد به خلق كارهيي جديد با تكيه به انديشه هي نو و جديد خود دارد. در قطعات Niki Nana و Aria موسيقي بر مبني يك اپري فرانسوي قديمي متعلق به قرن نوزدهم ميلادي بنام Lakme ساخته Leo Delibes مي باشد و اشعاري كه در ين قطعات خوانده ميشود اكثراً اصوات آهنگين بوده و فاقد معني خاص ميباشند و بر خلاف تصور موجود بزبان فرانسوي نميباشند بجز قسمتهيي محدود كه بزبان انگليسي هستند و در اشعار آلبوم ستيش ذكر شده اند. ياني آهنگي تبليغاتي را با همكاري مالكوم مكلارن ساخته است كه سابقاً با گروه Pistols همكاري ميكرده است. ين آهنگ تغيير يافته يك اپرا است كه با افزودن يك ترانه تكميل شده است و ين آهنگ كه جرات آرزو يا Dare to Dream نام دارد بري شركت هواپيميي بريتيش يرلينز ساخته شده است. ياني تميلات مذهبي ندارد و مخالف كليسي سنتي است او معمولا خيلي بندرت موسيقي گوش ميدهد و بگفته خود او موسيقي را صرفاً از يستگاههي راديويي گوش ميدهد. خواننده مورد علاقه او Peter Gabriel ميباشد و معتقد است كه در سالهي اخير بجز موسيقي محمد رسول الله و... عيسي مسيح ... دكتر ژيواگو ... يندرا گاندي و چند قطعه محدود ديگر ... قطعه جالب توجهي نشنيده است. مادر و پدر ياني هر دو اهل يونان هستند ... مادر وي فليستا Felista و نام پدرش سوتيري Sotiri ميباشد . ياني قطعه هيي را بنام مادرش ساخته است و علاقه خاصي به كشور خود و مكانهي قديمي دارد. Yanni ببخشیدا اینو ازتبلیغات کش رفتم
خدایا با من حرف بزن
آذرخش در آسمان غرید اما مرد اعتنایی نکرد.
ستاره ای درخشید، اما مرد ندید.
کودکی متولد شد و اما مرد باز توجهی نکرد!!
خدایا خودت را به من نشان بده و بگذار تو ا ببینم ، از تو خواهش می کنم...
پروانه ای روی دست مرد نشست و او پروانه را پراند و به راهش ادامه داد...
ما خدا را گم می کنیم، در حالی که او در کنار نفسهای ما جریان دارد.
گاهی بی پاسخ گذاشتن برخی از خواسته های ما نشانگر لطف بی اندازه ی او به ماست
... به عشق ایمان دارم حتی اگر آن را حس نکنم
... به خدا ایمان دارم حتی اگر سکوت کرده باشد.

ای قامت بلند بودن
با من بگو
با من بگو
چگونه با طناب مومن اعتماد
در هرم بیکران تو آویزم وقتی که دلهره فرود
و حفره های کور زمینی
چون اضطراب لحظه تسلیم
شکوه آخرین تلاش را مخدوش می کند
گفتی من آسمان تو هستم
گفتم زمین ز مهر تو سرشار
اما باران دریغ شد
و باروری هسته تردید در معابر تکرار






![]()
| Design By : Night Melody |


