تبليغاتX
هستی - درخت بخشنده داستانی از شل سیلور اشتاین


هستی

 

 

و درخت خوشحال بود.....



روزی روزگاری درختی بود...
و او پسر کوچولویی را دوست می داشت.
پسرک هر روز می آمد.
برگهایش را جمع می کرد.
از آنها تاج می ساخت و شاه جنگل می شد.
از تنه اش بالا می رفت
از شاخه هایش آویزان می شد و تاب می خورد
و سیب می خورد.
با هم قایم باشک بازی می کردند.
پسرک هر وقت خسته می شد زیر سایه ی درخت می خوابید.
او درخت را دوست می داشت....
خیلی زیاد!
و درخت خوشحال بود.
اما زمان می گذشت
پسرک بزرگ می شد
و درخت، اغلب تنها بود.
تا یک روز پسرک نزد درخت آمد
درخت گفت : "بیا پسر، از تنه ام بالا بیا و با شاخه هایم تاب بخور ، سیب بخور و در سایه ام باز ی کن و خوشحال باش!"
پسرک گفت :"من دیگر بزرگ شده ام .
بالا رفتن و بازی کردن کار من نیست.
می خواهم چیزی بخرم و سرگرمی داشته باشم .
من به پول احتیاج دارم.
می توانی کمی پول به من بدهی؟"
درخت گفت:"متأسفم، من پولی ندارم .
من تنها برگ و سیب دارم.
سیبهایم را به شهر ببر و بفروش.
آن وقت ول خواهی داشت و خوشحال خواهی شد.
پسرک از درخت بالا رفت
سیب­ها را چید
و برداشت و رفت.
و درخت خوشحال بود.
اما پسرک دیگر تا مدتها بازنگشت…
و درخت غمگین بود.

تا یک روز
پسرک برگشت،
ودرخت از شادی تکان خورد
و گفت:" بیا پسر، از تنه­ام بالا بیا
با شاخه­هایم تاب بخور و خوشحال باش."
پسرک گفت:"آنقدر گرفتارم
که فرصت بالا رفتن از درخت را ندارم،
زن و بچه­ می­خواهم
و به خانه احتیاج دارم.
می­توانی به من خانه بدهی؟"
درخت گفت:"من خانه­ای ندارم،
خانه­ی من جنگل است،
ولی تو می­توانی شاخه­هایم را بیری و
برای خود خانه بسازی
و خوشحال باشی."
آن وقت پسرک شاخه­هایش را برید
و برد
تا برای خودش خانه­ای بسازد.
و درخت خوشحال بود.

اما پسرک دیگر تا مدتها بازنگشت
و وقتی برگشت، درخت چنان خوشحال شد
که زبانش بند آمد.
با این حال به زحمت و زمزمه کنان گفت:
"بیا پسر ، بیا و بازی کن."
پسرک گفت:"
دیگر آنقدر پیر و افسرده شده­ام
که نمی­توانم بازی کنم.
قایقی می­خواهم
که مرا از اینجا
به جایی دور ببرد.
می­توانی قایقی به من بدهی؟"
درخت گفت:" تنه­ام را قطع کن و برای خود قایقی بساز،
آن وقت می­توانی با قایقت از اینجا دور شوی…
و خوشحال باشی."
پسر تنه­ی درخت را قطع کرد،
قایقی ساخت
و سوار بر آن از آنجا دور شد.
و درخت خوشحال بود
اما نه به راستی!

پس از زمانی دراز
پسرک بار دیگر بازگشت
درخت گفت:"پسر، متأسفم!
متأسفم که چیزی ندارم به تو بدهم…
دیگر سیبی برایم مانده­است ."
پسرک گفت:"دندان­های من دیگر به درد سیب خوردن نمی­خورد."
درخت گفت:"شاخه­ای ندارم که با آن تاب بخوری…"
پسرک گفت :"آنقدر پیر شده­ام
که نمی­توانم با شاخه­هایت تاب بخورم."
درخت گفت:"دیگر تنه­ای ندارم
که از آن بالا بروی…"
پسرک گفت :"آنفدر خسته­ام
که نمی­توانم بالا بروم."
درخت آهی کشید و گفت:"افسوس! ای کاش می­توانستم
چیزی به تو بدهم…
اما چیزی برایم نمانده­است.
من حالا
یک کنده­ی پیرم و بس.
متأسفم…"
پسرک گفت:"
من دیگر به چیز زیادی احتیاج ندارم ،
بسیار خسته­ام.
فقط جایی برای نشستن می­خواهم.همین."
درخت گفت:"بسیار خوب!"
و تا آنجا که می­توانست خود را بالا کشید.
"بسیار خوب!
یک کنده­ی پیر
به درد نشستن و آسودن که می­خورد.
بیا پسر، بیا بنشین.
بنشین و استراحت کن."
پسرک چنان کرد .
و درخت خوشحال بود!

نادی

 

نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 12:14 توسط بئاتريس و مهرداد| |


Design By : Night Skin