مي خوام حرف بزنم نميشه بهتره راجع به يه مطلب علمي كه چند وقت پيش توي نشريه نگاه چاپ آموزش و پروش خوندم بگم. البته هرچي كه از اون توي ذهنم مونده. چون اونو به اجمال خوندم. در اين باره كه آيا گوگل اعتياد آوره؟ اين مقاله احتمالا ترجمه اي چيزي بود. آخه نتيجه تحقيقات علمي چندتا دانشمند خارجكي رو نوشته بود. دريان باره كه وقتي مغز به عمل جستجوگري مشغول ميشه قسمتي از مغز كه توليد كننده دوپامين كه يك عصب رسانه است فعال ميشه. بعد از مدتي كه شما به عمل جستجوگري توي اينترنت مشغول مي شيد اين قسمت مغز گسترش پيدا مي كنه و همين طور نياز به توليد دوپامين. حالا اگه يه روز جستجوگري نكنيد دوپامين خونتون مياد پايين. به عبارتي شما معتاد شدين رفته پي كارش آقاجون. حس كردين بعد از مدتي كه رايانه رو نديدن وقتي كانكت ميشين چه حالي مي بريد؟ نه شما خودم. اين ميل مغز براي جستجوگري به صورت نشستن ساعت ها پاي رايانه و سرك كشيدن به سايتهاي مختلف متجلي ميشه وشما عين يه معتاد نشئه مي شيد. اما سوال مهم اينه كه آيا اين اعتياد ضرر هم داره؟ بايد عرض كنم تا جايي كه من توي اون مجله خوندم بله متاسفانه. چون مغز شما قسمت عظيمي از فعاليتش رو صرف جستجوي بيهوده مي كنه و باعث ميشه كه تمركز شما در جنبه هاي ديگر زندگيتون از دست بره. تمركزتون پايين مياد. آيا حس كرديد كه بعضي مسايل رو فراموش مي كنيد؟ اين پايين تر اومدن توجه دقيقا يعني احمق شدن. خب من كه معتادم. اما شايد بشه با فعاليت مفيد مغزي قسمتي از اين ضايعه رو جبران كرد. مرتبط :آنچه اینترنت بر سر مغز می آورد آیا می دانید بسیاری از مسایلی که دیگران و خودمان در رابطه با دیگران و خودمان با آن دست و پنجه نرم می کنیم کاملا به کودکی و نحوه رفتار پدر و مادرمان بر می گردد؟ آیا می خواهید تا ابد قربانی نا آگاهی پدر و مادرتان در تربیت خودتان باشید؟ دست به کار شوید. خودتان از نو خود را تربیت کنید! این هم نظریه اریکسون. نظری که بسیار مفید خواهد بود
مراحل رشد رواني _ اجتماعي نظريه اريکسون : اريکسون رشد شخصيت و تکامل انسان را به هشت مرحله ي مجزا تقسيم مي کند . بنابراين مراحل هشت گانه ي اريکسون در رشد رواني _ اجتماعي بشرح زير مي باشد : دوره ي کودکي 1 - مرحله ي اول , دوره ي اميد - اعتماد در مقابل بي اعتمادي ( تولد تا 1 سالگي) مرحله ي دهاني- حس رشد رواني- اجتماعي در طول اولين سال زندگي ما رخ مي دهد , يعني زماني که بسيار درمانده هستيم .کودک براي زنده ماندن ,امنيت و محبت , به طورکامل به مادر يا مراقبت اصلي خود وابسته است . در طول مدت اين مرحله دهان اهميت حياتي دارد . اريکسون نوشت,(( کودک از طريق دهان زنده است و با آن عشق مي ورزد)) (اريکسون ، 1959,ص 57). تعامل بين مادر و کودک تعيين مي کند که آيا کودک دنيا را با نگرش اعتماد خواهد ديد يا بي اعتمادي . اگر مادر به نيازهاي جسماني کودک پاسخ دهد و محبت و عشق و امنيت کافي براي او تأمين کند , از آن پس کودک شروع به پرورش حس اعتماد خواهد کرد و نگرش که نظر کودک درباره ي خود و ديگران مشخص خواهد کرد . از طرف ديگر , اگر مادر رفتاري طرد کننده ,بي ثبات و بي توجه داشته باشد کودک نگرش بي اعتمادي را پرورش خواهد داد و مظنون , ترسو و مضطرب خواهد شد براي مثال , اريکسون معتقد بود که مادري که بعد از به دنيا آمدن کودک او را به بستگان يا مهد کودک مي سپارد , خطر بوجود آمدن بي اعتمادي در کودک را مي پذيرد . بنابراين همساني ,پيوستگي و هماني تجربه به اعتماد منجر مي شوند. بي کفايتي , ناهمساني , يا مراقبت منفي ممکن است عدم اعتماد را برانگيزاند. بچه ها اعتماد يا عدم اعتماد را از چگونگي برخورد جهان يا اطرافيان بخصوص مادر با نيازهاي آنها ياد مي گيرند. 2 - مرحله ي دوم, دوره ي قدرت اراده (- اتکاء به خود در مقابل شرم وترديد ( 1تا 3 سالگي) در طول دومين و سومين سال زندگي , يعني مرحله ي عضلاني مقعدي2 اريکسون , کودکان به سرعت انواع توانايي هاي بدني و ذهني را پرورش مي دهند و مي توانند کارهاي بسياري را براي خودشان انجام دهند . آن ها به طور موثرتري شروع به برقراري رابطه با ديگران مي کنند و راه مي روند , بالا ميروند , هُل مي دهند , مي کِشند و اشياء را در دست نگه مي دارند و يا آن ها را رها مي کنند کودکان از اين مهارت هاي جديداً پرورش يافته احساس غرور مي کنند و دوست دارند تا حد امکان خودشان کاري را انجام دهند اريکسون معتقد بود که از بين همه ي اين توانايي ها ,مهمترين آن ها نگهداشتن و رهاکردن است او اين رفتارها را نمونه هاي نخستين تعارض هاي بعدي در رفتار و نگرش ها مي دانست. نکته ي مهم در طول اين مرحله , اين است که کودکان براي اولين بار مي توانند از مقداري حق انتخاب بهره مند شوند تا نيروي اراده ي خود انگيخته شان را تجربه کنند . برخورد عمده اي که بين خواست هاي والدين و کودک وجود دارد .معمولاً به آموزش توالت رفتن مربوط مي شود , يعني اولين مورد از تلاش جامعه براي تنظيم کردن نيازي غريزي. بنابراين در اين مرحله فرصت هايي براي خوب آزمودن مهارتها به راه و روش شخصي به خود مختاري يا استقلال مي انجامند. حمايت افراطي يا نبودن حمايت به ترديد درباره ي توانايي کنترل خويشتن و محيط منجر مي شود . کودکان مي آموزند اراده ي خود را بيازمايند , مشخصاً انتخاب کنند , خويشتن را کنترل کنند و در مقابل درخواستهاي جامعه از آزادي انتخاب برخوردار باشند. 3 - مرحله ي سوم , دوره ي هدف– ابتکار در مقابل احساس گناه و تقصير (3 تا 5 سالگي) در اين مرحله توانايي هاي حرکتي و ذهني در حال رشد مي باشند و کودکان قادر به انجام دادن کارهاي بيشتري براي خودشان هستند اکنون آن ها ميل نيرومندي به ابتکار عمل در بسياري از فعاليت ها دارند . ابتکار به شکل خيال پردازي نيز رشد مي کند و در ميل کودک به تملک والد جنس مخالف و در احساس رقابت با والد جنس موافق نشان داده مي شود . پس چگونه بايد والدين به اين فعاليت ها و خيال پردازي هاي خود انگيخته واکنش نشان دهند ؟ اگر آن ها کودک را تنبيه کنند, کودک احساس گناه مزمني که تمام فعاليت هاي خود انگيخته در سراسر زندگي را تحت تأثير قرار مي دهد پرورش خواهد داد. اما اگر والدين اين موقعيت را با عشق و همدلي هدايت کنند , کودک اين احساس را که چه رفتاري مجاز است و چه رفتاري مجاز نيست را پرورش خواهد داد . از آن پس ابتکار کودک مي تواند به سوي هدف هاي واقع بينانه و هدف هايي که از نظر اجتماعي تأييد مي شوند هدايت شود تا آمادگي لازم را براي رشد احساس مسئوليت و اخلاقيات بزرگسال کسب کند . در اين مرحله کودکان انجام فعاليت هاي تازه , لذت از پيشرفت هاي خويش و چگونگي رسيدن به مقاصد خود را ياد مي گيرند .بنابراين آزادي پرداختن به فعاليت ها و بکاربردن زبان و اظهار شناخت هاي تازه به ابتکار مي انجامند . محدوديت فعاليت ها و کوتاهي والدين در پاسخ دادن به نظرات و پرسش هاي کودکان به احساس گناه منجر خواهند شد . 4 - مرحله ي چهارم , دوره ي کفايت :سعي و کوشش در مقابل کهتري و حقارت (6 تا 11 سالگي) در اين مرحله , کودک مدرسه را آغاز مي کند و در معرض تأثيرات اجتماعي جديدي قرار مي گيرد . از نظر زيستي تغييرات مهمي در کودک ديده نمي شود به همين جهت در اصطلاح تحليل رواني اين مرحله را مرحله ي کمرن يا آرامش ناميده اند. حالت سکون اين دوره مقدمه ي طوفان هاي دوره ي نوجواني است ؛ با اين وجود در اين دوره پسران پرخاشجوتر و دختران پذيراتر هستند و دنياي کودک در اين دوره وسيع تر و پيچيده تر مي شود مدرسه و نظام اجتماعي آن به صورت يک جهان تازه براي او مطرح مي شود و دنياي همسالان به اندازه ي جهان بزرگسالان برايش اهميت پيدا مي کند . اينکه کودکان تا چه اندازه اي خود را در پروراندن مهارت هايشان خوب تلقي کنند , عمدتاً به وسيله ي نگرش ها و رفتارهاي والدين و معلمانشان تعيين مي شود. اگر کودکان سرزنش , مسخره يا طرد شوند , احتمالاً احساس حقارت و بي کفايتي را پرورش خواهند داد . از طرف ديگر , تحسين و تقويت , احساس شايستگي آن ها را پرورش مي دهد و آن ها را به تلاش و رشد ترغيب مي کند . پيامد بحران در هريک از اين چهار مرحله ي کودکي , بيشتر به افراد ديگر بستگي دارد تا به خودمان . حل آن بيشتر نتيجه ي آنچه بر کودک تحميل شده مي باشد تا آنچه کودک مي تواند انجام دهد . اگر چه ما از تولد تا 11 سالگي , استقلال روز افزون را تجربه مي کنيم , رشد رواني اجتماعي مان به مقدار زياد به رفتارها و نگرش هاي والدين و معلمان ما وابسته مي ماند . اما در چهار مرحله ي آخر رشد رواني اجتماعي , کنترل فزاينده اي بر محيط مان داريم . ما هشيارانه دوستان , همکاران, شغل و همسرمان را انتخاب مي کنيم ؛ با اينحال اين انتخاب هاي آگاهانه تحت تأثير ويژگي هاي شخصيتي قرار دارند که آنها را در طول چهار مرحله ي اول رشد رواني اجتماعي , از تولد تا نوجواني پرورش داده ايم . اينکه ما در اين نقطه عمدتاً اعتماد , خودمختاري , ابتکار و سخت کوشي را نشان دهيم يا بي اعتمادي , ترديد , گناه و حقارت را , صرفنظر از اينکه تا چه اندازه اي ممکن است بعداً مستقل باشيم , بر روند زندگي ما تأثير خواهد گذاشت. بنابراين اجازه دادن به کودک که شخصاً کارهايي را انجام دهد و براي پيشرفتش در آنها مورد تمجيد و تحسين قرار گيرد به کوشا شدن و ساختن منجر مي شود . محدوديت فعاليت هاي کودک و انتقاد مداوم از کارهايي که انجام مي دهد به احساس حقارت مي انجامد . دوره ي نوجواني 5 - مرحله ي پنجم , دوره ي وفاداري و دوستي– احساس هويت در برابر بي هويتي و بحران نقش (12 تا 18 سالگي) مرحله اي که در آن بايد با بحران هويت من خود مواجه شويم و آن را حل کنيم . در اين زمان خود انگاره امان را مي سازيم يعني , هماهنگي عقايدمان در مورد خودمان و آنچه ديگران درباره ي ما فکر مي کنند به صورت ايده آل , اين فرايند به تصويري هماهنگ و سازگار مي انجامد . شکل دادن و پذيرفتن هويتمان , کاري دشوار و پراضطراب است . نوجوانان بايد نقش ها و ايدئولوژيهاي مختلف را آزمايش کنند تا مناسب ترين آنها را تعيين نمايند . اريکسون پيشنهاد کرد که نوجواني خلأيي بين کودکي و بزرگسالي است , وقفه ي رواني لازم است که امکان زمان و انرژي را به آزمايش نقش و تصور آن مي دهد . افرادي که با احساس هويت خود نيرومندي از اين مرحله بيرون مي آيند , براي روبروشدن با بزرگسالي به اطمينان و قطعيت مجهز هستند و برعکس آنهايي که در رسيدن به هويت منسجم ناکام مي مانند دچار بحران هويت مي شوند , آنچه را که اريکسون سردرگمي نقش ناميد يعني آنها نمي دانند کي و چه هستند , به کجا تعلق دارند , يا به کجا مي خواهند بروند . آن ها ممکن است از صحنه ي عادي زندگي , تحصيل , شغل و ازدواج کناره گيري کنند . اريکسون به تأثير بالقوه ي نيرومند گروه هاي همتا بر رشد هويت من در نوجواني اشاره نمود . به نظر اريکسون , معاشرت بيش از اندازه با گروه ها و فرقه هاي افراطي و متعصب يا همانند سازي وسواسي با شمايل فرهنگي عامه مي تواند رشد من را محدود کند . بنابراين بازشناسي پيوستگي و اين هماني شخصيت يک نفر , حتي در موقعيت هاي متفاوت و از سوي افراد مختلف به هويت جويي يا احساس هويت مي انجامد . ناتواني در برقراري روابط پايدار , مخصوصاً در نقش هاي جنسي و انتخاب شغلي به ابهام نقش منجر مي شود . دوره ي بزرگسالي 6 - مرحله ي ششم , دوره ي محبت و عشق– نزديکي و صميميت در مقابل کناره گيري و انزوا (19 تا 35 سالگي) اين مرحله شروع بزرگسالي است در طول اين دوره از والدين و سازمان هاي والدين مانند مدرسه مستقل مي شويم و به عنوان بزرگسالاني پخته و مسئول شروع به کار مي کنيم . و با ديگران روابط صميمي برقرار مي کنيم و پيوند زناشويي ايجاد مي نماييم . اريکسون صميميت را به روابط جنسي محدود نکرد بلکه صميميت را به معني احساس نگراني و وفاداري , خود را بي پرده ابراز نمودن و هويت خود را با هويت ديگري يکي کردن بيان نمود . افرادي که قادر به برقراري روابط صميمي در اوان بزرگسالي نيستند , احساس مي کنند منزوي هستند و تنهايي را ترجيح مي دهند چون از صميميت مي ترسند و آن را تهديدي براي هويت من خودشان مي دانند. بنابراين در مرحله ي ششم هم جوشي هويت با ديگري به صميميت منجر مي شود و روابط رقابت آميز و خصمانه با ديگري به انزوا و گوشه گيري مي انجامد . اشخاص جوان در اين مرحله مي توانند با ديگران روابط صميمي برقرار کنند ؛ يا گرفتار احساس گوشه گيري شوند و چنين تصور کنند که در دنيا جز خويشتن کسي را ندارند . 7 - مرحله ي هفتم , دوره ي مواظبت– باردهي و بارآوري در مقابل رکود و بي حاصلي (35 تا 50 سالگي) اين مرحله , مرحله ي پختگي و باليدگي است که طي آن بايد فعالانه و به طور مستقيم به آموزش و هدايت کردن نسل بعدي بپردازيم . اين نياز از خانواده ي نزديک ما فراتر مي رود و نسل هاي آينده و نوع جامعه اي که در آن زندگي خواهيم کرد را شامل مي گردد . منظور از باروري علاوه بر جنبه ي شغلي آن , عبارت از علاقه ي انسان به توليد و تحويل نسلي نو و کوشش در اين راه است . و منظور از بي حاصلي آن است که مسئوليت لازم در پرورش فرزندان وجود نداشته باشد و شخص , خود را به زندگي شخصي و علاقه هاي خود محورانه سرگرم کند . بحران اين دوره وقتي است که ديگران اهميت خود را از دست بدهند و فرد نسبت به آنان بي تفاوت شود و نسبت به خواسته ها و رفاه فردي خود اشتياق شديد پيدا کند . افرادي که دچار اين بحران هستند , به جز خود و خواسته هاي خود , براي هيچ کس و هيچ چيز اهميتي قائل نيستند . اين افراد کم کم ((غناي دروني)) را از دست مي دهند و به ((فقر دروني)) گرفتار مي شوند و به عضو غير مفيدي در جامعه تبديل مي شوند بحران اين مرحله را بحران ميانسالي مي نامند و به واسطه ي آن شخص احساس پوچي , بي حاصلي و بي هدفي مي کند ؛ اگرچه ممکن است در ظاهر جلوه ي ديگري داشته باشد . 8 - مرحله ي هشتم , دوره ي عقل– يکپارچگي و يگانگي خود در مقابل سرخوردگي (از 50 سالگي به بعد) در طول مرحله ي آخر رشد رواني- اجتماعي , يعني باليدگي و پيري , ما با انتخاب بين انسجام من يا نااميدي مواجه مي شويم , نگرش هايي که شيوه ي ارزيابي ما از کل زندگيمان را تحت تأثير قرار مي دهند . در اين زمان تلاش هاي عمده ي ما در حال اتمام يا نزديک به اتمام هستند . اين مرحله زمان تأمل , زمان بررسي کردن زندگي مان و ارزيابي نهايي آن است . اگر با احساس رضايت و خرسندي به گذشته نگاه کنيم , معتقد باشيم که به طور شايسته با پيروزيها و شکستهاي زندگي کنار آمده ايم پس به ما مي گويند من منسجمي داريم و برعکس اگر ما زندگي خود را با احساس ناکامي , خشمگين از فرصتهاي از دست رفته , و متأسف از اشتباهاتي که نمي توانند اصلاح شوند بازنگري کنيم , پس احساس نااميدي خواهيم کرد . به نظر اريکسون , فقط در سن پيري , رشد و تکامل واقعي و خردمندي اصيل پديد مي آيد و اين خردمندي را کساني دارند که به کمال ((من)) رسيده اند . بنابراين پذيرفتن وضع زندگي خويش به احساس کمال و تعادل شخصيت منجر مي شود و احساس از دست دادن فرصت ها به نااميدي مي انجامد . تصوير اريکسون از ماهيت انسان : اريکسون نظري خوشبينانه درباره ي ماهيت انسان دارد و معتقد بود همه ي افراد به کسب اميد , هدف و خردمندي موفق نمي شوند , ما همگي توان رسيدن به اين هدفها را داريم . هيچ چيزي در طبيعت ما , نمي تواند مانع از انجام اين کار شود . ما توان آنرا داريم که به صورت هشيار , رشد خود را طول زندگيمان هدايت کنيم . ما صرفاً محصول تجربيات کودکي نيستيم ؛ اگرچه در مدت چهار مرحله ي اول رشد , از تولد تا بلوغ جنسي , کنترل کمي داريم , استقلال روزافزون و توانايي فزاينده براي انتخاب کردن شيوه هاي پاسخ دهي به بحرانها و درخواست هاي جامعه را کسب مي کنيم . تأثيرات کودکي اهميت دارند , اما رويدادهاي مراحل بعدي مي توانند تجربيات ناگوار اوليه را خنثي کنند . نظريه ي اريکسون فقط به طور جزئي جبرگرايانه است . در طول چهار مرحله ي اول , تجربياتي که از طريق والدين , معلمان , گروههاي همسال و فرصتهاي مختلف با آنها مواجه مي شويم , به طور عمده خارج از کنترل ما هستند . اراده ي آزاد مي تواند بيشتر در مدت چهار مرحله ي آخر پرورش يابد , هرچند که انتخاب هاي ما تحت تأثير نگرشها و نيرومندي هايي قرار مي گيرند که در طول مراحل پيشين آن ها را ساخته ايم . در مجموع اريکسون معتقد بود که شخصيت بيشتر تحت تأثير يادگيري و تجربه قرار دارد تا وراثت . تجربه هاي رواني – اجتماعي , و نه نيروهاي زيستي غريزي عوامل تعيين کننده ي مهمتر رشد شخصيت هستند . هدف نهايي و درجه ي اول ما پرورش دادن هويت من مثبتي است که تمام نيرومندي هاي بنيادي را در مي گيرد . یک شب (بایزید بسطامی) در حالی که مریدانش حضور داشتند گفت ( لیس فی جبتی سوی الله). در زبان عربی جبه با فتح حرف اول و فتح حرف دوم و سکون سومین حرف, بمعنای پیشانی و بخصوص پیشانی بلند و وسیع است و معنای مجازی ان شخصیت بمعنای انچه حیثیت انسان را تشکیل میدهد میباشد و یک معنای مجازی دیگر ان موجودیت است. سلطان العارفين در ان شب با بیان این عبارت خواست بگوید در من غیر از خدا نیست و هر کس که خواهان یافتن خدا میباشد, باید او را در من جستجو کند. مریدان عارف بزرگ بسطامی بامداد روز دیگر وقتی بحضور بایزید رسیدند انچه شب قبل از او شنیدند گفتند و بایزید اظهار کرد ایا من در حال طبیعی این حرف را زدم؟ مریدان گفتند نه و حال تو غیر طبیعی بود, بایزید بسطامی اظهار کرد بعد از این در موقع شب مسلح به شمشیر و کارد شوید و هر وقت از من اینگونه حرف ها را شنیدید با شمشیر و کارد بمن حمله ور شوید و مرا به قتل برسانید. مریدان از دستور پیر خود اطاعت کردند و هنگام شب با شمشیر و کارد نزد سلطان العارفين میرفتند و میدانستند که هنگام شب وی دچار تغییر حال میشود. یک شب مریدان دیدند که حال بایزید بسطامی تغییر کرد و بعد از ان, از سخنانی که ان شب گفت بر زبان اورد و انها بموجب دستوری که از خود بایزید دریافت کرده بودند با شمشیر و کارد باو حمله ور شدند و مولانا جلال الدین محمد بلخی سراینده کتاب مثنوی هم این موضوع را در کتاب خود ذکر کرده است و چنین میگوید: نیست اندر جبه ام الا خدا چند جویی در زمین و در سما یعنی بایزید بسطامی اینطور بمریدان خود گفت و مریدان به بایزید حمله ور گردیدند. ان مریدان جمله دیوانه شدند کاردها در جسم پاکش میزدند هرکه اندر شیخ تیغی میخلید باژگونه او تن خود میدرید یک اثر نی , بر تن ان ذو فنون و ان مریدان, خسته در غرقاب خون ای زده بر بیخودان تو ذو الفقار بر تن خود میزنی ان, هوش دار زانکه بیخود, فانی است و ایمن است تا ابد در ایمنی او ساکن است نقش او فانی و او شد اینه غیر نقش روی غیر, انجای نه گر کنی تف, سوی روی خود کنی ور زنی اینه, بر خود زنی ور ببینی روی زشت, انهم توئی ور ببینی عیسی مریم, توئی او, نه این است و نه ان, او ساده است نقش تو, در پیش تو, بنهاده است چون رسید اینجا سخن لب در ببست چون رسید اینجا, قلم درهم شکست لب ببند, ارچه فصاحت دست داد دم مزن , والله اعلم بالرشاد مولانا جلال الدین رومی با سرودن این اشعار, علاوه بر حمله مریدان بایزید بسطامی بمراد خود, می گوید بچه دلیل, ضرباتی که از طرف مریدان بایزید وارد می امد, بر تن خود مریدان مینشست. سلطان العارفين از ضربات شمشیر و کارد که از طرف مریدان بر او وارد می امد مجروح نمیشد اما, خود مریدان مجروح میشدند, زیرا ( بقول مولانا جلال الدین) بایزید بسطامی بیخود شده بود و عارف وقتی بیخود گردد از خدا میشود و بخداوند الحاق پیدا میکند و بدیهی است که ضربات شمشیر و کارد در خدا اثر نمیکند. مریدان تصور میکردند که به سلطان العارفین بایزید بسطامی حمله می نمایند و ضربات شمشیر و کارد را بر او فرود می اورند و غافل از این بودند که انچه انها میبینند یک ائینه است, و جز خود, کسی را در ائینه مشاهده نمی نمایند. محتاج به تفصیل نیست که بایزید بسطامی در ان حال بیخودی ائینه نبود و ائینه شدن بایزید در کلام مولانا جلا الدین بلخی مبین این معنی است که ما تا وقتی که ناقص و محدود هستیم غیر از خود را نمیبینیم و همه چیز, برای ما چون ائینه است زیرا بهر چه نظر بیندازیم, فقط, خود را مشاهده میکنیم. در مسلک های تصوف و عرفان, ائینه شدن تمام اشیاء, مقابل چشم افراد ناقص و محدود, یکی از قوانین بود و تمام مکتب های تصوف و عرفان ان را حقیقت میدانستند و می گفتند که یک فرد ناقص و محدود, بهر چه نظر بیندازد, خود را میبیند زیرا اندیشه اش از حدود خود بینی و خود پرستی تجاوز نمی نماید. امروز, روان شناسی, این گفته را می پذیرد و قبول می نماید که هر فرد, دیگران را از روی خود مورد قضاوت قرار می دهد. یک مرد یا زن امین, همه کس را چون خود, امین تصور می نماید و یک مرد یا یک زن ممسک, همه را چون خویش ممسک می پندارد, در نظر یک مرد ترسو همه ترسو می باشند و در نظر مرد شجاع همه دلیر هستند, تا وقتی که انسان ناقص و محدود است خود بینی مانع از این می باشد که دیگران را مشاهده کند و فقط خود را در همه چیز می بیند, بطریق اولی مرد ناقص و خود بین نمی تواند کسانی را که بزرگتر و برجسته تر از او هستند بشناسد و بهمین جهت در قدیم میگفتند که تا انسان ارسطو نشود نمیتواند افلاطون را بشناسد. مولانا جلاالدین میگوید که چون مریدان بایزید بسطامی ناقص و محدود و خودبین بودند نمی توانستند بفهمند حالی که به بایزید بسطامی دست داده چگونه است و معنای گفته اش چه می باشد و با شمشیر و کارد به او حمله ور شدند بگمان این که می توانند بایزید بسطامی را بقتل برسانند, ولی ضرباتشان بوجود انها وارد می امد, زیرا جز خود را نمیدیدند . مریدان تصور میکردند که به سلطان العارفین بایزید بسطامی حمله می نمایند و ضربات شمشیر و کارد را بر او فرود می اورند و غافل از این بودند که انچه انها میبینند یک ائینه است, و جز خود, کسی را در ائینه مشاهده نمی نمایند. محتاج به تفصیل نیست که بایزید بسطامی در ان حال بیخودی ائینه نبود و ائینه شدن بایزید در کلام مولانا جلا الدین بلخی مبین این معنی است که ما تا وقتی که ناقص و محدود هستیم غیر از خود را نمیبینیم و همه چیز, برای ما چون ائینه است زیرا بهر چه نظر بیندازیم, فقط, خود را مشاهده میکنیم. در مسلک های تصوف و عرفان, ائینه شدن تمام اشیاء, مقابل چشم افراد ناقص و محدود, یکی از قوانین بود و تمام مکتب های تصوف و عرفان ان را حقیقت میدانستند و می گفتند که یک فرد ناقص و محدود, بهر چه نظر بیندازد, خود را میبیند زیرا اندیشه اش از حدود خود بینی و خود پرستی تجاوز نمی نماید. امروز, روان شناسی, این گفته را می پذیرد و قبول می نماید که هر فرد, دیگران را از روی خود مورد قضاوت قرار می دهد. یک مرد یا زن امین, همه کس را چون خود, امین تصور می نماید و یک مرد یا یک زن ممسک, همه را چون خویش ممسک می پندارد, در نظر یک مرد ترسو همه ترسو می باشند و در نظر مرد شجاع همه دلیر هستند, تا وقتی که انسان ناقص و محدود است خود بینی مانع از این می باشد که دیگران را مشاهده کند و فقط خود را در همه چیز می بیند, بطریق اولی مرد ناقص و خود بین نمی تواند کسانی را که بزرگتر و برجسته تر از او هستند بشناسد و بهمین جهت در قدیم میگفتند که تا انسان ارسطو نشود نمیتواند افلاطون را بشناسد. مولانا جلاالدین میگوید که چون مریدان بایزید بسطامی ناقص و محدود و خودبین بودند نمی توانستند بفهمند حالی که به بایزید بسطامی دست داده چگونه است و معنای گفته اش چه می باشد و با شمشیر و کارد به او حمله ور شدند بگمان این که می توانند بایزید بسطامی را بقتل برسانند, ولی ضرباتشان بوجود انها وارد می امد, زیرا جز خود را نمیدیدند . از وقتی سر قبر این عارف بزرگ رفتم البته که زندگیم متحول شد.
| Design By : Night Skin |


